اشعار و سخنان بزرگان

وبلاگ با نام اشعار و سخنان بزرگان
به روی شط وحشت برگی لرزانم،ریشه ات را بیاویز.من از صداها گذشتم.روشنی را رها .رویای کلید از دستم افتاد.کنار راه زمان دراز کشیدم.ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند.خاک تپید.هوا موجی زد.علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند:میان دو دست تمنایم روییدی،در من تراویدی.آهنگ تاریک اندامت را شنیدم:نه صدایمو نه روشنی.طنین تنهایی تو هستم،طنین تاریکی تو.سکوتم را شنیدی: بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست،درها را خواهم گشود،در شب جاویدان خواهم وزید.چشمانت را گشودی :شب در من فرود آمد.

اطلاعات

  • منبع: http://bluemind.blogsky.com/1395/03/26/post-883/طنین
  • مطالب مشابه: طنین
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
می تازی ، همزاد عصیان !به شکار ستاره ها رهسپاری ،دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار.اینجا که من هستمآسمان ، خوشه ک شان می آویزد،کو چشمی آرزومند؟با ترس و شیفتگی ، در برکه فیروزه گون، گل های سپید می کنیو هر آن، به مار سیاهی می نگری، گلچین بی تاب!و اینجا - افسانه نمی گویم-نیش مار ، نوشابه گل ارمغان آورد.بیداری ات را جادو می زند،سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید.و -قصه نمی پردازم-در باغستان من ، شاخه بارور خم می شود،بی نیازی دست ها پاسخ می دهد.در بیشه تو، آهو سر می کشد ، به ص می رمد.در جنگل من ، از درندگی نام و نشان نیست .در سایه - آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی.من شکفتن را می شنوم.و جویبار از آن سوی زمان می گذرد.تو در راهیی.من رسیده ام.اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل!میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.

اطلاعات

  • منبع: http://bluemind.blogsky.com/1395/03/26/post-885/فراتر
  • مطالب مشابه: فراتر
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هی بود و نسیمی.سیاهی بود و ستاره ایهستی بود و ای.لب بود و نیایشی.من بود و تویی: و محر .

اطلاعات

  • منبع: http://bluemind.blogsky.com/1395/03/26/post-887/محراب
  • مطالب مشابه: محراب
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحرکه هر که در صف باغ است صاحب هنریستبنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما راشکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریستبجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل استبهر رخی که درین منظر است زیب و فریستجواب داد که من نیز صاحب هنرمدرین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریستمیان آتشم و هیچگه نمیسوزمهماره بر سرم از جور آسمان شرریستعلامت خطر است این قبای خون آلودهر آنکه در ره هستی است در ره خطریستبریخت خون من و نوبت تو نیز رسدبدست رهزن گیتی هماره نیشتریستخوش است اگر گل امروز خوش بود فرداولی میان ز شب تا سحر گهان اگریستاز آن، زمانه بما ایستادگی آموختکه تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریستیکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاهز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریستنه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذردصبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریستمیان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشندکه گل بطرف چمن هر چه هست عشوه گریستتو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگینبفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریستز آب چشمه و باران نمی شود خاموشکه آتشی که در اینجاست آتش جگریستهنر نمای نبودم بدین هنرمندیسخن حدیث دگر، کار قصه دگریستگل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفتبدان دلیل که مهمان شامی و سحریستتو روی سخت قضا و قدر ندیدستیهنوز آنچه تو را مینماید آستریستاز آن، دراز ن سخن درین معنیکه کار زندگی لاله کار مختصریستخوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشتکه عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست یکه در طلب نام نیک رنج کشیداگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست

اطلاعات

  • منبع: http://bluemind.blogsky.com/1396/11/01/post-889/آتش-دل
  • مطالب مشابه: آتش دل
  • کلمات کلیدی: لاله
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
جه ده کشاورزی بدشتیبعمری داشتی زرعی و کشتیبوقت غله، من توده کردیدل از تیمار کار آسوده کردیستمها میکشید از باد و از خاککه تا از کاه میشد گندمش پاکجفا از آب و گل میدید بسیارکه تا یک روز می انباشت انبارسخنها داشت با هر خاک و بادیبهنگام شیاری و حصاریسحرگاهی هوا شد سرد زانسانکه از سرما بخود لرزید دهقانپدید آورد خاشاکی و خاریش ت از تاک پیری شاخسارینهاد آن هیمه را نزدیک منفروزینه زد، آتش کرد روشنچو آتش دود کرد و شعله سر دادبناگه طائری آواز در دادکه ای برداشته سود از یکی شصتدرین من مرا هم حاصلی هستنشاید کآتش اینجا برفروزیمبادا خانمانی را بسوزیبسوزد گر ی این آشیانراچنان دانم که میسوزد جهان رااگر برقی بما زین آذر افتدحساب ما برون زین دفتر افتدبسی جستم بشوق از حلقه و بندکه خواهم داشت روزی مرغکی چندهنوز آن ساعت فرخنده دور استهنوز این لانه بی بانگ سرور استترا زین شاخ آنکو داد باریمرا آموخت شوق انتظاریبهر گامی که پوئی کامجوئیستنهفته، هر دلی را آرزوئیستتوانی بخش، جان ناتوان راکه بیم ناتوانیهاست جان را

اطلاعات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها