کتابداران فردا

وبلاگ با نام کتابداران فردا
نمیدانم چه بلایی سر پرشین بلاگ آمده که پستهای جدید را نشان نمیدهد. همه فکر نیمکنند که از شهریور به بعد پستی ندارم درحالیکه چنین نیست. امیدوارم که این مشکل زودتر حل شود. عرض کنم که دیروز روز بسیار پر کاری بود. البته باید بگویم کدام روز پر کار نیست! روابط عمومی، هر روزش کار است و خبر و جنب و جوش. زندگی در آن جاری است و پویایی. دیروز چندین برنامه در برگزار شد که باید همه را پوشش میدادیم. اول، همایش ادکا بود. به خاطر اینکه صبح دیر راه افتادیم تقریبا ساعت 9 به محل همایش که تالار مولوی بود رسیدیم. این چهارمین همایشی بود که در مان برگزار می کردیم. از همایش ایمنی در کتابخانه ها، رسانه های اجتماعی، نشریات علمی و حالا هم حاکمیت اطلاعات. تا رسیدم مجبور شدم بروم بالا و خیر مقدم بگویم! دیگر خیلی دیر بود و باید حتماً می رفتم. خیلی هول هولکی شده بود و برخی اطلاعات و آمار غلط و غولوط شد! نشاط، زین العابدینی، سالمی، صمیعی، عرفان منش، کوکبی، رضایی شریف آبادی، درودی و آقای عمرانی از بزرگوارانی بودند که دیروز ادکا را همراهی د. هرچند که شرکت کننده ها خیلی اندک بودند و شاید به خاطر دوری راه، گرفتاری کاری، سرما و خیلی موارد دیگر ادکا را همراهی نکرده بودند ولی همان جمع پنجاه شصت نفره بسیار گرم و پر تلاش بودند. دانشجوی کارشناسی نداریم ولی همین چندتا دانشجوی کارشناسی ارشدمان با شور و نشاط جوانی شان خیلی پر تلاش بودند و تا آ ین لحظه، خستگی ناپذیر کار د. خیلی از ارائه ها را به دلیل شرکت در برنامه های دیگر نبودم ولی آنهایی را هم که دیدم بسیار خوب بودند و استفاده . کلاس عصرم را هم در همایش تشکیل دادم. آ همایش و بعد از ع یادگاری جمعی به اتفاق آقای عمرانی تا سر چهارراه پارک وی رفتیم و در راه خیلی بحثها کردیم از اوضاع و احوال رشته تا کنگره و موارد مرتبط. روز خاطره انگیز دیگری درست شد مثل سال 1386 که اولین همایش ادکا در کتابخانه ملی بود و زنده یاد حری دبیری اش را بر عهده داشت. خوب خاطرم هست که آن روز از اهواز خودم را به تهران رساندم و بعد یک ماشین دربست گرفتم تا کتابخانه ملی! راننده نمیدانست که محل کتابخانه ملی عوض شده و دیگر خیابان سی تیر نیست! وقتی رسیدم پنل ها تمام شده بود البته پنل های صبح. اولین بار بود که از شبکه چهار برای پوشش برنامه می آمدند. آقای علی اکبری دبیر اجرایی همایش بود. خلاصه دو روز خوب و علمی و پر خاطره بود. فکرش را نمی زمستان همان سال دبیر ادکا بشوم! خلاصه اینکه ده سال گذشت و خیلی ها آمدند و رفتند ولی ادکا ماند و کارهایی که کرد و خواهد کرد. خداقوت به همه این دانشجویان پرتلاش و پر کار!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1666
  • مطالب مشابه: همایش دهم ادکا
  • کلمات کلیدی: ,خیلی ,همایش ,ادکا ,بودند ,کتابخانه ,دانشجوی کارشناسی ,تلاش بودند ,آقای عمرانی ,همایش ادکا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اخلاق حرفه ای یعنی وقتی بی موقع به شما زنگ می زنند و از شما میخواهند راهنمایی یک پایان نامه را بپذیرید و قبول می کنید و قرار می گذارید، یک روز بعد می گویند ببخشید! یکی دیگر شد راهنمای پایان نامه! یعنی آ معرفت و مدنیت! اخلاق حرفه ای یعنی...به یک دانشجو اعتماد کنی و قول بدهد کار کلاسی اش را حتماً بدهد اما بعد از گذشت سالها خبری از عمل وعده او نباشد و احساس کنی گوشهایت کمی مخملی است! اخلاق حرفه ای یعنی.. یک ترم با دانشجویان کلاس داشته باشی و بعد از اینکه ترم تمام شد از کنارت رد شوند و انگار از کنار دیوار رد شده اند! اخلاق حرفه ای یعنی اینکه از کلاس کم نگذاری. دیر نیایی و زود بروی! اخلاق حرفه ای یعنی هم به بالندگی خود و هم به رشد همکارت کمک کنی. اخلاق حرفه ای یعنی تا آ ین لحظه ای که دانشجویت میخواهد دفاع کند او را هدایت و مشاوره کنی. اخلاق حرفه ای یعنی...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1664
  • مطالب مشابه: اخلاق حرفه ای یعنی...
  • کلمات کلیدی: یعنی ,حرفه ,اخلاق ,اخلاق حرفه ,پایان نامه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب آ ین فصل برنامه خندوانه را دیدم. نه به خاطر اینکه همیشه دنبالش می کنم به خاطر اینکه آ ین برنامه بود و میخواستم ببینم آ ین برنامه را چطور ارائه می کنند. طی این سالهایی که خندوانه از سیما پخش می شد انتظار داشتم حداقل یک جلسه بحثی راجع به کتابخانه ها و کتابداران باشد و از یکی دو پیش وت یا کتابدار بزرگ ایران زمین دعوت کنند. حتی یکی دو بار از طریق پیامک پیشنهاد این کار را به برنامه سازان دادم ولی به هر دلیل، وقعی نهاده نشد. به هرحال، امیدوارم اگر قرار بود مجدداً در آینده این برنامه در فصلی جدید شروع شود قسمتی هم به کتابداران و کتابخانه ها اختصاص یابد.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1661
  • مطالب مشابه: خندوانه بدون کتابدار
  • کلمات کلیدی: برنامه ,خندوانه ,آ ین ,آ ین برنامه ,خاطر اینکه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز روز بسیار پرکاری بود. از نامه نگاریها تا کارهای گروه و رفتن به جشن دانش آموختگان و بعد هم چند جلسه مکرر. دیگر مغزم نمی کشید. فرصت هم نشد ناهار بخورم. کار پشت کار پیش می آمد و همه هم فوری. کم کم ساعت سه و نیم شد و باید میرفتم کتابخانه ملی دفتر انجمن برای جلسه هیات مدیره. از میدان گذشتم و داشتم مسیر همیشگی ام را می رفتم که ناگهان کامیونتی با شدت کوبید به من! از ترس میخکوب شدم! آمدم پایین و دیدم عجب تصادفی شد. راننده کامیون سریع آمد پایین و گارد گرفت که تو مقصری و فلان و بهمان! بدون هیچ بحثی پلیس راهنمایی و رانندگی را گرفتم. در این فاصله با دفتر صحبت می و کارها را با هم مرور و هندل می کردیم. دقایقی بعد پلیس آمد و صحنه تصادف را بررسی کرد و بعد... حق را به من داد. طرف کلی بالا و پایین رفت و عصبانی شد و افسر فقط تاکید کرد که مقصر است. به هرحال از جلسه انجمن جاماندم و خسته و نالان برگشتم منزل. این وسط فقط یک کله شقی یک راننده خلافکار باعث شد وقتم تلف شود. اما تجربه جالبی بود. در اینکه خیلی از مردم هنوز نمیدانند قانون چیست. رعایت ن ش چه مشکلاتی دارد. با دروغ گفتن و چرب زبانی نمی توان قانون را دور زد. از همه مهمتر، وظیفه شناسی افسر راهنمایی که با دقت همه چیز را دید و بررسی کرد و نظر داد. شکر خدا که خسارت جانی نبود و مالی بود که قابل جبران است. ولی خب به هرحال، جلسه انجمن را از دست دادم. هر چند ی هم نپرسید کجایی! و چرا نیامدی جلسه! خیر سرمان مثلا دبیر انجمن هستیم!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1659
  • مطالب مشابه: اولین تجربه یک تصادف
  • کلمات کلیدی: جلسه ,انجمن ,جلسه انجمن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تجربه های جدید را همیشه دوست دارم. مخصوصا اگر مرتبط به حوزه کاری ام باشد. فعالیت جدیدم در روابط عمومی ، شاید طوری باشد که هر لحظه باید هوشیار باشی و آماده باشی که اطلاعات موثق را به گردش در بیاوری ولیکن بسیار شیرین است چون مستقیما به رشته م مرتبط است. برای همین تمام تلاشم را میکنم تا اثربخش باشم. در هفته های گذشته هم کارهای روابط عمومی و هم گروه از یک طرف و هم پیگیری گرنت، تهیه بلیط و ویزا و ارز و غیره، حس وقتم را گرفته بود. ولی بالا ه ساعت 5 صبح یکشنبه 5 شهریور عازم فرودگاه شدیم به مقصد دیار روسها، مسکو. تشریفات بازرسی، تحویل بار، عبور از گیت گذرنامه و باز بازرسی خیلی طول کشید ولی با یک ساعت و نیم تاخیر هواپیمای ایرباس ما پرواز کرد. از مرز ایران که خارج شدیم کم کم زمینهای کشاورزی مسطح و صاف کشاورزی مشخص شدند. مزارع سرسبزی که همچون فرش و موکت روی زمین پهن بودند. از بالا رودهای پرآب را می دیدم که در مجاورت آنها ای کوچکی بود و این نشان می داد که تمدنهای قدیمی در کنار رودها توسعه پیدا کرده اند و همه چیز به این رود و آب وابسته است. تقریبا سه ساعت پرواز روی همین دشتها انجام شد. دریاچه بزرگی زیر پایمان بود که نمیدانم ارال بود یا نه! ملیکا بسیار جنب و جوش داشت و کم کم از خستگی خوابش برد. آهسته آهسته به مقصد می رسیدیم که مهمانداران برگه های مخصوص عبور از مرز را دادند که پر کنیم. هواپیما ارتفاع کم می کرد و زیر پایمان جنگلهای سرسبز بود. هواپیما به نرمی نشست و دقایقی بعد از هواپیما خارج و از گیت عبور کردیم. منتظر چمدانها نبودیم چون همه چمدانها رسیده بود. تا ی منتظرمان بود و با یک ون رهسپار محل اقامتمان در هتل کاس ماس شدیم. خیلی آنجا منتظر شدیم تا چک این انجام بشود. وضع اینترنت افتضاح بود. مجبور شدیم یک سیم کارت ب یم تا بتوانیم به اینترنت وصل بشویم. ولی مرتب قطع و وصل می شود. روز اول از خستگی زود خوابمان برد...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1655
  • مطالب مشابه: مسکو، سرزمین سرد(1)
  • کلمات کلیدی: شدیم ,هواپیما ,عبور ,ساعت ,روابط عمومی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ارائه من بعد از ظهر بود. بعد از ناهار به یکی از پنلها رفتم تا از سخنرانی ها استفاده کنم. سخنران اول و دوم هر دو یک نفر بودند و روس تبار. طرف فقط از روی متن می خواند وبه سختی می شد فهمید چه می گوید. فکر میکنم نیکولای بود اسمش! یک مقاله از ایران ارائه شد و یکی دو نفر دیگر هم سخنرانی د که بیشتر راجع به مدیریت پروژه بود. مقاله برتر این نشست به دوستان ایرانی تعلق گرفت. سه چهار نفر از ارائه دهنده ها هم نبودند. شانس آوردیم که نیامده بودند وگرنه به قول معروف، قرار بود تمام کارشان را بخوانند و روی مغزمان بروند! کم کم نوبت ارائه من شد. نفر قبل از من یک نفر از ترکیه بود. بیشتر کارش ارائه چند فرمول بود. نوبت من که شد سعی کارم را در عرض ده دقیقه تمام کنم و آ ش توضیح دادم من یک کتابدار هستم و خوشحالم که امروز بین شما آی تی من ها صحبت می کنم. یک جوری نگاهم د که انگار کتابدار ندیده اند! دو مقاله آ ی از کشور تایلند بود که ماشاله دوست داشت همه چیز را بگوید و انگلیسی ضعیفی هم داشت. هر جا گیر می کرد از همکارش می پرسید و او کمکش می کرد. کم کم ساعت هشت و نیم شب این همایش تمام شد. با خودم گفتم همایشهای کتابدارانه کجا و این کامپیوتر من ها کجا! واقعاً که بیشترشان فقط صفر و یکی تفکر می د. فرمولی. فلوچارتی. همایش که تمام شد از هتل بیرون آمدم. هوا بشدت سرد بود. رهسپار مترو شدم. مترو خلوت بود. دو تا خط عوض تا رسیدم به هتل. خسته بودم. خیلی زیاد. روز سختی بود. پر از بمباران اطلاعاتی. شب مشغول روی کانال تلگرام شدم و بعد از آن هم اتوماسیون اداری را بررسی . حول و حوش ساعت سه بامداد خوابم برد...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1657
  • مطالب مشابه: مسکو، سرزمین سرد (3)
  • کلمات کلیدی: ارائه ,تمام ,مقاله
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گرمای این روزها مرا به یاد اهواز می اندازد. روزهایی که وقتی لباسهای خود را می شستم و روی بند می انداختم ده دقیقه بعد به راحتی می توانستم آنها را بردارم و بپوشم! خاطرم هست یک بار به خاطر پیاده روی عجیبی که از دانشکده تا سازمان مرکزی در آن گرما داشتم حالم به هم خورد و در دانشکده از هوش و حال رفتم و اگر نبود کمکهای دوستان عزیزم زین العابدینی و مکتبی فرد، معلوم نبود چه میشد!بگذریم. چند روز پیش یکی از رو مه ها را میدیدم که در صفحه آ ش نظر یک کارشناس فوتبال را در خصوص کتابخوانی نوشته بود. هر چند که خیلی خوب است که برای عموم مرد یک چهره شناخته شده از کتابخوانی صحبت کند ولی این نشان می دهد که ما کتابداران منفعل عمل می کنیم و ابدا از ظرفیت رسانه های جمعی برای مطرح مسائل مربوط به کتابخوانی و فرهنگ کتابخانه روی بهره نمی گیریم و دلخوشیم به چند مقاله ای که در مجلاتمان منتشر می کنیم. از این هم بگذریم. این روزها فعلا فرصت دارم به چند مقاله خاک گرفته بپردازم. گاهی دانشجویانی از های دیگر برای کمکهای فکری می آیند. گاهی دانشجویان خودمان ایمیلهایی می زنند و راهنمایی میخواهند. فعلا هنوز سرمان شلوغ نیست. امروز پیگیر گرنتم بودم برای همایشی که در شهریور در پیش روست و سرظهری هم رفتم به دفتر پست تجریش که نامه مجوز کپی رایت مقاله مجله کول نت را ارسال کنم. نمیدانم در این دوره و زمانه چرا مجله کول نت هنوز نسخه چاپی امضا شده را میخواهد. هر چند بهشان اعلام که برایتان ایمیل راضی نشدند و نسخه چاپی می خواستند. فعلا دارم روی مقاله وب سایت بانکها کار میکنم که فقط تنظیم فهرست منابع و چکیده اش مانده. روز گرم، منگ و گیج کننده ای است امروز!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1648
  • مطالب مشابه: نیمه مرداد منگ و داغ
  • کلمات کلیدی: مقاله ,فعلا ,کتابخوانی ,نسخه چاپی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بعد از سالها که برای تعمیرات مسائل جزئی و کلی خودرو با مکانیکهای گوناگون سروکله زده ام فهمیدم که حس وجدان کاری و مسئولیت در این قشر هم کم و زیاد دارد. بی حوصله گی- فرسودگی شغلی- جوابهای سربالا و برخوردهای بد-تشخیصهای غلط و آ سر هم هزینه گزاف از مشتری گرفتن برای مکانیکهای بد و رفتار محترمانه- کار دقیق و درست-وجدان کاری بالا و هزینه معقول و منطقی از خصایص مکانیکهای خوب بوده است. امروز که با یک مکانیک از این جنس یعنی مکانیک خوب سروکار داشتم این صنف را با صنف خودمان یعنی کتابداران مقایسه . یک تن صدای بالای نابهنجار- یک نگاه بد- یک راهنمایی غلط- یک جواب گمراه کننده منجر به گمراهی و سرگردانی یک مراجعه کننده نمی شود بلکه جامعه ای را از تمدن و آگاهی دور و نسبت به کتابداران و کتابخانه بدبین می کند.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1650
  • مطالب مشابه: کتابدار خوب کتابدار بد
  • کلمات کلیدی: مکانیکهای ,وجدان کاری
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این دوروز از صبح تا عصر جلسات سنگین و پشت سر هم دفاع های دانشجویان را داشتیم. خانم ها ایرانی-بشیری-مقیسه-مرادیان-سکری و پاشازاده از کارهایشان دفاع د و پرونده دانشجویان ورودی 1392 و تاحدودی 1393 بسته شد. بچه ها زحمات زیادی کشیده بودند و حجم کارشان بسیار زیاد بود. با این حال خیلی خوب و با کیفیت کار کرده بودند و این نشان بهشتی بودن یک است. اولین بار داریوش علیمحمدی را هم بین خودمان داشتیم برای داوری پایان نامه ها و مخصوصا دفاع آ ین که مربوط به خانم پاشازاده بود بحث جدی علمی هم در گرفت و خدارا شکر ی در این شش دفاع به نقطه و ویرگول گیر نداد! همه مباحث علمی و دقیق بود. من در خیلی بحثها مجبور بودم بروم اتاقم تا اخبار سایت را چک کنم و قبل از تایید ببینم. ولی در کل از جو جلسات راضی بودم.امیدوارم زودتر گروهمان توسعه پیدا کند و حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشیم.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1652
  • مطالب مشابه: ماراتن دفاع
  • کلمات کلیدی: دفاع
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چند وقت پیش پیامکی برایم آمد که چون گواهینامه معاینه فنی خودروی شما به پایان رسیده است فلان مبلغ جریمه می شوید! آب سردی روی سرم بود! هیچ وقت اجازه نمیدادم حتی یک تخلف کوچک رانندگی داشته باشم ولی حالا...مشغله های مختلف کاری و زندگی مرا از این جنبه غافل کرده بود. خلاصه به صرافت افتادم که گواهی معاینه فنی خودرو را تمدید کنم. عیبهای ظاهری مثل چراغها و لاستیکها را برطرف و بعد رهسپار مرکز معاینه فنی شدم. این تازه آغاز ماجرایی شد برای اتوبان گردیها و مکانیکی گردیها. بار اول که رد شدم، به خاطر آلاینده بودن خودرو، سریع رفتم مکانیکی آشنایی که نزدیک منزل بود و برایم موتور را تنظیم کرد. سریع برگشتم به مرکز معاینه فنی ولی باز به همان دلیل رد شدم. باز هم رفتم تنظیم موتور ولی باز...و باز...چهار بار به یک دلیل عجیب! هنوز هم در شگفتم! نمیدانم اشکال کجا بود و هیبچ مکانیکی هم سردرنیاورد. بیشتر از همه از وقتهایی که این چند روزه گذاشتم دلم می سوزد. زمانی که میتوانستم روی چند تا کار جدید تمرکز کنم ولی این فرایند طولانی و خسته کننده و از طرف دیگر، راهنمایی ن کارشناسان مرکز معاینه فنی حس وقتم را تلف کرد. با خودم فکر ما کتابدارها حداقل در این یک مورد، نمیگذاریم وقت کاربران تلف شود. چیزی که خیلی از مشاغل دیگر رعایت نمیکنند و چون ما خیلی بیش از مبادی آد م نمی توانیم از این اصل ع کنیم. چه کنیم کتابداریم دیگر، دلمان پاک است! هر چند شاید خودرویمان آلاینده باشد!امروز هم بعد از جلسه ای که صبح داشتیم رهسپار چند تا مکانیکی شدم و مشکل خودرو را گفتم. قدرتی خدا مکانیکها هم حوصله کار ندارند. گویی منتظرند یکی پولی دستشان بدهد و کار نکنند. هر جا رفتم گفتند کار سرسیلندر ماشین را انجام نمی دهیم. حتی مکانیکی خود مرکز معاینه فنی!! خسته و کلافه و گرمازده آمدم داخل اتوبان شهید حقانی که بروم به سمت اتوبان شهید مدرس که رهسپار منزل شوم. ولی حسی مرا به کتابخانه ملی کشاند. وارد پارکینگ شدم و بعد بی اختیار به سمت بخش عضویت حرکت . کارت عضویتم را تمدید تا حداقل یک کار مفید کرده باشم.کارتم حاضر شد و رفتم به سمت دفتر انجمن. از خانم یوسفی درباره کارهای دبیرخانه پرسیدم. خبر خاصی نبود. فقط قرار شد خبر برگزاری جلسه هیات مدیره هشتم مرداد را از طریق تلگرام هیات مدیره ارسال کنم. خانم نوذری و خانم حداد را دیدم و احوالپرسی کردیم. دوری در دفتر انجمن زدم و آمدم بیرون. کتابخانه ملی مانند مادری مأمن خستگی های امروزم بود.وقتی رسیدم منزل دیدم آقای آسانسوری، دم در ایستاده و منتظرم است. در را باز و موتورش را آورد داخل و رفت برای چک بخشهای آسانسور.همه چیز مرتب بود. بیست دقیقه بعد آقای آسانسوری رفته بود و من ماندم و خانه ای که به هم ریخته و باید مرتبش کنم...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1644
  • مطالب مشابه: حکایت معاینه فنی ماشین من
  • کلمات کلیدی: معاینه ,مکانیکی ,مرکز ,خانم ,منزل ,اتوبان ,مرکز معاینه ,خانم ,هیات مدیره ,دفتر انجمن ,اتوبان شهید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ما در گروهمان دوره ی نداریم. ولی اگر هم داشتیم سعی می کردیم طوری برخورد کنیم که از خودمان خاطره خوبی به جای بگذاریم. متقاضی حضور در دوره ی مجرم نیست او طالب علم است و حتی می تواند درآینده همکار خود ما باشد. با توجه به بازخوردهایی که از دانشجویان مختلف گرفتم فکر میکنم وقت آن است که انجمن در این زمینه نشستی بگذارد و به چاره شی بپردازد.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1640
  • مطالب مشابه: او فقط طالب علم است
  • کلمات کلیدی: دوره ی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته پیش گفتیم برویم کمی هواخوری! قدم ن از منزل به سمت پارک قیطریه حرکت کردیم تا رسیدیم به عمارت وسط بوستان که منسوب به کبیر است. در شلوغی و هیاهوی بازارچه ای که آنجا قرار داشت چشمم افتاد به آگهی تبلیغاتی فرهنگسرای ملل که نامش کتابخوان ملل بود. هر هفته گویا یک مراسم کتابخوانی دارند که از ساعت 16 آغاز می شود. با خود گفتم اگر عمری باقی بود حتماً این هفته سری به آنجا می زنم. در راه بازگشت بودیم که در مقابل یک دکه رو مه فروشی، بسیار کوچکی بود که روبروی کتاب قصه ها ایستاده بود و می گفت برایم کتاب ب ید. پدر و مادرش کتاب قصه مورد نظر کودک را یدند و ما هم به راه خود ادامه دادیم. در ادامه مسیر، به دلیل رسیدن موسم شام و پیاده روی مبسوط، تصمیم گرفتیم شام را در یکی از رستورانک های همان حوالی صرف کنیم که وابستگی بسیار به یکی از دوستان بسیار خوبمان دارد! غذا سفارش داده شد و داشتیم به دیزاین داخلی فضای رستورانک زیبا نگاه میکردیم که چقدر جذاب و مشتری پسند است و فقط اگر در یک قسمت قفسه کتاب می بود خیلی عالی می شد! از پشت سرمان ص شنیدیم که مثل خواندن قصه بود. برگشتیم و دیدیم که بله همان خانواده هستند که کتاب خواسته بود. مادر، با حوصله داشت قصه کتاب را برای کودکش میخواند. کودک بیشتر از آن که غذایش را بخورد مشغول شنیدن کتابش بود و تا تمام نشد اجازه نداد بقیه اعضای خانواده غذا بخورند!همزمان با هم غذایمان تمام شد و از رستورانک زیبا خارج شدیم. هنوز کمی دور نشده بودیم که دوباره به کتابهای یک دکه رو مه فروشی برخورد کرد و اصرار کرد که کتاب میخواهم برایم ب ید! با خود گفتم چه خوب! این بچه از این سن، کمتر از سه سال به نظر می رسید، عاشق کتاب خواندن است در سال های آینده اگر درست هدایت شود حتماً از نوابغ می شود.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1631
  • مطالب مشابه: برایم کتاب ب
  • کلمات کلیدی: کتاب ,رستورانک ,برایم ,هفته ,دختر ,رستورانک زیبا ,برایم کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته پر کاری داشتم. هم به باید وب سایت دانشکده می رسیدیم و سروسامانی به آن میدادیم، هم یک سری کارهای برون ی بود، هم اینکه این هفته مراجعان زیادی به خصوص از های دیگر داشتم که در برخی زمینه ها سوال داشتند. این هفته دیگر کارایی نداشتم تا هفت شب دانشکده باشم. ساعت حدود پنج و نیم که می شد دیگر از نفس می افتادم و باید بر می گشتم منزل. این هفته پوستر مقاله مان برای ایفلای 2015 را پرینت گرفتم و دادیم یکی از دوستان که به آنجا رفته نصب کنند یا به نحوی ارائه اش کنند. به هرحال، زحمت شد برایش. دومین ایفلایی است که از دستمان می رود. به هرحال، جیب که خالی باشد، بهترین کارها را ارائه کنید و خلاقانه ترین آثار را تولید کنید باز به قول معروف هشت در گروگان نه می ماند چه به کار ما که خیلی هم آش دهان سوزی نبود ولی به هرحال یک تجربه و یک یافته بود. بگذریم. امروز در فرهنگسرای شه کارگاهی داشتم برای کتابداران سازمان فرهنگی هنری شهرداری. موضوع آن در ارتباط با منابع الکترونیکی رایگان بود. کارگاه بدی نبود. حداقل احساسم این بود که مراجعان راضی هستند. بعد از کارگاه با آقایان یاوری و ناصری درباره مسائل مختلف کتابداری و کتابخانه ها گپی زدیم. شاید به زودی گروهمان با آنها جلسه ای مشترک بگذارد. هوا به نظرم خوب آمد و خواستم پیاده بیایم تا حسینیه ارشاد. خودرو را آنجا پارک کرده بودم چون داخل طرح ترافیک نمی شد بیایم. عجب اشتباهی ! هوا به شدت گرم بود. گویی تابستان دوباره آغاز شده! خدا بخیر بگذراند. فکر می الان اهواز چه خبر است از گرما؟ خاطرم هست مرداد که اهواز بودم بعد از گرفتن یک دوش، و قدم زدن چند دقیقه ای در هوای آزاد، به سرعت موهای سرم خشک می شد و نیازی به سشوار نبود. یادش بخیر. چه روزهای قشنگی بود..

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1633
  • مطالب مشابه: گرما تمام می شود؟!
  • کلمات کلیدی: هفته ,نبود ,داشتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته ای یک بار می رویم ورزش! قبلاً ساعت 5 تا هفت است می رفتم و هم ورزش بود و هم در خستگی ولی مدتی هست که شنبه ها با همکاران به ورزش مفرح فوتبال می پردازیم. البته به دلیل علاقه ای که به خطوط دفاعی دارم معمولا یا در دروازه هستم یا م ع! ولی این بار ضربه مهاجم حریف چشمم را نشانه کرد و عینکم را متلاشی نمود. با این وجود به بازی ادامه دادم. ولی عواقبش دامن گیرم شد. دو روز است نرفته ام چون چشمم کبود شده و ورم کرده است و هر ی نداند فکر میکند عجب دعوایی کرده و کتکی خورده ام! به هرحال، این دو روز را استراحت تا ورم چشمم بخوابد و دردش کمتر شود. همه 30 سالگی کفشها را آویزان می کنند و ما تازه 35 سالگی یادمان افتاده فوتمالیست شویم به قول بی بی مجید! خوشبختانه پروپوزال سه نفر از دانشجویان نیز تصویب شد و جریمه هم نمی شوند. انشاله از شنبه هم کلاسها شروع می شود. باید دید ترم جدید چگونه خواهد بود و دانشجویان جدید چگونه اند؟!

اطلاعات

یک سال پیش در چنین مواقعی، کار ترجمه و ویرایش کتاب اشتراک جهانی منابع نوشته لیندا فردری ن، مارگارت بین و هیدی نانس به پایان رسید و جهت داوری در اختیار حافظیان رضوی و نیز دوستان عزیزم آقایان زین العابدینی و عرفان منش قرار گرفت. ایشان کتاب را بسیار دقیق خوانده و نکات ارزنده ای را مطرح د. این کتاب را انتشارات شهید بهشتی منتشر کرد. خانم فرشیده فتحی و آقای علیرضا گلشنی همکار این کتاب بودند. اولین تجربه کار پژوهشی با دانشجویان غیر رشته علم اطلاعات و دانش شناسی بود. محتوای کتاب برایشان جالب بود. به هرحال این هم یک مدل تجربه علمی محسوب می شود. امیدوارم کتاب مورد استفاده مخاطبان قرار گیرد.

اطلاعات

طنز روزگار این است که وقتی قانون را رعایت کنی متهم میشوی عقده ای هستی! وقتی قصد دارم از سمت اختیاریه به سوی منزل حرکت کنم ترجیح میدهم مدتی در ترافیک دیباجی جنوبی باشم و از کوچه اصلی وارد کوچه خودمان بشوم و به اصطلاح مسیر را خلاف و ورود ممنوع نیایم. ولی بارها شده خودروهایی این مسیر را خلاف وارد می شوند و بعد طلبکارانه میخواهند کنار بروی! چند باری کدخدامنشانه این کار را کرده ام ولی این بار دیگر کوتاه نیامدم. علی رغم اینکه چراغهای جلوی خودرو را خاموش تا فرد خلافکار اذیت نشود او گستاخانه نوربالا زد و گفت عقده ای! البته من هم فقط به این تویوتا سوار گفتم بی تربیت خلافکار! نمیدانم قانونمند بودن جرم است یا خلاف وارد شدن و عذرخواهی ن ؟! فکر میکنم کتابخانه ها و کتابداران باید روی این مورد هم کار کنند. تربیت آدمهای بی تربیت و انی که به هر دلیلی، کوچکترین و بدیهی ترین اصول قانونی را له می کنند و حق شهروندی یکدیگر را نقض میکنند. آموزش رعایت حقوق یکدیگر باید از جمله وظایف کتابخانه های عمومی ما باشد. شاید توانستیم این تعداد از مردم را به راه صواب بکشانیم.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1639
  • مطالب مشابه: قانومند عقده ای
  • کلمات کلیدی: تربیت ,خلاف ,عقده ,خلاف وارد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
پرنده ای هست که نمی دانم اسمش چیست. هر چقدر تلاش ببینمش نشد. در باغ روبروی منزلمان هست انگار. فقط هم صبحها می خواند. درست زمانی که اذان صبح را می گویند آن هم به صدا می اید و گویی تسبیح پروردگار را میکند و به هشدار می دهد صبح را طوری شروع کنید که شب آسوده وجدانی داشته باشید و راحت سر بر بالین بگذارید.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1751
  • مطالب مشابه: پرنده سحری
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته پیش که نشستی در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران داشتیم از بین جمع می دیدم که آقایی مسن، با دقت به حرفها گوش میدهد و گاهی یادداشتی می نویسد. اواسط صحبتها آمد جلو و برگه ای را جلویم گذاشت و رفت. من این نوشته ایشان را با شما قسمت می کنم که به نظرم جالب آمد. ((فن در زبان عربی به معنی هنر است و عربی است که معادل آن هنرآوری است. فناوری را شما معادل تکنولوژی ذکر کردید. تکنولوژی یعنی استفاده از دانش علمی به منظور بهتر کوششهای عملی. مثلا اگر میخواهید میخی را در دیوار فرو کنید با استفاده از دانش عملی، دریل را اختراع میکنید. بنابراین صحیح این است که فن آوری را بهتر کوشایی یا بهتر انجامی نام ببرید.)) البته چون ایشان رفته بودند دیگر فرصت بحث بر سر ریشه واژه تکنولوژی که اساساً یک واژه یونانی است و کاربردهای مختلف و مصوب شدن معادلش نبود. به هرحال این هم نظری از مخاطبان آن روز بود دیگر.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1748
  • مطالب مشابه: مفهوم فن
  • کلمات کلیدی: تکنولوژی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ها که کلاس اس پی اس اس دارم واقعا انرژی زیادی می گذارم. چون کار عملی است و باید سوالاتی را برای دانشجوها آماده کنم یا مطالب کلاسی را حاضر کنم. یا اینکه در کلاس به تک تک بچه ها سر بزنم و اشکالاتشان را رفع کنم. خلاصه بعد از کلاس حس خسته و لهیده می شوم! امروز اما اتفاق جالبی در کلاس افتاد. در حین صحبت دیدم صدای ای می آید و دیدم یکی از دانشجوها پسر کوجولویش را آورده و او دارد با خودش صحبت میکند و بازی میکند. بلند گفتم به به دانشجوی کوچولوی ما! خوش آمدی! دیدم چهره اش خیلی خسته است! گفتم خسته ته؟! گفت آره! حوصله م سررفت! بعد کمی نگاهم کرد و امد سمتم و گفتم این که دستته ریموته؟ گفتم بله! گفت میشه ببینم؟! گفتم بفرمایید. گرفت و نگاهی کرد و گفت خیلی باحال بود!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1747
  • مطالب مشابه: خیلی باحال
  • کلمات کلیدی: گفتم ,کلاس ,خیلی ,خسته ,خیلی باحال
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته قبل بعد از فوتبال هفتگی احساس درد عجیبی در انگشتهای دست راستم می . به خاطر ضربه محکمی بود که بر اثر شوت توپ به دستانم خورده بود. همیشه سعی میکنم در دروازه خودم را به خطر نیندازم و برای گرفتن توپ ریسک نمیکنم چون بازی فقط دوستانه است ولی این بار توپ تصادفا برخورد کرد و باعث شد ورم وحشتناکی د و کبود بشود. تقریبا یک هفته دستم را بسته بودم و عملا با دست راست کاری نمیشد انجام داد. یکی دو روزی را زود می آمدم منزل تا هم به دستم استراحت بدهم و هم همسرم بتواند برود روی تزش کار کند. بنابراین باید مراقب ملیکا فسقلی هم می بودم. زوایای بسیار پیچیده و پنهان دارد و هر لحظه یک چیزی را کشف میکند و سعی دارد به همه نمایشش بدهد! مثل هفته پیش که وسط کارم در حین نگارش یک مطلب خیز به سمت کاغذهایم آمد و تا آمدم به خودم بجنبم از زیر دستم کشید و مچاله اش کرد و بعد برد به سمت دهانش که بخوردش! جلویش را نگرفته بودم بلانسبت خودش و شما مثل یک بزبزی کاغذ را میخورد! خلاصه اثری ازش باقی نگذاشت فسقلی. این روزها هم خیلی هوا عالیست. بارانهای زیبای بهاری و شدید که هوا را لطیف و روح را نوازش می کند. مثل همین امروز صبح که بارانی بسیار زیبا در تهران بارید و الان از پنجره اتاقم قله دماوند پیداست. به خاطر پاکی بسیار زیاد هوا. دوست ندارم این هفته ها هفته های آ باشد. تازه زندگی لذت بخش شده... باید برای این هفته برنامه ریزی ترم آینده را انجام بدهم. کار سختی هست ولی به هرحال جزوکارهای معمول گروه باید باشد. ترم بعدی دو ورودی داریم و خیالمان از بابت تکمیل واحدها راحت است. امروز باید با افراد مورد نظر ترم دیگر صحبت و روزها را مشخص کنم. راستی هفته پیش پنجشنبه به قم رفتم برای یک کارگاه آموزشی که با مشارکت انجمن کتابداری شاخه قم و بنیاد نخبگان استان قم برگزار شد. راننده ساعت شش و نیم آمد دنبالم و حدود ساعت یک ربع به نه به قم رسیدیم. راننده بسیار خوش مشربی بود و کار بلد. کارگاه به خوبی برگزار شد و پرسش و پاسخهای خوبی هم با مخاطبان داشتیم. بعد از کارگاه، با آقای محمدی به حرم حضرت معصومه (س) رفتیم برای و زیارت. حرم خلوت بود و موفق شدیم با فراغ بال زیارت کنیم. بلافاصله بعد از زیارت به کتابخانه آیت ا...بروجردی برای بازدید رفتیم. با آقای رهنورد رییس این کتابخانه دیداری داشتیم که درباره کتابخانه شان توضیح دادند. دیدار از این کتابخانه برایم خیلی ارزشمند بود. مخصوصا اسناد آرشیوی این کتابخانه. از ع های قدیمی آیت ا..بگیرید تا سندهای شخصی و دفاتر ثبت وجوهات شرعی، کتابهای اه و خیلی موارد دیگر. برای ایجاد و سازماندهی کتابخانه خیلی زحمت کشیده شده بود. به نظرم میاید که دانشجویان و اساتید رشته حتما باید این کتابخانه را ببینند. شاید از طرف انجمن یا ادکا یک تور بازدید از این کتابخانه گذاشتیم. اتحاد و یکپارچگی کتابخانه های قم برایم جالب بود و نیز استقبالی که از این کتابخانه ها میشد. مثلا آن روز ساعت 4 عصر، سالن مطالعه پژوهشگران این کتابخانه که از آن بازدید کردیم خیلی شلوغ بود. یک قسمت دیگر که نظرم را جلب کرد آرشیو کتابهای درسی بود که توسط حاج محمود رمضانی با خون دل جمع اوری شده بود. خیلی ارزشمند است این کار. جان میدهد برای پژوهشهای سندی و آرشیوی. ساعت چهار با دوستان خداحافظی کردیم و به سمت تهران برگشتیم. مسیر اتوبان خلوت و هوا عالی بود. لیکن ورودی تهران بسیار شلوع بود و از اتوبان یادگار به سمت دیباجی رفتیم. ساعت 5 و نیم خسته و کوفته رسیدم منزل! آ هفته هم با دوستانمان در منزل جمع بودیم و بحثهای خوبی داشتیم. روز شنبه جلسه کاربردی خوبی در وزارت علوم بود که به موقع رسیدم. کلا روز شنبه خیلی شلوغ و پرکار بود. از وزارت علوم به شورای دانشکده و از شورای دانشکده به نمایشگاه رفتم. حدود 40 دقیقه طول کشید با خودرو از ولنجک برسم به شهر آفتاب. هنوز تا زمان برگزاری نشستمان وقت زیادی بود. به باجه بانک شهر رفتیم و بن کارتمان را که برای اهل قلم بود گرفتیم. از آنجا هم به سرای اهل قلم رفتیم که کم کم زمان شروع شدن نشستمان بود. زین العابدینی هم رسید و نشست فناوری های همراه در کتابخانه ها را شروع کردیم. به نظرم نشست خیلی خوبی بود و بحثهای جدید شد. هر چند بیشتر مخاطبان ما خبرنگاران بودند! بعد از نشست به غرفه ادکا در بخش رسانه های دیجیتال رفتیم که به طور مشترک با پیام حنان غرفه داشتند و از آنجا به غرفه های نشر کتابدار و چاپار سری زدیم. کتابهای جدید را از آنجا گرفتیم. اقای محسنی نشر کتابدار از وضعیت کتاب نخوانی و تیراژ پایین گلایه داشت و تاکید کرد حتماً روی کتابها نقد داشته باشیم. حس خسته شده بودیم و کم کم ساعت شش و نیم برگشتیم منزل. فضای نمایشگاه کتاب را همیشه دوست دارم. همین که یک رویداد فرهنگی است که ده روز کتاب در اوج تیترهای خبری قرار می گیرد و مردم به هر بهانه ای هم شده به نمایشگاه می آیند برایم جذاب است. بهترین مکان برای هم افزایی اهل قلم و مردم و پیوندی دوباره یا یار مهربان و دانا و خوش بیان!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1746
  • مطالب مشابه: و حالا نمایشگاه سی ام
  • کلمات کلیدی: کتابخانه ,خیلی ,هفته ,رفتیم ,ساعت ,خوبی ,شورای دانشکده ,وزارت علوم ,خیلی شلوغ ,خیلی ارزشمند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
نشد که نشد! نشد که بخوابم. دو هم اتاقی داشتم که اجازه ندادند. ییشان مارمولک یا بهتر بگویم یک سمندر بزرگ و دیگری یک زنبور قرمز! مجبور شدم بیدار بمانم تا ساعت هفت که وقت صبحانه بود.البته گویا در برنامه مهمانسرا یک چیزی به اسم tea bed بود که برایم ساعت هفت آوردند. کمی ته دلم را گرفت. نیم ساعت بعد به رستوران رفتم برای صرف صبحانه که شامل چای و تخم مرغ بود. حدود ساعت نه و نیم راننده آقای پی کی جین آمد که ما را به ieg که محل پیش نشست همایش بود ببرد. هنگام وج از مهمانسرا خانم زین لبیبه از اندونزی را دیدم و سلام و حال و احوال پرسی کردیم. احوال خانمم را پرسید. در محل پیش نشست با خانم مگنونی و همسرش که رییس انجمن کتابخانه های تخصصی بود آشنا شدم. نشست درباره تحولات درکتابخانه ها بود و از برنامه ریزی در کتابخانه ها و بهره گیری از وب معنایی در کتابخانه ها صحبت شد. بعد از سخنرانی های این نشست دو ساعته به قصد نهار رفتیم که شامل خورشتهای تند کلم و سیب زمینی-کمی برنج- نان و بعد هم بستنی بود. آنگاه از مهمانسرا چک اوت کردیم و با ماشین رهسپار چندیگر شدیم. در حالیکه چمدان ها روی سقف ماشین بسته شده بود. در راه با زین العابدینی و همسرشان و خانمها شرلی- زین و چن همسفر بودیم. مسیر طولانی و 5 ساعته بود و کم کم خسته و گرسنه بودیم! بالا ه حدود ساعت هشت شب رسیدیم به هاستل در موهالی رسیدیم. موسسه آی سر میزبان ما بود. این هتل بسیار فرق می کرد. تمیز- بزرگ و زیبا بود. بعد از شام باران شدیدی بارید و هوا بسیار زیبا و خنک شد. پیاده روی بعد از شام می چسبید. بعد از آن روز جهنمی در دهلی الان وضعیت خیلی خوب بود و آرامش بیشتری داشتیم. به اتاق برگشتم و تا نیمه های شب مشغول مطالعه و نوشتن بودم. حوالی ساعت سه بامداد بود که خو دم. باید می خو دم که به مراسم آغازین همایش برسم و آنجا سرحال باشم.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1736
  • مطالب مشابه: دهلی به سمت چندیگر
  • کلمات کلیدی: ساعت ,نشست ,کتابخانه ,مهمانسرا ,حدود ساعت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز دیگر ل بودم و کمی هم معده ام درد میکرد. بنابراین برای ورزش به بیرون نرفتم و صبحانه هم ترجیح دادم حلوا ارده ای را بخورم که با خودم آورده بودم. زین العابدینی امروز ارائه داشت و بنابراین با هم به سالن همایش رفتیم. قبل از شروع سخنرانی از ایشان و بقیه اعضای پنل با دسته گلی تقدیر شد. سخنرانی خوبی را راجع به ار دی ای ارائه کرد که مورد استقبال حاضران واقع شد. خانم یون ا زچین هم سخنرانی جالبی را راجع اثربخشی مجلات کتابداری در سپردنگاهها بر اساس شاخص های علم سنجی ارائه کرد. لیکن به قول خودش در یک جمع لیسنینگش ضعیف بود و گفت بعدا با انی که سوال دارند به صورت رو در رو صحبت خواهد کرد. ماراتن ارائه ها قبل از ناهار تمام شد ودر موقع استراحت بین دو نشست تصمیم گرفتیم کمی در شهر گردش کنیم. این شد که به هتل رفتیم و لباسی عوض کردیم و با ماشینی که برایمان گرفته بودند به سکتور 17 شهر چندیگر رفتیم. شهر چندیگر بر خلاف دهلی بسیار تمیزتر و خوش آب و هواتر بود و خیابانهای عریض تری داشت. چندین میدان بزرگ در این شهر بود که هر قسمت شهر را به سکتورها یا بخشهایی تقسیم می کرد که فکر میکنم بالای 90 سکتور در این شهر بود. راننده ما را به سکتور 17 برد! جایی که اکثر مغازه ها برند بودند. آدیداس- ریبوک-میله- و...آقا پدرت خوب! اینجا کجاست ما آوردی؟! اصلا نمیشود به جنسها نگاه کرد! خلاصه در گشت و گذار یک کتابفروشی پیدا کردیم و آنجا برای ملیکا کوچولو چند کتاب آموزش زبان انگلیسی مناسب سنش یدم به 175 روپیه. و همسرشان هم از مغازه های دیگر یدهایی د و بعد رهسپار جایی شدیم که بتوانیم چیزی بخوریم. پیاده روی مبسوط و هوای شرجی گرسنه مان کرده بود. از یک ایستگاه اتوبوس رد شدیم که مملو از جمعیت بود و روی دیوارش نوشته بود اینجا مراقب جیبهای خود باشید! جالب اینجا بود که قیمت اجناس دستفروشی بر خلاف دهلی بسیار گران بود! نالان و گرسنه خود را به یک رستوران رس م و ساندویچی خوردیم. بعد از اینکه جان گرفتیم تصمیم بر این شد که برگردیم به . چون قرار بود عصر ما را به راکی گاردن ببرند. سر راه فروشگاهی دیدیم که مثل فروشگاههای زنجیره ای در ایران بود. کمی عود و چای از آنجا یدم و بعد یک ریکشا کرایه کردیم تا . ریکشا سواری لذتی داشت. با هر افتادن در چاله ها سرمان به سقف می خورد و دل و روده هایمان به هم می پیچید! راننده ریکشا مردی لاغراندام و سبزه رو و با دندانهایی به شدت پوسیده بود و چندباری مسیر را گم کرد تا بالا ه پیدا شد و مسیر 20 کیلومتری به سرانجام رسید. موقع ورود به نگهبانی اسم ما را در لیستش چک کرد و بعد گذاشت تا داخل شویم. موقعی که رسیدیم جماعت داشتند به سمت اتوبوس اعزامی به راکی گاردن می رفتند. سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس جالبی بود. اول اینکه بالای سر هر صندلی یک پنکه بود و بعد اینکه قسمت راننده کاملا جدا از بخش مسافران بود. اتاقکی مجزا که در مخصوص داشت. در طول راه با پسرکی که ا نام داشت صحبت می . از آب و هوا هند و ایران و میوه هایی که دو کشور دارند و این چیزها. باغ سنگی در منطقه ای خوش آب و هوا و نزدیک دریاچه ای زیبا بود. یک زمین گلف هم در مجاورت آن قرار داشت. بر خلاف تاج محل که بسیار شلوغ بود اینجا خیلی آرام و سرسبز بود. بلیط ورودی اش هم فکر میکنم 30 روپیه بود بر خلاف تاج محل که 750 روپیه بود. یک باغ شگفت انگیز ساخته شده از سنگ و اشیای سنگی و ش تنگی مثل لیوان یا بشقاب. اثری دست ساز بشر ولی خلاقانه. این باغ در سال 1957 ساخته شده و روزانه 5 هزار نفر از آن بازدید می کنند. رفتن به این باغ فرصتی بود تا با بقیه شرکت کنندگان کنفرانس آشنا شویم. آنها خیلی مایل بودند با ما صحبت کنند یا ع یادگاری بگیرند. شاید به خاطر فرهنگ دو کشور بوده است. حوالی ساعت هشت بود که به هتل برگشتیم و بعد از کمی استراحت و شام به دعوت رئیس کتابخانه موسسه آی آی سر به این کتابخانه رفتیم. در ساعت 11 شب. من و زین العابدینی و یون تنها بازدیدکنندگان این کتابخانه در آن ساعت از شب بودیم! در ساعتی از شبانه روز که انتظار می رود همه مشغول استراحت باشند زنده بود. دانشجویان مشغول ورزش- قدم زدن و جنب و جوش بودند. محیط کاملا فعال و زنده. خانم ویساخی رئیس کتابخانه مشتاقانه برای ما راجع به کتابخانه توضیح میداد و صحبت میکرد. کتابخانه هشت طبقه بود و در هر طبقه ای دو اتاق بحث و جلسات برای دانشجویان و اساتید وجود داشت. هر طبقه را با رنگی تزیین کرده بودند و در بدو ورود به کتابخانه چند چیز خودنمایی میکرد. یکی خوشامد گویی و جملات قصار به انواع زبانهای رایج در هندوستان و جهان- دوم 5 قانون رانگاناتان-سوم نمایش تازه های کتابخانه در یک ال سی دی- چهارم مقالات منتشر شده اعضای کتابخانه... ادامه دارد...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1738
  • مطالب مشابه: باغی از سنگ
  • کلمات کلیدی: کتابخانه , ,بودند ,اتوبوس , ,صحبت ,رئیس کتابخانه ,راکی گاردن ,دهلی بسیار ,خلاف دهلی ,خانم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
توضیح: این یادداشت را برای یک جایی فرستاده بودم اما نمیدانم چرا منتشرش ن د. با توجه به اینکه دیگر بعید میدانم این کار را ند تصمیم گرفتم در وبلاگ شخصی ام قرارش بدهم بلکه شاید دیگران استفاده د: اسفند ماه همیشه ماهی است که در آن دیگر سال را تمام شده فرض می کنیم. همه چیز به سرعت می گذرد. گویی اغلب ما همه کارهایمان را در طول سال فراموش کردیم و در این یک ماه با سرعت هر چه تمام تر و شتاب وصف ناپذیری می دویم، می یم، دور می ریزیم تا به لحظه حول حالنا برسیم. همه چیز برای آن چند ثانیه تحویل سال و بعد، دوباره چرخه تکرار می شود. اگر اهل برنامه ریزی باشیم از ابتدای سال میدانیم در طول 365 روز باقی مانده چه می خواهیم. وگرنه دوباره همه کارها به اسفند ماه واگذار می شود و گویی قرار است کمر این ماه زیر بار دوندگی ها و فشار کارهای ما خم شود. شاید بسیاری از ما آنقدر درگیر امورات اداری، نظافت منزل، ید پوشاک نو و تنقلات نوروز باشیم که یک ماه به طور کامل بی خبر از کتابهایی هستیم که بی سروصدا در کنار هم در قفسه های کتابخانه نشسته اند. حاصل ساعتها فکر و کلنجار رفتن با واژه ها در قالب کتابهایی در آمده که می تواند یک عمر ما را از هر گونه جهل محنت زایی دور کند. شاید از نظر بسیاری فکر به این نکته که در این یک ماه و حتی تعطیلات نوروز کتابخانه ها غریب می مانند اهمیت نداشته باشد. ولی واقعیت این است که بهار، و به خصوص نوروز، بهترین زمان برای تفکر است. تفکر برای تحول، دگرگونی و بهتر بودن. این را از بهار باید آموخت و از نوروز باید یاد گرفت. کجا بهتر از یک کتابخانه سرشار از منابع گوناگون و دنج که بتوانیم ساعاتی را دور از همه مشغله ها، تفریحات روزمره در تعطیلات، و شلوغی ها با خود و کتابهایتان خلوت و فکر کنیم. فکر برای زندگی بهتر، برنامه ریزی برای آینده، انجام دقیق تر کارها و پخته تر عمل . شاید ادارات در روزهای بهاری نوروز زیبا تعطیل باشند اما کتابخانه که همواره معادل واژه هایی مثل تفکر، تحمل، مدارا، صبوری و یادگیری شمرده می­شود تعطیلی را نمی شناسد. به عبارت دیگر، یادگرفتن و تفکر فرایندی است که هرگز روز تعطیل و غیر تعطیل نمی­شناسد. به عنوان یک کتابدار و یک معلم حوزه علم اطلاعات و دانش شناسی، به همه هم میهن های عزیز پیشنهاد می کنم در نوروز کتابخانه ها را فراموش نکنند، همانطور که امسال نیز مانند سال گذشته به یکدیگر کتاب عیدی می دهیم، می توانیم به عنوان یک عیدی دیگر، دوستان و اقوام را عضو کتابخانه کنیم و به آنها کارت عضویت کتابخانه هدیه دهیم تا در روزهای زیبای بهاری خانوادگی به کتابخانه برویم، بخوانیم، بدانیم، فکر کنیم و عمل کنیم. کتابخانه ها و کتابداران در سال جدید، بهاری و نوروزی اند و در تعامل با جامعه، آماده خدمت به جامعه ای هستند که تشنه دانستن و آگاهی است. امیدوارم کتابخانه ها، کتابداران و مردم جامعه همواره بهاری باشند. نرم نرمک می رسد اینک بهار...

اطلاعات

مدتها بود در جستجوی فرصتی برای بازدید از موزه پرفسور حس می گشتم که این موقعیت در تعطیلات نوروز امسال فراهم شد. نام پرفسور محمود حس را اولین بار درسال 1371 شنیدم. زمانی که پسربچه ای 12 ساله بودم و ایشان در آن موقع تازه دار فانی را وداع گفته بودم. از طریق مجله اطلاعات هفتگی با بخشهایی از زندگی ایشان آشنا شدم و همیشه برایم نام پرفسور حس ، معادل بود با یک دانشمند بزرگ و نامی بود به وسعت ایران زمین. تا اینکه در سال 1384 هنگامی که کار خود را در شروع کرده بودم، یکی از دانشجویان درس مرجع شناسی لاتین، در پایان ترم کت را به نام عشق را به من هدیه کرد که حتماً بسیاری از ایرانیان آن را مطالعه کرده اند. کتاب را با اشتیاق خواندم و باعث شد که جزئیات بیشتری از زندگی این بزرگ را بدانم و به خیلی از دوستان و آشنایان مطالعه این کتاب را توصیه کنم. هر چند اساساً حوزه تخصصی و مطالعاتی اصلی پرفسور حس علوم فنی و ی بود لیکن چارچوب تفکر ایشان، صفر و یکی نبوده است و به خوبی حوزه های علوم اجتماعی و انسانی را می شناختند. دیدگاه وسیعی نسبت به این علوم داشته اند و خود را جدا از آنها نمی دانستند. وی یک شبه پرفسور حس نشد و پرفسور شدنش نیز مبتنی بر آیین نامه های ارتقاء نبوده است. یک پرفسور حقیقی که با مشقت فراوان به آنچه خود میل داشت و با پشتکار فراوان می رسید. به عنوان یک مدرس کوچک حوزه علم اطلاعات و دانش شناسی، پرفسور حس را یک کتابخانه بسیار بزرگ می دانم که از هر علمی توانسته به قدر توانایی خود معرفت ب کند و بعد این معرفت را در اختیار جامعه تشنه علم و توسعه بگذارد. او را مانند یک کتابدار حقیقی میدانم که خود را محدود به مجموعه اش نمی کند و با ذهن پر تلاش خود دست از مجاهدت در جهت دریافت و گردش علم برنداشته است حتی تا واپسین لحظه عمرش که بنا به عهدی که با خود بسته بود به خودآموزی زبان آلمانی می پرداخت. وقتی کتاب عشق را مطالعه می کنید با خود فکر میکنید حًتما یک انسان آنقدر توانایی دارد که بتواند از همه آنها بسیار بهره بگیرد. پرفسور حس تازه یک نمونه آن است که تلاش کرد که هرگز خود را محدود به یک زمینه نکند و از علوم پایه و فنی تا موسیقی را فراگیرد. نسل جدید جوانان و نوجوانان ایران زمین حتماً باید این کتاب را بخوانند و حتماً لازم است موزه پرفسور حس را ببینند و به این مسئله بین ند که برای پیشرفت، لازم نیست که همه چیز را در اختیار داشته باشید. فقط کافی است توکل به خدا کنید و با انگیزه و پشتکار خود به سمت آن هدف یا اه ی که فکر میکنید حرکت کنید. یکی از قسمتهای موزه پرفسور حس جلب توجه می کرد و آن شیوه مطالعه و نسخه برداری بود. وی با یک قلم قرمز به اصلاح کتاب یا حاشیه نویسی بر کتابهایی که مطالعه می کرد مشغول می شده و با دستخط زیبای خود بدون خط خوردگی در خود متن کتاب، به حاشیه نویسی می پرداخته که این روش میتواند الگویی برای اهالی مطالعه باشند که در عین حال که به نکته برداری از کتاب می پردازند به آن آسیبی نرسانند. در نهایت، مایلم تا جمله­ای زیبا را از پرفسور حس که در موزه ایشان نیز در قاب دیوار بود نقل کنم: ((راه پیشرفت، ارزش نهادن به علم و تحقیق، احترام به معلمان، ان، دانش آموزان و دانشجویان است.))

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1744
  • مطالب مشابه: به بهانه بازدید از موزه پرفسور حس
  • کلمات کلیدی: پرفسور ,حسابی ,کتاب ,مطالعه ,موزه ,علوم ,پرفسور حسابی ,موزه پرفسور ,حاشیه نویسی ,ایران زمین ,موزه پرفسور حسابی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها