روزنوشته های علیرضا داداشی

وبلاگ با نام روزنوشته های علیرضا داداشی
امروز را، همین جوری، بی خودی، «روز غرغر » اعلام می کنم. این روز را هم به خودم تسلیت می گویم. خسته شده ام. از تلاش در جامعه ای که ایده آل ها به صفر نزدیکند. از فرهنگی که تلاش در آن بی مزدترین پدیده است. از جامعه ای که باید همه جور دشواری را تحمل کنی و برای این تحمل ، پول هم بدهی و سرکوفت هم بشنوی و منت هم بکشی و آ سر هم بد ار باشی. خیلی هم فرق نمی کند. در فضای کار تی و غیر تی، در جمع دوستان و خانواده، در گروه های علمی و ی، همه جا قاعده یکی است: ی که تلاش بیشتر می کند، مزد کمتر می گیرد. ی که رعایت می کند، سرکوفت می شنود. ی که حال خوب ایجاد می کند، حالش را بد می کنند. اینها هم همه شان دروغ می گویند: همه ی انی که می گویند به دنیا با «عینک خوش بینی» نگاه کن؛ همه ی انی که می گویند «شانس» دروغ است؛ همه ی انی که می گویند بزودی همه چیز درست خواهد شد؛ همه شان دروغ می گویند. اصلا «عینک خوش بینی» اختراع نشده است. «شانس» اصل اول موفقیت در تمام زندگی است. هر چیزی هم یا از اول درست است و تا آ درست؛ یا از اول اب است و تا آ اب؛ هیچ نه «بزودی» نه «با تاخیر» درست نخواهد شد. امشب و شاید همه ی دیگر به جای روشن شمع، به تاریکی لعنت خواهم فرستاد. تا اطلاع ثانوی قرارم همین است.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/87
  • مطالب مشابه: لعنت به تاریکی
  • کلمات کلیدی: گویند ,درست , انی ,کند، ,دروغ
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از شماره 35 ماهنامه ی «بازاریاب بازارساز»، یک مقاله سه بخشی را آغاز کرده ام در باب «ویژگی های فروشنده ی پیشرو» که تا شماره 37 ادامه پیدا خواهد کرد. اردیبهشت، داد و تیر ماه 96 سه شماره ی متوالی در بر گیرنده ی این نوشتار خواهند بود. الان ، در اینجا بخش های اول و دوم را می آورم و اگر دوام حیاتی بود بخش سوم را بعد از انتشار شماره تیر ماه تقدیم خواهم کرد. «فروشنده ی پیشرو، فروشنده ای است که به جای اینکه به انتظار مشتری بنشیند، فعالانه وارد میدان فروش می شود و به جذب مشتری می پردازد.»فروشنده ی پیشرو کیست؟(بخش اول) نویسنده: علیرضا داداشی- دانشجوی ای مدیریت بازاری - آزاد ی ساده ترین توضیح فرآیند فروش این است که کالا یا خدمتی توسط فروشنده به مشتری ارائه می شود و در مقابل، پول یا معادل پولی آن از طرف مشتری پرداخت می گردد. اجزای دو طرف این مبادله، یکی کالا یا خدمت است که فروشنده عرضه می کند و دیگری پول است که مشتری در ازای دریافت کالا و خدمت پرداخت می کند. اگر فرآیند فروش اتفاق نیفتد چه خواهد شد؟ پول مشتری در جیبش باقی می ماند و محصول ما هم در اختیار خودمان باقی خواهد ماند و این اصلا موضوع بی اهمیت یا کم اهمیتی نیست زیرا هر بنگاه اقتصادی با هدف ب سود تشکیل می شود و تا فروش اتفاق نیفتد، این هدف برآورده نخواهد شد. واقعیتی که بدون تعارف باید بپذیریم این است که از دیدگاه مبتنی بر ب سود، تلاش و تمایل ما برای فروش باید خیلی بیشتر از تمایل مشتری به ید باشد؛ تنها جایگاهی که ممکن است این گونه نباشد شاید بتواند بازار انحصاری باشد که رقیبی برای ما وجود ندارد. ولی در اقتصاد و بازار امروز که فضای حاکم فضای رقابت است، چه ی در فروش محصول و به دست آوردن پول مشتری توانمندتر خواهد بود؟ به عبارت دیگر، فروشنده چگونه می تواند فروش و به تبع آن سود را بیشتر کند؟ بدون شک مهارت های متفاوتی وجود دارند که هر کدام نیاز به آموزش و ب تجربیات زیاد و طولانی مدت و مستمر دارند و در کتاب ها و مقالات و همایش های مختلف بازاری و فروش به آنها پرداخته می شود و در آموزشگاه ها به شکل کم و بیش مقتضی آموزش داده می شوند. اما، برای توضیح بیشتر بحث بیایید تصور کنیم که همه ی فروشندگان دیگر هم این مهارت ها و آموزش ها را پشت سر گذاشته اند. حالا، که احتمالاً همه ی فروشندگان صاحب توانایی های حرفه ای هستند بار دیگر به این پرسش بپردازیم که در این شرایط مساوی کدام مهارت در یک فروشنده می تواند مزیت رقابتی او باشد و به موفقیت بیشتر ختم شود؟ یکی از مهم ترین تفاوت ها که به توانایی های ذاتی و درونی فرد فروشنده هم باز می گردد، «پیشرو بودن» است. فروشنده ی پیشرو کیست و چه ویژگی هایی دارد؟ با توجه به توضیحات ارائه شده ی بالا می توان به طور ساده گفت: «فروشنده ی پیشرو، فروشنده ای است که به جای اینکه به انتظار مشتری بنشیند، فعالانه وارد میدان فروش می شود و به جذب مشتری می پردازد.» قطعا یک فروشنده ی پیشرو صاحب شکل تقویت شده ی ویژگی هایی است که هر فروشنده ی حرفه ای می تواند از آنها برخوردار باشد. ویژگی هایی که از طریق تمایل شخصی او به پیشرو بودن تقویت خواهند شد و امکان ربودن گوی سبقت از دیگر همکاران و نیز از فروشندگان رقیب را برای او فراهم خواهند ساخت. ویژگی های تقویت شده ی فروشنده ی پیشرو: در این بخش ابتدا تعدادی از ویژگی ها را مطرح کرده و سپس به تشریح هر یک از آنها خواهیم پرداخت و نهایتاً مشخص خواهیم کرد که یک فروشنده با تمایل به پیشرو بودن چگونه نسبت به تقویت آن ها اقدام خواهد کرد. لازم به یادآوری است که موارد برشمرده در این فهرست فاقد تقدم و تأ هستند. ویژگی های فروشنده ی حرفه ای: - فروشندگی را دوست دارد؛ - پر انرژی و پر انگیزه است؛ - فرصت شناس است؛ - به قدر کفایت روانشناسی می داند؛ - اصول علم ارتباطات را آموخته است؛ - بازار را به خوبی می شناسد؛ - ویژگی های کالا یا خدمت مورد نظر را می شناسد؛ - جایگاه ما و محصول مان در بازار را می داند؛ - از وضعیت و جایگاه رقبا خبر دارد؛ - با فروشندگان رقیب رابطه ی موثر و مفیدی دارد؛ - اهل مطالعه و آموزش مستمر است و اطلاعات به روز دارد؛ - تیزبین و دقیق و جزیی نگر است؛ - دروغ نمی گوید؛ - سخت کوش است و اهل پیگیری و جدیت؛ البته ویژگی های متعددی می توان به فهرست بالا افزود. در ادامه ی این نوشتار به توضیح مختصری از هر یک از ویژگی های برشمرده ی بالا خواهیم پرداخت. 1- فروشندگی را دوست دارد. صاحبنظران ب وکار معتقدند که هر شخص در کاری پیشرفت خواهد داشت که آن را دوست داشته باشد و از انجامش لذت ببرد. فروشندگی حرفه ای است که نیازمند برقراری ارتباط موثر با مشتریان بالقوه و بالفعل است، ارتباطی توأم با صبوری و دقت و با ضرورت حفظ سلامت و سازندگی. اشتغال به حرفه ای از این جنس، وم علاقمندی را اهمیتی چندین برابر می بخشد. ی که فروشندگی را با اشتیاق و علاقه انتخاب نکرده باشد، انرژی و هیجان کافی را صرف برقراری ارتباط با مشتری نخواهد کرد. 2- پر انرژی و پر انگیزه است. ایجاد و حفظ انگیزه در فروشنده هم مانند بقیه ی کارکنان دو بخش دارد: بخشی که به صاحبکار مربوط است و از طریق ایجاد عوامل انگیزشی نظیر پاداش و پورسانت و از این دست تقویت می گردد و بخش دیگر آن به خود فروشنده مربوط است. ی که چنین حرفه ای را انتخاب کرده باید بداند که به عنوان ی صاحبکار خود با مشتریان به تعامل می پردازد بنابراین باید بتواند بر مواردی که به عنوان مانعی بر سر راه این ارتباط مهم قرار می گیرند غلبه کند. فروشنده ی حرفه ای می داند که خستگی و نگرانی و مشکلات شخصی او نباید به شکل مانعی بر سر راه تعامل سازنده و درست او با مشتری بروز پیدا کنند. در زمان تعامل با مشتری باید بتواند مشکلات خود را کنار گذاشته و تنها به ایفای درست نقشی که بر عهده اش گذاشته شده بپردازد. مشتری، صاحبکار او نیست که توقع داشته باشد او را درک کند ، مشکلات و گرفتاری هایش را بشنود و راه حلی پیدا کند. مشتری تنها انتظار مواجهه با یک فروشنده ی پر انرژی و فعال را دارد و این حق طبیعی اوست. 3- فرصت شناس است. فروشنده ی حرفه ای باید بتواند در حین برقراری تعامل سازنده ای که پیش تر گفته شد، در کوتاه ترین زمان به شناخت آنچه مشتری در پی آن است و چه بسا به زبان نمی آورد برسد و راهی مناسب برای ی خواسته و نیاز او پیدا کند. یعنی مثلاً بتواند سریع تصمیم بگیرد که با بیان کدام ویژگی خاص محصول می تواند رضایت مشتری را جلب کند. باید خیلی سریع تشخیص دهد که کدام شیوه ی پرداخت یا کدام نوع تخفیف یا کدام شیوه ی حمل می تواند مورد رضایت مشتری باشد و او را از مشتری بالقوه به مشتری بالفعل تبدیل کند. 4- به قدر کفایت روانشناسی می داند. فروشنده ی حرفه ای باید بتواند درست و سریع تشخیص بدهد که مخاطبش دارای کدام ویژگی های برجسته ی رفتاری و روانی است تا بر اساس این تشخیص بتواند درست ترین شکل برقراری ارتباط با او را انتخاب کند، باید سریع و صحیح تشخیص بدهد که کدام ویژگی محصول برای فردی با چنین روحیاتی مهم است تا آن را بیشتر و بهتر برجسته سازد و به شکل مقتضی تشریح نماید، تشخیص بدهد که آیا فلان رفتار خاص که از مشتری سر می زند، متعلق به فردی با قصد ید است یا مخاطب او ی است که تنها قصد جمع آوری اطلاعات دارد، تا بدین ترتیب بتواند انتقال اطلاعات را مدیریت کند. ... ادامه دارد فروشنده ی پیشرو کیست؟(بخش دوم) نویسنده: علیرضا داداشی- دانشجوی ای مدیریت بازاری - آزاد ی در بخش اول این نوشته از این نکته گفتیم که از دیدگاه مبتنی بر ب سود، تلاش و تمایل ما برای فروش باید خیلی بیشتر از تمایل مشتری به ید باشد؛ لذا ابتدا فروشنده ی پیشرو را تعریف کردیم: «فروشنده ی پیشرو، فروشنده ای است که به جای اینکه به انتظار مشتری بنشیند، فعالانه وارد میدان فروش می شود و به جذب مشتری می پردازد.» سپس در بخش ویژگی های فروشنده ی پیشرو، تعدادی از ویژگی ها را بدون تقدم و تا مطرح کرده و سپس به تشریح چهار مورد از آنها پرداختیم: 1- فروشندگی را دوست دارد؛ 2- پر انرژی و پر انگیزه است؛ 3- فرصت شناس است؛ 4- به قدر کفایت روانشناسی می داند؛ اینک ادامه ی بحث: 5- اصول علم ارتباطات را آموخته است. دنیای امروز دنیایی است که نقش ارتباطات در آن به شدت دیده می شود. شاید نیاز به توضیح نباشد که در بازاری و فروشندگی ارتباطات اولین و پرنقش ترین ابزار کار است. فروشنده مستقیما در تعامل با مشتری است. مشتری که می تواند گاه به قصد ید به ما مراجعه کرده باشد و گاه به قصد ب اطلاعات از کم کیف محصول و خدمت ما. لازم است که فروشنده بر جوانب مختلف ارتباطات و شوه های گوناگون برقراری و مدیریت ارتباطات تسلط داشته باشد تا بتواند فرصت های مقتضی جهت جلب توجه و جذلب مشتری را شناسایی، خلق و حفظ نماید تا بتواند با اطلاع رسانی صحیح و کامل از کم و کیف محصولات و کالاها و خدمات سازمان او را از یک مشتری بالقوه به یک مشتری بالفعل و از یک مشتری عادی به یک مشتری همیشگی تبدیل کند. ابعاد ارتباطات بسیار گسترده هستند و پرداختن به آنها موضوع نوشته های مختلفی خواهد بود. مسائلی از قبیل نوع پوشش مناسب، نحوه ی تعامل اثربخش، گفتگو و گوش دادن مقتضی، تسلط بر استفاده درست از زبان بدن و موارد متعدد دیگر موضوعات علم ارتباطات هستند. 6- بازار را به خوبی می شناسد. ما تنها تولید کننده یا تنها فروشنده و توزیع کننده ی یک محصول نیستیم. در اغلب مواقع – به جز بازار انحصاری- فروشگاه ها و سازمان های مختلفی هستند که محصولی شبیه ما تولید یا توزیع می کنند یا به فروش می رسانند. طبیعی است که مشتری پیش از مراجعه به ما یا شاید پس از آن به فروشگاه های دیگر هم مراجعه خواهد کرد و اطلاعات مختلفی درباره محصول ما به دست خواهد آورد. برای موفقیت در امر فروش لازم است ما نیز پیش از او و بیش از او از وضعیت بازار محصول مان از نظر تنوع آن در فروشگاه های دیگر و نیز شرایط مختلفی که آنها برای فروش خود در نظر دارند شناخت داشته باشیم . این امرکمک می کند که ما بتوانیم دامنه و محدوده ی مانور خود را شناسایی کرده و با کمک اطلاعاتی که از کم و کیف بازار به دست می آوریم، ضمن جلوگیری از ارائه ی امتیازات بیش از حد به مشتری که ممکن ایست به زیان سازمان منجر شود، تا حد امکان امتیازات اثر بخش و قابل اجرا را به او ارائه نموده و وعده و عیدهای مقدور را به عنوان ابزاری برای موفقیت در فروش مورد استفاده قرار دهیم. 7- ویژگی های کالا یا خدمت مورد نظر را می شناسد. در بسیاری از موارد، مشتری برای ب میزان مشخصی از کیفیت مورد نظر خود محصول ما را انتخاب کرده و به ما مراجعه می نماید. اگر محصول ما حائز ویژگی های برجسته ای باشد که مشتری را نسبت به ید آن راغب تر می سازند، قطعاً باید از آن ها استفاده کنیم. این که صرفا شنونده ی ویژگی های مدنظر مشتری باشیم و تنها به او پاسخ دهیم که فلان ویژگی و بهمان ویژگی مورد نظرش در محصول ما وجود دارد، شانس کمتری برای موفقیت خواهیم داشت تا اینکه با پیش دستی و توضیح و معرفی ویژگی های مختلف کالای خودمان توجه او را جلب کرده و قصد او را برای ید جامه ی عمل بپوشانیم. 8- جایگاه ما و محصول مان در بازار را می داند. ویژگی بارز محصول ما چیست؟ چرا از بین فروشگاه های مختلف عرضه کننده ی یک محصول، مشتری باید فروشگاه ما را انتخاب کند؟ در دیدی جزء نگرتر، از بین فروشندگان مختلف چرا باید ما را برای ید انتخاب کند؟ آیا فروشگاه ما وعده های عملی تر می دهد؟ آیا شرایط پرداخت وجه در فروشگاه ما بهتر از سایر فروشگاه هاست؟ آیا به جبران شرایط پرداخت نه چپندان مناسب تر، خدمات جایگزینی ارائه می کنیم که او را به ید از ما راغب تر کند؟ (مثلا آیا ما گارانتی و ضمانت متفاوتی ارائه می کنیم؟) هر موردی از این قبیل که می تواند امتیازی در نزد مشتری باشد که به سبب آن امتیاز ما را برای ید انتخاب کند، لازم است نسبت به آن اشراف و اطلاع کافی داشته باشیم. مشتری باید ابتدا فروشگاه ما را از بین فروشگاه های مختلف همکار و با محصول مشابه انتخاب کند و در مرحله ی بعد، مارا از بین فروشندگان مختلف برگزیند. این امر با شناخت درست ما از جایگاه خودمان و محصول مان شدنی خواهد بود. 9- از وضعیت و جایگاه رقبا خبر دارد. علاوه بر مورد ذکر شده ی هشتم و در تکمیل آن، لازم است به عنوان یک فروشنده، از جایگاه و وضعیت برند رقیب و فروشگاه های رقیب و نیز از وضعیت فروشندگان دیگر محصول خود با خبر باشیم. حتما محصول فروشگاه ما، یا نوع خدماتی که برند ما و خود ما ارائه می کنیم، دارای نکات برجسته و قابل توجهی هست که بتواند در جلب توجه مشتری موثر واقع شده و او را نسبت به انتخاب ما برای ید متمایل نماید. تلاش برای برجسته سازی این تفاوت ها، وقتی امکان پذیر است که بدانیم وضعیت رقبا در هر مورد چگونه است. بدین ترتیب می توانیم برا یبرجسته سازی مناسب ویژگی های محصول مان برنامه ریزی کرده و با بر شمردن مزیت های رقابتی خودمان در مقایسه با رقبا، اقدامات اثربخش را طراحی و اجرا کنیم. شناخت وضعیت و جایگاه رقبا از راه های مختلفی امکان پذیر است. از جمله این که گاهی از طریق حضور در فروشگاه رقیب و جمع مشتریان او می توان ب اطلاعات کرد، گاهی با ب اطلاعات آنها از طریق پرس و جوی اخلاق مدار از مشتریان شان و نیز گاهی از طریق مرور محتوای بروشورها و جزوات تبلیغاتی توزیع و منتشر شده ی آنها و موارد مختلف دیگری که به فراخور نوع محصول و فضای بازار و شرایط رقابتی حاکم قابل شناسایی و بهره برداری هستند. این مقاله را در بخش بعدی، با تشریح سایر ویژگی های فروشنده ی حرفه ای و سپس پررنگ ساختن ویژگی های ضروری برای تبدیل شدن به یک فروشنده ی پیشرو به پایان خواهیم برد. ... ادامه دارد

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/88
  • مطالب مشابه: مقاله - فروشنده ی پیشرو کیست؟
  • کلمات کلیدی: مشتری ,فروشنده ,ویژگی ,محصول ,         ,فروشگاه ,باید بتواند ,برای ید ,است؛          ,دارد؛          ,فرصت شناس ,انتظار مشتری بنشیند، ,مشتری بن?
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
حکایت اول: خیلی سال پیش از این در کت خوانده ام که وقتی ابرهه برای ت یب کعبه به شهر مکه وارد شدند، عبدالمطلب پدر بزرگ (ص) کلید دار و بزرگ شهر مکه بود. در مذاکراتی که بین عبدالمطلب و ابرهه صورت می گیرد، مهاجم از تصمیم خود بر نمی گردد و عزم ت یب کعبه می کند. عبدالمطلب به اهالی شهر پیغام می دهد که شهر را ترک کنند و خودش به ساربانان پیغام می دهد که شترها را جمع کنید از شهر برویم. ی از او سوال می کند:«این چه تصمیمی است؟تو بزرگ و معتمد شهری. تو متولی کعبه هستی. به جای جلوگیری زا ت یب کعبه می خواهی شترهایت را برداری و بروی پس کعبه چه می شود؟» عبدالمطلب چنین پاسخ می دهد: «من خداوند شترهایم هستم و مسئول مراقبت از آنها؛ کعبه هم خ دارد که بخواهد از آن محافظت خواهد کرد.» حکایت دوم: می گویند: وقتی سلیمان نبی (ع) با لشگریان از بیابانی می گذشته است. دسته ی مورچگان در حال عبور از آن حوالی بوده اند. وقتی فرمانده مورچگان صدای نعل اسب های لشگر سلیمان نبی را می شنود به مورچگان دستور می دهد:«سریعاً از محل دور شوید. لشگر سلیمان در راه است ؛ مبادا شما را لگدمال کنند.» باد صدای فرمانده مورچگان را به گوش سلیمان می رساند. سلیمان فرمانده مورچگان را اظهار می کند و می پرسد:«این چه دستوری است که داده ای؟ گمان کرده ای من، سلیمان، خدا، آن قدر بی توجهم که لشگر مورچگان را لگد مال کرده و به هلاکت برسانم؟» فرمانده مورچگان در پاسخ می گوید:«می دانم که تو خ و مراقب همه ی کائنات هستی؛ اما من فرمانده ی اینها هستم و مسئول نگهداری و مراقبت از جان شان. هر چقدر هم تو رعایت حال شان را ی، چیزی از مسئولیت من کم نمی شود. تو آنچه بر عهده داری انجام بده و اجازه بده من هم آنچه بر عهده دارم به انجام برسانم.»

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/86
  • مطالب مشابه: شتر عبدالمطلب، مورچه و سلیمان
  • کلمات کلیدی: مورچگان ,سلیمان ,کعبه ,فرمانده ,عبدالمطلب ,لشگر ,فرمانده مورچگان ,ت یب کعبه ,لشگر سلیمان , ابرهه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز را، همین جوری، بی خودی، «روز غرغر » اعلام می کنم. این روز را هم به خودم تسلیت می گویم. خسته شده ام. از تلاش در جامعه ای که ایده آل ها به صفر نزدیکند. از فرهنگی که تلاش در آن بی مزدترین پدیده است. از جامعه ای که باید همه جور دشواری را تحمل کنی و برای این تحمل ، پول هم بدهی و سرکوفت هم بشنوی و منت هم بکشی و آ سر هم بد ار باشی. خیلی هم فرق نمی کند. در فضای کار تی و غیر تی، در جمع دوستان و خانواده، در گروه های علمی و ی، همه جا قاعده یکی است: ی که تلاش بیشتر می کند، مزد کمتر می گیرد. ی که رعایت می کند، سرکوفت می شنود. ی که حال خوب ایجاد می کند، حالش را بد می کنند. اینها هم همه شان دروغ می گویند: همه ی انی هم که می گویند به دنیا با «عینک خوش بینی» نگاه کن؛ همه ی انی که می گویند «شانس» دروغ است؛ همه ی انی که می گویند بزودی همه چیز درست خواهد شد؛ همه شان دروغ می گویند. اصلا «عینک خوش بینی» اختراع نشده است. «شانس» اصل اول موفقیت در تمام زندگی است. هر چیزی هم یا از اول درست است و تا آ درست؛ یا از اول اب است و تا آ اب؛ هیچ نه «بزودی» نه «با تاخیر» درست نخواهد شد. امشب و شاید همه ی دیگر به جای روشن شمع، به تاریکی لعنت خواهم فرستاد. تا اطلاع ثانوی قرارم همین است.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/87
  • مطالب مشابه: لعنت به تاریکی
  • کلمات کلیدی: گویند ,درست , انی ,کند، ,دروغ
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اینکه بر اساس تفکر سیستمی در هر سیستم تک تک اجزاء اهمیت دارند و همه به اندازه ی خودشان کارکرد دارند، کاملاً درست است. اما یک نکته که نباید فراموش کنیم این است که قرار گرفتن هر جزء سیستم در سر جای مناسب خودش و عمل آن جزء در زمان مناسب است که تضمین کننده ی بقاء، تداوم و ارتقاء جایگاه سیستم می شود. مثلا در سیستم بیولوژیک انسان، داشتن و نداشتن یک بند انگشت یک حرف است، اینکه آن بند انگشت سرجای خودش قرار داشته باشد یا نه، حرفی دیگر که اتفاقا این دومی به مراتب مهم تر است. سیستم بدنی انسان و خود انسان به عنوان ی که بهره بردار اصلی این سیستم بدنی است با نداشتن یک بند انگشت کنار می آید و می تواند به مرور راهی بیابد که عوارض مربوط به این نقص را بر طرف کند و سیستم را معطل نگه ندارد ولی اگر همین یک بند انگشت به جای اینکه در سر جای اصلی خودش قرار داشته باشد یا حتی اصلا وجود نداشته باشد، در جایی نامربوط و غیر مفید قرار بگیرد مثلا نوک بینی یک فرد، دشواری هایی فراهم می سازد که چندین برابر عدمش درد سر ساز خواهد بود. اینکه هر چیز به جای خویش نی ت به اعتقاد من مکمل اصل اهمیت جایگاه اجزاء در سیستم است.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/84
  • مطالب مشابه: بودن یا کجا بودن؟ مساله این است.
  • کلمات کلیدی: سیستم ,انگشت ,خودش ,اینکه ,سیستم بدنی ,داشته باشد ,قرار داشته ,خودش قرار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
برای ما که سال های جنگِ دشمن و دفاعِ ما با دوران کودکی مان مقارن شده، جنگ و دفاع یک نوستالژی قوی و گاه غیر قابل توصیف است. اوضاع روزگار جنگ تحمیلی با همه ی بدی هایش این خوبی را هم داشت که مردم همه ی ا و روستاها، یک دل بودند در تحمل روز های دشوار ِ از دست دادن ها و شاد می شدند از شیرینی روزهای خوب به دست آوردن و دوباره به دست آوردن. هر شهیدی انگار عضوی از خانواده ی تک تک اهالی محله بود و هر جانبازی عزیز دل همه ی همسایگان و فامیل. هر افتخاری در دفاع و بازپس گیری خاک، شادی همه را به همراه داشت ؛ همان گونه که هر ی از سوی دشمن، اندوه بزرگ همه ی جامعه را. آن سالها یکی از شیرین ترین خاطرات مشترک همه ی ایرانیان از زن و مرد و کودک و بزرگسال، مشهر بود. همه ی ا شادمانی داشت اما، مشهر جور دیگری بود؛ انگار ی جگر همه ی مردم بود که ش به نوعی از اولین فتح الفتوح های سربازان پاکباز وطن بود. سوم داد 1361 که مشهر آزاد شد، کلاس چهارم ابت بودم. همه ی روزهای پس از مشهر و به خصوص در سالهای بعد از اتمام جنگ همه انگار منتظر چیزی بودیم که این روزها دیگر فراموشش کرده ایم. همه مان فراموشش کردیم. آبادی مشهر را می گوییم. وقتی بچه ای ولی دوران جنگ را تجربه کرده ای به اندازه ی همه ی بزرگترها هم نفهمی، دست کم ادراک مشترکی از بعضی واژگان و استعارات آنها پیدا می کنی. این گونه بود که با داشتن تنها ده سال به اندازه ی بزرگترها می فهمیدیم که « مشهر را خدا آزاد» یعنی چه. اما، انگار همه ی این سالها باید منتظر می م م که خدا نقش دیگری را هم به عهده بگیرد، همان خ که وقتی با سوء مدیریت هوای شهرمان آلوده می شود دم خفه شدن که می رسیم می آید و بادی و بارانی می فرستد و هوای نفس کشیدن مان را فراهم می کند، همان خ که هر وقت در هر کجا کم می آوریم، می آید و کمک مان می کند، خ که جبران همه ی نداشتن ها و نخواستن ها و نتوانستن های مان بوده، انگار باید پس از این همه سال که این اندازه درآمد و گردش مالی دراین کشور فراهم شده، از پس همه ی خوردن ها و بردن ها و سوء مدیریت هایی که رخ داده باید بیاید و مشهر و م ایی را که آزاد کرده، آبادشان کند. او که آزاد کرد خودش هم باید آباد کند. از بندگانش که نا امید شده ایم. مشهری که خونین شهر شد. خونین شهری که مشهر شد مشهری که آزاد شد؛ آباد نشد

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/85
  • مطالب مشابه: خدا آزاد کرد، آباد نکرد
  • کلمات کلیدی: مشهر ,انگار ,آزاد ,آباد ,خدایی ,اندازه ,همان خدایی ,آزادی مشهر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
حکایت اول: خیلی سال پیش از این در کت خوانده ام که وقتی ابرهه برای ت یب کعبه به شهر مکه وارد شدند، عبدالمطلب پدر بزرگ (ص) کلید دار و بزرگ شهر مکه بود. در مذاکراتی که بین عبدالمطلب و ابرهه صورت می گیرد، مهاجم از تصمیم خود بر نمی گردد و عزم ت یب کعبه می کند. عبدالمطلب به اهالی شهر پیغام می دهد که شهر را ترک کنند و خودش به ساربانان پیغام می دهد که شترها را جمع کنید از شهر برویم. ی از او سوال می کند:«این چه تصمیمی است؟تو بزرگ و معتمد شهری. تو متولی کعبه هستی. به جای جلوگیری زا ت یب کعبه می خواهی شترهایت را برداری و بروی پس کعبه چه می شود؟» عبدالمطلب چنین پاسخ می دهد: «من خداوند شترهایم هستم و مسئول مراقبت از آنها؛ کعبه هم خ دارد که بخواهد از آن محافظت خواهد کرد.» حکایت دوم: می گویند: وقتی سلیمان نبی (ع) از بیابانی می گذشته است. دسته ی مورچگان در حال عبور از آن حوالی بوده اند. وقتی فرمانده مورچگان صدای نعل اسب های سلیمان نبی را می شنود به مورچگان دستور می دهد:«سریعاً از محل دور شوید. لشگر سلیمان در راه است ؛ مبادا شما را لگدمال کنند.» باد صدای فرمانده مورچگان را به گوش سلیمان می رساند. سلیمان فرمانده مورچگان را اظهار می کند و می پرسد:«این چه دستوری است که داده ای؟ گمان کرده ای من، سلیمان، خدا، آن قدر بی توجهم که لشگر مورچگان را لکد مال کرده و به هلاکت برسانم؟» فرمانده مورچگان در پاسخ می گوید:«می دانم که مراقب همه ی کائنات هستی؛ اما من فرمانده ی اینها هستم و مسئول نگهداری و مراقبت از جان شان. هر چقدر هم تو رعایت حال شان را ی، چیزی از مسئولیت من کم نمی شود. تو آن چه بر عهده داری انجام بده و اجازه بده من هم آنچه بر عهده دارم به انجام برسانم.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/86
  • مطالب مشابه: شتر عبدالمطلب، مورچه و سلیمان
  • کلمات کلیدی: مورچگان ,کعبه ,سلیمان ,فرمانده ,عبدالمطلب ,ت یب ,فرمانده مورچگان ,ت یب کعبه , ابرهه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
پیش نوشت: این پست را چهارم اردیبهشت نوشته بودم ولی به فراخور اوضاع فعلی تصمیم گرفتم دوباره با تاریخ امروز دیده بشود. 1- این روزها رقابت بدجوری دارد وارد حیطه ی لت و پار اخلاق می شود. 2- در حالی که عده ی زیادی به دنبال طرح نام گزینه ی انتخ خودشان هستند، به سختی می توان به آدم ها یادآوری کرد که افراد در بهترین ح ، نمایندگان مدل های ذهنی هستند. برای همین است که کمتر ی حواسش هست که به جای فریاد زدن نام فرد مورد نظر خودش بهتر است و درست تر است که بیاید از طرز فکر و از مدل ذهنی آن فرد سخن بگوید. در چنین شرایطی تصمیم گیری درست احتمالاً قربانی جو گرفتگی خواهد شد. 3- معتقدم که جو گرفتگی بدترین شکل گرفتگی است حتی بدتر از «گرفتگی عروق» و شریان های قلب و حتی بدتر از «گاز گرفتگی». چرا که گرفتگی عروق با فنر زدن و راه های مختلف دیگر بر طرف خواهد شد. گاز گرفتگی هم که اغلب خود فرد سهل انگار یا نهایتا چند نفر از اطرافیانش را نابود خواهد کرد. اما جو گرفتگی می تواند به قیمت فلاکت و هلاکت امروز و فردای یک ملت تمام شود. در چنین شرایطی تصمیم گرفتم این اینفوگرافی را از سایت خبرگزاری جمهوری ی «ایرنا» اینجا منتشر کنم و یادآوری کنم که روزگاری نمایندگان یک طرز فکر باور داشتند یا می گفتند که باور دارند این ها کاغذ هایی هستند که تعدد صدورشان می تواند قطعنامه دان صادر کنندگان را کند؛ همین و لاغیر.
من که شخصا شاهد مثالها و تجربیات مختلفی بوده ام که بدانم اینها به جای قطعنامه دان آنها، در اصل کجای چه انی را نشانه رفته بودند، نمی توانم بی تفاوت بنشینم و بدتر از گاز گرفتگی به سرم بیاید. همین جا، صراحتاً اعلام می کنم که من به پاسداشت تدبیر انی که شر این مصیبت ها را از سرِ سرزمینم و از سر مردمان سرزمینم - ولو همین بی انصاف ها - کم کرده اند، به ی طرز فکر و مدل ذهنی «تدبیر و امید» رای خواهم داد. رای من ، حق من است.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/79
  • مطالب مشابه: اسم ها نمایندگان طرز فکرها هستند.
  • کلمات کلیدی: گرفتگی ,همین ,بدتر ,ذهنی ,نمایندگان ,تصمیم ,شرایطی تصمیم ,چنین شرایطی ,تصمیم گرفتم ,چنین شرایطی تصمیم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
در اوایل اردیبهشت امسال رییسم تماس گرفت و اعلام کرد که همایشی با نام «اولین جایزه ملی مسئولیت اجتماعی بنگاه های اقتصادی» قرار است برگزار شود. می خواست بداند مایلم یکی از نمایندگان سازمان مان در این همایش باشم یا نه؟ این قسم همایش ها که موضوع شان جایزه ی ... است برایم آشنا هستند. خودم سابقه داوری در جایزه ملی بهره وری ایران را دارم و در مراسم اهدای همان جایزه هم حاضر بوده ام؛ به علاوه ی چند تای دیگر. یکی از انگیزه های اصلی من برای حضور در چنین همایشی، اهمیتی بود که موضوع «مسئولیت اجتماعی» برایم دارد و دیگر علاقه ام به شناخت نوع رابطه ی بنگاه های اقتصادی ایران با این موضوع پر اهمیت. اعلام آمادگی و قرار شد چهارشنبه همان هفته یکی از نمایندگان سازمان خودمان باشم. سازمان ما هم شرکت کننده بود و هم انگار حامی، نهایتا فهمیدم جایزه هم گرفته ایم. تصمیم جدی دارم مقاله ای در خصوص مسئولیت اجتماعی در آینده بنویسم. ولی فعلا موضوع من نحوه ی برگزاری مراسم است. سالن همایش های وزارت راه و شهرسازی، محل برگزاری مراسم بود. قرار بود مراسم ساعت 5 بعداز ظهر برگزار شود. قبل از رسیدن دعوتنامه همکارانم به من گفته بودند ساعت برگزاری 4 است و من هم که نوبت دندانپزشکی ام را بعد از دوبار کنسل به ساعت 7/5 آن روز منتقل کرده بودم، با خودم فکر 4 تا 6 یا 6/5 هم طول بکشد، به هر دو قرار می رسم. وقتی دیدم در دعوتنامه ساعت شروع مراسم 5 اعلام شده، باز هم گفتم به بخش مهمی از سخنرانی ها خواهم رسید. فهرست برندگان را هم بعدا پیدا خواهم کرد. 4/25 جلوی وزارت راه و شهرسازی بودم. ساختمانی بلند و خیلی شیک در محوطه ای اختصاصی در محل تپه های عباس آباد تهران در حول و حوش بنیاد مستضعفان و جانبازان. داخل شدم. اسپانسرها (حامیان)، در محل غرفه های معدودشان خیلی سر و صدا راه انداخته بودند. از مسئول غرفه شرکت ال جی درباره نوع حمایت شان از ک ن پرسیدم و به بقیه ی غرفه ها هم سری زدم. هنوز خیلی آدم برای شرکت نیامده بود. داخل سالن مراسم شدم و مثل سه ، چهار نفر دیگر روی یک صندلی نشستم. مسئولین برگزاری با نگاه ها و غر زدن های شان به همدیگر متوجهم د که زود آمده ام و حضورم می تواند اسباب درد سر شود. وقتی از سرویس بهداشتی برگشتم، کیفم را برداشتم و از سالن خارج شدم تا وقتی که خودشان اجازه ورود بدهد. ساعت 4/45 ، خبری نشد. 4/50 ، خبری نشد. 5/00 ، هیچی. 5/10 درها باز شد و اجازه ورود را صادر د. از بین همهمه ی بیش از حد که شاید ناشی از کم بودن فضای ل بود به سالن پناه بردم. بی نظمی وحشتناکی حاکم بود که امیدوارم بتوانم درست و دقیق و البته منصفانه تشریح کنم. تعداد زیادی خانم و آقای جوان گوشی در دست مرتب در رفت و آمد بودند. تعداد زیادی از حضار هم نمی دانم به چه دلیل مرتب ع می انداختند. ع انداختن با گوشی و دوربین عکاسی را در انواع سلفی و جلفی و دسته جمعی، با پوسترها و بدون آنها، با غرفه ها و بدون آنها ، چیلیک چیلیک شروع کرده بودند. همین کار را قبل از ورود ، بیرون از سالن هم انجام می دادند. من شخصا تا جلو نباشم نمی فهمم. هم در کلاس درس و هم در همایش ها، باید جلو باشم تا بفهمم چه خبر است. رفتم جلو ردیف دوم بنشینم که نگذاشتند. گفتند اینجا vip است. مثل بچه ی آدم (البته ه ل) رفتم ردیف سوم. افرادی پراکنده می آمدند و آقایان و خانم های جوان از آنها می پرسیدند: «سلام جناب .سلام خانم . کارت وی آی پی همراه تون هست؟بفرمایید این ردیف.» معلوم شد که وی آی پی ها شماره صندلی ندارند و فقط معلوم است ردیف اول و دوم بنشینند. این بماند. بعضی از وی آی پی ها، کارت شان همراه شان نبود. آنها را یا س ا نگه می داشتند تا ببیند چه کار باید ند یا ببینند اصلا چه کار می توانند ند. بعضی دیگر را هم در یک بی برنامگی خاص و خیلی شیک دعوت می د موقتا در ردیف سوم بنشینند تا تکلیف صندلی شان معلوم شود. انگار نه انگار طرف وی آی پی است برای خودش. هنوز ردیف اول و دوم از افراد وی آی پی پر نشده بود. از یک جایی به بعد، با رسیدن آنها از ما که ردیف سوم بودیم خواستند که بلند شویم و برویم کمی عقب تر. این معنایش این بود که ردیف سوم هم قرار است متعلق به آنها باشد. اینکه چرا تا حالا این را اعلام نکرده بودند و اینکه چرا خودشان از اول گفته بودند که ما متفرقه ها هم می توانیم در ردیف سوم بنشینیم، بماند. رفتم ردیف پشت. بغل دست یک مشهدی نشستم. گفت شاید ی بعدا بخواهد آنجا بنشیند. بی خیال شدم. در تمام این مدت که حالا ساعت به 5/45 دقیقه رسیده بود، دوستان همچنان چیلیک چیلیک ع می انداختند. با خودشان، با دوستان شان، با تریبون خالی، از صندلی های خالی، سلفی، جلفی .... نه ی مایل به سکوت بود، نه ی علاقه مند به ت . من هم مرتبا دستم روی لپم در حول و حوش دندان پنجمم بود و چشمم به عقربه های ساعتم و یک سره فاصله ی زمانی باقی مانده تا وقت دندانپزشکی را چک می . همهمه و برو بیا سالن را پر کرده بود. هنوز ی فکری برای برقرار نظم نمی کرد. وقتی یکی از مهمانان ویژه از همان خانم و آقاهایی که می رفتند و می آمدند پرسید چرا باید این همه منتظر بمانیم تا صندلی مان معلوم شود و وقتی که دیگری به بی نظمی اعتراض داشت، در جواب گفتند که این بی نظمی ها در همایش ها طبیعی است! راستش من همایش و همچنین بی نظمی زیاد دیده ام ولی طبیعی بودنش را تا حالا متوجه نشده بودم. دردسر ندهم ساعت از 6 گذشته بود. یک ساعت تاخیر از نوع طبیعی رخ داده بود. قرآن پخش شده بود و سرود ملی هم . و دوستان همچنان مشغول صحبت بودند. مجری که از مجری های تلویزیون بود پشت تریبون قرار گرفت. این هم اصلا دلیل مناسبی نبود که حضار تصمیم بگیرند مرتب بنشینند و چیلیک چیلیک را بی خیال شوند و صحبت را رها کنند. مجری از سرود ملی و تلاوت قرآن که بالاتر نیست. مجری خواهش کرد حضار با رعایت سکوت در صندلی های شان بنشینند. ی محل نمی گذاشت. حتی خود خانمها و اقایانی که مسئول برگزاری بودند و گفتم مرتب در رفت و آمد و پچ پچ بودند، نه دست از حرف زدن با هم بر می داشتند و نه بعضی شان دست از صحبت با موبایل. از خانم دانشور که هم کارآفرین شناخته شده ای است و هم عضو شورای شهر تهران و هم از افراد اصلی طراحی و اجرای چنین جایزه ای دعوت شد برای سخنرانی افتتاحیه پشت تریبون برود. ایشان شروع د. همچنان دوستان ع می انداختند. از جای شان بلند می شدند به گوشه ای دیگر از سالن می رفتند تا بتوانند ع بهتری بیندازند. خانم دانشور مشغول ارائه گزارش از حدود یک سال زحمت گروه متخصص و سخت گیرشان برای داوری درست سازمان ها بود. دوستان ع می انداختند و پچ پچ می د و خانم ها و آقایان داخل سالن کوچکترین واکنشی نشان نمی دادند. صحبت های خانم دانشور حدود 12 دقیقه طول کشید. بعد مجری علی رغم اینکه می دید ی به خواهش های او گوش نمی کند دوباره حضار را دعوت به سکوت و استقرار در صندلی های شان کرد. انگار نه انگار. آقای تابش ، ی مجلس هم که از دست اندرکاران برگزاری بود پشت تیریبون رفت و در خصوص اهمیت مسئولیت شناسی اجتماعی بنگاه ها و ارزشمندی این نوع نگاه به جامعه صحبت هایی کرد. راستش، دیگر فاصله ی زمانی باقی مانده تا نوبت دندانپزشکی برایم مهم نبود، به سبب کلافگی و سر دردی که داشت به سراغم می آمد تصمیم گرفتم سالن را ترک کنم. برای اولین بار یک همایش را نیمه کاره رها می و اصلا عذاب وجدان هم نداشتم. کیفم را برداشتم و از سالن و از ساختمان زدم بیرون. حالا مشکل دیگری داشتم. بطری نیم خورده ی آب معدنی را باید در جای مناسبی دور می انداختم. با خودم فکر بیرون سالن سطل زباله ی مناسبی پیدا خواهم کرد. اما خبری نبود. مسیر تا خیابان آفریقا و احتمالا تا میدان آرژانتین را باید پیاده می رفتم تا به ایستگاه تا ی ها برسم و بروم هفت تیر و بعد با مترو به دندانپزشکی. این یعنی شانس زیادی برای یافتن سطل زباله داشتم. سطل نبود. بطری را تا جلوی ساختمان بانک قوامین یعنی بعد از زیرگذر رس با خودم حمل تا به سطل زباله ی غیر تفکیکی رسیدم. بطری نیم خورده را داخل سطل انداختم . در تمام مسیر پیاده روی تا میدان آرژانیتن و البته تا همین حالا، فکرم درگیر این است که ما، مردم، سازمان ها، شهروندان و مدیران مگر به اجتماع، به مسئولیت و به مسئولیت اجتماعی فکر هم می کنیم؟ ما حتی جایی برای دور ریختن درست زباله ها نداریم. وقتی هم داریم تمایلی به تفکیک نداریم. مگر ما چقدر حساب شده پرینت می گیریم؟ چقدر حساب شده از آب استفاده می کنیم؟ چقدر به مکانیزاسیون درست کارها اهمیت می دهیم و برایش همت می کنیم؟ راستی کدام مسئولیت اجتماعی؟ کدام جایزه؟ پی نوشت ها: 1- نمی دانم بعد ازساعت 6/20 چه طور کارها پیش رفت. 2- در دو تا از غرفه های سالن، خبرهای خوبی بود که به زودی درباره شان خواهم نوشت.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/83
  • مطالب مشابه: چگونه یک همایش مهم را بد برگزار کنیم؟
  • کلمات کلیدی: سالن ,ردیف ,همایش ,بودند ,خانم ,ساعت ,چیلیک چیلیک ,خانم دانشور ,مسئولیت اجتماعی ,رفتم ردیف ,دوستان همچنان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکی از ایراداتی که برخی از دوستان به علم بازاری و به فعالیت بازاریابان وارد می کنند این است که می گویند بازاری و به طور خاص تبلیغات نیاز کاذب ایجاد می کند. اما آیا چنین ایرادی اساساً وارد است یا نه؟ نکته ی اول - تقاضا با نیاز فرق دارد. نیاز، همزمان با تولد هر شکل می گیرد و موضوع اصلی اش آن چیزهایی است که هر صرفاً به سبب این که موجود است آن را لازم دارد و اگر در اختیار نداشته باشد یا از زندگی ساقط می شود یا دست کم زندگی برای او دشوار می شود. مانند نیاز به هوا برای تنفس، به آب برای ادامه ی بقاء، به غذا برای ب حداقل انرژی لازم برای سوخت و ساز و از این دست موارد. اما تقاضا، به خواست خود فرد بر مبنای آن چه حق خودش می داند یا به واسطه ی شرایطی که بر زندگی او حاکم است از حیث منابع در اختیار یا شناخت از منابعی که می شد در اختیار داشته باشد ولی ندارد، شکل می گیرد. تقاضا چیزی نیست که برآورده نشدن آن زندگی فرد را - دست کم به شکل مستقیم - با مخاطره همراه کند. از زاویه ی دیگر، نیاز، همان اقلام مربوط و مرتبط به پایین ترین سطح هرم مازلو است ولی تقاضا در سطوح دیگر خودش را نشان می دهد. با این توصیف، بعید به نظر می رسد که نیاز ایجاد ی باشد، خواه به وسیله ی بازاری یا به وسیله ی هر علم یا هر فعالیت دیگر. نکته ی دوم - آیا بازاری تقاضای کاذب ایجاد می کند؟ حال که بر اساس توضیحات بالا، به این نتیجه رسیدیم که بازاری و نه هیچ علم دیگری توانایی ایجاد نیاز را ندارد، باید ببینیم تکلیف تقاضا در این میان چیست؟ قطعا بازاری تقاضا ایجاد می کند ولی تقاضا، نه تقاضای کاذب. اجازه بدهید با دو مثال بیشتر توضیح بدهم: 1- ما برای حضور در جامعه و پذیرش از سوی افراد جامعه باید خوشبو و برازنده باشیم. اگر سازمانی تولید کننده یا توزیع کننده ی عطر خوش باشد، چگونه می تواند خودش را به ما معرفی کند؟ 2- ما برای ب آرامش آینده باید از خدمات شرکت های بیمه ای برخوردار شویم. یک شرکت بیمه ای چگونه می تواند خودش و خدماتش را که ما - آگاهانه یا ناآگاهانه - خواهان آنها هستیم به ما معرفی کند؟ انجام این مهم بر عهده ی بازاری است. بازاری با کمک مهارتها و ابزارهای خودش راهی برای ارتباط درست و ضروری بین ما و ضروریات زندگی مان فراهم می کند. بازاری ،تبلیغات، فروش، قیمت گذاری، مشاوره بازار، تحقیقات بازار و ... همه تلاش هایی علمی و طبقه بندی شده هستند برای شناسایی و فراهم آوردن آنچه به ما امکان می دهد زندگی بهتر ، مطلوب تر یا دلنشین تر داشته باشیم. اینکه که برخی از همکاران و فعالان این حوزه های مختلف بازاری به اشتباه از این علم استفاده می کنند، معنایش این نیست که تبلیغات دروغ است. معنایش این نیست که بازاری تقاضای کاذب و مصرف گرایی پوچ و چشم و هم چشمی ایجاد می کند. اشکال از آنها است. گناه برخی افراد را به پای یک علم ننویسیم.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/82
  • مطالب مشابه: بازاری و تقاضای کاذب
  • کلمات کلیدی: بازاریابی ,ایجاد ,زندگی ,خودش ,تقاضا ,کاذب ,تقاضای کاذب ,معرفی کند؟ ,تواند خودش ,کاذب ایجاد ,بازاریابی تقاضای
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گفتم:«خوش به ح ... اینطوریه دیگه دنیا؛ یکی راحت زندگی می کنه و یکی دیگه مثل ما سخت.» راستش مدل زندگیش رو دوست دارم و وقت هایی که خیلی شور کار و زندگی و هر چیز دیگه ای رو در میارم، پیش خودم به این فکر می کنم که واقعاً چطور می تونه این جور راحت زندگی کنه و برام مهمه که یه روز بفهمم از کِی و چطور به این مدل زندگی فکر کرده. جوابش به من این بود: «تو خودت دوست داری سخت زندگی کنی، تقصیر ی نیست.» راست می گفت. من واقعا دوست دارم سخت زندگی کنم. درستش اینه که دوست ندارم سخت زندگی کنم، مدلی از زندگی رو دوست دارم که به سخت زندگی منتهی می شه. نمی تونم کاری رو ناقص رها کنم. نمی تونم درس نخونم. نمی تونم مقاله هام رو بدم دیگه ای بنویسه و اسم من رو بذاره بالاش. نمی تونم رسیدگی به بخشی از کارها و زندگی و افراد دور و برم رو با رسیدگی به بخشی دیگه جایگزین کنم؛ باید به همه شون برسم ،کامل و با جون و دل هم برسم. نمی تونم یادگیری رو تعطیل کنم. نمی تونم کارم رو هر چقدر هم دوست نداشته باشم، ناقص و نصفه نیمه انجام بدم. نمی تونم چیزی رو کامل برای خودم بخوام؛ باید همیشه حواسم به دیگران هم باشه. البته اونقدری که از پسش بر بیام. همیشه شب ها دیر می خوابم و صبح ها زود بیدار می شم؛ تعطیل و غیر تعطیل نداره. فرسوده ام می کنه. می دونم می کنه ولی اذیت نمی شم. فرسوده شدن خودش اذیتم نمی کنه؛ از این اذیت می شم که فرسودگی باعث بشه به همه ی نقشه هام نرسم. از یه سری کارها گریزونم. کارهایی که فکر می کنم وقت تلف کن هستند؛ مثل تعمیرگاه رفتن و اخبار تلویزیون رو دنبال . گاهی حتی نمی رسم برم آرایشگاه، موهام رو کوتاه کنم. شاید خیلی مس ه به نظر بیاد ولی این هم یه سبک زندگیه برای خودش.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/76
  • مطالب مشابه: سبک زندگی - سخت زندگی
  • کلمات کلیدی: زندگی ,تونم ,دوست ,تعطیل ,دوست دارم ,زندگی ,راحت زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گذر جامعه ی بشری از «دنیای سنتی» به «دنیای مدرن» در مسیر یک رخداد بزرگ تجربه شد: «انقلاب دانش و فناوری». تبعات این انقلاب زیادتر از آن بوده است که بتوان در قالب مقاله وبلاگی به آنها پرداخت. اما آنچه در این نوشته قصد دارم بدان اشاره کنم این مطلب مهم است که این شکل نوین سازمان، نیازمند طراحی و اجرای شکل تازه ای از ساختار سازمانی هم هست. ساختاری که اداره ی بهتر امور سازمان را امکان پذیر سازد. پیتر دراکر در خصوص این تغییرات ضروری سازمان ها، چنین بیان کرده1: - «حیطه ی اختیارات» کارکنان، باید بیشتر بر اساس دانش و رقابت آنان باشد تا بر اساس موقعیت سازمانی شان. - «شکل سازمان» باید مسطح شود؛ زیرا تمایل کارکنان حرفه ای به این است که خودشان مدیر خودشان باشند؛ - «تصمیم گیری» باید از تمرکز جدا شود؛ زیرا دانش و اطلاعات از این طریق بیشتر گسترش پیدا می کند. این ها یعنی: در ساختار سازمانی جدید باید انعطاف پذیری بیشتر، سلسله مراتب و تمرکز کمتر از قبل باشد. همچنین مدیر باید این توانایی را داشته باشد که برای رسیدن به اه سازمان، به جای «برنامه های سازمانی» از پیش نوشته شده، به «کارکردهای شبکه» و «تعهدات غیر رسمی» و «سازمان های غیر رسمی» تکیه کند. به علاوه، تکنولوژی اطلاعات (it) نحوه ی تولید ارزش در بنگاه های اقتصادی و به تبع آن نحوه مدیریت مدیران بر سازمان ها را تحت تاثیر شگرف خود قرار داده است. پی نوشت: پیش از عید نوروز، قول داده بودم از سال جدید مطالب بیشتری در حوزه ی تخصصی مدیریت و بازاری داشته باشم که به زیرعنوان وبلاگ هم وفادار مانده باشم؛ پیش از این نگاه عمومی به مسائل مدیریتی بخش غالب مطالب وبلاگ بود. ******************************************************** 1-بازاری صنعتی، سی اس جی کریشنا و لالیتا آر، ترجمه احمد روستا و ابوالفضل صبوری و مریم ارشدی،کلک سیمین، ص59

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/77
  • مطالب مشابه: ساختار سازمان های it محور
  • کلمات کلیدی: سازمان ,سازمانی ,ساختار ,دانش ,شود؛ زیرا ,ساختار سازمانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
1- این روزها رقابت بدجوری دارد وارد حیطه ی لت و پار اخلاق می شود. 2- در حالی که عده ی زیادی به دنبال طرح نام گزینه ی انتخ خودشان هستند، به سختی می توان به آدم ها یادآوری کرد که افراد در بهترین ح ، نمایندگان مدل های ذهنی هستند. برای همین است که کمتر ی حواسش هست که به جای فریاد زدن نام فرد مورد نظر خودش بهتر است و درست تر است که بیاید از طرز فکر و از مدل ذهنی آن فرد سخن بگوید. در چنین شرایطی تصمیم گیری درست احتمالاً قربانی جو گرفتگی خواهد شد. 3- معتقدم که جو گرفتگی بدترین شکل گرفتگی است حتی بدتر از «گرفتگی عروق» و شریان های قلب و حتی بدتر از «گاز گرفتگی». چرا که گرفتگی عروق با فنر زدن و راه های مختلف دیگر بر طرف خواهد شد. گاز گرفتگی هم که اغلب خود فرد سهل انگار یا نهایتا چند نفر از اطرافیانش را نابود خواهد کرد. اما جو گرفتگی می تواند به قیمت فلاکت و هلاکت امروز و فردای یک ملت تمام شود. در چنین شرایطی تصمیم گرفتم این اینفوگرافی را از سایت خبرگزاری جمهوری ی «ایرنا» اینجا منتشر کنم و یادآوری کنم که روزگاری نمایندگان یک طرز فکر باور داشتند یا می گفتند که باور دارند این ها کاغذ هایی هستند که تعدد صدورشان می تواند قطعنامه دان صادر کنندگان را کند؛ همین و لاغیر.
من که شخصا شاهد مثالها و تجربیات مختلفی بوده ام که بدانم اینها به جای قطعنامه دان آنها، در اصل کجای چه انی را نشانه رفته بودند، نمی توانم بی تفاوت بنشینم و بدتر از گاز گرفتگی به سرم بیاید. همین جا، صراحتاً اعلام می کنم که من به پاسداشت تدبیر انی که شر این مصیبت ها را از سرِ سرزمینم و از سر مردمان سرزمینم - ولو همین بی انصاف ها - کم کرده اند، به ی طرز فکر و مدل ذهنی «تدبیر و امید» رای خواهم داد. رای من ، حق من است.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/79
  • مطالب مشابه: اسم ها نمایندگان طرز فکرها هستند.
  • کلمات کلیدی: گرفتگی ,همین ,بدتر ,ذهنی ,نمایندگان ,شرایطی تصمیم ,چنین شرایطی ,چنین شرایطی تصمیم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
داشتم به تحصیل و آموزش فکر می و به راهی که رفته ام و دارم می روم. برخی به پراکنده کاری های من ایراد می گیرند ولی من بین هر مقطع فاصله ای داشته ام؛ در آن فاصله ها بررسی کرده ام و انتخاب. مجموعا از مسیری که رفته ام راضیم جز این که دوست داشتم چیز دیگری هم بخوانم که قطعا در زمانی بعد از این، به شکل غیر آکادمیک خواهم خواند: روانشناسی. رفتارهای آدمها - از جمله خودم - و بررسی چرایی بروز آن رفتارها از دغدغه های همیشگی من بوده است؛ از نوجوانی این طور بوده. از روانشناسی آموخته ام که رفتارها را ببینم و به جای قضاوت، به جای واکنش و به جای هر گونه تصمیمی، هر رفتاری را یک معلول بدانم و به جای همه ی آن مواردی که گفتم تلاش کنم ریشه های چنین رفتاری را بشناسم؛ نه برای تفسیر و تحلیل آدم ها و رفتارهای شان؛ برای تفسیر و تحلیل ریشه های رفتارشان. این هم برای خودش یک سبک زندگی است.

اطلاعات

یکی دو روزی است نامیزان هستم؛ بیشتر روحی. هیچ حسایستی از نوع فصلی و غیر فصلی ندارم. فقط هر از چندگاهی از ح روتین خارج می شوم و کلافگی وضعیت غالب روحی ام می شود. شاید به خاطر خبرهای فوت چهره های دوست داشتنی ام، آن هم پشت سر هم باشد، شاید به خاطر سوء تفاهم های داخل خانه و به احتمال بیشتر به خاطر هر دوی آنها. کلافه بودم. با این کلافگی، امروز تصمیم گرفتم تا حد ممکن نافرم باشم. شلوار قهوه ای و پیراهن راه راه قهوه ای-صورتی، تنها تناسب موجود در لباسم بود. همین ها را با کفش مشکی کهنه ام و کت کلفتی که در هوای سرد می پوشم، در نامناسب ترین ترکیب ممکن به تن . باید اعتراف کنم که کلاً شیک و رسمی بودن هایم خیلی دوام نمی آورند و هر از گاهی دنبال بهانه می گردم که نافرم بشوم. پنجشنبه ها فرصت خوبی هستند. پنجشنبه ها، تعجیل رسیدن سر ساعت را هم ندارم. برای همین بدون هیچ شت وارد ایستگاه مترو شدم. آن قدر شتاب نداشتم که به جای سر خوردن روی پله ها، از پله برقی استفاده . وارد قطار که شدم به دیواره های جداکننده ی بخش بانوان و غیر بانوان تکیه دادم؛ صرفا برای اینکه مثل همیشه رفتار نکرده باشم. ناخواسته نگاهم رفت به سمت مسافرها و به تماشای شان ایستادم. به شکل نامحسوس؛ برای تماشای هر کدام شان زمان گذاشتم. مردی با حدود 65 - 66 سال سن، وارد شد. نگران بود. این را از تغییرات متناوب و سریع رفتاری اش دریافتم. اول کنار من ایستاد، بعد احساس کرد جایی نیست که دوست داشته باشد، رفت وسط واگن ایستاد و میله ی بالای سرش را گرفت. چیزی مثل آب نبات را می مکید. چند ثانیه بعد، میله ی وسط را رها کرد و رفت وارد راهروی واگن شد و دستگیره ی بالای سرش را گرفت. ایستگاه بعد، رفت در فضای کوچک کنار در ورودی ایستاد. او هم ایستگاه نبرد سوار شده بود و سه ایستگاه بعد که میدان بود. پیاده شد. پسر نوجوانی یک ایستگاه قبل تر سوار شده بود: شیخ الرئیس. هندزفری در گوشش بود. یکی داشت توی گوشش، همان اول صبحی می خواند. من که خواننده های را نمی شناسم. هر چقدر هم نام شان را از سجاد می پرسم، باز یاد نمی گیرم. یعنی تشخیص صداهای شان برایم ممکن نیست. راستش اصلا موسیقی دوست ندارم. شاید چون فقط ایرانی شنیده ام و شاید چون ایرانی اصیل نیست و من سنتی ام و گاه بیش از حد سنتی! پسر جوان سر و گردنش را با آهنگ تکان می داد و بدون اینکه کلمه ی واضحی بگوید، با خواننده همراهی هم می کرد. این سوال بی ربط به ذهنم آمد که چرا این قدر صدایش را زیاد کرده است؟ بعد، به خودم گفتم: «به تو چه! گوش خودش است: النّاس مسلّطون علی اموالِهِم و انفسِهِم.» نوبت چرخیدن به سمت دیگر بود. مرد جوانی که معلوم بود بدتر از من خیلی تو خودش است به درِ طرف دیگر واگن که بسته بود تکیه داده بود - در اصل ولو شده بود - و داشت داخل گوشی اش چیزهایی را چک می کرد. وقت زیادی صرفش ن . مورد خاصی نداشت. کنارش - تقریبا پشت سر من در وضعیت قبل- مردی درشت هیکل با موهای فر ولی کم پشت روی میله ولو شده بود. قدش از میله ی بالای سر هم که دست من به زور به آن می رسد، بلند تر بود. ولو شده بود. در بیشتر زمانی که نامحسوس نگاهش می ، چشمان ریزش بسته بود. اصلا هم شبیه «بود اسپنسر» نبود. شاید فکر می کرد چون چشم هایش بسته ی او را نمی بیند. شاید هم فکر نمی کرد. انگشت سبابه اش را تا آ ین بخشِ بندِ اول، داخل حفره ی بینی اش کرده بود و اگر زبان بدن بلد بودی می توانستی تشخیص بدهی که وقتی چشم ها در آن وضعیت می چرخند، یعنی طرف دارد چیزی را جست و جو می کند. وی ی ی ی! دیگر داشتم خلاف رفتار همیشگی و فرهنگ خودم رفتار می . این را وقتی فهمیدم که متوجه شدم بعد از آن مرد، نگاهم رفته سمت واگن خانم ها. خانم جوانی را دیدم که با آرامشی تمام روی صندلی نشسته. چادری نبود. عینک آفت اش روی روسریِ کمی عقب رفته اش بود و داشت با لبخندی که احتمالا به محتوای مطلب داخل گوشی اش ربط داشت گوشی همراهش را چک می کرد. آرم روی کیف خانم، تا حدی شبیه لوگوی شبکه ی مستند تلویزیون بود. همان که می گویند خودش شبیه لوگوی چیز دیگری است. راستش کمی سخت از آرامش مسلط بر آن خانم دل کندم. ولی به خودم اجازه ندادم بیش از یک نفر را در بخش خانم ها تحلیل کنم. زشت است. نگاهم سمت مردی که سنش کمی بیشتر از خودم به نظر می آمد رفت. لاغر بود، ته ریش داشت و خط لبش صاف بود. مثل این ایموجی مشهور: خنثی مرد لاغر، کمی کلافه بود. آ ، بی آن که هدف خاصی داشته باشد، کمی سرک می کشید و داخل گوشی مرد قد بلند کنار دستش را نگاه می کرد. کنجکاوی نمی کرد؛ حواسش پرت بود. حواسش که جمع می شد، سرش را بر می گرداند. باز حواسش پرت می شد و نگاهش به سمت گوشی او می رفت و باز ... در ایستگاه دروازه شمیران، پسر جوانی 21 -22 ساله سوار شد. به جای هندزفری، «گوشی خلبانی» در گوشش بود. چه می دانم اسمش چیست! با خودم فکر اگر سفر خارجی رفتم، بگردم ببینم آیا جوان های کشور های دیگر هم همچین چیزی در گوش شان می گذارند یا نه این محصول ِ زرنگی یک تولید کننده یا واسطه ی داخلی است که همچین چیزی را مد کرده است؟ ایستگاه بعد باید پیاده می شدم. فبل از این که به ایستگاه برسم بر خلاف همیشه خودم را به در وجی نزدیک ن . خوب پنجشنبه بود و قطار خلوت بود و این کار ضرورت نداشت. روی دیوار واگن، بالای شیشه های واگن - مترو بر خلاف تصور بعضی ها پنجره ندارد، شیشه دارد.- تبلیغات فروشگاه رفاه بود. تبلیغ پر ایرادی که بارها خواسته ام درباره اش جایی چیزی بنویسم ولی حوصله نکرده ام. راستش سرم شلوغ است و بعد هم ی به حرف من گوش نمی کند. ی مرا به عنوان متخصص تبلیغات نمی شناسد. باز به پول هایی که شرکت ها برای تبلیغات غلط خود هدر می دهند فکر و البته کمتر از همیشه با خودم غر زدم؛خودم به اندازه ی کافی کلافه بودم جایی برای غر زدن به دیگران نداشتم. به خودم گفتم:« پول خودشونه یا اقلا پول دیگرانه که در اختیارشونه و هر طور دلشون بخواد حرومش می کنند. به تو چه! النّاس مسلّطون علی اموالِهِم و انفسِهِم.» خانم مشهور گفت:«دروازه ت. مسافرانی که قصد ادامه ی مسیر به سمت ایستگاه کهریزک یا تجریش را دارند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و .....» پیاده شدم. نه برای اینکه .... با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط 1 بشوم؛ پیاده شدم بروم سر کار. پنجشنبه ها اضافه کار دو برابر است.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/71
  • مطالب مشابه: روز کلافگی
  • کلمات کلیدی: ایستگاه ,شاید ,چیزی ,پیاده ,گوشی ,خانم ,داخل گوشی ,شبیه لوگوی ,همچین چیزی ,النّاس مسلّطون ,خودم گفتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
«در بازار سیاهپوستانِ ثروتمند، کادیلاک نماد موقعیت اجتماعی است. سیاهان به دلیل اینکه به دیگر نمادهای اجتماعی مانند خانه ها و هتل های لو دسترسی ندارند، یدن کادیلاک تنها راهی است که از آن طریق می توانند رفیع بودن جایگاه اجتماعی خودشان را به نمایش بگذارند.» این جملات را «نیک دریستات» (nick dreystadt) گفته بود. مدیران جنرال موتورز در جلسه ای مشغول بحث بر سر تعطیل بخش تولید کادیلاک بودند، او که از مدیران میانی شرکت بود، بی اجازه خودش را به داخل اتاق جلسات انداخت و چند دقیقه، تنها چند دقیقه وقت خواست تا پیشنهادش را بگوید. با پیشنهاد نیک، بخش تولید کادیلاک شرکت جنرال موتورز زنده ماند. ایالات متحده که درگیر جنگ دوم جهانی بود، نیازمند تولید تجهیزات نظامی خاصی شده بود. شرکت جنرال موتورز که از موفق ترین های ب و کار در کشور بود با پذیرش تولید آن تجهیزات نظامی از سوی نیک دریستات، به کمک آمد. اما یک مشکل جدی وجود داشت: مقدار زیادی از نیروهای کار به جنگ رفته بودند و نیروی کار کافی برای تولید در کشور یافت نمی شد. شرح روایتی جالب درباره ی نیک دریستات از زبان پیتر دراکر: the concept of corporation:1946
پیتر دراکر در کتاب «ماهیت سازمانی» روایتی از این تصمیم خاص نقل می کند. دریستات بدون توجه به توصیه های مدیریت ارشد، یکی از پرخطرترین پروژه های را قبول کرد و تصمیم گرفت یک قطعه حساس نظامی را در شرکت کادیلاک تولید کند. همه می دانستند که این کار نیاز به مکانیک های بسیار متخصص دارد. در آن زمان هیچ نیروی کاری عادی هم در دیترویت (detroit) پیدا نمی شد چه برسد به مکانیک های بسیار متخصص! اما دریستات می گفت: «این کار باید انجام شود. اگر ما در کادیلاک نتوانیم، چه ی می تواند؟». تنها نیروی کاری که در خیابان های شهر پیدا می شد های سیاهپوست بودند. دریستات حدود ۲۰۰۰ تن از آنها را استخدام کرد. او می گفت: «مدیران خانه های فساد را هم استخدام کنید، آنها می دانند چطوری این خانم ها را مدیریت کنند». بیشتر این خانم ها سواد خواندن و نوشتن نداشتند و این در حالی بود که کار آنها نیاز به خواندن دستورالعمل های بلندبالا داشت. دریستات که می دید وقت ندارند به آنها خواندن یاد بدهند، خودش پای میز کار رفت و به شخصه چند عدد از دستگاه ها را ساخت تا مراحل کار را کامل یاد بگیرد. وقتی یاد گرفت یک دوربین آورد و از تمام مراحل برداری کرد. او قسمت های مختلف را روی یک پروژکتور قرار داد و با یک نمودار جریان کار را به هم متصل کرد. در فرآیند ترسیم شده، سه چراغ رنگی به کار گرفته شد: یک چراغ قرمز که وقتی روشن می شد به کارگران نشان می داد آن بخش کار را تا انتها انجام داده اند، یک چراغ سبز مرحله بعدی کار را معرفی می کرد و چراغ زرد نیز نشان می داد که قبل از شروع مرحله ی بعدی باید مراقب چه چیزهایی باشند. این روش کار ، چندین سال بعد در بسیاری از کارخانه ها تبدیل به یک استاندارد شد گرچه کمتر ی می داند که نیک دریستات آن را اختراع کرد، و تقریبا ی نمی داند دلیل این اختراع چه بوده است. در کمتر از چند هفته این نیروهای بی سواد و بی تخصص، وجی بهتر و سریعتر از آنچه قبلا مکانیک های حرفه ای انجام می دادند ارائه د. در سرتاسر شرکت و نیز شهر دیترویت این بخش از مجموعه کادیلاک مورد تمس و توهین قرار گرفت و عده ای آن را «خانه فساد جنرال موتورز» نام گذاشته بودند. واکنش دریستات این بود: «این خانم ها همکاران من و شما هستند. آنها خوب کار می کنند و برای کارشان احترام قائل اند. گذشته شان هر چه که باشد، آنها شایسته همان احترامی هستند که به سایر همکارانتان می گذارید.» اما در آن زمان اتحادیه کارگران صنعت خودرو بیشتر متشکل از سفیدپوستان بنیادگرای مذهبی بود که حتی خانم های سفیدپوست را نیز دوست نداشتند در محل کار ببینند، چه برسد به های سیاهپوست! آنها به شرکت فشار آوردند که وعده بدهد که وقتی نیروهای کار از جنگ برگشتند، این خانم ها را ا اج می کند. نیک با وجود فشارهای زیاد و بد و بیراه های فراوان که نثارش می د، تلاش می کرد تا حداقل تعدادی از خانم ها را سر کار نگه دارد. او می گفت «این بیچاره ها برای اولین بار در زندگی شان، دستمزد درست و حس می گیرند، شرایط کاری معقول دارند و حق و حقوقی دارند. برای اولین بار آبرو و عزت نفس پیدا کرده اند. این وظیفه ما است که آنها را از طردشدگی و نفرت نجات بدهیم». جنگ پایان یافت و نیروهای کار از میدان جنگ بازگشتند. حالا باید فشار اتحادیه ها کار خودش را می کرد. آن خانم ها باید ا اج می شدند. آن ها ا اج شدند و البته بسیاری شان اقدام به خودکشی د. نیک دریستات در دفتر کارش نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود و در حالی که اشک در چشمانش داشت می گفت «خدا من را ببخشد، من در نجات این بندگان خدا ناکام ماندم.» پی نوشت: این مطلب را چند سال پیش خوانده بودم و از آن زمان ذهنم را درگیر خودش کرده است. امروز که جستجو می ، در وبلاگ «فریدون دشتی» به شرحی از آن رسیدم. بخش عمده ی این پست بر اساس آنچه ایشان منتشر کرده نوشته شده است، ولی به روایت من.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/72
  • مطالب مشابه: خانه ی فساد جنرال موتورز
  • کلمات کلیدی: کادیلاک ,دریستات ,خانم ,شرکت ,تولید ,جنرال ,جنرال موتورز ,نیروی کاری ,فساد جنرال ,برای اولین ,بسیار متخصص ,شرکت جنرال موتورز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
پیش نوشت: این نوشته، خاطره ای واقعی است از یک دوست.و متاسفانه، تماماً واقعی است. متغیر مستقل، متغیر تاثیرگذار است. متغیر وابسته، متغیر تاثی ذیر. مرتب این جمله را با خشم و دلخوری تکرار می کرد. از او پرسیدم علت این خشم و دلخوری و رابطه اش با این تعریف ساده ازمتغیر وابسته و مستقل چیست؟ جوابش اشکم را درآورد. از پایان نامه ی کارشناسی ارشدش برایم گفت: پروپوزال دوره ی کارشناسی ارشدم را در میانه ی ترم سوم به تصویب رساندم؛ زمانی که خیلی از همکلاسان هنوز دروس و واحدهای زیادی برای پاس داشتند. اما برای شروع کارهای اجرایی آن باید تا شروع ترم بعد صبر می . فرصت را از دست ندادم و با تلاش بسیاری که همیشه در چنین مواردی در خودم سراغ دارم با همکاری ی که قرار بود مشاورم باشد شروع به جمع آوری ادبیات موضوع. ی که قرار بود مشاورم باشد با دیدن پروپوزال من خیلی خوشحال شده بود و از همان موقع می گفت: «از این موضوع می توان وجی های خوبی گرفت، موضوعی خوب و تازه که ی قبلا روی آن تحقیق نکرده و نتایجی که قرار است کاربردی باشد، تو هم که کلا اهل کار با کیفیت هستی و ....» اما کمیته ی تصویب پایان نامه های مشاور در پروپوزال پیشنهادی را نپذیرفته بودند و تصویب کرده بودند که دیگری مشاور بشود. با این وجود به خاطر سابقه ی همکاری پژوهشی خوبی که با هم داشتیم گفته بود من بدون اینکه مسئولیتی متوجهم باشد شخصا علاقه مندم به تو م بدهم. کمک هایش را هم در مراحل مختلف به من کرد. در عوض مشاوری که تعیین کرده بود گفت: «شما با راهنما کار کن، من را در جریان بگذار ؛ من اذیتت نمی کنم!» در همان مراحل اولیه ی کار، در جلسه ای که برای هماهنگی بخش های اولیه ی کار به راهنما مراجعه کرده بودم، پرسشنامه تحقیقم را هم همراه خودم برده بودم تا به استحضار حضرت برسانم، بدون اینکه آنچه را که باید ببینید، گفت: «شما کار خودت را سخت نکن، یک خانمی هست خودش دانشجوی ارشد است چندسالی است دارد برای دانشجویان من و ان دیگر پایان نامه کار می کند، تو را به او معرفی می کنم ، کارش خوب است. پرسشنامه را برایت تهیه می کند و فصل اول و دوم و بخشی از فصل سوم را برایت تهیه می کند، یک پولی ازت می گیرد که در مقابل کار خیلی خوبی که برایت انجام می دهد، مبلغی نیست. مخصوصا که روی موضوع انتخ تو قبلا کاری نشده و ممکن است خیلی اذیت بشوی، ضمنا من هم مدل کارش را می شناسم. جای نگرانی نیست. این پرسشنامه ای که تو تهیه کرده ای ایراد زیاد دارد. گوشی ات را بیاور و این شماره را بگیر.....» «الو سلام، خانم فلانی، خوبی؟ این شماره ی یکی از دانشجواین خوب منه. داره پایان نامه کار می کنه، باهاش صحبت کرده ام شما دو فصل اول و بخشی از فصل سوم را برایش کار کنی... آره... آفرین ... دست شما درد نکنه. با هم در ارتباط باشید و یه کار خوب تهیه کنید. با من کاری نداری؟ گوشی رو می دم دستش. خداحافظ.» دوست دلخورم در ادامه گفت: خانم برای هر جلسه که قرار می گذاشتیم بخشی از کار را در اختیارش بگذارم و کلا هر دوره ای قرار بود کاری د، کلی زمان از من هدر می داد. من هم که می دانی اصلا اهل لفت دادن و وقت کشی نیستم، بخش مهمی از کار را خودم انجام می دادم و او بیشتر نقش دریافت کننده ی داده را داشت تا انجام دهنده ی کار. مثلا برای تهیه ی پرسشنامه ی بد خودش و دور انداختن پرسشنامه ی خوبی که خودم طراحی کرده بودم، حدود سه هفته وقت گرفت و بعد پرسشنامه ای داد که هر چه می خواندم چیزی دستگیرم نمی شد. به هر حال آن پرسشنامه را توانستم دست کم در حدی که قابل فهم باشد از نظر املایی و انشایی ویرایش کنم و در سازمانی که قرار بود این پایان نامه ی کاربردی در آنجا به کار گرفته شود توزیع کردیم. درد سرت ندهم، برای هر مرحله از کار بدون استثناء بدقولی می کرد و زمان می کشت و در نتیجه بخشی از کاری که به عهده گرفته بود به گردن خودم می افتاد. وجی های پرسشنامه را در ا ل برایش وارد و فرستادم که تحلیل کند. تحلیل کرد و فصل اول و دوم و بخشی از فصل سوم پایان نامه را تحویل داد. البته زمانی تحویل داد که اگر از مهارت های مذاکره و ل گری های خودم استفاده نکرده بودم، یک ترم را از دست می دادم. اما توانستم این مورد را مدیریت کنم و شهریور همان سال که به عبارتی پایان ترم چهارم می شد، دفاع . دوست دلخورم تازه به بخش اصلی دلخوریش رسیده بود. این را از لرزش صدایش تشخیص دادم. تشخیصم درست بود. داشت حرص می خورد. گفت بگذار اول موضوع خودم را تمام کنم، بعد برایت درباره ی آن خانم و رابطه اش با ان توضیح خواهم داد. مشاور که گفته بود نمی خواهد اذیت بشوم و برای همین خواسته بود مستقیم با راهنما کار کنم و موقعی که کار تمام شد برای گرفتن امضاها به سراغش بروم. راهنما هم که مرا به این خانم حواله کرده بود، در تمام طول مدتی که به سراغش می رفتم، کار را می گرفت که نظر بدهد و بعد از چند روز نهایت همکاریش این بود که می گفت فونت در فلان جا رعایت نشده، آرم را فلان جای صفحه بگذار و خدا شاهده هیچ چیز فراتر از این موارد نگفت. قبلاً از این طرف و آن طرف شنیده بودم که معمولا راهنما و مشاور کمکی به پیشرفت کار نمی کنند ولی فکر نمی عمق فاجعه این اندازه زیاد باشد. ضمناً این هم هست که الحق و الانصاف دوستانی دارم که مشاور و بخصوص راهنما کمک های اساسی به پایان نامه شان کرده اند ولی به هر حال من عادت دارم بخش قابل توجهی از کارهایم را شخصا انجام بدهم، این هم به رویش. روز دفاع را هم بگویم، بعد می روم سراغ آن خانم. روز دفاع، در یک بی برنامگی به من اعلام شد که برنامه ی زمانی حضور ان مربوطه به نحوی است که من باید چند نفر منتظر بمانم. این چند نفر نهایتا به هشت نفر ختم شد. من شدم نفر نهم. نفر سوم و چهارم کارشان تمام شده بود که مشاورم خودش را به من رساند و گفت : «فلانی، من با ی تحصیلات تکمیلی صحبت کرده ام، به او گفته ام که مقاله ی خوبی هم از پایان نامه است اج کرده ای و خواسته ام به داور این را بگوید برایت هم می نویسمش، فقط من نمی توانم برای جلسه ی دفاع تو حاضر باشم، دیگری جلسه ی دفاع است و من باید خودم را به کرج برسانم. اینها به من نگفته بودند که این تعداد جلسه برای امروز چیده اند، من به کرجی ها قول داده ام و باید بروم، نگران نباش من همه چیز را اینجا می نویسم.» یک برگه ی یادداشت با سربرگ درآورد و چیزهایی در این خصوص نوشت و به تحصیلات تکمیلی ارائه کرد، بعد فرمت از پیش تهیه شده ی صورتجلسه را هم امضاء کرد و دوباره به من گفت:« نگران نباش. همه چیز ردیفه.» مشاور رفت. وقتی دفاع را شروع ، خودم را آماده کرده بودم که سوالات فنی و تخصصی ازم بپرسند. مخصوصا که موضوعی کاربردی داشتم که هر چه جستجو کرده بودم ی روی آن قبلا کار نکرده بود و من کلی هم اطلاعات جانبی جمع کرده بودم که تقریبا پاسخ هر پرسشی از طرف داور را می توانستم بدهم. اما، افسوس که داور تمام مدت رفتاری نشان داد که واضح بود قصد اذیت دارد. نه اذیت من، قصد اذیت راهنما را داشت. مثلا، در میانه ی صحبت هایم تازه از من می پرسید: موضوعت چی بود؟ ... فرضیاتت کدوم ها بودند؟ و .... ایراداتی که می گرفت گویای این بود که می خواهد به حضار که شامل چند دانشجو و کادر و افرادی از دوستان و خانواده های دانشجویان بودند، حالی کند که این راهنما نتوانسته از پس کار بر بیاید. سوالاتی که می پرسید چیزهایی بود که به من و پایان نامه و موضوعم ربطی نداشت، همه اش از جنس کارهایی بودکه منطقا راهنما باید در حین تدوین پایان نامه آنها را برطرف می کرد و - خودم که می دانستم - نکرده بود. من، از قبل خودم را آماده ی این کرده بودم که برخی سوالات را بابت سنجش تحمل من و نحوه ی مواجهه ام با چالش های علمی بپرسند، ولی جنگی بین داور و راهنما در گرفته بود که رفتار منفعلانه و ضعیف راهنما نشان می داد که در کل کل های پیش از این همواره او بوده که مغلوب این فرد شده. بعدها مطمئن شدم که واقعا چنین بوده، چه مواقعی که راهنمای من، مشاور بوده، چه وقتی که راهنما بوده و چه وقتی که داور، اگر طرف دیگر ماجرا داور من بوده است، راهنمای من دست پایین را گرفته بوده است. دوستم ادامه داد: قشنگ یادم هست که آن قدر این جنگ بزرگان آزار دهنده بود که خانمی که همراه دخترش آمده بود و منتظر بودند بعد از من نوبت دفاعش برسد، از بین جمعیت یکی دوبار با تکان دادن سر و با استفاده از زبان بدنش این پیغام را داد که عیبی نداره پسرم، صبر داشته باش و تحمل کن. همان خانم مسن، پس از پایان دفاع من هم آمد و گفت: آفرین پسرم. چه قدر مودب و با وقار و با صبر و حوصله رفتار کردی. آفرین. من احساس می قصد عصبانی تو را داشته و منتظر بودم که از کوره در بروی گرچه دعا می این طوری نشه. تو هم مثل بچه ی من دانشجویی و خوشحالم که چنین نکردی. خلاصه هر چه داور گفت، راهنما دم برنیاورد و همه را با ضعف تمام پذیرفت و بجز در مورد سوالات پرسشنامه، در هیچ مورد دیگری از من دفاع نکرد. خودش هم می دانست که کاری که باید د را نکرده، گرچه این دعوا به من ربطی نداشت و نباید من جنگ روانی را تحمل می . اتفاقا تنها بخش درست و مربوط صحبت های داور هم در اصل ایرادش به پرسشنامه بود که واقعا چیزی را نمی سنجید. ولی همین پرسشنامه تنها موردی بود که راهنما از آن دفاع کرد. خلاصه، نمره ی پایان نامه ی من شد 19. وقتی همان مشاور اولی که عوضش کرده بود این را فهمید برای من تاسف خورد و گفت قربانی بی مسئولیتی مشاور و راهنما شده ای. پایان نامه ی تو ، چه از نظر موضوع و چه از نظر نوع کاری که کرده بودی قطعا باید نمره ی بیست می گرفت. شاید کمی - به خاطر محبتش به من- اغراق می کرد ولی نوزده حق من نبود. این را درست می گفت. آن روز تا منزل، بدترین حال را تجربه . اما برسیم به آن خانم و جایگاه و رابطه اش با آن ان. دوستم گفت: من روز دفاع آن خانم که راهنما گفته بود کار را تماما به او بسپارم و او خودش همه چیز را درست خواهد کرد، حاضر بودم. آن جلسه را که کنار تجربه ی جلسه ی دفاع خودم گذاشتم، نکات زیادی در خصوص رابطه های عجیب و غریب و نادرست موجود در برخی فعالیت های علمی، دستگیرم شد. وقتی منتظر بودیم نوبت دفاعش برسد، یک آقای جوانی هم در راهرو مثل ما منتظر بود و زود فهمیدم که او هم برای همان جلسه آمده است. در بین شوخی هایش با خانم مورد نظر، آن خانم با شوخی و جدی به طرف گفت کاری نکن که دیگه بهت پروژه ندم ها! .... راستی فلان مورد رو چه کار کردی؟ .... بنده ی خدا عجله داره. زودتر تمومش کن. دستت درد نکنه. تا اینجا دستگیرم شد که این دو نفر با هم پروژه های خلق الله را انجام می دهند. وقتی ادامه ی شوخی ها و حرف های شوخی و جدی و بعضی حرف های یواشکی شان را شنیدم، تازه یادم امد که وقتی فایل تایپ شده ی یکی از فصل ها را به من رسانده بودند تا داخل کار جا سازی کنم، دیده بودم که نام پایان نامه چیز دیگری نوشته شده و در پاسخ به سوال من روی این موضوع خانم گفته بود: «عجیبه! ... احتمالا همزمان پروژه ی دیگری داشته و اشتباه نام آن را اینجا هم نوشته!» اما، برداشت من چیز دیگری بود: احتمالا فرمت از پیش آماده ای داشتند که موضوع را و احتمالا بخش هایی از مطلب را داخل آن عوض می کنند و بقیه ی کار آماده است. احتمالا فقط کافی است کمی زیادی طولش بدهند که کار از پیش آماده شده به نظر نرسد. وقتی خانم به مادرش گفت که : مامان آقای ... هستند. همان که تو کارها کمکم می کنند، حدسم تقویت شد. اما، جلسه ی دفاع شروع شد. در جلسه ی دفاع یکی از سه ش حضور نداشتند. داور که حاضر بود،پس به احتمال زیاد مشاورش نیامده بود. ایشان با اسلایدهایی به مراتب ضعیف و غیر اصولی شروع به تشریح پایان نامه اش کرد. در تمام مدتی که مشغول ارائه بود، آن دو مشغول صحبت روی مسائلی دیگر بودند. طوری که گاه از کیف شان مجلدهایی در می آوردند و به هم نشان می دادند و درباره اش با هم چانه می زدند. بعد جزوه ای و همین طور تا پایان ارائه ی او مشغول صحبت بودند. و خانم هم همچنان مشغول ارائه بود. خدا ی ارائه ی خیلی ضعیفی بود و تقریبا ی متوجه نشد ایشان روی موضوع «شهروند سازمانی» بالا ه چه کار تازه ای کرده است. حرفهایش تمام شد. ان حاضر صحبت شان را قطع د ولی بدون اینکه سوالی از این دانشجو بپرسند، ما را دعوت به انتظار در خارج از سالن د تا بعد از تصمیم گیری شان درباره ی نمره، دوباره وارد بشویم. خیلی برایم مهم بود بدانم به پایان نامه ای که اصلا در جریان ارائه اش نبودند چه نمره ای خواهند داد. با دعوت جلسه، وارد شدیم. قبل از خواندن صورتجلسه، داور گفت: «ما همه مون خانم ... رو خوب می شناسیم. کارهای مختلفی برای هر کدوم از ماها انجام داده که تو همون کارها تواناییش رو ثابت کرده.» صورتجلسه را خواندند. نمره ی پایان نامه ی ایشان 20 شد. کنجکاوی ها و بررسی های بعدی من، جزئیات بیشتری را به دستم رساند: رابطه ی کاری آن خانم و آن آقا: آن دو با هم کار می د. خانم چون با برخی ان رابطه ی کاری طولانی داشت،کار می گرفت و آن آقا تجزیه و تحلیل آماری اش را انجام می داد. آقا، آن قدر توانا بود که با هر نوع داده ی من درآوردی و غیر واقعی و جعلی هم روایی و پایایی برقرار می شد. فرمت از پیش طراحی شده هم واقعا وجود داشت. این را تطبیق چند کار بعدی آن دو با هم نشان داد. پولی که از دانشجو گرفته بودند را هم طبق توافق بین خودشان تقسیم می د. رابطه ی کاری آن خانم با ان: آن های مورد بحث ما، اگر پروژه ای، چیزی داشتند که برای گرفتن گرید لازم بود انجامش بدهند، به جای اینکه خودشان کارهایش را انجام بدهند، می دادند آن خانم برایشان انجام می داد. آنها هم وقتی نوبت پایان نامه ی یک دانشجو می رسید، مثل دوست من، به دانشجوی بینوا می گفتند که برای با کیفیت شدن کار، پروژه اش را بدهد آن خانم - با دوستش - انجام بدهند. طبیعتاً دانشجوی مورد نظر برای این کار به آن خانم پولی می داد که به نوعی دستمزدی بود که از آن ان معلوم الحال نگرفته بود. وقتی داور حتی یک سوال نپرسید و گروه با استناد به این که همه ی ماها این خانم را می شناسیم، بدون حتی گوش دادن نصفه و نیمه به ارائه و حتی بدون رعایت ظاهر سازی، نمره ی 20 به او دادند، می شد این چیزها را تقویت شده دانست و با همه ی بدبختی آن را پذیرفت. اما دوستم چند ابهام هم داشت: - چطور پایان نامه ای که آن خانم پرسشنامه اش را این اندازه ضعیف ساخته و حتی از پرسشنامه ی اولیه ی خود دوستم به مراتب ضعیف تر بوده را به پایان می رسانده؟ - اگر ، پرسشنامه این همه ایراد دارد که به قول داور برخی از سوالاتش اصلا گزینه ها را نمی سنجد، چطور پایان نامه قبول شده و نمره ی 19 از کجا آمده؟ - رابطه ی کل کل دو چه ربطی به دانشجو دارد و چرا باید همچین رفتارهایی در جلسه ی دفاع بروز پیدا کند؟ - چطور آن آقا با هر نوع داده ای روایی و پایایی برقرار می کند و وجی قابل دفاع می گیرد؟ - چرا انی - ولو معدود- هستند که عضو هیات علمی هستند ولی پروژه های شان را یکی از دانشجویان که هنوز کارشناسی ارشد هم نگرفته انجام می دهد؟ - آیا کیفیت کار انجام شده برای آن ان هم در همین سطح است که دوستم توضیح داد و آن وقت آنها با آن گرید می گرفته اند؟ ای وای! هنوز نگفته ام آن جملات بدهی اول نوشته را برای چه تکرار می کرد.
یک فاجعه ی دیگر: دوستم از پایان نامه اش دو مقاله ی «علمی-پژوهشی» است اج کرده و برای نشریات مرتبط فرستاده بود ولی هر کدام بعد از مدت زمانی طولانی مقاله را غیر قابل انتشار تشخیص داده و بر گردانده بودند. دوست می گفت دلایلی که برای رد مقالاتش می آورده اند، بیشتر از جنس بهانه بوده و گویا چیزی بوده که به او نمی گفته اند. حالا که یک چند سالی از آن تاریخ گذشته و تصمیم گرفته سر فرصت دوباره مقالاتش را ارسال کند تا شاید این مقاله ی کاربردی، کاربردهای دیگری هم برای دیگران پیدا کند، متوجه نکته ای وحشتناک شده: در مدلی که برای پایان نامه اش ساخته شده، رابطه ی متغیر مستقل و وابسته برع نشان داده شده و مثل اینکه بخواهی تاثیر متغیر وابسته را روی متغیر مستقل بسنجی. ابهاماتش چندین برابر شده و برای همین است که مرتب به جای و بد و بیراه به هر که لایق آن است، این جمله را با خودش تکرار می کند: متغیر مستقل، متغیر تاثیرگذار است. متغیر وابسته، متغیر تاثی ذیر.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/73
  • مطالب مشابه: ماجرای پایان نامه
  • کلمات کلیدی: ,خانم ,نامه ,کرده ,راهنما ,دفاع ,پایان نامه , راهنما , داور ,کرده بودم , مشاور ,نوبت دفاعش برسد، ,وابسته، متغیر تاثی ذیر ,متغیر وابسته، متغیر ,مستق
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز همکارم از این می گفت که با تمام شدن چهل سالگی، احساس می کنه به مرگ نزدیک تر شده. من خودم چهار ساله از این مقطع سنی عبور کرده ام. به نظرم قرار گرفتن در سن بالای چهل سالگی که بهش می گیم «میانسالی»، مثل هر پدیده ی دیگه ای، از ابعاد مختلفی می تونه بررسی بشه. یه بعدش اینه که: از جهتی شبیه دوران نوجوانیه. دردوران نوجوانی، نه مثل قبلش کودکیم و نه مثل بعدش جوان. دوران میانسالی هم دوران گذاره؛ دورانیه که نه مثل قبلش جوانیم، نه مثل بعدش پیر. اما با نوجوانی یه فرقی هم داره: عمدتا نوجوان ها دوره ی نوجوانی رو با شلوغی و انرژی و شاید بشه گفت بی تفاوتی طی می کنند، ولی میان سال ها از جوانی به پیری رو با سختی و با نگرانی و خیلی ها با این ترسی که همکارم می گفت می گذرونند: نزدیک شدن به مرگ. یکی از ریشه های مهم تفاوت این دو دوره ی گذار - نوجوانی و میان سالی - به نظرم اینه: «درک متفاوت». این درک متفاوته که نگرش های متفاوت رو می سازه و نگرش های متفاوت هستند که در یکجا منجر به بی تفاوتی می شند و یک جا منجر به نگرانی. این رو هم اضافه کنم: معتقدم که همین اتفاق در چرخه ی عمر سازمان ها و شاید با دید بازتر بشه گفت سیستم ها هم رخ می ده: یه سازمان عناوین مختلف دوره های عمرش رو نه از سابقه ی فعالیتش، که از جایگاهش در بازار و بین هم رشته های صنعتش و وضعیت محصولش ب می کنه. با رصد مرتب و دقیق وضعیت محصول و بازار و موارد مرتبط دیگه میشه فهمید سازمان ما در کدام دوره ی عمرش به سر می بره. ا امات دوره ی مورد نظر رو شناسایی و به موقع اون ا امات رو فراهم مانع مرگ زودرس می شه؛ هم در سازمان، هم در مورد هر سیستم دیگه ای از جمله انسان. فقط نمی دونم آیا همه ی سیستم ها در این ویژگی با انسان شریک هستند یا نه: این که بعضی وقت ها در عین این که همه چیز نشان از جوانی و طراوت و سر زندگی و انتظارِ تداوم داره، مرگ به شکل ناگهانی فرا می رسه و به قول پدرم : «ناگهان بانگی برآمد، خواجه رفت.» باید سازمان ها رو بیشتر بررسی کنم.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/74
  • مطالب مشابه: میانسالی سیستم ها
  • کلمات کلیدی: دوره ,سازمان ,سیستم ,نوجوانی ,دوران ,بعدش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گفتم:«خوش به ح ... اینطوریه دیگه دنیا؛ یکی راحت زندگی می کنه و یکی دیگه مثل ما سخت.» راستش مدل زندگیش رو دوست دارم و وقت هایی که خیلی شور کار و زندگی و هر چیز دیگه ای رو در میارم، پیش خودم به این فکر می کنم که واقعاً چطور می تونه این جور راحت زندگی کنه و برام مهمه که یه روز بفهمم از کِی و چطور به این مدل زندگی فکر کرده. جوابش به من این بود: «تو خودت دوست داری سخت زندگی کنی، تقصیر ی نیست.» راست می گفت. من واقعا دوست دارم سخت زندگی کنم. درستش اینه که دوست ندارم سخت زندگی کنم، مدلی از زندگی رو دوست دارم که به سخت زندگی منتهی می شه. نمی تونم کاری رو ناقص رها کنم. نمی تونم درس نخونم. نمی تونم مقاله هام رو بدم دیگه ای بنویسه و اسم من رو بذاره بالاش. نمی تونم رسیدگی به بخشی از کارها و زندگی و افراد دور و برم رو با رسیدگی به بخشی دیگه جایگزین کنم؛ باید به همه شون برسم ،کامل و با جون و دل هم برسم. نمی تونم یادگیری رو تعطیل کنم. نمی تونم کارم رو هر چقدر هم دوست نداشته باشم، ناقص و نصفه نیمه انجام بدم. نمی تونم چیزی رو کامل برای خودم بخوام؛ باید همیشه حواسم به دیگران هم باشه. البته اونقدری که از پسش بر بیام. همیشه شب ها دیر می خوابم و صبح ها زود بیدار می شم؛ تعطیل و غیر تعطیل نداره. فرسوده ام می کنه. می دونم می کنه ولی اذیت نمی شم. فرسوده شدن خودش اذیتم نمی کنه؛ از این اذیت می شم که فرسودگی باعث بشه به همه ی نقشه هام نرسم. از یه سری کارها گریزونم. کارهایی که فکر می کنم وقت تلف کن هستند؛ مثل تعمیرگاه رفتن و اخبار تلویزیون رو دنبال . گاهی حتی نمی رسم برم آرایشگاه، موهام رو کوتاه کنم. شاید خیلی مس ه به نظر بیاد ولی این هم یه سبک زندگیه برای خودش.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/76
  • مطالب مشابه: سبک زندگی
  • کلمات کلیدی: زندگی ,تونم ,دوست ,تعطیل ,دوست دارم ,راحت زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گذر جامعه ی بشری از «دنیای سنتی» به «دنیای مدرن» در مسیر یک رخداد بزرگ تجربه شد: «انقلاب دانش و فناوری». تبعات این انقلاب زیادتر از آن بوده است که بتوان در قالب مقاله وبلاگی به آنها پرداخت. اما آنچه در این نوشته قصد دارم بدان اشاره کنم این مطلب مهم است که این شکل نوین سازمان، نیازمند طراحی و اجرای شکل تازه ای از ساختار سازمانی هم هست. ساختاری که اداره ی بهتر امور سازمان را امکان پذیر سازد. پیتر دراکر در خصوص این تغییرات ضروری سازمان ها، چنین بیان کرده1: - «حیطه ی اختیارات» کارکنان، باید بیشتر بر اساس دانش و رقابت آنان باشد تا بر اساس موقعیت سازمانی شان. - «شکل سازمان» باید مسطح شود؛ زیرا تمایل کارکنان حرفه ای به این است که خودشان مدیر خودشان باشند؛ - «تصمیم گیری» باید از تمرکز جدا شود؛ زیرا دانش و اطلاعات از این طریق بیشتر گسترش پیدا می کند. این ها یعنی: در ساختار سازمانی جدید باید انعطاف پذیری بیشتر، سلسله مراتب و تمرکز کمتر از قبل باشد. همچنین مدیر باید این توانایی را داشته باشد که برای رسیدن به اه سازمان، به جای «برنامه های سازمانی» از پیش نوشته شده، به «کارکردهای شبکه» و «تعهدات غیر رسمی» و «سازمان های غیر رسمی» تکیه کند. به علاوه، تکنولوژی اطلاعات (it) نحوه ی تولید ارزش در بنگاه های اقتصادی و به تبع آن نحوه مدیریت مدیران بر سازمان ها را تحت تاثیر شگرف خود قرار داده است. ******************************************************** 1-بازاری صنعتی، سی اس جی کریشنا و لالیتا آر، ترجمه احمد روستا و ابوالفضل صبوری و مریم ارشدی،کلک سیمین، ص59 ********************************************************** پی نوشت: پیش از عید نوروز، قول داده بودم از سال جدید مطالب بیشتری در حوزه ی تخصصی مدیریت و بازاری داشته باشم که به زیرعنوان وبلاگ هم وفادار مانده باشم؛ پیش از این نگاه عمومی به مسائل مدیریتی بخش غالب مطالب وبلاگ بود.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/77
  • مطالب مشابه: ساختار سازمان های it محور
  • کلمات کلیدی: سازمان ,سازمانی ,ساختار ,دانش ,شود؛ زیرا ,ساختار سازمانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
آدم هایی را می شناسم که وقتی از آنها درباره انتخاب رییس جمهور نظر می خواهی می گویند: مگر برای من چه کار کرده است؟ ولی وقتی درباره ی انتخاب همسر می پرسی می گویند: از هر ی پرسیدیم گفت خوبه.

اطلاعات

1- این روزها رقابت بدجوری دارد وارد حیطه ی لت و پار اخلاق می شود. 2- در حالی که عده ی زیادی به دنبال طرح نام گزینه ی انتخ خودشان هستند، به سختی می توان به آدم ها یادآوری کرد که افراد در بهترین ح ، نمایندگان مدل های ذهنی هستند. برای همین است که کمتر ی حواسش هست که به جای فریاد زدن نام فرد مورد نظر خودش بهتر است و درست تر است که بیاید از طرز فکر و از مدل ذهنی آن فرد سخن بگوید. در چنین شرایطی تصمیم گیری درست احتمالاً قربانی جو گرفتگی خواهد شد. 3- معتقدم که جو گرفتگی بدترین شکل گرفتگی است حتی بدتر از «گرفتگی عروق» و شریان های قلب و حتی بدتر از «گاز گرفتگی». چرا که گرفتگی عروق با فنر زدن و راه های مختلف دیگر بر طرف خواهد شد. گاز گرفتگی هم که اغلب خود فرد سهل انگار یا نهایتا چند نفر از اطرافیانش را نابود خواهد کرد. اما جو گرفتگی می تواند به قیمت فلاکت و هلاکت امروز و فردای یک ملت تمام شود. در چنین شرایطی تصمیم گرفتم این اینفوگرافی را از سایت خبرگزاری جمهوری ی «ایرنا» اینجا منتشر کنم و یادآوری کنم که روزگاری نمایندگان یک طرز فکر باور داشتند یا می گفتند که باور دارند این ها کاغذ هایی هستند که تعدد صدورشان می تواند قطعنامه دان صادر کنندگان را کند؛ همین و لاغیر.
من که شخصا شاهد مثالها و تجربیات مختلفی بوده ام که بدانم اینها به جای قطعنامه دان آنها، در اصل کجای چه انی را نشانه رفته بودند، نمی توانم بی تفاوت بنشینم و بدتر از گاز گرفتگی به سرم بیاید. همین جا، صراحتاً اعلام می کنم که من به پاسداشت تدبیر انی که شر این مصیبت ها را از سرِ سرزمینم و از سر مردمان سرزمینم - ولو همین بی انصاف ها - کم کرده اند، به ی طرز فکر و مدل ذهنی «تدبیر و امید» رای خواهم داد. رای من ، حق من است.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/79
  • مطالب مشابه: طرز تفکر مهم است نه اسم
  • کلمات کلیدی: گرفتگی ,همین ,بدتر ,ذهنی ,شرایطی تصمیم ,چنین شرایطی ,چنین شرایطی تصمیم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
داشتم به تحصیل و آموزش فکر می و به راهی که رفته ام و دارم می روم. وقتی رفتم علامه طباطبایی کارشناسی حسابداری بخوانم می دانستم که رفتن را دوست دارم و حسابداری را، هم به عنوان رشته ی تحصیلی و هم به عنوان یک شغل در نظر داشتم. وقتی سالها پس از آن تصمیم گرفتم کارشناسی ارشد، مدیریت بخوانم، رفتم پیام نور و مدیریت اجرایی خواندم چون به این نتیجه رسیده بودم که مدیریت را خیلی زیاد دوست دارم و مطمئن بودم که حتی اگر ادامه تحصیل هم ندهم، پس از آن تاریخ از کتاب های مدیریتی دور نخواهم شد و درس های آن رشته را هم خیلی جذاب دیدم. تصمیم داشتم از کتاب مدیریت دور نشوم نه صرفا کتاب های درسی که هر کتاب مدیریت درسی و غیر درسی را به عنوان مونس سالهای بعد از آن انتخاب کرده بودم. وقتی برای ا اقدام ، مطمئن بودم که بازاری و البته بازرگانی رشته ای است که کنجکاوی و سرک کشیدن و کنکاش در آن را دوست دارم اما این را هم دوست داشتم که مدرک عالی این رشته را بگیرم و همینطور می خواستم ادامه ی مسیر زندگی ام مدیریت باشد و بازاری . حالا برخی به پراکنده کاری های من ایراد می گیرند ولی من بین هر مقطع فاصله ای داشته ام؛ در آن فاصله ها بررسی کرده ام و انتخاب. مجموعا از مسیری که رفته ام راضیم جز این که دوست داشتم چیز دیگری هم بخوانم که قطعا در زمانی بعد از این، به شکل غیر آکادمیک خواهم خواند: روانشناسی. رفتارهای آدمها - از جمله خودم - و بررسی چرایی بروز آن رفتارها از دغدغه های همیشگی من بوده است؛ از نوجوانی این طور بوده. از روانشناسی آموخته ام که رفتارها را ببینم و به جای قضاوت، به جای واکنش و به جای هر گونه تصمیمی، هر رفتاری را یک معلول بدانم و به جای همه ی آن مواردی که گفتم تلاش کنم ریشه های چنین رفتاری را بشناسم؛ نه برای تفسیر و تحلیل آدم ها و رفتارهای شان؛ برای تفسیر و تحلیل ریشه های رفتارشان. این جوری حرکت هم یک جور دیوانگی است برای خودش؛ مثل نوشتن همین مطلب. همین جوری؛ بی دلیل؛ یکشنبه، دهم اردی بهشت نود و شش.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/80
  • مطالب مشابه: همین جوری؛ بی دلیل
  • کلمات کلیدی: مدیریت ,دوست ,داشتم ,رشته ,کتاب ,همین ,دوست دارم ,همین جوری؛ ,برای تفسیر ,کتاب مدیریت ,مطمئن بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.