این روزها

وبلاگ با نام این روزها
چو رخ بنمودی از اول
دلم رفت از کف، از دستم
نمی دانم چطور آنجا
از این عقلانیت رستم

چه زیبا آمدی آن شب
نشستی این چنین بر دل
تو خود آسوده ای اما
چو من مانده ام در گل

اطلاعات


شدیدا توصیه می کنم این آهنگو از دست ندین

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">

اطلاعات

تقریبا ی ال میگذره و من هم چنان تو یکی از طبقات بالایی برج شیشه ای ایستادم. همه خیابونا رو از این بالا میشه دید. پیاده رو ها و پیاده هایی که به هر کدوم دغدغه های خودشون رو دارن. دغدغه هایی که باعث میشه بالای سرشون رو نبینن. شایدم فقط از این بالا میشه دید. شایدم نه... به هر حال وقتی که من پایین رفتم تو پیاده رو، تو مغازه ها یا هرجای دیگه، می دیدمشونـــــــــ. همون طوری که از بالای برج شیشه ای می دیدمشون. اونا هم انگار فقط منو می دیدن. درست مثل وقتی که اون بالا ایستاده بودم و دور سرم می چرخیدن و خط و نشون می کشیدن!! وقتی از بالای برج نگاه می با خودم می گفتم شاید دارن دنبال یکی دیگه می گردن. اصن از کجا منو میشناسن؟ من که هنوز خودمو بهشون نشون ندادم. من که هنوز حرکتی ن . ولی دقیقا دنبال من بودن! با اون چشمهایی که داشتن از حدقه در میومدن؛ بهم زل می زدن. با یه خنده کمرنگ روی لبهاشون که البته بیشتر شبیه منقار بودن. دور سرم می چرخیدن و هیچ متوجه ما نبود. اوضاع وقتی بدتر شد که کم کم از پیاده های توی پیاده رو ها کم شد و کوچه ها خلوت شدن. با خودم می گفتم"عجب غروب قشنگی!" و بعد کابوس پرنده های سیاه که ریشخندم می دوباره زنده شد. پرنده هایی که وقتی بین جمعیتِ پیاده گم شده بودم؛ فراموششون کرده بودم. و حالا توی تنهاییم اومده بودن تا باهم بازی کنیم! از دیدن خنده ی محوِ روی منقارهاشون میخاستم داد بزنم. خنده هایی که بوی سیاهی میدادن. دوییدم تا شاید بتونم از دستشون فرار کنم. ولی اونا قبل از من به جایی می رسیدن که میخاستم برم. باز با خودم گفتم"من که هنوز شروع ن . چطوری تونستن پیدام کنن؟" ولی اونها خیلی خوب میدونستن دنبال کی می گردن و وظایفشون رو، مو به مو اجرا می . یکدفعه به خودم اومدم. هنوز توی یکی از طبقه های بالای برج شیشه ای ایستاده بودم و پرنده ها دور برج می چرخیدن. همه ی اینا تو یه نگاه بین ما تخلیه شد. شهر پر شده بود از آدم های منقاری و برج های شیشه ای...

اطلاعات

  • منبع: http://benighted-passenger.blog.ir/1395/01/27/برج-شیشه-ای
  • مطالب مشابه: برج شیشه ای
  • کلمات کلیدی: پیاده ,شیشه ,هایی ,بالای ,پرنده ,خنده ,ایستاده بودم ,بالا میشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">

اطلاعات

  • منبع: http://benighted-passenger.blog.ir/1395/05/02/فیزیک
  • مطالب مشابه: فیزیک!!
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
در پی ات من مسافر شبها رهرو راه بی رهاوردی یا بیا و چراغ بر ره کن یا رها کن برو به نامردی خاطراتت مکدر و مبهم چهره ات، آه، رفته از یادم راه شب، راه تلخکامی ها داده از بن فنا و بر بادم مانده از تو هزار قصه ی شب مثل افسانه های دیو و پری بی تو من شاهِ کشور قحطی مانده ام در حصار در به دری با تو گشتم هزار روز و یکی با تو گشتم پر از غم و غصه خاطرات هزار و یک شب را در نگنجد هزار و یک قصه!!

اطلاعات

آخرین ارسال ها