بیولوژَک

وبلاگ با نام بیولوژَک
چند روزیه ساعت خوابم وَرچُپه شده. بیشترین ساعت بیداریم توی تاریکی می گذره که برای من آفتاب پرست(!) چیز خوبی نیست. شما به آفتاب پرست بودن فوبیای و تاریکی هم اضافه کنین! میشه من! بعد همین من تا صبح بیدار می مونم و مثل استیکرای تلگرامی پتو رو تا زیر گلوم بالا می کشم و هر لحظه می ترسم که یک سوسک گنده از بین تخت و دیوار بیاد بالا و بره روی دست و پام. یکی نیست بگه نونت کم بود، آبت کم بود، بیدار موندت تا صبح چی بود دختر! وقتی می بینم یکی ساعت 10-11 شب میخوابه و دم دمای صبح بیدار می شه عمیقا و از ته دل، با آهی حسرتناک می گم خوش به حالش! من از بچگی با این ساعت فیزیولوژیک بدنم درگیر بودم و همیشه آرزو داشتم بعد صبح بیدار بمونم و وقتی همه خوابن به کارام برسم. هعی! باورتون می شه من پنج سالم بود. یادمه یه شب با بابام رفته بودیم ید و من یه دفتر نقاشی یدم. اون شب بی خو زده بود به سرم و من تا صبح نقاشی می کشیدم! دیگه امشب انگشت اشاره امو عمود گرفتم و گفتم امشب باید تمومش کنی! میگیری میخو جیکتم در نمیاد! نتیجه به زور خوابوندن خودم کابوس های فاجعه شد. به خودم گفتم من غلط م به زور خودمو بخوابونم. یکم تو تاریکی پنل و وبلا آپدیت شده رو خوندم و چک . الان خمیازه کشان دارم تایپ می کنم و به این فکر می کنم که علی الحساب تا ساعت 6 عصر باید بیدار بمونم تا بتونم ساعت خوابمو درست کنم. تازه اگر شانس بیارم اون وسط مسطا بدنم رکب نزنه و ساعت 11 بیدارم نکنه. خلاصه که بدجوری درگیرم و دلم می خواد همین الان یه fairy godmother بود که چوبشو می چرخوند و همین الان می خو دم و ساعت 8 بیدار می شدم! 2. چه طوری یه سری آهنگا، یه سری صحنه ها می تونن اوج غم رو به آدم منتقل کنن؟ امشب بعد از دیدن قسمت هشتم سریال anne چنین حسی داشتم. دلم میخواست موهامو بکشم وقتی انقدر همه چیز می تونه کثیف باشه. 3. یادتونه توی یک پست از عواقب کارامون گفتم؟ اول هفته یه کاری که ممکنه خیلی هم مهم نباشه. ولی چنان کل هفته منو ساخت که دارم به قدرتش پی می برم. البته بالا و پایین داشت این هفته ولی من یک معیار کمی داشتم و اون، نمره هایی که این هفته اساتید زدن. 4. با این که بیشتر از دو هفته از شروع تابستونم نمی گذره، البته تابستونی هم در کار نیست، ترم تابستونی برداشتم و سه روز در هفته از صبح تا یک و نیم م و کلاس زبان و کلاس خیاطی هم توی برنامه دارم و قراره روزایی که کلاس ندارم برم موزه درویش کمک [خانم الف . ر ] کنم. ولی همچنان احساس می کنم تابستونم داره به بط می ره. شاید به خاطر این که ممکنه آ ین تابستون مجردیم باشه (بله :) خبراییه... (وی در حین تایپ سرخ می شود) خلاصه که جهت پر خلاء ناشی از تحسین نشدن به فکر المپیاد دانشجویی افتادم. یک سال وقت دارم و می تونم تو این یک سال خیلی کارا م. ولی دو دلم. می ترسم از پسش بر نیام... خلاصه که شنبه می خوام برم با م در موردش صحبت کنم. فکر می کنم نیاز به هدف بالاتری برای درس خوندن دارم. ضمن اینکه من عاشق چیز یاد گرفتنم. شما توصیه ای، ره توشه ای، چیزی ندارین، این دختر بی تجربه رو نصیحت کنین؟ 4/1 . فکر می کنم ه نی با خانم الف. ر می تونه بهم کمک کنه. اساسا دوست خوب ، آدمو بالا می کشه. خدا کنه منو بالا بکشه :) 5. مشکل اینجاست من از عملکرد خودم رضایت ندارم. همچنان درجه اهمال کاریم بالا و خطرناکه. همچنان این آپشن در من وجود داره که با کمی بط همه چیز رو اب کنم، همونطوری که این ترم و همه زحمتای در طول ترممو به باد دادم. باید یه کاری براش م و نمی دونم چیکار! 6. شیر قهوه میهنم شیر قهوه های قدیم! مزه اش خیلی بد شده اصلا. من از دوم دبیرستانم روزی 3 تا شیر قهوه می خورم و به یاد ندارم که هیچ وقت انقدر بی کیفیت شده باشه! شیر قهوه های میهن شهر شمام همینجوریه یا فقط مشهده که اینجوری اب شده :| 7. میخوام از بابا خواهش کنم به مناسبت این که این طفل بی نوا (خودمو می گم) عملکردش در ترم 4 قابل قبول بوده برام یه رفرنس انگلیسی بگیرن. هر چند که 60 دلاره و ضرب و تقسیمش با خودتون. مشکل اینجاست که کتابش خیلی گوگولیه. خیلی. یعنی من عاشقشم البته کتاب یست سلولی مولکولی مجدم خوبه ها! ولی the cell و رفرنس انگلیسی یه چیز دیگه است، اصلا اباهت داره. و از اونجایی که بابا هیچ وقت، به ید کتاب نه نگفتن درصد امیدواریم بالاست. یعنی روزی که من کتاب the cell رو برای خودم داشته باشم میام وبلاگو آذین می بیندم :) 8. تو این یک هفته انقدر معدل حساب که ماشین حساب گوشیم به صورت اتومات نمره های دیجیتال شده رو حساب می کنه. فقط وارد گردن متغیرا رو به خودم می س :) +++ میشه بپرسم نظرتون نسبت به وبلاگ و روندی که دارم چیه؟ احساس می کنم دارم خواننده های وبلاگ رو نا امید می کنم! میشه از احساستون نسبت به وبلاگ بگین؟

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/22/حوالی-چهار-صبح
  • مطالب مشابه: حوالی چهار صبح
  • کلمات کلیدی: ساعت ,هفته ,بیدار ,خیلی ,قهوه ,حساب ,رفرنس انگلیسی ,مشکل اینجاست ,همین الان ,بیدار بمونم ,آفتاب پرست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چند روزیه ساعت خوابم وَرچُپه شده. بیشترین ساعت بیداریم توی تاریکی می گذره که برای من آفتاب پرست(!) چیز خوبی نیست. شما به آفتاب پرست بودن فوبیای و تاریکی هم اضافه کنین! میشه من! بعد همین من تا صبح بیدار می مونم و مثل استیکرای تلگرامی پتو رو تا زیر گلوم بالا می کشم و هر لحظه می ترسم که یک سوسک گنده از بین تخت و دیوار بیاد بالا و بره روی دست و پام. یکی نیست بگه نونت کم بود، آبت کم بود، بیدار موندت تا صبح چی بود دختر! وقتی می بینم یکی ساعت 10-11 شب میخوابه و دم دمای صبح بیدار می شه عمیقا و از ته دل، با آهی حسرتناک می گم خوش به حالش! من از بچگی با این ساعت فیزیولوژیک بدنم درگیر بودم و همیشه آرزو داشتم بعد صبح بیدار بمونم و وقتی همه خوابن به کارام برسم. هعی! باورتون می شه من پنج سالم بود. یادمه یه شب با بابام رفته بودیم ید و من یه دفتر نقاشی یدم. اون شب بی خو زده بود به سرم و من تا صبح نقاشی می کشیدم! دیگه امشب انگشت اشاره امو عمود گرفتم و گفتم امشب باید تمومش کنی! میگیری میخو جیکتم در نمیاد! نتیجه به زور خوابوندن خودم کابوس های فاجعه شد. به خودم گفتم من غلط م به زور خودمو بخوابونم. یکم تو تاریکی پنل و وبلا آپدیت شده رو خوندم و چک . الان خمیازه کشان دارم تایپ می کنم و به این فکر می کنم که علی الحساب تا ساعت 6 عصر باید بیدار بمونم تا بتونم ساعت خوابمو درست کنم. تازه اگر شانس بیارم اون وسط مسطا بدنم رکب نزنه و ساعت 11 بیدارم نکنه. خلاصه که بدجوری درگیرم و دلم می خواد همین الان یه fairy godmother بود که چوبشو می چرخوند و همین الان می خو دم و ساعت 8 بیدار می شدم! 2. چه طوری یه سری آهنگا، یه سری صحنه ها می تونن اوج غم رو به آدم منتقل کنن؟ امشب بعد از دیدن قسمت هشتم سریال anne چنین حسی داشتم. دلم میخواست موهامو بکشم وقتی انقدر همه چیز می تونه کثیف باشه. 3. یادتونه توی یک پست از عواقب کارامون گفتم؟ اول هفته یه کاری که ممکنه خیلی هم مهم نباشه. ولی چنان کل هفته منو ساخت که دارم به قدرتش پی می برم. البته بالا و پایین داشت این هفته ولی من یک معیار کمی داشتم و اون، نمره هایی که این هفته اساتید زدن. 4. با این که بیشتر از دو هفته از شروع تابستونم نمی گذره، البته تابستونی هم در کار نیست، ترم تابستونی برداشتم و سه روز در هفته از صبح تا یک و نیم م و کلاس زبان و کلاس خیاطی هم توی برنامه دارم و قراره روزایی که کلاس ندارم برم موزه درویش کمک [خانم الف . ر ] کنم. ولی همچنان احساس می کنم تابستونم داره به بط می ره. شاید به خاطر این که ممکنه آ ین تابستون مجردیم باشه (بله :) خبراییه... (وی در حین تایپ سرخ می شود) خلاصه که جهت پر خلاء ناشی از تحسین نشدن به فکر المپیاد دانشجویی افتادم. یک سال وقت دارم و می تونم تو این یک سال خیلی کارا م. ولی دو دلم. می ترسم از پسش بر نیام... خلاصه که شنبه می خوام برم با م در موردش صحبت کنم. فکر می کنم نیاز به هدف بالاتری برای درس خوندن دارم. ضمن اینکه من عاشق چیز یاد گرفتنم. شما توصیه ای، ره توشه ای، چیزی ندارین، این دختر بی تجربه رو نصیحت کنین؟ 4/1 . فکر می کنم ه نی با خانم الف. ر می تونه بهم کمک کنه. اساسا دوست خوب ، آدمو بالا می کشه. خدا کنه منو بالا بکشه :) 5. مشکل اینجاست من از عملکرد خودم رضایت ندارم. همچنان درجه اهمال کاریم بالا و خطرناکه. همچنان این آپشن در من وجود داره که با کمی بط همه چیز رو اب کنم، همونطوری که این ترم و همه زحمتای در طول ترممو به باد دادم. باید یه کاری براش م و نمی دونم چیکار! 6. شیر قهوه میهنم شیر قهوه های قدیم! مزه اش خیلی بد شده اصلا. من از دوم دبیرستانم روزی 3 تا شیر قهوه می خورم و به یاد ندارم که هیچ وقت انقدر بی کیفیت شده باشه! شیر قهوه های میهن شهر شمام همینجوریه یا فقط مشهده که اینجوری اب شده :| 7. میخوام از بابا خواهش کنم به مناسبت این که این طفل بی نوا (خودمو می گم) عملکردش در ترم 4 قابل قبول بوده برام یه رفرنس انگلیسی بگیرن. هر چند که 60 دلاره و ضرب و تقسیمش با خودتون. مشکل اینجاست که کتابش خیلی گوگولیه. خیلی. یعنی من عاشقشم البته کتاب یست سلولی مولکولی مجدم خوبه ها! ولی the cell و رفرنس انگلیسی یه چیز دیگه است، اصلا اباهت داره. و از اونجایی که بابا هیچ وقت، به ید کتاب نه نگفتن درصد امیدواریم بالاست. یعنی روزی که من کتاب the cell رو برای خودم داشته باشم میام وبلاگو آذین می بیندم :) 8. تو این یک هفته انقدر معدل حساب که ماشین حساب گوشیم به صورت اتومات نمره های دیجیتال شده رو حساب می کنه. فقط وارد گردن متغیرا رو به خودم می س :)

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/22/حوالی-چهار-صبح
  • مطالب مشابه: حوالی چهار صبح
  • کلمات کلیدی: ساعت ,هفته ,بیدار ,خیلی ,قهوه ,البته ,رفرنس انگلیسی ,مشکل اینجاست ,همین الان ,بیدار بمونم ,آفتاب پرست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
می رسیم به قسمت سوم که از نظر من مهم ترین قسمته. بذارین از قصه خودم شروع کنم. من سال کنکورم از آبان شروع به خوندن و دوره جمع بندی واقعا کم گذاشتم، رتبه کنکورم تو سهمیه 5659 و توی کشور 19060 و تو زیر گروه 1 5419 بود، بدون تاثیر مثبت سال سوم و پیش ی. زیست شناسی سلولی مولکولی انتخاب 133 ام من بود ( فکر کنم همین عدد به اندازه کافی نشون دهنده بی میلیم نسبت به این رشته باشه. ) خوب یادمه بعد از زیست شناسی سلولی مولکولی، تغذیه غیر انتفاعی وارستگان رو زده بودم و یه جورایی خودم رو دانشجو علوم تغذیه حساب می . تا اینکه شب اعلام نتایج به جای تغذیه ، زیست شناسی سلولی مولکولی فردوسی اومد. اولش شوکه بودم. حتی من شناخت کافی از این رشته نداشتم. آشناییم در حد معرفی رشته های کانون بود و هیچ فردی نبود که به طور مستقیم ازش بپرسم. فردای روز اعلام نتایج، عید غدیر بود و همه رفته بودیم خونه مامانیم. هر ی از من می پرسید چی قبول شدی یه جوری زیر لب می گفتم زیست سلولی مولکولی که متوجه نشن و در جواب « چی هست؟» هاشون حرفی نداشتم که بزنم. اون شبا با دوستام که صحبت می ، ناراحت بودم. تا اینکه یکیشن بهم گفت خودتو لوس نکن دیگه. یادته چقدر توی دبیرستان عاشق زیست شناسی بودی. الانم به خواسته ات رسیدی دیگه. مگه بده؟ گذشت تا اینکه وارد شدم. به جرئت می تونم بگم، شرایط ترم 1 فاجعه بود. درسای عمومی و مز ف، بچه ها اکثرا از پزشکی مونده بودن و به اجبار انتخابشون زیست شناسی بود. بعضی ها سر کلاس بغض می و دانشکده تاریک هم مزید بر علت بود. فضای دانشکده علوم واقعا دلگیره. خیلی ها همون ترم یک انصراف دادن تا دوباره برای کنکور بخونن. حدود 8 نفر رفتن و از ورودی 32 نفره ما بیست و ده ای نفر موندن. یه سری با علاقه و یه سری از سر اجبار ترم دو شد. درسا کمی مرتبط تر و جذاب شدن. می ولوژی و زیست گیاهی منو مشتاق و علاقه ام بیشتر شد. ترم سه همین روند ادامه داشت تا اینکه ترم 4 با وجود درسی مثل زیست سلولی و ی مثل متین، تصویری از آینده ام دیدم. به خودم گفتم اینه فاطمه! اینجا همون جایگاهته و بهترین جاییه که می تونی باشه. الان، من عاشق رشته امم. تک تک جزئیاتی که باعث شگفتیم می شه و به خدای من ، نزدیک ترم می کنه. اگر شما عاشق کارهای تحقیقاتی، عاشق کشف و عاشق زیست شناسی هستین، اینجا جای شماست. اگر دیدن تصویرمیکروسکوپی سلولای زنده قورباغه شگفت زده تون می کنه زیست شناسی بهترین انتخاب می تونه باشه. ولی اگر کارهای بالینی دوست دارین. دوست دارین در ارتباط با انی که درمانشون می کنید، باشید پس سراغ زیست شناسی نیاین. اگر از حیوانات (بزرگ و کوچیک) خیلییی می ترسین، نیاین. اگر به به چشم فضای دو تی نگاه می کنید و فکر می کنید قراره بخورین به ی و جزوه هاتون بریزه رو زمین و عاشق شین، علوم پایه مخصوصا زیست شناسی نیاین. تو کلاس ما حداکثر 3 یا 4 نفر پسر هستن. اگر می خواین فقط یه مدرک بگیرین برین زیست شناسی نیاین. زیست شناسی مطالعه زیاد می خواد، عشق می خواد و زندگی که به پاش بریزین.

اطلاعات

ب، (شاید هم امشب) شوهر خواهرم که آمده بودند، می گفتند از تعزیزات آمده اند و هر هتلداری که به عرب ها گران فروشی می کنند را جریمه کرده اند. همین یک جمله غرقم کرد! - کربلا رفته بودیم. بطری های آبی که ایرانی بودند را به خود ما ایرانی ها دو تومن می فروختند. تازه آن زمان دلار 3 تومن بود. - در توییتر فردوسی شکوه ها از مرد های عربی که سیگار می کشند و بد چشمی می کنند و نی که با هر پوششی که دلشان می خواهد در می چرخند به هوا بود. ما درس خو م و جان کندیم ولی... - خواهرم می گوید مردی عرب با دسته های بزرگ تراول از بانک خارج می شد... - گفتن از بیماری های عجیب و غریبی که با خودشان می آورند هم بی فایده است. بعد یک هتل دار نمی تواند کمی نرخ را بالاتر ببرد چون هم وطنانش جریمه اش می کنند. من نژاد پرست نیستم. وطن پرستم و این همه به تاراج رفتگی، از انی هشت سال به خاکمان حمله د ولی ما حرم هایشان را ساختیم و دوباره دارند به خاکمان حمله می کنند، گریه دارد. پانویس: احساس نوازنده هایی که زمان غرق شدن تایتانیک همچنان می نواختند رو دارم.

اطلاعات

اینجا ی تجربه المپیاد دانشجویی رو داره؟ توصیه می کنین المپیاد شرکت کنم یا نه؟

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/20/سوال
  • مطالب مشابه: سوال!
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دارم درس می خونم. حس باید به جبران کم کاری های اخیرم تلاش کنم. وسط درس خوندن، وسط گوش دادن به ویس یهو دستم می ایسته. یهو همه موهای تنم سیخ می شه و احساس ناچیز بودن بیش از اندازه در برابر این همه عظمت وجودمو در بر می گیره. وسط ویس جان می فرمایند:« میوه های درخت اُرس حتما باید توسط س خورده بشن تا بتونن شکوفا بشن. آخه فقط تو دستگاه گوارش س آنزیم هایی داریم که باعث ش ته شدن پوسته دانه می شن. برای همین درختای اُرس بیشتر تو مناطق کوهی که س ها حضور دارن پیدا می شن.» خدایا، این همه جزئیات قشنگ تو خلقتت رو شکر! جزئیاتی که فهمیدنشون باعث می شه بفهمم چقدر منِ بشر کوچیکم و چقدر خدای بزرگی دارم. بعدا نوشت: من خدا رو بیشتر از کتاب های دینیم تو جزوه هام و کتاب های درسیم پیدا خدای آنزیم های متابولیسمی، خدای تک تک اون بیومولکول هایی که فقط نبود یک هیدروژن از این رو به اون رو می کنشون، خدای س و اُرس

اطلاعات

در راستای [ پست قبل ] اینم داشته باشین. فقط اگر عاشق انجیر هستین نخونین. چون ممکنه دیگه نخواین سراغ انجیر برین. من چیزی نمی گم و شما رو به تماشای صفحه ای از جزوه تشریح و مورفولوژی دعوت می کنم [این صفحه ]

اطلاعات

دارم درس می خونم. حس باید به جبران کم کاری های اخیرم تلاش کنم. وسط درس خوندن، وسط گوش دادن به ویس یهو دستم می ایسته. یهو همه موهای تنم سیخ می شه و احساس ناچیز بودن بیش از اندازه در برابر این همه عظمت وجودمو در بر می گیره. وسط ویس جان می فرمایند:« میوه های درخت اُرس حتما باید توسط س خورده بشن تا بتونن شکوفا بشن. آخه فقط تو دستگاه گوارش س آنزیم هایی داریم که باعث ش ته شدن پوسته دانه می شن. برای همین درختای اُرس بیشتر تو مناطق کوهی که س ها حضور دارن پیدا می شن.» خدایا، این همه جزئیات قشنگ تو خلقتت رو شکر! جزئیاتی که فهمیدنشون باعث می شه بفهمم چقدر منِ بشر کوچیکم و چقدر خدای بزرگی دارم.

اطلاعات

پافاطمه ای تصور کنید که از ساعت 3 شبه بیداره و داره درس می خونه. شامم نخورده. چهل دقیقه گذاشته تخم مرغ آب پز بشه و در نهایت با گوجه و خیار شور میخواد بزنه به بدن، ناگهان، جزوه به اینجاش می رسه! شما تصور کنین اون غذا چه جوری از گلو پایین رفت! یه جوری در مورد تازه بودن یا مونده بودن پساب داره صحبت می شه انگار سبزی و هندونه و تخم مرغه! رسما از تخم مرغ آب پز متنفر شدم! پانویس: تقریبا سه هفته پیش برای عید فطر خونه مامانی دعوت بودیم، منم با تمام بند و بساط و جزوه سلولی رفته بودم. بند و بساط عبارت است از: هشت رنگ هایلایتر، هشت رنگ خ ر نوک نمدی متناسب با هایلایتر، کاغذ نوت، روان نویس در دو رنگ ارغوانی و فیروزه ای! اون وسطا چهار رنگ خ ر معمولی هم بود :) دم عصر، نشستم پشت میز ناهار خوری که گوشه هال بود و مشغول درس خوندن بودم. در همین اثنا شوهرِ دختر ام اومدن و گفتن: فاطمه خانم شما دارین نقاشی می کنین یا درس می خونین :)) درس خوندن زمان ما خیلی فرق داشتا :)) پانویس 2: میشه یه کوچولو دعا کنین من این دو تا امتحان باقی مونده رو خوب بدم؟ حتی شده به خوب دادنش فکر کنین و انرژی مثبت بفرستین. وضعیت به قدری حاده که بیخیال جمع گل آذین که دو نمره مازاد مورفولوژی رو تشکیل می ده شدم و به دوستم گفتم من تو بیست نمره اصلیش موندم! دو نمره مازاد می خوام چیکار! پانویس 3: تو فکر اینم که بعد امتحانام براتون یکم از رشته و از درسام و واحدام بگم! احتمالا خیلی زیادی داره که واقعا خوشایند نباشه ولی فکر می کنم زیست شناسی برای تجربیا و توی ایران خیلی مهجوره. خود من بدون هیچ شناختی فقط یک اسم وارد انتخاب رشته ام . کمی تو موضوع بندی و کلمات کلیدی وبلاگ تجدید نظر می کنم که دسترسیش حداقل برای کنکوریای تجربی آسون تر باشه. پانویس4: تو این برهه به واژه کنکور آلرژی پیدا پانویس ۵: ساعت ۸:۲۴ اضافه شد. همین الان از جلسه امتحان اومدم بیرون ... باورم نمیشه ! عالی بودددا در بدترین ح ۱ نمره غلط دارم

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/10/روی-دیگر-سکه
  • مطالب مشابه: روی دیگر سکه
  • کلمات کلیدی: نمره ,پانویس ,کنین ,خیلی ,نمره مازاد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکی از راه کار هایی که معمولا با استفاده از اون می تونم به طور موثری خودم رو کنترل کنم اینه که درست در لحظه ای که حس می کنم رو مرز بین دو کار یا اتفاق بین خوب و بد هستم برای خودم شرایط رو توضیح بدم، آینده هر کدوم رو ترسیم کنم و بعد با کمی منطق تصمیم گیری کنم مثلا امروز بعد از صحبتی که با دوستم داشتم، خیلی خیلی ناراحت و گرفته بودم. توی خودم جمع شده بودم و در حینی که پست وبلاگ های مختلف رو می خوندم، ناراحت و ناراحت تر می شدم. بعد کمی فکر . به خودم گفتم ببین فاطمه، تو می تونی ناراحت باشی، حق داری! حتی می تونی از شدت ناراحتی خسته بشی و بخو ( کاری که معمولا موقع ناراحتی انجام می دم خو دنه) ولی می تونی الان بلند شی. یکم آب سرد به صورتت بزنی و یه دونه از پنکیکایی که الهه درست کرده با شیر قهوه میهن بخوری و بشینی موروفولوژی بخونی. خب، مثل سوالای امتحان آیین نامه است ! جواب درست بلند ترین و با جزئیات ترینه. همینطور که می تونین حدس بزنین یک پنکیک نوش جان . لیوان پر از شیر قهوه کنار لب تابمه و آماده ام تا موروفولوژی بخونم و امتحان فردام رو به بهترین شکل ممکن بدم. +++ پانویس 1: در اوج ناباوری بیوشیمی رو 13.5 شدم! یعنی سه و نیم نمره از چیزی که فکر می بیشتر :))) یعنی من عاشق مشکینی جانم! انقدر که این گوگولیه! شما فکر کنید جان ورودی 80 ان و نزدیک سه ساله که ن :)

اطلاعات

اول اول باید بگم اطلاعات من در حد یه دانشجوی ترم چهاره. ممکنه ناقص یا غلط باشه. اگر جایی رو اشتباه ، به نا آگاهیم ببخشید زیست شناسی سلولی مولکولی شاخه ای از زیست شناسیه که تمرکزش روی سلول و فرایندای سلولیه. بدن هر انسان از تریلیون ها سلول ساخته شده که بر اساس نیاز بافت و بدن به اشکال مختلفی در اومدن. و باور کنید که نظام مند ترین جزء خلقت همین سلول ها هستن. هر چیزی سر جای خودش قرار داره و فقط کافیه که یک کد توی جای مناسب اب بشه، اونوقت فاجعه می شه. یه وقتایی به خاطر تد ر سلول این فاجعه ها رد می شن یه وقتایی نه، می شن فاویسم، i cell dieses یا سرطان. ما چی کار می کنیم؟ زیست شناسان سلولی مولکولی تمرکزشون روی مسیر های داخل سلولیه. این که چطوری سلول می فهمه باید چی کار کنه. برای انجام هر کاری توی سلول یه سری سیگنال داریم که وقتی سیگنالا به گیرنده شون متصل می شن یه سری نقل و انتقالات صورت می گیره و یکی از کارای زیست شناسای سلولی اینه که این مسیرا، سیگنال ها، نحوه کنش و واکنش رو شناسایی کنن. متوجه بشن که وقتی این مسیرا معیوب می شن چه اتفاقی می افته و سعی کنن راه هایی برای ترمیم مسیر های معیوب پیدا کنن. مثلا ما یک پروتئین داریم تو سلول اسمش p53 ئه. این پروتئین القای مرگ سلولی برنامه ریزی شده می کنه که به اصطلاح بهش apoptosis گفته می شه. کارش اینه که می بینه ای داد بی داد. پروتئین کنترل کننده تقسیم سلولی اب شده، درست کار نمی کنه، سلول داره بی رویه تقسیم می شه و ممکنه ایجاد سرطان کنه. پس p53 میاد مرگ سلولی رو استارت می زنه که دیگه این روند ادامه پیدا نکنه. حالا توی یک سری سرطان ها این پروتئین معیوب شده و سلول دیگه خودکشی نمی کنه. برای همین سلولایی که تقسیم بی رویه انجام می دن از کنترل خارج می شن و سرطانی می شن. حالا کار یک زیست شناس سلولی در گذشته شناسایی این پروتئین و عملکردش بوده. حالا که بر همگان آشکاره که چقدر این پروتئین می تونه مهم باشه روش کار می کنن تا بتونن جلوی روند ت یبش رو بگیرن یا یک راهی برای درمان سرطان هایی که به خاطر نقص این پروتئینه پیدا کنن. یا یک مثال دیگه. ژن های brca 1 , brca 2 ژن هایی هستن که می تونن فرد رو مستعد سرطان کنن. این که چطور این کار انجام می شه و چطور می شه جلوش رو گرفت و چطور می شه درمانش کرد پژوهش هاییه که حتما نیاز به یک متخصص زیست شناسی سلولی مولکولی داره. +++ این از پارت اولش. پارت دوم رو امشب یا فردا میذارم. در مورد مرگ سلولی برنامه ریزی شده هم مقاله های خیلی جالبی وجود داره که یکی از حوزه های مورد علاقه من برای پژوهشه. حتما حتما یک روز براتون در موردش می گم :) اگر سوالی دارید حتما بپرسید. یا به بخش های آینده اضافه می کنم یا همینجا پاسخ می دم ××× قسمت دوم | واحد ها و مهارت ها (1) قسمت دوم | واحد ها و مهارت ها (2)

اطلاعات

اگر نخوندید، اول قسمت یک رو بخونید: قسمت اول | معرفی کلی رشته ××× در مورد واحد ها به طور کلی ها کمی سلیقه رو وارد چارت می کنن. مثلا من شیمی آلی 1 و شیمی آلی 2 رو که در مجموع 4 واحد می شد پاس ولی یکی از دوستام توی تبریز مبانی شیمی آلی که سه واحد بود پاس کرد. یه سری تفاوت ها توی چارت و در مورد دروس پایه وجود داره. برای همین ممکنه کمی تناقض توی چارت ها پیدا کنید که بیشتر مربوط به دروس پایه می شن. ترم 1 خودش برای دانشجو ها انتخاب واحد کرد و درسایی که اون ترم داشتیم ریاضی عمومی، شیمی عمومی و فارسی عمومی و مبانی زیست شناسی بود که اکثرا همون درسای دبیرستان رو کمی پیشرفته تر بیان می کنن. در مورد مبانی زیست شناسی هم قاسم زاده که پیش وت گروه زیست شناسی دانشکده ما هستن، برنامه ای رو طرح ریختن که اساتیدی که تو هر فیلد تخصص داشتن برای دانشجوها یک مبحث رو تدریس می . کلا هدف این درس علاقه مند دانشجو هایی بود که به ناچار وارد این رشته شده بودن. ترم دوم درسا کمی تخصصی شد اما همچنان تو پایه گیر کرده بودیم. ترم دوم بیست واحد برداشته بودم که شامل اکولوژی عمومی،می ولوژی 1 و آزمایشگاهش، شیمی آلی 1 و آزمایشگاهش، زیست شناسی گیاهی و آزمایشگاهش و آمار زیستی و مهارت های زندگی دانشجویی بود. اکولوژی عمومی توسط قاسم زاده تدریس می شد،در مورد برهمکنش های تو طبیعت، بیوم های مختلف و سازش ها و چرخه های مواد توی طبیعت بود. به طور کلی اکولوژی درس خیلی جذ ه و اگر کمی با همراه بشید می تونید آیه های زیادی از خلقت خدا رو تو این درس ببینید. برای ما که سلولی مولکولی بودیم، آزمایشگاه اکولوژی ارائه نمی شد. ولی بچه های گیاهی و جانوری آزمایشگاه داشتن. می ولوژی یک به مطالعه ساختار باکتری ها، سیستماتیک باکتری ها (با تمرکز بر باکتری های بیماری زا) و ایمونولوژی و به طور خیلی خلاصه به می ولوژی آب و خاک و هوا می پردازه. (به طور تفضیلی توی می ولوژی محیطی درموردش گفته می شه) توی آزمایشگاه می ولوژی یک با رنگ آمیزی گِرَم، تست آنتی بیوگرام، تست های بررسی کیفیت آب، رنگ آمیزی اسپور و رقیق باکتری ها (پو لیت ) آشنا می شید و انجام می دید. شیمی آلی یک درس آسونی نیست اگر خوبی نداشته باشید. من خیلی خوبی نداشتم و تمام علاقه ام به شیمی آلی 1 پرید. به طور کلی ابتدا به آلکان ها و آلکن ها می پردازه و از قسمت واکنش ها و ترکیبات آروماتیک جذاب می شه. من عاشق سوال هایی بودم که می گفت فلان ماده از بنزن سنتز کنید. خلاقیت تو اینجور سوالا جای مانور زیادی داشت. در مورد آزمایشگاه آلی 1 و 2 به طور مفصل توی پست جداگانه (این پست) گفتم. ولی یه چیزی تو این پست گفته نشده. اگر شما آسم دارین بهتره درمورد آزمایشگاه شیمی آلی 1 و 2 با احتیاط بیشتری عمل کنید و هر جلسه با خودتون ماسک دار(تاکید می کنم دار) همراه داشته باشین. من از سر آزمایشگاه شیمی آلی حالم به شدت بد شد و حتی کارم به مراکز درمانی هم کشیده شد. برای همین شاید برای خیلیا مهم نباشه. ولی واقعا می تونه مشکل زا باشه. زیست گیاهی یه درس گوگولی سه واحدیه که تمام اون خاطره های بد زیست گیاهی دبیرستان رو می شوره و می بره. ی که ما داشتیم ماه بودن، ماه! پیرانی عزیز کاری تا من دیوونه زیست گیاهی و آزمایشگاهش بشم و بهترین نمره های ترم 2من همین دو تا باشن. آزمایشگاه زیست گیاهی شما انواع مقطع های ساقه، ریشه، برگ رو نگاه می کنین.خودتون از گیاه جدا می کنید و همونجا با رنگ های مخصوص رنگ آمیزی می کنید و به طور کلی مشابه آزمایشگاه زیست شناسی دبیرستانه ولی یه لول بالاتر. آمار زیستی درس سختی می تونه باشه اگر خوبی نداشته باشین و خودتون در طول ترم نخونده باشین. برای من این طور بود. اصلا نمی تونستم باهاش کنار بیام. ولی به طور کلی همون آمار توصیفی و استنباطیه با کمی رویکرد زیستی و برای درس ژنتیک 1 لازمه پاس ش. ××× قسمت دوم |مهارت ها و واحد ها (2)

اطلاعات

اگر پست های قبل رو نخوندید به ترتیب بخونید: قسمت اول | معرفی کلی قسمت دوم | مهارت ها و واحد ها (1) ××× سیدیم به ترم 3 ترم سوم زبان خارجه عمومی، مهارت های آزمایشگاهی در زیست شناسی، شیمی آلی 2 و آزمایشگاهش، بیوشیمی 1 و آزمایشگاهش، می ولوژی 2 و آزمایشگاهش، زیست شناسی جانوری و آزمایشگاهش رو داشتیم. خود گزارش کار نوشتن برای آزمایشگاه ها کاری سخت طاقت فرسا بود که کل ترم بیچاره مون کرد. درس مهارت های آزمایشگاهی در زیست شناسی بر خلاف اسمش کامل تئوری بود. یه پلیت کشت سلولیم سر کلاس نیاوردن که ببینیم حداقل و همونطوری که می تونید حدس بزنید امتحان هم کاملا تشریحی بود. کلا درس نچسبی بود و فایده ای برای من یکی نداشت! شیمی آلی دو روی مسیر های واکنشی و مولکول های آلی متمرکز بود و سر فصلاش کربو یلیک اسید ها و مشتقاتش، الکل ها و فنل ها و اتر ها بود! مثلا شما باید می خوندید که الکل های نوع دوم چطور سنتز می شن و چطور ا ید می شن و چطور احیا می شن ! :| همچنان تاکیدم روی ه! خوبی برای شیمی آلی نداشتیم ما! آزمایشگاهش هم توی (این پست) می تونید شرح مفصلی ازش بخونید. توی بیوشیمی 1 بیشتر در مورد ساختار ها می خوندیم، ساختار کربوهیدرات ها، اسید های آمینه، لیپید ها و ویتامین ها و نوکلئوتید ها، کمی هم کاربر کردیم.ولی خب بیشتر وقتمون به حفظ ساختار ها می گذشت. بیوشیمی یک می تونه درس راحتی باشه. اگر به طور مداوم خونده بشه. آزمایشگاه بیوشیمی یک هم اکثرا به شناسایی و آزمایش های اختصاصی هر کدوم از بیومولکول ها گذشت می ولوژی دو که در ادامه می ولوژی یک بود، اوابل به مورفولوژی و ساختار باکتری ها پرداخته شد و بعد ژنتیک پروکاریوت ها و متابولیسمشون و در نهایت به بیوتکنولوژی ختم شد. نسبت به می ولوژی یک مفهومی تر بود. البته غیر از متابولیسم :| آزمایشگاهش حقیقتا چیزی بیشتر نبود. من فکر می کنم همون آزمایشگاه می ولوژی یک کار رو تموم کرد. ولی اگر بخواید بدونید، تست حلالیت در پتاس برای باکتری های گرم منفی انجام دادیم، رنگ آمیزی دیواره و رنگ آمیزی هسته و هم چنین رنگ آمیزی گرانول های باکتری ها،یک جلسه سرگیجه آور رسم منجنی رشد داشتیم و بعد کشت باکتری های بی هوازی. یک جلسه هم از خونه شون آویشن و دارچین و سبزی آوردن و ما کشت دادیم که متوجه شیم آیا آلوده بودن یا نه! زیست شناسی جانوری هم که مشخصه! اول با پروتوروئر ها شروع کردیم، بعد از جانوران خیلی پست مثل اسفنج ها شروع کردیم و در نهایت به اشرف مخلوفات(!) رسیدیم. 4 واحد بود و ای کاش بهتری برای این درس داشتیم. آزمایشگاه زیست جانوری هم جلسات اول با میکروسکوپ لام های آماده نگاه کردیم، پروتوزوئر ها، جانوران ذره بینی و کم کم نمونه های فی شده تو فرمالین و عقاب های خشک شده دیدیم. دو جلسه آ هم به تشریح و در دست گرفتن قورباغه (شما تصور کنین چقدر صدای جیغ دخترا از تو آزمایشگاه اومد) و تشریح موش گذشت. ترم چهارم که ترم اخیر باشه خیلی سبک بود. واحد های زیادی ارائه نمی شد و در 17 واحد داشتیم که 4 واحدش عمومی بود. درسایی که داشتیم سنگین بود به نسبت. زیست شناسی سلولی و آزمایشگاهش، بیوشیمی 2 و آزمایشگاهش، تشریح و مورفولوژی گیاهی و می ولوژی محیطی داشتیم. زیست شناسی سلولی تا الان با اختلاف زیاد جذاب ترین درس ممکن بود. ی که داشتیم عالی بودن. واقعا عالی بودن [ متینِ جان] تا جلسه 6 در مورد میکروسکوپ و تکنیک های مختلف توی زیست شناسی سلولی خوندیم، از جلسه هفت تا 11 در مورد غشا سلول و هسته خوندیم و بعد وارد بخش جذاب protein sorting شدیم. به این صورت که تک تک اندامک های داخل سلولی رو بررسی می کردیم و این که چه طوری پروتئین های مربوط به هر اندامک می فهمیدن چطور برن تو اندامک، سیگنال ها و گیرنده هاشون و بعد به مبحث زیست شناسی مولکولی رسیدیم که یه چور دیگه جذاب بود. همش جذ ت و عاشقی بود برای من در مورد آژمایشگاهش توی [این پست ] توضیحات مفصلی دادم. بیوشیمی 2 در مورد بوانرژتیک و متابولیسم هر کدوم بیومولکول ها بود، چرخه ها و مسیر ها، مخصوصا متابولیسم لیپید ها و اسید های آمینه سرگیجه آور و به شدت سخت بودن! از اون درسا بود! آزمایشگاهش هم بیشتر به اندازه گیری فعالیت آنزیم و الکتروفورز و اندازه گیری غلظت پروتئین ها گذشت. تشریح و مورفولوژی گیاهی درس فوق العاده جذ بود. یه جور ی مع خلقت بود. به این صورت که یه سری آدم رفتن همه جور برگ تو عالم رو نگاه و اونا رو بر اساس نحوه اتصال به شاخه، حاشیه برگ، شکل برگ دسته بندی . این مسئله در مورد گل و گل آذین و میوه هم صدق می کنه. بعد از خوندن این درس همه بر ی که به نظرتون مثل هم میومدن به صورت خیلی جذ با هم متفاوت می شن و اونجاست که می گین خدایا شکرت که این همه تو خلقتت جزئیات جذاب وجود داره. می ولوژی محیطی هم یک درس اختیاری بود که به چهار بخش کلیات، می ولوژی خاک، آب، هوا تقسیم می شد. می ولوژی محیطی شما رو با اجتماعات ریزی که هیج وقت با چشم قرار نیست ببینینشون صحبت می کنه و بهتون نشون می ده زندگی حتی تو کف اقیانوس ها، روده شما، روی یک دونه خاک جریان داره ×××× اگر سوالی در مورد هر کدوم از این درسا دارین بپرسین که هیچ قسمت مبهمی براتون نمونه ترم های بعدی هم قسمت دوم رو ادامه می دم. ترجیح می دم با آگاهی نسبتا خوبی در موردشون صحبت کنم. ولی اگر بخواید بدونید چه درسایی قراره باشه اینا تصاویر چارت درسیه [نیمسال 5 و 6] [نیمسال 7 و 8]

اطلاعات

مادرم از آن دسته آدم هایی اند که عاشق بیرون رفتن اند. حتی قصه معروفی هم وجود دارد که در جلسه خواستگاری جزو شروط اصلی شان " هر بریم طرقبه " بوده. با همین خوست که عاشق باغ خارج از شهرند و بارها شنیده ام که در مورد باغی که خواهند داشت، رویا سازی می کنند. پدرم خارج از شهر باغی دارند که به عنوان « باغ» در کل خانواده جا افتاده که وقتی می گویند باغ دعوتیم، ی نمی پرسد کدام باغ. همه می دانند باغ جان است. اما قضیه چطور است؟ در میانه هفته، وقتی به خانه بر می گردم مامان به عنوان news می گویند که حشمت خانم زنگ زده اند. دیگر از همان روز هیجان ها شروع می شود و هیجان هر مختص به خودش است. مامان هیجان غذا درست دارند، بابا تخته نرد و ما سه تا هم به هوای هم بازی هایمان هستیم. می گذرد و می شود، ای که با همه ها متفاوت است. بابا از ساعت 8 بیدار می شوند و دم دم های ساعت 10 راه می افتیم و ساعت 11 می رسیم. در باغ سبز تیره است. بوق می زنیم و صدای سگشان بلند می شود. چند دقیقه بعد یکی از بچه های «آقا حکیم» می آید و در را باز می کند و با کمی گاز ماشین را وارد راه باریکی می کنیم که به اندازه یک ماشین پهنا دارد. ماشین ها قطاری پشت هم پارک می شوند و باور کنید اگر ماشین ما دومین ماشین بعد ماشین جان نباشد، قطعا سومی خواهد بود. از ماشین پیاده می شویم و هر ی یک تکه بر می دارد. یکی قابلمه غذا، یکی هندوانه و بزه و یکی نوشابه، با دست های پر از کنار ماشین های جلوتر رد می شویم و حشمت خانم و جان و دخترهایشان به استقبالمان می آیند. جان بیشتر از 70 سال سن دارند. موهایشان یک دست سفید و چشم هایشان آبیِ آبی است. آبی و مهربان. حشمت خانم بر خلاف جان سبزه اند. یک پارچه شور و هیجان که گذر سن را به تمس می گیرند. بعد از روبوسی ها و تعارف های معمول بابا دست در گردن جان می اندازند و از همانجاست که کری خوانی های تخته نرد شروع می شود. چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد تا صدای برخورد تاس با چوب بیاید و چقدر من این صدا را دوست دارم. گاهی صدای قهقهه بابا می آید و دست زدن ها، گاهی سرخ می شوند. گاهی روی پیشانیشان دانه های عرق برق می زنند. بچه تر که بودم خودم را لوس می . می رفتم تاس را از بابا می گرفتم و به عنوان نماد خوش یمنی با افتخار تاس می انداختم و صحنه را ترک می . ما سه تا یه جوری سر خودمان را گرم می کردیم تا هم بازی هایمان بیایند. گاهی بی قراری می کردیم و بهشان زنگ می زدیم که " پوسیدیم، چرا نمیاین؟" کم کم سر و کله خانواده های دیگر پیدا می شد. مامانی و ها و پسر ها، عموی بزرگترمان، های بابا و فاطی خانم و پسرشان. کم کم سالن اصلی پر می شد از صدای کری خوانی های مردان و صدای برخورد تاس با کف تخته، خانم ها می رفتند توی حیاط، کنار است می نشستند و تخمه و شیرینی می خوردند و کل فامیل را در این مدت رصد می د. گاهی شان گل می کرد و یکی را می فرستادند تا از اتاق ورق ها را بیاورد. گاهی بچه ها می رفتند توی است و کمی جیغ و ویغ به سایر صدا ها اضافه می شد. اما بیشتر اوقات می رفتیم در محوطه ای که برای بازی ما تدارک دیده شده بود. دروازه داشت و تور بسکتبال. ما دختر ها روسری هایمان را پشت سر گره می زدیم و تا نفس داشتیم می دویدیم و وقت ناهار با لپ های گل انداخته و صورت و لباس کثیف و نفس نفس ن به داخل ساختمان بر می گشتیم. ناهار هم به این صورت بود که هر ی برای خودش و خانواده اش غذا درست می کرد و می آورد کمی بیشتر که دیگران هم بتوانند ناخنکی بزنند. صندلی های دور میز محدود بود. معمولا خانم ها دور میز می نشستند و آقایان روی مبل ها و ما بچه ها هم روی زمین ولو می شدیم. بعد ناهار هوا خیلی گرم بود و در خانه می م م. پسر ها فوتبال دستی بازی می د و دختر ها توی یکی از اتاق ها کنار مادرانشان می نشستند و سرشان را روی پای مادرانشان می گذاشتند. اینطور وقت ها بود که سوالاتی از قبیل " خب، کلاس چندم هستی شما؟" یا " چند س ه ؟" یا "چقدر بزرگ شدی! چی بهش می دین «فلان» خانم؟ یا " معدلت چند شده" یا بزرگ شدی می خوای چیکاره شی پرسیده می شد و نمی دانم پاسخ هایمان چه چیزی داشت که بعد از هر جمله می خندیدند. کم کم هوا رو به خنکی می گذاشت و دوباره سر و صدا بلند می شد. گاهی هم شلنگ آب را بر می داشتیم و به گل ها آب می دادیم و گاهی استخوان ها را بر می داشتیم و به هاپو غذا می دادیم. دم غروب همگی خسته و کوفته خدا حافظی می کردیم و بعد از کلی تشکر و تعارف به خانه بر می گشتیم. معمولا مسیر برگشت را یادمان نمی ماند چون خواب خواب بودیم. خاطرم هست زمانی که جان باغ را یدند سوم ابت بودم. آن زمان هم بازی هایمان کامیار و صالح و سینا و محمد رضا و علیرضا بودند. کم بود :). کم کم عسل به دنیا آمد و از زمانی که بزرگتر شد در زمین بازیمان راهش دادیم. کم کم غزل به دنیا آمد. نسل ما بزرگ و بزرگتر شدند. محمد رضا و علیرضا ازدواج د و رفتند. من دانشجو شدم و دو سال سر و کله ام پیدا نشد و صالح درگیر کار شد. کامیار قد کشید و صدایش بم شد و دیگر با شنیدن عنوان بچه اخم هایش را در هم می کشد. دیگر آن بچه ای که عاشق دایناسور ها بود، نیست. خواهرم ازدواج کرد و امشب همه منتظر "داماد جدید". حسین بچه دار شد و امشب پسرش، ایلیای یک ماهه کوچکترین عضومان بود. اما هنوز صدای تاس ریختن ها می آید. هنوز اتفاقات فامیل و تخمه ش تن و شیرینی خوردن به جای خودش باقی است. کلیات همان است. فقط کمی قد ها بلند تر شد، چروک ها عمیق تر، موها سفید تر

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/16/The-baagh
  • مطالب مشابه: قصه باغ
  • کلمات کلیدی: دایی ,ماشین ,گاهی ,خانم ,صدای ,بازی ,حشمت خانم ,بازی هایمان ,صدای برخورد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
فاطمه ای تصور کنید که از ساعت 3 شبه بیداره و داره درس می خونه. شامم نخورده. چهل دقیقه گذاشته تخم مرغ آب پز بشه و در نهایت با گوجه و خیار شور میخواد بزنه به بدن، ناگهان، جزوه به اینجاش می رسه! شما تصور کنین اون غذا چه جوری از گلو پایین رفت! یه جوری در مورد تازه بودن یا مونده بودن پساب داره صحبت می شه انگار سبزی و هندونه و تخم مرغه! رسما از تخم مرغ آب پز متنفر شدم! پانویس: تقریبا سه هفته پیش برای عید فطر خونه مامانی دعوت بودیم، منم با تمام بند و بساط و جزوه سلولی رفته بودم. بند و بساط عبارت است از: هشت رنگ هایلایتر، هشت رنگ خ ر نوک نمدی متناسب با هایلایتر، کاغذ نوت، روان نویس در دو رنگ ارغوانی و فیروزه ای! اون وسطا چهار رنگ خ ر معمولی هم بود :) دم عصر، نشستم پشت میز ناهار خوری که گوشه هال بود و مشغول درس خوندن بودم. در همین اثنا شوهرِ دختر ام اومدن و گفتن: فاطمه خانم شما دارین نقاشی می کنین یا درس می خونین :)) درس خوندن زمان ما خیلی فرق داشتا :)) پانویس 2: میشه یه کوچولو دعا کنین من این دو تا امتحان باقی مونده رو خوب بدم؟ حتی شده به خوب دادنش فکر کنین و انرژی مثبت بفرستین. وضعیت به قدری حاده که بیخیال جمع گل آذین که دو نمره مازاد مورفولوژی رو تشکیل می ده شدم و به دوستم گفتم من تو بیست نمره اصلیش موندم! دو نمره مازاد می خوام چیکار! پانویس 3: تو فکر اینم که بعد امتحانام براتون یکم از رشته و از درسام و واحدام بگم! احتمالا خیلی زیادی داره که واقعا خوشایند نباشه ولی فکر می کنم زیست شناسی برای تجربیا و توی ایران خیلی مهجوره. خود من بدون هیچ شناختی فقط یک اسم وارد انتخاب رشته ام . کمی تو موضوع بندی و کلمات کلیدی وبلاگ تجدید نظر می کنم که دسترسیش حداقل برای کنکوریای تجربی آسون تر باشه. پانویس4: تو این برهه به واژه کنکور آلرژی پیدا

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/10/روی-دیگر-سکه
  • مطالب مشابه: روی دیگر سکه
  • کلمات کلیدی: کنین ,نمره ,پانویس ,خیلی ,نمره مازاد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
می دونم قرار بود برم پشت سرمم نگاه نکنم تا یازده تیر ولی الان که از شدت خوشحالی دستای به شدت مرطوبم دارن می لرزن نتونستم نیام و ننویسم دو ماه پیش توی سایت بانک ثبت نام کرده بودم ولی فرایند تاییدش به قدری طولانی شده بود که به کل نا امید شده بودم و همین دیروز کلا وج از داشبورد رو زدم امروز بین خواب و بیداری اس ام اس تایید مشخصاتم اومد که باید جلسه مصاحبه حضوری رو تعیین می . شدت هیجان زدگی به قدریه که وجودم داره می لرزه احساس می کنم خیلی وقت بود چنین غافلگیری ای نداشتم

اطلاعات

داشتم مرحله آ ن استیج رو می دیدم. فریال اومد و مرداب گوگوش رو خوند. با خودم فکر می کنم چه صدای قوی ای، چه حس خوبی! به بقیه خواننده ها نگاه می کنم. با خودم فکر می کنم اینا ها همه شون ایی بودن که یه روزی آرزو داشتن خواننده باشن و اون لحظه احساس که می تونن به خودشون بگن خواننده. دلم می گیره. مثل این دو روز چشمام رطوبت زده می شن. یاد امتحان دیروزم که به بدترین شکل ممکن اب می افتم. منظورم از اب پاس شدنه. در مورد 17،16 صحبت نمی کنم. اونم درسی مثل بیوشیمی 2 که اگر بیفتم، عملا ترم دیگه هیچ درسیو نمی تونم بردارم. دیروز حتی به حذف ترم هم فکر . دلم نمی خواد یه نمره پایین دیگه بیاد توی کارنامه ام. دلم نمی خواد معدلم انقدر بد باشه. اما مدام به خودم می گم تقصیر خودت فاطمه. تقصیر خودته.به بدترین شکل ممکن با خودم دعوا می کنم و مدام می گم تقصیر خودته. احساس می کنم حتی برنامه ام برای مهاجرت به خطر افتاده. گوگوش می خونه :« من همونم که یه روز، می خواستم دریا بشم/ می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم» به خودم می گم دلم می خواست یه دانشمند بزرگ بشم. ی که یه جوری تو پیش رفتن دنیاش سهم داشته. حداقل اسم خوبی از خودش به جا داشته گذاشته باشه. می دونین، من همیشه از معمولی بودن فرار می . از اینکه ی غیر از اطرافیانم اسمم رو ندونه. دلم می خواست یه گره از مشکلات دنیا باز کنم. دوست داشتم نغمه ام رو مردم بسپارند به یاد. اما از دیروز چنان حس نا امیدی وجودمو تسخیر کرده که دلم می خواد بلند بلند گریه کنم و موهامو بکشم و مدام به خودم بگم تقصیر خودته. دوباره به فریال نگاه می کنم. به خودم می گم. ببین، اینا استعداد داشتن.تلاش . قبول کن فاطمه. اندازه ای که تلاش کردی نمره گرفتی. اما الان می خوای چیکار کنی؟ می خوای فقط بگی بیوشیمیم رو اب ؟ یا اینکه بگی بیوشیمی آ ین امتحانی بود که اب . هنوز دو تا امتحان مونده هنوز 5 واحد مونده که نمره کاملشون می تونه معدلتو ت بده. هنوز 4 ترم مونده که می تونی بهترینِ خودتو نشون بدی فاطمه. پس دیر نشده. یادته بچه بودی، ی ره دایره المعارف دستت بود، مثل رمان می خوندی؟ یادته هر وقت جون سارا-سرور می دیدنت محکم بغلت می ، بوست می و می گفتن تو ابوعلی سینا منی؟ یادته هر وقت عموجان می دیدنت می گفتن فاطمه کتابت کو؟ تو تولد چند سالگیت اون فاطمه رو جا گذاشتی؟ کجا جا موندی که شبا به جای کتاب گوشی و لب تاب کنار سرت گذاشتی؟ هنوزم ات وقتی می بیننت می گن تو ابوعلی سینا منی. هنوز جا داری. می تونی امشب، تسلیم شی. بشی یه آدم معمولی. بشی یه دانشجوی معمولی. یا اینکه می تونی همین الان اشکاتو پاک کنی. آروم آروم اضافه های زندگیتو پاک کنی. به حواس پرتیات غلبه کنی و بشی همون فاطمه ای که بودی. همون ابو علی سینایی که به اندازه یه آدم بیست سال اطلاعات داشت. اشکال نداره که کم گذاشتی. درس بگیر ازشون. اشتباهاتت رو بنویس و تکرارشون نکن. گوگوش همچنان داره می خونه :« من همونم که یه روز، می خواستم دریا بشم. » به خودم می گم قرار نیست تو فعل می خواستم رو به کار ببری. بهتره که بگی خواستم و تونستم. حالا آرومم . دیگه گلوم از حجمه بغض درد نمی کنه. یک قهوه توی ماگ موردعلاقه ام درست می کنم. به این فکر می کنم که برای ترم دیگه دفتر جزوه یدم. به برگه های بزرگ و سفیدش نگاه می کنم و با خودم می گم چه جزوه های خوبی می نویسم تو این دفتر. به این فکر می کنم چقدر قرار زندگی به کامم باشه. می خندم. پنل رو باز می کنم تا حال خوبم رو ثبت کنم. تا بگم امشب، از خا تر جون گرفتم. شایدم ققنوس فقط تو افسانه نباشه. ما آدماییم که هر روز خا تر می شیم و دوباره از خا تر متولد می شیم. +++ صفحه درباره من دوباره نوشته شد و بالا ه، به فرم دلخواهم رسید :) خیلی ریز دارم اشاره می کنم که کنجکاو شین، بخونین و نظراتتون رو بگین:) خیلی دوست دارم از دیدگاه خواننده نظرتون رو بدونم

اطلاعات

بیشتر از بیست و چهار ساعته که سر پام،فاینال زبان، مهمونی، پست قبل،درس خوندن ورسوندن خواهر کوچیکه بع حوزه کنکور و معطل شدن و وقت کشی براش، تیتر کارهاییه که انجام دادم و الان، وقتی دوباره در حال بیداری ساعت ۶ عصر رو دوباره تجربه می کنم، روی تخت عزیزم دراز کشیدم، برگ گلدونای عزیزم روشن از نور خورشید شدن و احساس می کنم در حال تجربه بیشترین میزان خوشبختی کنونی خودم هستم.

اطلاعات

من عاشق ای تاریخی ام. کلا هر ی که تو زمان گذشته اتفاق بیفته رو می بینم و ای دوره ویکتوریایی با احتمال خیلی بالاتر جزء مورد علاقه هام قرار می گیرن. با خودم فکر می کنم شاید متعلق به این زمان نباشم. این پیشرفت عصر واقعا علاقه من نیست. ترجیح می دم به جای نشستن پای تلویزیون یا شبکه های اجتماعی برای معشوق [نداشته ام] با قلم پر و دوات نامه بنویسم. توی طبیعت بکر راه برم و به صدای امواج دریا گوش کنم. عصر دوم مورد علاقه ام عصر هخا انه. ای زیادی از این دوره ندیدم ولی عاشق هر گونه کتاب و رمان تاریخی ام که در مورد این دوره نوشته شده. شکوه کاخ های آپادانا رو به چشم ببینم و با شنیدن خبر های کشورگشایی ها غرق غرور بشم. البته یونان باستان هم هست ولی چندان علاقه مند نیستم که توی اون زمان زندگی کنم. +++ بعد نوشت: من کاملا بهتون حق می دم اگر ستاره ام روشن شد، غر بزنین بگین مگه قرار نبود تا یازدهم بری؟ولی چیکار کنم که مغز من مثل یه اتوبوس می مونه. گاهی اوقات خط 62 (مشهد) می شه که هر بیست دقیقه یه بار میاد. گاهیم بی آرتی می شه، هر پنج دقیقه یه بار میاد. تازه مشکل اینجاست که یه وقتایی منتظر خط 62 ام ولی مدام اتوبوس خطای دیگه از جلو چشمم رد می شن؛ خیلیم تمثیلی :|

اطلاعات

توی خانواده مادری، ما 9 تا نوه ایم؛ 8 تا دختر یه دونه پسر. در حقیقت من دو تا خواهر دارم. سه تا دختر و دو تا دختر و یه دونه پسر . به صورت مضرب 3 ایم. (هر خانواده سه تا).اختلاف سنیمون خیلی کمه، جوری که خواهر من که نوه سوم باشه، متولد 74 و خواهر کوچکترم که نوه یکی مونده به آ باشه، متولد 78 ئه. وقتی نه تایی با هم بودیم همه کار می کردیم. همه کار منظورم آتیش زدن مبلا و ک نتای خونه مامانی، رفتن بالا پشت بوم و والیبال بازی ، گوجه فرنگی پرت به سقف اتاق و انواع و اقسام آتیش بازی ها انتهای حیاط مامانیه. اما همونطور که ما بچه های شروری بودیم، دوست بودیم، رقیب بودیم! بچه های ام درسخون بودن. دختر بزرگم برای کارشناسی رفت تهران. دختر دومم تغذیه می خونه و دختر سومیم رتبه سه رقمی کنکور بود و دندون می خونه. دختر سومیم یک سال از من بزرگتر بود و با من تو یک مدرسه درس می خوند. در حقیقت انقدر نمونه بود که همیشه منو به نام «دختر فلانی» می شناختن، راستش رو بخواین هنوزم می شناسن! اجساس می کنم که از خودم هویت مستقلی ندارم و فقط وجودم با «دختر فلانی» بودن تعریف می شه. تو خونه هم پتکی به نام «فلانی» بود که مدام به سر من کوبیده می شد. من درس خون نبودم. من هیچ وقت دانش آموز نمونه نبودم. پرفکت نبودم. همیشه یه چیزی کم داشتم. حتی وقتی که با گروه تئاتر مدرسه رتبه سوم استان شدم هم بازم «دختر فلانی » بودم. من میخواستم که خودم باشم. از خودم هوبت داشته باشم. ولی نمی شد. وقتی که من می خواستم شروع کنم به خوندن برای کنکور دختر ام تازه رتبه سه رقمی شده بود. دندون قبول شده بود. وقتی دانشجوی تی شدم هم خوشحال نبودم. من هنوز ازش عقب بودم. راستش رو بخواین من همیشه ازش عقبم. درست زمانی که میاد و رتبه دوم علوم پایه بودنش می گه. از این که در فلان درس تاپ کلاس بوده می گه و من حتی می ترسم که از موفقیت هام توی بگم که مبادا حسودی به نظر بیاد. حتی زمانی که می رم خونشون و به لباس هام می خنده، به طرز پوششم، چادرم و مس ه ام می کنه و من حرفی ندارم که بزنم جز اینکه در جواب بخندم. حتی وقتی که براش با کلی ذوق و شوق از مهاجرت می گم و اه م برای کارشناسی ارشد و اون می گه : « نری این رشته های الکی پلکی!» یه پزشکی ای، دندونی، چیزی بخون.» و من از رنج مچاله می شم. شاید مس ه به نظر بیاد که هنوز با گذشت بیست سال این تلخی ها تو وجودم مونده. ولی یه چیزیو خوب می دونم. من همیشه ازش عقب بودم و هیچ وقت بهش نمی رسم. همونطوری که وقتی کلاس سومم تموم می شد و می رفتم کلاس چهارم و فکر می که همسنش شدم. ولی اون می رفت کلاس پنجم. هنوز اون قصه ادامه داره. هنوز همونقدر تلخه برام. امضا: یک عدد فاطمه افسرده و نا امید از تلاش های فراوان و به تمس گرفته شدن ××××× پا نویس: من هنوز سر 100 روز خوشحالیم هستم، ولی احساس می کنم انکار رنجش های درونم می تونه تلنبارشون کنه و سبب انفجار شه.

اطلاعات

من از اون دسته دانش آموزایی بودم و دانشجوهایی هستم که اول ترم، ایی که منو نمی شناسن و اساتید، می گن واو! چه چیزیه این! از نظر استعداد و اینا. البته من به دلایلی اطلاعات عمومی نسبتا بالایی داشتم و همین باعث می شد که تو هر بحثی کم نیارم. البته میل به دیده شدن و تحسین شدن هم بی تاثیر نیست. خلاصه! من به شروع های طوفانی و پایان های فوتی عادت داشتم و دارم. دلیلش هم فقط یه چیزه. تصمیم های خوبی که می گیرم ولی تلاشم زود خسته می شه. می گه برو بابا! توام حال داری.دمی بنشین و گذر عمر ببین. و اینگونه است که من سه هفته فرجه تپل رو از دست دادم و به جای اینکه بهترین خودم رو بذارم، یک آدم متوسط شدم. برای یک کمال گرا کله اب متوسط بودن فاجعه است! اول فرجه ها خیلی خوب شروع . روزی حداقل «یک کار» می . بعد کم کم خسته شدم. ساعت استفاده از گوشیم بالا رفت. به هفت ساعت رسید و من مدام داشتم صدای روح الله* رو میوت می تا نشنوم این جمله رو :« تو دیگه خودت نیستی. داری از خودت فاصله می گیری» مثل یک سنسور فاصله ماشین می مونه. وقتی زیادی از خود واقعیم دور شم بیب بیب صدا می کنه. اهمال کاری . تلنبار ، تنبلی ، بهونه آوردم و بالا ه امروز، اولین ضدبه و مهم ترین ضربه خوردم. امتحان زیست شناسی سلولی! ( شما تصور کنین درس «زیست شناسی سلولی» برای ی که رشته اش « زیست شناسی سلولی و مولکولی» هست چقدر مهمه!) و من اب ! امتحانی که می تونستم به راحتی کامل بشم رو با نمره کمتر طاق زدم و عذاب وجدان و پری* دارن منو می خورن. می دونم. تقصیر خودمه. تقصیر خود خودمه که اهمال ، سمبل و با یک لحظه آسون گرفتن خودمو باختم. به این فکر می کنم که بدترین ویژگی انسانی می تونه اهمال کاری باشه. شما یک لحظه، فقط یک لحظه بگین یکم آسون بگیر، تماااامه! تاماااام! را اری دارین برای قائل اومدن بر molly جان؟ (مالی مخفف اهمال کاریه! صرفا برای هویت دادن بهش، میگم مالی!) جدیدا سراغ مطالب سایت متمم رو می گیرم. دلم می خواد بگیرم مالی وجودمو بخورمش! مثل قورباغه ای که هیچ وقت قورتش ندادم. +++ روح الله: اون صدای سرزنش گر، فرشته ای که رو شونه راستم می شینه، آدم نورانی تو کارتونا که یک طرف سر شخصیت ظاهر می شه و پیشنهادات خوب می ده. تجسم روح خداوند در من پری: مخفف پرفکشنیسم.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/31/سیستم-چیه؟
  • مطالب مشابه: اهمال کاری و دیگر هیچ!
  • کلمات کلیدی: اهمال ,مالی ,شناسی ,کاری ,داشتم , ، ,اهمال کاری ,شناسی سلولی ,زیست شناسی ,زیست شناسی سلولی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اوایل ترم یک بود که خبر رسید جایزه نوبل پزشکی به یوشینوری اسومی دانشمند زیست شناسی سلولی مولکولی رسید و شاید برای منی که بدون هیج شناختی قدم به این عرصه گذاشته بودم مثل یک روزنه امید بود. از اوا ترم دوم بود که دنبال دانشمندای بزرگ رشته خودم می گشتم. سعی می ببینم تحقیقاتشون در چه عرصه ای بود، طرز تفکرشون چی بود و چه نو آوری ای داشتن. تابستون 96 که خبر فوت مریم میرزاخانی رو شنیدم، با وجود اینکه یک یا دو بار بیشتر اسمشون رو نشنیده بودم به قدری ناراحت شدم که انگار یکی از اطرافیانم فوت شده بودند. بعد از اون دنبال دانشمندای ایرانی رشته خودم گشتم. و به اسامی زیادی برخوردم که شاخص ترینشون خانم پردیس ثابتی بودند. زندگی نامه هر کدوم رو خوندم، این که از کجا شروع د. تفکر نو آورانه اشون کجا بود، چطور به چنین چیزی رسیدن و ویژگی های شاخصشون چی بود که اون ها رو از آدم های معمولی متمایز می کرد. خوندن ها، یادداشت ها تا ترم چهار ادامه داشت. ولی ترم چهار،وقتی با مریم مقدم متین، کلاس داشتم به این نتیجه رسیدم که حتما نباید ی خارج از کشور تحقیقاتش رو انجام بده تا بتونه دانشمند بشه. ترم دوم که بودیم، سی بهمن یهویی تو دانشکده پیچید متین نمونه کشوری شدند و همون روز، وقتی سر کلاس اکولوژی نشستیم، قاسم زاده که پیش وت گروه زیست شناسی هستن، گفتن یه روزی متین رو همین صندلیا، سر کلاس من می نشستن و من هیچ وقت اشتیاقشون رو برای یادگیری فراموش نمی کنم. متین زیست شناسی سلولی هستند و توی دوره کارشناسی فقط همین درس رو با ایشون داشتیم! (صد افسوس )خیلی از اساتید هستند که دانش زیادی دارن ولی بیان مناسب برای تفهیم مطالب به دانشجو رو ندارن. متین نمونه بارز نقض این جمله بودند. دانشی که واقعا بی اندازه بود و بیانی که در عین رسوندن 100 درصد مطالب، به قدری شیوا بود که گذر زمان و خستگی حس نمی شد. با وجود این که شنبه ها بعد از چهارتا کلاس متوالی، ساعت 4 تا 6 سر کلاسشون می نشستیم ولی بازم خسته نبودیم و تنها کلاسی بود که من حاضر نبودم تحت هیچ شرایطی از دست بدم. ویژگی های اخلاقیشون مورد پسند خیلی از بچه ها نبود. گاهی اوقات، وقتی می دیدند ی داره سوء استفاده می کنه و یا تو جو نیست با یک تذکر، متوجهش می و گاهی وقتی می دیدن بچه ها خسته شدن بحث رو به بیراهه می کشوندن و گاهی برامون از تعادل حساس سلامتی می گفتن؛ که اگر شما اینجا نشستین یعنی لامین (lamin) هاتون سالمه، درست کنار هم قرار گرفته و خیلی مثال های دیگه که یهویی می فهمیدیم به مویی بندیم و خود من یهویی هایپر می شدم. الان که ترم تموم شده، دیگه با ایشون کلاس نداریم می فهمم که می تونستم بهتر سر کلاسشون حاضر باشم، بیشتر استفاده کنم و کمتر غیبت می . خلاصه که متین برای من نمونه یک فرا بودند. ی که فراتر از درسشون به منِ دانشجو چیزی یاد دادن.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/02/Dr-M-M-Matin
  • مطالب مشابه: متینِ جان
  • کلمات کلیدی: ,متین ,کلاس , ,بودند ,خیلی , متین ,زیست شناسی ,متین ,دنبال دانشمندای ,شناسی سلولی ,زیست شناسی سلولی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خودِ مهربانم را به یاد نمی آورم؛ سال ها پیش زیر آوار ز له ها و پس لرزه هایی که در هیچ خبری اعلام نشدند، دفن شده. راستش را بخواهید خودم با دستان کوچک چند سالگی ام، از زیر آوار بیرونش کشیدم. پیکرش را غسل دادم و در گوشه ای از قبرستان دلم، کنار خیلی های دیگر، دفنش کرده ام. سال هاست که نا مادری خودِ سرزنش گر، جای خودِ مهربانم را گرفته و طفل دست پرورده اش، آن نفس آسان گیر، بر من می تازد. دسیسه می کنند. اول طفل و سپس مادرش حکم می رانند و من، حتی یادم نمی آید محبت خود دلداری دهنده ام را. این روزها، بیشتر از هر زمانی نیازمندم به لمس دستانی لطیف که لا به لای تار موهایم بلغزند. خود مهربانم را دفن کرده ام. می شود نبش قبرش کنید؟ +++ حال و هوای دل ابری است :) از امراض بی پایان روزهای امتحانه! من همیشه از آدمایی که مدام انرژی منفی می دن دوری می کنم. حالا خودم یکی از اون ها شدم !

اطلاعات

0. فکر می کنم اکثر بلاگر های دانشجو، زمان امتحانات خیلی فعال ترن. خود منم از این قائده مستثنی نیستم و البته به خاطر خلاقیت های بیش از حد مغز عزیزم(!) و واکنش های بیش از اندازه اش، سعی می کنم تا وقتی افکار و ناراحتی و خنده ام بیشتر از ساعت طول نمی کشن از نوشتن پست و انتشارش جلوگیری کنم. (احتمالا پیش نویسای زیادی تو این 6 روز داشته باشم :) ) 1. در مورد پست قبل هم می تونم بگم محصول خستگی، فشار و استرس بیوشیمی و بی خو بود و الان، بعد از اتوبوس سواری و شخم زدن تمام آهنگ های و نشستن تو اتوبوسی که شیشه هاش دودیه با عینک آفت (!) می تونم بگم خوبم. از اونجایی که به خودم قول دادم هیچ خود سانسوری ای نداشته باشم و مطلبی رو هم پاک نکنم، پست قبل رو پاک ن . اگر نخوندین بدونین چیز ناله ای بیش نیست 2. حدودا ساعت 8 تا 9 و نیم شاهد قالب جینگول مستون آبی و زرد و سبز در وبلاگ من بودن بعضیا. داشتم رن پ های سایت (palleton) رو روی قالب آزمایشی امتحان می نمی دونستم ذخیره می شه ! 3. احتمالا دارین می گین روانیمون کردی با این قالب عوض ت. حق دارین. ولی من هنوز قالب ایده آلم رو پیدا ن . هنوز وب من بیولوژک واقعی نیست (!) « به حق چیزای ندیده نشنیده» 4. من اگر نرم هویت ی که می خوام رو پیدا نکنم باید برم بمیرم یعنی! میخوام برم تو تیم تشخیص هویت استخدام شم. انقدر حرفه ای شدم :) 5. ب از سامانه گلچین همراه اول یه سیم کارت دائمی گرفتم (صد روز خوشحالی رو می خونین دیگه ؟o_o ) امروز رفتم امور مشترکین سیم کارتمو تحویل بگیرم خانمه می گه کد فعال سازی تونو بگین. این در حالیه که من به عمرم کد فعال سازی گلچین ندیده بودم. خلاصه که 3 روز عقب افتاد دریافت سیم کارت. فکر کنم صلاح نیست من یه سیم کارت دائمی داشته باشم. چون هر دفعه که اقدام یه مشکلی پیش اومد 6. من رفتم تا یازدهم. پست نمی ذارم ولی حتما تو صفحه های بالا (بیوتر، صد روز خوشحالی، با من گوش کنین) چیز میز می نویسم. تا وقتی که برگردم به یک سوال خیلی مهم جواب بدین « آیا این وبلاگ ذره ای در شما احساس خوب ایجاد کرده؟ با ذکر مثال » 7.دلم براتون خیلی خیلی تنگ می شه. برای وب قشنگ و سبزم [گریه] 8. می دونستین که من عاشق عدد هشتم؟ معتقدم عدد شانسمه. کوچه خونه این روزا و خونه بچگیم هر دو تا کوچه هشتم بوده. تو شهر هشتم زندگی می کنم. هشت فروردین به دنیا اومدم. سیم کارت حال حاضرم و آینده ام هر دو تا 8 دارن . پلاک ماشینمم.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/04/شماره-نویسی-2
  • مطالب مشابه: شماره نویسی 2
  • کلمات کلیدی: قالب ,خیلی ,کارت ,فعال ,فعال سازی ,کارت دائمی ,داشته باشم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
می دونم قرار بود برم پشت سرمم نگاه نکنم تا یازده تیر ولی الان که از شدت خوشحالی دستای به شدت مرطوبم دارن می لرزن نتونستم نیام و ننویسم دو ماه پیش توی سایت بانک ثبت نام کرده بودم ولی فرایند تاییدش به قدری طولانی شده بود که به کل نا امید شده بودم و همین دیروز کلا وج از داشبورد رو زدم امروز بین خواب و بیداری اس ام اس تایید مشخصاتم اومد که باید جلسه مصاحبه حضوری رو تعیین می . شدت هیجان زدگی به قدریه که وجودم داره می لرزه احساس می کنم خیلی وقت بود چنین غافلگیری ای نداشتم

اطلاعات

اوج تباهی اونجاست که وبلاگ قدیمم، که سال 89 افتتاحش ، رو توی بلاگ اسکای پیدا . و وبلاگ نویسیمم در حدی بود که رمانای نودوهشتیا رو کپی می و در اختیار عموم قرار می دادم :) تبادل لینک می زدم :) درخواست نظرم می . باز از همه شون فاجعه تر اینه، رمانی که نوشتم رو منتشر و نوشتم: رمان هزار و یک شب با حجم 313 کیلو بایت چون شخصیت اصلی اش با خودم هم نام بود این رمان رو برای تایپ انتخاب یعنی دارم موهامو می کشم از شدت حرص و خنده همزمان. 12 سالم بود آقا! 12 سال! بعد جالب اینجاست که 700 نفر و احتمالا خوندن! نمی دونم با خودشون چه فکری ولی یک نفر کامنت داده بود : خیلی جالب بود ادامه بده. رمان در حدی بود که دختره اومده به شخصیت اصلی می گه من دختر عموتم :)) شخصیت اصلی اسمش روشنک آریا منش بود، اسم مستعار من در دوران بلوغ! من در حدی با این شخصیت انس گرفته بودم که رو به روی تختم، جایی که وقتی به پهلو می خو دم جلو چشمم بود، نوشته بودم روشنک آریا منش! خدا می دونه مامان و بابام اون سالا چه فکری با خودشون :))) خدا رو شکر که زودتر دوران ننگین بلوغ و نوجوانی به سر آمد!

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/31/اوج-تباهی
  • مطالب مشابه: اوج تباهی
  • کلمات کلیدی: شخصیت ,رمان ,روشنک آریا ,شخصیت اصلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یه وقتاییم نفس به قدری تنگ می شه که انگار میخواد برای همیشه از لذت راحت نفس کشیدن و رسیدن هوای کافی به ریه محرومم کنه...

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/27/:))
  • مطالب مشابه: ولی...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
قضیه عنوان چیه؟ قسمت آ فصل سوم سریال black mirorr با محوریت این عبارت بود. ترجمه تحت اللفظی اش می شه بازی عواقب، معادل فارسی اش هم « دنیا دار مکافاته» می شه. کارما هم یک بیان دیگه است. من در مورد کارما مطالعه نداشتم زیاد. حقیقتش چندان به اسم گذاشتن روی باور هام عادت ندارم فقط می دونم اکثر اتفاقات خوب یا بدی که برامون می افته نتیجه کار های خوب، انرژی های خوب و مهربونیمونه. و اتفاقات بد می تونه نتیجه کارای بد یا کارای خوبی باشه که نکردیم. عبارت کارای خوبی که نکردیم یکم شبهه بر انگیزه. بحث در مورد توانمندیه. شما اگر بتونید کاری رو ید و انجام ندید، دریغش کنید داراییتون رو ( می تونه پول باشه، محبت باشه،کلام باشه) اونوقت تو دسته کارای بدتون قرار می گیره. شاید همین دریغ از کارای بدی که انجام می دید بدتر باشه. برگردیم سر اصل مطلب. البته مسئله جبر و اختیار برای من هنوز جا نیفتاده. نمی تونم درک کنم همین پستی که دارم می نویسم با اختیار خودمه یا جبر خداوند. یا حتی تصمیماتی که می گیرم. این که یک لحظه به جای راست، چپ می رم. این اختیار منه یا جبر خدا؟ برای همین در مورد کارایی که انجام می دیم هم یکم برام جا نیفتاده است. خیلی منحرف شدم. مثلا مامان من یه روزی به ی کمک و وقتی که براشون همون روز اتفاق خوبی افتاد گفتن دیدی؟ این همون دست گیریه است یاهفته پیش من با بابام سر ثبت نام برای کارگاه تابستانه انستیتو پاستور به اختلاف برخوردم و کار حتی به ناراحتی بیش از اندازه هم کشید و دقیقا بعد بحث که بابا داشتن از خونه بیرون می رفتن گل گیر ماشین به در گیر کرد و بعد آینه هم کنده شده! قسمت جالبش اینه که همون شب بابا شرایط ثبت رو فراهم :) البته من تئوری « اثر پروانه ای » رو هم با این عقیده مرتبط می دونم. شما اگر در جای درست کاری رو انجام بدین می تونه زندگیتونو متحول کنه. یکی از اون جاهای درست، خوبی با پدر و مادره که خیلی ها رو پادشاه کرده :) the end +++ مشخصه که پس فردا امتحان دارم و به جای زیست شناس، فیلسوف شدم؟

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/29/The-game-of-consequence
  • مطالب مشابه: the game of consequence
  • کلمات کلیدی: کارای ,انجام ,خوبی ,اختیار ,همین ,تونه ,کارای خوبی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یه روزاییم نفس به قدری تنگ می شه که انگار میخواد برای همیشه از لذت راحت نفس کشیدن و رسیدن هوای کافی به ریه محرومم کنه...

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/27/:))
  • مطالب مشابه: ولی...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از اونجایی که زیست شناسی ارتباط تنگاتنگی با سایر علوم پایه داره،ما باید هم واحد های شیمی آلی و بیوشیمی پاس کنیم هم بیوفیزیک و در مواردی هم دیده شده که بیوشیمی فیزیک هم پاس ترم دو و سه با درس دو واحدی شیمی آلی 1 و 2 و به تبع، آزمایشگاه هاشون مزین شد. از خود شیمی آلی که نگم براتون، درس به غایت جذاب و به غایت بد. بد نه اینکه بی تجربه باشن. نه! ای شیمی آلی دارن و فلان و فلان سمت. ما هم که سر کلاس نمی فهمیدیم می گفتن:« شما ها که ورودی خوبی هستین. چرا نمی فهمین» از خود درس که بگذریم سخن از آزمایشگاه گفتن خوش تر است. تو آزمایشگاه شیمی آلی 1 فقط انواع و اقسام تکنیک ها، از جمله بستن سیستم تقطیر، رفلا ، خالص سازی جامدات و مایعات و ... آموزش دادند و فقط دو سه جلسه آ یک آسپرین سنتز کردیم (که من ن d: ) و یک ماده دیگه که اصلا خاطرم نیست چی بود :) آزمایشگاه شیمی آلی دو هم با استفاده از همون تکنیکا مواد دیگه ای رو سنتز می کردیم، خالص می کردیم، رفلا می کردیم و غیره. اساتید آزمایشگاه شیمی آلی سه نفر بودن. یک نفر کارشناس خود آزمایشگاه و دو نفر اساتید بودن که برای هر گروه فرق می د. اساتید آزمایشگاه شیمی آلی یک ما دو آقا دانشجوی ی بودند که از قضا دوست هم بودند. مدام به همدیگه هندونه قرض می دادن و خودشون رو صدا می زدند. دسیسه می د و خودشون رو برج زهرمار نشون می دادند ولی تا چشم ما رو دور می دیدند با هم چرت و پرت می گفتند و قاه قاه می خندیدند. آ ترم گفتند که ما دیگه فارغ حصیل می شیم و اینا... حلالمان کنید و اینا... . البته از تاثیرات ارزشی اساتید هم بود :). خلاصه که ترم تموم شد و ما از تمام خاطرات آز شیمی آلی یک ع یادگاری قسمتمون شد. تابستون گذشت و ترم 3 شروع شد. توی دانشکده ما آزمایشگاه ها از هفته دوم یا سوم ترم شروع می شند و من و دوستم مدام با خودمون می گفتیم نکنه دوباره «عین» و «لام» باشند. وارد آزمایشگاه شدیم و دیدیم که تاریخ تکرار شد. دو باره ها ساعت 4 تا 6 عصر و دوباره آقای «لام» . گفتن آقای «عین» فارغ حصیل شده. خبر نداشتن آزمایشگاه بیوشیمی ما دیوار به دیوار آزمایشگاه تحقیقاتی شیمی آلیه و صدای آقای «عین» هم چیزی نیست که فراموش بشه. نصف ما ترم قبل با آقای لام داشتیم و کلی رومون تو روی هم دیگه باز شده بود. در حدی که سر به سرمون هم میذاشتند. مثلا یک بار من داشتم اسید سولفوریک غلیظ رو در تشت آب و یخ، توی دهانه تنگ ارلن می ریختم. یک قطره اسید روی دستم می ریخت یا توی تشت، یا دستمو از دست می دادم یا صورت. تو همین لحظات استرس زا آقای لام، که نمی دونم از کجا پیداشون شد! اومدن کنار من و یهو گفتن پخ! شما فقط من بی نوا رو تصور کنین! یا یکبار هم بِشِر یکی از بچه ها رو قایم و بنده خدا تا وزن محصولش رو نمی گفت، نمی تونست بره بیرون ! و از این دست شوخی ها :| اما از کارهایی که کردیم بگم براتون! نمی دونم جلسه چندم بود که سنتز متیل اورانژ داشتیم. (متیل اورانژ یکی از شناساگر های اسید و بازه) خود سنتز حدودا دو ساعت طول کشید ولی قسمت آ که مز ف تر از همه بود خالص با قیف بوخنر بود. قیف بوخنر یه همچین چیزیه شما توی اون قسمت سفید رنگ یک کاغذ صافی می ذارین و کم کم محلولتونو می ریزین توی قیف. اون لوله قرمز رنگ به پمپ خلاء وصله که با ایجاد خلاء توی ارلن، آب و ناخالصیای محلول در آبو می کشه پایین. ما هم می خواستیم متیل اورانژ رو از ناخالصیای محلولش پاک کنیم. ولی مشکل اینجا بود که متیل اورانژ ح کریستالی داشت و به راحتی آب لا به لای بلور هاش نمی رفت تو ارلن. منم برای بهتر ایجاد شدن خلاء دستم رو روی دهانه قیف می ذاشتم تا آب بهتر کشیده بشه. با وجود ایجاد این همه تد ر امنیتی حدود چهل دقیقه طول کشید. فکر کنم تصویر زیر به اندازه کافی گویا هست دومین مورد سیستم تقطیرای بود که می بستیم. یعنی چنان باحال بود که احساس می کردیم دانشمندای شرور و دیوانه تو کارتوناییم. سوم هم سنتز اتیل استات که بوی لاک می داد بود. بعد از اینکه برگشتم خونه می رفتم در لاک باز می و به خواهرم می گفتم:« بو کن. من اینو سنتز امروز »

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/21/Organic-chemistry-lab
  • مطالب مشابه: آنچه در آزمایشگاه شیمی آلی گذشت
  • کلمات کلیدی: آزمایشگاه ,شیمی ,سنتز ,آقای ,متیل ,اورانژ ,آزمایشگاه شیمی ,متیل اورانژ ,آقای «عین» ,فارغ حصیل ,اساتید آزمایشگاه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کوارتر دوم پروژه شادی و صد روز خوشحالی رو با کمی تاخیر شروع می کنم. تاخیر توی نوشتن... شرایط این چند روزم اونقدر خوب نبود که بتونم روش تمرکز کافی بذارم. تمرکز ربع دوم پروژه شادی من روی سلامت جسمه. از اونجایی که این ربع مصادف می شه با امتحانات ترمم پس باید انرژی کافی رو داشته باشم تا بتونم بهترین عمل و نشون بدم. حالا می خوام چیکار کنم؟ 1- خو دنم منظم و کافی بشه من سلطان ساعت خواب نا منظمم. هیچ وقت رو توی این بیست سال به خاطر ندارم که به مدت ده روز متوالی سر شب خو ده باشم و صبح زود بیدار شده باشم. با وجود این که من عاشق سحرخیزیم. خب! حالا برای حل مشکل چیکار می کنم؟ ماه رمضون تموم شده و از بلاتکلیفی نجات پیدا . از امشب به بعد تمام سعیم رو می کنم تا ساعت 10 بخوابم و ساعت 6 و نیم تا 7 از خواب بیدار شم. می دونم که می شه. و این 25 روز تمرین خوبیه تا بتونم به ساعت و میزان دلخواه خوابم دست پیدا کنم. 2- دو واحد میوه و یک لیوان شیر بخورم در اوج شرمندگی باید بگم که من آدم میوه خوری نیستم. در حقیقت بسیار بسیار تنبلم و حتی حالشو ندارم برم سر یخچال میوه بخورم و این کمبود ویتامین در آینده پدرمو در میاره. ولی باید یه کاری براش بکم و از امروز اولین قدم رو بر می دارم. 3- یک ربع پیاده روی کنم از وقتی که گواهینامه گرفتم همون یک ربع پیاده روی مسیر در شمالی رو هم از خودم دریغ . در حقیقت به قدری تنبل شدم که مدام دنبال نزدیک ترین جای پارکم که به تبع کمترین پیاده روی رو داشته باشم. اما خب بهتره که کمی به خودم زحمت بدم تا بدنم به تنبلی عادت نکنه. همینا دیگه. غیر از اولی تصمیمای سختی نیستن ولی خب مطمئنم که همین سه تا کلی به بدنم کمک می کنن گزارش 100 روز خوشحالیم و پروژه شادیم رو توی صفحه مخصوصش می نویسم تا هر روز پست نذارم

اطلاعات

توی خانواده مادری، ما 9 تا نوه ایم؛ 8 تا دختر یه دونه پسر. در حقیقت من دو تا خواهر دارم. سه تا دختر و دو تا دختر و یه دونه پسر . به صورت مضرب 3 ایم. (هر خانواده سه تا).اختلاف سنیمون خیلی کمه، جوری که خواهر من که نوه سوم باشه، متولد 74 و خواهر کوچکترم که نوه یکی مونده به آ باشه، متولد 78 ئه. وقتی نه تایی با هم بودیم همه کار می کردیم. همه کار منظورم آتیش زدن مبلا و ک نتای خونه مامانی، رفتن بالا پشت بوم و والیبال بازی ، گوجه فرنگی پرت به سقف اتاق و انواع و اقسام آتیش بازی ها انتهای حیاط مامانیه. اما همونطور که ما بچه های شروری بودیم، دوست بودیم، رقیب بودیم! بچه های ام درسخون بودن. دختر بزرگم برای کارشناسی رفت تهران. دختر دومم تغذیه می خونه و دختر سومیم رتبه سه رقمی کنکور بود و دندون می خونه. دختر سومیم یک سال از من بزرگتر بود و با من تو یک مدرسه درس می خوند. در حقیقت انقدر نمونه بود که همیشه منو به نام «دختر فلانی» می شناختن، راستش رو بخواین هنوزم می شناسن! اجساس می کنم که از خودم هویت مستقلی ندارم و فقط وجودم با «دختر فلانی» بودن تعریف می شه. تو خونه هم پتکی به نام «فلانی» بود که مدام به سر من کوبیده می شد. من درس خون نبودم. من هیچ وقت دانش آموز نمونه نبودم. پرفکت نبودم. همیشه یه چیزی کم داشتم. حتی وقتی که با گروه تئاتر مدرسه رتبه سوم استان شدم هم بازم «دختر فلانی » بودم. من میخواستم که خودم باشم. از خودم هوبت داشته باشم. ولی نمی شد. وقتی که من می خواستم شروع کنم به خوندن برای کنکور دختر ام تازه رتبه سه رقمی شده بود. دندون قبول شده بود. وقتی دانشجوی تی شدم هم خوشحال نبودم. من هنوز ازش عقب بودم. راستش رو بخواین من همیشه ازش عقبم. درست زمانی که میاد و رتبه دوم علوم پایه بودنش می گه. از این که در فلان درس تاپ کلاس بوده می گه و من حتی می ترسم که از موفقیت هام توی بگم که مبادا حسودی به نظر بیاد. حتی زمانی که می رم خونشون و به لباس هام می خنده، به طرز پوششم، چادرم و مس ه ام می کنه و من حرفی ندارم که بزنم جز اینکه در جواب بخندم. حتی وقتی که براش با کلی ذوق و شوق از مهاجرت می گم و اه م برای کارشناسی ارشد و اون می گه : « نری این رشته های الکی پلکی!» یه پزشکی ای، دندونی، چیزی بخون.» و من از رنج مچاله می شم. شاید مس ه به نظر بیاد که هنوز با گذشت بیست سال این تلخی ها تو وجودم مونده. ولی یه چیزیو خوب می دونم. من همیشه ازش عقب بودم و هیچ وقت بهش نمی رسم. همونطوری که وقتی کلاس سومم تموم می شد و می رفتم کلاس چهارم و فکر می که همسنش شدم. ولی اون می رفت کلاس پنجم. هنوز اون قصه ادامه داره. هنوز همونقدر تلخه برام. امضا: یک عدد فاطمه افسرده و نا امید از تلاش های فراوان و به تمس گرفته شدن ××××× پا نویس: من هنوز سر 100 روز خوشحالیم هستم، ولی احساس می کنم انکار رنجش های درونم می تونه تلنبارشون کنه و سبب انفجار شه.

اطلاعات

خانم « الف. ر» از ورودی های ماست. سمبلی از شخصی که باید مثل او باشم. همان ترم اول، زمانی که اکثریت ما می نالیدیم « پزشکی (دندان یا دارو) می خواستم و نیاوردم پر از شور و هیجان می گفت:« سلولی مولکولی تنها انتخابم بود» از همان دروس مز ف ترم یک گرفته تا همین الان، همیشه خدا آماده آماده بود، چه از نظر تمرین هایی که باید حل می کردیم. چه آمادگی کامل برای درس خوانده بودن. وقت اضافه هم به غایت داشت. در یا سر کلاس است، یا تریا، یا موزه جانور شناسی جمشید درویش (خدا بیامرزدشان). من به واسطه ساعت خواب نا منظمم معمولا یا کلاس ها را نمی رفتم، یا خواب آلود بودم. ولی در کمال تعجب خانم الف ر سر تمام کلاس ها می رفت و با چشمانی که از هیجان یادگیری برق می زدند به خیره می شد. حقیقتا هیچ وقت جزوه اش برای ی غیر از خودش قابل استفاده نبود. چون از هر ده جمله یکی یا دو تا را می نوشت. جزوه هم از ی نمی گرفت و با توکل بر همان جزوه اکثرا ماکزیمم نمره را تصاحب می کرد. و نفر اول وزودی هایمان هم، فقط و فقط خودش است. خانم الف ر را به واسطه فعال بودنش در همه جا، انرژی تمام نشدنی اش، دانشی که همیشه با مطالعه به آن می افزاید می شناسند. بر خلاف بعضی دیگر از دانشجویان نه ادعایی دارد. نه جملاتی که با «من» شروع شوند می گویند. توی هر ورودی باید حداقل یک نفر مانند خانم الف باشد و من مطمئنم روزی نام خانم الف. ر را به عنوان محققی بزرگ در علم سلولی مولکولی می شنویم. احتمالا آن روز برگردم و پستم را ویرایش کنم و نامش را کامل بنویسم. +++ توی ذهن من نثر به صورت کت نوشته می شه! پست های قبلیم محاوره بودن چون می خواستم خودمونی باشه. ولی در حقیقت چیزی که توی ذهنمه نثر بالاست. نه پست های قبلی :)

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/30/Miss-A-R
  • مطالب مشابه: خانم «الف . ر»
  • کلمات کلیدی: خانم ,جزوه ,کلاس ,سلولی مولکولی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
1. 23 روز تا اولین امتحانم مونده. برای خودم یک برنامه سفت و سخت و فشرده نوشتم. من آدم برنامه ریزی های فراوان و عمل ن بهشونم. دردمم اهمال کاری و کمال گرایی بیش از حده. به خودم گفتم فاطمه به خدا اگر این دفعه به برنامه ات عمل نکنی من می دونم و تو! خ زشته با 15 واحد معدلم پایین شه. سوال! به نظرتون ترم تابستونی بردارم که یکم عمومی پاس کنم؟ احساس می کنم بهتره زودتر م این دندون لقو! 2. حرف دندون شد! در کمال تعجب درد خیلی خیلی کم، در حد صفر بود! جوری که من از شنبه (روز جراحی )تا الان یه دونه ژلوفن بیشتر نخوردم! به نظرتون طبیعیه؟ فکر کنم سنسورام ابن! 3.آیا صحبت با برای بیست 19.5 کاری معقول و در شان دانشجویی است؟ 4.تو پروژه شادی خوندم روشن شمع روی میز کار انرژی رو زیاد می کنه. ب چراغا رو خاموش و هر چی وارمر (warmer) توی خونه بود رو جمع ، حتی تزئینیای تو اتاق مامان ! و روشن . منتها انقد پارافین ریخت روی میزم که همشونو فوت و برگردوندم سر جاش! ولی اتاقم شبیه شام غریبان شده بود. ( اون پشت سمت چپ برنامه سفت و سختمه :)) ) 5. الحمدالله خواهر کوچیکه تست سر مربی رو قبول شد و دیگه دو ساعت تو اوج گرما بافتنی نمی بافم! 6. امروز هوای مشهد در حد مرگ(!) (خود هواشناسیا میگن اضطرار) آلوده بود! الحمدالله که هیچ م براش مهم نبود! خیابونا شلوغ تر از همیشه! ترافیک سنگین تر! و کلی بچه بودن که تو ماشین نشسته بودن یا تو خیابون بازی می و ی اهمیت نمی داد. تورو خدا براتون مهم باشه. آسم شوخی نیست! حداقل ماسک بزنین 7. امروز موقع تمرین رانندگی خواهر کوچیکه تو خیابون شهید طیاری بودیم، یه آقایی اومدن و گفتن شما که دارین اینجاها چرخ می زنین یه بچه مهد کودکی ندیدین؟ ما هم گفتیم نه و اون آقا تو سرش زد و دنبال بچه اش گشت. خدا کنه پیدا شده باشه. احساس می کنم از وقتی که اون آقا رو دیدم دلم در حال ترکیدنه. 8. برم درس بخونم. خدا حافظتون.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/08/شماره-نویسی
  • مطالب مشابه: شماره نویسی
  • کلمات کلیدی: برنامه ,خواهر کوچیکه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
1. پریشب که شب 21 ام بود، احیا نگرفتم. برای اولین بار توی این 20 سال نرفتم. یک حس نم خوردگی و کهنگی گرفته بود دلم. احساس می همون نیمچه کانکشنم با خدا قطع شده. ولی خب، من اجازه نمی دم قطع شه. هر جور شده خودم رو وصل می کنم برای همین دیروز صبح (حدودا ساعت شیش و نیم ) تنهایی رفتم حرم! اونم برای اولین بار با ماشین. (قبلا با اتوبوس و مترو هم رفتم.) چند باری راه رو گم . خبابونا خیلی خیلی خلوت بود. فقط من بودم و اتوبوسا. چند باری خواستم برگردم. ولی عزمم رو جزم کرده بودم که برم حرم و رفتم. توی خود حرم خیلی شلوغ بود. حتی از در طلا هم نتونستم رد شم. به جاش یه جایی همون نشستم و کتاب «منتخب ادعیه» گرفتم دستم. با زیارت امین الله شروع و دیگه آ یا فقط گریه می . خیلی وقت بود که از گریه خبری نبود. خیلی وقت بود که سنگی شده بودم. عصبانی و مضطرب بودم و بالا ه دیروز طلسم رو ش تم. قول دادم به خودم و مم که بهتر از اینا باشم. وقتی برگشتم، حالم بهتر بود. حداقل یکم از سنگینیای دلم کم شده بود. 2. دیروز برای افطار مهمون داشتیم و من خواب بودم. حتی جغله خانوارده رو هم ندیدم. چقدر دلم براش تنگ شده! تازگیا یاد گرفته به هر ی که می رسه، از بزرگ و کوچیک می گه «لَلـــــام» 3. یادتونه گفته بودم یه برنامه ریزی سفت و سخت . از بس سفت و سخت بود بهش نرسیدم :)) مجبور شدم یه برنامه دیگه بنویسم که حداقل بتونم عملیش کنم. تا الان که موفق بودم :)) 4. ترس توام با ناراحتی عظیمی رو در مورد آینده حس می کنم. نتیجه اش شده یه گیلاس کوچولو که مدام تو گلوم بالا و پایین می ره. هی اشک می شه. ترس می شه، دلهره می شه. درد می شه و من در حال حاضر سردرگم تر از هر وقت دیگه ایم. حتی درس خوندن بغرنج شده. حتی ازدواج ترس شده. همه چیز نباید انقدر مبهم باشه. تنها طناب نجاتم الان خانواده و درسمن هیچ چیز دیگه ای نیست. فقط همین دو تا!

اطلاعات

می نویسم تا یادم بمونه یه روزی شیش صبح از خواب بیدار شدم و از صبح زود در حال دویدن بودم و الان، چشمام از خستگی و سنگینی نیمه بازن می نویسم تا یادم بمونه همین اتفاقای روتین چقدر می تونه خارق العاده باشه درست مثل جمله محور این قسمت the handmaid’s tale همین امروز، نشستن کنار مامان و بابا، رسوندن خواهرا و و کلاس زبان رفتن، یه روزی نباشن زندگیم از روال خارج میشه —- میخواستم امروز در مورد ازمایشگاه شیمی الی گذشته پست بذارم ولی. الان انقدر خسته ام که حتی نمی تونم بهش فکر کنم

اطلاعات

اعتراف: حقیقتش از ساعت دوازده که از خواب بیدار شدم تا ساعت هشت و نیم از روزم قطع امید کرده بودم ، مدام توی ذهنم دنبال شادی امروزم می گشتم و به جای شادی ناراحتی های فراوان پیدا می اعتراف دوم: امروز به شدت هوس میگو کرده بودم ( میگو یکی از اضلاع مثلث غذاهای مورد علاقه امه ، دو ضلع دیگه اش قورمه سبزی مامان و کباب ترکی هایداست) موقعی که روزه بودم مدام میگو ها توی ذهنم شنا می و می گفتن ما رو بخور موقع افطار که کلاس زبان بودم ولی بعد از اینکه رسیدم خونه به مامان و بابا گفتم تورو خدا بهم میگو بدین وگرنه از هوسش دق می کنم :/ بابا که گفتن من می خوام برم حرم، خودتی و مامانت... وقتی بابا رفتن من و مامان موندیم فقط؛ تو اون لحظات خونه ما رو داشت می خورد و این فضای سنگین رو مامانم حتی احساس کرده بودن که بیخیال اس ام اس برداشت شدن و گفتن ببین می تونی یکیو راه بندازی که باهاش بریم؟ منو میگی با اشتیاق تمام دونه به کانتکام زنگ زدم... عطیه جون، دختر م، خواهر بزرگم و تنها جو که شنیدم نه همراه با کمی خلاقیت و معذرت خواهی بود. خلاصه نا امید شدیم و در تهایت مامان گفتن:« بپوش بریم » ما هم از شوق میگو به حرف مادر گوش کرده و پوشیدیم :)) توی راه بودیم که مامان گفتن زنگ برن جون ببین کجان که با هم بریم. زنگ زدم به جون و در نهایت سر از خونه دیگه در اوردیم بستنی و توت و توت فرنگی خوردیم و کمی هم به لودگی های مجید صالحی و نیوشا ضیغمی خندیدیم. البته اون وسط هم مدام با چشم و ابرو به مامان اشاره می که مبادا میگو دیر بشه. در نهلیت تصمیم گرفته شد که با ها سوار ماشین بشیم و بریم هاشمیه ساعت ده دقیقه به دوازده بود و رستوران مورد نظر ساعت دوازده و نیم می بست و تا چشم کار می کرد ترافیک بود. گفتم خدایا... امشب این میگو ها رو به من برسون و این طور هم شد. ساعت دوازده و تیم در رستوران نشسته بودیم و منتظر میگو. وقتی که اومد، پونزده تا مبگو بود و من تنها ؛) چنگال برداشتم و شروع به خوردن و زمانی که تموم شد دست کشیدم به شکم نازنینم. البته میگو ها همه سر معده محترمه گیر :( ولی خب، ارزشش رو داشت •••• دلیل خوشحال امرو : میگو *_* پا نویس: فردا امتحان ترم ازمایسگاه بیوشیمی۲ دارم . میشه برام دعا کنین؟

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/03/Shrimp-story
  • مطالب مشابه: قصه میگو ^~^
  • کلمات کلیدی: میگو ,مامان ,ساعت ,گفتن ,کرده ,دوازده ,ساعت دوازده ,مامان گفتن ,کرده بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
آدمی 32 عدد دندان در دهان دارد که 4 عدد آن ها دندان عقل است و تقریبا نوعی وستیجیال در انسان ها به حساب می آید. روایت می کنند دندان عقل مانند آبله مرغون است. هر چه زودتر از شرش خلاص شوی بهتر است. من در سن بیست سالگی، 25 دندان بیشتر ندارم که یکی از آن ها باید هفته دیگر کشیده شود. و هشت دندان را دو دستی فدای ارتودنسی و جراحی فک . خلاصه مطلب اینکه، دو عدد عقل کشیدم که یکی از آن ها کج بود و جراحی شد و در حال حاضر تا گوش عزیزم را در فقدان خود شریک دانسته. ته تهش حرفم اینه: درد می کنه مثل چی....! پانویس: چقدر قشر دندون پزشک با عبارت « دهنتو ببند!» غریبه ان! پانویس دو: ولی دندون عقل باعث نمی شه از پروژه شادی و صد روز خوشحالیم غافل بمونم. من امروز یه دلیل بزرگ داشتم: داشتن دوستایی مثل فاطمه و هدی! همچنین نشستن سر کلاس متینِ جان! در حالی که دو جلسه دیگه این شادی ازم گرفته می شه. حتما یه روزی براتون از متین می گم یه دلیل دیگه هم داشتم. امتحان می ولوژی محیطی رو 9.5 از ده شدم. اونم با شهنواز که همه از نمره هاشون می نالن! اصلا huge happiness هست برای خودش.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/05/wisdom-tooth
  • مطالب مشابه: دندون عقل
  • کلمات کلیدی: دندان , ,دندون
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
1. 23 روز تا اولین امتحانم مونده. برای خودم یک برنامه سفت و سخت و فشرده نوشتم. من آدم برنامه ریزی های فراوان و عمل ن بهشونم. دردمم اهمال کاری و کمال گرایی بیش از حده. به خودم گفتم فاطمه به خدا اگر این دفعه به برنامه ات عمل نکنی من می دونم و تو! خ زشته با 15 واحد معدلم پایین شه. سوال! به نظرتون ترم تابستونی بردارم که یکم عمومی پاس کنم؟ احساس می کنم بهتره زودتر م این دندون لقو! 2. حرف دندون شد! در کمال تعجب درد خیلی خیلی کم، در حد صفر بود! جوری که من از شنبه (روز جراحی )تا الان یه دونه ژلوفن بیشتر نخوردم! به نظرتون طبیعیه؟ فکر کنم سنسورام ابن! 3.آیا صحبت با برای بیست 19.5 کاری معقول و در شان دانشجویی است؟ 4.تو پروژه شادی خوندم روشن شمع روی میز کار انرژی رو زیاد می کنه. ب چراغا رو خاموش و هر چی وارمر (warmer) توی خونه بود رو جمع ، حتی تزئینیای تو اتاق مامان ! و روشن . منتها انقد پارافین ریخت روی میزم که همشونو فوت و برگردوندم سر جاش! ولی اتاقم شبیه شام غریبان شده بود. ( اون پشت سمت چپ برنامه سفت و سختمه :)) ) 5. الحمدالله خواهر کوچیکه تست سر مربی رو قبول شد و دیگه دو ساعت تو اوج گرما بافتنی نمی بافم! 6. امروز هوای مشهد در حد مرگ(!) (خود هواشناسیا میگن اضطرار) آلوده بود! الحمدالله که هیچ م براش مهم نبود! خیابونا شلوغ تر از همیشه! ترافیک سنگین تر! و کلی بچه بودن که تو ماشین نشسته بودن یا تو خیابون بازی می و ی اهمیت نمی داد. تورو خدا براتون مهم باشه. آسم شوخی نیست! حداقل ماسک بزنین 7. امروز موقع تمرین رانندگی خواهر کوچیکه تو خیابون شهید طیاری بودیم، یه آقایی اومدن و گفتن شما که دارین اینجاها چرخ می زنین یه بچه مهد کودکی ندیدین؟ ما هم گفتیم نه و اون آقا تو سرش زد و دنبال بچه اش گشت. خدا کنه پیدا شده باشه. احساس می کنم از وقتی که اون آقا رو دیدم دلم در حال ترکیدنه. 8. برم درس بخونم. خدا حافظتون.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/08/شماره-نویسی
  • مطالب مشابه: شماره نویسی
  • کلمات کلیدی: برنامه ,خواهر کوچیکه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
9. ایراد بزرگی که به داستان پردازی های دنباله دار یی ها (یا حتی ایرانی ها!) وارده، اینه که در ابتدا یک شخصیت بسیار پرفکت رو به تصویر می کشن. بعد می بینن عه! این که خیلی ماه شد! در مرحله بعد برای واقعی تر شخصیت، نسخه extended ارائه می کنن که گند می زنه به تمام تصورات شیرینمون. حالا یک سری از افراد هستند که می گن باید واقعی باشه. حرفشون متین. من خودم طرفدار شخصیت های خا تریم ولی لااقل بدون هیچ توجیهی یه شخصیت سفید رو خا تری نکنید ! پانوی شماره نه: در همین راستا ایده یک رمانی به سرم زده. شاید بعد امتحانات ترم قلم خشکیده ما سبز شد! (البته که من می دونم زمان امتحانات، زمان شکوفایی تمام استعداد های نهفته و آشکاره!) 10. اگر شما به جای دو عدد کروموزوم x یکی بیشتر ندارین و اون یکی دیگه y ئه، مخاطب این شماره شما هستین. لطفا لطفا لطفا! هر خانمی توی خیابون می تونه خواهر، همسر یا دختر ی باشه. و شما این حق رو ندارین که به حریم امنیتش بدون اجازه وارد شین. لطفا تو روز روشن کاری نکنید که یک دختر احساس نا امنی کنه. من یه عمر از ی که از دیوار خونمون بپره پایین و با چاقو توی دستش بالاسرم ظاهر شه، می ترسیدم. الان از رانندگی بیش از هر چیزی می ترسم؛ون خیلی ها وقتی دختر تنها می بینن به خودشون اجازه هر عملی(تاکید می کنم هر عملی ) رو می دن. 11. 20 ساعته که بیدارم! در حال حاضر در بی خواب ترین ح ممکن به سر می برم و هوای مشهد اونقدر آلوده است که سر و چشمام و نفسم رو از بین برده. 12. در مورد عنوان! توی زشناسی از موجودات مدل صحبت می کنیم که بررسی این موجودات می تونه به ما چشم انداز خوبی از عملکرد سایر موجودات بده. مثلا جالبه که بدونید همانند سازی سلول های شما و یه جور انجام می شن. در حدی که اگر یک ژن کنترل کننده این مسیر از بین بره می تونیم همون ژن رو از انسان پیوند بزنیم و دوباره همه چیز نرمال شه. آر دوپسیس تالیانا یک علف هرزه که به عنوان یک موجود مدل در گیاهان روی اون مطالعه می شه. در حدی که ژنوم این گیاه کاملا تعیین توالی شده. از همون بچگیم می دونستم علفای هرز به یه دردی می خورن! 13. آیا خداوند مخلوقی ظریف تر و معصوم تر و قشنگ تر از یاس رازقی آفریده؟ البته نرگس ها هم معصومند ولی یاس رازقی با اون غنچه هایی که دم غروب باز می شن و عطرشون همه جا رو پر می کنه یه چیز دیگه است. 14. یک گیاه جدید به نام کامپکت گرفتم. اسمش رو کامی گذاشتم. کامی خواهر(!) کاکی هست. کاکی یک عدد کاکتوس گوگولی مگولیه با ساقه های گوشتی (succulent stem) " زنده باد تشریح و مورفولوژی گیاهی

اطلاعات

چرا اصلا این پست نوشته شد؟ بخش کوچیکی از کتاب پروژه شادی به قوانین درست هر اختصاص داده شده. این قوانین درست از روحیات فرد نشات می گیرن و از فردی به فرد دیگه متفاوتن. خوندن این بخش منو به فکر وا داشت که برای خودم قوانین درستم رو بنویسم. این قوانین درست در واقع چهارچوب گذاری اند. چهارچوب رانندگی، رفتار، زندگی... در مورد رانندگی: روزی که افسر قبول شدم، با ح ی از بهت به بقیه ماشین ها نگاه می و مدام به خودم می گفتم:« یعنی منم مثل اینا می تونم رانندگی کنم؟ بوق بزنم؟ سرمو از پنجره بیارم بیرون و بدم (البته که نمی دم :} ) هفته اولی که گواهینامه به دستم رسید و پشت فرمون نشستم تقریبا از تمام راننده های مشهد بوق و نوش جان می . فاجعه بود! فاجعه! حتی به خودم گفتم من دیگه پشت فرمون نمی شینم چون می ترسم. ولی یک دوستی بهم گفت منم شرایط مشابه تورو تجربه . ولی برای همه اینطوریه. همین جمله به من اعتماد به نفس عجیبی داد و باعث شد که کم کم بشینم و رانندگیم بهتر و بهتر شه. همون روزا بود که توی تعلیق ناشی از زیر پا گذاشتن قوانین رانندگی دست و پا گیر موقع افسر و عمل به قوانین دست و پا می زدم. تقاطع ها رو با سرعت رد می . سر پیچ که به کامیونی ترین شکل ممکن می پیچیدم روی مردم و حتی کار به جایی رسید که دیروز جلوی در خونه مردم پارک ( البته کاملا ناخودآگاه چون متوجه در نشدم اصلا) و سر همین قضیه چنان برخورد زشتی باهام شد که اشکم در اومد؛ من نازک نارنجی نیستم ولی لحن بد و عصبانیت خانمه و شرمندگی خودم در حدی بود که اشکمو در آورد. با خودم گفتم فاطمه دیگه وقتشه یکم در مورد رانندگیت تجدید نظر کنی. این راهش نیست که بپیچی و جایی که نباید پارک کنی و باعث آزار مردم شی این همه سفسطه بافتم (بافتم؟ ؟ نمی دونم ) که به این هشت تا برسم. 1- وارد کوچه« ورود ممنوع» نشم. 2- تحت هیچ شرایطی جلوی پارکینگ یا در یک خونه پارک نکنم. 3- به محض ورود به ماشین درو قفل کنم و کمربند ببندم. 4- مدام لاین عوض نکنم؛ مخصوصا توی ترافیک. این کار شاید منو 10 دقیقه زودتر به مقصد برسونه ولی اعصاب دی بقیه راننده ها موندگار تره. 5-همیشه حق تقدم با عابر پیاده است. مخصوصا اگر عابر بچه باشه 6- به بقیه ماشینا راه بدم . 7- پنج دقیقه دیرتر رسیدن به مقصد تورو نمی کشه. پس لازم نیست توی بلوار پاتو رو گاز بذاری و 80 تا بری. یا جلوی ماشینا بپیچی. 8-چراغ زرد یعنی ایست( اگر پشت خط باشم)، نه سرعت بیشتر برای رسیدن به اون طرف چهار راه. --- در مورد صد روز خوشحالیم من روز های پیش شادی رو توی موارد زیر پیدا : شنبه: خوشحال بودم چون دوستانی داشتم که به فکرم بودن و نگران. با وجود این که حالم چندان خوب نبود. ولی به خاطر داشتنشون خدا رو شکر . یکشنبه: صبح زود دبیر عربی اول و سوم دبیرستانم رو دیدم. خانم طاهر آبادی عزیز و نمی دونید دیدنشون چه انرژی مضاعفی به من داد دوشنبه: در عین ناراحتی بیش از حد، بعد از افطار دوستای دبیرستانم رو دیدم. برگشتنی با نیلوفر آهنگ خوندیم. ( پریوش، غلط کرد شوور کرد :)) ) امروز هم توی جمع خانواده پدری با ها و مامانی بودیم. در عین خستگی ناشی از به کار گرفته شدن ولی حضورشون بی نهایت خوشحالم کرد. البته پروژه شادی رو هم بالا ه تموم . ( می دونم قرار بود تموم شه ولی انسان جایز الخطاست ) --- همین دیگه. شبتون به خیر

اطلاعات

دلیلی+++در نهلوقتی اعتراف: حقیقتش از ساعت دوازده که از خواب بیدار شدم تا ساعت هشت و نیم از روزم قطع امید کرده بودم ، مدام توی ذهنم دنبال شادی امروزم می گشتم و به جای شادی ناراحتی های فراوان پیدا می اعتراف دوم: امروز به شدت هوس میگو کرده بودم ( میگو یکی از اضلاع مثلث غذاهای مورد علاقه امه ، دو ضلع دیگه اش قورمه سبزی مامان و کباب ترکی هایداست) موقعی که روزه بودم مدام میگو ها توی ذهنم شنا می و می گفتن ما رو بخور موقع افطار که کلاس زبان بودم ولی بعد از اینکه رسیدم خونه به مامان و بابا گفتم تورو خدا بهم میگو بدین وگرنه از هوسش دق می کنم :/ بابا که گفتن من می خوام برم حرم، خودتی و مامانت... وقتی بابا رفتن من و مامان موندیم فقط؛ تو اون لحظات خونه ما رو داشت می خورد و این فضای سنگین رو مامانم حتی احساس کرده بودن که بیخیال اس ام اس برداشت شدن و گفتن ببین می تونی یکیو راه بندازی که باهاش بریم؟ منو میگی با اشتیاق تمام دونه به کانتکام زنگ زدم... عطیه جون، دختر م، خواهر بزرگم و تنها جو که شنیدم نه همراه با کمی خلاقیت و معذرت خواهی بود. خلاصه نا امید شدیم و در تهایت مامان گفتن:« بپوش بریم » ما هم از شوق میگو به حرف مادر گوش کرده و پوشیدیم :)) توی راه بودیم که مامان گفتن زنگ برن جون ببین کجان که با هم بریم. زنگ زدم به جون و در نهایت سر از خونه دیگه در اوردیم بستنی و توت و توت فرنگی خوردیم و کمی هم به لودگی های مجید صالحی و نیوشا ضیغمی خندیدیم. البته اون وسط هم مدام با چشم و ابرو به مامان اشاره می که مبادا میگو دیر بشه. در نهلیت تصمیم گرفته شد که با ها سوار ماشین بشیم و بریم هاشمیه ساعت ده دقیقه به دوازده بود و رستوران مورد نظر ساعت دوازده و نیم می بست و تا چشم کار می کرد ترافیک بود. گفتم خدایا... امشب این میگو ها رو به من برسون و این طور هم شد. ساعت دوازده و تیم در رستوران نشسته بودیم و منتظر میگو. وقتی که اومد، پونزده تا مبگو بود و من تنها ؛) چنگال برداشتم و شروع به خوردن و زمانی که تموم شد دست کشیدم به شکم نازنینم. البته میگو ها همه سر معده محترمه گیر :( ولی خب، ارزشش رو داشت •••• دلیل خوشحال امرو : میگو *_* پا نویس: فردا امتحان ترم ازمایسگاه بیوشیمی۲ دارم . میشه برام دعا کنین؟

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/03/Shrimp-story
  • مطالب مشابه: قصه میگو ^~^
  • کلمات کلیدی: میگو ,مامان ,ساعت ,گفتن ,کرده ,دوازده ,ساعت دوازده ,مامان گفتن ,کرده بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب با تمام هیجانی که برای تایپ پروژه شادیم داشتم فراموش یا شاید هم در نظرم نیومد که آدم ها پیچیده اند! برخلاف متنی که حنا تو قسمت منِ من نوشته باید بگم آدم ها خیلی پیچیده اند.مثل پیاز لایه لایه اند و در اکثر مواقع نمی تونیم به هسته سبز پیاز برسیم. من همیشه فکر می می تونم با محبت اون لایه های تلخ رو تحمل کنم. اشکی که میاد رو می تونم تحمل کنم. من همیشه فکر می آدم ها ساده اند . بچه که بودم مثل داستان های جن و پری، فکر می یک نفر یا سفیده یا مشکی. ولی امان از آدم های خا تری... خب... حالا وقتشه که یک نفس عمیق بکشم. یه قلپ آب بخورم و برم سراغ امروزم. امان از بی خو های مز ف! فردا از 8 صبح کلاس دارم تا 8 و نیم شب و می دونم اگر امشب نخوابم کارم زاره با وجود تمام مقاومت هام برای قرص نخوردن بالا ه امشب تسلیم شدم و یه دونه قرص ملاتونین خوردم تا ببینم چقدر می تونه منو بخوابونه. امروز صبح تا ساعت 11 و نیم بیدار بودم و سعی می با دیدن چشمام رو وادار به باز موندن م. خب فقط تا یازده و نیم نتیجه داد. حدود ساعت نه بود که کم کم اتاق روشن شد. نور خورشید سبزی برگ ها رو روشن تر چیزی که بود، نشون می داد. واقعا حیفم میومد وقتی این همه نور و انرژی هست من بخوابم! شما با دیدن این ع حیفتون نمیاد؟ ساعت نه از جام بلند شدم تا پنجره اتاق رو باز کنم و با باز پنجره چنان هوای خنکی وارد اتاق شد که روح و جسم و ریه ام، همه با هم به وجد اومدن. (این اولین خوشحالی امروزم بود.) حدود ساعت پنج بود که با صدای ویبره گوشیم از خواب بیدار شدم. دیدم نیلوفره. همینجوری تو خواب و بیداری جواب دادم که با صدای هیجان زده اش مواجه شدم:« سخو دارم میام مشهد.» همین نیمچه جمله روز منو ساخت. (نیلوفر دوست دبیرستان من و از بهترین دوستامه که الان پزشکی قشم می خونه و از عیده که من ندیدمش. ) و دومین خوشحالی امروزم هم بابت نیلوفر بود. حالا فقط خدا خدا می کنم زودتر اسباب دیدنش فراهم شه برم ببینمش فقط. الان من یک عدد فاطمه چشم قلبیم. حدودا ساعت هفت بود که مامانم زنگ زدن به موبایل و تهدید که اگر تا اذون نیای خونه مامانی من می دونم و تو! اذون حدود 5 دقیقه به هشته. منم پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم تا هفت و نیم می خوابم بعد می رم. رفتن به خونه مامانی همانا و تو ترافیک گیر همانا . خلاصه که ساعت 8 رسیدیم خونه مامانی و آثار دلخوری حاصل از تاخیر هنوز تو کلام بابا هست :). مامانی برام آلبالو پلو درست (همچنان چشم قلبیم من) من عاشق آلبالو پلو های مامانیم. منو یاد بچگیام می ندازه که شبا خونه مامانی می خو دم و لنگ ظهر از خواب بیدار می شدم و همینجوری با دست و صورت نشسته میومدم سر سفره و آلبالو پلو می خوردم. در نهایت من و خواهر کوچیکه( خیلیم کوچیک نیستا. کنکوریه :| ) اومدیم. تو راه برگشت نزدیک بود تصادف کنیم. و اگر تصادف می کردیم من مقصر بودم. حس ترسیده بودم ولی پنج دقیقه بعد دوباره ویراژ دادنا شروع شد. جلو در داروخونه منتظر فائزه بودم که بیاد یه آقایی اومدن با دستمال و شیشه پاک کن و شیشه ماشینم رو تمیز . من پول نقد نداشتم و گفتم: آقا من شرمنده تون می شم نمی تونم بهتون هزینه اشو بدم نکنین لطفا. ایشونم گفتن من برای پول این کارو نمی کنم. زنم سرطان ریه داره فقط میخوام براش دعا کنین. هنوز که هنوزه بغض دارم. میشه برای خانمشون دعا کنین؟ === مرسی از شماهایی که بدون هیچ شناختی از من، وقت می ذارید و نوشته های من رو می خونید و نظر می دید. خیلی خیلی ممنونم بعدا نوشت: من عاشق ایناییم که هنوز 12 ساعت از ریلیز سریال نگذشته تا قسمت 7 ترجمه . هلاک سرعت عملتونم

اطلاعات

خانم « الف. ر» از ورودی های ماست. سمبلی از شخصی که باید مثل او باشم. همان ترم اول، زمانی که اکثریت ما می نالیدیم « پزشکی (دندان یا دارو) می خواستم و نیاوردم پر از شور و هیجان می گفت:« سلولی مولکولی تنها انتخابم بود» از همان دروس مز ف ترم یک گرفته تا همین الان، همیشه خدا آماده آماده بود، چه از نظر تمرین هایی که باید حل می کردیم. چه آمادگی کامل برای درس خوانده بودن. وقت اضافه هم به غایت داشت. در یا سر کلاس است، یا تریا، یا موزه جانور شناسی جمشید درویش (خدا بیامرزدشان). من به واسطه ساعت خواب نا منظمم معمولا یا کلاس ها را نمی رفتم، یا خواب آلود بودم. ولی در کمال تعجب خانم الف ر سر تمام کلاس ها می رفت و با چشمانی که از هیجان یادگیری برق می زدند به خیره می شد. حقیقتا هیچ وقت جزوه اش برای ی غیر از خودش قابل استفاده نبود. چون از هر ده جمله یکی یا دو تا را می نوشت. جزوه هم از ی نمی گرفت و با توکل بر همان جزوه اکثرا ماکزیمم نمره را تصاحب می کرد. و نفر اول وزودی هایمان هم، فقط و فقط خودش است. خانم الف ر را به واسطه فعال بودنش در همه جا، انرژی تمام نشدنی اش، دانشی که همیشه با مطالعه به آن می افزاید می شناسند. بر خلاف بعضی دیگر از دانشجویان نه ادعایی دارد. نه جملاتی که با «من» شروع شوند می گویند. توی هر ورودی باید حداقل یک نفر مانند خانم الف باشد و من مطمئنم روزی نام خانم الف. ر را به عنوان محققی بزرگ در علم سلولی مولکولی می شنویم. احتمالا آن روز برگردم و پستم را ویرایش کنم و نامش را کامل بنویسم. +++ توی ذهن من نثر به صورت کت نوشته می شه! پست های قبلیم محاوره بودن چون می خواستم خودمونی باشه. ولی در حقیقت چیزی که توی ذهنمه نثر بالاست. نه پست های قبلی :)

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/30/Miss-A-R
  • مطالب مشابه: خانم «الف . ر»
  • کلمات کلیدی: خانم ,جزوه ,کلاس ,سلولی مولکولی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چرا اصلا این پست نوشته شد؟ بخش کوچیکی از کتاب پروژه شادی به قوانین درست هر اختصاص داده شده. این قوانین درست از روحیات فرد نشات می گیرن و از فردی به فرد دیگه متفاوتن. خوندن این بخش منو به فکر وا داشت که برای خودم قوانین درستم رو بنویسم. این قوانین درست در واقع چهارچوب گذاری اند. چهارچوب رانندگی، رفتار، زندگی... در مورد رانندگی: روزی که افسر قبول شدم، با ح ی از بهت به بقیه ماشین ها نگاه می و مدام به خودم می گفتم:« یعنی منم مثل اینا می تونم رانندگی کنم؟ بوق بزنم؟ سرمو از پنجره بیارم بیرون و بدم (البته که نمی دم :} ) هفته اولی که گواهینامه به دستم رسید و پشت فرمون نشستم تقریبا از تمام راننده های مشهد بوق و نوش جان می . فاجعه بود! فاجعه! حتی به خودم گفتم من دیگه پشت فرمون نمی شینم چون می ترسم. ولی یک دوستی بهم گفت منم شرایط مشابه تورو تجربه . ولی برای همه اینطوریه. همین جمله به من اعتماد به نفس عجیبی داد و باعث شد که کم کم بشینم و رانندگیم بهتر و بهتر شه. همون روزا بود که توی تعلیق ناشی از زیر پا گذاشتن قوانین رانندگی دست و پا گیر موقع افسر و عمل به قوانین دست و پا می زدم. تقاطع ها رو با سرعت رد می . سر پیچ که به کامیونی ترین شکل ممکن می پیچیدم روی مردم و حتی کار به جایی رسید که دیروز جلوی در خونه مردم پارک ( البته کاملا ناخودآگاه چون متوجه در نشدم اصلا) و سر همین قضیه چنان برخورد زشتی باهام شد که اشکم در اومد؛ من نازک نارنجی نیستم ولی لحن بد و عصبانیت خانمه و شرمندگی خودم در حدی بود که اشکمو در آورد. با خودم گفتم فاطمه دیگه وقتشه یکم در مورد رانندگیت تجدید نظر کنی. این راهش نیست که بپیچی و جایی که نباید پارک کنی و باعث آزار مردم شی این همه سفسطه بافتم (بافتم؟ ؟ نمی دونم ) که به این هشت تا برسم. 1- وارد کوچه« ورود ممنوع» نشم. 2- تحت هیچ شرایطی جلوی پارکینگ یا در یک خونه پارک نکنم. 3- به محض ورود به ماشین درو قفل کنم و کمربند ببندم. 4- مدام لاین عوض نکنم؛ مخصوصا توی ترافیک. این کار شاید منو 10 دقیقه زودتر به مقصد برسونه ولی اعصاب دی بقیه راننده ها موندگار تره. 5-همیشه حق تقدم با عابر پیاده است. مخصوصا اگر عابر بچه باشه 6- به بقیه ماشینا راه بدم . 7- پنج دقیقه دیرتر رسیدن به مقصد تورو نمی کشه. پس لازم نیست توی بلوار پاتو رو گاز بذاری و 80 تا بری. یا جلوی ماشینا بپیچی. 8-چراغ زرد یعنی ایست( اگر پشت خط باشم)، نه سرعت بیشتر برای رسیدن به اون طرف چهار راه. --- در مورد صد روز خوشحالیم من روز های پیش شادی رو توی موارد زیر پیدا : شنبه: خوشحال بودم چون دوستانی داشتم که به فکرم بودن و نگران. با وجود این که حالم چندان خوب نبود. ولی به خاطر داشتنشون خدا رو شکر . یکشنبه: صبح زود دبیر عربی اول و سوم دبیرستانم رو دیدم. خانم طاهر آبادی عزیز و نمی دونید دیدنشون چه انرژی مضاعفی به من داد دوشنبه: در عین ناراحتی بیش از حد، بعد از افطار دوستای دبیرستانم رو دیدم. برگشتنی با نیلوفر آهنگ خوندیم. ( پریوش، غلط کرد شوور کرد :)) ) امروز هم توی جمع خانواده پدری با ها و مامانی بودیم. در عین خستگی ناشی از به کار گرفته شدن ولی حضورشون بی نهایت خوشحالم کرد. البته پروژه شادی رو هم بالا ه تموم . ( می دونم قرار بود تموم شه ولی انسان جایز الخطاست ) --- همین دیگه. شبتون به خیر

اطلاعات

ب با تمام هیجانی که برای تایپ پروژه شادیم داشتم فراموش یا شاید هم در نظرم نیومد که آدم ها پیچیده اند! برخلاف متنی که حنا تو قسمت منِ من نوشته باید بگم آدم ها خیلی پیچیده اند.مثل پیاز لایه لایه اند و در اکثر مواقع نمی تونیم به هسته سبز پیاز برسیم. من همیشه فکر می می تونم با محبت اون لایه های تلخ رو تحمل کنم. اشکی که میاد رو می تونم تحمل کنم. من همیشه فکر می آدم ها ساده اند . بچه که بودم مثل داستان های جن و پری، فکر می یک نفر یا سفیده یا مشکی. ولی امان از آدم های خا تری... خب... حالا وقتشه که یک نفس عمیق بکشم. یه قلپ آب بخورم و برم سراغ امروزم. امان از بی خو های مز ف! فردا از 8 صبح کلاس دارم تا 8 و نیم شب و می دونم اگر امشب نخوابم کارم زاره با وجود تمام مقاومت هام برای قرص نخوردن بالا ه امشب تسلیم شدم و یه دونه قرص ملاتونین خوردم تا ببینم چقدر می تونه منو بخوابونه. امروز صبح تا ساعت 11 و نیم بیدار بودم و سعی می با دیدن چشمام رو وادار به باز موندن م. خب فقط تا یازده و نیم نتیجه داد. حدود ساعت نه بود که کم کم اتاق روشن شد. نور خورشید سبزی برگ ها رو روشن تر چیزی که بود، نشون می داد. واقعا حیفم میومد وقتی این همه نور و انرژی هست من بخوابم! شما با دیدن این ع حیفتون نمیاد؟ ساعت نه از جام بلند شدم تا پنجره اتاق رو باز کنم و با باز پنجره چنان هوای خنکی وارد اتاق شد که روح و جسم و ریه ام، همه با هم به وجد اومدن. (این اولین خوشحالی امروزم بود.) حدود ساعت پنج بود که با صدای ویبره گوشیم از خواب بیدار شدم. دیدم نیلوفره. همینجوری تو خواب و بیداری جواب دادم که با صدای هیجان زده اش مواجه شدم:« سخو دارم میام مشهد.» همین نیمچه جمله روز منو ساخت. (نیلوفر دوست دبیرستان من و از بهترین دوستامه که الان پزشکی قشم می خونه و از عیده که من ندیدمش. ) و دومین خوشحالی امروزم هم بابت نیلوفر بود. حالا فقط خدا خدا می کنم زودتر اسباب دیدنش فراهم شه برم ببینمش فقط. الان من یک عدد فاطمه چشم قلبیم. حدودا ساعت هفت بود که مامانم زنگ زدن به موبایل و تهدید که اگر تا اذون نیای خونه مامانی من می دونم و تو! اذون حدود 5 دقیقه به هشته. منم پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم تا هفت و نیم می خوابم بعد می رم. رفتن به خونه مامانی همانا و تو ترافیک گیر همانا . خلاصه که ساعت 8 رسیدیم خونه مامانی و آثار دلخوری حاصل از تاخیر هنوز تو کلام بابا هست :). مامانی برام آلبالو پلو درست (همچنان چشم قلبیم من) من عاشق آلبالو پلو های مامانیم. منو یاد بچگیام می ندازه که شبا خونه مامانی می خو دم و لنگ ظهر از خواب بیدار می شدم و همینجوری با دست و صورت نشسته میومدم سر سفره و آلبالو پلو می خوردم. در نهایت من و خواهر کوچیکه( خیلیم کوچیک نیستا. کنکوریه :| ) اومدیم. تو راه برگشت نزدیک بود تصادف کنیم. و اگر تصادف می کردیم من مقصر بودم. حس ترسیده بودم ولی پنج دقیقه بعد دوباره ویراژ دادنا شروع شد. جلو در داروخونه منتظر فائزه بودم که بیاد یه آقایی اومدن با دستمال و شیشه پاک کن و شیشه ماشینم رو تمیز . من پول نقد نداشتم و گفتم: آقا من شرمنده تون می شم نمی تونم بهتون هزینه اشو بدم نکنین لطفا. ایشونم گفتن من برای پول این کارو نمی کنم. زنم سرطان ریه داره فقط میخوام براش دعا کنین. هنوز که هنوزه بغض دارم. میشه برای خانمشون دعا کنین؟ === مرسی از شماهایی که بدون هیچ شناختی از من، وقت می ذارید و نوشته های من رو می خونید و نظر می دید. خیلی خیلی ممنونم

اطلاعات

در حالی که هنوز 4 بخش از کتاب پروژه شادی مونده تصمیم گرفتم تا پروژه شادی منحصر به خودم رو استارت بزنم. نه به خاطر جو زدگی؛ بلکه به خاطر فوریتی که تصمیم اولم داره. حتی ممکنه فردا هم برای اع دیر باشه . از طرف دیگه دو بار خواستم چالش صد روز خوشحالی رو انجام بدم و در هر دو بار نا موفق عمل . اما این دفعه با خودم فکر اگر صد روز خوشحالی رو با پروژه شادی ادغام کنم می شه دو کار رو همزمان انجام داد و از طرفی تعهد به پروژه شادی باعث تعهد به صد روز خوشحالی هم می شه و بالع . ساختار بندی که با توجه به ادغام در نظر گرفتم، کمی متفاوت با ساختار بندی پروژه شادی گریچن ر ن هست؛ من صد روز خوشحالی رو به چهار برهه 25 روزه تقسیم تا هم تصمیم هام تداوم بیشتری داشته باشه و هم تنوع تصمیم ها گیجم نکنه. پس امروز، 28 اردی بهشت استارت پروژه 100 روزه شادی رو می زنم. در حقیقت گرفتن این تصمیم به حدی سخته که همین الان، در حال تایپ این پست، دستام یخ و یه چیزی داره تو دلم قل قل می کنه اما شرایط زمانه برهه های مختلف زمانی هم کمی متفاوته همین کمی سختش می کنه. 25 روز اول مصادف با ماه رمضون و دندون عقل کشیدنه . 25 روز دوم هفته دوم فرجه ها و امتحانات ترم و کارگاه هاست. و بیست پنج روز سوم و چهارم توی تابستونه که تابستون با توجه به بیکاری غالب توی روزهام من تبدیل به یک آدم دیوانه می شم :) بیاین به هر 25 روز، یک ربع زمانی بگیم. اینجوری خیلی بهتر تلفظ و ساختار بندی می شه. البته می دونم باید اول هر پروژه شادی باید 12 فرمان برای خودمون در نظر بگیریم. اما من خوب در مورد فرمان هام فکر ن ولی می دونم یکی از مهم ترین فرمان هام اینه « بی چشم داشت و در هر شرایطی محبت کن؛ مخصوصا در شرایط دلخوری» عمل به این فرمان حقیقتا برای من کمی مشکله، چون هر قدر هم بخوام معصوم گونه رفتار کنم بازم یه جاهایی ذهنم می گه « تو این کارو براش کردی ولی اون این عملو متقابلا برای تو انجام نداد» یا مثلا یه وقتایی می گه « تو براش این کار رو تا اون متقابلا برای توام این کار رو انجام بده» گفتن این ها تا حدی شرم آوره. خیلی وقت ها از مهربونی و محبت فقط پوسته خارجیش دیده میشه و خیلی از ماها تفکر غالب بر اون عمل رو نمی دونیم. حالا من دارم سعی می کنم تفکر منفی رو از بین ببرم چون توی ذهن من از خودم تصویر قشنگی نمی سازه. گاهی درونم رو یک دیو و ظاهرم رو یک پری می دونم. ( منظورم اختلاف ظاهر و باطنه) و از احساس عذاب وجدان هم نگم براتون. ربع اول:
به اطرافیانم بیشتر اهمیت بدم همین ده دقیقه پیش ی از تد تالک رو دیدم که نشون می داد چه جوری سطح استرس و روابط انسانی ما، روی طول عمر تاثیر می ذارن ( نمی خوام وارد جزئیات بشم. اگر علاقه مند شدید می تونید از اینجا رو ببینید) نتایج پژوهش ها نشون می داد شما علاوه بر این که می تونید با کنترل استرس و مثبت نگری طول عمر خودتون رو افزایش بدید می تونید با روابط انسانی مثبت یا منفی روی طول عمر اطرافیانتون تاثیر بذارید. خب این می تونه جنبه های مثبت و منفی داشته باشه ولی به طور کلی، اگر می خواید سال های بیشتر کنار پدر و مادرتون، همسرتون، دوستانتون زندگی کنید سعی کنید براشون احساسات خوب، امنیت و شادی به ارمغان بیارید. اهمیت زیاد این ربع به خاطر زمانه. می خواستم برای ربع اول سلامتی رو قرار بدم ولی اطرافیان ممکنه فردا نباشند و من نمی خوام زمان سیاهپوشی فقط احساس گناه م. هر چند که در نهایت اجتناب نا پذیره. من آدم فراموش کاریم. به خیلی چیزهایی که باید، اهمیت نمی دم. از دوستان و اطرافیانم، به خصوص ایی که دوستم دارن، مرتب خبر نمی گیرم و فکر می کنم دلخوری های پیش اومده رو می شه برطرف کرد. اما توی این ربع، می خوام سعی کنم تاثیر خوب روی دیگران بذارم و بهشون بیشتر اهمیت بدم. چیکار باید م؟ 1- حداقل، هفته ای یک مرتبه پدر بزرگ و مادر بزرگ هام رو ببینم. همینطور هام و ام. 2-لجبازی ها و مقاومت های الکی رو کنار بذارم. 3- گاهی با یدن چیز های کوچیک اطرافیانم رو خوشحال کنم 4- بیشتر به دیگران (مخصوصا غریبه ها) لبخند بزنم.
حداقل، هفته ای یک مرتبه پدر بزرگ و مادر بزرگ هام رو ببینم. همینطور هام و ام.
حقیقتش، من تو این زمینه آدم بی معرفتی ام . با این که می دونم چقدر شرایط می تونه سخت بگذره ولی همین دلخوشی کوچیک رو دریغ می کنم . این تصمیم رو دیروز، وقتی که دیدم چقدر یک دیدار کوچیک می تونه مامانیم رو خوشحال کنه گرفتم. سعیم رو می کنم حداقل هفته ای یک بار ببینمشون.
لجبازی ها و مقاومت های الکی رو کنار بذارم.
لجبازی های الکی من منشا خیلی از دعواهام با خواهرامه. خیلی راحت، سر یک چیز مس ه شروع به لجبازی و گفتن جمله هایی مانند « تو باید کاری که من میگم رو انجام بدی» می کنم و در نتیجه شاید ترازو به نفع سنگین بشه شاید هم نه، ولی نتیجه اش یک حس بد موندگار برای هر دومونه
گاهی با یدن چیز های کوچیک اطرافیانم رو خوشحال کنم
خب، عنوان واضحه. هدیه دادن یکی از راه های نشون دادن عشق و علاقه است. شاید شیرین ترین تجربه من از هدیه دادن زمانی بود که برای خواهر بزرگترم بسته دخترونه رنگی رنگی گرفتم که می دونستم خیلی دلش می خواد بگیره ولی هیچ وقت این کار رو نکرده بود و وقتی بهش هدیه دادم خوشحالی بیش از اندازه اش برام به شدت شیرین بود. من می تونم گاهی با همین هدیه های کوچیک مامانم رو، خواهرام و یا حتی پدرم و دوستام رو خوشحال کنم. فقط کمی مدیریت پول باید داشته باشم. سعی می کنم قسمتی از پول ماهیانه ام رو براشون صرف کنم.
بیشتر به دیگران (مخصوصا غریبه ها) لبخند بزنم.
وقتی که این تیتر رو دیدم عمیقا ت خوردم . « ایران دومین کشور افسرده جهان» اولین سوالی که برای من پیش اومد چرا بود. «چرا مردم ایران تا حدی افسرده ان که حتی از کشور های در رنج و فقر هم بالاترن؟» برای جستجوی جواب سوالم به اطرافم و اطرافیان دقت . روزایی که اتوبوس سواری می می دیدم که اکثر خانم ها با اخم های به شدت در هم کشیده به بیرون یا به من ( معمولا جلوی اتوبوس وامیستادم) خیره می شدند و گاهی شدت اخمشون در حدی بود که جس می مشکلی توی ظاهرم وجود داره. و مدام خودم رو توی دوربین گوشی چک می . منم اخمام رو می کشیدم و تو هم و این سیکل معیوب ادامه پیدا می کرد. از روزی که گواهینامه ام رو گرفتم به خودم گفتم فاطمه نکنه تبدیل به اونایی بشی که مدام دستشون رو بوقه یا می دن و هر رفتار بد دیگه ای. حالا که ندادم با اینکه خیلی وقتا می خواستم این کار رو م ولی بوق زدن به یکی از عادتای بدم تو رانندگی شده. و همین بوق زدن یک آلودگی صوتی بد یا حتی اعصاب دی ایجاد می کنه و باید از این کار دست بکشم.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/28/happiness-project
  • مطالب مشابه: پروژه شادی یا صد روز خوشحالی؟
  • کلمات کلیدی: شادی ,پروژه ,خیلی ,همین ,تصمیم ,گاهی ,پروژه شادی ,ساختار بندی ,کوچیک اطرافیانم ,کنار بذارم ,دیگران مخصوصا ,دیگران مخصوصا غریبه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اول: من تو این چند روز وبلاگ خیلی ها رو خوندم و الان که دارم عنوان مطلب رو می نویسم این تفاوت مثل یه لامپ تو ذهنم روشن شد. بر خلاف خیلی ها، که عنوان جمله می نویسند، من به عنوان های عبارتی بیشتر عادت دارم. البته این عادت از زمان رمان نوشتنم جوانه زده و الان شاخ و برگاش به وبلاگ رسیده
دوم: مثل حیوان خسته ام. واقعا دارم از خستگی شهید می شم. و امیدوارم برای سحری بیدار شم، تا فردا حداقل با شکم سیر روزه بگیرم. البته که فرقی نمی کنه چون دم اذون سحری خورده باشم یا نه، گشنه ام
سوم: برای اولین بار تو عمرم کلاس زبان رفتم. شاید باورتون نشه که کلاس زبان نرفتم، ولی این اتفاق افتاده. شاید باورتون نشه که مثل سگ استرس داشتم چون نمی دونستم با چه چیزی و با چه ی مواجه می شم و از همه بدتر که می ترسیدم سطحشون از من بالاتر باشه. معلوم شد که استرس الکی داشتم. همچنین این لاو ویت تیچر گشتم؛ یه دختر جوون، پر انرژی، دوست داشتنی و خوش چهره :) یعنی اگر مقیاسی برای برخورد اول وجود داشت تیچر جان نمره کامل می گرفت.
چهارم: چرا اکثرا توی وبلاگ هاشون به نحوی از خود سانسوری تو خارج از اینجا می گن؟ چرا دنبال یه جایی هستیم که خود واقعیمون رو بیان کنیم؟ در وصف خودمون فقط آهنگ نقاب سیاوش قمیشی خیلی مناسبه
پنجم: مثل های یومیه، پست های یومیه می نویسم . سه نوبت در دروز، با فاصله هشت ساعت :)
ششم: باید یه فکری به حال برنامه ریزیم م خیلی بهم ریخته است روزام . خود برنامه ریزی به کنار، من اگر بتونم این اهمال کاری لعنتی رو کنار بذارم، 70 درصد کارام پیش میره.
هفتم: ساعت 5 هوا آفت بود. ساعت پنج و 35 رفتم ، بارون نم نم می بارید. ساعت پنج و 38 از اومدم بیرون از آسمون سیل میومد. بی اغراق!، سیل بود. تنها زمانی که هوای مشهد رو با شدت کمتر، ولی بی ثبات دیده بودم زمستون 95 بود که صبح مردم از گرما هلاک بودن و شب، برف بی سابقه در ده سال اخیر بارید. چه وضعشه خب!
هشتم: از بهار 96 یا به طور دقیق تر 16 قروردین 96 من فوبیا ز له (نمی دونم اسم علمیش چیه ) گرفتم. امروز به طرز عجیبی حس می ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دارن بندری می زنن.
نهم: می خواستم فقط در مورد کلاس زبان بگم و بعد بخوابم. :| آقا شب به خیر

اطلاعات

ب حدود 10 شب خو دم. ساعت 3 و نیم برای سحری بیدار شدم و بعد اذون دوباره خو دم. ساعت 11 صبح بیدار شدم (13 ساعت خواب برای من نرماله تقریبا :) ). چنان ضعف روزه و ناراحتی منو گرفته بود که دوباره ساعت یک و نیم ظهر خو دم. ساعت 6 که بیدار شدم، دیدم شدت نور کم شده و روز و روشنایی رو به افوله. من عاشق آفتاب ساعت 12 تا 4 ظهرم که اتاقم رو در روشن ترین ح ممکن قرار می ده و گلدونام آفتاب می گیرن. تو این ساعت انرژی اتاق من در بیشترین ح خودش قرار می گیره و من یک روز دیگه این 4 ساعت طلایی رو از دست دادم. 18 ساعت از روز 27 اردی بهشت من گذشته بود و من ازش اسفاده نکرده بود. نرم افزار مومنت رو باز و دیدم دو ساعت از گوشیم استفاده و دیگه روز من اون سبز خوش رنگ رو نداره. و همچنان ضعف روزه داشتم. نه می تونستم کاری کنم و نه می تونستم این احساس بد و بی استفاده بودن رو از بین ببرم. تصمیم گرفتم یک قسمت از سریال هایی که دنبال می کنم رو دیروز ریلیز شده رو ببینم تا حداقل یک کار انجام داده باشم. در نتیجه قسمت پنجم سریال the handmaid tale رو و در کمال خوشحالی زیر نویسش هم اومده بود و می تونستم بدون کار گرفتن مغزم برای درک زیر نویس انگلیسی ببینم. بعد از اذون و افطار به خودم گفتم : « باید یک فکری به حال خودت ی فاطمه. اینجوری نمی شه.» سطح انرژیم هنوز پایین بود و نمی تونستم از ذهنم به عنوان یه برنامه ریز دور نگر استفاده کنم. شروع به خوندن دو فصل از پروژه شادی و تا آ فصل «به معنویت بین م» خوندم. سعی می کنم این کتاب رو تا فردا تموم کنم. چون مدام موقع خوندن کتاب ایده هایی به ذهنم می رسه و به ذهنم می گم صبر کن تا کتاب تموم شه و همینجوریش خیلی از ایده های خوبی که دیروز داشتم امروز دیگه خبری ازشون نیست. در نتیجه تصمیم گرفتم فارغ از چهارچوب پروژه شادی برای خودم برنامه شکر گذاری بذارم. حداقل برای 29 روز ماه رمضون . ( می دونید، آدما عاشق چهارچوب دادن زمانی به تصمیماتشون و وقایع هستن مثلا میگن من 40 روز این کار رو انجام می دم یا توی سال جدید فلان کار ها رو می کنن یا حتی نمونه های بارزش رو توی تبریکات عیدمون می بینیم. « ان شاء الله امسال سال پر از خیر و برکت باشه براتون.» یا « سال فلان چه سال نحسی بود» من به این چهارچوب بندی های زمانی اعتقاد چندانی ندارم ولی می تونم ازشون کمک بگیرم. چون چهارچوب زمانی یکی از تکنیک های برنامه ریزی به روش smart هست.) برای این برنامه- که همینجا عملیش می کنم- از دو روش استفاده می کنم که روزای فرد روش اول که استفاده از افعال گذشته است و روش دوم برای روزای زوج که استفاده از افعال آینده است . این دو روش بهم کمک می کنه که برنامه از یکنواختی خارج بشه. حالا خارج از توضیحات برنامه شکر گزاریم یکم وارد زیست شناسی بشیم. اگر رشته اتون کمی مرتبط باشه واحد های بیوشیمی یا زیست شناسی سلولی یا متابولیسم و آنزیم شناسی خونده باشید یا از همه بهتر، پزشک یا دانشجوی پزشکی باشید، می دونید که سلامتی یک تعادل به شدت حساس و شکننده و یک معجزه است. این که یک نوزاد سالم به دنیا میاد یک اتفاق بدیهی نیست؛ یک معجزه است. چون توی بدن ما و شما هزاران مسیر متابولیسمی همین الان در حال انجامه که انجام شدن هر کدوم به آنزیم های مختلفی بستگی داره. حالا شما تصور کنین که فقط یک آنزیم، فقط یک دونه از این آنزیم ها دچار مشکل شه ممکنه یک فاجعه پیش بیاد. از بیماری هایی مثل فاویسم گرفته تا مشکلات حاد تر مثل بیمار گاچرز یا i cell disease و یا حتی سرطان که بدن رو به شدت دچار مشکل می کنه. باور کنید سلامتی یک معجزه است و یک تعادل به شدت شکننده. پس همین که اینجا نشستید و دارید این پست رو می خونید، به این فکر کنید که می تونید به راحتی بخونید و یا حتی درک کنید و به راحتی نفس بکشید و این ها نشون می ده که چقدر شما خوش شانس هستید. === بعد از انتشار نوشت: یک تد تاک جالب در مورد نوار پیشرفت. این فقط در مورد کامپیوتر نیست. می شه این نوار پیشرفت رو توی برنامه ریزی هامون هم به کار بگیریم. https://www.ted.com/talks/daniel_engber_how_the_progress_bar_keeps_you_sane?language=fa خبر خوش: زیر نویس فارسی داره :)

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/27/Thanks-Giving
  • مطالب مشابه: شکر گزاری
  • کلمات کلیدی: ساعت ,برنامه ,استفاده ,چهارچوب ,تونستم ,معجزه ,خوابیدم ساعت ,نوار پیشرفت ,دچار مشکل ,پروژه شادی ,تصمیم گرفتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
سال پیش ی دبیر زبانم جمله ای رو گفت که بعد از گذشت سه سال هنوز به وضوح و با جزئیات توی ذهنمه مدام تکرار می شه. « هیچ وقت آدمای تک بعدی نباشین. شما می تونین یک پزشک باشین اما فقط پزشک باشین و زندگیتون توی شغلتون و جایگاه اجتماعیتون تعریف شه. سعی کنین همیشه سوای شغلتون دانش و مهارت دیگه ای داشته باشین. » حقیقتش، تک بعدی بودن یکی از وسواس هایی که من دچارشم. از تک بعدی بودن می ترسم و تمام تلاشم رو می کنم تا اینطوری نباشم ولی گاهی یک ص می گه:«نکنه داری تک بعدی می شی فاطمه!» برای همینه که مدام سعی می کنم چیزی به روحیاتم، به شخصیتم اضافه کنم و الآن می خوام دستاورد های این بیست سال رو باهاتون در میون بذارم. دانشجوی زیست شناسی سلولی مولکولی ام و دو ساله که این عنوان به سایر عناوینی که دنبال اسمم یدک می کشیدم اضافه شدم. اگر نمی دونید دقیقا حوزه بحث رشته ام در مورد چیه، به زودی توضیحاتی در مورد اون هم می نویسم . به عنوان ی که هیچ شناختی نداره قدم به این رشته گذاشتم ولی الان یک عاشق تمام عیارم. حالا کم کم می گم. شاید شما هم مثل من عاشق زیست شناسی شدین. از دوم راهنمایی شروع به نوشتن. نوشتنِ رمان؛ یک زمانایی ننوشتم، زمانایی بوده که چرت و پرت نوشتم و زمانی هم فقط دفتر اما الآن به خودم قول دادم که هیچ چیزی رو نه پاک کنم و نه کنم. طبیعت و تمام ریزه کاری های خلقتش رو می پرستم. عاشق هر گونه جوانه و سبزینگیم که از دل زمین بیرون می زنه و همین علاقه باعث شده 15.75 عدد گلدون توی اتاقم داشته باشم (15 تا گلدون بزرگ و دو تا تراریوم کوچولو روی میز تحریرم) من با گل و رنگ زندگی می کنم. اتاقم، لباسام، کیف و کفشم حتی، همه رد پایی از گل گلی بودن رو دارن. میز تحریرم پر از رنگ و گله که البته ع ش رو زیاد می بینین خانواده ام... فکر کنم سه نقطه به اندازه کافی گویا هست. +++ فعلا ذهنم خالی یا پر از حرفه. در حقیقت انقدر پر از حرفه که خالی شده. احتمالا قصه من بخش دومی خواهد داشت.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/25/story-of-my-life
  • مطالب مشابه: قصه من (1)
  • کلمات کلیدی: عاشق ,تمام ,باشین ,زیست شناسی ,بعدی بودن ,پزشک باشین
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها