این روزها

وبلاگ با نام این روزها
چو رخ بنمودی از اول
دلم رفت از کف، از دستم
نمی دانم چطور آنجا
از این عقلانیت رستم

چه زیبا آمدی آن شب
نشستی این چنین بر دل
تو خود آسوده ای اما
چو من مانده ام در گل

اطلاعات

امروز که تو می روی
زمین نفس راحتی می کشد و آسمان
به لرزه در می آید
تو هم رفتی و به آنها پیوستی
و چقدر جای نامت در تقویممان خالیست

امروز را در تقویم دلم به نامت می زنم
روز انسانیت، روز مهربانی، روز صبر، روز عقل و درایت و بخشش

راستی رفتی و ندیدی
رفتی و ندیدی آنها که تو را با رفتارشان به ستوه آورده بودند چطور بر تابوتت اشک می ریزند

امروز تو را به همراه تمام فضایل اخلاقی دفن می کنند و فردا
بعد از تو
رذایل سر باز می کنند

اطلاعات


شدیدا توصیه می کنم این آهنگو از دست ندین

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">

اطلاعات

خیلی عجیبه... یه خیالایی تو سر داری که وقتی کنار هم می چینیشون می بینی محاله. ولی یه خورده که می گذره رفیقمون، البته اگه بشه گفت رفیق، یه جوری صحنه رو آماده می کنه که دقیقا همه اون چیزایی که میخاستی رو باهم تو یه بسته بندی شیک!! تحویلت بده. ولی خب مشکل اینه با خودم رو راست نیستم. خیلی زود خسته میشم و خیلی زودتر از اون یادم میره. یادم میره برا چی دارم زندگی می کنم و کجا قراره برسم و بدتر از اون، حتی اسم رفیقمونم یادم میره . وقتی هدف مشخصه، توانتم معلومه، جایی برای ایستادن نیست. مگه اینکه تکلیفم با خودم معلوم نباشه. ندونم دارم چیکار می کنم و هی پشت هم روزها بگذرن و فقط "بگذرن"

بگذریم...
چند وقتیه که تغییر رویه دادم. حافظ می خونم و هی پشت هم تکرار می کنم. بعضی اوقاتم یهو یه بیتو داد میزنم جوری که یهو همه ت میشن. حال و هوای دیگه چه میشه کرد؟!
چشمت که فسون و رنگ می بازد از او افسوس که تیر جنگ می بارد از او بس زود ملول گشتی از همنفسان آه از دل تو که سنگ می بارد از او

اطلاعات

  • منبع: http://benighted-passenger.blog.ir/1395/01/15/میگذره
  • مطالب مشابه: میگذره!!
  • کلمات کلیدی: میره ,یادم ,خیلی ,یادم میره
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تقریبا ی ال میگذره و من هم چنان تو یکی از طبقات بالایی برج شیشه ای ایستادم. همه خیابونا رو از این بالا میشه دید. پیاده رو ها و پیاده هایی که به هر کدوم دغدغه های خودشون رو دارن. دغدغه هایی که باعث میشه بالای سرشون رو نبینن. شایدم فقط از این بالا میشه دید. شایدم نه... به هر حال وقتی که من پایین رفتم تو پیاده رو، تو مغازه ها یا هرجای دیگه، می دیدمشونـــــــــ. همون طوری که از بالای برج شیشه ای می دیدمشون. اونا هم انگار فقط منو می دیدن. درست مثل وقتی که اون بالا ایستاده بودم و دور سرم می چرخیدن و خط و نشون می کشیدن!! وقتی از بالای برج نگاه می با خودم می گفتم شاید دارن دنبال یکی دیگه می گردن. اصن از کجا منو میشناسن؟ من که هنوز خودمو بهشون نشون ندادم. من که هنوز حرکتی ن . ولی دقیقا دنبال من بودن! با اون چشمهایی که داشتن از حدقه در میومدن؛ بهم زل می زدن. با یه خنده کمرنگ روی لبهاشون که البته بیشتر شبیه منقار بودن. دور سرم می چرخیدن و هیچ متوجه ما نبود. اوضاع وقتی بدتر شد که کم کم از پیاده های توی پیاده رو ها کم شد و کوچه ها خلوت شدن. با خودم می گفتم"عجب غروب قشنگی!" و بعد کابوس پرنده های سیاه که ریشخندم می دوباره زنده شد. پرنده هایی که وقتی بین جمعیتِ پیاده گم شده بودم؛ فراموششون کرده بودم. و حالا توی تنهاییم اومده بودن تا باهم بازی کنیم! از دیدن خنده ی محوِ روی منقارهاشون میخاستم داد بزنم. خنده هایی که بوی سیاهی میدادن. دوییدم تا شاید بتونم از دستشون فرار کنم. ولی اونا قبل از من به جایی می رسیدن که میخاستم برم. باز با خودم گفتم"من که هنوز شروع ن . چطوری تونستن پیدام کنن؟" ولی اونها خیلی خوب میدونستن دنبال کی می گردن و وظایفشون رو، مو به مو اجرا می . یکدفعه به خودم اومدم. هنوز توی یکی از طبقه های بالای برج شیشه ای ایستاده بودم و پرنده ها دور برج می چرخیدن. همه ی اینا تو یه نگاه بین ما تخلیه شد. شهر پر شده بود از آدم های منقاری و برج های شیشه ای...

اطلاعات

  • منبع: http://benighted-passenger.blog.ir/1395/01/27/برج-شیشه-ای
  • مطالب مشابه: برج شیشه ای
  • کلمات کلیدی: پیاده ,شیشه ,هایی ,بالای ,پرنده ,خنده ,ایستاده بودم ,بالا میشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این روز ها... این روز ها، غرق در کابوس های شبانه
این روز ها، بی هیچ چراغی و شمعی در تاریکی شب سرگردان
این روز ها، آن روز ها، انگار فراموش شدند
آن روزهایی که بی دلیل می خندیدیم و جای زخم هایمان یک نوازش ساده خوب می شد
روز هایی که می دویدیم، نه برای رسیدن. و می خوردیم نه برای سیر شدن
آن روزها تنها نگرانیمان افتادن توپ در خانه ی همسایه بود و دلمان وسعتی قدر دریا داشت.
آن روزها اراده ای محکم مانند کوه، دلی بزرگ مانند دریا، چشمانی براق و پر از روشنایی و دستانی بخشنده مانند آفتاب... و این روزها، هیچ...
آری این روزها زنده ایم و زندگی نمی کنیم. می خندیم و شاد نیستیم. غذا می خوریم و سیر نمی شویم.
این روزها "حالمان خوب است اما تو باور نکن..."

اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">

اطلاعات

  • منبع: http://benighted-passenger.blog.ir/1395/05/02/فیزیک
  • مطالب مشابه: فیزیک!!
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تو... مگر نگفتی "هستم"؟ مگر نباید باشی؟ چند سال ما باهم درگیریم؟ و چرا؟
حالا تو پیروز میدان و من حریف بی نهایت ناشی... متروک و مطرود دست و پا بسته در برابرت
دو سه سالی هست که در زندانت گرفتارم این را می دانی اما محض اطلاع قصد دارم فرار کنم! شاید فرار از دست تو مضحک باشد اما فرار از دست خودم را حدس نمی زدی؟!
می خواهم بدوم بی دغدغه بی هیچ بازگشتی فقط و فقط فرار کنم از منی که مثل سایه به دنبالم می آید و تو تو نگاه می کنی شاید برایت جالب باشد اما من هم در این زندان چیز های زیادی یاد گرفتم
یاد گرفتم بند کفش هایم را طوری ببندم که باز نشود یاد گرفته ام منتظر ی نباشم که نمی آید مس ه است. نه؟ شاید باور نکنی اما من یادگرفتم بدوم بدوم بدوم و از دست خودم و زندان تو فرار کنم یا تا هر وقت که بخواهم شکنجه هایت را تحمل کنم آ من در این زندانِ تو پوست کلفت کرده ام!


اطلاعات

  • منبع: http://benighted-passenger.blog.ir/1395/06/12/به-تو-که-هستی
  • مطالب مشابه: به "تو"
  • کلمات کلیدی: بدوم ,شاید ,بدوم بدوم ,فرار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
در پی ات من مسافر شبها رهرو راه بی رهاوردی یا بیا و چراغ بر ره کن یا رها کن برو به نامردی خاطراتت مکدر و مبهم چهره ات، آه، رفته از یادم راه شب، راه تلخکامی ها داده از بن فنا و بر بادم مانده از تو هزار قصه ی شب مثل افسانه های دیو و پری بی تو من شاهِ کشور قحطی مانده ام در حصار در به دری با تو گشتم هزار روز و یکی با تو گشتم پر از غم و غصه خاطرات هزار و یک شب را در نگنجد هزار و یک قصه!!

اطلاعات

دوشنبه 95.8.10
ی ال و یکی دوماه چطور گذشت؟ انگار یهو همه چیز قطع شد انگار همه چی ش ت ولی واقعا اینطور نبود نمیشه گردن درسا انداخت چون درسی نمیخونم من
فقط ی حس عادت شاید شایدم نه
فراموشی با اینکه اومدم و چن بار مرورش با اینکه چن بار خواستم بنویسم و نشد با اینکه... خیلی حرفا هست خیلی... تو فقط بگو
سردرگم کجایی؟


اطلاعات