عاشقانه های من و همسر خوبم

وبلاگ با نام عاشقانه های من و همسر خوبم
تفال زدم به جناب حافظ ، فرمودند :

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/16/تفال/
  • مطالب مشابه: تفال
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تصمیم داریم تو این ماههای آ سال کمی برا خونه ید کنیم. امروز با بانو رفتیم یه قفسه کتاب برا بانو ب یم. قفسه کتاب مدلهای مختلفی بود ، چوبی ، ف ی ، ام دی اف و ... . یه نمونه ی ف ی بود که من خوشم اومد ولی حدس زدم شاید بانو خوشش نیاد. پیش دستی و به بانو گفتم : من پول به اندازه اون چوبیه ندارم برات ب م
بانو فی البداهه گفت : من تو رو میخوام و الا چه فرقی میکنه چوبی یا ف ی.
این حرف بانو ما رو خج زده کرد و کلی از این روحیه ی واقعا خوبش خوشم اومد. همون جا برای اینکه تلافی کنم گفتم : خب عزیزم حالا هر کدوم رو میخوای بگو .
اون که میخواست رعایت من کنه گفت : همین ف یه ارزون تره . بهتره .
ولی من که میدونستم که چوبیه رو بیشتر دوست داره گفتم : نه ببین این چوبیه خوشکلتره.
گفت : اخه گرونه .
گفتم عیبی نداره فدای سرت. همونو سفارش دادم و قراره فردا بیاره در خونه.

این اقدام عاطفه بر انگیز بانو باعث شد که بلافاصله در راه خونه یه جعبه شیرینی یدم و بهش دادم . آخه اون در حد لالیگا شیرینی دوست داره. این قضیه مربوط به قبله.

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/24/من فقط/
  • مطالب مشابه: من فقط
  • کلمات کلیدی: بانو ,چوبيه ,گفتم ,ف ي ,خونه ,دوست داره ,خوشم اومد ,قفسه کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هر که رفت دیدن صحن و سرای تو
آتش گرفت سوخت وجودش برای تو

گنبد ش ته بود و ضریحی نمانده بود
افتاده بود پرچم و گلدسته های تو
ادامه مطلب...

اطلاعات

مادر عیال چند روزی خونه ماست.
ب همسر جان یه جوری که مادرش نفهمه گفت : من درسام خیلی مونده تو میری ظرف بشوری؟
احساس علاوه بر اینکه درس داره ، تنبلی هم میکنه و همچنین دوست داره جلو مادرش نشون بده که من تو خونه بهش کمک میکنه ، در عین حال با ح ی خیلی شیرین گفتم : چـــشــم ( به جون خودم همینطوری کشیده گفتم ) حتما میشورم عزیزم شما امر بفرما ،
اول باورش نشد و دوباره گفت : حتما میشوری خیالم جمع باشه ؟
گفتم اختیار داری اصلا شما دستور بده ما کلا در خدمتیم.
رفت نشست پای درساش و همونجا هم خوابش برد ، منم پای کیس بودم و داشتم چیزی تایپ می .
احساس صدای ظرف شستن مادر خانوم میاد ، اومدم تو آشپز خونه وگفتم : اوا خاک عالم به سرم شما چرا ظرف میشورین اجازه بدین من خودم میشورم ،
ایشون هم لطف فرموده و گفتند نه بابا ، چیزی که نیست دو تا دونه ظرف بود تموم شد.
بهر حال هم دل بانو رو بدست اوردیم و هم کلی جلو مادر خانوم کلاس گذاشتیم بدون هیچ زحمتی.
من از این نوع ادبیات برای احترام به همسری زیاد استفاده میکنم .
عشقم کشید یبار دیگه این مطلب رو بنویسم

اطلاعات

شب بود و هوا تاریک، من تو جاده ی قم تهران ، تنهایی رانندگی می و با حسرت به ماشینهایی که 4 - 5 تا سرنشین توش نشستن نگاه می . نصف خیالم کف جاده بود و نصف دیگه اش برا پدر و مادر و باقی فامیل چرخ میزد. رادیو هم روشن بود اما اینقدر تو عالم خودم غرق بودم که اصلا نمیفهمیدم چی میگه.
یهو صدای چند تا بچه کوچولو رشته افکارم رو پوره کرد. صدا از رادیو بود و برنامه ک نه. مجریه از بچه کوچولو ها میپرسید: تو خونه به مادرتون هم کمک میکنید و ... .؟
همینطور که با بچه ها داشت صحبت میکرد یهو دلم برا مادرم پـــــر کشید. بغضم گرفت و قطره اشکی گوشه چشمم نشست. باور نمی اینقدر دوری از پدرو مادر سخت باشه. همون جا از خدا خواستم که هیچ بچه ای از مادرش دور نشه.همین ح خااص ! باعث شد که گوشی موبایل رو بردارم و به کل فک و فامیل یه زنگ بزنم.
* وقتی رسیدم قم قبل از این که برم خونه برا بانو کمی خوردنی یدم. بعد هم که اومدم خونه قبل از اینکه تی وی رو روشن کنم اول نشستم کلی با بانو حرف زدم و براش تعریف . عمسای موبایلم رو نشونش دادم و اونم کلی کیف کرد. با این که امتحان داشت ولی خونه رو برام کرده بود دسته ی گل.
* قبل از اینکه برسم خونه بهم پیامک داده : همیشه داشتن بهترین ها به آدم غرور خاصی میده ، من مغرور ترینم چون تو بهترینی. " نتیجه ی این پیامک این شد که تا اومدم خونه پیامکش رو به روش اوردم و گفتم : سلام مغرور جان ح چطوره؟ ( میخاستم نشون بدم که پیامکتو دیدم و برام مهم بوده )
* رفتم فرش ب م :
بانو میگه رنگ روشن ن زودکثیف میشه ،
مادر میگه : تراکم بالا و ... ن وزنش زیاده جابجا و شستنش خوبه.
خودم میگم : هم روشن می م تا روحیه بده هم تراکم بالا و 700 شانه می م تا سنگین باشه و زود حرکت نکنه. ( البته خیلی خیلی روشن هم نه ولی خب از تیره هم خوشم نمیاد)

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/14/مغرورترين/
  • مطالب مشابه: مغرورترین
  • کلمات کلیدی: خونه ,روشن ,بانو ,ميگه ,تراکم بالا ,اومدم خونه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امروز چشمم خورد به کت که چند سال قبل برای بانو ید یده بودم ، وقتی کتاب رو باز اولش این شعر رو نوشته بودم :

آرزو کن با من
که اگر خواست زمستان برود
گرمی ِ دست ِ تو اما باشد
آرزو کن با من
“ما” ی ما ” من” نشود
سایه ات از سر ِ تنهایی ِ من کم نشود
ظاهرا قبلا ها آدم بد سلیقه ای نبودم اما الان رو نمیدونم.

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/26/سليقه/
  • مطالب مشابه: سلیقه
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
شبها با حضرت همسر جان برنامه تلاوت قران داریم. این برنامه از اونجا شروع شد که ایشون به فکر حفظ قران افتادند و باید ایشون میخوندند و یه نفر ازرو کتاب نگاه میکرد تا معلوم بشه درست حفظ کرده یا نه. اینچنین شد که شبها برنامه قران دسته جمعی داریم.
خواندن سوره واقعه در شبها ثواب داره و اثرات خوبی هم برای اون ذکرکرده اند از جمله فقیر نشدن .
خیلی هم به نورانیت خونه کمک میکنه. همین که همه اغعضای خانواده سر ساعت معینی به قران توجه میکنند برای اهل خانه خیلی خیلی معنا میده.


اطلاعات

با حضرت همسر صلوات الله علیها رفتیم حرم زیارت.
وقتی برگشتیم تو صحن حرم ،من گفتم : برات دعا
اونم میگه منم برات خیلی دعا .
پرسیدم برا اون چیز هم دعا کردی ؟ ( حاجتی که خودم دارم)
میگه اره خیلی دعا . .اول برا همون حاجت شما دعا .
میگم : یا حضرت معصومه بحق این همسر جان دیگه نگاهم کن .

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/37/بحق همسر/
  • مطالب مشابه: بحق همسر
  • کلمات کلیدی: همسر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
به حضرت همسر سلام الله علیها میگم من دوست دارم زود تر تو از دنیا برم. اونم میگه نه من دوست دارم زود تر از دنیا برم داغ تو رو نبینم.
میگم همسر جان من مطمئنم بدون تو نمیتونم زندگی کنم . نمیدونم چطور باید محبتتاتو جبران کنم. خیلی برا من خوب بودی و هستی. هر چی فکر میکنم تنها ی هستی که میتونی با من زندگی کنی. ( فکر میکنم اگر یه نفر با اخلاق خواهرم یا مادرم یا دخترای فامیل همسرم بود نمیتونست مثل حضرت همسر جان برای من باشه.)
هیچ وقت از همسرم انتظار نداشتم که بهترین و زیباترین باشه.
بالا ه هر ی کم و ری داره. هر مردی عیبی داره و هر زنی ممکنه نقصی داشته باشه.
مهم اینه که الان که کنارته برات سنگ تموم بزاره و براش سنگ تموم بزاری.
خدا کمک کنه ان شا الله

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/31/من و او/
  • مطالب مشابه: من و او
  • کلمات کلیدی: باشه ,همسر ,دوست دارم ,حضرت همسر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
با حضرت بانو رفتیم ید. اما چه یدی ؟ تو هر مغازه ای میرفتیم انگار که صاحب مغازه یه دبه ترشی خورده. همه شون شرشون تو تلویزیون بود و داشتند فوتبال پرسپولیس و کاشیمای ژاپن رو تماشا می د. اصلا هم دلشون نمیخواست که ی مزاحمشون بشه.
به حضرت بانو عرض که حقشونه که بیاد تو مغازه و از غفلتشون استفاده کنه کلی جنس بالا بکشه.
سرها بالا و دست ها روی ویترین.
ید ل کننده ای بود.
خوشبحال خانوما که خیلی اهل فوتبال نیستند. قدر بدونید .

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/29/خريد/
  • مطالب مشابه: ید
  • کلمات کلیدی: مغازه , يد ,حضرت بانو
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ماه زیبای ربیع شروع شد. ماهی که با میلاد پر برکت صلی الله علیه و اله همراهه. صبح با همسر جان راه افتادیم و در یک دعای ندبه دلچسب شرکت کردیم. برای صبح چیزی قشنگ تر از دعای ندبه دو نفری نیست. وقتی که بر میگشتیم خونه انگار که کوهی از روی دوشمون برداشته شده بود. دو ماه عزاداری و الان احساس خوشحالی از اینکه توفیق داشتیم در عزایاولاد صلی الله علیه و اله شرکت کنیم. سرراهمون کمی حلیم یدیم. اما نه برای صبحانه. چون صبحانه رو تو مجلس دعای ندبه خوردیم یدیم برای روزهای اینده اخه دور و بر ما فقط صبح های حلیم پزون! هست.
همسر جان عاشق حلیم هست . اما معده من تحمل خوردن حلیم زیاد نداره.

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/19/صبح جمعه مبارک/
  • مطالب مشابه: صبح مبارک
  • کلمات کلیدی: ,حليم ,دعاي ,ندبه ,دعاي ندبه ,الله عليه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
وقتی کت رو میخونم که برام جذاب باشه حتما به همسرم توصیه میکنم تو هم اونو بخون. البته این مساله دو طرفی هست و معمولا کتاب های سفارش شده موضوعاتی درباره و دفاع مقدس دارند. حتی گاهی صفحات جذابش رو علامت میزنم و میگم اگه فرصت نداری کل کتاب رو بخونید این صفحات رو بخون. اینجاها قسمت های جذاب کتاب هست.
البته برای همسرم هیچ کت جذاب تر از قران نیست و همیشه یه قران کوچیک همراهشه.
همیشه.
و چقدر این اخلاقشو دوست دارم.

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/3/کتاب/
  • مطالب مشابه: کتاب
  • کلمات کلیدی: کتاب ,جذاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اونایی که یه واحد مدیریت درس مدیریت رو گذرونده باشن میدونن که یه مدیر باید در مناسبت های خاص برای افراد خودش مراسم جشن برگزار کنه تا مجموعه رو نسبت به محیط کارشون دلگرم کنه.
اما مدیر یک خانواده هم باید بتونه در وقت های مناسب جشن هایی برگزار کنه.
تولد حضرت زهرا س و روز زن بود،از یکی دوروز قبل با یکی از دوستام هماهنگ کردیم که بیا بانوان خونه رو سروپرابز کنیم. قرار شد مراسم جشن خونه ما باشه ، و بهش گفتم تو فقط راس ساعت 7 شب با خانومت بیا خونه ما و بهش هم نگو که کجا میری و نگو که قراره جشنی هم باشه.
اونم قبول کرد و من هم از بیرون سفارش شام و کیک دادم.

کادو رو از قبل برای بانو تهیه کرده بودم، تبعا در سالهای اول زندگی پول آنچنانی نداشتم که بخام هزینه انچنانی کنم ولی خب یه قواره پارچه چادری درجه یک یدم و تو صندوق عقب ماشین گذاشته بودم تا نبینه. عصر وقتی بانو از میخاست بیاد خونه زنگ زدم که صبر کن خودم میام دنب ، های اذان بود که رسیدیم خونه ، ، از قبل خونه رو جمع و جورکرده بودم و همه چیز آماده بود اما هیچ نشانه ظاهری از برگزاری جشن تو خونه دیده نمیشد.
هنوز ش رو تموم نکرده بود که دوستم با خانومش سر رسیدن. خانومم که رفت به استقبال مهمونا و داشت با خانوم دوستم رو.بوسی میکرد که من یهو برف شادی زدم و کلی فضا عوض شد. چند دقیقه بعد هم کیک رو از یخچال اوردیم بیرون و کلی با اون کیک خوشجل ع گرفتیم و کادو ها رو تقدیم خانوما کردیم من یه دست پارچه چادری درجه یک و اونم یه اتو مو به خانومش هدیه کرد. نیم ساعت بعد هم شام سفارشی که عبارت بود از پاچین مرغ، سر رسید و بیچاره خانوم من که ازخوشحالی و ذوق زدگی لپاش سرخ شده بود.

پ ن : خاطره قدیمی

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/15/هديه/
  • مطالب مشابه: هدیه
  • کلمات کلیدی: خونه ,چادري درجه ,پارچه چادري
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مادر عیال چند روزی خونه ماست.
ب همسر جان یه جوری که مادرش نفهمه گفت : من درسام خیلی مونده تو میری ظرف بشوری؟
احساس علاوه بر اینکه درس داره ، تنبلی هم میکنه و همچنین دوست داره جلو مادرش نشون بده که من تو خونه بهش کمک میکنه ، در عین حال با ح ی خیلی شیرین گفتم : چـــشــم ( به جون خودم همینطوری کشیده گفتم ) حتما میشورم عزیزم شما امر بفرما ،
اول باورش نشد و دوباره گفت : حتما میشوری خیالم جمع باشه ؟
گفتم اختیار داری اصلا شما دستور بده ما کلا در خدمتیم.
رفت نشست پای درساش و همونجا هم خوابش برد ، منم پای کیس بودم و داشتم چیزی تایپ می .
احساس صدای ظرف شستن مادر خانوم میاد ، اومدم تو آشپز خونه وگفتم : اوا خاک عالم به سرم شما چرا ظرف میشورین اجازه بدین من خودم میشورم ،
ایشون هم لطف فرموده و گفتند نه بابا ، چیزی که نیست دو تا دونه ظرف بود تموم شد.
بهر حال هم دل بانو رو بدست اوردیم و هم کلی جلو مادر خانوم کلاس گذاشتیم بدون هیچ زحمتی.
من از این نوع ادبیات برای احترام به همسری زیاد استفاده میکنم .

اطلاعات

وقت اذان بود که از خواب بیدار شدم، بعد از صبح اصلا دلم نمیخواست بخابم ، کلا با خواب بین الطلوعین میانه خوبی ندارم، غیر از این که مکروهه روز ادم رو هم اب میکنه ، با خودم گفته من که در طول هفته وقتشو ندارم ، چه بهتره که تا خیابونها خلوته برم حرم، به بانو و مادرش گفتم ، من میخام برم حرم ، شما نمیاین؟
بانو که امتحان داشت و از قبل معلوم بود که جوابش منفیه ، مادرش هم گفت : هوا سرده من نمیام.
تنهایی تو هوای تاریک دم صبح اومدم حرم و زیارت ، خیلی خیلی بهم چسبید، عالی بود ، فقط عیبش این بود که تنها بودم، دعا و از خانوم خواستم که بهم اولاد سالم و صالح بدن، برا مینو هم دعا و از خانوم خواستم که تو این دنیای وانفسا هوامو داشته باشن، بعداز حرم دلم نمیخاست بیام خونه ، به همین خاطر یه سری هم رفتم گ ار و کمی تو هوای ناز دم صبح قدم زدم. های ساعت هشت بود که برگشتم خونه ، تو راه دو تا نون بربری و نیم کیلو حلیم اعلای قم یدم، وقتی رسیدم خونه مادر بانو خواببود و بانو هم داشت چایی درست میکرد، من ساعت نه تدریس داشتم و باید زودتر صبحونه میخوردم،
کم کم مادر بانو بیدار شد و دور هم صبحونه خوردیم ، جاتون خالی خیلی چسبید ولی انگار ی به ما نگفت زحمت کشیدی، دستت درد نکنه ، البته ما هم توقعی نداشتیم ، بهر حال اماده ی تدریس شدیم ، تدریسی که مجانی بود و بابتش حقوقی دریافت نمیکنم. ( به خاطر چند تا جوون تنبل و احتمالا نیازمند که میرم بهشون درس میدم) . ساعت 11وقتی برگشتم خونه مادر بانو رفته بود حرم وتا ساعت 2 نیومد. منم رفتم دوش گرفتم و ناخن گرفتم و ریشی تراشیدم و کم کم باید اماده بشم برا تدریس بعد از ظهر. اونم روز ... !!!!
پ ن : از لفظ بانو در اینده استفاده خواهم کرد

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/13/صبح جمعه/
  • مطالب مشابه: صبح
  • کلمات کلیدی: بانو ,ساعت ,خونه ,تدريس ,مادر ,مادر بانو ,خونه مادر ,برگشتم خونه ,خانوم خواستم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
عجب صفائی دارد این اردوی راهیان نور
به انداره یک سفر زیارتی هوایت را عوض میکند
از خاک بلندت میکنه
شرهانی
فکه
طلائیه
کانال کمیل
شلمچه
باید برنامه ریزی خانوادگی کرنیم برای این اردو
پ ن : یکی از زیباترین سفرهایی که با همسر جان رفتم همین سفر بوده.

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/10/راهيان/
  • مطالب مشابه: راهیان
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گاهی روزه میگرفتیم. البته بدون اطلاع همدیگه اما وقتی غروب به هم میرسیدیم تازه میفهمیدیم که اون یکی هم روزه گرفته و از این روزه گرفتن تصادفی کلی کیف میکردیم. علت اینکه به هم نگفته بودیم این بود که نمیخواستیم طرف دیگه بخاطر روزه بودن دیگری به زحمت بیفته.
قبل از عید نوروز بود . باید خونه رو مثل دسته گل میکردیم. چیزی که هر دوی ما بهش علاقه داشتیم. اما هنوز فرصت نشده بود. تصمیم گرفتم که عصر پنج شنبه همه کارهام رو رها کنم تا خانه تکانی کنم. ظهررو تو حرم خوندم و اومدم خونه . کارهای خانه هم همیشه حوصله سر بر و سخت هست و واقعا خانمها بخاطر اون خیلی اذیت میشن. بعد از استراحتی کوتاه به همسر جان گفتم که میخوام خونه ت ی کنم. ایشون هم همراه شدند. کلی کار کردیم.
غروب بود . کم کم دستامونو شستیم و اماده شدیم. تازه فهمیدم که همسر جان هم روزه هستند و اصلا به من نگفته بودند. خدا خیرش بده. اگه میدونستم روزه هست اصلا نمیزاشتم کمک کنه. اونم فکر نمیکرد من روزه هستم. فقط چون دیر اومدم فکر میکرد به عادت بعضی روزها بیرون غذا خوردم یا اصلا نمیخورم.

اطلاعات

  • منبع: http://2seb.ParsiBlog.com/Posts/9/روزه/
  • مطالب مشابه: روزه
  • کلمات کلیدی: روزه ,اصلا ,خونه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ای غریبی که ز جد و پدر خویش ج
ه در خاک اسان، تو غریب الغربایی
اغنیاء مکه روند و فقرا سوی تو آیند
جان به قربان تو شاها که تو حج فقرایی.

اطلاعات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها