همسر دوم خوشبخت

وبلاگ با نام همسر دوم خوشبخت
من هیچ وقت فکرش رو هم نمی زن دوم بشم. همه چیز ناگهانی و در عرض چند ماه و اتفاق افتاد. و در حدود یک سال من خودم رو عروس دوم یه خانواده میدیدم. طبیعی هست که زن اول با دوم کمی ناسازگار باشه اما مرد خانه کاری کرده بود که ی جرات بی احترامی به دیگری نداشت. کافیه بفهمه که یه نفر به یکی دیگه بی احترامی کرده. چیزی نمیگه اما جوری برخورد میکنه که همه میفهمن که ناراحته. من وزن اول به همین خاطر خیلی مجبوریم جلو بچه ها جوری برخورد کنیم که هیچ حس بی احترامی پیدا نکنه. و الا خودمون رو کوچیک کردیم. بچه های ما هم کاملا حریم ها رو مجبورن رعایت کنن. مثل بعضی خونه ها نیست که بچه های زن اول با بچه های زن دوم دعوا داشته باشن. کافیه مرد خونه بفهمه یکی از بچه ها نسبت به یکی از ما ها بی احترامی کرده.
یکی از خوشی های من و همسر اول اینه که از تمام کارهای مرد خونه اطلاع داریم. البته منظورم کارهای رزانه اش نیست که با کی معامله کرد و با کی حساب کتاب داره. منظورم اینه که تصمیمات مهمش رو حتما با ما درمیون میزاره و ما خیالمون جمع هست که به معنای واقعی شریک زندگی هستیم. اینکه مرد خانه جوری بچه ها رو رشد داده که متحد و پشت و پناه هم باشن حس خیلی قشنگیه. حتی وقتی تنهایی تو کوچه راه میرم حس میکنم که چند تا مرد با عرضه دور و برم هستن و حس تنهایی بهم دست نمیده. ( بازنشر مطلب)

اطلاعات

با مرد زندگیم به خاطر یک مساله کاری اشنا شدم. اینقدر خوب و متین کارها را انجام داد که کلی ذوق و با خودم گفتم یعنی میشه یه مرد اینطوری فهمیده باشه ؟و اینطوری شد که بعدااین مرد با من حرف زد و بعد از کمی صحبت و شناختن همدیگه به خواستگاری من اومد. خانواده ی ما خیلی موافق نبودن یا بهتر بگم اصلا موافق نبودن. اما مرد اینقدر خوب حرف زد که دلشون هم نیومد بگن نه. اما کلی با من شرط و شروط که همه چیز پای خودت. همه میدونستن که من واقعا دوستش دارم.مادرم از همه عاقلتر بود و میگفت دختر باید با عشقش باشه. اما این رو هم میگفت که زن دوم شدن سخته اما من که عاشق و شیدا بودم.... با خانوم اولش هم صحبت . مادرم هم صحبت کرد. بعدا خواهم گفت که خانوم اولش چرا اجازه میداد. و اینطوری شد که ما عروس شدیم. بدون هیچ مجلس خاصی. عیدتان هم مبارک..

اطلاعات

  • منبع: http://asemani1.blogsky.com/1397/08/26/post-64/اشنایی-
  • مطالب مشابه: اشنایی .
  • کلمات کلیدی: صحبت ,اینطوری ,خانوم اولش ,موافق نبودن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
میلاد صلی الله علیه و اله نزدیکه . ما یه جشن کوچیک خونگی مطابق معمول داریم. اما شاید هم تبدیل به یه جشن بزرگ شد. از بس که بچه ها اصرار به مهمونی گرفتن دارند و البته چون خودشون خیلی خیلی کمک میکنند ما هم بی میل نیستیم. پیشاپیش عید مبارک.

اطلاعات

با خودم فکر میکنم اگه دیر تر ازدواج می و زن یه مرد مجرد میشدم بهتر نبود؟ اونوقت از زندگیم بیشتر لذت میبردم و بیشتر خوشبخت بودم ؟ آیا واقعا اینطوری هست ؟
شاید اگه اون موقع ازدواج نمی تا چند سال بعدش خواستگار مناسب هم نداشتم. اونوقت چند سال از جوونیم هرز میرفت. از کجا معلوم که مرد مجردی که به خواستگاریم میومد از مرد الان خانه بهتر بود ؟ از کجا معلوم که اون مرد مجرد بعدا نمیخواست زن دوم بگیره ؟ پس من الان خوشبختم. و باید قدر این خوشبختی رو بدونم.تا امروز هیچ وقت قانع نشدم که کارم اشتباه بوده. چون حس خوشبختی دارم.

اطلاعات

اقای خونه به بچه ها قول داده برا عید قربان ب ه. بچه کوچیک ها ازهمین الان خیلی ذوق و شوق دیدن دارن. اقای خونه دوست داره توی خود خونه قربانی بشه. البته مامانا کمی مخالفن ولی باز هم شاید تو خونه خونش ریخته بشه بیشتر بلا رو دور کنه. انت اولین سالی هست که و حیات خونه یخان قربانی کنن. البته هنوز هم قطعی نیست اما بچه دوست دارن یکی دو روز بیاد خونه. تو زندگی های این روزها بچه ها ارزوی دیدن از نزدیک دارن.
پ ن : دوست عزیزی با نام " یک زن " که دو تا کامنت خوب نوشتن اجازه میدن هر دو کامنت رو عمومی کنم ؟

اطلاعات

  • منبع: http://asemani1.blogsky.com/1393/07/07/post-49/قربانی
  • مطالب مشابه: قربانی
  • کلمات کلیدی: خونه , ,قربانی ,دارن ,دوست ,دیدن ,اقای خونه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز اومدم به کامنتام سر بزنم. دیدم که یه نفر برام کامنت گذاشته و ادرسی هم تو کامنتش هست. وقتی سر زدم دیدم یکی از مطالب وبلاگ منو اونجا بازنشر کرده. اینجا+اما راستشو بخواین من خیلی موافق این نیستم که همه مردها چند تا زن داشته باشن و اصلا هیچ وقت هم امکان همچین چیزی نیست. من تااین حد موافقم که راه چنین ازدواجی بسته نشه و با دید منفی بهش نگاه نشه اما انگار بعضی ها میخوان این دید رو بر ع کنن. یعنی میخوان کاری کنن که اونایی که تک همسر هستند بی عرضه و بی بخار به نظر بیان و اونایی که چند همسر دارن زرنگ و با عرضه.
به نظر من هر دو دیدگاه غلط و افراطی هست. یکی از این ور بام افتاده و اون یکی از اون ور بام. حد اعتدال شاید این باشه که نه چند همسری لکه ننگ هست و نه تک همسری آش دهن سوز. گاهی مرد با چند همسر خوشبخت هست و گاه با یه دونه اش بد بخت. گاه هم بر ع همین داستان.
و طبق معمول افراط و تفریط همیشه دامن گیر ما هست.

اطلاعات

  • منبع: http://asemani1.blogsky.com/1393/08/30/post-51/
  • مطالب مشابه: دو دیدگاه
  • کلمات کلیدی: همسر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
شاید بتونم بگم بیشترین ترس ازازدواج دوم ، بخاطر ترس از مقایسه شدن هست. هم برا زن اول ترس اوره و هم زن دوم. این دیگه بستگی به هنر مردم خونه داره. فکر کنم اگر این مشکل نباشه سایر مسائل به راحتی حل میشه.

اطلاعات

مرد خونه رفت. ما چقدر گریه کردیم. اومدیم خونه بچه ها یه بغضی کرده بودن که نگو. مخصوصا یکیشون میپرسید اونجا بمب نمیزارن ؟ بعد براشون صحبت کردیم که اونحا امن هست وبرامون دعا میکنن. شب همسر اول یه غذای خوشمزه و آش پشت پا درست کرد و برای منم فرستاد. وقتی اخبار ازاوضاع مرز میگفت همه نگران بودیم و مرتب تلفن میزدیم. بالا ه مرد خونه از مرز رد شد.
چقدر این جمله مرد خونه به ما آرامش میده. مرد. مرد خونه. اقای خونه. جاش خیلی خیلی خالیه. من دلم خیلی براش تنگه اما جلو بچه ها نمیشه چیزی گفت. اونوقت فکر میکنن مامانشون کم طاقت و کم صبره. قرار شده برا برگشتنش پارچه و این جور استقبال ها نداشته باشیم. یه سفرت زیارتی ساده و کوتاه و کم هزینه. واقعا هم تو این شلوغی و با پایپیاده رفتن ی نمیتونه چیزی ب ه. مرد خونه هر وقت میره سفر برای ما هدیه میاره. حتی اگه شده قلوه سنگ یا یه دونه شکلات . اما حتما همیشه یه چیزی میاره. معمولا برای من و خانوم اول هم چیزای گرون تر از بقیه میاره. مثلا اگه ببرا بچه ها شلوار بیاره برای ما چادر میاره. یه جورایی به بچه ها میفهمونه که مادر خیلی مهمه و نقشش با سایرین فرق داره.

اطلاعات

شهادت ص رو به شما تسلیت میگم. مرد خونه از سفر برگشتن. دو شب ولیمه دادیم. البته همراهش روضه هم داشتیم. همه مشغول کمک بودیم. مقداری گوشت از عید قربان داشتیم و کلی هم سبزی یدیم و کوفته هم درست کردیم. برای همسایه ها هم دادیم. بچه ها - البته کوچیک تر ها بیشتر - خیلی از باباشون در باره اربعین میپرسیدن. یکی از بچه ها یه کوله پشتی درست کرده بود برا خودش و میگفت من میخوام برم اربعین ( نمیگفت میخوام برم کربلا. میگفت میخوام برم اربعین ) ما هم خیلی بهش می خندیدیم. اما اربعین امسال برای بچه ها یه حس و حال مخصوص داشت. انگار همه شون داره لحظه شماری میکنن که به زودی اربعین سال دیگه برسه. یکی از اونها خود من هستم که دارم ثانیه شماری میکنم. مردخونه برای هیچ کدوم هدیه خاصی نیاورد. یعنی امکانش هم نبود بخاطر پیاده روی و شلوغی. اما ازلب مرز برامون کلوچه و نون برنجی کرمانشاه اورد. که دو روزه بچه ها همه اش رو خوردن.

اطلاعات

آخرین جستجو ها