یک فاجعه زیبا ... | گربه و گل

وبلاگ با نام یک فاجعه زیبا ... | گربه و گل
تمام روز میخندم تمام شب یکی دیگه ام!
من از حالم به این مردم دروغای بدی میگم!

اطلاعات

  • منبع: http://beautifuldisaster.blog.ir/post/43/ظظظ
  • مطالب مشابه: دلقک
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چه بگویم سخنی نیست میان جای عاشق شدنی نیست میان
آن قدر درد کشیدیم که یعقوب شدیم مژده پیرهنی نیست میان
سال ها می شود از رفتن تو می گذرد خبر از آمدنی نیست میان
آن قدر دوست نبودیم که دشمن باشیم دشمنی با تو منی ، نیست میان
خواستم با تو بگویم که دلم گفت: بگو... چه بگویم سخنی نیست میان

اطلاعات

مثلِ صدایِ ضجه­ ی یک بره با دو گرگ از من گریخت، رفت به سمت منی بزرگ از من که در ادامه­ یِ خود، یک مَن زن است از من که بی­ یم برایش مبرهن است از من گذشت عاقبت ­اش با تنی بزرگ از من گذشت، این منِ فعلی خودِ منم از من که بی­ ادامه ­ترین مردِ یک زنم از من گذشت با منِ بی­ من، منی ­بزرگ از من کشید دست همان شب که من نبود از من برید دل بخدا این زنِ حسود از من که هیچ وقت تو را نیستم ی از من که بعد خستگی­ ام می­رسی از من که ­سال­ها به ی دل نبسته ­ام از من که از تمامِ زوایات خسته ­ام از من که با تمامِ خودم قهر کرده ­ام از من که قول داده به من بر نگرده ­ام از من که هیچ ­وقت مرا دوستم نداشت از من که داغِ بی­ ی بر ­ ام گذاشت ( از من، چگونه این همه تنها بمانم ­ات باید دوباره من از اول بخوانم­ ات) . . . از من رسید هیچ منی نیست بینِ ما باور جز تو زنی نیست بینِ ما از من نوشت هیچ تنی نیست بینِ ما از من گریخت، رفت به یک من دچار شد سوتی کشید و بعد شبیهِ یک قطار شد سوتی کشید و منتظر دیدنم نماند سوتی کشید و قبل تر از من سوار شد سوتی کشید و رفت منی که به من رسید سوتی کشید و خستگی­ اش را ادامه داد سوتی کشید و روی سرِ من هوار شد سوتی کشید و شعر به اندوهِ زن رسید ( من روی نیم­کت به منَ­ ات فکر می­نم...)

اطلاعات

مادرت تو را می بیند ، خواهرت ، پدرت و مردم غریبه ! هزار نفر تو را می بینند ، همه تو را می بینند ... آن وقت من که دوستت دارم ، من که از همه بیشتر دوستت دارم تنهایم!

اطلاعات

:(:

گفت: واقعا دوسش داری؟ گفتم: نمیدونم، صبحا براش دعا میکنم که روز خوبی داشته باشه و دلش بخنده، شبا از پنجره اتاقم به آسمون نگا میکنم و از خدا میخوام خوابای خوبی ببینه، تو دلم حسودی میکنم به همه آدمایی که اون دوس داره و به همه خیابونایی که توش قدم میذاره و به همه چشمایی که میتونن یه دل سیر نگاش کنن. حسرت میخورم به همه ایی که اجازه دارن دوسش داشته باشند و زندگیشونو بریزن پاش. دعا میکنم دوس داشتنی ترین مخلوق خدا باشه و خوشبخترین آدم... گفت: تهش چی؟ گفتم: تهش چه اهمیتی داره ؟

اطلاعات

  • منبع: http://beautifuldisaster.blog.ir/post/41/هش چه اهمیت
  • مطالب مشابه: :(:
  • کلمات کلیدی: میکنم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کاش عمر آدم ها فقط هفت سال بود، هفتاد سال زمان زیادی هست برای درد کشیدن! هم ما بدیم، هم این زندگی. هر دوتامون هم همدیگه رو بدتر میکنیم! حداقل وقتی بچه بودیم جای یه پدر بزرگ مهربون دستمون رو میگرفتی میبردیمون پیش خودت، هم تو روت بشه تو چشم ما نگا کنی هم ما رومون بشه بگیم آدمیم! ای خدا! هستی؟ میشنوی؟

اطلاعات

یکی دوساعت مونده بود به سال تحویل، رفته بودم واسه ناهار. غذامو سفارش دادم، قبل از اینکه شروع کنم دنبال یه جا برای نشستن، یه پیرزن اومد کنار صندوق دار، ماس واسه غذا. بیرونش . گفتم یه سالاد هم اضاف کن، سالاد رو همین الان میخوام. سریع رفتم تو خیابون گفتم ببخشید این سالاد رو بگیرید، شروع کنید به خوردن... الان میام... برگشتم داخل، خانم... غذامو اینجا نمیخورم، بیرون بری بسته بندی اش کنید... خیلی طول کشید... برگشتم نبود. مثل همه آدم هایی که ذره ذره بهت نزدیک میشن، بهشون نزدیک میشی و تا حس میکنی بهشون نیاز داری دیگه نمی بینیشون. خلوت با خودت و تماشای بقیه آدم ها، تو یکی دو ساعت مونده به سال تحویل، لب دریا کنار پارو زدن موج ها، اتفاقی نبود که دوست داشته باشم شروع اش کنم، و حالا پیرزنی که مثل یه عروس اومده بود تا این ترس از تنم بریزه، رفته بود سالی که بر من گذشت 365 روز نبود، خیلی از روزهاو سال گذشته بیش تر از زمان معمول خودشون طول کشیدند تا تموم شند. یکی دوسال گذشته رو دائما در حال باخت بودم... خیلی طول کشید... تا برسم به اینجا، تا که بتونم جریان زندگی ام رو دوباره کنترل کنم. تا دوباره شروع کنم به تلاش ، به بردن به ساختن ...
پی نوشت : کی زندگی همش غمه ای دونیا غم می همدمه

اطلاعات

حال ى را دارم که شب هنگام از دریا برگشته است، در شیار لاستیک هاى ماشینش، بر رکابش، شن هاى ساحل نشسته است، و از جلگه و جنگل گذشته است و هواکش ماشینش شرجى گرفته است، از دشت و صحرا گذشته است و از کویر، و طاق و صندوقش را غبار گرفته است و سحر هنگام وارد شهر شده است، و ماشین ها، به او نور بالا مى دهند، که کنار بکشد، بوق مى زنند که راه باز کند. او خسته دل و اندوه زده، کنار مى کشد، به لاین دیگر اما باز به او چراغ مى دهند که کنار برود و مى رود به لاینى دیگر اما باز چراغ مى دهند. پس مستاصل کنار مى کشد، اما جا براى ایستادن نیست. چراغ مى دهند و او شن هاى ساحل را بر خیابان پخش مى کند و غبار کویر و دشت را در آسمان دو ه مى پراکند و عطر شرجى و جنگل را در هوا. از آینه به عقب مى نگرد و جاى جنگل و دریا و دشت و کوه، ماشین مى بیند و نور چراغ ها چشم هایش را مى زند و احساس غریبى مى کند، اما اشک نمى ریزد، بلکه از نوربالاى ماشین ها، سایه خودش و ماشینش را مى بیند که شکل کوه دارد و درخت، شکل دریا و گل. همه از او سبقت مى گیرند و او تنها مى شود، با آواز موج و غریو دره و سکوت کویر.

اطلاعات

  • منبع: http://beautifuldisaster.blog.ir/post/54/احساس غریبى
  • مطالب مشابه: احساس غریبى
  • کلمات کلیدی: چراغ ,است، ,ماشین ,جنگل ,دریا ,احساس غریبى
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
آزمون دینی : (سوال 41 تا 60) سوال کلید پاسخ تشریحی

اطلاعات

  • منبع: http://beautifuldisaster.blog.ir/post/55/2-بهمن
  • مطالب مشابه: 2 بهمن
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها