روزنوشته های علیرضا داداشی

وبلاگ با نام روزنوشته های علیرضا داداشی
امروز را، همین جوری، بی خودی، «روز غرغر » اعلام می کنم. این روز را هم به خودم تسلیت می گویم. خسته شده ام. از تلاش در جامعه ای که ایده آل ها به صفر نزدیکند. از فرهنگی که تلاش در آن بی مزدترین پدیده است. از جامعه ای که باید همه جور دشواری را تحمل کنی و برای این تحمل ، پول هم بدهی و سرکوفت هم بشنوی و منت هم بکشی و آ سر هم بد ار باشی. خیلی هم فرق نمی کند. در فضای کار تی و غیر تی، در جمع دوستان و خانواده، در گروه های علمی و ی، همه جا قاعده یکی است: ی که تلاش بیشتر می کند، مزد کمتر می گیرد. ی که رعایت می کند، سرکوفت می شنود. ی که حال خوب ایجاد می کند، حالش را بد می کنند. اینها هم همه شان دروغ می گویند: همه ی انی که می گویند به دنیا با «عینک خوش بینی» نگاه کن؛ همه ی انی که می گویند «شانس» دروغ است؛ همه ی انی که می گویند بزودی همه چیز درست خواهد شد؛ همه شان دروغ می گویند. اصلا «عینک خوش بینی» اختراع نشده است. «شانس» اصل اول موفقیت در تمام زندگی است. هر چیزی هم یا از اول درست است و تا آ درست؛ یا از اول اب است و تا آ اب؛ هیچ نه «بزودی» نه «با تاخیر» درست نخواهد شد. امشب و شاید همه ی دیگر به جای روشن شمع، به تاریکی لعنت خواهم فرستاد. تا اطلاع ثانوی قرارم همین است.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/87
  • مطالب مشابه: لعنت به تاریکی
  • کلمات کلیدی: گویند ,درست , انی ,کند، ,دروغ
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
حکایت اول: خیلی سال پیش از این در کت خوانده ام که وقتی ابرهه برای ت یب کعبه به شهر مکه وارد شدند، عبدالمطلب پدر بزرگ (ص) کلید دار و بزرگ شهر مکه بود. در مذاکراتی که بین عبدالمطلب و ابرهه صورت می گیرد، مهاجم از تصمیم خود بر نمی گردد و عزم ت یب کعبه می کند. عبدالمطلب به اهالی شهر پیغام می دهد که شهر را ترک کنند و خودش به ساربانان پیغام می دهد که شترها را جمع کنید از شهر برویم. ی از او سوال می کند:«این چه تصمیمی است؟تو بزرگ و معتمد شهری. تو متولی کعبه هستی. به جای جلوگیری زا ت یب کعبه می خواهی شترهایت را برداری و بروی پس کعبه چه می شود؟» عبدالمطلب چنین پاسخ می دهد: «من خداوند شترهایم هستم و مسئول مراقبت از آنها؛ کعبه هم خ دارد که بخواهد از آن محافظت خواهد کرد.» حکایت دوم: می گویند: وقتی سلیمان نبی (ع) با لشگریان از بیابانی می گذشته است. دسته ی مورچگان در حال عبور از آن حوالی بوده اند. وقتی فرمانده مورچگان صدای نعل اسب های لشگر سلیمان نبی را می شنود به مورچگان دستور می دهد:«سریعاً از محل دور شوید. لشگر سلیمان در راه است ؛ مبادا شما را لگدمال کنند.» باد صدای فرمانده مورچگان را به گوش سلیمان می رساند. سلیمان فرمانده مورچگان را اظهار می کند و می پرسد:«این چه دستوری است که داده ای؟ گمان کرده ای من، سلیمان، خدا، آن قدر بی توجهم که لشگر مورچگان را لگد مال کرده و به هلاکت برسانم؟» فرمانده مورچگان در پاسخ می گوید:«می دانم که تو خ و مراقب همه ی کائنات هستی؛ اما من فرمانده ی اینها هستم و مسئول نگهداری و مراقبت از جان شان. هر چقدر هم تو رعایت حال شان را ی، چیزی از مسئولیت من کم نمی شود. تو آنچه بر عهده داری انجام بده و اجازه بده من هم آنچه بر عهده دارم به انجام برسانم.»

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/86
  • مطالب مشابه: شتر عبدالمطلب، مورچه و سلیمان
  • کلمات کلیدی: مورچگان ,سلیمان ,کعبه ,فرمانده ,عبدالمطلب ,لشگر ,فرمانده مورچگان ,ت یب کعبه ,لشگر سلیمان , ابرهه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
برای ما که سال های جنگِ دشمن و دفاعِ ما با دوران کودکی مان مقارن شده، جنگ و دفاع یک نوستالژی قوی و گاه غیر قابل توصیف است. اوضاع روزگار جنگ تحمیلی با همه ی بدی هایش این خوبی را هم داشت که مردم همه ی ا و روستاها، یک دل بودند در تحمل روز های دشوار ِ از دست دادن ها و شاد می شدند از شیرینی روزهای خوب به دست آوردن و دوباره به دست آوردن. هر شهیدی انگار عضوی از خانواده ی تک تک اهالی محله بود و هر جانبازی عزیز دل همه ی همسایگان و فامیل. هر افتخاری در دفاع و بازپس گیری خاک، شادی همه را به همراه داشت ؛ همان گونه که هر ی از سوی دشمن، اندوه بزرگ همه ی جامعه را. آن سالها یکی از شیرین ترین خاطرات مشترک همه ی ایرانیان از زن و مرد و کودک و بزرگسال، مشهر بود. همه ی ا شادمانی داشت اما، مشهر جور دیگری بود؛ انگار ی جگر همه ی مردم بود که ش به نوعی از اولین فتح الفتوح های سربازان پاکباز وطن بود. سوم داد 1361 که مشهر آزاد شد، کلاس چهارم ابت بودم. همه ی روزهای پس از مشهر و به خصوص در سالهای بعد از اتمام جنگ همه انگار منتظر چیزی بودیم که این روزها دیگر فراموشش کرده ایم. همه مان فراموشش کردیم. آبادی مشهر را می گوییم. وقتی بچه ای ولی دوران جنگ را تجربه کرده ای به اندازه ی همه ی بزرگترها هم نفهمی، دست کم ادراک مشترکی از بعضی واژگان و استعارات آنها پیدا می کنی. این گونه بود که با داشتن تنها ده سال به اندازه ی بزرگترها می فهمیدیم که « مشهر را خدا آزاد» یعنی چه. اما، انگار همه ی این سالها باید منتظر می م م که خدا نقش دیگری را هم به عهده بگیرد، همان خ که وقتی با سوء مدیریت هوای شهرمان آلوده می شود دم خفه شدن که می رسیم می آید و بادی و بارانی می فرستد و هوای نفس کشیدن مان را فراهم می کند، همان خ که هر وقت در هر کجا کم می آوریم، می آید و کمک مان می کند، خ که جبران همه ی نداشتن ها و نخواستن ها و نتوانستن های مان بوده، انگار باید پس از این همه سال که این اندازه درآمد و گردش مالی دراین کشور فراهم شده، از پس همه ی خوردن ها و بردن ها و سوء مدیریت هایی که رخ داده باید بیاید و مشهر و م ایی را که آزاد کرده، آبادشان کند. او که آزاد کرد خودش هم باید آباد کند. از بندگانش که نا امید شده ایم. مشهری که خونین شهر شد. خونین شهری که مشهر شد مشهری که آزاد شد؛ آباد نشد

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/85
  • مطالب مشابه: خدا آزاد کرد، آباد نکرد
  • کلمات کلیدی: مشهر ,انگار ,آزاد ,آباد ,خدایی ,اندازه ,همان خدایی ,آزادی مشهر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
در اوایل اردیبهشت امسال رییسم تماس گرفت و اعلام کرد که همایشی با نام «اولین جایزه ملی مسئولیت اجتماعی بنگاه های اقتصادی» قرار است برگزار شود. می خواست بداند مایلم یکی از نمایندگان سازمان مان در این همایش باشم یا نه؟ این قسم همایش ها که موضوع شان جایزه ی ... است برایم آشنا هستند. خودم سابقه داوری در جایزه ملی بهره وری ایران را دارم و در مراسم اهدای همان جایزه هم حاضر بوده ام؛ به علاوه ی چند تای دیگر. یکی از انگیزه های اصلی من برای حضور در چنین همایشی، اهمیتی بود که موضوع «مسئولیت اجتماعی» برایم دارد و دیگر علاقه ام به شناخت نوع رابطه ی بنگاه های اقتصادی ایران با این موضوع پر اهمیت. اعلام آمادگی و قرار شد چهارشنبه همان هفته یکی از نمایندگان سازمان خودمان باشم. سازمان ما هم شرکت کننده بود و هم انگار حامی، نهایتا فهمیدم جایزه هم گرفته ایم. تصمیم جدی دارم مقاله ای در خصوص مسئولیت اجتماعی در آینده بنویسم. ولی فعلا موضوع من نحوه ی برگزاری مراسم است. سالن همایش های وزارت راه و شهرسازی، محل برگزاری مراسم بود. قرار بود مراسم ساعت 5 بعداز ظهر برگزار شود. قبل از رسیدن دعوتنامه همکارانم به من گفته بودند ساعت برگزاری 4 است و من هم که نوبت دندانپزشکی ام را بعد از دوبار کنسل به ساعت 7/5 آن روز منتقل کرده بودم، با خودم فکر 4 تا 6 یا 6/5 هم طول بکشد، به هر دو قرار می رسم. وقتی دیدم در دعوتنامه ساعت شروع مراسم 5 اعلام شده، باز هم گفتم به بخش مهمی از سخنرانی ها خواهم رسید. فهرست برندگان را هم بعدا پیدا خواهم کرد. 4/25 جلوی وزارت راه و شهرسازی بودم. ساختمانی بلند و خیلی شیک در محوطه ای اختصاصی در محل تپه های عباس آباد تهران در حول و حوش بنیاد مستضعفان و جانبازان. داخل شدم. اسپانسرها (حامیان)، در محل غرفه های معدودشان خیلی سر و صدا راه انداخته بودند. از مسئول غرفه شرکت ال جی درباره نوع حمایت شان از ک ن پرسیدم و به بقیه ی غرفه ها هم سری زدم. هنوز خیلی آدم برای شرکت نیامده بود. داخل سالن مراسم شدم و مثل سه ، چهار نفر دیگر روی یک صندلی نشستم. مسئولین برگزاری با نگاه ها و غر زدن های شان به همدیگر متوجهم د که زود آمده ام و حضورم می تواند اسباب درد سر شود. وقتی از سرویس بهداشتی برگشتم، کیفم را برداشتم و از سالن خارج شدم تا وقتی که خودشان اجازه ورود بدهد. ساعت 4/45 ، خبری نشد. 4/50 ، خبری نشد. 5/00 ، هیچی. 5/10 درها باز شد و اجازه ورود را صادر د. از بین همهمه ی بیش از حد که شاید ناشی از کم بودن فضای ل بود به سالن پناه بردم. بی نظمی وحشتناکی حاکم بود که امیدوارم بتوانم درست و دقیق و البته منصفانه تشریح کنم. تعداد زیادی خانم و آقای جوان گوشی در دست مرتب در رفت و آمد بودند. تعداد زیادی از حضار هم نمی دانم به چه دلیل مرتب ع می انداختند. ع انداختن با گوشی و دوربین عکاسی را در انواع سلفی و جلفی و دسته جمعی، با پوسترها و بدون آنها، با غرفه ها و بدون آنها ، چیلیک چیلیک شروع کرده بودند. همین کار را قبل از ورود ، بیرون از سالن هم انجام می دادند. من شخصا تا جلو نباشم نمی فهمم. هم در کلاس درس و هم در همایش ها، باید جلو باشم تا بفهمم چه خبر است. رفتم جلو ردیف دوم بنشینم که نگذاشتند. گفتند اینجا vip است. مثل بچه ی آدم (البته ه ل) رفتم ردیف سوم. افرادی پراکنده می آمدند و آقایان و خانم های جوان از آنها می پرسیدند: «سلام جناب .سلام خانم . کارت وی آی پی همراه تون هست؟بفرمایید این ردیف.» معلوم شد که وی آی پی ها شماره صندلی ندارند و فقط معلوم است ردیف اول و دوم بنشینند. این بماند. بعضی از وی آی پی ها، کارت شان همراه شان نبود. آنها را یا س ا نگه می داشتند تا ببیند چه کار باید ند یا ببینند اصلا چه کار می توانند ند. بعضی دیگر را هم در یک بی برنامگی خاص و خیلی شیک دعوت می د موقتا در ردیف سوم بنشینند تا تکلیف صندلی شان معلوم شود. انگار نه انگار طرف وی آی پی است برای خودش. هنوز ردیف اول و دوم از افراد وی آی پی پر نشده بود. از یک جایی به بعد، با رسیدن آنها از ما که ردیف سوم بودیم خواستند که بلند شویم و برویم کمی عقب تر. این معنایش این بود که ردیف سوم هم قرار است متعلق به آنها باشد. اینکه چرا تا حالا این را اعلام نکرده بودند و اینکه چرا خودشان از اول گفته بودند که ما متفرقه ها هم می توانیم در ردیف سوم بنشینیم، بماند. رفتم ردیف پشت. بغل دست یک مشهدی نشستم. گفت شاید ی بعدا بخواهد آنجا بنشیند. بی خیال شدم. در تمام این مدت که حالا ساعت به 5/45 دقیقه رسیده بود، دوستان همچنان چیلیک چیلیک ع می انداختند. با خودشان، با دوستان شان، با تریبون خالی، از صندلی های خالی، سلفی، جلفی .... نه ی مایل به سکوت بود، نه ی علاقه مند به ت . من هم مرتبا دستم روی لپم در حول و حوش دندان پنجمم بود و چشمم به عقربه های ساعتم و یک سره فاصله ی زمانی باقی مانده تا وقت دندانپزشکی را چک می . همهمه و برو بیا سالن را پر کرده بود. هنوز ی فکری برای برقرار نظم نمی کرد. وقتی یکی از مهمانان ویژه از همان خانم و آقاهایی که می رفتند و می آمدند پرسید چرا باید این همه منتظر بمانیم تا صندلی مان معلوم شود و وقتی که دیگری به بی نظمی اعتراض داشت، در جواب گفتند که این بی نظمی ها در همایش ها طبیعی است! راستش من همایش و همچنین بی نظمی زیاد دیده ام ولی طبیعی بودنش را تا حالا متوجه نشده بودم. دردسر ندهم ساعت از 6 گذشته بود. یک ساعت تاخیر از نوع طبیعی رخ داده بود. قرآن پخش شده بود و سرود ملی هم . و دوستان همچنان مشغول صحبت بودند. مجری که از مجری های تلویزیون بود پشت تریبون قرار گرفت. این هم اصلا دلیل مناسبی نبود که حضار تصمیم بگیرند مرتب بنشینند و چیلیک چیلیک را بی خیال شوند و صحبت را رها کنند. مجری از سرود ملی و تلاوت قرآن که بالاتر نیست. مجری خواهش کرد حضار با رعایت سکوت در صندلی های شان بنشینند. ی محل نمی گذاشت. حتی خود خانمها و اقایانی که مسئول برگزاری بودند و گفتم مرتب در رفت و آمد و پچ پچ بودند، نه دست از حرف زدن با هم بر می داشتند و نه بعضی شان دست از صحبت با موبایل. از خانم دانشور که هم کارآفرین شناخته شده ای است و هم عضو شورای شهر تهران و هم از افراد اصلی طراحی و اجرای چنین جایزه ای دعوت شد برای سخنرانی افتتاحیه پشت تریبون برود. ایشان شروع د. همچنان دوستان ع می انداختند. از جای شان بلند می شدند به گوشه ای دیگر از سالن می رفتند تا بتوانند ع بهتری بیندازند. خانم دانشور مشغول ارائه گزارش از حدود یک سال زحمت گروه متخصص و سخت گیرشان برای داوری درست سازمان ها بود. دوستان ع می انداختند و پچ پچ می د و خانم ها و آقایان داخل سالن کوچکترین واکنشی نشان نمی دادند. صحبت های خانم دانشور حدود 12 دقیقه طول کشید. بعد مجری علی رغم اینکه می دید ی به خواهش های او گوش نمی کند دوباره حضار را دعوت به سکوت و استقرار در صندلی های شان کرد. انگار نه انگار. آقای تابش ، ی مجلس هم که از دست اندرکاران برگزاری بود پشت تیریبون رفت و در خصوص اهمیت مسئولیت شناسی اجتماعی بنگاه ها و ارزشمندی این نوع نگاه به جامعه صحبت هایی کرد. راستش، دیگر فاصله ی زمانی باقی مانده تا نوبت دندانپزشکی برایم مهم نبود، به سبب کلافگی و سر دردی که داشت به سراغم می آمد تصمیم گرفتم سالن را ترک کنم. برای اولین بار یک همایش را نیمه کاره رها می و اصلا عذاب وجدان هم نداشتم. کیفم را برداشتم و از سالن و از ساختمان زدم بیرون. حالا مشکل دیگری داشتم. بطری نیم خورده ی آب معدنی را باید در جای مناسبی دور می انداختم. با خودم فکر بیرون سالن سطل زباله ی مناسبی پیدا خواهم کرد. اما خبری نبود. مسیر تا خیابان آفریقا و احتمالا تا میدان آرژانتین را باید پیاده می رفتم تا به ایستگاه تا ی ها برسم و بروم هفت تیر و بعد با مترو به دندانپزشکی. این یعنی شانس زیادی برای یافتن سطل زباله داشتم. سطل نبود. بطری را تا جلوی ساختمان بانک قوامین یعنی بعد از زیرگذر رس با خودم حمل تا به سطل زباله ی غیر تفکیکی رسیدم. بطری نیم خورده را داخل سطل انداختم . در تمام مسیر پیاده روی تا میدان آرژانیتن و البته تا همین حالا، فکرم درگیر این است که ما، مردم، سازمان ها، شهروندان و مدیران مگر به اجتماع، به مسئولیت و به مسئولیت اجتماعی فکر هم می کنیم؟ ما حتی جایی برای دور ریختن درست زباله ها نداریم. وقتی هم داریم تمایلی به تفکیک نداریم. مگر ما چقدر حساب شده پرینت می گیریم؟ چقدر حساب شده از آب استفاده می کنیم؟ چقدر به مکانیزاسیون درست کارها اهمیت می دهیم و برایش همت می کنیم؟ راستی کدام مسئولیت اجتماعی؟ کدام جایزه؟ پی نوشت ها: 1- نمی دانم بعد ازساعت 6/20 چه طور کارها پیش رفت. 2- در دو تا از غرفه های سالن، خبرهای خوبی بود که به زودی درباره شان خواهم نوشت.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/83
  • مطالب مشابه: چگونه یک همایش مهم را بد برگزار کنیم؟
  • کلمات کلیدی: سالن ,ردیف ,همایش ,بودند ,خانم ,ساعت ,چیلیک چیلیک ,خانم دانشور ,مسئولیت اجتماعی ,رفتم ردیف ,دوستان همچنان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گذر جامعه ی بشری از «دنیای سنتی» به «دنیای مدرن» در مسیر یک رخداد بزرگ تجربه شد: «انقلاب دانش و فناوری». تبعات این انقلاب زیادتر از آن بوده است که بتوان در قالب مقاله وبلاگی به آنها پرداخت. اما آنچه در این نوشته قصد دارم بدان اشاره کنم این مطلب مهم است که این شکل نوین سازمان، نیازمند طراحی و اجرای شکل تازه ای از ساختار سازمانی هم هست. ساختاری که اداره ی بهتر امور سازمان را امکان پذیر سازد. پیتر دراکر در خصوص این تغییرات ضروری سازمان ها، چنین بیان کرده1: - «حیطه ی اختیارات» کارکنان، باید بیشتر بر اساس دانش و رقابت آنان باشد تا بر اساس موقعیت سازمانی شان. - «شکل سازمان» باید مسطح شود؛ زیرا تمایل کارکنان حرفه ای به این است که خودشان مدیر خودشان باشند؛ - «تصمیم گیری» باید از تمرکز جدا شود؛ زیرا دانش و اطلاعات از این طریق بیشتر گسترش پیدا می کند. این ها یعنی: در ساختار سازمانی جدید باید انعطاف پذیری بیشتر، سلسله مراتب و تمرکز کمتر از قبل باشد. همچنین مدیر باید این توانایی را داشته باشد که برای رسیدن به اه سازمان، به جای «برنامه های سازمانی» از پیش نوشته شده، به «کارکردهای شبکه» و «تعهدات غیر رسمی» و «سازمان های غیر رسمی» تکیه کند. به علاوه، تکنولوژی اطلاعات (it) نحوه ی تولید ارزش در بنگاه های اقتصادی و به تبع آن نحوه مدیریت مدیران بر سازمان ها را تحت تاثیر شگرف خود قرار داده است. پی نوشت: پیش از عید نوروز، قول داده بودم از سال جدید مطالب بیشتری در حوزه ی تخصصی مدیریت و بازاری داشته باشم که به زیرعنوان وبلاگ هم وفادار مانده باشم؛ پیش از این نگاه عمومی به مسائل مدیریتی بخش غالب مطالب وبلاگ بود. ******************************************************** 1-بازاری صنعتی، سی اس جی کریشنا و لالیتا آر، ترجمه احمد روستا و ابوالفضل صبوری و مریم ارشدی،کلک سیمین، ص59

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/77
  • مطالب مشابه: ساختار سازمان های it محور
  • کلمات کلیدی: سازمان ,سازمانی ,ساختار ,دانش ,شود؛ زیرا ,ساختار سازمانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
داشتم به تحصیل و آموزش فکر می و به راهی که رفته ام و دارم می روم. برخی به پراکنده کاری های من ایراد می گیرند ولی من بین هر مقطع فاصله ای داشته ام؛ در آن فاصله ها بررسی کرده ام و انتخاب. مجموعا از مسیری که رفته ام راضیم جز این که دوست داشتم چیز دیگری هم بخوانم که قطعا در زمانی بعد از این، به شکل غیر آکادمیک خواهم خواند: روانشناسی. رفتارهای آدمها - از جمله خودم - و بررسی چرایی بروز آن رفتارها از دغدغه های همیشگی من بوده است؛ از نوجوانی این طور بوده. از روانشناسی آموخته ام که رفتارها را ببینم و به جای قضاوت، به جای واکنش و به جای هر گونه تصمیمی، هر رفتاری را یک معلول بدانم و به جای همه ی آن مواردی که گفتم تلاش کنم ریشه های چنین رفتاری را بشناسم؛ نه برای تفسیر و تحلیل آدم ها و رفتارهای شان؛ برای تفسیر و تحلیل ریشه های رفتارشان. این هم برای خودش یک سبک زندگی است.

اطلاعات

«در بازار سیاهپوستانِ ثروتمند، کادیلاک نماد موقعیت اجتماعی است. سیاهان به دلیل اینکه به دیگر نمادهای اجتماعی مانند خانه ها و هتل های لو دسترسی ندارند، یدن کادیلاک تنها راهی است که از آن طریق می توانند رفیع بودن جایگاه اجتماعی خودشان را به نمایش بگذارند.» این جملات را «نیک دریستات» (nick dreystadt) گفته بود. مدیران جنرال موتورز در جلسه ای مشغول بحث بر سر تعطیل بخش تولید کادیلاک بودند، او که از مدیران میانی شرکت بود، بی اجازه خودش را به داخل اتاق جلسات انداخت و چند دقیقه، تنها چند دقیقه وقت خواست تا پیشنهادش را بگوید. با پیشنهاد نیک، بخش تولید کادیلاک شرکت جنرال موتورز زنده ماند. ایالات متحده که درگیر جنگ دوم جهانی بود، نیازمند تولید تجهیزات نظامی خاصی شده بود. شرکت جنرال موتورز که از موفق ترین های ب و کار در کشور بود با پذیرش تولید آن تجهیزات نظامی از سوی نیک دریستات، به کمک آمد. اما یک مشکل جدی وجود داشت: مقدار زیادی از نیروهای کار به جنگ رفته بودند و نیروی کار کافی برای تولید در کشور یافت نمی شد. شرح روایتی جالب درباره ی نیک دریستات از زبان پیتر دراکر: the concept of corporation:1946
پیتر دراکر در کتاب «ماهیت سازمانی» روایتی از این تصمیم خاص نقل می کند. دریستات بدون توجه به توصیه های مدیریت ارشد، یکی از پرخطرترین پروژه های را قبول کرد و تصمیم گرفت یک قطعه حساس نظامی را در شرکت کادیلاک تولید کند. همه می دانستند که این کار نیاز به مکانیک های بسیار متخصص دارد. در آن زمان هیچ نیروی کاری عادی هم در دیترویت (detroit) پیدا نمی شد چه برسد به مکانیک های بسیار متخصص! اما دریستات می گفت: «این کار باید انجام شود. اگر ما در کادیلاک نتوانیم، چه ی می تواند؟». تنها نیروی کاری که در خیابان های شهر پیدا می شد های سیاهپوست بودند. دریستات حدود ۲۰۰۰ تن از آنها را استخدام کرد. او می گفت: «مدیران خانه های فساد را هم استخدام کنید، آنها می دانند چطوری این خانم ها را مدیریت کنند». بیشتر این خانم ها سواد خواندن و نوشتن نداشتند و این در حالی بود که کار آنها نیاز به خواندن دستورالعمل های بلندبالا داشت. دریستات که می دید وقت ندارند به آنها خواندن یاد بدهند، خودش پای میز کار رفت و به شخصه چند عدد از دستگاه ها را ساخت تا مراحل کار را کامل یاد بگیرد. وقتی یاد گرفت یک دوربین آورد و از تمام مراحل برداری کرد. او قسمت های مختلف را روی یک پروژکتور قرار داد و با یک نمودار جریان کار را به هم متصل کرد. در فرآیند ترسیم شده، سه چراغ رنگی به کار گرفته شد: یک چراغ قرمز که وقتی روشن می شد به کارگران نشان می داد آن بخش کار را تا انتها انجام داده اند، یک چراغ سبز مرحله بعدی کار را معرفی می کرد و چراغ زرد نیز نشان می داد که قبل از شروع مرحله ی بعدی باید مراقب چه چیزهایی باشند. این روش کار ، چندین سال بعد در بسیاری از کارخانه ها تبدیل به یک استاندارد شد گرچه کمتر ی می داند که نیک دریستات آن را اختراع کرد، و تقریبا ی نمی داند دلیل این اختراع چه بوده است. در کمتر از چند هفته این نیروهای بی سواد و بی تخصص، وجی بهتر و سریعتر از آنچه قبلا مکانیک های حرفه ای انجام می دادند ارائه د. در سرتاسر شرکت و نیز شهر دیترویت این بخش از مجموعه کادیلاک مورد تمس و توهین قرار گرفت و عده ای آن را «خانه فساد جنرال موتورز» نام گذاشته بودند. واکنش دریستات این بود: «این خانم ها همکاران من و شما هستند. آنها خوب کار می کنند و برای کارشان احترام قائل اند. گذشته شان هر چه که باشد، آنها شایسته همان احترامی هستند که به سایر همکارانتان می گذارید.» اما در آن زمان اتحادیه کارگران صنعت خودرو بیشتر متشکل از سفیدپوستان بنیادگرای مذهبی بود که حتی خانم های سفیدپوست را نیز دوست نداشتند در محل کار ببینند، چه برسد به های سیاهپوست! آنها به شرکت فشار آوردند که وعده بدهد که وقتی نیروهای کار از جنگ برگشتند، این خانم ها را ا اج می کند. نیک با وجود فشارهای زیاد و بد و بیراه های فراوان که نثارش می د، تلاش می کرد تا حداقل تعدادی از خانم ها را سر کار نگه دارد. او می گفت «این بیچاره ها برای اولین بار در زندگی شان، دستمزد درست و حس می گیرند، شرایط کاری معقول دارند و حق و حقوقی دارند. برای اولین بار آبرو و عزت نفس پیدا کرده اند. این وظیفه ما است که آنها را از طردشدگی و نفرت نجات بدهیم». جنگ پایان یافت و نیروهای کار از میدان جنگ بازگشتند. حالا باید فشار اتحادیه ها کار خودش را می کرد. آن خانم ها باید ا اج می شدند. آن ها ا اج شدند و البته بسیاری شان اقدام به خودکشی د. نیک دریستات در دفتر کارش نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود و در حالی که اشک در چشمانش داشت می گفت «خدا من را ببخشد، من در نجات این بندگان خدا ناکام ماندم.» پی نوشت: این مطلب را چند سال پیش خوانده بودم و از آن زمان ذهنم را درگیر خودش کرده است. امروز که جستجو می ، در وبلاگ «فریدون دشتی» به شرحی از آن رسیدم. بخش عمده ی این پست بر اساس آنچه ایشان منتشر کرده نوشته شده است، ولی به روایت من.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/72
  • مطالب مشابه: خانه ی فساد جنرال موتورز
  • کلمات کلیدی: کادیلاک ,دریستات ,خانم ,شرکت ,تولید ,جنرال ,جنرال موتورز ,نیروی کاری ,فساد جنرال ,برای اولین ,بسیار متخصص ,شرکت جنرال موتورز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز همکارم از این می گفت که با تمام شدن چهل سالگی، احساس می کنه به مرگ نزدیک تر شده. من خودم چهار ساله از این مقطع سنی عبور کرده ام. به نظرم قرار گرفتن در سن بالای چهل سالگی که بهش می گیم «میانسالی»، مثل هر پدیده ی دیگه ای، از ابعاد مختلفی می تونه بررسی بشه. یه بعدش اینه که: از جهتی شبیه دوران نوجوانیه. دردوران نوجوانی، نه مثل قبلش کودکیم و نه مثل بعدش جوان. دوران میانسالی هم دوران گذاره؛ دورانیه که نه مثل قبلش جوانیم، نه مثل بعدش پیر. اما با نوجوانی یه فرقی هم داره: عمدتا نوجوان ها دوره ی نوجوانی رو با شلوغی و انرژی و شاید بشه گفت بی تفاوتی طی می کنند، ولی میان سال ها از جوانی به پیری رو با سختی و با نگرانی و خیلی ها با این ترسی که همکارم می گفت می گذرونند: نزدیک شدن به مرگ. یکی از ریشه های مهم تفاوت این دو دوره ی گذار - نوجوانی و میان سالی - به نظرم اینه: «درک متفاوت». این درک متفاوته که نگرش های متفاوت رو می سازه و نگرش های متفاوت هستند که در یکجا منجر به بی تفاوتی می شند و یک جا منجر به نگرانی. این رو هم اضافه کنم: معتقدم که همین اتفاق در چرخه ی عمر سازمان ها و شاید با دید بازتر بشه گفت سیستم ها هم رخ می ده: یه سازمان عناوین مختلف دوره های عمرش رو نه از سابقه ی فعالیتش، که از جایگاهش در بازار و بین هم رشته های صنعتش و وضعیت محصولش ب می کنه. با رصد مرتب و دقیق وضعیت محصول و بازار و موارد مرتبط دیگه میشه فهمید سازمان ما در کدام دوره ی عمرش به سر می بره. ا امات دوره ی مورد نظر رو شناسایی و به موقع اون ا امات رو فراهم مانع مرگ زودرس می شه؛ هم در سازمان، هم در مورد هر سیستم دیگه ای از جمله انسان. فقط نمی دونم آیا همه ی سیستم ها در این ویژگی با انسان شریک هستند یا نه: این که بعضی وقت ها در عین این که همه چیز نشان از جوانی و طراوت و سر زندگی و انتظارِ تداوم داره، مرگ به شکل ناگهانی فرا می رسه و به قول پدرم : «ناگهان بانگی برآمد، خواجه رفت.» باید سازمان ها رو بیشتر بررسی کنم.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/74
  • مطالب مشابه: میانسالی سیستم ها
  • کلمات کلیدی: دوره ,سازمان ,سیستم ,نوجوانی ,دوران ,بعدش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گذر جامعه ی بشری از «دنیای سنتی» به «دنیای مدرن» در مسیر یک رخداد بزرگ تجربه شد: «انقلاب دانش و فناوری». تبعات این انقلاب زیادتر از آن بوده است که بتوان در قالب مقاله وبلاگی به آنها پرداخت. اما آنچه در این نوشته قصد دارم بدان اشاره کنم این مطلب مهم است که این شکل نوین سازمان، نیازمند طراحی و اجرای شکل تازه ای از ساختار سازمانی هم هست. ساختاری که اداره ی بهتر امور سازمان را امکان پذیر سازد. پیتر دراکر در خصوص این تغییرات ضروری سازمان ها، چنین بیان کرده1: - «حیطه ی اختیارات» کارکنان، باید بیشتر بر اساس دانش و رقابت آنان باشد تا بر اساس موقعیت سازمانی شان. - «شکل سازمان» باید مسطح شود؛ زیرا تمایل کارکنان حرفه ای به این است که خودشان مدیر خودشان باشند؛ - «تصمیم گیری» باید از تمرکز جدا شود؛ زیرا دانش و اطلاعات از این طریق بیشتر گسترش پیدا می کند. این ها یعنی: در ساختار سازمانی جدید باید انعطاف پذیری بیشتر، سلسله مراتب و تمرکز کمتر از قبل باشد. همچنین مدیر باید این توانایی را داشته باشد که برای رسیدن به اه سازمان، به جای «برنامه های سازمانی» از پیش نوشته شده، به «کارکردهای شبکه» و «تعهدات غیر رسمی» و «سازمان های غیر رسمی» تکیه کند. به علاوه، تکنولوژی اطلاعات (it) نحوه ی تولید ارزش در بنگاه های اقتصادی و به تبع آن نحوه مدیریت مدیران بر سازمان ها را تحت تاثیر شگرف خود قرار داده است. ******************************************************** 1-بازاری صنعتی، سی اس جی کریشنا و لالیتا آر، ترجمه احمد روستا و ابوالفضل صبوری و مریم ارشدی،کلک سیمین، ص59 ********************************************************** پی نوشت: پیش از عید نوروز، قول داده بودم از سال جدید مطالب بیشتری در حوزه ی تخصصی مدیریت و بازاری داشته باشم که به زیرعنوان وبلاگ هم وفادار مانده باشم؛ پیش از این نگاه عمومی به مسائل مدیریتی بخش غالب مطالب وبلاگ بود.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/77
  • مطالب مشابه: ساختار سازمان های it محور
  • کلمات کلیدی: سازمان ,سازمانی ,ساختار ,دانش ,شود؛ زیرا ,ساختار سازمانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
1- این روزها رقابت بدجوری دارد وارد حیطه ی لت و پار اخلاق می شود. 2- در حالی که عده ی زیادی به دنبال طرح نام گزینه ی انتخ خودشان هستند، به سختی می توان به آدم ها یادآوری کرد که افراد در بهترین ح ، نمایندگان مدل های ذهنی هستند. برای همین است که کمتر ی حواسش هست که به جای فریاد زدن نام فرد مورد نظر خودش بهتر است و درست تر است که بیاید از طرز فکر و از مدل ذهنی آن فرد سخن بگوید. در چنین شرایطی تصمیم گیری درست احتمالاً قربانی جو گرفتگی خواهد شد. 3- معتقدم که جو گرفتگی بدترین شکل گرفتگی است حتی بدتر از «گرفتگی عروق» و شریان های قلب و حتی بدتر از «گاز گرفتگی». چرا که گرفتگی عروق با فنر زدن و راه های مختلف دیگر بر طرف خواهد شد. گاز گرفتگی هم که اغلب خود فرد سهل انگار یا نهایتا چند نفر از اطرافیانش را نابود خواهد کرد. اما جو گرفتگی می تواند به قیمت فلاکت و هلاکت امروز و فردای یک ملت تمام شود. در چنین شرایطی تصمیم گرفتم این اینفوگرافی را از سایت خبرگزاری جمهوری ی «ایرنا» اینجا منتشر کنم و یادآوری کنم که روزگاری نمایندگان یک طرز فکر باور داشتند یا می گفتند که باور دارند این ها کاغذ هایی هستند که تعدد صدورشان می تواند قطعنامه دان صادر کنندگان را کند؛ همین و لاغیر.
من که شخصا شاهد مثالها و تجربیات مختلفی بوده ام که بدانم اینها به جای قطعنامه دان آنها، در اصل کجای چه انی را نشانه رفته بودند، نمی توانم بی تفاوت بنشینم و بدتر از گاز گرفتگی به سرم بیاید. همین جا، صراحتاً اعلام می کنم که من به پاسداشت تدبیر انی که شر این مصیبت ها را از سرِ سرزمینم و از سر مردمان سرزمینم - ولو همین بی انصاف ها - کم کرده اند، به ی طرز فکر و مدل ذهنی «تدبیر و امید» رای خواهم داد. رای من ، حق من است.

اطلاعات

  • منبع: http://ardadashi.persianblog.ir/post/79
  • مطالب مشابه: طرز تفکر مهم است نه اسم
  • کلمات کلیدی: گرفتگی ,همین ,بدتر ,ذهنی ,شرایطی تصمیم ,چنین شرایطی ,چنین شرایطی تصمیم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها