کتابداران فردا

وبلاگ با نام کتابداران فردا
در یک اقدام سریع، همسایگان گرامی کتابخانه ای که برای مجمتع ساختمانی مان با علاقه و شوق درست معدوم ! یک هفته به زیر زمین سر نزده بودم و دیدم که خبری از مجلات، کتابها و قفسه ای که فراهم کرده بودم نیست. گویا میخواهند میز پینگ پنگ بگذارند و سرگرم شوند! فشار سنگینی به قفسه ام آمد. سعی فراموشش کنم...

اطلاعات

نمیدانم چه بلایی سر پرشین بلاگ آمده که پستهای جدید را نشان نمیدهد. همه فکر نیمکنند که از شهریور به بعد پستی ندارم درحالیکه چنین نیست. امیدوارم که این مشکل زودتر حل شود. عرض کنم که دیروز روز بسیار پر کاری بود. البته باید بگویم کدام روز پر کار نیست! روابط عمومی، هر روزش کار است و خبر و جنب و جوش. زندگی در آن جاری است و پویایی. دیروز چندین برنامه در برگزار شد که باید همه را پوشش میدادیم. اول، همایش ادکا بود. به خاطر اینکه صبح دیر راه افتادیم تقریبا ساعت 9 به محل همایش که تالار مولوی بود رسیدیم. این چهارمین همایشی بود که در مان برگزار می کردیم. از همایش ایمنی در کتابخانه ها، رسانه های اجتماعی، نشریات علمی و حالا هم حاکمیت اطلاعات. تا رسیدم مجبور شدم بروم بالا و خیر مقدم بگویم! دیگر خیلی دیر بود و باید حتماً می رفتم. خیلی هول هولکی شده بود و برخی اطلاعات و آمار غلط و غولوط شد! نشاط، زین العابدینی، سالمی، صمیعی، عرفان منش، کوکبی، رضایی شریف آبادی، درودی و آقای عمرانی از بزرگوارانی بودند که دیروز ادکا را همراهی د. هرچند که شرکت کننده ها خیلی اندک بودند و شاید به خاطر دوری راه، گرفتاری کاری، سرما و خیلی موارد دیگر ادکا را همراهی نکرده بودند ولی همان جمع پنجاه شصت نفره بسیار گرم و پر تلاش بودند. دانشجوی کارشناسی نداریم ولی همین چندتا دانشجوی کارشناسی ارشدمان با شور و نشاط جوانی شان خیلی پر تلاش بودند و تا آ ین لحظه، خستگی ناپذیر کار د. خیلی از ارائه ها را به دلیل شرکت در برنامه های دیگر نبودم ولی آنهایی را هم که دیدم بسیار خوب بودند و استفاده . کلاس عصرم را هم در همایش تشکیل دادم. آ همایش و بعد از ع یادگاری جمعی به اتفاق آقای عمرانی تا سر چهارراه پارک وی رفتیم و در راه خیلی بحثها کردیم از اوضاع و احوال رشته تا کنگره و موارد مرتبط. روز خاطره انگیز دیگری درست شد مثل سال 1386 که اولین همایش ادکا در کتابخانه ملی بود و زنده یاد حری دبیری اش را بر عهده داشت. خوب خاطرم هست که آن روز از اهواز خودم را به تهران رساندم و بعد یک ماشین دربست گرفتم تا کتابخانه ملی! راننده نمیدانست که محل کتابخانه ملی عوض شده و دیگر خیابان سی تیر نیست! وقتی رسیدم پنل ها تمام شده بود البته پنل های صبح. اولین بار بود که از شبکه چهار برای پوشش برنامه می آمدند. آقای علی اکبری دبیر اجرایی همایش بود. خلاصه دو روز خوب و علمی و پر خاطره بود. فکرش را نمی زمستان همان سال دبیر ادکا بشوم! خلاصه اینکه ده سال گذشت و خیلی ها آمدند و رفتند ولی ادکا ماند و کارهایی که کرد و خواهد کرد. خداقوت به همه این دانشجویان پرتلاش و پر کار!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1666
  • مطالب مشابه: همایش دهم ادکا
  • کلمات کلیدی: ,خیلی ,همایش ,ادکا ,بودند ,کتابخانه ,دانشجوی کارشناسی ,تلاش بودند ,آقای عمرانی ,همایش ادکا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
وقتی آ ین پستم را در وبلاگ نگاه دیدم چقدر گرفتار بوده ام که نتوانسته نزدیک به یک ماه مطلبی را بنویسم! از روز اول مهر که ترافیک فوق العاده سنگین بود و حتی بعضی مدارس برای دانش آموزان فرش قرمز پهن کرده بودند و والدین بعضاً ماشین هایشان را وسط خیابان رها کرده بودند تا نورچشمی شان نکند دیر به مراسم برسد. یاد روز اول مدرسه خودم افتادم که چطور همگی با هم به مدرسه می رفتیم. من و مادرم باهم در یک مدرسه بودیم. اسم معلم کلاس اولم خانم موریس بود که دراولین مأموریت کلاسی به من گفت چند قلم گچ بیاورم که همان گچها هم از دستم افتاد و ش ت! روزهایی که با شنیدن آژیر قرمز سریع زیر نیمکتها پناه می بردیم یا به زیرزمین مدرسه. در تمام طول راه به در روز اول مهر به آن روزها فکر می و بعد به اینکه ملیکا کی و کجا مدرسه خواهد رفت...پرچم کلاسها در هفته اول نیمه افراشته بود ولی از هفته دوم دیگر به طور جدی شروع شد. ترم پرکلاسی دارم. شنبه ها کلاس مجازی، یکشنبه از ساعت یک تا هفت، ها از پنج تا هفت، چهارشنبه ها ده تا دوازده و چهار تا شش عصر! بماند که باید کارهای تحقیقاتی هم داشته باشم و کارهای روابط عمومی هم که هست. تقریباً ساعت مرده در طول روز ندارم و تمام وقت مشغولم. با این حال، فکر یافتن منزل جدید هم دغدغه ذهنی است که فرسایشی شده! امیدوارم بتوانیم با تدبیری حلش کنیم. از دیروز به مدت یک ماه دوره هایی را برای همکاران برگزار می کنیم با موضوعات علم سنجی و سواداطلاعاتی و نظیر اینها که برایم جذاب است مخصوصاً اینکه دوره به صورت مجازی هست. دیروز چهار ساعت مداوم کلاس داشتم ولی اصلا احساس خستگی نمی چون کلاس پویایی بود. هفته پیش، در مراسم تشییع زنده یاد والده اقای خسروی عزیز، بعد از مدتها دوستان انجمن را دیدم. متاسفانه به خاطر کلاسها نمیتوانم یکشنبه ها به جلسه بروم امیدوارم فراموشم نکرده باشند! در هفته ای که گذشت مقدمات جلسه دیگری را برای برگزاری کول نت 2018 در ایران گذاشتیم. ما میزبان است و پی کی جین،از دست اندرکاران کول نت، میداند. باید فراخوان را بفرستیم کم کم. امیدوارم سال دیگر که میزبان هستیم آبرومندانه برگزار شود. شاید هم در این مورد سفری به هند داشته باشیم. هنوز راه زیادی مانده. در این هفته، جعفری مذهب هم به رحمت خدا رفت. زیاد با او تعامل نداشتم ولی یادداشت لاک پشتهای کتابخانه ملی اش هنوز در ذهنم مانده! خدارحمتش کند. روحش شاد. پاییز مرموزی هست هم گرم و هم سرد و هم سرشار از رویدادهای مختلف با روزهای کوتاه و شبهای طولانی...خدا عاقبتمان را به خیر کند.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1663
  • مطالب مشابه: دنیای این فصل
  • کلمات کلیدی: مدرسه ,هفته ,کلاس ,امیدوارم ,ساعت ,کرده بودند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اخلاق حرفه ای یعنی وقتی بی موقع به شما زنگ می زنند و از شما میخواهند راهنمایی یک پایان نامه را بپذیرید و قبول می کنید و قرار می گذارید، یک روز بعد می گویند ببخشید! یکی دیگر شد راهنمای پایان نامه! یعنی آ معرفت و مدنیت! اخلاق حرفه ای یعنی...به یک دانشجو اعتماد کنی و قول بدهد کار کلاسی اش را حتماً بدهد اما بعد از گذشت سالها خبری از عمل وعده او نباشد و احساس کنی گوشهایت کمی مخملی است! اخلاق حرفه ای یعنی.. یک ترم با دانشجویان کلاس داشته باشی و بعد از اینکه ترم تمام شد از کنارت رد شوند و انگار از کنار دیوار رد شده اند! اخلاق حرفه ای یعنی اینکه از کلاس کم نگذاری. دیر نیایی و زود بروی! اخلاق حرفه ای یعنی هم به بالندگی خود و هم به رشد همکارت کمک کنی. اخلاق حرفه ای یعنی تا آ ین لحظه ای که دانشجویت میخواهد دفاع کند او را هدایت و مشاوره کنی. اخلاق حرفه ای یعنی...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1664
  • مطالب مشابه: اخلاق حرفه ای یعنی...
  • کلمات کلیدی: یعنی ,حرفه ,اخلاق ,اخلاق حرفه ,پایان نامه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب آ ین فصل برنامه خندوانه را دیدم. نه به خاطر اینکه همیشه دنبالش می کنم به خاطر اینکه آ ین برنامه بود و میخواستم ببینم آ ین برنامه را چطور ارائه می کنند. طی این سالهایی که خندوانه از سیما پخش می شد انتظار داشتم حداقل یک جلسه بحثی راجع به کتابخانه ها و کتابداران باشد و از یکی دو پیش وت یا کتابدار بزرگ ایران زمین دعوت کنند. حتی یکی دو بار از طریق پیامک پیشنهاد این کار را به برنامه سازان دادم ولی به هر دلیل، وقعی نهاده نشد. به هرحال، امیدوارم اگر قرار بود مجدداً در آینده این برنامه در فصلی جدید شروع شود قسمتی هم به کتابداران و کتابخانه ها اختصاص یابد.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1661
  • مطالب مشابه: خندوانه بدون کتابدار
  • کلمات کلیدی: برنامه ,خندوانه ,آ ین ,آ ین برنامه ,خاطر اینکه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز روز بسیار پرکاری بود. از نامه نگاریها تا کارهای گروه و رفتن به جشن دانش آموختگان و بعد هم چند جلسه مکرر. دیگر مغزم نمی کشید. فرصت هم نشد ناهار بخورم. کار پشت کار پیش می آمد و همه هم فوری. کم کم ساعت سه و نیم شد و باید میرفتم کتابخانه ملی دفتر انجمن برای جلسه هیات مدیره. از میدان گذشتم و داشتم مسیر همیشگی ام را می رفتم که ناگهان کامیونتی با شدت کوبید به من! از ترس میخکوب شدم! آمدم پایین و دیدم عجب تصادفی شد. راننده کامیون سریع آمد پایین و گارد گرفت که تو مقصری و فلان و بهمان! بدون هیچ بحثی پلیس راهنمایی و رانندگی را گرفتم. در این فاصله با دفتر صحبت می و کارها را با هم مرور و هندل می کردیم. دقایقی بعد پلیس آمد و صحنه تصادف را بررسی کرد و بعد... حق را به من داد. طرف کلی بالا و پایین رفت و عصبانی شد و افسر فقط تاکید کرد که مقصر است. به هرحال از جلسه انجمن جاماندم و خسته و نالان برگشتم منزل. این وسط فقط یک کله شقی یک راننده خلافکار باعث شد وقتم تلف شود. اما تجربه جالبی بود. در اینکه خیلی از مردم هنوز نمیدانند قانون چیست. رعایت ن ش چه مشکلاتی دارد. با دروغ گفتن و چرب زبانی نمی توان قانون را دور زد. از همه مهمتر، وظیفه شناسی افسر راهنمایی که با دقت همه چیز را دید و بررسی کرد و نظر داد. شکر خدا که خسارت جانی نبود و مالی بود که قابل جبران است. ولی خب به هرحال، جلسه انجمن را از دست دادم. هر چند ی هم نپرسید کجایی! و چرا نیامدی جلسه! خیر سرمان مثلا دبیر انجمن هستیم!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1659
  • مطالب مشابه: اولین تجربه یک تصادف
  • کلمات کلیدی: جلسه ,انجمن ,جلسه انجمن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز در لابلای انبوه کارهای روابط عمومی، جلسه ای دفاعیه ای هم در ا هرا داشتم که به عنوان داور خارجی باید آنجا حضور می یافتم. همکاران و ان عزیزم رضایی شریف آبادی، غائبی و برادر را دیدم و با هم گپ و گفتی داشتیم. دانشجویی که قرار بود دفاع کند خیلی خوب و مسلط درباره کارش صحبت کرد و البته کارش را قبلا خوانده بودم و احساس می جنس کارش رنگ و بوی دیگری دارد. در حین جلسه دفاع و صحبتهای وی متوجه شدم ایشان شاغل در یک سازمان است و این ایده هم بر اساس یک مساله ای به وجود آمده که در سازمانشان رخ داده است. خیلی خوشم آمد که این بار به جای مساله سازی و رفتن به عالم تخیل و انتزاع، موضوعی کار شده که پشتوانه تجربی و عقبه فکری عمیق دارد. انصافاً کارش هم شسته و رفته بود و نمره خوبی هم گرفت. آرزو که ای کاش پژوهشها و پایان نامه هایی که قرار است کار شوند از مساله سازی به سوی مساله واقعی مهاجرت کنند و واقعاً بتوان یک بیان مساله حقیقی را دید نه ساختگی.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1660
  • مطالب مشابه: از مساله سازی تا مساله واقعی
  • کلمات کلیدی: مساله ,کارش ,سازی , ,مساله سازی ,مساله واقعی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از یک طرف خوشحالم که آنقدر دانشجویان راحت هستند که مشکلات خودشان را می آیند و مطرح می کنند و از طرف دیگر ناراحتم که چرا بیشتر مراقب گفتار خود نیستم که باعث رنجیده خاطر شدن ی نشود. روزی که ماراتن دفاع دانشجویان در دو هفته پیش تمام شد از چهره برخی شان حس می که خیلی از جلسه راضی نیستند. این مساله بخشی از ذهنم را به خود مشغول کرده بود ولی از وقتی که دیگر به روابط عمومی امده ام و کمی کارها سنگین تر شده، فراموشش کرده بودم تا اینکه در این هفته برخی دانشجویان آمدند و راست و پوست کنده گفتند برخی جملاتی که درباره پایان نامه شان به کار برده ام خوشایند نبوده. هر چند که شکی ندارم که هیچ منظوری نداشتم ولی اگر همین یکی دو جمله ام باعث شده که خاطره خوبی از جلسه دفاعشان نداشته باشند از حضورشان پوزش می خواهم. دوست ندارم در ذهنشان از این جلسه، قطعه ای تلخ باقی بماند.

اطلاعات

تجربه های جدید را همیشه دوست دارم. مخصوصا اگر مرتبط به حوزه کاری ام باشد. فعالیت جدیدم در روابط عمومی ، شاید طوری باشد که هر لحظه باید هوشیار باشی و آماده باشی که اطلاعات موثق را به گردش در بیاوری ولیکن بسیار شیرین است چون مستقیما به رشته م مرتبط است. برای همین تمام تلاشم را میکنم تا اثربخش باشم. در هفته های گذشته هم کارهای روابط عمومی و هم گروه از یک طرف و هم پیگیری گرنت، تهیه بلیط و ویزا و ارز و غیره، حس وقتم را گرفته بود. ولی بالا ه ساعت 5 صبح یکشنبه 5 شهریور عازم فرودگاه شدیم به مقصد دیار روسها، مسکو. تشریفات بازرسی، تحویل بار، عبور از گیت گذرنامه و باز بازرسی خیلی طول کشید ولی با یک ساعت و نیم تاخیر هواپیمای ایرباس ما پرواز کرد. از مرز ایران که خارج شدیم کم کم زمینهای کشاورزی مسطح و صاف کشاورزی مشخص شدند. مزارع سرسبزی که همچون فرش و موکت روی زمین پهن بودند. از بالا رودهای پرآب را می دیدم که در مجاورت آنها ای کوچکی بود و این نشان می داد که تمدنهای قدیمی در کنار رودها توسعه پیدا کرده اند و همه چیز به این رود و آب وابسته است. تقریبا سه ساعت پرواز روی همین دشتها انجام شد. دریاچه بزرگی زیر پایمان بود که نمیدانم ارال بود یا نه! ملیکا بسیار جنب و جوش داشت و کم کم از خستگی خوابش برد. آهسته آهسته به مقصد می رسیدیم که مهمانداران برگه های مخصوص عبور از مرز را دادند که پر کنیم. هواپیما ارتفاع کم می کرد و زیر پایمان جنگلهای سرسبز بود. هواپیما به نرمی نشست و دقایقی بعد از هواپیما خارج و از گیت عبور کردیم. منتظر چمدانها نبودیم چون همه چمدانها رسیده بود. تا ی منتظرمان بود و با یک ون رهسپار محل اقامتمان در هتل کاس ماس شدیم. خیلی آنجا منتظر شدیم تا چک این انجام بشود. وضع اینترنت افتضاح بود. مجبور شدیم یک سیم کارت ب یم تا بتوانیم به اینترنت وصل بشویم. ولی مرتب قطع و وصل می شود. روز اول از خستگی زود خوابمان برد...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1655
  • مطالب مشابه: مسکو، سرزمین سرد(1)
  • کلمات کلیدی: شدیم ,هواپیما ,عبور ,ساعت ,روابط عمومی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از ب باران تندی باریده و هوای تمیز را تمیزتر کرده است. لیکن سوز سردی می آید. صبح به سمت هتل وگا رفتیم که محل برگزاری کنفرانس بود. برای رفتن به آنجا از مترو استفاده کردیم. یک کارت مترو به قیمت 50 روبل یدیم و 1000 روبل شارژش کردیم. متروی مسکو بسیار بزرگ است و بیش از 80 سال قدمت دارد. هر چند ساختمان بسیار قدیمی است ولی بسیار خوب نگهداری شده. کلا گویا روسها از وسایلشان خیلی خوب نگهداری میکنند و چیزی را دور نمی ریزند. قطارها هم قدیمی بود ولی محکم و جاندار. بعد از عوض چند خط به ایستگاه پارتیزان ها رسیدیم. در هنگام حرکت در راهروهای مترو باید از سمت راست حرکت کنید چون افرادی که عجله دارند از سمت چپ می دوند و به شما تنه می زنند. گویا یک عرف است در اینجا. به مقصد که رسیدیم پرسان پرسان هتل را پیدا کردیم. گویا اولین نفری بودیم که برای ثبت نام آمدیم. کیف و چکیده همایش را گرفتیم و رفتیم دنبال کارهای دیگرمان. یک بازار کوچک پشت هتل بود که چون کلاً با ید میانه ای ندارم زود تماشایش کردیم و رفتیم! نگران اسلایدهایم بودم. چون شارژ لب تاب تهران جامانده بود و من سرگردان! بالا ه از یک فروشگاه لوازم الکترونیکی، به قیمت 1600 روبل شارژ لب تاب یدم! و سریع رفتم که اسلایدهایم حاضر شود. در بین شرکت کنندگان همایش چند ایرانی بودند. از های شیراز، تهران، و تربیت مدرس. با هم آشنا شدیم. رشته شان ی نرم افزار بود و فقط یکی شان که از شیراز بود رشته ما را می شناخت. سخنرانی کلیدی که یک ایرانی الاصل مقیم فرانسه به اسم تقی پود سخنرانی خیلی خوبی راجع به چگونگی هدایت پایان نامه های ی و ارشد داشت. نکات بسیار خوبی بود. نفر بعدی درباره شبکه های داده ها صحبت می کرد که من بخش اعظمش را درک ن ! چون تقریبا یک ساعت راجع به فرمولهای ریاضی صحبت کرد. چقدر این آی تی من ها صفر و یکی هستند! او یک روس بود و نرم افزار. تقریبا همه کامپیوتر بودند و فقط من بینشان کتابدار. سخنرانی های اولیه ساعت یک تمام شد و رفتیم برای ناهار. با یک عمانی آشنا شدم که رشته اش طراحی نرم افزار بود و برایش جالب بود رشته من کتابداری هست. از من دعوت کرد بیایم شان. به عنوان یک تعارف متقابلاً گفتم شما هم تشریف بیاورید! در رستوان هتل، نمیدانستم این غذاها چیست. ناگزیر به ماکارونی و سوپ اکتفا ....

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1656
  • مطالب مشابه: مسکو، سرزمین سرد (2)
  • کلمات کلیدی: رفتیم ,رشته ,کردیم ,افزار ,سخنرانی ,روبل
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ارائه من بعد از ظهر بود. بعد از ناهار به یکی از پنلها رفتم تا از سخنرانی ها استفاده کنم. سخنران اول و دوم هر دو یک نفر بودند و روس تبار. طرف فقط از روی متن می خواند وبه سختی می شد فهمید چه می گوید. فکر میکنم نیکولای بود اسمش! یک مقاله از ایران ارائه شد و یکی دو نفر دیگر هم سخنرانی د که بیشتر راجع به مدیریت پروژه بود. مقاله برتر این نشست به دوستان ایرانی تعلق گرفت. سه چهار نفر از ارائه دهنده ها هم نبودند. شانس آوردیم که نیامده بودند وگرنه به قول معروف، قرار بود تمام کارشان را بخوانند و روی مغزمان بروند! کم کم نوبت ارائه من شد. نفر قبل از من یک نفر از ترکیه بود. بیشتر کارش ارائه چند فرمول بود. نوبت من که شد سعی کارم را در عرض ده دقیقه تمام کنم و آ ش توضیح دادم من یک کتابدار هستم و خوشحالم که امروز بین شما آی تی من ها صحبت می کنم. یک جوری نگاهم د که انگار کتابدار ندیده اند! دو مقاله آ ی از کشور تایلند بود که ماشاله دوست داشت همه چیز را بگوید و انگلیسی ضعیفی هم داشت. هر جا گیر می کرد از همکارش می پرسید و او کمکش می کرد. کم کم ساعت هشت و نیم شب این همایش تمام شد. با خودم گفتم همایشهای کتابدارانه کجا و این کامپیوتر من ها کجا! واقعاً که بیشترشان فقط صفر و یکی تفکر می د. فرمولی. فلوچارتی. همایش که تمام شد از هتل بیرون آمدم. هوا بشدت سرد بود. رهسپار مترو شدم. مترو خلوت بود. دو تا خط عوض تا رسیدم به هتل. خسته بودم. خیلی زیاد. روز سختی بود. پر از بمباران اطلاعاتی. شب مشغول روی کانال تلگرام شدم و بعد از آن هم اتوماسیون اداری را بررسی . حول و حوش ساعت سه بامداد خوابم برد...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1657
  • مطالب مشابه: مسکو، سرزمین سرد (3)
  • کلمات کلیدی: ارائه ,تمام ,مقاله
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
با هماهنگی که طاهری عزیز انجام داده بود و همکاری دوستان رایزن فرهنگی ایران در مسکو از جمله آقای ادریس موفق شدم به کتابخانه ملی روسیه که مان کتابخانه ملی لنین هست بروم. از هتل تا آنجا تقریبا یک ربع بود. البته با مترو! متروی کتابخانه ملی لنین به همین نام بود. به آنجا که رسیدم یک نفر به استقبال آمد و در واقع راهنما بود. در بدو ورود به بخش عضویت رفتم و بعد از تکمیل فرم عضویت بدون هیچ بوروکراسی خاصی برای 5 سال به عضویت کتابخانه ملی روسیه درآمدم. برایم خیلی جالب و هیجان انگیز بود. ساختمان کتابخانه ملی روسیه بسیار بزرگ بود و همه چیز در آن قدیمی ولی زیبا. کف پوشها و پله های چوبی. چراغ مطالعه های قدیمی. لوسترهای نفیس. برگه دان های قدیمی و خاک گرفته. حضور پیرمردها و پیرزنها در کتابخانه خیلی جالب و چشمگیر بود. البته کتابخانه دارای دو سالن مطالعه بزرگ بود. یکی مخصوص دانشجویان یکی هم برای پژوهشگران. مرتب از این راهرو به آن راهرو می رفتیم از بسکه این کتابخانه با عظمت و با شکوه بود. از پنجره سالن مطالعه میدان سرخ هم پیدا بود. اینطور که می گفتند کاربران به اینترنت بی سیم هم در کتابخانه دسترسی داشتند. از نرم افزار کتابخانه ایشان هم دیدن کردیم. سیستمها به صورت استند بود و خیلی مرتب کنار هم. مدت زمانی که میشد صبر کرد تا کتاب از مخزن بیاید در نرم افزار ثبت می شد. چند کتاب فارسی هم در مجموعه شان یافتیم. بازدید از این کتابخانه بزرگ تقریبا یک ساعت طول کشید. بعد از ان به بخش فارسی کتابخانه موسسه شرق شناسی رفتیم و آنجا با کتابدارشان که فارسی هم میتوانست صحبت کند آشنا شدم. یک کتاب فارسی که اشعار پارسی بود به این کتابخانه هدیه . کم کم کتابخانه را به مقصد هتل ترک . بعد از ظهر آن روز دیگر بیرون نرفتم خیلی خسته بودم. روز بعد دو بازدید دیگر داشتم. یکی موزه فضایی مسکو که درست آن سوی خیابان روبروی هتل محل اقامت بود. موزه بسیار بزرگ و زیبایی که در اوایل دهه 1980 ایجاد شده بود. در پارک سردیسهایی از دانشمندان فضانوردی روسیه نصب شده بود و موزه نیز نماد موشک پرتاب شده به سمت آسمان داشت. عصر آن روز به کتابخانه عمومی نرودا در محل هتل رفتم. سه کتابدار آنجا به سختی انگلیسی صحبت می د ولی بسیار خوش برخورد بودند و بدون هیچ مقدمه و معرفی نامه و چیزی گذاشتند کتابخانه را ببینم و از آنجا ع بگیرم. به آنجا هم یک کتاب شعر فارسی از پدرهمسرم هدیه دادم چون مجموعه کتابهای فارسی هم داشتند. کتابخانه جمع و جور کوچک با یک مراجعه کننده که تا ده شب باز بود. آن شب میخواستم کارت مترو را تحویل بدهم و پولش را بگیرم که گفتند موجودی اش را نمی دهیم و فقط پول کارت عودت داده میشود. بی خیالش شدم و گفتم شاید تا 5 سال دیگر گذرم به مسکو افتاد به دردم میخورد. در مسیر برگشت دوچرخه هایی بود که با کارت مترو هم کار می کرد و میشد با آن تا هتل رفت. ولی هر کاری نشد باهاش کار کنم. در هنگام برگشت به هتل با یک راننده تا ی هتل قرار گذاشتم فردا یک ربع به هشت جلوی هتل باشد. روز بعد دیدم که تماس گرفت و گفت جلوی هتل هست. وسائل را داخل ماشین گذاشتم و راه افتادیم. یکشنبه بود و تعطیل و خیابانها خلوت. بیست دقیقه بعد به فرودگاه رسیدیم. فرودگاه جمع و جور و بسیار خلوت بود. پرواز ایران ایر هم به موقع انجام شد. سه ساعت و بیست دقیقه بعد در فرودگاه بودم. از آنجا به پارکینگ رفتم و دیدم ماشین چقدر گردوخاک گرفته! نیم ساعت بعد از اتوبان آزادگان بودم...سفر طولانی بود ولی باری از تجربه را همراه خودش داشت...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1658
  • مطالب مشابه: مسکوف سرزمین سرد(4)
  • کلمات کلیدی: کتابخانه ,آنجا ,فارسی ,خیلی ,کتاب ,روسیه ,کارت مترو ,بیست دقیقه ,کتاب فارسی ,سالن مطالعه ,بسیار بزرگ
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هر چند که امروز تعطیل بود ولی برای کارهایم آمدم . در خلال انجام کارها متوجه شدم ظرفیت جی میلم در حال تکمیل شدن و پر شدن است. این بود که به یک ایمیل تکاتی حس دست زدم و حدود 400 مگ اطلاعات را امحاء به قول آرشیویستها. ولی عجب دنیایی بود که این ایمیل تکانی ها. خاطراتی در مقابل چشمانم می چرخید. از همایش ایمنی در کتابخانه ها- تا مقالات گذشته- ع هایی از کتابخانه جدید-مکاتبات انجمن- و خیلی موارد دیگر. آدمها بودند که از مقابل ذهنم و چشمم می گذشتند. دانشجویانی که رفتند و دیگر خبری ازشان نشد. دوستانی که رفتند و باز هم دیگر خبری ازشان نشد. روزهای خوش جوانی و فعالیت در انجمن و ادکا. استرسهای مقالات ارسالی و نگرانی از رد شدنشان- پروپزوالهای دانشجویان-تفاهم نامه ها و غیره و غیره. چقدر زمان زود تغییر می کند و آدمی می ماند و یک آه و دم...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1647
  • مطالب مشابه: وقتی آه هستی و دمی
  • کلمات کلیدی: خبری ازشان ,دیگر خبری
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گرمای این روزها مرا به یاد اهواز می اندازد. روزهایی که وقتی لباسهای خود را می شستم و روی بند می انداختم ده دقیقه بعد به راحتی می توانستم آنها را بردارم و بپوشم! خاطرم هست یک بار به خاطر پیاده روی عجیبی که از دانشکده تا سازمان مرکزی در آن گرما داشتم حالم به هم خورد و در دانشکده از هوش و حال رفتم و اگر نبود کمکهای دوستان عزیزم زین العابدینی و مکتبی فرد، معلوم نبود چه میشد!بگذریم. چند روز پیش یکی از رو مه ها را میدیدم که در صفحه آ ش نظر یک کارشناس فوتبال را در خصوص کتابخوانی نوشته بود. هر چند که خیلی خوب است که برای عموم مرد یک چهره شناخته شده از کتابخوانی صحبت کند ولی این نشان می دهد که ما کتابداران منفعل عمل می کنیم و ابدا از ظرفیت رسانه های جمعی برای مطرح مسائل مربوط به کتابخوانی و فرهنگ کتابخانه روی بهره نمی گیریم و دلخوشیم به چند مقاله ای که در مجلاتمان منتشر می کنیم. از این هم بگذریم. این روزها فعلا فرصت دارم به چند مقاله خاک گرفته بپردازم. گاهی دانشجویانی از های دیگر برای کمکهای فکری می آیند. گاهی دانشجویان خودمان ایمیلهایی می زنند و راهنمایی میخواهند. فعلا هنوز سرمان شلوغ نیست. امروز پیگیر گرنتم بودم برای همایشی که در شهریور در پیش روست و سرظهری هم رفتم به دفتر پست تجریش که نامه مجوز کپی رایت مقاله مجله کول نت را ارسال کنم. نمیدانم در این دوره و زمانه چرا مجله کول نت هنوز نسخه چاپی امضا شده را میخواهد. هر چند بهشان اعلام که برایتان ایمیل راضی نشدند و نسخه چاپی می خواستند. فعلا دارم روی مقاله وب سایت بانکها کار میکنم که فقط تنظیم فهرست منابع و چکیده اش مانده. روز گرم، منگ و گیج کننده ای است امروز!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1648
  • مطالب مشابه: نیمه مرداد منگ و داغ
  • کلمات کلیدی: مقاله ,فعلا ,کتابخوانی ,نسخه چاپی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
آقا یک ماشین میخواستم. - برای کجا؟ - نمایشگاه کتاب. - یک ربع دیگه میرسه. - باشه ممنون. امسال هم نوبت او بود که برود نمایشگاه تا برای کتابخانه ید کند. بالا ه یکی از کتابداران کتابخانه هم او بود. این کار را خیلی دوست داشت. فهرست کتابهای فارسی و لاتین را که مورد نیاز کتابخانه بود آماده کرد و از کتابخانه آمد بیرون. با خودش میگفت نمیدانند که کار ما کتابدارها فقط پشت میز امانت نشستن و هیس گفتن به مراجعان نیست! فقط غر می زنند فلان کتاب چرا نیست! خبر ندارند با چه سختی باید برویم این کتابها را ب یم! تا ی کنار یک پیتزا فروشی پارک کرده بود. سوار شد و به سمت نمایشگاه کتاب حرکت د. تقریبا سی دقیقه بعد رسیدند. نمایشگاه غلغله بود. خودش را رساند به ناشرهای فارسی. کتابهایی را که میخواست پیدا کرد و ید. چون حجم کتابها سنگین بود پیش یکی از غرفه ها به امانت گذاشت و رفت به سمت غرفه­های کتابهای لاتین. تقریباً نیمی از ید را انجام داده بود. چند تا از کتابهای لاتین در انبار برخی غرفه ها موجود نبودند. کنارشان علامت گذاشت که شاید بتوان از جای دیگرتهیه شان کرد. دیگر ضعف کرده بود. حس گرسنه­ش بود. رفت سراغ یکی از غرفه­های تغذیه. نهار را خورد. کمی بعد دنبال وضوخانه گشت و وضو گرفت و رفته ش را بخواند. بعد از دوباره راه افتاد به سمت غرفه ها. هوا به شدت گرم بود. هرم آفتاب و ازدحام جمعیت تشنه­ش کرده بود. تا یکی از کتابها حاضر شود رفت کنار آب سرد کن تا کمی آب بنوشد. هنوز در حال سرکشیدن لیوان آب بود که آقایی از یکی از غرفه­ها صدایش زد که کتابها حاضر است. با عجله رفت و کتابها را تحویل گرفت. خواست از نمایشگاه برود بیرون که خاطرش آمد یک چیزی نیست! انگار.. انگار.. نه ای خدا! پاکت پولها! نیست که نیست! با عجله برگشت به سمت دستگاه آب سرد کن. نخیر. نیست. از هر ی پرسید خبر نداشتند. انگار آب سردی رویش ریختند. 400 هزار تومان پول کتابخانه...حالا چکار باید کرد؟! به کی باید گفت؟! خسته و درمانده گوشه­ای نشست...منتظر بود ی خبری خوش بدهد که پول پیدا شده. وامانده و پژمرده، کیسه کتابهای یداری شده را برداشت و رفت به سمت کتابخانه. حس غصه اش گرفته بود. دیر شده بود و باید کم کم برمی گشت منزل. ولی دل توی دلش نبود. اگر رئیسش فردا بپرسد بقیه پولها کو چه بگوید؟! تازه اینکار را پیدا کرده بود و نمیخواست از دستش بدهد. هزار فکر ناجور توی سرش آمده بود. یک لیوان آب نوشید و کمی آرام شد. بعد از کمی فکر ، سراغ رایانه­اش رفت و تایپ کرد: مبلغ 400 هزار تومان مفقود شده از یابنده­اش تقاضا می شود به شماره... کمی فکر کرد. یعنی ی این کار را می کند و ادامه داد: به شماره...تماس گرفته و مژدگانی دریافت کند. چند تا پرینت از اطلاعیه تهیه کرد و روز بعد با دلی پرامید به سمت نمایشگاه کتاب رفت. در جاهایی که آن روز رفته بود آگهی را چسباند. چند روزی کارش شده بود پاسخ دادن به تلفنها. همه هم بی ربط بودند وبیشتر مزاحمت ایجاد می د و سربرش می گذاشتند. مثلا یکی می گفت: چقدر گم کردی خانم؟ ای بابا حواست کجا بود؟! یکی دیگر دم دمای صبح تماس می­گرفت که: میخواستم بگم حتما پولتون پیدا میشه! من دعا ! یک ماه گذشت و خبری نشد. دیگر حس نا امید شده بود. ولی قضیه را به رئیسش بروز نداد. مجبور شد از پس اندازش مبلغ گم شده را بردارد و جای پولی که از بودجه کتابخانه گرفته بود بگذارد. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته! کم کم ماجرا را فراموش کرد. 6 سال از ماجرا گذشت. تا اینکه بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی در ماه رمضان، پیامکی ناشناس دریافت کرد. ((ممکنه خواهش کنم یک شماره کارت بانکی به من بدهید؟!)) اول با خودش فکر کرد از این پیامکهای تبلیغاتی فریبنده است. محل نگذاشت. ولی دوباره از همان شماره پیامک آمد: میدانم که کار خیلی بدی ولی به خدا قصد بدی نداشتم. حلالم کنید! جواب داد: ببخشید شما؟! طرف پاسخ داد: نپرسید! فقط حلالم کنید. نشان به آن نشانی که 6 سال پیش مبلغ 400 هزار تومان گم کردید! تازه یادش آمد چه شده! زمین و زمان دور سرش چرخید. زیر لب گفت: بی انصاف! بعد از 6 سال حالا؟! میدونی که چه استرسی به من وارد شد؟ برایش نوشت: میدونید با زندگی من چه کردید؟! مجبور شدم نیمی از پس­ اندازم را در آن زمان جای پول گم شده بگذارم. جواب داد: به خدا پشیمانم! شما حلال کنید. حالا شماره کارت بدهید براتون واریز کنم. کمی مکث کرد و بعد شماره اش را فرستاد. چند دقیقه بعد 400 هزار تومان در حسابش بود. در دلش او را بخشید ولی وقتی یادش آمد مثل مرغ سرکنده از این غرفه به آن غرفه می دوید آنهم در آن فضای گرم و شلوغ...سری جنباند، آهی کشید و چشمانش را بست. ترجیح داد دیگر به این موضوع فکر نکند. از نظر او این قضیه دیگر تمام شده بود.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1649
  • مطالب مشابه: خیلی دیر (داستانک)
  • کلمات کلیدی: کتابخانه ,شماره ,نمایشگاه ,هزار ,غرفه ,کتابها ,هزار تومان ,نمایشگاه کتاب ,حلالم کنید ,شماره کارت ,کتابها حاضر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بعد از سالها که برای تعمیرات مسائل جزئی و کلی خودرو با مکانیکهای گوناگون سروکله زده ام فهمیدم که حس وجدان کاری و مسئولیت در این قشر هم کم و زیاد دارد. بی حوصله گی- فرسودگی شغلی- جوابهای سربالا و برخوردهای بد-تشخیصهای غلط و آ سر هم هزینه گزاف از مشتری گرفتن برای مکانیکهای بد و رفتار محترمانه- کار دقیق و درست-وجدان کاری بالا و هزینه معقول و منطقی از خصایص مکانیکهای خوب بوده است. امروز که با یک مکانیک از این جنس یعنی مکانیک خوب سروکار داشتم این صنف را با صنف خودمان یعنی کتابداران مقایسه . یک تن صدای بالای نابهنجار- یک نگاه بد- یک راهنمایی غلط- یک جواب گمراه کننده منجر به گمراهی و سرگردانی یک مراجعه کننده نمی شود بلکه جامعه ای را از تمدن و آگاهی دور و نسبت به کتابداران و کتابخانه بدبین می کند.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1650
  • مطالب مشابه: کتابدار خوب کتابدار بد
  • کلمات کلیدی: مکانیکهای ,وجدان کاری
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز صبح زود که برای انجام کاری به مسافتی دور از منزل رفته بودم و منتظر بودم مغازه ای که با آن کار دارم باز شود، با حیرت دیدم قلیان خانه ای که در آن مغازه بود باز است و مشتریان به فور! آن هم روز تعطیل و صبح ! با خودم فکر که عجب حکایتی است که روزهای که جماعت کتابدوست و کتابخوان بیشتر نیازمند رفتن به کتابخانه هستند این نهاد اجتماعی تعطیل است و در عوض قلیان خانه برقرار و مستدام!شاید ها مطالعه و تفکر تعطیل است و باید به ذهنمان استراحت بدهیم!

اطلاعات

این دوروز از صبح تا عصر جلسات سنگین و پشت سر هم دفاع های دانشجویان را داشتیم. خانم ها ایرانی-بشیری-مقیسه-مرادیان-سکری و پاشازاده از کارهایشان دفاع د و پرونده دانشجویان ورودی 1392 و تاحدودی 1393 بسته شد. بچه ها زحمات زیادی کشیده بودند و حجم کارشان بسیار زیاد بود. با این حال خیلی خوب و با کیفیت کار کرده بودند و این نشان بهشتی بودن یک است. اولین بار داریوش علیمحمدی را هم بین خودمان داشتیم برای داوری پایان نامه ها و مخصوصا دفاع آ ین که مربوط به خانم پاشازاده بود بحث جدی علمی هم در گرفت و خدارا شکر ی در این شش دفاع به نقطه و ویرگول گیر نداد! همه مباحث علمی و دقیق بود. من در خیلی بحثها مجبور بودم بروم اتاقم تا اخبار سایت را چک کنم و قبل از تایید ببینم. ولی در کل از جو جلسات راضی بودم.امیدوارم زودتر گروهمان توسعه پیدا کند و حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشیم.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1652
  • مطالب مشابه: ماراتن دفاع
  • کلمات کلیدی: دفاع
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از سه چهار سال پیش، در جریان فعالیتهای جشنواره کتابخوانی بودم که یک بار هم توانستم در مراسم اختتامیه اش در فرهنگسرای ارسباران شرکت کنم. امسال ششمین دوره جشنواره کتابخوانی مجازی هست که پیشنهاد میکنم حتما در آن مشارکت کنید. نشانی ششمین جشنواره اینجاست! پارسال سه چهارتا کتاب مخصوص ک ن را ضبط و فرستادم. امیدوارم امسال هم این موقعیت پیش بیاید. تجربه دلنشینی است. امتحانش کنید!

اطلاعات

چند وقت پیش پیامکی برایم آمد که چون گواهینامه معاینه فنی خودروی شما به پایان رسیده است فلان مبلغ جریمه می شوید! آب سردی روی سرم بود! هیچ وقت اجازه نمیدادم حتی یک تخلف کوچک رانندگی داشته باشم ولی حالا...مشغله های مختلف کاری و زندگی مرا از این جنبه غافل کرده بود. خلاصه به صرافت افتادم که گواهی معاینه فنی خودرو را تمدید کنم. عیبهای ظاهری مثل چراغها و لاستیکها را برطرف و بعد رهسپار مرکز معاینه فنی شدم. این تازه آغاز ماجرایی شد برای اتوبان گردیها و مکانیکی گردیها. بار اول که رد شدم، به خاطر آلاینده بودن خودرو، سریع رفتم مکانیکی آشنایی که نزدیک منزل بود و برایم موتور را تنظیم کرد. سریع برگشتم به مرکز معاینه فنی ولی باز به همان دلیل رد شدم. باز هم رفتم تنظیم موتور ولی باز...و باز...چهار بار به یک دلیل عجیب! هنوز هم در شگفتم! نمیدانم اشکال کجا بود و هیبچ مکانیکی هم سردرنیاورد. بیشتر از همه از وقتهایی که این چند روزه گذاشتم دلم می سوزد. زمانی که میتوانستم روی چند تا کار جدید تمرکز کنم ولی این فرایند طولانی و خسته کننده و از طرف دیگر، راهنمایی ن کارشناسان مرکز معاینه فنی حس وقتم را تلف کرد. با خودم فکر ما کتابدارها حداقل در این یک مورد، نمیگذاریم وقت کاربران تلف شود. چیزی که خیلی از مشاغل دیگر رعایت نمیکنند و چون ما خیلی بیش از مبادی آد م نمی توانیم از این اصل ع کنیم. چه کنیم کتابداریم دیگر، دلمان پاک است! هر چند شاید خودرویمان آلاینده باشد!امروز هم بعد از جلسه ای که صبح داشتیم رهسپار چند تا مکانیکی شدم و مشکل خودرو را گفتم. قدرتی خدا مکانیکها هم حوصله کار ندارند. گویی منتظرند یکی پولی دستشان بدهد و کار نکنند. هر جا رفتم گفتند کار سرسیلندر ماشین را انجام نمی دهیم. حتی مکانیکی خود مرکز معاینه فنی!! خسته و کلافه و گرمازده آمدم داخل اتوبان شهید حقانی که بروم به سمت اتوبان شهید مدرس که رهسپار منزل شوم. ولی حسی مرا به کتابخانه ملی کشاند. وارد پارکینگ شدم و بعد بی اختیار به سمت بخش عضویت حرکت . کارت عضویتم را تمدید تا حداقل یک کار مفید کرده باشم.کارتم حاضر شد و رفتم به سمت دفتر انجمن. از خانم یوسفی درباره کارهای دبیرخانه پرسیدم. خبر خاصی نبود. فقط قرار شد خبر برگزاری جلسه هیات مدیره هشتم مرداد را از طریق تلگرام هیات مدیره ارسال کنم. خانم نوذری و خانم حداد را دیدم و احوالپرسی کردیم. دوری در دفتر انجمن زدم و آمدم بیرون. کتابخانه ملی مانند مادری مأمن خستگی های امروزم بود.وقتی رسیدم منزل دیدم آقای آسانسوری، دم در ایستاده و منتظرم است. در را باز و موتورش را آورد داخل و رفت برای چک بخشهای آسانسور.همه چیز مرتب بود. بیست دقیقه بعد آقای آسانسوری رفته بود و من ماندم و خانه ای که به هم ریخته و باید مرتبش کنم...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1644
  • مطالب مشابه: حکایت معاینه فنی ماشین من
  • کلمات کلیدی: معاینه ,مکانیکی ,مرکز ,خانم ,منزل ,اتوبان ,مرکز معاینه ,خانم ,هیات مدیره ,دفتر انجمن ,اتوبان شهید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکشنبه هفته ای که دیگر رو به اتمام است با جمعی از اقوام همسر، رهسپار توابع زیرآب شدیم. روزقبل تا ساعت هفت شب معطل تعمیر ماشین بودم. هوای صبحگاهی خنک بود و جاده خلوت. تا فیروزکوه آمدیم و صحبانه را کنار آبشار آنجا خوردیم. اولین سفر زمینی ملیکا بود و هنوز روی صندلی عقب خواب!برای بچه های فامیل کتاب آورده بودم متناسب با سنشان. از سه ساله تا 20 ساله. گردنه گدوک را رد کردیم و انتظارداشتیم هوا خنک باشد. ولی هوا گرم و سوزان می شد. بعد از پلیس راه زیر آب، از دوربرگردان به سمت آلاشت حرکت کردیم و تقریبا 35 کیلومتر جاده پ یچ و خم را طی کردیم. بخشهایی از جاده خاکی و سنگلاخ بود و از بخشی از جاده هم باید از میان رودخانه می گذشتیم که پل نداشت. ولی عجب طبیعتی. هوا خنکترمی شد. وقتی نزدیک محل اقامت در روستای دراسله رسیدیم ی منتظر ما بود. راهنمایی مان کرد و کلید را تحویلمان داد. سربلایی تا ویلای بسیار تند بود و ماشینها نمی کشیدند بالا بروند. به ناچا رماشینها را پایین نگه داشتیم و وسائل را پیاده بالا بردیم. اقدام ابتدا غرولند د و گفتند همین مسیر را برگردیم! ولی وقتی موج احساسات خو د تصمیم گرفتند همانجا بمانند! هوای خنک و طبیعت زیبا پشیمانشان کرد. همه خسته بودند و بعد از ناهار تقریبا بیهوش شدند. این سه روز در طبیعت دراسله به کوهنوردی و دیدن آبشار چهل چشمه گذشت. خیلی وقت بود کوهنوردی به این سختی نکرده بودم. شب آ باد بسیار شدید می آمد که ما را یاد منجیل می انداخت. صبح روز چهارشنبه به سمت تهران حرکت کردیم. هر چه از دراسله دورتر می شدیم هواگرم و گرم تر می شد. به دلیل توقفهای زیاد در بین راه حدود ساعت شش عصر به تهران رسیدیم. روز بعد یعنی پنجشنبه به دعوت عزیز نوشین انصاری عازم باغ ایشان در دماوند شدیم و هم خاطرات گذشته برایمان زنده شد و هم دیداری با دوستان تازه کردیم. ناهار را آنجا بودیم و تقریبا ساعت سه و نیم رهسپار روستای محمودیه در بین دماوند و فیروزکوه شدیم. مدرسه طبیعت در آنجا قرار داشت. فضایی بسیار طیبا برای ک ن. حتی برا یرها کودک درون بزرگسالان. حوض بزرگ وسط مدرسه، خودنمایی می کرد و بچه ها ببا شادی به میان حوض پ د و آب بازی د. شادی ک نه. بی آنکه ی آنها را از سروصدا و پ های شادمانه منع کند آنگونه که در قفسهای آپارتمانها مرسوم است. در این مدرسه بچه ها با حیوانات اهلی آشنا می شدند. بازیهای مهیج مثل بالا رفتن از کوه و درخت انجام میدادند. کتابخانه داشتند. نان می پختند. درخت و سبزیجات می کاشتند. خلاصه در یک کلام به صورت عملی با طبیعت اطراف خود آشنا می شدند. خیلی دوست داشتم مثل بچه هابپرم وسط حوض و آب بازی کنم. یا از درخت بالا بروم. خوشحال بودم چنین جایی در این نقطه از کشور برای بچه ها ایجاد شده که طبعیت را در طیبعت ببینند نه در کتاب ها و نه در قابل تلویزیون.تا ساعت هفت آنجا بودیم و ساعاتی را سرشار از تجارب ناب کنار دوستان جدید گذر م. در راه برگشت در سوسوی چراغهای جاده به فکر هفته ای بودم که پرکار است و پیگیری خیلی ازکارهای عقب مانده...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1645
  • مطالب مشابه: یک هفته در طبیعت
  • کلمات کلیدی: کردیم ,طبیعت ,جاده ,آنجا ,شدیم ,ساعت ,آنجا بودیم ,حرکت کردیم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چند وقت پیش پیامکی برایم آمد که چون گواهینامه معاینه فنی خودروی شما به پایان رسیده است فلان مبلغ جریمه می شوید! آب سردی روی سرم بود! هیچ وقت اجازه نمیدادم حتی یک تخلف کوچک رانندگی داشته باشم ولی حالا...مشغله های مختلف کاری و زندگی مرا از این جنبه غافل کرده بود. خلاصه به صرافت افتادم که گواهی معاینه فنی خودرو را تمدید کنم. عیبهای ظاهری مثل چراغها و لاستیکها را برطرف و بعد رهسپار مرکز معاینه فنی شدم. این تازه آغاز ماجرایی شد برای اتوبان گردیها و مکانیکی گردیها. بار اول که رد شدم، به خاطر آلاینده بودن خودرو، سریع رفتم مکانیکی آشنایی که نزدیک منزل بود و برایم موتور را تنظیم کرد. سریع برگشتم به مرکز معاینه فنی ولی باز به همان دلیل رد شدم. باز هم رفتم تنظیم موتور ولی باز...و باز...چهار بار به یک دلیل عجیب! هنوز هم در شگفتم! نمیدانم اشکال کجا بود و هیبچ مکانیکی هم سردرنیاورد. بیشتر از همه از وقتهایی که این چند روزه گذاشتم دلم می سوزد. زمانی که میتوانستم روی چند تا کار جدید تمرکز کنم ولی این فرایند طولانی و خسته کننده و از طرف دیگر، راهنمایی ن کارشناسان مرکز معاینه فنی حس وقتم را تلف کرد. با خودم فکر ما کتابدارها حداقل در این یک مورد، نمیگذاریم وقت کاربران تلف شود. چیزی که خیلی از مشاغل دیگر رعایت نمیکنند و چون ما خیلی بیش از مبادی آد م نمی توانیم از این اصل ع کنیم. چه کنیم کتابداریم دیگر، دلمان پاک است! هر چند شاید خودرویمان آلاینده باشد!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1644
  • مطالب مشابه: حکایت معاینه فنی ماشین من
  • کلمات کلیدی: معاینه ,مکانیکی ,مرکز ,مرکز معاینه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
وقتی خبر درگذشت مریم میرزاخانی را شنیدم خشکم زد و فقط پشت فرمان چند دقیقه ای حیرت زده اتوبان و ماشین ها و دویدن های مردم را می دیدم. این فقط حقیقت مرگ نیست که به سراغمان می آید حقیقت دیگری است. رفتن یک نابغه و مرگ او، ضربه سنگینی به علم است و شاید تا مدتها دیگر جبران پذیر نباشد. با رفتن یک دانشمند خلاء بزرگی ایجاد می شود و تا گیتی بخواهد مانند او را پرورش دهد سالها گذشته...در گذشت بانوی نخبه ایران، مریم میرزاخانی را به همه ایرانیان و جهانیان تسلیت می گویم. روحش شاد.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1642
  • مطالب مشابه: کوچ یک نابغه
  • کلمات کلیدی: مریم میرزاخانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تابستان سال 1384 تابستان عجیب و پرماجرایی بود. در تلاش بودم که از رساله کارشناسی ارشدم دفاع کنم و از طرف دیگر باید برای امریه سربازی به عنوان سرباز هیات علمی، حاضر می شدم. از قضا نمره آزمون کتبی برای ی چمران اهواز طوری بود که برای مصاحبه دعوت شدم. از آنجایی که آمادگی حضور در مصاحبه را نداشتم و البته نه سابقه تدریس داشتم نه رزومه علمی چندان خوب و قابل قبول، پذیرفته نشدم. آن سال خیلی تلاش تا از طریق سهمیه استعداد درخشان به دوره ی راه پیدا کنم و حتی چند جلسه ای هم سرکلاسها رفتم. ولی دیدم اینطور فایده ندارد. باید تلاش بیشتری کنم. روزی نبود که پشت در دفتر رییس وقت استعداد درخشان نباشم و مدارک و رزومه ام را ندهم! ولی نمیشد. هنوز آثار علمی ام قوی نبود. چاره ای نبود باید صبر می . رفتم به سمت اینکه مساله سرباز هیات علمی ام را در علوم پزشکی اهواز پی گیری کنم. کارم آنجا درست شد و هرچند مرارتهای زیادی برای کارهای اداری اش داشتم. در همین حین هم مجددا برای آزمون ی خودم را حاضر می . تا اینکه برای دوره 1385 پذیرفته شدم. بعد از آن، از علوم پزشکی اهواز استعفا دادم و رفتم به سمت ادامه تحصیل و سرنوشت و مسیری دیگر. بعد از فراز و نشیبهای فراوان سرانجام روز موعود فرارسید و در تاریخ 20 تیر1390 از رساله ی خود دفاع . یک روز بسیار گرم و یک جلسه بسیار گرم تر! ساعت هشت و نیم صبح مراسم شروع شد و ساعت 13 به پایان رسید. باید یادی کنم از م کوکبی عزیز که دفاع جانانه ای از من کرد و همین طور اساتید مشاورم خانم عصاره و آقای رضایی شریف ابادی که حامی تمام قدم بودند. روز پرچالشی بود ولی به هرحال به خوبی گذشت. امیدوارم بتوانم روز دفاع همسرم برایش جبران کنم! بعد از دفاع، به نظرم نرسید کوهی از پشتم برداشته شد. بلکه احساس مسئولیتم در حوزه کاری ام سنگین تر شده و دیگر جای خطا و اشتباه ندارم.دیگر دانشجوی ی نبودم که اگر اشتباه کنم بگویند خب دیگر دانشجوست...هر حرکتی زیر ذره بین است و تازه رس فعالیتهای علمی و اجتماعی شروع می شود. بله به همین سرعت، شش سال گذشت! و باز هم می گذرد!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1641
  • مطالب مشابه: شش سال پیش، بسیار داغ!
  • کلمات کلیدی: ی ,علمی ,دفاع , , ,همین ,پزشکی اهواز ,علوم پزشکی , علوم ,استعداد درخشان ,سرباز هیات ,علوم پزشکی اهواز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ما در گروهمان دوره ی نداریم. ولی اگر هم داشتیم سعی می کردیم طوری برخورد کنیم که از خودمان خاطره خوبی به جای بگذاریم. متقاضی حضور در دوره ی مجرم نیست او طالب علم است و حتی می تواند درآینده همکار خود ما باشد. با توجه به بازخوردهایی که از دانشجویان مختلف گرفتم فکر میکنم وقت آن است که انجمن در این زمینه نشستی بگذارد و به چاره شی بپردازد.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1640
  • مطالب مشابه: او فقط طالب علم است
  • کلمات کلیدی: دوره ی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از زمان آغاز تعطیلی دو هفته ها تا کنون فرصت شد کتابهای متعددی را بخوانم. یکی دو کتاب زندگی نامه، کتاب تنور هوشو، کت به اسم در راه، و اخیراً کتاب خاطرات بانوی اول سابق فرانسه در دوره زمامداری فرانسوا اولاند. این آ ی را از شهر کتاب فرشته یدم و هنوز تمامش ن . واقعاً کتاب خواندن یک مود خاص می خواهد. اگر در آن مود باشی دوست داری تمام روز را بخو و کتاب بخوانی! اگر هم در مودش نباشی که دیگر هیچ! فعلاً در مود خواندن هستم تا ببینیم چه خواهد شد!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1630
  • مطالب مشابه: تابستانی پر از کتاب
  • کلمات کلیدی: کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته پیش گفتیم برویم کمی هواخوری! قدم ن از منزل به سمت پارک قیطریه حرکت کردیم تا رسیدیم به عمارت وسط بوستان که منسوب به کبیر است. در شلوغی و هیاهوی بازارچه ای که آنجا قرار داشت چشمم افتاد به آگهی تبلیغاتی فرهنگسرای ملل که نامش کتابخوان ملل بود. هر هفته گویا یک مراسم کتابخوانی دارند که از ساعت 16 آغاز می شود. با خود گفتم اگر عمری باقی بود حتماً این هفته سری به آنجا می زنم. در راه بازگشت بودیم که در مقابل یک دکه رو مه فروشی، بسیار کوچکی بود که روبروی کتاب قصه ها ایستاده بود و می گفت برایم کتاب ب ید. پدر و مادرش کتاب قصه مورد نظر کودک را یدند و ما هم به راه خود ادامه دادیم. در ادامه مسیر، به دلیل رسیدن موسم شام و پیاده روی مبسوط، تصمیم گرفتیم شام را در یکی از رستورانک های همان حوالی صرف کنیم که وابستگی بسیار به یکی از دوستان بسیار خوبمان دارد! غذا سفارش داده شد و داشتیم به دیزاین داخلی فضای رستورانک زیبا نگاه میکردیم که چقدر جذاب و مشتری پسند است و فقط اگر در یک قسمت قفسه کتاب می بود خیلی عالی می شد! از پشت سرمان ص شنیدیم که مثل خواندن قصه بود. برگشتیم و دیدیم که بله همان خانواده هستند که کتاب خواسته بود. مادر، با حوصله داشت قصه کتاب را برای کودکش میخواند. کودک بیشتر از آن که غذایش را بخورد مشغول شنیدن کتابش بود و تا تمام نشد اجازه نداد بقیه اعضای خانواده غذا بخورند!همزمان با هم غذایمان تمام شد و از رستورانک زیبا خارج شدیم. هنوز کمی دور نشده بودیم که دوباره به کتابهای یک دکه رو مه فروشی برخورد کرد و اصرار کرد که کتاب میخواهم برایم ب ید! با خود گفتم چه خوب! این بچه از این سن، کمتر از سه سال به نظر می رسید، عاشق کتاب خواندن است در سال های آینده اگر درست هدایت شود حتماً از نوابغ می شود.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1631
  • مطالب مشابه: برایم کتاب ب
  • کلمات کلیدی: کتاب ,رستورانک ,برایم ,هفته ,دختر ,رستورانک زیبا ,برایم کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چند روزی است که افکارم مشوش شده و تمرکز لازم را ندارم. انجام برخی کارهای اداری و نامه نگاری ها در طول باعث می شود کمی تمرکزم را به دست آورم و از حال و هوایی که دوستش ندارم خارج شوم. البته فوتبال سالنی های شنبه ها هم بدک نیست. دویدن، جنب و جوش داشتن، گل خوردن، باختن و بردن روح آدمیزاد را جلا میدهد. البته هیچ یک جای صفا و صمیمیت خانواده را نمی گیرد. اما به هرحال، آدمیزاد است دیگر گاهی خیلی چیزها ذهنش را مشغول میکند که نمیتواند روی کارش تمرکز کند. نمیدانم...شاید واقعاً مصداق این شعر باشد که دوست دارد یار این آشفتگی، کوشش بیهوده به از گی! چند روزی است دانشجویان های دیگر برای امضای تاییدیه دفاعشان می آیند و می روند. یحتمل همه بخواهند شهریور دفاع کنند. شاید فکر کنند دارم اذیتشان میکنم ولی واقعاً اینطور نیست! نمیخواهم مثل اولین تجربه ام، کار اب شود و هم اعصاب خودم به هم بریزد و هم دانشجویی که حرف گوش نکن است! امروز جای میزم را در دفتر گروه عوض . میزم طوری بود که هر ی از جلوی اتاق رد میشد سرکی می کشید حالا یا منجر به سلام علیک می شد یا هیچی! میزم را عوض تا دیگر روبروی در نباشم! هم فنگ شویی شد و هم کمی روی کارم متمرکز میشوم. با اینکه با خودم عهده دیگر در هیچ همایشی شرکت نکنم ولی باز امروز چند تا ایده قلقلکم داد. باید رویشان کار کنم. چه می شود کرد؟ یاد گرفتم صبور باشم، ارام، سربزیر و سخت... که همه اینها بودن خیلی سخت است.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1632
  • مطالب مشابه: یارب مباد که...
  • کلمات کلیدی: میزم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته پر کاری داشتم. هم به باید وب سایت دانشکده می رسیدیم و سروسامانی به آن میدادیم، هم یک سری کارهای برون ی بود، هم اینکه این هفته مراجعان زیادی به خصوص از های دیگر داشتم که در برخی زمینه ها سوال داشتند. این هفته دیگر کارایی نداشتم تا هفت شب دانشکده باشم. ساعت حدود پنج و نیم که می شد دیگر از نفس می افتادم و باید بر می گشتم منزل. این هفته پوستر مقاله مان برای ایفلای 2015 را پرینت گرفتم و دادیم یکی از دوستان که به آنجا رفته نصب کنند یا به نحوی ارائه اش کنند. به هرحال، زحمت شد برایش. دومین ایفلایی است که از دستمان می رود. به هرحال، جیب که خالی باشد، بهترین کارها را ارائه کنید و خلاقانه ترین آثار را تولید کنید باز به قول معروف هشت در گروگان نه می ماند چه به کار ما که خیلی هم آش دهان سوزی نبود ولی به هرحال یک تجربه و یک یافته بود. بگذریم. امروز در فرهنگسرای شه کارگاهی داشتم برای کتابداران سازمان فرهنگی هنری شهرداری. موضوع آن در ارتباط با منابع الکترونیکی رایگان بود. کارگاه بدی نبود. حداقل احساسم این بود که مراجعان راضی هستند. بعد از کارگاه با آقایان یاوری و ناصری درباره مسائل مختلف کتابداری و کتابخانه ها گپی زدیم. شاید به زودی گروهمان با آنها جلسه ای مشترک بگذارد. هوا به نظرم خوب آمد و خواستم پیاده بیایم تا حسینیه ارشاد. خودرو را آنجا پارک کرده بودم چون داخل طرح ترافیک نمی شد بیایم. عجب اشتباهی ! هوا به شدت گرم بود. گویی تابستان دوباره آغاز شده! خدا بخیر بگذراند. فکر می الان اهواز چه خبر است از گرما؟ خاطرم هست مرداد که اهواز بودم بعد از گرفتن یک دوش، و قدم زدن چند دقیقه ای در هوای آزاد، به سرعت موهای سرم خشک می شد و نیازی به سشوار نبود. یادش بخیر. چه روزهای قشنگی بود..

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1633
  • مطالب مشابه: گرما تمام می شود؟!
  • کلمات کلیدی: هفته ,نبود ,داشتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یک: هفته ای که گذشت هم گرم بود و هم پرکار. تمرکز فراوان روی سایت دانشکده و تغییرات محتوایی و ساختاری آن که باید انجام می شد و حس به آقای رحمانی برای انجام تغییرات ضروری فشار آوردم. تقریبا تمام هفته روی سایت کار کردیم و هنوز هم کار دارد. واقعاً نگاه یک کتابدار یا یک آی تی من به سایت فرق دارد و سعی داریم با نگاه کتابدارانه وب سایت را سازماندهی کنیم. دو: کارگاه آتش نشانی، سلسله سخنرانی هایی در آمفی تئاتر آتش نشانی سر خیابان میمنت داشتیم، نزدیک میدان . اول زین العابدینی، بعد عرفان منش و آ سر هم بنده. البته خیلی دیر رسیدم چون دو بار وجی ها را اشتباه رفتم و مجبور شدم دو بار کامل اتوبان یادگار را از شمال تا جنوب طی کنم! ولی نشست های خوبی بود و ایده های خوبی برای کارهای بعدی در جاهای مختلف داد. سه: های سینمایی. چند هفته ای است که ها سانس آ موزه سینما را تجربه می کنیم. های خوبی روی اکران شده. فکر میکنم حتماً یک کتابدار باید با دیدن این ها بیشتر با جامعه اش ارتباط برقرار کند. چهار: امروز روی کارهای اداری گروه و نیز یک مقاله جدید حوزه آرشیوی کار . چیزهای تازه ای به ذهنم رسید و در حال مطالعه بیشتر روی این حوزه موضوعی هستم. پنج: کم کم باید به فکر سرفصل و جزئیات ترم آینده باشم. ترم سنگینی در پیش است. مخصوصا اینکه عمده کلاسهایم افتاده روز چهارشنبه! باید انرژی داشته باشم چون برنامه های مختلفی در ذهن دارم!

اطلاعات

هفته ای یک بار می رویم ورزش! قبلاً ساعت 5 تا هفت است می رفتم و هم ورزش بود و هم در خستگی ولی مدتی هست که شنبه ها با همکاران به ورزش مفرح فوتبال می پردازیم. البته به دلیل علاقه ای که به خطوط دفاعی دارم معمولا یا در دروازه هستم یا م ع! ولی این بار ضربه مهاجم حریف چشمم را نشانه کرد و عینکم را متلاشی نمود. با این وجود به بازی ادامه دادم. ولی عواقبش دامن گیرم شد. دو روز است نرفته ام چون چشمم کبود شده و ورم کرده است و هر ی نداند فکر میکند عجب دعوایی کرده و کتکی خورده ام! به هرحال، این دو روز را استراحت تا ورم چشمم بخوابد و دردش کمتر شود. همه 30 سالگی کفشها را آویزان می کنند و ما تازه 35 سالگی یادمان افتاده فوتمالیست شویم به قول بی بی مجید! خوشبختانه پروپوزال سه نفر از دانشجویان نیز تصویب شد و جریمه هم نمی شوند. انشاله از شنبه هم کلاسها شروع می شود. باید دید ترم جدید چگونه خواهد بود و دانشجویان جدید چگونه اند؟!

اطلاعات

تابستان امسال، دو سه روزی فرصت شد به نایین برویم. به مناسبت سالگرد درگذشت مادربزرگ مهربان خاندان که خیلی عارفانه به رحمت خدا پیوست. تصمیم گرفتیم با وسیله شخصی به نایین برویم. نخستین بار بود که مسیر نایین را با خودرو می رفتم. ساعت شش و نیم صبح از تهران حرکت کردیم. جاده کویری و هوا گرم بود. هفت ساعت تا نایین فاصله داشتیم و تلاش کردیم از مسیر لذت ببریم. در جایی در اردستان توقف کردیم و از جوی آب خنکی که در دل کویر بود کامیاب شدیم. خیلی تلاش در این جاده کویری ولی زیبا، خوابم نبرد! به هرحال صحیح و سالم به مقصد رسیدیم.بر خلاف ظاهر قضیه که به نظر میرسد باید هوا گرم باشد، نسیم خنکی در شهر می وزید. طی چند روز اقامت در نایین افزون بر دیدار با نزدیکان، از برخی اماکن تاریخی نایین نیز دیدن کردیم. البته قبلا نارنج قلعه، مسجد جامع و بازار و ح های معروف نظیر معصوم خانی را دیده بودیم. این بار کتابخانه عمومی نایین را دیدیم. شاید در حد جمعیت شهر کفایت می کرد ولی خب به هر حال انتظار می رفت فعالیتهای جذابانه تری برای بازاری و جلب مخاطب انجام شود. به لطف یکی از نزدیکان با مکانی به اسم قنات ریگاره آشنا شدیم. قدمت آن به دوره پیش از بر می گردد. این قنات حدود صد متر زیر زمین بود. در ای از نقاط قنات، باید ح پا مرغی حرکت میکردیم چون سقف بسیار کوتاه بود. اگر میراث فرهنگی نسبت به نصب چراغهای برق درون قنات اقدام نکرده بود قطعاً رفتن به آنجا ناممکن بود. به آ قنات رسیدیم و کمی از آب آن نوشیدم. خنک، گوارا ولی کمی شور بود. خواستیم ادامه بدهیم که گفتند به دلیل سستی دیواره ها امکان ریزش آن وجود دارد. مکان بسیار جالبی بود. حتی خیلی از نزدیکان از چنین مکانی خبر نداشتند.به هرحال بعد از گذشت مراسم سال گرد درگذشت مادربزرگ خاندان بازگشتیم. سفر کوتاه ولی خوبی بود. خیلی دوست داشتم کتابفروشی رسول زمانی را ببینم که چند سال پیش میزبان زنده یاد ایرج افشار بود ولی دیگر نشد. دیدارها پرحجم و بسیار فشرده بود!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1636
  • مطالب مشابه: تابستانی در نایین
  • کلمات کلیدی: نایین ,قنات ,خیلی ,کردیم ,جاده کویری ,درگذشت مادربزرگ ,نایین برویم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یک سال پیش در چنین مواقعی، کار ترجمه و ویرایش کتاب اشتراک جهانی منابع نوشته لیندا فردری ن، مارگارت بین و هیدی نانس به پایان رسید و جهت داوری در اختیار حافظیان رضوی و نیز دوستان عزیزم آقایان زین العابدینی و عرفان منش قرار گرفت. ایشان کتاب را بسیار دقیق خوانده و نکات ارزنده ای را مطرح د. این کتاب را انتشارات شهید بهشتی منتشر کرد. خانم فرشیده فتحی و آقای علیرضا گلشنی همکار این کتاب بودند. اولین تجربه کار پژوهشی با دانشجویان غیر رشته علم اطلاعات و دانش شناسی بود. محتوای کتاب برایشان جالب بود. به هرحال این هم یک مدل تجربه علمی محسوب می شود. امیدوارم کتاب مورد استفاده مخاطبان قرار گیرد.

اطلاعات

نزدیک به یک ماه بود نمی توانستم یادداشت بنویسم. چون پرشین بلاگ مشکل فنی پیدا کرده بود و خوشبختانه این مشکل حل شده. چند روزی هست که امتحانات به پایان رسیده و با انبوهی از برگه ها مواجه بودم. تصحیح اوراق به اتمام رسید و منتظرم دانشجویان پروژه های خود را تحویل بدهند تا نمراتشان کامل شود. هفته پیش فرصتی شد تا سری به شیراز بزنم و تعطیلات را در منزل پدری سر کنم. ولی این قضیه مصادف شد با درگذشت یکی از بزرگان فامیل و بعد ز 25 سال خیلی از اقوام را دیدم! آن بنده خدا تا وقتی زنده بود ی سراغش نمی رفت و حالا که دستش از دنیا کوتاه شده یکباره همه پیدایشان شد! رسم غریبی است واقعا. کم خو های اخیر و پرواز فشرده، خسته ام کرده بود. دیروز در یک عالم کار داشتم و از طرفی هم گیج و خسته! ولی به همه کارهای برنامه ریزی شده ام رسیدم. امروز هم جلسه ای با یکی از دانشجویان داشتم. استرس روز دفاع را دارد. اسلایدها را با هم چک کردیم و مواردی را که باید مطرح کند درباره اش صحبت کردیم. از دیروز کارهای مربوط به انجمن را رتق و فتق می کنم با هماهنگی خانم یوسفی در دفتر انجمن. صورت جلسه ها را تنظیم میکنیم و برای کارگاه دوشنبه برنامه می ریزیم ولی به هرحال بر ع کمیته های دیگر کمیته ما و دبیرخانه انجمن کمتر دیده می شود! البته مهم نیست. مهم کار داوطلبانه است که انگار از آن ج ناپذیریم حتی در منزل! با آرموک هم برای چند وبینار برنامه ریزی کرده ایم که امیدوارم استقبال بشود. روزهای گرم و پرکاری در پیش است.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1638
  • مطالب مشابه: روزهایت سرشار از تلاش باد
  • کلمات کلیدی: انجمن ,برنامه ,کرده ,برنامه ریزی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
طنز روزگار این است که وقتی قانون را رعایت کنی متهم میشوی عقده ای هستی! وقتی قصد دارم از سمت اختیاریه به سوی منزل حرکت کنم ترجیح میدهم مدتی در ترافیک دیباجی جنوبی باشم و از کوچه اصلی وارد کوچه خودمان بشوم و به اصطلاح مسیر را خلاف و ورود ممنوع نیایم. ولی بارها شده خودروهایی این مسیر را خلاف وارد می شوند و بعد طلبکارانه میخواهند کنار بروی! چند باری کدخدامنشانه این کار را کرده ام ولی این بار دیگر کوتاه نیامدم. علی رغم اینکه چراغهای جلوی خودرو را خاموش تا فرد خلافکار اذیت نشود او گستاخانه نوربالا زد و گفت عقده ای! البته من هم فقط به این تویوتا سوار گفتم بی تربیت خلافکار! نمیدانم قانونمند بودن جرم است یا خلاف وارد شدن و عذرخواهی ن ؟! فکر میکنم کتابخانه ها و کتابداران باید روی این مورد هم کار کنند. تربیت آدمهای بی تربیت و انی که به هر دلیلی، کوچکترین و بدیهی ترین اصول قانونی را له می کنند و حق شهروندی یکدیگر را نقض میکنند. آموزش رعایت حقوق یکدیگر باید از جمله وظایف کتابخانه های عمومی ما باشد. شاید توانستیم این تعداد از مردم را به راه صواب بکشانیم.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1639
  • مطالب مشابه: قانومند عقده ای
  • کلمات کلیدی: تربیت ,خلاف ,عقده ,خلاف وارد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خیلی وقت است ذهنم به این مساله مشغولیت دارد که چرا دانشجویان اینقدر کم از کتابخانه استفاده می کنند؟ پاسخ قطعی را برای این سوال نمی یافتم. از دانشجویانم خواستم که کمک کنند و نظراتشان را بگویند. هر ی نظرات خود را گفت و انصافا خوب و عالی تحلیل می د. یکی از دانشجویان دوره مجازی به نام خانم قدسی به صورت شخصی پیامی را فرستاد که میخواهم آن پیام را با شما قسمت کنم. پیام ایشان بدون دخل و تصرف به این شرح است: من روزهای اول که کتابخانه ملی اومدم خواجه نصیر محیط با ملی مراجعه کننده خیلی فرق داشت اونجا کتابدار مرجع بودم اینجا باید از صفر یه کتابخانه رو درست می .
اولش قدسی جدی و رسمی بودم و فقط سفارش و درخواست تجهیزات میدادم و با دانشجوها مثل اقایون برخورد می . یاد دوران دانشجوی خودم افتادم که از کتابخانه دانشکده متنفر بودم بخاطر برخورد کتابدار.دیگه با دانشجو دوست شدم جوری که اگه یکیشون دو هفته نمی اومد نگرانش میشم .نمایشگاه با تیم دانشجوها میرم ید،انقلاب با دانشجوها میرم تیم ثابت ندارم با همه سعی دوست باشم. در ابدارخونه کتابخانه همیشه بازه یه وقتایی کافه کتاب دارم بیشتر چای. هر مشکلی داشته باشن میان پیشم با اینکه کتابخانه ا دانشکدس کتابم نخوان میان فقط سر بزنن. ازتمیزی کتابخانه همیشه تعریف می کنن مراسم دانشجویی باشه تو جشنهاشون کمکشون می کنم. مثل صندوق امانت هستم براشون چیزی قرار ی بگیره ازشون به من می سپرن. شاید همکارام باشن بگن مگه خدماتیم. کتاب بخوان تا از امانت برگرد زنگ می زنم بهشون کت که می خواستید برگشته.
خلاصه فقط با مهربونی وحس مسولیت به کارا و اینکه ببین هر روز تو کار داری خلاقیت به ج میدی مشتاق میشن. وقتی می بینن کتابهای رشته اونها رو بهتر خودشون میشناسم علاقه مند میشن بیان قدمی بزنن تو مخزن. یه روزهای توکتابخانه هوافضا پخش می کنم. خودمو همیشه باهاشون دانشجو دیدم. اول به خودم حس خوب میده. اینا رو خدا می دونه نگفتم از خودم تعریف کرده باشم فقط محیط یا کتاب به روز مهم نیست باید خود کتابدار عاشق محیط کارش باشه باقیش هر روز خوب پیش میره.

اطلاعات

پرنده ای هست که نمی دانم اسمش چیست. هر چقدر تلاش ببینمش نشد. در باغ روبروی منزلمان هست انگار. فقط هم صبحها می خواند. درست زمانی که اذان صبح را می گویند آن هم به صدا می اید و گویی تسبیح پروردگار را میکند و به هشدار می دهد صبح را طوری شروع کنید که شب آسوده وجدانی داشته باشید و راحت سر بر بالین بگذارید.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1751
  • مطالب مشابه: پرنده سحری
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته ای که گذشت تقریبا هفته آ کلاسها بود. این هفته، یک کلاس جبرانی و تمرین برای درس اس پی اس اس داشتم. این کلاس خیلی سنگین بود برای این ترم. به خاطر اینکه هم تعداد دانشجویان زیاد بود و هم خوشبختانه و ماشاله خیلی اهل سوال بودند. خیلی خوشم می آید که دانشجویان انقدر پیگیر مطالب هستند و هر جلسه سوال می کنند و همین کمک میکند که کلاس فعال و پویا باشد. ولی یک چالشی هم داشت که گاهی از جمع 28 نفر یک دفعه 20 نفر سوال داشتند و باید به همه شان می رسیدی. ولی در کل از این کلاس خیلی راضی بودم چون دانشجویان خیلی باهوشی بودند. از طرفی این هفته دانشجویان خودمان را برای درس مدیریت اسناد بردم به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران. در آنجا خانم میری مسئول کتابخانه درباره سازماندهی ع ها صحبت د و اینکه چطور آرشیو را در این مرکز ایجاد و سازماندهی د. بازدیدی هم از موزه آنجا کردیم. بازدید از این مرکز مرا یاد روزهای دانشجویی می انداخت که چقدر می آمدم نزد آقای فراستی برای کارهای مشاوره تز ی ام. تمام مسیر خیابان فرشته را پیاده می آمدم پایین و بر میگشتم و بعد سوار اتوبوسهای میدان تجریش-انقلاب می شدم و از خنکی هوای بیرون اتوبوس، نفسی می کشیدم و به روزهای مبهم آینده فکر می . آن زمان هنوز اتوبوسهای بی آر تی راه اندازی نشده بودند و این اتوبوس همه جا نگه می داشت! القصه. هم از دانشجوها آزمون اس پی اس اس گرفتم. خیلی کار سختی بود. از ساعت 13 شروع شد و ساعت 18 به پایان رسید! چهارشنبه هم از صبح یک گرفتاری اداری داشتم و تا ساعت 12 بیرون از بودم ولی ساعت 14 به کتابخانه مرکزی رفتم برای شرکت در یک نشست که میزبانش خودمان بودیم. نشست فعال سازی کتابخانه های زندان با حضور آقای درودگر و خانم اخوت. هر دو درباره چالشهای کتابخانه های زندان صحبت می د ولی خانم اخوت، تجربه ای سخت تر داشت و آن راه اندازی کتابخانه در ندامتگاههای نوجوانان در نقاط محروم و دوردست کشور بود. سخنرانی ایشان به صورت ارائه ع های مستند سفرهایش به نقاط مرزی کشور برای راه اندازی کتابخانه در زندانهای آن مناطق بود. تجربه ای بود سخت گرانبها و صحبتهایشان بسیار شیرین بود. ایشان میگفت که در آن کتابخانه ها برای بچه ها شاهنامه خوانی هم می کرده و سعی می کرده طوری قسمت به قسمت شاهنامه را بخواند که آن بچه ها برای شنیدن ادامه ماجرا یا به کتاب شاهنامه مراجعه کنند یا تمرین بردباری داشته باشند و صبر کنند جلسه بعدی ماجرا را بشنوند. خانم اخوت، ماجرای جالبی را هم به نقل از یکی از انشان تعریف کرد. ایشان می گفت کتاب برای ماست ما برای کتاب نیستیم. کتاب باید کتاب شیرین کن هم داشته باشد. یعنی ی که بتواند کتاب را با حلاوت خاصی برای دیگران تعریف کند و خودش طعم شیرینی کتاب را چشیده باشد. آن روز خانم سالمی زحمت میزبانی و مدیریت جلسه را کشید و خیلی از ایشان ممنونم. عرفان منش هم آن روز آمده بود تهران. ده دقیقه ای با هم اختلاط کردیم. زیاد را ندیدم چون بعدش رفتند علوم پزشکی زنجان. بعد از نشست، برگشتم اتاقم و مشغول کارهایم شدم. باید فرم مخصوص گرنت را تکمیل می . میخواستم راجع به کار آقای رحمانی صحبت کنم که فرصت نشد. آ هفته هم به امورات رسیدگی به خانواده و رتق و فتق کارهای عقب افتاده خانه گذشت. تابستان گرم، کم کم خودنمایی میکند!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1749
  • مطالب مشابه: کتاب شیرین کن
  • کلمات کلیدی: کتاب ,خیلی ,کتابخانه ,خانم ,دانشجویان ,ایشان ,کتاب شیرین ,اندازی کتابخانه ,خانم اخوت، ,کلاس خیلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته پیش که نشستی در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران داشتیم از بین جمع می دیدم که آقایی مسن، با دقت به حرفها گوش میدهد و گاهی یادداشتی می نویسد. اواسط صحبتها آمد جلو و برگه ای را جلویم گذاشت و رفت. من این نوشته ایشان را با شما قسمت می کنم که به نظرم جالب آمد. ((فن در زبان عربی به معنی هنر است و عربی است که معادل آن هنرآوری است. فناوری را شما معادل تکنولوژی ذکر کردید. تکنولوژی یعنی استفاده از دانش علمی به منظور بهتر کوششهای عملی. مثلا اگر میخواهید میخی را در دیوار فرو کنید با استفاده از دانش عملی، دریل را اختراع میکنید. بنابراین صحیح این است که فن آوری را بهتر کوشایی یا بهتر انجامی نام ببرید.)) البته چون ایشان رفته بودند دیگر فرصت بحث بر سر ریشه واژه تکنولوژی که اساساً یک واژه یونانی است و کاربردهای مختلف و مصوب شدن معادلش نبود. به هرحال این هم نظری از مخاطبان آن روز بود دیگر.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1748
  • مطالب مشابه: مفهوم فن
  • کلمات کلیدی: تکنولوژی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ها که کلاس اس پی اس اس دارم واقعا انرژی زیادی می گذارم. چون کار عملی است و باید سوالاتی را برای دانشجوها آماده کنم یا مطالب کلاسی را حاضر کنم. یا اینکه در کلاس به تک تک بچه ها سر بزنم و اشکالاتشان را رفع کنم. خلاصه بعد از کلاس حس خسته و لهیده می شوم! امروز اما اتفاق جالبی در کلاس افتاد. در حین صحبت دیدم صدای ای می آید و دیدم یکی از دانشجوها پسر کوجولویش را آورده و او دارد با خودش صحبت میکند و بازی میکند. بلند گفتم به به دانشجوی کوچولوی ما! خوش آمدی! دیدم چهره اش خیلی خسته است! گفتم خسته ته؟! گفت آره! حوصله م سررفت! بعد کمی نگاهم کرد و امد سمتم و گفتم این که دستته ریموته؟ گفتم بله! گفت میشه ببینم؟! گفتم بفرمایید. گرفت و نگاهی کرد و گفت خیلی باحال بود!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1747
  • مطالب مشابه: خیلی باحال
  • کلمات کلیدی: گفتم ,کلاس ,خیلی ,خسته ,خیلی باحال
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هفته قبل بعد از فوتبال هفتگی احساس درد عجیبی در انگشتهای دست راستم می . به خاطر ضربه محکمی بود که بر اثر شوت توپ به دستانم خورده بود. همیشه سعی میکنم در دروازه خودم را به خطر نیندازم و برای گرفتن توپ ریسک نمیکنم چون بازی فقط دوستانه است ولی این بار توپ تصادفا برخورد کرد و باعث شد ورم وحشتناکی د و کبود بشود. تقریبا یک هفته دستم را بسته بودم و عملا با دست راست کاری نمیشد انجام داد. یکی دو روزی را زود می آمدم منزل تا هم به دستم استراحت بدهم و هم همسرم بتواند برود روی تزش کار کند. بنابراین باید مراقب ملیکا فسقلی هم می بودم. زوایای بسیار پیچیده و پنهان دارد و هر لحظه یک چیزی را کشف میکند و سعی دارد به همه نمایشش بدهد! مثل هفته پیش که وسط کارم در حین نگارش یک مطلب خیز به سمت کاغذهایم آمد و تا آمدم به خودم بجنبم از زیر دستم کشید و مچاله اش کرد و بعد برد به سمت دهانش که بخوردش! جلویش را نگرفته بودم بلانسبت خودش و شما مثل یک بزبزی کاغذ را میخورد! خلاصه اثری ازش باقی نگذاشت فسقلی. این روزها هم خیلی هوا عالیست. بارانهای زیبای بهاری و شدید که هوا را لطیف و روح را نوازش می کند. مثل همین امروز صبح که بارانی بسیار زیبا در تهران بارید و الان از پنجره اتاقم قله دماوند پیداست. به خاطر پاکی بسیار زیاد هوا. دوست ندارم این هفته ها هفته های آ باشد. تازه زندگی لذت بخش شده... باید برای این هفته برنامه ریزی ترم آینده را انجام بدهم. کار سختی هست ولی به هرحال جزوکارهای معمول گروه باید باشد. ترم بعدی دو ورودی داریم و خیالمان از بابت تکمیل واحدها راحت است. امروز باید با افراد مورد نظر ترم دیگر صحبت و روزها را مشخص کنم. راستی هفته پیش پنجشنبه به قم رفتم برای یک کارگاه آموزشی که با مشارکت انجمن کتابداری شاخه قم و بنیاد نخبگان استان قم برگزار شد. راننده ساعت شش و نیم آمد دنبالم و حدود ساعت یک ربع به نه به قم رسیدیم. راننده بسیار خوش مشربی بود و کار بلد. کارگاه به خوبی برگزار شد و پرسش و پاسخهای خوبی هم با مخاطبان داشتیم. بعد از کارگاه، با آقای محمدی به حرم حضرت معصومه (س) رفتیم برای و زیارت. حرم خلوت بود و موفق شدیم با فراغ بال زیارت کنیم. بلافاصله بعد از زیارت به کتابخانه آیت ا...بروجردی برای بازدید رفتیم. با آقای رهنورد رییس این کتابخانه دیداری داشتیم که درباره کتابخانه شان توضیح دادند. دیدار از این کتابخانه برایم خیلی ارزشمند بود. مخصوصا اسناد آرشیوی این کتابخانه. از ع های قدیمی آیت ا..بگیرید تا سندهای شخصی و دفاتر ثبت وجوهات شرعی، کتابهای اه و خیلی موارد دیگر. برای ایجاد و سازماندهی کتابخانه خیلی زحمت کشیده شده بود. به نظرم میاید که دانشجویان و اساتید رشته حتما باید این کتابخانه را ببینند. شاید از طرف انجمن یا ادکا یک تور بازدید از این کتابخانه گذاشتیم. اتحاد و یکپارچگی کتابخانه های قم برایم جالب بود و نیز استقبالی که از این کتابخانه ها میشد. مثلا آن روز ساعت 4 عصر، سالن مطالعه پژوهشگران این کتابخانه که از آن بازدید کردیم خیلی شلوغ بود. یک قسمت دیگر که نظرم را جلب کرد آرشیو کتابهای درسی بود که توسط حاج محمود رمضانی با خون دل جمع اوری شده بود. خیلی ارزشمند است این کار. جان میدهد برای پژوهشهای سندی و آرشیوی. ساعت چهار با دوستان خداحافظی کردیم و به سمت تهران برگشتیم. مسیر اتوبان خلوت و هوا عالی بود. لیکن ورودی تهران بسیار شلوع بود و از اتوبان یادگار به سمت دیباجی رفتیم. ساعت 5 و نیم خسته و کوفته رسیدم منزل! آ هفته هم با دوستانمان در منزل جمع بودیم و بحثهای خوبی داشتیم. روز شنبه جلسه کاربردی خوبی در وزارت علوم بود که به موقع رسیدم. کلا روز شنبه خیلی شلوغ و پرکار بود. از وزارت علوم به شورای دانشکده و از شورای دانشکده به نمایشگاه رفتم. حدود 40 دقیقه طول کشید با خودرو از ولنجک برسم به شهر آفتاب. هنوز تا زمان برگزاری نشستمان وقت زیادی بود. به باجه بانک شهر رفتیم و بن کارتمان را که برای اهل قلم بود گرفتیم. از آنجا هم به سرای اهل قلم رفتیم که کم کم زمان شروع شدن نشستمان بود. زین العابدینی هم رسید و نشست فناوری های همراه در کتابخانه ها را شروع کردیم. به نظرم نشست خیلی خوبی بود و بحثهای جدید شد. هر چند بیشتر مخاطبان ما خبرنگاران بودند! بعد از نشست به غرفه ادکا در بخش رسانه های دیجیتال رفتیم که به طور مشترک با پیام حنان غرفه داشتند و از آنجا به غرفه های نشر کتابدار و چاپار سری زدیم. کتابهای جدید را از آنجا گرفتیم. اقای محسنی نشر کتابدار از وضعیت کتاب نخوانی و تیراژ پایین گلایه داشت و تاکید کرد حتماً روی کتابها نقد داشته باشیم. حس خسته شده بودیم و کم کم ساعت شش و نیم برگشتیم منزل. فضای نمایشگاه کتاب را همیشه دوست دارم. همین که یک رویداد فرهنگی است که ده روز کتاب در اوج تیترهای خبری قرار می گیرد و مردم به هر بهانه ای هم شده به نمایشگاه می آیند برایم جذاب است. بهترین مکان برای هم افزایی اهل قلم و مردم و پیوندی دوباره یا یار مهربان و دانا و خوش بیان!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1746
  • مطالب مشابه: و حالا نمایشگاه سی ام
  • کلمات کلیدی: کتابخانه ,خیلی ,هفته ,رفتیم ,ساعت ,خوبی ,شورای دانشکده ,وزارت علوم ,خیلی شلوغ ,خیلی ارزشمند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از دیروز هوای تهران بارانی شده. باران زیبا و بهاری و با برکت. هوا هم سردتر شده. شش تا هشت درجه سردتر از روز قبل. روز اول کاری بعد از تعطیلات نوروزی همه آمده بودند جز دانشجوها. تک و توک می توانستی دانشجویی ببینی. بسم الله گفتم و وارد اتاقم شدم. خب همه چیز مثل قبل هست! مثل روز 28 اسفند! 15 روز قبل! رایانه را روشن . از خاموش بودن چراغ مانیتور فهمیدم مشکلی هست! مثل اینکه مانیتور رسماَ به مرخصی همیشگی رفته و دیگر کار نمیکند. کارهایم را بردم در سایت دانشکده انجام بدهم. چک نامه های اداری و دیگر کارها. ساعت هفت و نیم برای صبحانه کاری سال جدید به سالن طبقه دوم رفتیم. بیشتر همکاران آمده بودند. آقای مظاهری رئیس دانشکده سال جدید را تبریک گفتند و آرزو د که سال جدید پر از سلامتی و آرامش باشد و پرتلاش تر و با انگیزه تر باشیم. حوالی ساعت یازده به سالن ابوریحان رفتم. دید و بازدید نوروزی و هیات رئیسه. تا ساعت یک آنجا بودم و با همکاران خوش و بش می کردیم. باران هنوز شدید می بارید. حدود ساعت 3 رفتم منزل. کمی ید داشتیم که از بازار تره بار اختیاریه تهیه . ملیکا کوچولو هنوز خواب بود. دقایقی بعد بیدار شد و لبخند قشنگش خستگی را از تنم به در کرد. ولی شب به زحمت خو د با هزار ترفند خواباندمش! شبف وسائل سفر هند را نهایی . اولین بار هست بدون همسرم به همچین سفری می روم. برایم تلخ و سخت است. روز بعد در کارهای شخصی و اداری ام را انجام دادم و حدود ساعت دو و نیم به سمت فرودگاه حرکت . خیابان ها خلوت بودند. من هم آهسته می رفتم عجله ای نداشتم. از مسیر خلوت و بعد سرسبز اتوبان قم و آفتاب نیمه گرم استفاده می . ساعت چهار و ده دقیقه رسدیم فرودگاه و تشریفات اداری مراحل پرواز انجام شد. به سالن ترانزیت رفتم و مشغول مطالعه شدم. مادری در آن جا برای دخترش دیکته می گفت برایم جالب بود. سالن ترانزیت خلوت بود و فقط چند تا خانم میانسال چینی که داشتند با ورق هایی بازی می د سالن را روی سرشان گذاشته بودند. گویا یکی شان جر زده بود و بقیه شاکی بودند! نمیدانم! کم کم نوبت پرواز ما شد. صندلی شماره 28 کنار پنجره. تا دهلی سه ساعت پرواز بود. هواپیما نزدیک به بیست دقیقه روی آسمان دهلی چرخید تا فرودگاه خلوت شود و بتواند بنشیند. باران شدیدی می آمد و در آسمان صاعقه می زد. هر لحظه منتظر بودم یکی از این صاعقه ها به ما بخورد! هواپیما کجکی فرود آمد و به هرترتیبی بود در محل خودش توقف کرد. کارهای وارسی گذرنامه سریع انجام شد و چمدانم را از بار گرفتم و از گیت شماره شش طبق قرار قبیل پی کی جین خارج شدم. یک نفر ع مرا دستش گرفته بود و صدایم زد. گویا راننده بود و دنبالم آمده بود. هوا خنک بود و باران می بارید. به پارکینگ فرودگاه رفتیم و سوار سوزوکی شیکی شدیم. در راه هرچی از راننده می پرسیدم منگ جوابم می داد. آ سر بنده خدا گفت نو انگلیش! دیگر تا مقصد چیزی نگفتم. بوق های الکی و ممتد کلافه کننده بود. سگها را می دیدم که در خیابان جولان می دهند و یاد دو سال پیش افتادم. بالا ه ساعت سه صبح رسیدیم به مهمانسرا. مسئول پذیرش خواب بود و با خواب آلودگی کارهای پذیرش را انجام داد. آمدم به اتاقم و بعد از سد جوع مشغول نوشتن شدم. دو ساعتی وقت دارم بخوابم. فردا صبح برنامه مقدماتی همایش است و بعد ساعت 14 عازم چندیگر می شویم.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1735
  • مطالب مشابه: در راه دهلی
  • کلمات کلیدی: ساعت ,سالن ,انجام ,بودند ,فرودگاه ,باران ,سالن ترانزیت ,حدود ساعت ,آمده بودند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
نشد که نشد! نشد که بخوابم. دو هم اتاقی داشتم که اجازه ندادند. ییشان مارمولک یا بهتر بگویم یک سمندر بزرگ و دیگری یک زنبور قرمز! مجبور شدم بیدار بمانم تا ساعت هفت که وقت صبحانه بود.البته گویا در برنامه مهمانسرا یک چیزی به اسم tea bed بود که برایم ساعت هفت آوردند. کمی ته دلم را گرفت. نیم ساعت بعد به رستوران رفتم برای صرف صبحانه که شامل چای و تخم مرغ بود. حدود ساعت نه و نیم راننده آقای پی کی جین آمد که ما را به ieg که محل پیش نشست همایش بود ببرد. هنگام وج از مهمانسرا خانم زین لبیبه از اندونزی را دیدم و سلام و حال و احوال پرسی کردیم. احوال خانمم را پرسید. در محل پیش نشست با خانم مگنونی و همسرش که رییس انجمن کتابخانه های تخصصی بود آشنا شدم. نشست درباره تحولات درکتابخانه ها بود و از برنامه ریزی در کتابخانه ها و بهره گیری از وب معنایی در کتابخانه ها صحبت شد. بعد از سخنرانی های این نشست دو ساعته به قصد نهار رفتیم که شامل خورشتهای تند کلم و سیب زمینی-کمی برنج- نان و بعد هم بستنی بود. آنگاه از مهمانسرا چک اوت کردیم و با ماشین رهسپار چندیگر شدیم. در حالیکه چمدان ها روی سقف ماشین بسته شده بود. در راه با زین العابدینی و همسرشان و خانمها شرلی- زین و چن همسفر بودیم. مسیر طولانی و 5 ساعته بود و کم کم خسته و گرسنه بودیم! بالا ه حدود ساعت هشت شب رسیدیم به هاستل در موهالی رسیدیم. موسسه آی سر میزبان ما بود. این هتل بسیار فرق می کرد. تمیز- بزرگ و زیبا بود. بعد از شام باران شدیدی بارید و هوا بسیار زیبا و خنک شد. پیاده روی بعد از شام می چسبید. بعد از آن روز جهنمی در دهلی الان وضعیت خیلی خوب بود و آرامش بیشتری داشتیم. به اتاق برگشتم و تا نیمه های شب مشغول مطالعه و نوشتن بودم. حوالی ساعت سه بامداد بود که خو دم. باید می خو دم که به مراسم آغازین همایش برسم و آنجا سرحال باشم.

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1736
  • مطالب مشابه: دهلی به سمت چندیگر
  • کلمات کلیدی: ساعت ,نشست ,کتابخانه ,مهمانسرا ,حدود ساعت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
صبح زود بعد از ، به بیرون رفتم برای ورزش. هوا بسیار عالی بود. برای اینکه سگها مزاحمتی ایجاد نکنند چند تکه نان همراه خودم بردم. در هوای مطبوع صبحگاهی دویدم و نرمش . سگی به من نزدیک شد نان را برایش انداختم و مشغول خوردن شد. کمی بعد سگ دیگری آمد و با نشان دادن دندانشهایش به من فهماند که بزنم به چاک! آرام و بی صدا از کنارشان رد شدم. گنگولی هم مشغول ورزش بود. حال و احوالی کردیم و بعد برگشتم اتاقم. دوشی گرفتم و خو دم. بیدار که شدم وقت صبحانه گذشته بود! سریع حاضر شدم و رفتم به سمت محل کنفرانس. یک مینی بوس برای اینکار در نظر گرفته بودند. مارک و مگنونی هم با ما آمدند. در محل کنفرانس، ثبت نام انجام شد و یک کوله پشتی و گردن آویزی که اسم ما روی آن درج شده بود دریافت کردیم. وارد سالن شدیم. میز اعضای پنل را با گلهای زیبا تزیین کرده بودند. کم کم مسئولان همایش و سخنرانان افتتاحیه آمدند. مراسم با روشن شمع و آیین مذهبی هندوها آغاز شد و بعد سخنرانی های علمی. رئیس همایش، جین و بعد مگنونی و بعد هم مارک. بحثها راجع به برنامه ریزی در کتابخانه ها و شکل دادن آینده و نیز به کار وب معنایی در فضای بازی اطلاعات. در هر پنل سه سخنران مدعو صحبت می د و بعد ده سخنرانی ارائه می شد. هر سخنران مدعو بیست دقیقه وقت داشت و کل سخنرانی های دیگر هر کدام هفت دقیقه. یک تایمر هم روی سن بود که ثانیه شمار مع داشت و سر پایان زمان سخنرانی باید ارائه تمام می شد. در کل نظم و قاعده خوبی بر کنفرانس حاکم بود. به شدت گرسنه بودم و ناهار را که شامل برنج و خورشتهای تند و فلفلی بود بلعیدم. ارائه های عصر ل کننده بود ولی به هرحال جالب بود که اکثرا راجع به مسائل جدید رشته صحبت می د. شب خسته به محل اقامت برگشتیم و منتظر شدیم شام بزرگ که شامل غذایی به اسم منچوری یک نوع کوفته و جوجه کباب بود به ما بدهند! بعد از شام پیاده روی مبسوطی کردیم. ساعت یازده شب بود که به اتاقم رفتم. خدای من! لپ تابم بالا نمی آید. ویندوزش مشکل دارد. دو ساعتی با آن کلنجار رفتم که درست شود که شد. از ظهر از منزل خبری نداشتم. مثل اینکه اینترنت آنها قطع بود. دمغ و ل خو دم. این هم از روز اول همایش...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1737
  • مطالب مشابه: روز اول همایش در چندیگر
  • کلمات کلیدی: ,سخنرانی ,ارائه ,همایش ,کردیم ,سخنران مدعو , مگنونی , مارک
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز دیگر ل بودم و کمی هم معده ام درد میکرد. بنابراین برای ورزش به بیرون نرفتم و صبحانه هم ترجیح دادم حلوا ارده ای را بخورم که با خودم آورده بودم. زین العابدینی امروز ارائه داشت و بنابراین با هم به سالن همایش رفتیم. قبل از شروع سخنرانی از ایشان و بقیه اعضای پنل با دسته گلی تقدیر شد. سخنرانی خوبی را راجع به ار دی ای ارائه کرد که مورد استقبال حاضران واقع شد. خانم یون ا زچین هم سخنرانی جالبی را راجع اثربخشی مجلات کتابداری در سپردنگاهها بر اساس شاخص های علم سنجی ارائه کرد. لیکن به قول خودش در یک جمع لیسنینگش ضعیف بود و گفت بعدا با انی که سوال دارند به صورت رو در رو صحبت خواهد کرد. ماراتن ارائه ها قبل از ناهار تمام شد ودر موقع استراحت بین دو نشست تصمیم گرفتیم کمی در شهر گردش کنیم. این شد که به هتل رفتیم و لباسی عوض کردیم و با ماشینی که برایمان گرفته بودند به سکتور 17 شهر چندیگر رفتیم. شهر چندیگر بر خلاف دهلی بسیار تمیزتر و خوش آب و هواتر بود و خیابانهای عریض تری داشت. چندین میدان بزرگ در این شهر بود که هر قسمت شهر را به سکتورها یا بخشهایی تقسیم می کرد که فکر میکنم بالای 90 سکتور در این شهر بود. راننده ما را به سکتور 17 برد! جایی که اکثر مغازه ها برند بودند. آدیداس- ریبوک-میله- و...آقا پدرت خوب! اینجا کجاست ما آوردی؟! اصلا نمیشود به جنسها نگاه کرد! خلاصه در گشت و گذار یک کتابفروشی پیدا کردیم و آنجا برای ملیکا کوچولو چند کتاب آموزش زبان انگلیسی مناسب سنش یدم به 175 روپیه. و همسرشان هم از مغازه های دیگر یدهایی د و بعد رهسپار جایی شدیم که بتوانیم چیزی بخوریم. پیاده روی مبسوط و هوای شرجی گرسنه مان کرده بود. از یک ایستگاه اتوبوس رد شدیم که مملو از جمعیت بود و روی دیوارش نوشته بود اینجا مراقب جیبهای خود باشید! جالب اینجا بود که قیمت اجناس دستفروشی بر خلاف دهلی بسیار گران بود! نالان و گرسنه خود را به یک رستوران رس م و ساندویچی خوردیم. بعد از اینکه جان گرفتیم تصمیم بر این شد که برگردیم به . چون قرار بود عصر ما را به راکی گاردن ببرند. سر راه فروشگاهی دیدیم که مثل فروشگاههای زنجیره ای در ایران بود. کمی عود و چای از آنجا یدم و بعد یک ریکشا کرایه کردیم تا . ریکشا سواری لذتی داشت. با هر افتادن در چاله ها سرمان به سقف می خورد و دل و روده هایمان به هم می پیچید! راننده ریکشا مردی لاغراندام و سبزه رو و با دندانهایی به شدت پوسیده بود و چندباری مسیر را گم کرد تا بالا ه پیدا شد و مسیر 20 کیلومتری به سرانجام رسید. موقع ورود به نگهبانی اسم ما را در لیستش چک کرد و بعد گذاشت تا داخل شویم. موقعی که رسیدیم جماعت داشتند به سمت اتوبوس اعزامی به راکی گاردن می رفتند. سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس جالبی بود. اول اینکه بالای سر هر صندلی یک پنکه بود و بعد اینکه قسمت راننده کاملا جدا از بخش مسافران بود. اتاقکی مجزا که در مخصوص داشت. در طول راه با پسرکی که ا نام داشت صحبت می . از آب و هوا هند و ایران و میوه هایی که دو کشور دارند و این چیزها. باغ سنگی در منطقه ای خوش آب و هوا و نزدیک دریاچه ای زیبا بود. یک زمین گلف هم در مجاورت آن قرار داشت. بر خلاف تاج محل که بسیار شلوغ بود اینجا خیلی آرام و سرسبز بود. بلیط ورودی اش هم فکر میکنم 30 روپیه بود بر خلاف تاج محل که 750 روپیه بود. یک باغ شگفت انگیز ساخته شده از سنگ و اشیای سنگی و ش تنگی مثل لیوان یا بشقاب. اثری دست ساز بشر ولی خلاقانه. این باغ در سال 1957 ساخته شده و روزانه 5 هزار نفر از آن بازدید می کنند. رفتن به این باغ فرصتی بود تا با بقیه شرکت کنندگان کنفرانس آشنا شویم. آنها خیلی مایل بودند با ما صحبت کنند یا ع یادگاری بگیرند. شاید به خاطر فرهنگ دو کشور بوده است. حوالی ساعت هشت بود که به هتل برگشتیم و بعد از کمی استراحت و شام به دعوت رئیس کتابخانه موسسه آی آی سر به این کتابخانه رفتیم. در ساعت 11 شب. من و زین العابدینی و یون تنها بازدیدکنندگان این کتابخانه در آن ساعت از شب بودیم! در ساعتی از شبانه روز که انتظار می رود همه مشغول استراحت باشند زنده بود. دانشجویان مشغول ورزش- قدم زدن و جنب و جوش بودند. محیط کاملا فعال و زنده. خانم ویساخی رئیس کتابخانه مشتاقانه برای ما راجع به کتابخانه توضیح میداد و صحبت میکرد. کتابخانه هشت طبقه بود و در هر طبقه ای دو اتاق بحث و جلسات برای دانشجویان و اساتید وجود داشت. هر طبقه را با رنگی تزیین کرده بودند و در بدو ورود به کتابخانه چند چیز خودنمایی میکرد. یکی خوشامد گویی و جملات قصار به انواع زبانهای رایج در هندوستان و جهان- دوم 5 قانون رانگاناتان-سوم نمایش تازه های کتابخانه در یک ال سی دی- چهارم مقالات منتشر شده اعضای کتابخانه... ادامه دارد...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1738
  • مطالب مشابه: باغی از سنگ
  • کلمات کلیدی: کتابخانه , ,بودند ,اتوبوس , ,صحبت ,رئیس کتابخانه ,راکی گاردن ,دهلی بسیار ,خلاف دهلی ,خانم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خانم همه طبقات کتابخانه را به ما نشان داد و گفت که کتابخانه تا ساعت دو صبح باز است و دانشجویان می توانند بیایند استفاده کنند. وقتی پرسیدیم که آیا واقعا از اتاقهای بحث استفاده می شود؟ جواب مثبت بود. در کتابخانه سعی شده بود از نور طبیعی استفاده شود تا انرژی هدر نرود. روی حفاظت از انرژی و نیز نگهداری محیط زیست خیلی کار کرده بودند و خیلی فرهنگ سازی شده بود. کتابخانه بسیار شکوهمند-بزرگ و شگفت انگیزی بود. این امر نشان میدهد که حتی در کشوری به ظاهر جهان سومی که البته از نظر زیرساختهای فناوری های ارتباطی بسیار توسعه یافته است کتابخانه به عنوان مکانی برای آموزش و پژوهش حرف نخست را دارد و هنوز به عنوان یک مکان مدیریت دانش مکتوب بشری ارزش و اعتبار دارد. ساعت دوازده بود که پیاده به سمت هتل بر می گشتیم. صدای طاووس ها هنوز می آمد. انگار این موجودات خواب و استراحت نداشتند. وقتی رسیدم هتل تازه مشغول تهیه اسلایدهایم شدم و حدود ساعت 4 صبح خو دم. ساعت شش صبح به بیرون از هتل رفتم و حس مشغول دویدن و ورزش شدم. میخواستم برای ارائه امروز تمرکز بگیرم. در راه اجتماع طاووس ها را می دیدم که با هم یا قدم می زدند یا پرواز می د. اولین بار بود که می دیدم طاووس پرواز هم می کند! آن هم با این جثه بزرگ! انگار در این گوشه از دنیا همه حیوانات با هم زندگی مسالمت آمیز دارند و حتی انسانها هم کاری به کارشان ندارند. بعد از ورزش به اتاقم رفتم و بعد از یک دوش صبحگاهی برای صرف صبحانه رفتم به رستوران. بعد از مدتها تخم مرغ آب پز خوردم. یک صبحانه حس . کم کم ا و مگنونی هم آمدند. بعد از صبحانه پیاده رفتم تا محل برگزاری همایش. هنوز نوبت من نشده بود. سخنرانی لبیبه بود درباره فناوری های جدید در کتابخانه ها. بعد از این سشن پذیرایی بود و بعد سخنرانی من. خودم را برای یک ارائه خوب حاضر . فکر میکنم سر ساعت مقرر یعنی 20 دقیقه تمام شد ولی فشار سنگینی را تحمل که بتوانم مطلبی را که هنوز اشراف رویش نداشتم ارائه کنم! بعد از سخنرانی به پنل رفتم تا ارائه دهندگان مقالات کار خود را ارائه کنند. یک ساعتی در پنل بودیم و خیلی از افراد هم نیامده بودند تا کارشان ارائه شود. یواشکی با پی کی جین درباره کول نت صحبت کردیم و قرار شد بعدا مفصل راجع به آن بحث کنیم. همه نشستها تمام شد و مورد خاصی هم نبود. رفتیم به سمت ناهار. بعد از ناهار مراسم تقدیر از حامیان همایش و نیز دست اندرکاران آن یعنی بخش دست و هورا بود که باید جوایزشان را اهدا می کردیم. یک جور قدرشناسی از زحمات افراد همایش. بعد از پایان همایش و گرفتن ع یادگاری به هتل رفتم تا وسائلم را جمع کنم از بیشتر رفقا خداحافظی . حدود ساعت دو و نیم بود که چک اوت و منتظر شدم ماشین بیاید دنبالم. ساعت سه بود که رسما با یک مینی کوپر کوچولو و سه مسافر دیگر عازم شدیم. چمدان را وسط گذاشتم و کوله پشتی را روی پایم. در طول راه چندین بار راننده جوان نگه می داشت و از مکانیکی ها چیزی می پرسید. وقتی پرس و جو فهمیدم که ای بابا! لوله سی ان جی ماشین اب است و می خواهد تعمیرش کند! ادامه دارد...

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1739
  • مطالب مشابه: هر ی طاووس خواهد...
  • کلمات کلیدی: ساعت ,ارائه ,کتابخانه ,همایش ,طاووس ,سخنرانی ,حدود ساعت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
توضیح: این یادداشت را برای یک جایی فرستاده بودم اما نمیدانم چرا منتشرش ن د. با توجه به اینکه دیگر بعید میدانم این کار را ند تصمیم گرفتم در وبلاگ شخصی ام قرارش بدهم بلکه شاید دیگران استفاده د: اسفند ماه همیشه ماهی است که در آن دیگر سال را تمام شده فرض می کنیم. همه چیز به سرعت می گذرد. گویی اغلب ما همه کارهایمان را در طول سال فراموش کردیم و در این یک ماه با سرعت هر چه تمام تر و شتاب وصف ناپذیری می دویم، می یم، دور می ریزیم تا به لحظه حول حالنا برسیم. همه چیز برای آن چند ثانیه تحویل سال و بعد، دوباره چرخه تکرار می شود. اگر اهل برنامه ریزی باشیم از ابتدای سال میدانیم در طول 365 روز باقی مانده چه می خواهیم. وگرنه دوباره همه کارها به اسفند ماه واگذار می شود و گویی قرار است کمر این ماه زیر بار دوندگی ها و فشار کارهای ما خم شود. شاید بسیاری از ما آنقدر درگیر امورات اداری، نظافت منزل، ید پوشاک نو و تنقلات نوروز باشیم که یک ماه به طور کامل بی خبر از کتابهایی هستیم که بی سروصدا در کنار هم در قفسه های کتابخانه نشسته اند. حاصل ساعتها فکر و کلنجار رفتن با واژه ها در قالب کتابهایی در آمده که می تواند یک عمر ما را از هر گونه جهل محنت زایی دور کند. شاید از نظر بسیاری فکر به این نکته که در این یک ماه و حتی تعطیلات نوروز کتابخانه ها غریب می مانند اهمیت نداشته باشد. ولی واقعیت این است که بهار، و به خصوص نوروز، بهترین زمان برای تفکر است. تفکر برای تحول، دگرگونی و بهتر بودن. این را از بهار باید آموخت و از نوروز باید یاد گرفت. کجا بهتر از یک کتابخانه سرشار از منابع گوناگون و دنج که بتوانیم ساعاتی را دور از همه مشغله ها، تفریحات روزمره در تعطیلات، و شلوغی ها با خود و کتابهایتان خلوت و فکر کنیم. فکر برای زندگی بهتر، برنامه ریزی برای آینده، انجام دقیق تر کارها و پخته تر عمل . شاید ادارات در روزهای بهاری نوروز زیبا تعطیل باشند اما کتابخانه که همواره معادل واژه هایی مثل تفکر، تحمل، مدارا، صبوری و یادگیری شمرده می­شود تعطیلی را نمی شناسد. به عبارت دیگر، یادگرفتن و تفکر فرایندی است که هرگز روز تعطیل و غیر تعطیل نمی­شناسد. به عنوان یک کتابدار و یک معلم حوزه علم اطلاعات و دانش شناسی، به همه هم میهن های عزیز پیشنهاد می کنم در نوروز کتابخانه ها را فراموش نکنند، همانطور که امسال نیز مانند سال گذشته به یکدیگر کتاب عیدی می دهیم، می توانیم به عنوان یک عیدی دیگر، دوستان و اقوام را عضو کتابخانه کنیم و به آنها کارت عضویت کتابخانه هدیه دهیم تا در روزهای زیبای بهاری خانوادگی به کتابخانه برویم، بخوانیم، بدانیم، فکر کنیم و عمل کنیم. کتابخانه ها و کتابداران در سال جدید، بهاری و نوروزی اند و در تعامل با جامعه، آماده خدمت به جامعه ای هستند که تشنه دانستن و آگاهی است. امیدوارم کتابخانه ها، کتابداران و مردم جامعه همواره بهاری باشند. نرم نرمک می رسد اینک بهار...

اطلاعات

ادامه سفرنامه هند... بالا ه یک جایی طاقتم طاق شد و از راننده پرسیدم آخه کی میرسیم؟! چقدر توقف میکنی؟ مگر حالا این سی ان جی چه مشکلی داره؟ منفجر میشیم؟ خطرناک هست؟! گفت نه! همینطوری خواستم درستش کنم. از خستگی کلافه بودم. کوله پشتی سنگین روی پایم بود و کنارم چمدان. ماشین هم تنگ. سه چهار تا عوارضی سر راهمان بود. یک جا برای استراحت نگاه داشت و کمی چای نوشیدیم و استراحت کردیم و دوباره به حرکت ادامه داد. یک ساعت دیگر دهلی بودیم. کمی جلوتر با ترافیک سنگینی مواجه شدیم. گله ای از اتوبان رد میشد و پلیس ماشین ها را نگه داشت تا حیوانات عبور کنند. در راه به ساختمانهای کنار اتوبان نگاه می . اکثرا یا مدرسه های بزرگ بودند یا ! مثلا مدرسه بزرگ خلاقیت. یا شهرک ی گ . برایم جالب بود. داشت چرتم می برد که راننده دوباره توقف کرد. یک کارت شناسایی نشان داد و دریافت هزینه عوارضی پولی نگرفت. بعد هر سه نفرشان بلند خندیدند! کمی بعد، دوباره به یک عوارضی رسیدیم. این بار کلکشان نگرفت و غر غر کنان عوارض را دادند. نیم ساعت بعد راننده گفت ولکام تو دلهی! از ترافیک سنگین و بوقهای ممتد فهمیدم که رسیدیم دهلی. خدا روشکر به سلامت رسیدیم. کمی بعد یکی از سرنشینها گفت برای شما تا فرودگاه تا ی می گیریم. بعد تماس گرفت با جایی مثل اسنپ در ایران که بهش می گفتند اولا (ola). گفت چند دقیقه دیگر جلو فلان ایستگاه هست. دقایقی بعد به محل مورد نظر رسیدیم. گفتند که اگر مشکلی پیش آمد با جین تماس بگیرم. راننده تا ی که بهش برخورده بود گفت هیچ مشکلی رخ نمیدهد! خداحافظی با این دوستان که زحمت کشیدند و گفتم انشاله بیایید ایران زحمتتان را جبران کنیم. سوار تا ی شدم. سعی با او صحبت کنم که کمی وقت بگذرد. یک ساعت دیگر به فرودگاه می رسیدیم. راننده خیلی یواش می رفت و خونسرد بود و البته انگلیسی بلد نبود. پس ترجیح دادم سکوت کنم. دل ضعفه عجیبی داشتم. از ظهر دیگر هیچ نخورده بودم. در منطقه دهلی کهنه بودیم که در ترافیک وحشتناکی گیر کردیم. بوووووق.. بوووق. سرم دیگر داشت درد می گرفت. فقط صدای بوق. انگار با بوق باید حرکت کرد. با بوق چرخید. با بوق سلام کرد. آبنباتی را از جیبم در آوردم و مکیدم. کمی قندم بالا آمد. بالا ه ترافیک را رد کردیم. به ایندین گیت رسیدیم. کمی هوا بهتر شد. به راننده فهماندم دیرم شده و کمی سریعتر برود. دیگر گازش را گرفت و دقایقی بعد فرودگاه بودیم. البته چون مسیر را بلد نبود از روی نرم افزار waze مسیر را پیدا می کرد. نگران بودم حالا چقدری میخواهد بگیره؟! حدود سی کیلومتر رانندگی کرده بود ولی مبلغی که گفت حدود 360 روپیه بود. پول را دادم، یک گاری برداشتم چمدانم را رویش گذاشتم و رفتم داخل بخش وجی فرودگاه. اول مانیتورها را برای بررسی پرواز نگاه . هنوز نوبت چک این ما نبود. خیلی گرسنه بودم. رفتم سراغ یک غرفه ساندویچی و یک همبرگر سبزیجات و یک نوشابه خوردم. حالم خیلی بهتر شد. دیگر سرگیجه نداشتم. ولی هنوز دو ساعت تا پرواز مانده بود. با خود گفتم ای کاش دیروز چک این را آنلاین انجام داده بودم فراموشم شده بود. در سالن فرودگاه گشتم و دیدم کانتر بی برای ایرلاین ماهان است. رفتم گوشه ای نشستم و یادداشتهایم را نوشتم. کمی بعد رفتم به سمت کانتر. دیدم جمعی از ایرانیان صف کشیدند. من هم داخل صف رفتم. کم کم خدمه های کانتر امدند. نفر چهارم بودم. یک نفر اول پاسپورتها را و بلیط را چک میکرد. خوب شد از بلیط پرینت گرفتم! یک نفر هم برچسب برای کوله پشتی میداد. جمعیت مسافران تهران کم بود. چمدان را که گذاشتم کارمند بخش مربوطه گفت پرواز ساعت دو صبح است به جای دو و چهل دقیقه. زودتر باید بروید. گیت وجی هم ده است. کارت پرواز را گرفتم و رفتم به سمت بازرسی. دوباره پاسپورتها چک شد و از صف طولانی که همه ملل در آن صف بودند گذشتم. مرحله بعد یک بازرسی دیگر بود و باز وارسی گذرنامه ها. باید لپ تاپ را در می اوردم و از گیت رد میشدم. مشکلی نبود. دیگر بازرسی ها تمام شد. رفتم به فری شاپ تا کمی سوغات بگیرم. در طول همایش فرصت ن چیزی بگیرم. کمی شکلات، سرسویچی، مگنت نماد دهلی و چند جعبه کوچولوی شیرینی گرفتم. فروشنده فکر کرده بود سرمایه دارم و هی میخواست جنس قالب کند! زیر بار نرفتم. یدها تمام شد و رفتم به سمت گیت. از روی مانیتورها فهمیدم گیت ما تغییر کرده. تشنه ام شده بود. یک آب معدنی گرفتم. کم کم ایرانیان جمع شدند و بعد نوبت به سوار شدن ماشد. باز هم بررسی گذرنامه و کارت پرواز! صندلی من 22 بود و یک هندی هم کنارم نشسته بود که میگفت کارمند پالایشگاهی در ایران بوده قبلا. احساس حالم دارد به هم میخورد. کم کم هواپیما پرواز کرد. خلبان گفت چهار ساعت تا تهران پرواز طول می کشد. کمی خو دم. نوبت شام شد که چلو مرغ بود. کمی که غذا را خوردم احساس حال تهوع دارم. صندلی ام را عوض و کنار دستشویی رفتم. نیم ساعتی سر پا بودم که اگر مشکلی پیش آمد سریع به دستشویی بروم. سرگیجه شدید ناشی از فشار چند روزه همایش و سفر با ماشین را داشتم. سرانجام خوابم برد و وقتی بیدار شدم روی آسمان تهران بودیم. هواپیما به نرمی نشست و خدا را شاکر بودم به سلامت رسیدیم. هوای خنک تهران روحیه ام را عوض کرد. چمدان را تحویل گرفتم و بعد به پارکینگ رفتم و با روآی نوک مدادی مان به سمت منزل حرکت . واقعا فدای ایران و فدای تهران! آن روز را به رفتم و کلاسم را برگزار ولی از فرط خستگی ظهر به منزل برگشتم و دیگر استراحت تا فردا. چه سفری بود حس خسته شدم. ولی نه باید دوباره تلاش کنم. از فردا کوشش بسیار به از گی شروع می شود!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1741
  • مطالب مشابه: فدای تو تهران!
  • کلمات کلیدی: رسیدیم ,ساعت ,تهران ,راننده ,گرفتم ,مشکلی ,احساس ,کارت پرواز ,سلامت رسیدیم ,ساعت دیگر ,کوله پشتی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مدتها بود در جستجوی فرصتی برای بازدید از موزه پرفسور حس می گشتم که این موقعیت در تعطیلات نوروز امسال فراهم شد. نام پرفسور محمود حس را اولین بار درسال 1371 شنیدم. زمانی که پسربچه ای 12 ساله بودم و ایشان در آن موقع تازه دار فانی را وداع گفته بودم. از طریق مجله اطلاعات هفتگی با بخشهایی از زندگی ایشان آشنا شدم و همیشه برایم نام پرفسور حس ، معادل بود با یک دانشمند بزرگ و نامی بود به وسعت ایران زمین. تا اینکه در سال 1384 هنگامی که کار خود را در شروع کرده بودم، یکی از دانشجویان درس مرجع شناسی لاتین، در پایان ترم کت را به نام عشق را به من هدیه کرد که حتماً بسیاری از ایرانیان آن را مطالعه کرده اند. کتاب را با اشتیاق خواندم و باعث شد که جزئیات بیشتری از زندگی این بزرگ را بدانم و به خیلی از دوستان و آشنایان مطالعه این کتاب را توصیه کنم. هر چند اساساً حوزه تخصصی و مطالعاتی اصلی پرفسور حس علوم فنی و ی بود لیکن چارچوب تفکر ایشان، صفر و یکی نبوده است و به خوبی حوزه های علوم اجتماعی و انسانی را می شناختند. دیدگاه وسیعی نسبت به این علوم داشته اند و خود را جدا از آنها نمی دانستند. وی یک شبه پرفسور حس نشد و پرفسور شدنش نیز مبتنی بر آیین نامه های ارتقاء نبوده است. یک پرفسور حقیقی که با مشقت فراوان به آنچه خود میل داشت و با پشتکار فراوان می رسید. به عنوان یک مدرس کوچک حوزه علم اطلاعات و دانش شناسی، پرفسور حس را یک کتابخانه بسیار بزرگ می دانم که از هر علمی توانسته به قدر توانایی خود معرفت ب کند و بعد این معرفت را در اختیار جامعه تشنه علم و توسعه بگذارد. او را مانند یک کتابدار حقیقی میدانم که خود را محدود به مجموعه اش نمی کند و با ذهن پر تلاش خود دست از مجاهدت در جهت دریافت و گردش علم برنداشته است حتی تا واپسین لحظه عمرش که بنا به عهدی که با خود بسته بود به خودآموزی زبان آلمانی می پرداخت. وقتی کتاب عشق را مطالعه می کنید با خود فکر میکنید حًتما یک انسان آنقدر توانایی دارد که بتواند از همه آنها بسیار بهره بگیرد. پرفسور حس تازه یک نمونه آن است که تلاش کرد که هرگز خود را محدود به یک زمینه نکند و از علوم پایه و فنی تا موسیقی را فراگیرد. نسل جدید جوانان و نوجوانان ایران زمین حتماً باید این کتاب را بخوانند و حتماً لازم است موزه پرفسور حس را ببینند و به این مسئله بین ند که برای پیشرفت، لازم نیست که همه چیز را در اختیار داشته باشید. فقط کافی است توکل به خدا کنید و با انگیزه و پشتکار خود به سمت آن هدف یا اه ی که فکر میکنید حرکت کنید. یکی از قسمتهای موزه پرفسور حس جلب توجه می کرد و آن شیوه مطالعه و نسخه برداری بود. وی با یک قلم قرمز به اصلاح کتاب یا حاشیه نویسی بر کتابهایی که مطالعه می کرد مشغول می شده و با دستخط زیبای خود بدون خط خوردگی در خود متن کتاب، به حاشیه نویسی می پرداخته که این روش میتواند الگویی برای اهالی مطالعه باشند که در عین حال که به نکته برداری از کتاب می پردازند به آن آسیبی نرسانند. در نهایت، مایلم تا جمله­ای زیبا را از پرفسور حس که در موزه ایشان نیز در قاب دیوار بود نقل کنم: ((راه پیشرفت، ارزش نهادن به علم و تحقیق، احترام به معلمان، ان، دانش آموزان و دانشجویان است.))

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1744
  • مطالب مشابه: به بهانه بازدید از موزه پرفسور حس
  • کلمات کلیدی: پرفسور ,حسابی ,کتاب ,مطالعه ,موزه ,علوم ,پرفسور حسابی ,موزه پرفسور ,حاشیه نویسی ,ایران زمین ,موزه پرفسور حسابی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
روزهای شنبه برایم خاطرات دوران مدرسه را دارد. روزهایی که زنگ ورزش داشتیم و آن روز را با هیجان شروع می کردیم. لذت یک ساعت دویدن و لگد زیر توپ زدن با همکلاسیها و فارغ از هرچه مشق و درس است. روزهایی که وقتی هوا بارانی یا برفی می شد ورزش هم تعطیل بود و محکوم بودیم در کلاس بنشینیم و اسم و فامیل بازی یا به حرفها و نصایح معلم ورزشممان گوش کنیم. هنوز هم شنبه های این دو سال اخیر، حس آن روزها را دارد. ساعت سه و نیم عصر، سالن ورزش ، جمع شدن همکاران و تا ساعت شش عصر یک سره بازی فوتبال. هر چقدر هم هر هفته با سر و پای مصدوم به منزل می روم بازهم عادت به دویدن و ورزش هفتگی از سرم نمی رود و اگر شنبه ای تعطیل باشد و به هر دلیلی نتوانم سالن را بروم آن روزم اب است! دیروز هم مثل همه شنبه های دیگر به سالن ورزش رفتیم برای ساعاتی فوتبال بازی با همکاران. ناگفته نماند که دروازه بانی هستم چهاردانگ! چون گاهی گلهای صددرصد را مهار میکنم و گاهی توپهایی وارد دروازه ام می شود که باور ی نیست. یک ضربه آرام ساده! خلاصه دیروز با همکاران هر چه صبر کردیم بازی دانشجویان تمام شود کارشان ادامه داشت. صدایشان کردیم و گفتیم بچه ها وقتتان تمام هست. کم کم زمین بازی را تحویل دهید. دیدم که فریاد گلستان گلستانشان به هوا بلند شد! اولش فکر شان فردی به نام گلستان است یا اینکه به ما میگویند به گلستان سعدی سری بزنید تا نکته ای درباره ورزش دری د! ولی فهمیدیم می گویند طبق سیستم آموزشی گلستان، ما تا ساعت 4 عصر ورزش داریم و باید تا پایان کلاس در زمین باشیم. ساعت را دیدم حدود سه و نیم بود. ازشان پرسیدیم خدا ی سر بقیه کلاسها هم تا آ می نشینید یا یک ساعت که می گذرد فریاد و نوای خسته نباشیدتان به ک شان راه شیری بلند است؟! گفتند نمیدانیم! ما طبق سامانه آموزشی گلستان باید تا ساعت 4 ورزش کنیم. من و همکاران، به هم نگاهی کردیم لبخندی زدیم و بعد به بچه ها گفتیم باشد بازی تان را ادامه دهید. روز معلم بر همه ان و معلمان مبارک!

اطلاعات

  • منبع: http://asnafi.persianblog.ir/post/1745
  • مطالب مشابه: تابع گلستان!
  • کلمات کلیدی: ورزش ,ساعت ,بازی ,کردیم ,گلستان ,سالن ,سالن ورزش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.