کافه شعر

وبلاگ با نام کافه شعر

به رغمِ خویش مقصود من از خدا تویی در آغوش گرفتن تمام دوست داشتنی ها و باقی، تاسی است که می ریزند...
با دستان تو همراه می شوم لبانت را می بوسم هر جا که باشی لمست می کنم و باقی، همه پنداری است
| لویی آراگون |

اطلاعات


" و لأنّک تحبنی فأن العالم صار اکبر و السماء أوسع و البحر اکثر زرقة و العصافیر اکثر حریة و أنا ألف ألف مرة أجمل... "
و از آن روی که مرا دوست داری جهان بزرگ تر شد و آسمان گسترده تر شد و دریا نیلگون تر شد و گنجشکان آزادتر شدند و من هزار هزار بار زیباتر شدم...
| سعاد الصباح |

اطلاعات


مثل «داش آکل» که برق چشم یک دختر به بادش داده باشد مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد...
بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی بدتر از آن، مثل فرزندی که یک مادر به بادش داده باشد...
بغض دارم؛ بغض، از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیست بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد...
مثل «دارا»یی که «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد...
حالِ من؟! حالِ غرورِ شاعرِ فَحلی که شاگردِ عزیزش با سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر بـه بادش داده باشد...
شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است مثل یک کشور که ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد...
شرمگاه مُرده برمی خیزد؛ امّا برنخواهد خاست هرگز پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد...
حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است مثل ایمانی که کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد...
بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که نارفیقی، تحتِ نامِ نامیِ «خواهر» به بادش داده باشد...
شکّ ندارم که تو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد...
شانه یعنی مار؟ یا نه! مار یعنی شانه؟ تعبیر دقیقش؟! شانه، یعنی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد...
| علی اکبر یاغی تبار |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/09/20/بغض-دارم،-بغض
  • مطالب مشابه: بغض دارم، بغض
  • کلمات کلیدی: داده ,بادش ,دارم؛ ,یعنی ,کرده ,بغض، ,بادش داده ,داده باشد ,دارم؛ بغض، ,باشد شانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

من یک زنم ‏و آدم وقتى زن باشد ‏جز آنچه در قلبش دارد ‏همه چیز را فراموش مى کند.
‏⁧| لاله مولدور |

اطلاعات


منصفانه نیست ی که این گونه قلبت را در هم ش ته است، هنوز این همه زیبا و خیره کننده باشد و صورتش تنها چیزی باشد که بیش از هر چیزی در دنیا دوست داری ببینی...
| ادی السید / ترجمه: زهرا طراوتی |

اطلاعات


چه می شد اگر خدا آن که خورشید را چون سیب درخشانی در میانه ی آسمان جا داد، آن که رودخانه ها را به در آورد و کوه ها را بر افراشت، چه می شد اگر او، حتی به شوخی مرا و تو را عوض می کرد مرا کمتر شیفته تو را زیبا کمتر | نزار قبانی |

اطلاعات


دِلا خَموشی چرا..؟! چو خُم نجوشی چرا..؟! بُرون شد از پَرده راز تو پَرده پوشی چرا..؟!
| عارف قزوینی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/09/19/دلا
  • مطالب مشابه: دلا...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دستم را کشیدم روی برگ های زاموفیلیا، نرم بودند و تمیز، مثلِ هوای توی گلفروشی که گرم بود و دَم داشت اما ریه را جلا میداد " اینا چقدر نازن، انگار همشون دارن میخندن و لب هاشون سبزه" خندید، خاک روی آستینش را با کف دست گرفت و بدون اینکه چیزی بگوید دنبالم آمد، دنبال من که داشتم به لب های سبز گل ها نگاه می " میگم تو گلفروشی کار چه خوبه ها، همچین هر روز دلت تازه میشه انگار " چیزی نمیگوید، ت است مثل پِتوس ها که کاری به کار ی ندارند، برگ می دهند و قد می کشند و گلدان را در آغوش می گیرند " چقدر سخته بین این همه گل بتونی یکی رو انتخاب کنی " از صدای پیس پیس آبپاش فهمیدم دارد برگ گل هارا تمیز می کند، سرم را برگرداندم " آره سخته " صداش مثل گوینده ی سرحال رادیو جوان، پرانرژی که نه، بم بود... " سخته اما واسه شما که گلفروشی راحت تره خب " چشم هاش خندید و لب هاش کلمه ی راحت تر را جوری تکرار کرد که انگار داشت متلاشی میشد " وقتی یه گل چشمتو میگیره دیگه زیباترین گل هارو هم ببینی به چشمت نمیاد واسه همین راحت تر نیست واسه ما" نشستم کنار شمعدانی ها دستم را کشیدم روی برگ هاش، انگشت هام بوی سبز گرفته بود "چقدر خوبه این بو، اسم گلی که چشمتونو گرفته چی هست حالا؟ " گلدان شمعدانی را از روی زمین برداشتم و گذاشتم توی دست هاش " اسم گلم عاطفه بود " بند کیفم را گرفتم و با لبخند گفتم " چه گل قشنگیه پس، عاطفه " درحالیکه برگ های اضافه ی شمعدانی را با قیچی میبرید گفت " قشنگ که بود اما پ ر شد، یعنی خودش هست اما عشقش تو دل من پ ر شد که بذرش تو دل یکی دیگه جوونه بزنه" خودم را زدم به راه لبخند و گفتم " خاک هر دلی بذر خودشو میطلبه، بذر مناسب دلتو پیدا کن، وقتی گل بده می فهمی این از اونم قشنگتره، اونوقته که دلت سبز میشه و گل میده مثل این شمعدونیا " نگاهم میکند و توی نگاهش اشک می د "امیدوارم بذر دلتو پیدا کنی " میدوَم توی گلخانه که دوباره دست هام را سبز کنم...
| نازنین عابدین پور |

اطلاعات


+ جای خدا حافظی نوشتم: "آبی باشی و همیشگی مثل قلب پرنده ها" - ببین خیلی خوب بود، اما مگه پرنده ها قلبشون آبیه؟ + تا حالا قلب پرنده ای رو ندیدم، اما فکر می کنم پرنده ها اینقدر قلبشون برای آسمون و پرواز میتپه که قلبشون هم رنگ آسمون میشه، آخه پرنده ها عاشق آسمون هستن... - پس قلب منم همرنگ تو شده..!!
| محمد عسکری ساج |

اطلاعات


تو که آیینه ی حلب داری خون عشاق روی لب داری از زمین و زمان طلب داری دامن تنگ یک وجب داری
شب نشینی امشبت چند است؟! از لبت تا به غبغبت چند است؟!
تو که سِحر سیاه را بلدی رگ خواب را بلدی سبکی، وزن کاه را بلدی مخصوص شاه را بلدی
می گذاری ملیجک ات باشم توی دربار، طلخک ات باشم
اینکه یک جای دنج می خواهی گریه ی روی لنج می خواهی اینکه یک جفت فنچ می خواهی اینکه قرص برنج می خواهی
خواستی زود شوهرت بدهند به همان خائن ت بدهند
زلف خود را یله نگه داری از دل من گله نگه داری بین ما فاصله نگه داری چله با چلچله نگه داری
من همه جوره راغب ات هستم دورم اما مواظبت هستم
| شهرام میرزایی |

اطلاعات


لب هایم این ماهیچه های مطبوع به وزنِ آب را ببوس قبل از کنجکاوی صبح در اشتهای بدن قبل از کِشَندگیِ خمیازه های فارغ از تمایل و برخورد قبل از هوش آن زنِ منتظر ببوس مرا
ببوس مرا در علاقه ی بو به گردن در حسد ِ بلند ِ تار مویی آویخته از یقه هنگام خداحافظی ببوس مرا و فراموش کن چقدر بودن از پاهای تو کدورت داشت من بچه بودم و دستهایم گماشته بود به نوشتن چه میدانستم از بسامد بوسه در شرح آب؟ از گزِش دندان در حجامت لبها چه میدانستم من؟ من بچه بودم و دستهایم گرفتنِ مادر را بلد بود در مساحت مُشتی چادر و آن لجِ نه ی شور انگیز را در ربایش هیچ مردی فرا نگرفته بودم
ببوس مرا بعد از این همه سال که نگویم؛ دستهایم اگر گرفتن بلد بود... که نگویم؛ کنار آمده ام و در کجاوه کرامتِ کلماتم زنی نباشد جز من برای تو
لبهایم را ببوس ای باشنده ی شورانگیز این ماهیچه های مطبوع به وزن آب را در مدارای اینکه؛ من هم از آفرینش لبهایم متوقعم!
| سپیده مختاری |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/09/08/ببوس-مرا
  • مطالب مشابه: ببوس مرا
  • کلمات کلیدی: ببوس ,دستهایم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

رو به رویت چه لذتی دارد؛ صحبت از حرف های تکراری ! مطمئنم که دوستت دارم؛ مطمئنی که دوستم داری...؟!
| محمد شریف |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/09/08/مطمینی
  • مطالب مشابه: مطمئنی؟
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

عاشقت نشده ام که نداشته باشمت، که بگذارم بروم، که رفیق نیمه راه باشم. عاشقت نشده ام که رویاهایت را با جان طلب نکنم و در غم و لبخندت شریک نباشم. عاشقت نشده ام که ذوقت را موقع شعر خواندن و گل یدن و شمع روشن نفهمم و حال عاشقانه ات را با بوسه و آغوش ن م. عاشقت نشده ام که بنویسی و نخوانم، بزنی زیر آواز و مست نشوم، از آینده بگویی و بگویم هیس! من عاشقت شده ام که عاشقت کنم، که عاشقت بمانم. من تو را برای آنچه که هستی، برای گریه و لبخندت دوست می دارم و در این دنیا هیچ چیز برایم عزیزتر از صدایت وقتی که شعر می خوانی، کلماتت وقتی که می نویسی، نگاهت وقتی که به چشمان من است، دستانت وقتی که شمعی روشن می کند، و قلبت وقتی که به من گلی هدیه می دهد نیست. برایم سعدی بخوان تا رفیق این همه سال عاشقی مان باز بگوید که من بی روی تو آرامم نیست. که من از عهد آدم تو را دوست دارم و تو از همان وقت که توی بهشت بوسیدمت، عاشقم شدی. تو عشق اول و آ منی و من جنون اول و آ ت. به آ ش فکر نکن، چون این قصه پایان ندارد. چون از ازل تا ابد عشق آن اتفاقی است که بین و تو میفتد.
| مانگ میرزایی |

اطلاعات


هرگز نمی توان گل زخم های خاطره ای را زِ قلب کَند که در این سیاه قرن بی قلب زیستن آسان تر است زِ بی زخم زیستن، قرنی که قلب هر انسان چندین هزار بار کوچک تر است از زخم های مزمن و رنجی که می کشد...
| نصرت رحمانی |

اطلاعات


چرا خدای بزرگ کاری برای قلب کوچکم نمی کند؟ برای قلبم که از یک نیلوفر آبی کوچکتر است از یک ساقه ی بابونه تردتر از یک انار ترک خورده خونین تر تو دوستم داری اما کاری از دستت برنمی آید آدم چطور می تواند دیوانه ی غمگینی را تسلی دهد؟ آدم چطور می تواند غمگین دیوانه ای را آرام کند؟
| رویا شاه حسین زاده |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/08/26/قلب-کوچکم
  • مطالب مشابه: قلب کوچکم
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دستش را مشت کرد و گفت: « می دونی چیه؟! تو روابطت با آدم ها این طوری باش...» و بعد یکی از انگشت هایش را باز کرد و گفت: « بعد که چیزی از طرف مقابلت دیدی یکی از انگشتاتو رو کن...یه کم که گذشت اون یکی انگشتتو باز کن...و همین طوری آروم آروم کل مشتت رو باز کن..» به خوبی معنای صحبت هایش را متوجه میشدم اما منتظر بودم ادامه دهد. گفت: « می خوام بگم هیچ وقت هر احساسی که داری رو اول کار برای طرفت رو نکن! آهسته آهسته پیش برو تا همیشه چیزی تو چنته داشته باشی ارائه بدی. تا همیشه بخش جالبی رو برای بعدترها هم باقی بزاری. آدم ها از اینکه یه چیزی از اول براشون رو باشه لذت نمی برن! دوست دارن کشف کنن! احساساتت رو کم کم و آهسته رو کن! » نگاهش ... تا چند لحظه سکوت و گفتم: « آدم هایی که دستاشون اول کار مشته یا اهل حساب کتابن یا کلن می ترسن! » پرسید: « یعنی می خوای بگی تو از آدم ها نمی ترسی؟! » گفتم: « نه که نترسم! اما من همینی هستم که هستم! تکلیفم با خودم و زندگیم روشنه! به آدم هایی که انتخاب می کنم وارد زندگیم بشن خوبی می کنم و مهر می ورزم... می دونی چرا ؟! چون انتخاب خودم هستن، معرف بخشی از من، زندگی من...و من اول برای خودم و انتخاب هام ارزش قائلم...بعد آدم ها! » با لبخندی که انگار می خواست بگوید حالا زوده جوان، مانده متوجه بشوی! پرسید: « خوب حالا اگه جواب خوبی هات رو نگرفتی چی؟! بازم همین رو میگی!؟ اکثر آدم ها گیرنده ن! فقط انرژی و عشقت رو میگیرن و در قبال چیزی برنمی گردونن! اون وقت دلم می خواد بدونم بعد از چند تجربه ی تلخ همچنان دم از خوبی میزنی؟! » نگاهش ... به چشمانش زل زدم و گفتم: « ببین...من خوب بودنم رو منوط به خوبی و بدی آدم ها نمی کنم! چون یکی باهام بد بود دلیل نمیشه سر بقیه خالی کنم! اما... کمی مکث ... با کنجکاوی بیشتر که متوجه شود چه در سرم می گذرد پرسید: « اما چی..؟! » گفتم اما به قول شاملو: « راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند بلکه بی هنگام ناپدید می شوند...» خیره نگاهم کرد بلند شدم که بروم دستم را بر روی مشتش گذاشتم و گفتم: « عوض نمیشم...اما خودم و خوبی هام رو از اون آدم دریغ می کنم » دستش به مشت بسته اش خیره ماند... مشتی که کم کم داشت باز می شد اما کاش می دانست که می بایست به موقع باز می شد...
| مریناز زند |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/08/27/دستای-مشت-شده
  • مطالب مشابه: دستای مشت شده
  • کلمات کلیدی: خوبی ,گفتم ,چیزی ,پرسید ,متوجه ,آهسته ,نگاهش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هرگز به دستش ساعت نمی بست روزی از او پرسیدم پس چگونه است سر ساعت به وعده می آیی؟ گفت: ساعت را از خورشید می پرسم پرسیدم: روزهای بارانی چه طور؟ گفت: روزهای بارانی همه ساعت ها ساعت عشق است! راست می گفت یادم آمد که روزهای بارانی او همیشه خیس بود.
| واهه آرمن |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/08/30/روزهای-بارانی
  • مطالب مشابه: روزهای بارانی
  • کلمات کلیدی: بارانی ,روزهای ,ساعت ,روزهای بارانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

شکفته بادا لبان من که نیمه ماهِ نیمرخانِ تو را شبانه می بوسند. فدای تو دو چشم من که چشم های تو را خواب دیده اند. ببینمت! تو کجایی که چهره ات باغی ست، که از هزار پنجره نور می وزد هر صبح!
| رضا براهنی |

اطلاعات


مرد نوشت: گلوت حساسه به گرد و خاک، اگر درد گرفت لیموترش و لیموشیرین رو قاطی کن با عسل، اول صبح یه لیوان بزن به بدن روبراه میشی. لباس گرمم ببر، اونجا شباش سرده باز نری سرما بخوری تحفه. شارژر اصلیت رو نبر، جا میذاری دوباره حرص میخوری. شال روشن بهت خیلی میاد رنگی رنگی ببر، اما دو تا تیره هم بردار اگه خواستین محله های قدیمی شهرو بگردین اونجا هنوز بافتش سنتیه. بهش بگو حتما قبل از این که بخو ماچت کنه، لوس نکبت. بگو گردنتو بوس کنه، چهار بند انگشت زیر گوش چپت رو. قبل از توئم نخوابه، بیخواب میشی تو. صبحونه سرشیر نخور با اون معده ضعیفت، جوگیر نشی؟ لوسیون بدن ببر، ضدآفتابت جا نمونه تو کشوی دراور. اگه شب راهی شدین تو رانندگی نکن، زرتی خوابت میبری دور از جون یه طوریتون میشه خوابالوی خوشمزه. بعد، انگار از خواب بیدار شده باشه، همه چی یادش اومد. همه رو پاک کرد. به جاش نوشت: حرفی نمونده دخترک، گفتنی ها رو گفتیم، حرف عقلت درست تر بود خوب کردی گوش کردی. سفر خوش بگذره. من شمارتو پاک ، توام پاک کن. ببخش که بلاکت میکنم. بعد موبایلشو خاموش کرد. راه افتاد بره شب گردی، روح سرگردون کوچه های خلوت بی عابر بشه. و سعی کرد همونطور که مشاور یادش داده به یه دلفین حامله فکر کنه، نه به زنی ظریف، که روی صندلی کنار راننده خوابش برده، و نور آفتاب از همیشه زیباترش کرده. زیبا و بوسیدنی. در انتظار تماس لبهای گرم ی که....
| حمید سلیمی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/09/01/شب-گردی
  • مطالب مشابه: شب گردی
  • کلمات کلیدی: کنه، ,ببر،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت باور نمی به آسانی دلم رفت
از هم سراغش را رفیقان می گرفتند در وا شد و آمد به مهمانی، دلم رفت
رفتم کنارش، صحبتم یادم نیامد! پرسید: شعرت را نمی خوانی؟ دلم رفت
مثل معلم ها به ذوقم آفرین گفت مانند یک طفل دبستانی دلم رفت
من از دیار منزوی، او اهل فردوس یک سیب و یک چاقوی زنجانی؛ دلم رفت
ای کاش آن شب دست در مویش نمی برد زلفش که آمد روی پیشانی دلم رفت
ای کاش اصلا من نمی رفتم کنارش اما چه سود از این پشیمانی دلم رفت
دیگر دلم ـ رخت سفیدم ـ نیست در بند دیروز طوفان شد، چه طوفانی...رفت...
| کاظم بهمنی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/09/07/دلم-رفت
  • مطالب مشابه: دلم رفت
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دوستت دارم همان گونه که شب، ماه را دوستت دارم همان گونه که صبح، آفتاب را دوستت دارم مثل ملاقات پنهانی مادر، از لای در دوستت دارم مثل حبس من با تو تا ابد در یک اتاق دربسته حتی بی پنجره! تنها این چنین دوستت دارم تو را...
| چیستا یثربی |

اطلاعات


بر خلاف هیکل نسبتا درشتش، قلب کوچیکی داره لیلا. و من اخبار موثق دارم که تموم حجم این قلب کوچیک رو چشمای تو، دستای تو، موهای تو، و هرچیز متعلق به تو پر کرده. و اگه برات سوال میشه که این چیزا رو من از کجا میدونم؟ باید بگم من و بیشتر از هر دیگه ای توی این دنیا، خشتکمون برای همدیگه س. رفیق وعده های قبل و بعد منیم. مخفی از هم نداریم. من شاید داشته باشم، ولی نه. انقدر فضای قلبش از تو پر شده که اگرم بخواد، چیزی رو نمیتونه که توو دلش نگه داره. اونروز که با موهای نمدار سبز شده بودی جلوش ، که منتظر بودی یه چیزی بهت بگه، یه چیزی که بتونی روزتو باهاش بسازی. ولی همینطور وایساده و بر و بر نگات کرده. آ شم گفته «بجنب، خشک نکردی هنوز موهاتو؟ دیر شد». تعریف کرد برام. گفت میخواسته از موهای نمدارت بگه. از عطر گندمزار باران خورده ی پاشیده روی گردنت. گفت خواسته بگه «تو تار و پودت بوی شالی میدهد، عطر باران شمالی میدهد» ولی نتونسته. با منم که حرف میزد نمیتونست. من از لا به لای حرفاش اینارو فهمیدم. سالها سر و کله زدن با آهن و فولاد توی مغازه ی آهنگری، زبونشو مثل دستاش سفت و سخت کرده. مثل من نمیتونه با کلمات ور بره و نرم ترین جمله ها رو پیدا کنه. یه بار یکی بهم گفت ی که همزمان با چند نفره لاشیه. با دخترای زیادی بوده لیلا. ولی هیچکدوم همزمان با هم نبودن. مشکل اینه که نمیتونه نگه داره. دستش لیزه، هرکیو که میاد دوست داشته باشه مثل ماهی از توی دستش سُر میخوره و میره. آ ین پیامی که براش فرستاده بودی رو نشونم داد. لاشی نیست لیلا، ناشیه. نمیتونه دوست داشتنی هاشو پیش خودش نگه داره. تو رو هم نتونست.
| محمدرضا جعفری |

اطلاعات


دلتنگم و جنونمُ فریاد میزنم یعنی دلم گرفته برات و صدام نه یعنی که حالمُ به جنون می کشم برات لیلا دوباره قسمت ابن سلام،نه
اصلا نمیشه فرض بگیرم که غیر من چشم ی به گوشه ی چشمت نظر کنه ما در پیاله ع رخ یار دیده ایم حالا کیه که محتسبا رو خبر کنه
قداره ی غرورمُ دستم گرفتم و رگ میزنم تمامیه جمعیتُ برات اول یکی یکی همه ی دشمنات،بعد بعدم یکی یکی همه ی چاک هات
آماده ام برای تو دیوونگی کنم دیوونگیم زیاده و دیوونه ها کمن فصلای سرد عمرتُ آتیش می زنم ایمان فقط بیار به آغوش گرم من
از کل زندگی تو و این لحظه ها و بعد یک صندلی برای نشستن کنارتو لب تر کنی بیام و لبی تر کنم ازت جام باشی و من هم خمار تو
باید به نام من بشه دار و ندار تو باید که نوش لعل تو شرب مدام شه بی غیرتم اجازه بدم پیش چشم من لیلا دوباره قسمت ابن سلام شه
| هانی ملک زاده |

اطلاعات


در سرم نیست دگر غیر تو رویای ی قبلا هرگز نشدم این همه شیدای ی
آنچنان در همه جای دل من جا شده ای که به غیر از تو نباشد دل من جای ی
همه دنیای مرا برده نگاهت نکند بشوی خیره بلرزد دل و دنیای ی
من تماشاگر تصویر توام ماه منیر این چنین هیچ نبودم به تماشای ی
پای تو هستم و پا پس نکشم از دل تو نگذارم به دلت باز شود پای ی
تو تمنای من و جان من و یار منی پس بمان تا که نمانم به تمنای ی
من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست تا تو باشی نشوم خیره به لبهای ی!
من سراپا همه یک جلوه ای از عشق توام عشق را جز تو ندیدم به سراپای ی!
| مجید احمدی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/08/22/شیدا
  • مطالب مشابه: شیدا
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

+ فرض کن بمیری، و به تناسخ معتقد باشی... فکر می کنی چی بدنیا میای؟ _ پُلا روح دارن؟ + نمیدونم، شاید... _ دلم میخواد همون پُلی بشم که روش منو بوسیدی! دوست دارم لااقل برای یبارم شده بجای آدمای دیگه، خوشبختی خودمو تماشا کنم.
| حمید جدیدی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/08/26/پل
  • مطالب مشابه: پُل
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

زنی که پیراهن مردانه می پوشد یعنی: پرچم کشورش را دوست دارد آیا شما مردها حاضرید نه بپوشید و سرود ملی بخوانید؟
| ایمان سیدی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/08/13/حاضرید
  • مطالب مشابه: حاضرید؟
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم قهوه خانه ها به چه کار می آیند؟ و اگر نتوانم بی هدف با تو پرسه بزنم خیابان ها به چه کار می آیند؟ و اگر نتوانم بی هراس نامت را در گلو بگردانم کلمات به چه کار می آیند؟ و اگر نتوانم فریاد بزنم «دوستت دارم» دهانم به چه کار می آید؟
| سعاد الصباح |

اطلاعات


رسیدیم به بهترین فصل سال ‏به درختانى که برگ شان زرد شده؛ ‏به پاییز که اندوه ست ‏و به اندوه که منم.
| ‏اُزدمیر آصف |

اطلاعات


اکثر موجودات، همیشه به خاطر نقطه ضعف هایشان، توی دردسر می افتند. مگس ها، چیزهای چسبناک را خیلی دوست دارند. شب پره ها، شعله را و آدمها، عشق را...
| هربر لوپوریه |

اطلاعات


آقا منصور همسایه ی خوبی نبود، یعنی ازون همسایه ها بود که نمیخواست ی رو اذیت کنه اما سعی میکرد همه چی باب میل خودش باشه، واسه همین ی دوسش نداشت، خودشم زیاد با ی گرم نمیگرفت و سر صحبتو باز نمیکرد اما وقتی مریض شد انگار یه آدم دیگه بود، اونقدر مظلوم شده بود که دیگه ی یادش نمیومد یه روزی بچه ها رو بخاطر بازی تو کوچه دعوا کرده و واسه جای پارک ماشین به ی نیش و کنایه زده، همینم باعث شد اونقدر خوب تو ذهن همه تموم بشه که وقتی رفت دلتنگش بشن و بگن جاش تو کوچه چقدر خالیه... میدونی چی میخوام بگم؟! میخوام بگم تموم شدن با تموم شدن خیلی فرق داره، یه وقتا تموم میشی ولی اونقدر از خودت کینه تو دلِ اونیکه براش تموم شدی میذاری که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای خوب بود؟! این همونی بود که یه روزی با خوبیاش دنیارو رنگی میکرد؟! یه وقتام اونقدر تو لحظه ی تموم شدن خوبِ خوبی که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای بد بود؟! همونی بود که بخاطرش بارها مٌردم و زنده شدم؟! من میگم تموم شدن با تموم شدن فرق داره چون تصویری که تو لحظه های آ از خودت تو ذهن طرف مقابل بجا میذاری یه عمر باهاشه آخه خاطره یِ تموم شدن با بقیه ی خاطرات آدما یه تفاوت بزرگ داره، آدما تو لحظه های آ خودِ خودشون میشن، خودِ خوب یا خودِ بدشون چون میدونن دیگه بعدی وجود نداره، میدونن رفتار الانشون هیچ تأثیری تو آینده نداره و چیزی رو عوض نمیکنه پس از هرچی تا اون لحظه بودن جدا میشن و واقعیتشونو نشون میدن اما سالها بعد آدمی که براش تموم شدن میتونه تصویر خوبشونو تو لحظه های آ به یاد بیاره و بگه کاش هیچوقت تموم نشده بود، میتونه تصویر بدشون رو به یاد بیاره و بگه چقدر خوب که تموم شد... راستی، چقدر خوب که تموم شدی...
| نازنین عابدین پور |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/08/05/تموم-شدن
  • مطالب مشابه: تموم شدن
  • کلمات کلیدی: تموم ,لحظه ,اونقدر ,خودِ ,یعنی ,خودش ,آدمِ روزای ,میتونه تصویر ,همون آدمِ ,میگه یعنی ,خودش میگه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

صدایم کن اعجاز من همین است نیلوفر را به مرداب می بخشم باران را به چشم های مردِ خسته شب را به گیسوان سیاه خودم و خودم را به نوازش دست های همیشه مهربان تو صدایم کن تا چند لحظه دیگر آفتاب می زند و من هنوز در آغوش تو ن ه ام...
| نیکی فیروزکوهی |

اطلاعات


روبرویم نشست غمگین بود، گفت این سرنوشت ما بوده... با خودم فکر این همه وقت، گریه های مرا کجا بوده؟!
فکر به خاطرات قدیم شعرهایی که هردومان بلدیم رفتی از من ولی به هم نزدیم بغض شد هرچه بین ما بوده
بعد تو آسمان زمین خورد و زندگی پا به پای من مُرد و هیچ حرفی نمانده وقتی که عشقت اینقدر بی بها بوده
لمس دست تو مانده در مشتم حلقه ای گم شده در انگشتم از خودم رد شدم تورا کشتم که نگویند بی وفا بوده...
گره خوردم به مهربانی غم، ابرهای زیاد و بارش کم گفتم: از دست تو ش ته دلم گفت: حتما قضا بلا بوده !
| اهورا فروزان |

اطلاعات


من می توانم به اندازه ی تمام زن ها مرد باشم به اندازه ی تمام فشنگ ها خون سرد... اما هر بار که صورتت را با شیشه پاک کن تمیز می کنم به اندازه ی تمام سربازها گریه های نه را بلدم...
| سید مریم حسینی |

اطلاعات


قرص را در دهان که حل اندکی با خودم جدل آب را خوردم و عمل مرگ را ناگهان بغل مرگ شرطش گرفتن جان نیست گفته بودم که مرگ پایان نیست
قرصِ آ نوک زبانم بود مرگ در داخل دهانم بود پنجه اش لای استخوانم بود آ ین لحظه های جانم بود زندگی از تنم جدا میشد روحم از این قفس رها میشد
شهرمان طینت خودش را داشت خانه امنیت خودش را داشت زندگی سیرت خودش را داشت مرگ هم لذّت خودش را داشت قرص را خوردم و زمین خوردم گور بابای زندگی ! مُردم
زندگی را لجن نمی خواهم های مردم کفن نمی خواهم شستشوی بدن نمی خواهم روضه خوان خفن نمی خواهم توی سوراخ موش چالم کن پسرم با توام حلالم کن
زندگی زنده بودن ست فرق بین ندیدن و کوری ست جبرِ جغرافیا و مجبوری ست مرگ نوعی تحمّل دوری ست پسرم با پاکم کن لای دیوان شعر خاکم کن
مرگ با زندگی موازی بود ارتباطاتمان مجازی بود زندگی اوج صحنه سازی بود تازه فهمیده ام که بازی بود و مرا روی تخت خواباندند روی نعشم کمی دعا خواندند
بدنم با کفن مُلبّس شد روح بیچاره ام چه بی کَس شد جسدم بعد من مقدس شد علت خودکشی مشخص شد گفته شد قاتل و روانی بود این که پرونده داشت !جانی بود
عده ای تاج گل میاوردند عده ای تا گلو غذا خوردند عده ای گریه کرده و مردند سمت قبرم جنازه را بردند توی تابوت خود سفر مُرده ها را خودم خبر
روی دستان زنده ها بودم روی دوش خزنده ها بودم من شبیه پرنده ها بودم لابلای درنده ها بودم اجتماع شکم پرستان بود مرده شور از تبار مستان بود
شیخ بر پیکرم غزل می خواند توی گوشم اجل اجل می خواند از بهشت و می و عسل می خواند اصطلاحات می خواند شیخ حالی به حالی ام می کرد شیخ بدجور خالی ام می کرد
خاکْ شد مُرده ای که من بودم من که عمری اسیر تن بودم من که در حال تاختن بودم تا گلو داخل لجن بودم گُرزْ بر پیکر جسد می خورد بخت بیچاره ام لگد می خورد
بخت بیچاره ام لگد می خورد لگد از سرنوشت بد می خورد زندگی ضربه های حد می خورد پُتک بر پایه های سد می خورد به امیدی که سد فرو ریزد جسم بی جان دوباره برخیزد
جسم بی جان دوباره احیا شد شاهراه تنفسم وا شد مرگ رفت و نفس مهیا شد مُرده ای از درون خود پا شد بار دیگر به خانه برگشتم جلد بودم به لانه برگشتم
آمدم سمت زندگی مثل سابق دوندگی برده بودم به بندگی گونه چرندگی باز هم زندگیِّ تکراری باز هم این مسیر اجباری
زندگی مبتلا به عادت شد چرخه ی پوچ بی نهایت شد خانه ای که همیشه غارت شد مرگ ابزاری از تجارت شد اتفافی که اختیاری نیست آب گندیده ای که جاری نیست
| مسعود محمدپور |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/07/25/گور-بابای-زندگی
  • مطالب مشابه: گور بابای زندگی!
  • کلمات کلیدی: زندگی ,خورد ,خواند ,خواهم ,خودش ,خانه ,بابای زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

شنبه به یادت شروع شد یکشنبه ؛ دوستت دارم دوشنبه ؛ دو بار دوستت دارم ؛ سه بار، زیر لب چهارشنبه ؛ چهار، با فریاد پنج شنبه ؛ پنج هزاره، تا بهشت... ؛ تمام عشقهای جهان مال تو کاش هفته بیشتر بود عزیزم کاش عددها را تا بی نهایت میشمردم ؛ و میگفتم : دوستت دارم... دوستت دارم...
| چیستا یثربی |

اطلاعات


از گُلِ سرخ رسته اى، نرگسِ دسته بسته اى نرخِ شکر ش ته اى، پسته دهانِ کیستى؟
| خاقانی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/08/02/کیستی
  • مطالب مشابه: کیستی؟
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند دسته گل غش می کند!، پروانه پشتک می زند
کفش در می آوری، قالی علامت می دهد جامه از تن می کَنی، آیینه چشمک می زند
هر ی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود گاز آتش می خورد! یخچال برفک می زند
میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند
روبرویم می نشینی، جشن بر پا می شود صندلی دف می نوازد!، میز تنبک می زند
درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند
عشق من! این روزها با اینکه درگیر توام باز هم قلبم برای قبلها لک می زند
زندگی گر چه برای پر زدن می سازدش عاقبت نخ را به پای بادبادک می زند
عشق گاهی با پر قو ص ه را می پرورد گاه سنگین می شود، چکش به میخک می زند
باز هم با بوسه ای راه تو را می بندم و حرف آ را همین لبهای کوچک می زند
| غلامرضا طریقی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/07/19/درگیر-توام
  • مطالب مشابه: درگیر توام
  • کلمات کلیدی: درگیر توام
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

من چه چیزی را بهانه کنم؟ که به تو برگردم که به تو پیامی بفرستم از بخت بد نه کت پیش تو جا گذاشته ام نه عطری؛ نه شالگردنی برای یک تبریک ساده هم هیچ مناسبتی با تو همخوانی ندارد نه پزشک شده ای؛ نه و نه...! از تولدت هم که ماه ها گذشته است من چه چیزی را بهانه کنم که سر صحبت را با تو باز کنم؟ چرا به فکرم نرسیده بود آن روز که همه ی بهانه ها را یکجا به دستت دادم تا برای همیشه بروی لااقل یکی از آن بهانه ها را برای امروز پس انداز کنم؟! من چه چیزی را بهانه کنم؟ که به تو برگردم
| مهسا مجیدی پور |

اطلاعات


مرا به گریه نینداز می شکنم مثل فنجانی که وقتی ش ت نفهمیدیم بوته ی نقاشی شده ی گل سرخش کجاست.
| رویا شاه حسین زاده |

اطلاعات


یک جوری بود که نمیشد دوستش نداشته باشم رفتارش خیلی دلنشین بود،خنده هایش قند تو دلم آب میکرد، شوخی هایش را که نگو! آخ از نگاهش! مثل آن نگاه را هیچ جایی ندیده بودم به نظرم می آمد همه عاشقش هستند...با خودم می گفتم مگر میشود ی تو دنیا باشد که دوستش نداشته باشد؟ ی هست که از شوخی هایش از ته دل نخندد؟ ی هست که نخواهد ساعتها چشم به چهره اش بدوزد؟ اصلا این صورت دلنشین را مگر میشود نخواست؟ صدایش که بهترین موزیک دنیا بود! آهنگی که در بدترین وضعیت هم اگر می شنیدم امکان نداشت حالم را خوب نکند... به همه حسادت می ، به همه ی آدم هایی که وقتی نبودم از کنارش رد می شدند. تمام انی که حتی یک کلمه با او حرف می زدند گاه و بی گاه نفرین می ی را که او را تنها می بیند و من کنارش نیستم روزی رسید که ترکم کرد و مسیر زندگی مان از هم جدا شد! بعد از مدتها که ع ش را دیدم فهمیدم اصلا هم زیبا نیست! رفتارش هم اصلا دلنشین نیست! شوخی هایش اصلا خنده دار نیست! و آدم هایی که کنارش هستند هیچ هم آدم های خوشبختی نیستند! چرا باید از حضور یک آدم معمولی خوشحال باشند و بخواهند ساعتها بهش خیره شوند؟ فاصله ی او از یک آدم "خاص" تا یک آدم "معمولی" فقط دوست داشتن من بود! او معمولی شده بود چون من دیگر "دوستش نداشتم"...
| زیور شیبانی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/07/25/یک-آدم-معمولی
  • مطالب مشابه: یک آدم معمولی
  • کلمات کلیدی: هایش ,معمولی ,اصلا ,کنارش ,شوخی ,دلنشین ,شوخی هایش ,دوستش نداشته
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ازمیان تمام چیزهایی که دیده ام تنها تویی که می خواهم به دیدنش ادامه دهم از میان تمام چیزهایی که لمس کرده ام تنها تویی که می خواهم به لمس ش ادامه دهم. خنده ی نارنج طعمت را دوست دارم. چه باید کنم ای عشق؟ هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است هیچ نمی دانم عشق های دیگر چه سان اند؟ من با نگاه به تو با عشق ورزیدن به تو زنده ام. عاشق بودن، ذاتِ من است
| پابلو نرودا / ترجمه: بابک زمانی |

اطلاعات


تو هر شهر دنیا که بارون بیاد خیابونی گم می شه تو بغض و درد تو بارون مگه می شه عاشق نشد؟ تو بارون مگه می شه گریه نکرد؟
مگه می شه بارون بباره ولی دل هیشکی واسه ی تنگ نشه؟ چه زخم عمیقی توی کوچه هاست که بارون یه شهرُ به خون می کشه
تو هر جای دنیا یه عاشق داره با گریه تو بارون قدم می زنه خیابونا این قصه رو می دونن رسیدن سر آغاز دل کندنه
هنوز تنهایی سهم هر عاشقه چه قانون تلخی داره زندگی با یه باغی که عاشق غنچه هاست چه جوری می خوای از زمستون بگی؟
یه وقتا یه در تو دنیا هست که آدم رو از ریشه می سوزونه هر عشقی تموم می شه و می گذره ولی خاطره ش تا ابد می مونه
گاهی وقتا یه جوری بارون میاد که روح از تنِ دنیا بیرون می ره یکی چترِ شا و وا می کنه یکی پشتِ یه پنجره می میره
تو هر جای دنیا یه عاشق داره با گریه تو بارون قدم می زنه خیابونا این قصه رو می دونن رسیدن سر آغاز دل کندنه
هنوز تنهایی سهم هر عاشقه چه قانون تلخی داره زندگی با یه باغی که عاشق غنچه هاست چه جوری می خوای از زمستون بگی؟
| ترانه سرا: بابک صحرایی | | خوانندگان: سیامک عباسی، محمد راد |
شهر بارونی _سیامک عباسی،محمد راد

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/07/14/شهر-بارونی
  • مطالب مشابه: شهر بارونی
  • کلمات کلیدی: بارون ,عاشق ,هاست ,داره زندگی ,عاشق غنچه ,غنچه هاست ,زمستون بگی؟ ,تلخی داره
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

_ أحضنی و کأنی سأموت غداً + و ماذا عن الغد؟ _ أحضنی و کاننی عدتُ
_ مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می میرم. + و فردا چطور؟ _ جوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشته ام.
| نزار قبانی |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/07/16/احضنی
  • مطالب مشابه: در آغوشم بگیر
  • کلمات کلیدی: بگیر ,آغوشم بگیر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اصلا یعنی چه دیوار صاف باشد تا خودِ ثریا باید کج رفت خشت به خشت یک رابطه را باید کج گذاشت متمایل به مرد اصلا چه معنی دارد حقوق برابر زن و مرد، توی عشق از اینها نداریم، عشق عین بی قانونی ست، عین زن سالاری ست عشق نجابت مرد است و صلابت زن، زن را باید بند بند وجودت بطلبد، زن لوس نمی شود، سوار نمی شود، فقط سخت می پذیرد، دیر تسلیم تو می شود، باید صبوری کرد، جنگید، اصرار ورزید و کج رفت! زن را که دوست بداری، زن که بفهمد در تو نفوذ کرده پیاده و نه سواره همراه تو تا ثریا زیر دیوار کج راه می آید.
| مسعود ممیزالاشجار |

اطلاعات


ز آنکه مرا داد لبش؛ نیست لبی را اثرش ز آنچه چشیدم ز لبت؛ هیچ لبی را مچشان
| مولانای جان |

اطلاعات

  • منبع: http://cofe-sher.blog.ir/1397/07/18/مچشان
  • مطالب مشابه: مَچشان
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ن کُشته شده از اندوه فراوان تر از مردان کُشته شده در جنگند...
| انیس منصور |

اطلاعات


دارم به انگشت هایت فکر می کنم که بسته است به چشمهایت که بسته است به لب هایت دارم به این ع فکر می کنم که یکریز حرف می زند.
| ناهید عرجونی |

اطلاعات


به من بگو وقتی ی را دوست داریم چرا "غم" مهربان تر می شود و "تنهایی" از فرسنگ ها دورتر ما را بو می کشد...؟
| حمید جدیدی |

اطلاعات


تنها، پ راه حل اش نیست این عشق آب و دانه می خواهد پیراهن گلدار هم یک روز پیراهن مردانه می خواهد
تنها، پ راه حل اش نیست آغوشمان آذوقه می خواهد این بوسه ها و بی قراری ها قسمت شود معشوقه می خواهد
*** دلواپسم قسمت چه می خواهد باید که راهت را بلد باشی این آسمان رخصت دهد باید احوال ماهت را بلد باشی...
من از جهان چیزی نمی خواهم تنها تو را با دلبری هایت جانی که می بخشی و می گیری با عطر خوب روسری هایت
من با همین ها عاشقت هستم با دلبری ها دلنوازی ها هی زیرِ باران خیس، هی آغوش اصلا همین دیوانه بازی ها
*** پیراهنِ گلدارِ اشعارم باید که عطر خانه ام باشی آرامش و تسکین آغوشِ پیراهن مردانه ام باشی
| مریم قهرمانلو |

اطلاعات


امشب غمگینانه ترین سطرها را می نویسم: دوستش داشتم و او نیز گاهی، دوستم می داشت!
| پابلو نرودا |

اطلاعات

آخرین ارسال ها