کافه شعر

وبلاگ با نام کافه شعر

این که عاشق دست های زنی هستم در محل کار از سر اجبار است این که عاشق چشم های زنی در تلویزیون موهای زنی در مجله ابروی زنی در محله تکه تکه کرده اند تو را بمب ها و من مجبورم تکه های تو را در ن دیگر دوست بدارم.
| قسمتی که دیده نمی شود / ارسلان جوانبخت |

اطلاعات


هزار تنهایی در من است هر کدامشان دلگیر تر هزار دوستت دارم در من است هر دانه اش ناگفتنی تر هزار بار بمان هزار بار خواهش در من تکرار شده است عزیزِ از دست رفته ام به باد س ام عطرت را بیاورد به حافظه ام س ام خاطراتت را حک کند روی قلبم تو میروی اما من تنها نیستم هزار تو در من است هر کدامش رفتنی تر...
| مهسا معظمی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/24/هزار-هزار
  • مطالب مشابه: هزار هزار
  • کلمات کلیدی: هزار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مهم نیست دریا سَر خورشید را زیر آب کند مهم نیست آسمان ماه را سر به نیست کند و ستارگان را بتارانَد من به خ دل س ام که در پوست تو زندگی می کند! شبها که بادها در روح من تنوره می کشند در بندر شانه هایت لنگر می اندازم و سر بر سخت ترین ص ه می گذارم تا آنگاه که سوسوی آن دو فانوس خاموش شود و در سکوت، آغوش تو چون کِشتی سرنگونی در مه فرو رَود !
| یدالله گودرزی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/25/آغوش-تو
  • مطالب مشابه: آغوش تو
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

همه سهم یک نفر بودن خوب است، قشنگ است و هروقت که به آن فکر کنی یک لبخند آبی می آورد روی لب هایت اما... ترس دارد. ترس از دست دادن...ترس خوب نبودن. ترس کم شدن سهم آدم از ی یا پیش ی، ترس از دست دادن همان داشته قبلی، ترس پشیمان شدن حتی...! همه سهم یک نفر بودن جرئت می خواهد! جرئت بیخیال شدن! بیخیال بعد و بیخیال قبل... جرئتِ فقط نگاه به یک متر جلوی رو و قشنگی هایش جرئتِ بیخیال بعضی چیزها، بعضی ها، بعضی کارها شدن جرئتِ فراموش غصه ها لااقل موقتی و بلند بلند قهقهه زدن...! همه سهم یک نفر بودن عین دو روی یک سکه است. می شود مثلا با همان یک نفر ولو بشوید روی چمن ها و قاشق شکولاتی صبحانه فندقی تان را هی پر کنید و لیس بزنید و با لب های کاکائویی بخندید، می شود دمر خو ده باشید روی چمن ها و زل بزنید به طلوع آفتاب و غصه هایتان را مرور کنید و بوی پهن بگیرید. درست به همین سادگی...!
| نیلوفر نیک بنیاد |

اطلاعات


شاید این آ ین شبی باشد، که تو را از ته دل بوسیدم که زِ تک شاخه ی لب های تو، این چنین بوسه ی داغی چیدم
شاید این آ ین تنی باشد، که مرا دور خودش می تابد که مرا در طلبش می میرد، که مرا عاشق خود می یابد
چشم من در پسِ این تاریکی، مات و مبهوت نگاهت هر دم شاید این آ ین دمی باشد، گردِ چشمان تو من می گردم
دست تو در هوس دستانم، دست من در حریم گیسویت در هوای تن تو بی تابم،گم شدم در تب و تاب مویت
آ ین سایه ی ما تودرتو، آ ین پیچش تو در بدنم آ ین شب که چنان می پیچی که تن داغ تو باشد کفنم
تو نمیدانی چرا هر لحظه، قوس لبخند تو را می بوسم که چنان با تو و بی تو امشب، که از این فکرِ مُدام می پوسم
تب آغوش تو و بغض من، کاش می شد به بَرَت جان بدهم که پس از ترک تو باید به ابد، به دلم جای تو تاوان بدهم
شاید این انتهای خودخواهیست که دلم خواست آ ین باشی که دلم خواست بدترین باشم، که دلم خواست بهترین باشی
| محمد مشایخی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/25/آخرین
  • مطالب مشابه: آ ین
  • کلمات کلیدی: آ ین ,شاید ,خواست ,باشد،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

می ترسم نتوانم بگویم... تمام کلماتِ جهان را به آب می ریزم مثل مادر موسی... خدا کلمه ی دوستت دارم را نجات می دهد مثل موسی... و به مادرش بر می گرداند مثل تو...
| چیستا یثربی |

اطلاعات


مگر چند س است؟ که چشم هایت چون هزار ساله مست میکنند و گونه هایت مثل دختر های چهارده ساله رنگ میگیرند. حرف هایت گاهی مثل پسر های بیست ساله پر از شور و اشتیاق است، و گاهی مثل پدربزرگ هایمان، پر از مردانگی و قدرت وقت هایی که من میخندم، میشوی همان مرد سی ساله ای که احساسش را فقط از چشم هایش میفهمی و وقت هایی که اشک میریزم، میشوی همان پسر شانزده ساله ی بی قراری که ادای آدم بزرگ ها را در می آورد! اصلا چطور میشود فهمید که تو خنده هایت را از کدام قرن آورده ای؟ که هر لبخند کوچکی، یک جهان را را فرو میریزد. و من عاشق این جهان به هم ریخته ام! و مهم تر از همه ی این زیبایی هایت، وقت هاییست که من را درک میکنی تو آنقدر من را میفهمی، که گاهی از خودم میپرسم: مگر چند س است؟ اما بعد میگویم: اصلا مهم نیست چند س باشد من به اندازه ی هزار سال دوستت دارم...
| دلارام شریفی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/26/مگر-چند-سالت-است
  • مطالب مشابه: مگر چند س است؟
  • کلمات کلیدی: ساله ,س ,هایت ,گاهی ,است؟ ,س است؟ ,میشوی همان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در این جادوی شب پوشیده از برگِ گلِ کوکب دلم دیوانه بودن با تو را می خواست
| مهدی اخوان ثالث |

اطلاعات


رفتن، همین فعل به ظاهر ساده و سطحی پاهای من را بی تو دائم در سفر می خواست می خواستم پیشت بمانم تا ابد اما او با تو بودن را برایم مختصر می خواست
هی ماسش و گفتم که من برگی از یک درخت ریشه دارم خاک من اینجاست در چشمهای نانجیب اش خواندم این نامرد تا ریشه ات را برکند از جا تبر می خواست
دست مرا از شاخه هایت کند بعد از آن مانند برگی خسته در بحبوحه ی طوفان با اینکه با خود برد از تبریز تا تهران اما از این هم دوریم را بیشتر می خواست
می خواست سردرگم بمانم بی تو سردرگم پس رفتم و پیدا شدم در خلوت مردم اما ندانستم که زهر نیش این کژدم من را به دور از دیگران و لال و کر می خواست
گفتم خدا را شکر هجران بهتر از وصل است با درد دوری عشق بازی می کنم با شعر و تازه فهمیدم که تاب داغ هجران، هم مرد کهن می خواست و هم نر می خواست
آری کم آوردم در این بحران کم آوردم بعد از تو من فورا به جایت همدم آوردم یک جفت مرغ عشق همراه دو تا گلدان چون بار سنگین غمت چندین نفر میخواست
گاهی مرور خاطرات دور و شیرینت لبخند تلخی می نشاند گوشه ی لبهات یادش بخیر آن روزها جایی اگر می رفت در انتخاب روسری از من نظر می خواست
من روزهای تلخ را رد کرده ام دیگر حالم به زور قرص و شربت بهتر از قبل است آن روزها جایی اگر هم شعر می خواندم آه از نهاد حاضران در جمع بر می خواست
| مهدی مهدوی |

اطلاعات


دست می بَرم بین خاطرات به روزهای دور و تکه ای بیرون میکشم صدای خنده ی تو از پنجره بیرون می زند ظهرِ گرمترین روز تابستان است درست همان لحظه که عشق شبیه افتادن سیب های درخت در حوض به قلب هایمان افتاد، تکه تکه از خاطرات بیرون میکشم شاخه های خشکیده ی رُز پیراهن های گلدار سنجاق های سر بیت بیت شعرهای عاشقانه ترانه های قدیمی بادبادک های رنگی شمع های تولد های دونفره اشک ها لبخند ها تمام اولین ها بهار، باران، برف، کوچه، تابستان، پرسه، شب... تمام میشود دستهایم خالی باز می گردند و صدای خنده ی تو آرام آرام از گوشه ی دَر بیرون می رود راستی، عشق دروغ عجیبی است که هیچ نه از گفتنش پشیمان است و نه از شنیدنش... دستهایم را از خاطرات بیرون می کشم و رس حرف های در گلو مانده را به چشمهایم می سپارم...
| هانی محمدی |

اطلاعات


با حرص سرش فریاد زدم و گفتم: مگه دوسش نداشتی؟ پس چرا نجنگیدی؟ پس چرا دوست داشتنت اینقدر زود تموم شد؟ با ص که غم ازش میبارید گفت: دوست داشتن تموم نمیشه فقط از یجایی به بعد دیگه زیاد نمیشه، خودش نذاشت زیاد بشه، خودش نخواست، میفهمی؟! نمیفهمیدم، نمیتونستم نَجَنگیدن رو بفهمم، نمیتونستم و به تمومِ دوست داشتن هایی فکر که در لحظه ی ابرازشون متوقف شدن، به تموم دوست داشتن هایی که بدونِ ذَره ای جنگیدن نیمه ی راه موندنو بال و پر نگرفتن، که اگه میگرفتن تهِ تهِش اونقدر قشنگ بودن که رنگِ عشق دنیارو پٌر کنه و آدمای بلاتکلیفِ نیمه ی راه مونده رو از انتظار نجات بده... از جام بلند شدم و رفتم سمتِ پنجره: خودش نخواست؟ تو چه میدونی از خوشحالیاش وقتی فهمید دوسش داری؟ تو چه میدونی از بدحالیاش که تا یه نه ازش شنیدی، رفتی و تموم!! دوست داشتن واسه آدمایی مثلِ تو شبیهِ تیر تو تاریکیه، که پرت میشه و مهم نیست به هدف بخوره یا نخوره ... متأسفم که نجنگیدی و از دستش دادی، متأسفم که اون با ی ازدواج کرد که دوسش نداشت اما مثلِ تو ترسو نبود!! کیفمو برداشتم و از کافه زدم بیرون، بارون میومد، قدم های تندم بجایی میرفت که نمیدونستم کجاست اما خیالم جایی بود که میدونستم به تموم نه هایی که واسه امتحان ِ آدما گفتم فکر ، به تموم دوست داشتن هایی که جلویِ چشمام پَ َر شد و نصفه نیمه موند، به خودم، به نجنگیدش... رو به روی آینه ی پشت ویترین مغازه وایستادم و به تصویر یه آدم بلاتکلیف نگاه ، گوشیمو برداشتم و براش نوشتم... آدمی که واسه دوست داشتنش می جنگه اما نمیشه، هیچوقت شرمنده ی خودش نیست چون تلاششو کرده اما تو....دیگه منتظر نمیمونم که برام بجنگی و ثابت کنی دوسم داری فقط خواستم بگم دوست داشتن نصفه نیمه خیلی غم انگیزه،خیلی!!
| نازنین عابدین پور |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/23/جنگیدن
  • مطالب مشابه: جنگیدن
  • کلمات کلیدی: دوست ,تموم ,نیمه ,هایی ,خودش ,واسه ,دوست داشتن ,تموم دوست ,داشتن هایی ,نصفه نیمه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻪ ﺍﻨﻪ ﻫﻤﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﻣﺎ ﺩﻭست دارم... ﻫﻤﻦ ﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧ ﺭﻧ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﺸﻮﻡ ﻫﻤﻦ ﻪ ﻣ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ...کوتاه کوتاه ﻨﻢ ﻭ ﺰ ﺷﻔﺖ ﺁﻭﺭ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﻦ ﻮﺗﺎه ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺮﺩﻥﻫﺎ همین که با یک موزیک شاد ب م با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم و همنوایی کنم با دلنوازترین سرود زندگی ﻫﻤﻦ ﻪ ﻣ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧ ﻭ ﺁﺑ ﻭ ﺯﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﻮﺷﻢ ﻫﻤﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﻦ ﻪ ﻣﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻨﻢ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷ ﺑﺮﺰﻡ ﺁﺳﺎﻥ بخندم ﻫﻤﻦ ﻧﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ و اگر تو هم مانند من یک زنی خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن! برای خودت گاهی هدیه ای ب ! وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری احساس سربلندی می کند آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی یادت باشد...برای یک زن عزت نفس غوغا میکند! ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ...
| تهمینه میلانی |

اطلاعات


میدونی، نهنگا خیلی بدبختن هرچی گریه کنن دل دلبرشون واسشون نمیسوزه فکر میکنه آب دریاست رو صورتشون. اینه که یهو نهنگه دلش میپُکه میاد میشینه تو ساحل و میمیره. من میدونم. من خودم یه نهنگ مرده ام...
| حمید سلیمی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/23/نهنگ-مرده
  • مطالب مشابه: نهنگ مرده
  • کلمات کلیدی: نهنگ مرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

همین که مرا می فهمی و اجازه می دهی قلبم بر گودیِ دستت آرام بگیرد، خوب است. همین که می گویی "می روم" و شبیهِ آمدنت قدم برمی داری...
| آغوشی برای یک سفر طولانی / سید محمد مرکبیان |

اطلاعات


دنبال من نگرد قصه تمام شد آن شب سکوت من ختم کلام شد دنبال من نیا من خانه نیستم با راز این سفر بیگانه نیستم دنبال من نگرد این یک ترانه نیست از تو بریده ام رفتن بهانه نیست
دیگر تمام شد: عالیجناب من! طعم غلیظ عشق ماسید در دهن! سردابه س از جنس من نبود تعبیر خواب من ن شدن نبود من یک قلندرم نه لات دربه در من روح جنگلم نه ناجی بشر!
دنبال من نگرد دنبال من نیا من رشد کرده ام از کوچه تا خدا روی حصیر آب بر سقف صد کتاب پرواز می کنم آزاد و بی نقاب دنبال من نگرد دیگر تمام شد آن شب سکوت من ختم کلام شد
| عطسه های نحس / شه فولادوند |

اطلاعات


دست می بَرم بین خاطرات به روزهای دور و تکه ای بیرون میکشم صدای خنده ی تو از پنجره بیرون می زند ظهرِ گرمترین روز تابستان است درست همان لحظه که عشق شبیه افتادن سیب های درخت در حوض به قلب هایمان افتاد، تکه تکه از خاطرات بیرون میکشم شاخه های خشکیده ی رُز پیراهن های گلدار سنجاق های سر بیت بیت شعرهای عاشقانه ترانه های قدیمی بادبادک های رنگی شمع های تولد های دونفره اشک ها لبخند ها تمام اولین ها بهار، باران، برف، کوچه، تابستان، پرسه، شب... تمام میشود دستهایم خالی باز می گردند و صداب خنده ی تو آرام آرام از گوشه ی دَر بیرون می رود راستی، عشق دروغ عجیبی است که هیچ نه از گفتنش پشیمان است و نه از شنیدنش... دستهایم را از خاطرات بیرون می کشم و رس حرف های در گلو مانده را به چشمهایم می سپارم...
| هانی محمدی |

اطلاعات


دنبال من نگرد قصه تمام شد آن شب سکوت من ختم کلام شد دنبال من نیا من خانه نیستم با راز این سفر بیگانه نیستم دنبال من نگرد این یک ترانه نیست از تو بریده ام رفتن، رفتن بهانه نیست
دیگر تمام شد: عالیجناب من! طعم غلیظ عشق ماسید در دهن! سردابه س از جنس من نبود تعبیر خواب من ن شدن نبود من یک قلندرم نه لات دربه در من روح جنگلم نه ناجی بشر!
دنبال من نگرد دنبال من نیا من رشد کرده ام از کوچه تا خدا روی حصیر آب بر سقف صد کتاب پرواز می کنم آزاد و بی نقاب دنبال من نگرد دیگر تمام شد آن شب سکوت من ختم کلام شد
| عطسه های نحس / شه فولادوند |

اطلاعات


پیراهن آنا بدون آستین بود با یک یقه ی کاملا گرد و آویزان. ادوارد خیره بود. بند پیراهنی که آن را روی شانه های آنا محکم نگه می داشت رو به بازوی خالی اش رها شده بود. درست مثل یک درخت بید که از سنگینی باد سر بزیر بود. حالا فاصله ی بین گردن، شانه و بازوی آنا را می توانست به مزرعه ی پدربزگش تشبیه کند. مزرعه ای که محصول زرین گندمش را کاملا درو کرده بودند. یک زمین صاف و یکدست. زمینی تشنه و محتاج باران...! ادوارد خم شد و شانه ی آنا را بوسید. طوری که از محل بوسه اش، زنبقی بنفش شروع به روییدن کرد.
| حمید جدیدی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/20/مزرعه
  • مطالب مشابه: مزرعه
  • کلمات کلیدی: مزرعه ,شانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

کوشیدم تو را به آ دنیا تبعید کنم چمدا نهایت را آماده برایت بلیط سفر یدم در اولین ردیف کشتی برایت جا رزرو وقتی کشتی حرکت کرد اشک در چشمانم حلقه زد تازه فهمیدم در اسکله ام تازه فهمیدم آنکه به تبعید می رود منم نه تو...
| سعاد الصباح |

اطلاعات


میان دفترم برگ خزان دارم نمی فهمی به چشمم بعد تو اشک روان دارم نمی فهمی
هنوز اینجا ی با یاد تو شبها نمیخوابد درون ام درد گران دارم نمی فهمی
برایت می نویسم تا سحر شعر غریبی را ز دلتنگیِ تو داغی نهان دارم نمی فهمی
اگر چه نو بهارم، رد نکرده سِن من از سی ولی از هجر تو قدی کمان دارم نمی فهمی
لبالب از غمم، لبخند پر دردم نمی بینی دلی پیر و ولی روی جوان دارم نمی فهمی
هوایت آتشی هر شب زند بر جان پر دردم و هر شب در دلم آتشفشان دارم نمی فهمی
| پروانه حسینی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/19/نمی-فهمی
  • مطالب مشابه: نمی فهمی
  • کلمات کلیدی: فهمی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

سالهای بعد من نه اون زن گوشه گیر و تنهای تو قصه هام ! نه اون زنی که ازدواج کرده و اسم تورو گذاشته رو پسرش و هرشب به تو فکر میکنه ! سالهای بعد من یه زن موفقم ! یه زنی که تغییر کرده ! اونقدر موفق شده که تو هرجا بشینی مجبور باشی اسمشو بشنوی ! زنی که همه جا وقتی بخوان از یه آدم خوشبخت یاد کنن به اون اشاره میکنن ! سالهای بعد وقتی با همسر و بچه هات رو میز غذاخوری نشستی و ناهار میخوری اسم منو از زبون دختر کوچیکت میشنوی که منو الگوی خودش قرار داده. سالهای بعد وقتی همسرت رو بغل میکنی بدون اینکه بخوای ذهنت کشیده میشه به گذشته ها با خودت فکر میکنی چی شد که اون دختربچه ضعیف تبدیل شد به این زن قوی و موفق ! من اما سالهای بعد شاید حتی اسمت رو هم بخاطر نیارم ! سالهای بعد زنی ام که قدم به قدم به آرزوها و هدفاش نزدیکتر میشه و از تو و فکر بهت دورتر... اما یه چیز رو از من همیشه به یادگار داشته باش ! یه زن تا وقتی خودش بخواد زنده میمونه و زندگی میکنه ! تا وقتی که خودش بخواد...
| نورا مرغوب |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/19/سال-های-بعد
  • مطالب مشابه: سال های بعد
  • کلمات کلیدی: سالهای ,خودش ,خودش بخواد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هرکه را به هرشکلی که دوست داری دوست داشته باش، اما من را به آن شکلی که بوسه هایش فراوان است و خنده هایش بسیار...
| حمید رها |

اطلاعات


ای که در خلوت من بوی تو پیچیده هنوز یاد شیرین تو تا مرگ همآغوشم باد ابرِ تاریکم و از گریه ی اندوه پُرم حسرت دیدنِ خورشید فراموشم باد...!
| نادر ناد ور |

اطلاعات


هر شب این موقع از خودم میپرسم اسم شما روی زبان من چه میکند؟ دم به دم اسم شما از روی لبم پاک میکنم ولی باز باز آواز شما را میخوانم. هر شب هر شب دهانم بوی اسم شما را میدهد. یاد شما در ی من چکار میکند؟
| محمد صالح علا |

اطلاعات


آنا (با لبخند): تو دیونه ای ادوارد ادوارد: بخاطرِ خنده هاته آنا من عاشق کولی هام؛ میخندی... صدای پایکوبی شونو بارها می شنوم
| حمید جدیدی |

اطلاعات


بالا ه طاقتم تموم شد و پرسیدم: پس دلیل این رفتارای ضد و نقیضش چیه؟! گفت: راستشو بخوای من فکر می کنم اون بیشتر از اینکه دلش برای خودت تنگ شده باشه، دلتنگ اون حسیه که با تو تجربه کرده؛ دلش برای حال و هوای اون روزاش تنگ شده ... انگار زمان برام وایساد! نمی دونستم ناراحت باشم از اینکه دلتنگ من نمیشه، یا خوشحال باشم از اینکه حس هایی رو با من تجربه کرده که هنوزم حسرت تکرارشونو داره! آخه مگه میشه دلتنگ خودش نشی ولی دلت برای روزایی که با هم داشتید پَر بکشه؟! چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. همه ی این چند سال از ذهنم گذر کرد، یادم اومد از خدا خواسته بودم، حداقل سهم من از بَندَش این باشه که اگر جایی یاد من افتاد با خودش بگه: حیف! چه روزایی بود... لبخند زدم، به خواستم رسیده بودم. من کاری با روح و جسمش کرده بودم که بعد چند سال تمنای حسی رو داشت که هیچ ی جز من نمی تونست براش تکرار کنه! خب خودش همیشه می گفت: “من دیوونه ی آرامشی ام که کنار تو دارم...!” بیین جانم! حالا همه عالم و آدم هر چی می خوان بگن، ولی حرف من اینه: تو وقتی دلتنگ حس و حال بعضی لحظه هات میشی، که قبلش دلتنگ همون آدمی شده باشی که لحظه هاتو ساخته! شاید بتونی تا همیشه جلو بقیه انکارش کنی ولی من خوب می دونم پشت اون نگاه معصومت چه خبره.
| منیره سادات حسینی |

اطلاعات


تا دوست داری ام تا دوست دارمت تا اشک ما به گونه ی هم می چکد زِ مهر تا هست در زمانه یکی جان دوستدار کِی مرگ می تواند نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
| سیاوش رایی |

اطلاعات


غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟ فرض کن کوه شِنی طعنه ی طوفان خورده...!
| مجتبی سپید |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/18/کوه-شن
  • مطالب مشابه: کوه شِن
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یک بار هم زنگ زده بودم منزل نقى زاده اسمش فرامرز بود و با یکى دیگر که هیچ یادم نیست، سه نفرى روى یک نیمکت مى نشستیم. مادرش که گوشى را برداشت،اسمش یادم رفت، _منزل نقى زاده؟ از بابام یاد گرفته بودم بگویم منزلِ فلانى مادرش شاکى و عصبى گفت:با کى کار دارین؟ _ با...پسرتون . _ کدومشون؟ تک پسر بودم و فکر اینش را نکرده بودم که در یک خانه شاید بیش از یک پسر وجود داشته باشد. شاکى تر و عصبى تر پرسید:کدومشون؟ با کدومشون کار دارى؟ هول شدم. یادم نیامد که مثلن بگویم اونى که اول راهنمایى ست. من من کنان گفتم : « اونى که موهاش فرفریه، حرف بد مى زنه، قشنگ مى خنده...» اونى که قشنگ مى خندید خانه نبود...تق ! فردایش گفت: «من قشنگ مى خندم؟» و ریسه رفت... من حرصم درآمده بود چون دفتر مشقم را نیاورده بود، ولى از قشنگ خندیدنش خنده ام گرفت . بعدترها فکر آدم باید هر از گاهى اسم هم خانه هایش را، رفقایش را، بغل دستى هایش را فراموش کند، بعد زور بزند توى سه جمله توصیف شان کند ؛ بدو بدو بگوید مثلا آنى که خنده اش قشنگ است، آنى که حرف زدنش مثل قهوه ی تازه دم است، آنى که سین اش حال عاشقى دارد!
| حسین وحدانی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/16/آنی-که
  • مطالب مشابه: آنی که...
  • کلمات کلیدی: قشنگ ,اونى ,یادم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تو را چیدم، دستهایم بوی زندگى گرفت.
| پویا جمشیدی |

اطلاعات


دلم را که مرور میکنم تمام آن از آن توست... فقط نقطه ای از آن خودم، روی آن نقطه هم میخ میکوبم و قاب ع تو را می آویزم.
| نزار قبانی |

اطلاعات


دوستت دارم ای ای از من ای تمام من ستاره ی پیشانی ام
دوستت دارم پهناورتر از هر گستره دورتر از هر امتداد پاک تر از هر اعتراف شدیدتر از باران مصیبت
دوستت دارم و می دانم که رهسپاری به سویت را نمی توانم اگرچه به سویت می آیم
قلب تو راه مستقیم من است که به سویش در حرکتم می آیم اگرچه مرگ من و مرگ تو در این باشد
دوستت دارم تا تمام خستگی ها را تبعید کنم و با تو تمام سختی های بُرنده ی راه را به مبارزه فراخوانم که من پرنده ی یتیم عشق را که خو سنگین داشت بیدار کرده ام...
| ریتا عوده / ترجمه: بابک شاکر |

اطلاعات


یک مشت تردیدم که در باور نمیگنجم از بس گم ام روی زمین دیگر نمیگنجم
پس می زند حتی قطار زندگی من را پُربارم و در کوپه ی آ نمی گنجم
ته مانده ی بغض غریب فصل پاییزم انقدر سنگینم که در آذر نمیگنجم
تا بی نهایت میبرم اندوه رفتن را سیل ام که در این چشمهای تر نمی گنجم
حجم وسیع خاطرات داغ و پرشورم سر می روم دیگر درون سر نمیگنجم
هر تکه ام آهنگ جنگ تازه ای دارد صدها من ام درقاب یک پیکر نمیگنجم
وا مانده ام م ن پرسشهای بی پاسخ یک مشت تردیدم که در باور نمیگنجم
| مریم ناظمی |

اطلاعات


زندگی یعنی از هر چیزی مقداری به جا می ماند... دانه های قهوه در شیشه، چند سیگار در پاکت، و کمی درد در آدمی.
| تورگوت اویار |

اطلاعات


چطور می شود پوست غم را نشان بدهد لب خودش را گول بزند و چشم بگوید اتفاقی نیفتاده است سخت است پنهان شدن در لایه ای نرم و آسان است مخفى شوى پشت دیواری که به تلنگری فرو می ریزد آجری بردار و دور شو گریه ی های زن می تواند در صدر اخبار از فاجعه ای جهان را سیاه پوش کند
| الینا نریمان |

اطلاعات


سوار بر اتوبوسی که از "تو" دورم کرد که بی "تو" بغض شوم دست های گرمت را... که حسرتم بشود لمس موهات... که تن کنم کت خا تریِ چرمت را... "تو" را مدت یک روز و چند ساعتِ تلخ ندیدمت جز در چشم های راننده که ناگهان وسط جاده عاشقم شده بود... میانِ بغض اسانیِ دو خواننده!
دو چشمِ قهوه ایِ رنگ چشم های خودت چرا دروغ بگویم؟ نگاهِ گرمی داشت... و تووی آینه با چشم هاش می خندید و مثل "تو" کتِ خا تریِ چرمی داشت "تو" را بغل در نهایت احساس میانِ وحشیِ پر اضطرابِ بازوهاش و بوسه چسباندن رویِ هاب لبش و دست بردنِ با عشق بر سر و موهاش به چیزهای زیادی که تووی فکرم بود به عاشقت شدن و بعد از آن، رها شدنم به چشم هات؛ به مو هات؛ به طنین صدات به در نهایتِ وابستگی جدا شدنم... به شکل های زیادی "تو" را بغل به شکل های زیادی، ولی جواب نداد! نه عشق، نه بوسه، نه نگاه، نه آغوش... به چشم هام ی جز خود "تو" خواب نداد
به شکل های زیادی "تو" را بغل دلیلِ خود کشیِ این زنِ جوان بودی! سوار بر اتوبوسی که از "تو" دورم کرد "تو" چشم های تمام مسافران بودی
| مهتاب یغما |

اطلاعات


در مقابل تغییراتی که خداوند در مسیرت قرار می دهد؛ به جای مقاومت تسلیم باش! بگذار زندگی نه بر خلاف تو، که همراهت جاری شود نگران نباش که، «زندگی ام زیر و رو می شود...!» از کجا می دانی زیر زندگی ات، بهتر از روی آن نباشد...؟!
| الیف شافاک |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/13/زیر-و-رو
  • مطالب مشابه: زیر و رو
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

فرقی نمی کند کدام لبه ی چاقو تیزتر است یا کدام مایع مشتعل تر زنی که نگاهش را از سوختن کبریت برنمی دارد سوخته است زنی که روی چاقو مکث می کند رگش را بریده است و او که با چمدانش خلوت می کند رفته است...
| نسرین شفیعی |

اطلاعات


اولین باری که تو زندگیم چیزی رو جا گذاشتم هنوز یادمه. آ ای زمستون بود ولی هوا می گفت بهار شده. یه شال گردن مشکی داشتم که مادر بزرگم واسم بافته بود. اون روز وقتی رسیدم سر کلاس مثل همیشه گذاشتمش تو جا میزی. زنگ آ که خورد فراموش اصلا شال گردن دارم، تو کلاس جاش گذاشتم و وقتی فهمیدم که نزدیکای خونه بودم. نمی دونم چرا ولی برنگشتم. گفتم این هوا که شال گردن نمی خواد. فردا میرم سراغش! فردای اون روز زمستون به خودش اومد و هوا عجیب سرد شد. تازه فهمیدم چی رو جا گذاشتم چون بهش احتیاج پیدا کرده بودم! تا رسیدم مدرسه رفتم سراغ جا میزیم. نبود! همه جا رو دنبالش گشتم خبری از شال گردنم نبود. مدام فکر می که اگه همون موقع می رفتم سراغش شاید هنوز داشتمش. چند روز بعد یه شال گردن یدم که فقط شبیه شال گردنم بود. ولی هیچوقت اون حس خوب رو بهش نداشتم. بعد از این همه سال خوب می دونم که ما آدم ها خیلی وقتا داشته هامون رو جا می ذاریم، چون فکر می کنیم بهشون احتیاج نداریم. فکر می کنیم همیشه سر جاشون می مونن و هر وقت بریم سراغشون هستن. اما وقتی زندگیمون زمستون میشه و تو نبودشون سرما رو حس می کنیم تازه می فهمیم که گاهی برای دنبالشون گشتن خیلی دیره...خیلی... اما مهم ترین چیزی که تو زندگیم جا گذاشتم شال گردن نبود. خودم بودم. من الان فقط شبیه چیزی هستم که دوست دارم باشم. باید زودتر خودم رو پیدا کنم چون درست جایی هستم که به بودنم احتیاج دارم، تو اوج سرما .
| حسین حائریان |

اطلاعات


" دلتنگم " گفتنی هایم همین قدر کوتاه اند و همین قدر عمیق !
| جمال ثریا |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/05/12/دلتنگم
  • مطالب مشابه: " دلتنگم "
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

میان ترسهای پرشماری که مبتلایشان هستیم؛ شاید دریده ترین و هولناک ترین و عجیب ترینش ترس از "دوست داشته شدن" باشد. ترس از شنیدن دلم برایت تنگ شده. ترس از شنیدن میخواهمت... چطور میتوانی برای دستی که به شوق نوازش به سمت سرزمین صورتت می آید توضیح بدهی که داری شراره های آتش را می بینی به جای نرمی نوازش؟ چطور می توانی به لبانی که شوق بوسیدن دارند توضیح بدهی سالهاست می دانی پس هر بوسه ای دریاچه مذاب دوری نشسته؟ چطور شرح بدهی هر دوستت دارم که شنیده ای تازیانه فراق شده به جان تکیده ات؟ چگونه شرح بدهی در جهان غمبار تاریکت جایی برای شب پره های نو رست خندان نیست؟ چگونه گریختنت از آغوشهای امن را توجیه کنی، برای ی که در هیچ آغوش امنی بدترین ز له عمرش را تجربه نکرده است؟ تازه آ ش هم کم می آوری. سنگ که نیستی، آدمی. یک دوستت دارم می شنوی با لهجه ای که تو را رام می کند، تن می دهی به بازی تازه ای که می دانی سهمت از آن کمی مرهم است و بسیاری درد. و بعد، یک شب که بی مرهم و بی طاقت نشسته ای کنج دنج سرداب تنهایی، به سرت می زند یک گوشه دنیا بنویسی میان همه ترسهای دنیا، کبودترینش سهم ما شد، هراسِ دوست داشته شدن...
| حمید سلیمی |

اطلاعات


- به من بگو ببینم او را چگونه دوست داری؟ +نلی، این چه سوال احمقانه ایست؟ همان طوری که دیگران همدیگر را دوست دارند . -نه، این جواب قانع کننده ای نبود. جواب حس بده . +من زمین زیر پاهای او و هوایی که استنشاق می کند دوست دارم. هر چیز را که دست می زند و هر سخنی را که بر زبان می آورد دوست دارم. نگاه هایش را، تمام حرکاتش را و خودش را هر طور که هست و همان طور که هست تمام و کمال دوست دارم. حالا این دلیل کافی است یا نه؟
| بلندیهای بادگیر / امیلی برونته |

اطلاعات


وقتی تصمیم به رفتن می گیری هیچ چیزی غم انگیزتر از تکرارِ بی رحمانه ی ص نیست که بی وقفه می پرسد کجای جهان از رفتنت تهی خواهد شد؟
| سپیده بیگدلی |

اطلاعات


بی تو هر شب منم و گوشه تنهایی خویش پای در دامن غم، سَر به گریبان ملال
| هلالى جغتایى |

اطلاعات


می دونی محاله یه روز صبح یکی درِ خونه رو بزنه یه جعبه بگیره جلوی آدم و بگه بفرما حال خوب! حال خوب ساختنیه. دست کن ته خورجین دلتنگیا و زخما و بالا پایینای زندگیت، یه کم حال خوب از توش بکش بیرون. نمیگم آسونه نمی گم اشتباه نکن، زمین نخور، اشک نریز، کم نیار نمی گم جلوی یه حسرتایی رو می شه گرفت نمی گم همیشه ی خدا علی بی غم باش، که نمیشه؛ اصلا غم واسه اینه که به آدم عمق بده. به قول یه بنده خ که می گفت درست بعد از اتفاق بود که فهمیدم اون لحظه ها که خنده میسر بود باید از ته دل و با صدای بلند می خندیدم، چه حیف که کم خندیدم! اونایی که از عمق زخم هاشون شادی بیرون کشیدن قدر لحظه لحظه ی زندگی رو بیشتر دونستن. نه که فکر کنی از بدو تولد آدم های قدرتمندی بودن، نه... اونا این قدرت رو بعد از هر زخمی، ذره ذره در خودشون پرورش دادن. در لحظه هایی که امکان حال خوب رو داری حضور داشته باش، براش سنگ تموم بذار. دنیا همیشه بلبشوئه، بهونه واسه دلگیری زیاده و فرصت کم، تنهایی از رگ گردن به آدم نزدیکتره و انتظار هیچ دردی رو دوا نمی کنه؛ فقط خودتی که می تونی پازل بعضی لحظه هارو جوری بچینی که یه کم عشق کنی. یادت نره که هر چقدر دنیا سخت بگیره حق توئه که توش عشق کنی، حق گرفتنیه حال خوب ساختنیه
| پریسا زابلی پور |

اطلاعات


گفتند: چه سان است عشق تو؛ تویی که پیکرت برف است وُ اویی که چشمش آفتاب؟ گفتم: عشق من آب شدن در پیشگاه اوست؛ پیوسته پی در پی بی پایان
| کژال ابراهیم خدر / ترجمه: بابک زمانی |

اطلاعات


بیایی آرام توی فکرم ریز ریز از توی سرم بیاورمت پایِ قندانِ روی میز پشت به پنجره ی اتاق بریزیمت توی استکان چایم مثل دانه های هل مثل تکه های دارچین مثل لیمو های امانی که بمانی بریزم و سربکشم تمام تو را که مثل مزه ی خوبِ چایِ عصر یک مرداد بمانی برای روزهای سرد بهمن ماه...
| حمید جدیدی |

اطلاعات


"کجا میشه یک دل سیر گریه کرد؟" اینو گفت و نگاهشو ید! اصراری نداشتم نگاهم کنه، ترجیح میدادم بدون توجه به حضورم راحت گریه کنه. جواب سوالشو نمیدونستم، گفتم "وقتی بچه بودم، مادرم بهم گفت خیلی مواظب خودت باش، حواست باشه وقتی با وسایل نوک تیز کار می کنی دستاتو نبُری. هروقتم جاییت بُرید یه ذره زخمتو فشار بده که خون بیاد، وگرنه آلودگی میره تو خونت و مریض میشی! مادرم عاقل بود، میدونست هرچقدرم مراقب باشی بلا ه یکجایی خودت رو زخم و زیلی می کنی!" از یادآوری حرفای مادرم حس خوبی بهم دست داد. چیزی نگفت ولی می دونستم داره گوش میده..... "به نظرم وقتی روحت زخم میشه، گریه مثل همون فشار دادن زخمِ تازه میمونه. نباید بذاری کهنه بشه. هروقت دردت اومد باید گریه کنی. هرچیزی یک وقتی داره. حتی گریه ! اگه دیر بشه اون زخم با تمام درد و آلودگیش تو بدنت موندگار میشه. نمیدونم کجا میشه یک دل سیر گریه کرد، ولی هروقت دلت گرفت، هروقت دردت اومد، همونجا بزن زیر گریه" - نگاه مردم اذیتم میکنه! چی فکر میکنن؟ گفتم " مردم مهم نیستن. اونا دردی که تو میکشی تحمل نمیکنن" بعد یکهو دلم گرفت، من هیچ وقت انقدر شجاع نبودم که به موقع گریه کنم. دلم گرفت واسه روزایی که دردو تو خودم زندانی . وقتایی که زخم خوردم و زخممو فشار ندادم... یه نفس عمیق کشیدم و گفتم "به نظرت، کجا میشه یک دل سیر گریه کرد؟"
| اهورا فروزان |

اطلاعات


عمرم را سپری در حالی که در دستی قلم و در دست دیگر کفن داشتم در دستی کلاشینکف و در دست دیگرم گل سرخ بود در دستی گذرنامه و حافظه ام را و در دستی دیگر بلیت هواپیما و آرزوهایم را برداشتم اینک، می خواهم همه این چیزها را به دریا بریزم و با دو دست تو را در آغوش کشم
| با جغد / غاده السمان |

اطلاعات


تو چنان به دل نشستی که بُرون نمیتوان کرد مهِ شب سپید و جانم سیَه و تو ماهِ آنی...!
| شاپوریان |

اطلاعات

آخرین ارسال ها