بیولوژَک

وبلاگ با نام بیولوژَک
چند روزیه ساعت خوابم وَرچُپه شده. بیشترین ساعت بیداریم توی تاریکی می گذره که برای من آفتاب پرست(!) چیز خوبی نیست. شما به آفتاب پرست بودن فوبیای و تاریکی هم اضافه کنین! میشه من! بعد همین من تا صبح بیدار می مونم و مثل استیکرای تلگرامی پتو رو تا زیر گلوم بالا می کشم و هر لحظه می ترسم که یک سوسک گنده از بین تخت و دیوار بیاد بالا و بره روی دست و پام. یکی نیست بگه نونت کم بود، آبت کم بود، بیدار موندت تا صبح چی بود دختر! وقتی می بینم یکی ساعت 10-11 شب میخوابه و دم دمای صبح بیدار می شه عمیقا و از ته دل، با آهی حسرتناک می گم خوش به حالش! من از بچگی با این ساعت فیزیولوژیک بدنم درگیر بودم و همیشه آرزو داشتم بعد صبح بیدار بمونم و وقتی همه خوابن به کارام برسم. هعی! باورتون می شه من پنج سالم بود. یادمه یه شب با بابام رفته بودیم ید و من یه دفتر نقاشی یدم. اون شب بی خو زده بود به سرم و من تا صبح نقاشی می کشیدم! دیگه امشب انگشت اشاره امو عمود گرفتم و گفتم امشب باید تمومش کنی! میگیری میخو جیکتم در نمیاد! نتیجه به زور خوابوندن خودم کابوس های فاجعه شد. به خودم گفتم من غلط م به زور خودمو بخوابونم. یکم تو تاریکی پنل و وبلا آپدیت شده رو خوندم و چک . الان خمیازه کشان دارم تایپ می کنم و به این فکر می کنم که علی الحساب تا ساعت 6 عصر باید بیدار بمونم تا بتونم ساعت خوابمو درست کنم. تازه اگر شانس بیارم اون وسط مسطا بدنم رکب نزنه و ساعت 11 بیدارم نکنه. خلاصه که بدجوری درگیرم و دلم می خواد همین الان یه fairy godmother بود که چوبشو می چرخوند و همین الان می خو دم و ساعت 8 بیدار می شدم! 2. چه طوری یه سری آهنگا، یه سری صحنه ها می تونن اوج غم رو به آدم منتقل کنن؟ امشب بعد از دیدن قسمت هشتم سریال anne چنین حسی داشتم. دلم میخواست موهامو بکشم وقتی انقدر همه چیز می تونه کثیف باشه. 3. یادتونه توی یک پست از عواقب کارامون گفتم؟ اول هفته یه کاری که ممکنه خیلی هم مهم نباشه. ولی چنان کل هفته منو ساخت که دارم به قدرتش پی می برم. البته بالا و پایین داشت این هفته ولی من یک معیار کمی داشتم و اون، نمره هایی که این هفته اساتید زدن. 4. با این که بیشتر از دو هفته از شروع تابستونم نمی گذره، البته تابستونی هم در کار نیست، ترم تابستونی برداشتم و سه روز در هفته از صبح تا یک و نیم م و کلاس زبان و کلاس خیاطی هم توی برنامه دارم و قراره روزایی که کلاس ندارم برم موزه درویش کمک [خانم الف . ر ] کنم. ولی همچنان احساس می کنم تابستونم داره به بط می ره. شاید به خاطر این که ممکنه آ ین تابستون مجردیم باشه (بله :) خبراییه... (وی در حین تایپ سرخ می شود) خلاصه که جهت پر خلاء ناشی از تحسین نشدن به فکر المپیاد دانشجویی افتادم. یک سال وقت دارم و می تونم تو این یک سال خیلی کارا م. ولی دو دلم. می ترسم از پسش بر نیام... خلاصه که شنبه می خوام برم با م در موردش صحبت کنم. فکر می کنم نیاز به هدف بالاتری برای درس خوندن دارم. ضمن اینکه من عاشق چیز یاد گرفتنم. شما توصیه ای، ره توشه ای، چیزی ندارین، این دختر بی تجربه رو نصیحت کنین؟ 4/1 . فکر می کنم ه نی با خانم الف. ر می تونه بهم کمک کنه. اساسا دوست خوب ، آدمو بالا می کشه. خدا کنه منو بالا بکشه :) 5. مشکل اینجاست من از عملکرد خودم رضایت ندارم. همچنان درجه اهمال کاریم بالا و خطرناکه. همچنان این آپشن در من وجود داره که با کمی بط همه چیز رو اب کنم، همونطوری که این ترم و همه زحمتای در طول ترممو به باد دادم. باید یه کاری براش م و نمی دونم چیکار! 6. شیر قهوه میهنم شیر قهوه های قدیم! مزه اش خیلی بد شده اصلا. من از دوم دبیرستانم روزی 3 تا شیر قهوه می خورم و به یاد ندارم که هیچ وقت انقدر بی کیفیت شده باشه! شیر قهوه های میهن شهر شمام همینجوریه یا فقط مشهده که اینجوری اب شده :| 7. میخوام از بابا خواهش کنم به مناسبت این که این طفل بی نوا (خودمو می گم) عملکردش در ترم 4 قابل قبول بوده برام یه رفرنس انگلیسی بگیرن. هر چند که 60 دلاره و ضرب و تقسیمش با خودتون. مشکل اینجاست که کتابش خیلی گوگولیه. خیلی. یعنی من عاشقشم البته کتاب یست سلولی مولکولی مجدم خوبه ها! ولی the cell و رفرنس انگلیسی یه چیز دیگه است، اصلا اباهت داره. و از اونجایی که بابا هیچ وقت، به ید کتاب نه نگفتن درصد امیدواریم بالاست. یعنی روزی که من کتاب the cell رو برای خودم داشته باشم میام وبلاگو آذین می بیندم :) 8. تو این یک هفته انقدر معدل حساب که ماشین حساب گوشیم به صورت اتومات نمره های دیجیتال شده رو حساب می کنه. فقط وارد گردن متغیرا رو به خودم می س :)

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/22/حوالی-چهار-صبح
  • مطالب مشابه: حوالی چهار صبح
  • کلمات کلیدی: ساعت ,هفته ,بیدار ,خیلی ,قهوه ,البته ,رفرنس انگلیسی ,مشکل اینجاست ,همین الان ,بیدار بمونم ,آفتاب پرست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب، (شاید هم امشب) شوهر خواهرم که آمده بودند، می گفتند از تعزیزات آمده اند و هر هتلداری که به عرب ها گران فروشی می کنند را جریمه کرده اند. همین یک جمله غرقم کرد! - کربلا رفته بودیم. بطری های آبی که ایرانی بودند را به خود ما ایرانی ها دو تومن می فروختند. تازه آن زمان دلار 3 تومن بود. - در توییتر فردوسی شکوه ها از مرد های عربی که سیگار می کشند و بد چشمی می کنند و نی که با هر پوششی که دلشان می خواهد در می چرخند به هوا بود. ما درس خو م و جان کندیم ولی... - خواهرم می گوید مردی عرب با دسته های بزرگ تراول از بانک خارج می شد... - گفتن از بیماری های عجیب و غریبی که با خودشان می آورند هم بی فایده است. بعد یک هتل دار نمی تواند کمی نرخ را بالاتر ببرد چون هم وطنانش جریمه اش می کنند. من نژاد پرست نیستم. وطن پرستم و این همه به تاراج رفتگی، از انی هشت سال به خاکمان حمله د ولی ما حرم هایشان را ساختیم و دوباره دارند به خاکمان حمله می کنند، گریه دارد. پانویس: احساس نوازنده هایی که زمان غرق شدن تایتانیک همچنان می نواختند رو دارم.

اطلاعات

در راستای [ پست قبل ] اینم داشته باشین. فقط اگر عاشق انجیر هستین نخونین. چون ممکنه دیگه نخواین سراغ انجیر برین. من چیزی نمی گم و شما رو به تماشای صفحه ای از جزوه تشریح و مورفولوژی دعوت می کنم [این صفحه ]

اطلاعات

دارم درس می خونم. حس باید به جبران کم کاری های اخیرم تلاش کنم. وسط درس خوندن، وسط گوش دادن به ویس یهو دستم می ایسته. یهو همه موهای تنم سیخ می شه و احساس ناچیز بودن بیش از اندازه در برابر این همه عظمت وجودمو در بر می گیره. وسط ویس جان می فرمایند:« میوه های درخت اُرس حتما باید توسط س خورده بشن تا بتونن شکوفا بشن. آخه فقط تو دستگاه گوارش س آنزیم هایی داریم که باعث ش ته شدن پوسته دانه می شن. برای همین درختای اُرس بیشتر تو مناطق کوهی که س ها حضور دارن پیدا می شن.» خدایا، این همه جزئیات قشنگ تو خلقتت رو شکر! جزئیاتی که فهمیدنشون باعث می شه بفهمم چقدر منِ بشر کوچیکم و چقدر خدای بزرگی دارم.

اطلاعات

می دونم قرار بود برم پشت سرمم نگاه نکنم تا یازده تیر ولی الان که از شدت خوشحالی دستای به شدت مرطوبم دارن می لرزن نتونستم نیام و ننویسم دو ماه پیش توی سایت بانک ثبت نام کرده بودم ولی فرایند تاییدش به قدری طولانی شده بود که به کل نا امید شده بودم و همین دیروز کلا وج از داشبورد رو زدم امروز بین خواب و بیداری اس ام اس تایید مشخصاتم اومد که باید جلسه مصاحبه حضوری رو تعیین می . شدت هیجان زدگی به قدریه که وجودم داره می لرزه احساس می کنم خیلی وقت بود چنین غافلگیری ای نداشتم

اطلاعات

بیشتر از بیست و چهار ساعته که سر پام،فاینال زبان، مهمونی، پست قبل،درس خوندن ورسوندن خواهر کوچیکه بع حوزه کنکور و معطل شدن و وقت کشی براش، تیتر کارهاییه که انجام دادم و الان، وقتی دوباره در حال بیداری ساعت ۶ عصر رو دوباره تجربه می کنم، روی تخت عزیزم دراز کشیدم، برگ گلدونای عزیزم روشن از نور خورشید شدن و احساس می کنم در حال تجربه بیشترین میزان خوشبختی کنونی خودم هستم.

اطلاعات

توی خانواده مادری، ما 9 تا نوه ایم؛ 8 تا دختر یه دونه پسر. در حقیقت من دو تا خواهر دارم. سه تا دختر و دو تا دختر و یه دونه پسر . به صورت مضرب 3 ایم. (هر خانواده سه تا).اختلاف سنیمون خیلی کمه، جوری که خواهر من که نوه سوم باشه، متولد 74 و خواهر کوچکترم که نوه یکی مونده به آ باشه، متولد 78 ئه. وقتی نه تایی با هم بودیم همه کار می کردیم. همه کار منظورم آتیش زدن مبلا و ک نتای خونه مامانی، رفتن بالا پشت بوم و والیبال بازی ، گوجه فرنگی پرت به سقف اتاق و انواع و اقسام آتیش بازی ها انتهای حیاط مامانیه. اما همونطور که ما بچه های شروری بودیم، دوست بودیم، رقیب بودیم! بچه های ام درسخون بودن. دختر بزرگم برای کارشناسی رفت تهران. دختر دومم تغذیه می خونه و دختر سومیم رتبه سه رقمی کنکور بود و دندون می خونه. دختر سومیم یک سال از من بزرگتر بود و با من تو یک مدرسه درس می خوند. در حقیقت انقدر نمونه بود که همیشه منو به نام «دختر فلانی» می شناختن، راستش رو بخواین هنوزم می شناسن! اجساس می کنم که از خودم هویت مستقلی ندارم و فقط وجودم با «دختر فلانی» بودن تعریف می شه. تو خونه هم پتکی به نام «فلانی» بود که مدام به سر من کوبیده می شد. من درس خون نبودم. من هیچ وقت دانش آموز نمونه نبودم. پرفکت نبودم. همیشه یه چیزی کم داشتم. حتی وقتی که با گروه تئاتر مدرسه رتبه سوم استان شدم هم بازم «دختر فلانی » بودم. من میخواستم که خودم باشم. از خودم هوبت داشته باشم. ولی نمی شد. وقتی که من می خواستم شروع کنم به خوندن برای کنکور دختر ام تازه رتبه سه رقمی شده بود. دندون قبول شده بود. وقتی دانشجوی تی شدم هم خوشحال نبودم. من هنوز ازش عقب بودم. راستش رو بخواین من همیشه ازش عقبم. درست زمانی که میاد و رتبه دوم علوم پایه بودنش می گه. از این که در فلان درس تاپ کلاس بوده می گه و من حتی می ترسم که از موفقیت هام توی بگم که مبادا حسودی به نظر بیاد. حتی زمانی که می رم خونشون و به لباس هام می خنده، به طرز پوششم، چادرم و مس ه ام می کنه و من حرفی ندارم که بزنم جز اینکه در جواب بخندم. حتی وقتی که براش با کلی ذوق و شوق از مهاجرت می گم و اه م برای کارشناسی ارشد و اون می گه : « نری این رشته های الکی پلکی!» یه پزشکی ای، دندونی، چیزی بخون.» و من از رنج مچاله می شم. شاید مس ه به نظر بیاد که هنوز با گذشت بیست سال این تلخی ها تو وجودم مونده. ولی یه چیزیو خوب می دونم. من همیشه ازش عقب بودم و هیچ وقت بهش نمی رسم. همونطوری که وقتی کلاس سومم تموم می شد و می رفتم کلاس چهارم و فکر می که همسنش شدم. ولی اون می رفت کلاس پنجم. هنوز اون قصه ادامه داره. هنوز همونقدر تلخه برام. امضا: یک عدد فاطمه افسرده و نا امید از تلاش های فراوان و به تمس گرفته شدن ××××× پا نویس: من هنوز سر 100 روز خوشحالیم هستم، ولی احساس می کنم انکار رنجش های درونم می تونه تلنبارشون کنه و سبب انفجار شه.

اطلاعات

اوایل ترم یک بود که خبر رسید جایزه نوبل پزشکی به یوشینوری اسومی دانشمند زیست شناسی سلولی مولکولی رسید و شاید برای منی که بدون هیج شناختی قدم به این عرصه گذاشته بودم مثل یک روزنه امید بود. از اوا ترم دوم بود که دنبال دانشمندای بزرگ رشته خودم می گشتم. سعی می ببینم تحقیقاتشون در چه عرصه ای بود، طرز تفکرشون چی بود و چه نو آوری ای داشتن. تابستون 96 که خبر فوت مریم میرزاخانی رو شنیدم، با وجود اینکه یک یا دو بار بیشتر اسمشون رو نشنیده بودم به قدری ناراحت شدم که انگار یکی از اطرافیانم فوت شده بودند. بعد از اون دنبال دانشمندای ایرانی رشته خودم گشتم. و به اسامی زیادی برخوردم که شاخص ترینشون خانم پردیس ثابتی بودند. زندگی نامه هر کدوم رو خوندم، این که از کجا شروع د. تفکر نو آورانه اشون کجا بود، چطور به چنین چیزی رسیدن و ویژگی های شاخصشون چی بود که اون ها رو از آدم های معمولی متمایز می کرد. خوندن ها، یادداشت ها تا ترم چهار ادامه داشت. ولی ترم چهار،وقتی با مریم مقدم متین، کلاس داشتم به این نتیجه رسیدم که حتما نباید ی خارج از کشور تحقیقاتش رو انجام بده تا بتونه دانشمند بشه. ترم دوم که بودیم، سی بهمن یهویی تو دانشکده پیچید متین نمونه کشوری شدند و همون روز، وقتی سر کلاس اکولوژی نشستیم، قاسم زاده که پیش وت گروه زیست شناسی هستن، گفتن یه روزی متین رو همین صندلیا، سر کلاس من می نشستن و من هیچ وقت اشتیاقشون رو برای یادگیری فراموش نمی کنم. متین زیست شناسی سلولی هستند و توی دوره کارشناسی فقط همین درس رو با ایشون داشتیم! (صد افسوس )خیلی از اساتید هستند که دانش زیادی دارن ولی بیان مناسب برای تفهیم مطالب به دانشجو رو ندارن. متین نمونه بارز نقض این جمله بودند. دانشی که واقعا بی اندازه بود و بیانی که در عین رسوندن 100 درصد مطالب، به قدری شیوا بود که گذر زمان و خستگی حس نمی شد. با وجود این که شنبه ها بعد از چهارتا کلاس متوالی، ساعت 4 تا 6 سر کلاسشون می نشستیم ولی بازم خسته نبودیم و تنها کلاسی بود که من حاضر نبودم تحت هیچ شرایطی از دست بدم. ویژگی های اخلاقیشون مورد پسند خیلی از بچه ها نبود. گاهی اوقات، وقتی می دیدند ی داره سوء استفاده می کنه و یا تو جو نیست با یک تذکر، متوجهش می و گاهی وقتی می دیدن بچه ها خسته شدن بحث رو به بیراهه می کشوندن و گاهی برامون از تعادل حساس سلامتی می گفتن؛ که اگر شما اینجا نشستین یعنی لامین (lamin) هاتون سالمه، درست کنار هم قرار گرفته و خیلی مثال های دیگه که یهویی می فهمیدیم به مویی بندیم و خود من یهویی هایپر می شدم. الان که ترم تموم شده، دیگه با ایشون کلاس نداریم می فهمم که می تونستم بهتر سر کلاسشون حاضر باشم، بیشتر استفاده کنم و کمتر غیبت می . خلاصه که متین برای من نمونه یک فرا بودند. ی که فراتر از درسشون به منِ دانشجو چیزی یاد دادن.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/02/Dr-M-M-Matin
  • مطالب مشابه: متینِ جان
  • کلمات کلیدی: ,متین ,کلاس , ,بودند ,خیلی , متین ,زیست شناسی ,متین ,دنبال دانشمندای ,شناسی سلولی ,زیست شناسی سلولی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
0. فکر می کنم اکثر بلاگر های دانشجو، زمان امتحانات خیلی فعال ترن. خود منم از این قائده مستثنی نیستم و البته به خاطر خلاقیت های بیش از حد مغز عزیزم(!) و واکنش های بیش از اندازه اش، سعی می کنم تا وقتی افکار و ناراحتی و خنده ام بیشتر از ساعت طول نمی کشن از نوشتن پست و انتشارش جلوگیری کنم. (احتمالا پیش نویسای زیادی تو این 6 روز داشته باشم :) ) 1. در مورد پست قبل هم می تونم بگم محصول خستگی، فشار و استرس بیوشیمی و بی خو بود و الان، بعد از اتوبوس سواری و شخم زدن تمام آهنگ های و نشستن تو اتوبوسی که شیشه هاش دودیه با عینک آفت (!) می تونم بگم خوبم. از اونجایی که به خودم قول دادم هیچ خود سانسوری ای نداشته باشم و مطلبی رو هم پاک نکنم، پست قبل رو پاک ن . اگر نخوندین بدونین چیز ناله ای بیش نیست 2. حدودا ساعت 8 تا 9 و نیم شاهد قالب جینگول مستون آبی و زرد و سبز در وبلاگ من بودن بعضیا. داشتم رن پ های سایت (palleton) رو روی قالب آزمایشی امتحان می نمی دونستم ذخیره می شه ! 3. احتمالا دارین می گین روانیمون کردی با این قالب عوض ت. حق دارین. ولی من هنوز قالب ایده آلم رو پیدا ن . هنوز وب من بیولوژک واقعی نیست (!) « به حق چیزای ندیده نشنیده» 4. من اگر نرم هویت ی که می خوام رو پیدا نکنم باید برم بمیرم یعنی! میخوام برم تو تیم تشخیص هویت استخدام شم. انقدر حرفه ای شدم :) 5. ب از سامانه گلچین همراه اول یه سیم کارت دائمی گرفتم (صد روز خوشحالی رو می خونین دیگه ؟o_o ) امروز رفتم امور مشترکین سیم کارتمو تحویل بگیرم خانمه می گه کد فعال سازی تونو بگین. این در حالیه که من به عمرم کد فعال سازی گلچین ندیده بودم. خلاصه که 3 روز عقب افتاد دریافت سیم کارت. فکر کنم صلاح نیست من یه سیم کارت دائمی داشته باشم. چون هر دفعه که اقدام یه مشکلی پیش اومد 6. من رفتم تا یازدهم. پست نمی ذارم ولی حتما تو صفحه های بالا (بیوتر، صد روز خوشحالی، با من گوش کنین) چیز میز می نویسم. تا وقتی که برگردم به یک سوال خیلی مهم جواب بدین « آیا این وبلاگ ذره ای در شما احساس خوب ایجاد کرده؟ با ذکر مثال » 7.دلم براتون خیلی خیلی تنگ می شه. برای وب قشنگ و سبزم [گریه] 8. می دونستین که من عاشق عدد هشتم؟ معتقدم عدد شانسمه. کوچه خونه این روزا و خونه بچگیم هر دو تا کوچه هشتم بوده. تو شهر هشتم زندگی می کنم. هشت فروردین به دنیا اومدم. سیم کارت حال حاضرم و آینده ام هر دو تا 8 دارن . پلاک ماشینمم.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/04/04/شماره-نویسی-2
  • مطالب مشابه: شماره نویسی 2
  • کلمات کلیدی: قالب ,خیلی ,کارت ,فعال ,فعال سازی ,کارت دائمی ,داشته باشم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اوج تباهی اونجاست که وبلاگ قدیمم، که سال 89 افتتاحش ، رو توی بلاگ اسکای پیدا . و وبلاگ نویسیمم در حدی بود که رمانای نودوهشتیا رو کپی می و در اختیار عموم قرار می دادم :) تبادل لینک می زدم :) درخواست نظرم می . باز از همه شون فاجعه تر اینه، رمانی که نوشتم رو منتشر و نوشتم: رمان هزار و یک شب با حجم 313 کیلو بایت چون شخصیت اصلی اش با خودم هم نام بود این رمان رو برای تایپ انتخاب یعنی دارم موهامو می کشم از شدت حرص و خنده همزمان. 12 سالم بود آقا! 12 سال! بعد جالب اینجاست که 700 نفر و احتمالا خوندن! نمی دونم با خودشون چه فکری ولی یک نفر کامنت داده بود : خیلی جالب بود ادامه بده. رمان در حدی بود که دختره اومده به شخصیت اصلی می گه من دختر عموتم :)) شخصیت اصلی اسمش روشنک آریا منش بود، اسم مستعار من در دوران بلوغ! من در حدی با این شخصیت انس گرفته بودم که رو به روی تختم، جایی که وقتی به پهلو می خو دم جلو چشمم بود، نوشته بودم روشنک آریا منش! خدا می دونه مامان و بابام اون سالا چه فکری با خودشون :))) خدا رو شکر که زودتر دوران ننگین بلوغ و نوجوانی به سر آمد!

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/31/اوج-تباهی
  • مطالب مشابه: اوج تباهی
  • کلمات کلیدی: شخصیت ,رمان ,روشنک آریا ,شخصیت اصلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یه وقتاییم نفس به قدری تنگ می شه که انگار میخواد برای همیشه از لذت راحت نفس کشیدن و رسیدن هوای کافی به ریه محرومم کنه...

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/27/:))
  • مطالب مشابه: ولی...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کوارتر دوم پروژه شادی و صد روز خوشحالی رو با کمی تاخیر شروع می کنم. تاخیر توی نوشتن... شرایط این چند روزم اونقدر خوب نبود که بتونم روش تمرکز کافی بذارم. تمرکز ربع دوم پروژه شادی من روی سلامت جسمه. از اونجایی که این ربع مصادف می شه با امتحانات ترمم پس باید انرژی کافی رو داشته باشم تا بتونم بهترین عمل و نشون بدم. حالا می خوام چیکار کنم؟ 1- خو دنم منظم و کافی بشه من سلطان ساعت خواب نا منظمم. هیچ وقت رو توی این بیست سال به خاطر ندارم که به مدت ده روز متوالی سر شب خو ده باشم و صبح زود بیدار شده باشم. با وجود این که من عاشق سحرخیزیم. خب! حالا برای حل مشکل چیکار می کنم؟ ماه رمضون تموم شده و از بلاتکلیفی نجات پیدا . از امشب به بعد تمام سعیم رو می کنم تا ساعت 10 بخوابم و ساعت 6 و نیم تا 7 از خواب بیدار شم. می دونم که می شه. و این 25 روز تمرین خوبیه تا بتونم به ساعت و میزان دلخواه خوابم دست پیدا کنم. 2- دو واحد میوه و یک لیوان شیر بخورم در اوج شرمندگی باید بگم که من آدم میوه خوری نیستم. در حقیقت بسیار بسیار تنبلم و حتی حالشو ندارم برم سر یخچال میوه بخورم و این کمبود ویتامین در آینده پدرمو در میاره. ولی باید یه کاری براش بکم و از امروز اولین قدم رو بر می دارم. 3- یک ربع پیاده روی کنم از وقتی که گواهینامه گرفتم همون یک ربع پیاده روی مسیر در شمالی رو هم از خودم دریغ . در حقیقت به قدری تنبل شدم که مدام دنبال نزدیک ترین جای پارکم که به تبع کمترین پیاده روی رو داشته باشم. اما خب بهتره که کمی به خودم زحمت بدم تا بدنم به تنبلی عادت نکنه. همینا دیگه. غیر از اولی تصمیمای سختی نیستن ولی خب مطمئنم که همین سه تا کلی به بدنم کمک می کنن گزارش 100 روز خوشحالیم و پروژه شادیم رو توی صفحه مخصوصش می نویسم تا هر روز پست نذارم

اطلاعات

1. 23 روز تا اولین امتحانم مونده. برای خودم یک برنامه سفت و سخت و فشرده نوشتم. من آدم برنامه ریزی های فراوان و عمل ن بهشونم. دردمم اهمال کاری و کمال گرایی بیش از حده. به خودم گفتم فاطمه به خدا اگر این دفعه به برنامه ات عمل نکنی من می دونم و تو! خ زشته با 15 واحد معدلم پایین شه. سوال! به نظرتون ترم تابستونی بردارم که یکم عمومی پاس کنم؟ احساس می کنم بهتره زودتر م این دندون لقو! 2. حرف دندون شد! در کمال تعجب درد خیلی خیلی کم، در حد صفر بود! جوری که من از شنبه (روز جراحی )تا الان یه دونه ژلوفن بیشتر نخوردم! به نظرتون طبیعیه؟ فکر کنم سنسورام ابن! 3.آیا صحبت با برای بیست 19.5 کاری معقول و در شان دانشجویی است؟ 4.تو پروژه شادی خوندم روشن شمع روی میز کار انرژی رو زیاد می کنه. ب چراغا رو خاموش و هر چی وارمر (warmer) توی خونه بود رو جمع ، حتی تزئینیای تو اتاق مامان ! و روشن . منتها انقد پارافین ریخت روی میزم که همشونو فوت و برگردوندم سر جاش! ولی اتاقم شبیه شام غریبان شده بود. ( اون پشت سمت چپ برنامه سفت و سختمه :)) ) 5. الحمدالله خواهر کوچیکه تست سر مربی رو قبول شد و دیگه دو ساعت تو اوج گرما بافتنی نمی بافم! 6. امروز هوای مشهد در حد مرگ(!) (خود هواشناسیا میگن اضطرار) آلوده بود! الحمدالله که هیچ م براش مهم نبود! خیابونا شلوغ تر از همیشه! ترافیک سنگین تر! و کلی بچه بودن که تو ماشین نشسته بودن یا تو خیابون بازی می و ی اهمیت نمی داد. تورو خدا براتون مهم باشه. آسم شوخی نیست! حداقل ماسک بزنین 7. امروز موقع تمرین رانندگی خواهر کوچیکه تو خیابون شهید طیاری بودیم، یه آقایی اومدن و گفتن شما که دارین اینجاها چرخ می زنین یه بچه مهد کودکی ندیدین؟ ما هم گفتیم نه و اون آقا تو سرش زد و دنبال بچه اش گشت. خدا کنه پیدا شده باشه. احساس می کنم از وقتی که اون آقا رو دیدم دلم در حال ترکیدنه. 8. برم درس بخونم. خدا حافظتون.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/08/شماره-نویسی
  • مطالب مشابه: شماره نویسی
  • کلمات کلیدی: برنامه ,خواهر کوچیکه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
می نویسم تا یادم بمونه یه روزی شیش صبح از خواب بیدار شدم و از صبح زود در حال دویدن بودم و الان، چشمام از خستگی و سنگینی نیمه بازن می نویسم تا یادم بمونه همین اتفاقای روتین چقدر می تونه خارق العاده باشه درست مثل جمله محور این قسمت the handmaid’s tale همین امروز، نشستن کنار مامان و بابا، رسوندن خواهرا و و کلاس زبان رفتن، یه روزی نباشن زندگیم از روال خارج میشه —- میخواستم امروز در مورد ازمایشگاه شیمی الی گذشته پست بذارم ولی. الان انقدر خسته ام که حتی نمی تونم بهش فکر کنم

اطلاعات

آدمی 32 عدد دندان در دهان دارد که 4 عدد آن ها دندان عقل است و تقریبا نوعی وستیجیال در انسان ها به حساب می آید. روایت می کنند دندان عقل مانند آبله مرغون است. هر چه زودتر از شرش خلاص شوی بهتر است. من در سن بیست سالگی، 25 دندان بیشتر ندارم که یکی از آن ها باید هفته دیگر کشیده شود. و هشت دندان را دو دستی فدای ارتودنسی و جراحی فک . خلاصه مطلب اینکه، دو عدد عقل کشیدم که یکی از آن ها کج بود و جراحی شد و در حال حاضر تا گوش عزیزم را در فقدان خود شریک دانسته. ته تهش حرفم اینه: درد می کنه مثل چی....! پانویس: چقدر قشر دندون پزشک با عبارت « دهنتو ببند!» غریبه ان! پانویس دو: ولی دندون عقل باعث نمی شه از پروژه شادی و صد روز خوشحالیم غافل بمونم. من امروز یه دلیل بزرگ داشتم: داشتن دوستایی مثل فاطمه و هدی! همچنین نشستن سر کلاس متینِ جان! در حالی که دو جلسه دیگه این شادی ازم گرفته می شه. حتما یه روزی براتون از متین می گم یه دلیل دیگه هم داشتم. امتحان می ولوژی محیطی رو 9.5 از ده شدم. اونم با شهنواز که همه از نمره هاشون می نالن! اصلا huge happiness هست برای خودش.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/05/wisdom-tooth
  • مطالب مشابه: دندون عقل
  • کلمات کلیدی: دندان , ,دندون
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
9. ایراد بزرگی که به داستان پردازی های دنباله دار یی ها (یا حتی ایرانی ها!) وارده، اینه که در ابتدا یک شخصیت بسیار پرفکت رو به تصویر می کشن. بعد می بینن عه! این که خیلی ماه شد! در مرحله بعد برای واقعی تر شخصیت، نسخه extended ارائه می کنن که گند می زنه به تمام تصورات شیرینمون. حالا یک سری از افراد هستند که می گن باید واقعی باشه. حرفشون متین. من خودم طرفدار شخصیت های خا تریم ولی لااقل بدون هیچ توجیهی یه شخصیت سفید رو خا تری نکنید ! پانوی شماره نه: در همین راستا ایده یک رمانی به سرم زده. شاید بعد امتحانات ترم قلم خشکیده ما سبز شد! (البته که من می دونم زمان امتحانات، زمان شکوفایی تمام استعداد های نهفته و آشکاره!) 10. اگر شما به جای دو عدد کروموزوم x یکی بیشتر ندارین و اون یکی دیگه y ئه، مخاطب این شماره شما هستین. لطفا لطفا لطفا! هر خانمی توی خیابون می تونه خواهر، همسر یا دختر ی باشه. و شما این حق رو ندارین که به حریم امنیتش بدون اجازه وارد شین. لطفا تو روز روشن کاری نکنید که یک دختر احساس نا امنی کنه. من یه عمر از ی که از دیوار خونمون بپره پایین و با چاقو توی دستش بالاسرم ظاهر شه، می ترسیدم. الان از رانندگی بیش از هر چیزی می ترسم؛ون خیلی ها وقتی دختر تنها می بینن به خودشون اجازه هر عملی(تاکید می کنم هر عملی ) رو می دن. 11. 20 ساعته که بیدارم! در حال حاضر در بی خواب ترین ح ممکن به سر می برم و هوای مشهد اونقدر آلوده است که سر و چشمام و نفسم رو از بین برده. 12. در مورد عنوان! توی زشناسی از موجودات مدل صحبت می کنیم که بررسی این موجودات می تونه به ما چشم انداز خوبی از عملکرد سایر موجودات بده. مثلا جالبه که بدونید همانند سازی سلول های شما و یه جور انجام می شن. در حدی که اگر یک ژن کنترل کننده این مسیر از بین بره می تونیم همون ژن رو از انسان پیوند بزنیم و دوباره همه چیز نرمال شه. آر دوپسیس تالیانا یک علف هرزه که به عنوان یک موجود مدل در گیاهان روی اون مطالعه می شه. در حدی که ژنوم این گیاه کاملا تعیین توالی شده. از همون بچگیم می دونستم علفای هرز به یه دردی می خورن! 13. آیا خداوند مخلوقی ظریف تر و معصوم تر و قشنگ تر از یاس رازقی آفریده؟ البته نرگس ها هم معصومند ولی یاس رازقی با اون غنچه هایی که دم غروب باز می شن و عطرشون همه جا رو پر می کنه یه چیز دیگه است. 14. یک گیاه جدید به نام کامپکت گرفتم. اسمش رو کامی گذاشتم. کامی خواهر(!) کاکی هست. کاکی یک عدد کاکتوس گوگولی مگولیه با ساقه های گوشتی (succulent stem) " زنده باد تشریح و مورفولوژی گیاهی

اطلاعات

دلیلی+++در نهلوقتی اعتراف: حقیقتش از ساعت دوازده که از خواب بیدار شدم تا ساعت هشت و نیم از روزم قطع امید کرده بودم ، مدام توی ذهنم دنبال شادی امروزم می گشتم و به جای شادی ناراحتی های فراوان پیدا می اعتراف دوم: امروز به شدت هوس میگو کرده بودم ( میگو یکی از اضلاع مثلث غذاهای مورد علاقه امه ، دو ضلع دیگه اش قورمه سبزی مامان و کباب ترکی هایداست) موقعی که روزه بودم مدام میگو ها توی ذهنم شنا می و می گفتن ما رو بخور موقع افطار که کلاس زبان بودم ولی بعد از اینکه رسیدم خونه به مامان و بابا گفتم تورو خدا بهم میگو بدین وگرنه از هوسش دق می کنم :/ بابا که گفتن من می خوام برم حرم، خودتی و مامانت... وقتی بابا رفتن من و مامان موندیم فقط؛ تو اون لحظات خونه ما رو داشت می خورد و این فضای سنگین رو مامانم حتی احساس کرده بودن که بیخیال اس ام اس برداشت شدن و گفتن ببین می تونی یکیو راه بندازی که باهاش بریم؟ منو میگی با اشتیاق تمام دونه به کانتکام زنگ زدم... عطیه جون، دختر م، خواهر بزرگم و تنها جو که شنیدم نه همراه با کمی خلاقیت و معذرت خواهی بود. خلاصه نا امید شدیم و در تهایت مامان گفتن:« بپوش بریم » ما هم از شوق میگو به حرف مادر گوش کرده و پوشیدیم :)) توی راه بودیم که مامان گفتن زنگ برن جون ببین کجان که با هم بریم. زنگ زدم به جون و در نهایت سر از خونه دیگه در اوردیم بستنی و توت و توت فرنگی خوردیم و کمی هم به لودگی های مجید صالحی و نیوشا ضیغمی خندیدیم. البته اون وسط هم مدام با چشم و ابرو به مامان اشاره می که مبادا میگو دیر بشه. در نهلیت تصمیم گرفته شد که با ها سوار ماشین بشیم و بریم هاشمیه ساعت ده دقیقه به دوازده بود و رستوران مورد نظر ساعت دوازده و نیم می بست و تا چشم کار می کرد ترافیک بود. گفتم خدایا... امشب این میگو ها رو به من برسون و این طور هم شد. ساعت دوازده و تیم در رستوران نشسته بودیم و منتظر میگو. وقتی که اومد، پونزده تا مبگو بود و من تنها ؛) چنگال برداشتم و شروع به خوردن و زمانی که تموم شد دست کشیدم به شکم نازنینم. البته میگو ها همه سر معده محترمه گیر :( ولی خب، ارزشش رو داشت •••• دلیل خوشحال امرو : میگو *_* پا نویس: فردا امتحان ترم ازمایسگاه بیوشیمی۲ دارم . میشه برام دعا کنین؟

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/03/Shrimp-story
  • مطالب مشابه: قصه میگو ^~^
  • کلمات کلیدی: میگو ,مامان ,ساعت ,گفتن ,کرده ,دوازده ,ساعت دوازده ,مامان گفتن ,کرده بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خانم « الف. ر» از ورودی های ماست. سمبلی از شخصی که باید مثل او باشم. همان ترم اول، زمانی که اکثریت ما می نالیدیم « پزشکی (دندان یا دارو) می خواستم و نیاوردم پر از شور و هیجان می گفت:« سلولی مولکولی تنها انتخابم بود» از همان دروس مز ف ترم یک گرفته تا همین الان، همیشه خدا آماده آماده بود، چه از نظر تمرین هایی که باید حل می کردیم. چه آمادگی کامل برای درس خوانده بودن. وقت اضافه هم به غایت داشت. در یا سر کلاس است، یا تریا، یا موزه جانور شناسی جمشید درویش (خدا بیامرزدشان). من به واسطه ساعت خواب نا منظمم معمولا یا کلاس ها را نمی رفتم، یا خواب آلود بودم. ولی در کمال تعجب خانم الف ر سر تمام کلاس ها می رفت و با چشمانی که از هیجان یادگیری برق می زدند به خیره می شد. حقیقتا هیچ وقت جزوه اش برای ی غیر از خودش قابل استفاده نبود. چون از هر ده جمله یکی یا دو تا را می نوشت. جزوه هم از ی نمی گرفت و با توکل بر همان جزوه اکثرا ماکزیمم نمره را تصاحب می کرد. و نفر اول وزودی هایمان هم، فقط و فقط خودش است. خانم الف ر را به واسطه فعال بودنش در همه جا، انرژی تمام نشدنی اش، دانشی که همیشه با مطالعه به آن می افزاید می شناسند. بر خلاف بعضی دیگر از دانشجویان نه ادعایی دارد. نه جملاتی که با «من» شروع شوند می گویند. توی هر ورودی باید حداقل یک نفر مانند خانم الف باشد و من مطمئنم روزی نام خانم الف. ر را به عنوان محققی بزرگ در علم سلولی مولکولی می شنویم. احتمالا آن روز برگردم و پستم را ویرایش کنم و نامش را کامل بنویسم. +++ توی ذهن من نثر به صورت کت نوشته می شه! پست های قبلیم محاوره بودن چون می خواستم خودمونی باشه. ولی در حقیقت چیزی که توی ذهنمه نثر بالاست. نه پست های قبلی :)

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/30/Miss-A-R
  • مطالب مشابه: خانم «الف . ر»
  • کلمات کلیدی: خانم ,جزوه ,کلاس ,سلولی مولکولی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب با تمام هیجانی که برای تایپ پروژه شادیم داشتم فراموش یا شاید هم در نظرم نیومد که آدم ها پیچیده اند! برخلاف متنی که حنا تو قسمت منِ من نوشته باید بگم آدم ها خیلی پیچیده اند.مثل پیاز لایه لایه اند و در اکثر مواقع نمی تونیم به هسته سبز پیاز برسیم. من همیشه فکر می می تونم با محبت اون لایه های تلخ رو تحمل کنم. اشکی که میاد رو می تونم تحمل کنم. من همیشه فکر می آدم ها ساده اند . بچه که بودم مثل داستان های جن و پری، فکر می یک نفر یا سفیده یا مشکی. ولی امان از آدم های خا تری... خب... حالا وقتشه که یک نفس عمیق بکشم. یه قلپ آب بخورم و برم سراغ امروزم. امان از بی خو های مز ف! فردا از 8 صبح کلاس دارم تا 8 و نیم شب و می دونم اگر امشب نخوابم کارم زاره با وجود تمام مقاومت هام برای قرص نخوردن بالا ه امشب تسلیم شدم و یه دونه قرص ملاتونین خوردم تا ببینم چقدر می تونه منو بخوابونه. امروز صبح تا ساعت 11 و نیم بیدار بودم و سعی می با دیدن چشمام رو وادار به باز موندن م. خب فقط تا یازده و نیم نتیجه داد. حدود ساعت نه بود که کم کم اتاق روشن شد. نور خورشید سبزی برگ ها رو روشن تر چیزی که بود، نشون می داد. واقعا حیفم میومد وقتی این همه نور و انرژی هست من بخوابم! شما با دیدن این ع حیفتون نمیاد؟ ساعت نه از جام بلند شدم تا پنجره اتاق رو باز کنم و با باز پنجره چنان هوای خنکی وارد اتاق شد که روح و جسم و ریه ام، همه با هم به وجد اومدن. (این اولین خوشحالی امروزم بود.) حدود ساعت پنج بود که با صدای ویبره گوشیم از خواب بیدار شدم. دیدم نیلوفره. همینجوری تو خواب و بیداری جواب دادم که با صدای هیجان زده اش مواجه شدم:« سخو دارم میام مشهد.» همین نیمچه جمله روز منو ساخت. (نیلوفر دوست دبیرستان من و از بهترین دوستامه که الان پزشکی قشم می خونه و از عیده که من ندیدمش. ) و دومین خوشحالی امروزم هم بابت نیلوفر بود. حالا فقط خدا خدا می کنم زودتر اسباب دیدنش فراهم شه برم ببینمش فقط. الان من یک عدد فاطمه چشم قلبیم. حدودا ساعت هفت بود که مامانم زنگ زدن به موبایل و تهدید که اگر تا اذون نیای خونه مامانی من می دونم و تو! اذون حدود 5 دقیقه به هشته. منم پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم تا هفت و نیم می خوابم بعد می رم. رفتن به خونه مامانی همانا و تو ترافیک گیر همانا . خلاصه که ساعت 8 رسیدیم خونه مامانی و آثار دلخوری حاصل از تاخیر هنوز تو کلام بابا هست :). مامانی برام آلبالو پلو درست (همچنان چشم قلبیم من) من عاشق آلبالو پلو های مامانیم. منو یاد بچگیام می ندازه که شبا خونه مامانی می خو دم و لنگ ظهر از خواب بیدار می شدم و همینجوری با دست و صورت نشسته میومدم سر سفره و آلبالو پلو می خوردم. در نهایت من و خواهر کوچیکه( خیلیم کوچیک نیستا. کنکوریه :| ) اومدیم. تو راه برگشت نزدیک بود تصادف کنیم. و اگر تصادف می کردیم من مقصر بودم. حس ترسیده بودم ولی پنج دقیقه بعد دوباره ویراژ دادنا شروع شد. جلو در داروخونه منتظر فائزه بودم که بیاد یه آقایی اومدن با دستمال و شیشه پاک کن و شیشه ماشینم رو تمیز . من پول نقد نداشتم و گفتم: آقا من شرمنده تون می شم نمی تونم بهتون هزینه اشو بدم نکنین لطفا. ایشونم گفتن من برای پول این کارو نمی کنم. زنم سرطان ریه داره فقط میخوام براش دعا کنین. هنوز که هنوزه بغض دارم. میشه برای خانمشون دعا کنین؟ === مرسی از شماهایی که بدون هیچ شناختی از من، وقت می ذارید و نوشته های من رو می خونید و نظر می دید. خیلی خیلی ممنونم

اطلاعات

اول: من تو این چند روز وبلاگ خیلی ها رو خوندم و الان که دارم عنوان مطلب رو می نویسم این تفاوت مثل یه لامپ تو ذهنم روشن شد. بر خلاف خیلی ها، که عنوان جمله می نویسند، من به عنوان های عبارتی بیشتر عادت دارم. البته این عادت از زمان رمان نوشتنم جوانه زده و الان شاخ و برگاش به وبلاگ رسیده
دوم: مثل حیوان خسته ام. واقعا دارم از خستگی شهید می شم. و امیدوارم برای سحری بیدار شم، تا فردا حداقل با شکم سیر روزه بگیرم. البته که فرقی نمی کنه چون دم اذون سحری خورده باشم یا نه، گشنه ام
سوم: برای اولین بار تو عمرم کلاس زبان رفتم. شاید باورتون نشه که کلاس زبان نرفتم، ولی این اتفاق افتاده. شاید باورتون نشه که مثل سگ استرس داشتم چون نمی دونستم با چه چیزی و با چه ی مواجه می شم و از همه بدتر که می ترسیدم سطحشون از من بالاتر باشه. معلوم شد که استرس الکی داشتم. همچنین این لاو ویت تیچر گشتم؛ یه دختر جوون، پر انرژی، دوست داشتنی و خوش چهره :) یعنی اگر مقیاسی برای برخورد اول وجود داشت تیچر جان نمره کامل می گرفت.
چهارم: چرا اکثرا توی وبلاگ هاشون به نحوی از خود سانسوری تو خارج از اینجا می گن؟ چرا دنبال یه جایی هستیم که خود واقعیمون رو بیان کنیم؟ در وصف خودمون فقط آهنگ نقاب سیاوش قمیشی خیلی مناسبه
پنجم: مثل های یومیه، پست های یومیه می نویسم . سه نوبت در دروز، با فاصله هشت ساعت :)
ششم: باید یه فکری به حال برنامه ریزیم م خیلی بهم ریخته است روزام . خود برنامه ریزی به کنار، من اگر بتونم این اهمال کاری لعنتی رو کنار بذارم، 70 درصد کارام پیش میره.
هفتم: ساعت 5 هوا آفت بود. ساعت پنج و 35 رفتم ، بارون نم نم می بارید. ساعت پنج و 38 از اومدم بیرون از آسمون سیل میومد. بی اغراق!، سیل بود. تنها زمانی که هوای مشهد رو با شدت کمتر، ولی بی ثبات دیده بودم زمستون 95 بود که صبح مردم از گرما هلاک بودن و شب، برف بی سابقه در ده سال اخیر بارید. چه وضعشه خب!
هشتم: از بهار 96 یا به طور دقیق تر 16 قروردین 96 من فوبیا ز له (نمی دونم اسم علمیش چیه ) گرفتم. امروز به طرز عجیبی حس می ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دارن بندری می زنن.
نهم: می خواستم فقط در مورد کلاس زبان بگم و بعد بخوابم. :| آقا شب به خیر

اطلاعات

سال پیش ی دبیر زبانم جمله ای رو گفت که بعد از گذشت سه سال هنوز به وضوح و با جزئیات توی ذهنمه مدام تکرار می شه. « هیچ وقت آدمای تک بعدی نباشین. شما می تونین یک پزشک باشین اما فقط پزشک باشین و زندگیتون توی شغلتون و جایگاه اجتماعیتون تعریف شه. سعی کنین همیشه سوای شغلتون دانش و مهارت دیگه ای داشته باشین. » حقیقتش، تک بعدی بودن یکی از وسواس هایی که من دچارشم. از تک بعدی بودن می ترسم و تمام تلاشم رو می کنم تا اینطوری نباشم ولی گاهی یک ص می گه:«نکنه داری تک بعدی می شی فاطمه!» برای همینه که مدام سعی می کنم چیزی به روحیاتم، به شخصیتم اضافه کنم و الآن می خوام دستاورد های این بیست سال رو باهاتون در میون بذارم. دانشجوی زیست شناسی سلولی مولکولی ام و دو ساله که این عنوان به سایر عناوینی که دنبال اسمم یدک می کشیدم اضافه شدم. اگر نمی دونید دقیقا حوزه بحث رشته ام در مورد چیه، به زودی توضیحاتی در مورد اون هم می نویسم . به عنوان ی که هیچ شناختی نداره قدم به این رشته گذاشتم ولی الان یک عاشق تمام عیارم. حالا کم کم می گم. شاید شما هم مثل من عاشق زیست شناسی شدین. از دوم راهنمایی شروع به نوشتن. نوشتنِ رمان؛ یک زمانایی ننوشتم، زمانایی بوده که چرت و پرت نوشتم و زمانی هم فقط دفتر اما الآن به خودم قول دادم که هیچ چیزی رو نه پاک کنم و نه کنم. طبیعت و تمام ریزه کاری های خلقتش رو می پرستم. عاشق هر گونه جوانه و سبزینگیم که از دل زمین بیرون می زنه و همین علاقه باعث شده 15.75 عدد گلدون توی اتاقم داشته باشم (15 تا گلدون بزرگ و دو تا تراریوم کوچولو روی میز تحریرم) من با گل و رنگ زندگی می کنم. اتاقم، لباسام، کیف و کفشم حتی، همه رد پایی از گل گلی بودن رو دارن. میز تحریرم پر از رنگ و گله که البته ع ش رو زیاد می بینین خانواده ام... فکر کنم سه نقطه به اندازه کافی گویا هست. +++ فعلا ذهنم خالی یا پر از حرفه. در حقیقت انقدر پر از حرفه که خالی شده. احتمالا قصه من بخش دومی خواهد داشت.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/25/story-of-my-life
  • مطالب مشابه: قصه من (1)
  • کلمات کلیدی: عاشق ,تمام ,باشین ,زیست شناسی ,بعدی بودن ,پزشک باشین
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ما شنبه ها آژمایشگاه زیست شناسی سلولی داریم. همیشه فکر می قراره همش کشت سلول انجام بدیم و از این حرفا ولی تا جلسه 4 که فقط داشتیم میکروسکوپا رو سیخ می کردیم. (کنایه از دل و جگر میکروسکوپ رو در آوردن) و تهدید می شدیم که فلان قطعه n میلیون تومان یده شده و با با وضع فعلی دلار خودتون حسب کنین که بیفته زمین چقدر باید خسارت بدین!. یعنی دانشجوی بی نوا سکته می کرد زمانی که یک عدسی میکروسکوپ فاز کنتراست تو دستش نگه می داشت. از جلسه 4 به این طرف کمی جالب شد. بر خلاف سایر آژمایشگاه هایی که تا الان داشتیم، آزمایشگاه زیست شناسی سلولی با سلول زنده سر و کار داریم. جلسه 4 «سلول های کام فوقانی دهان» رو دیدیم، جلسه 5 بشره (پوسته) شمعدانی و جلسه 6 گلبول های قرمز و سفید «خانم عین» که داوطلب شده بود برای خون دادن رو رنگ کردیم و دیدیم. (هر چند که من خیلی دلم میخواست خون بدم . خیلبا! ولی لانست رو به دست ایشون زدن :|) آ جلسه 6 که می شد شنبه هفته ای که گذشت (15 اردیبهشت) جان، بهنام رسولیِ دختر (ما بهنام رسولی پدر هم داریم که فیزیولوژی جانوری رو تدریس می کنن)، گفتن که "هفته دیگه هیچ غایب نشه چون می خوایم بافت زنده قورباغه رو نگاه کنیم. از کفتون می ره به عبارتی. من خودم کل ترمو منتظر این جلسه ام، بس که هیجان انگیزه" همین جمله یک و نیم خطی باعث شد که من در اوج بی خو ساعت 12 شنبه خودم رو برسونم به آزمایشگاه زیست شناسی سلولی تا قتل قورباغه (واج آرایی حرف ق) انجام بدیم. در بدو ورود صدای جوجه شنیدیم. توی آزمایشگاه سلولی که مشترک با آزمایشگاه جنین و بافت شناسی هم هست یک دستگاه جوجه کشی داریم که توش یه عالمه تخم مرغ گذاشتن تو دمای 37 و اندکی درجه . شنبه یکی از جوجه ها در اومده بود ولی از اونجایی که خیر آبادی مسئولش بودن ماها اجازه نداشتیم جوجه رو در بیاریم. خلاصه که جوجه گرمش بود. تاریکم بود و ترسیده بود و گول خورده بود که به جای مامان مرغه از دستگاه سر در آورده و حس ترسیده بود و جیک جیکش به هوا بود. اولش که توضیحات بود که چی میخواین ببینین و این چیزا بعدش هم بهمون گفتن شیشه خیار شور روی میزو بردارین و قورباغه رو بیهوش کنید و یکی که نمی ترسه با سوزن ته گرد دست و پاشو فی کنه به تشتک تشریح. این وسط بگم که کد آزمایشگاه ما برای بچه های سلولی بود ولی چند نفر از دوستانی که زیست گیاهی و زیست جانوری می خوندن هم تو کد ما هستن که این دوستان گرام(!) آزمایشگاه فیزیولوژی جانوری که ما ترم 5 پاس می کنیم رو پاس د در نتیجه خیلی بیشتر از ما سلولی های بی نوا که فقط آزمایشگاه جانور شناسی با قورباغه (تازه اونم قورباغه نبود، وزغ بود) مواجهه شدیم*، قورباغه دیدن و تشریح . خلاصه، رفتیم شیشه خیار شور رو از روی میز برداشتیم و قورباغه جان با تمام تنفری که نسبت بهمون داشت، نگاهمون می کرد. یک پنبه آغشته به کلروفرم کردیم و انداختیم توی شیشه که قورباغه جان رو بیهوش کنیم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که مستر قورباغه (نر بود) چشماش بسته شد. شیشه رو یکم کج کردیم و دست و پای بی حسش در امتداد جاذبه می افتادند. از شیشه خیار شور خارج کردیم و گذاشتیمش رو تشتک تشریح. با سوزن ته گرد دست و پاش چسبوندیم به کف پارافینی تشتک* (البته ما نچسبوندیم. «آقای الف» که از ورودیای خودمونن تقریبا به عنوان تک پسر آزمایشگاه قبول زحمت ). پنبه کلروفرمی رو گذاشتیم جلوی بینینش که یه وقت به هوش نیاد بشه بلای حونمون. و شروع کردیم. اول اول چهار تا لام برداشتیم و روش سرم فیزیولوژی* ریختیم. بعد «خانم عین» دهن قورباغه رو گرفت و با قسمت تیز اسکالپل* از کام فوقانی نمونه گرفت و روی لام هممون گذاشت ما ام لامل گذاشتیم و به سرعت به سمت میکروسکوپ دویدیم که مبادا حرکت مژک های کام فوقانی رو از دست بدیم. (چون مژک ها کمی بعد از بیهوش شدن دیگه حرکت نمی کنن). چون توی این آزمایش اهمیت زمان خیلی بالا بود و نمی شد زمان توسط ما مبتدی ها (!) به خاطر تنظیم میکروسکوپ هدر بده، خود اومدن و دنبال میدان دید مناسب گشتن. ولی چون اسکالپل رو خیلی محکم نکشیده بودیم سلول های زیادی جدا نشده بودن. منم که اعصاب د! با اعتقاد به اینکه خودم بهترمی تونم سلول جدا کنم (علیرغم اینکه از قورباغه می ترسیدم و تا حالا هیچ سلولی جدا نکرده بودم :)) )با شجاعت تمام به سمت تشتک تشریح رفتم. گویا آقای الف هم همین فکرو کرده بود چون کمی قبل از من بالا سر قورباغه رسیده بود. بازم خدا خیرش بده دهن قورباغه رو باز نگه داشته بود که من نمونه بگیرم. منو میگی چنان اسکالپل کشیدم به کام این قورباغه بدبخت که کامش خونی شد ! (توی نمونه گیری از کام نباید خون بیاد) یه عالم سلول گذاشتم رو لام و بعدشم لامل. تا خواستم بذارم زیر میکروسکوپ جان اومد و برام حوزه رو پیدا کرد. بنده خدا یه نگاه به من می کرد یه نگاه به میکروسکوپ. از آ م گفت "خودت گرفتی یا آقای الف؟ " گفتم خودم گرفتم. بده؟ ایشون هم گفتن " نه خیلیم خوبه" و بعد از کلی آفرین و مرحبایی که نثارم به بچه ها گفتن بیاین اینجا حرکت مژک ها رو ببینین. منو میگی چنان حس غرور بر من غلبه کرده بود که نگو... اصن تو دلم قل قل می کرد :) تا خواستم ع و بگیرم بچه ها مثل هانگر گیم ریختن سر میکروسکوپ و ول نمی این نمونه رو :| یعنی وقتی یک نمونه خوب اعلام می شه اتک می زنن، جوری که حتی نمونه گیرنده بدبخت نمی تونه یه ع بگیره. خلاصه که در نهایت و گرفتیم و رفتیم سراغ نمونه بعدی. ش رو براتون میذارم که ببینین چقدر می تونه جذاب باشه
حرکت مژک های سلول های کام فوقانی قورباغه
نمونه دوم سلول های بافت پوششی شکم قورباغه بودن که « خانم عین» زحمت کشیدن اسکالپل به شکم قورباغه بنده خدا رو کشید و با تجربه نمونه قبلی چنان محکم کشید که روده های قورباغه جا به جا شدن. هم گروهیمون «فائزه» نمونه رو گرفت و گذاشتیم زیر میکروسکوپ. سلولای چند وجهی گوگولی به هم چسبیده بودن. تصویرش رو براتون می ذارم.
سلول های چند وجهی بافت پوششی شکم قورباغه
از اینجا به بعد دیگه باید بدن قورباغه رو می شکافتیم. «خانم عین» قیچی تشریح رو برداشت و مثل نون (!) شکم قورباغه بی نوا رو برید . میخواستیم از بافت ریه اش نمونه برداریم که هم بافت رو ببینیم، هم حرکت گلبول های قرمز تو مویرگ های ریه. به قلب که رسیدیم، قلب رو کندیم که با این کار قورباغه بمیره و دیگه به هوش نیاد. یک لام از خون نمونه گرفتیم و قسمتی از بافت ریه رو برداشتیم و با انتهای سوزن تشریح تو شیشه ساعتی له کردیم که لایه سلولی نازک شه. یکم نمونه گرفتیم و گذاشتیم زیر میکروسکوپ. گروه ما نتونست حرکت خوبی رو ببینی ولی گروه «نون ها » ( سه نفرن که هر سه نفر تو اسمشون حرف نون رو دارن) حرکت خیلی خیلی جالبی رو دیدن. خود م برگاش ریخته بود میگفت گلبولای قرمز دیوانه شدن. :)) من از لام گلبول قرمز ع نگرفتم ولی رو براتون می ذارم حرکت گلبولای قرمز در بافت ریه
بافت بعدی رو من نبودم که براتون تعریف کنم و دیگه فکر کنم صحبتی هم نشه برای این بافت کرد d: +++ پا نویس 1: شنبه، 22 اردیبهشت برای من یکی از top 10 اتفاقات هیجان انگیز زندگیم تا به اینجا بود. یعنی هی اشو می بینم ذوق می کنم. پانویس 2: صداهایی که تو پس زمینه است هیچ کدوم صدای من نیست :دی

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/26/wonders-of-biology
  • مطالب مشابه: ساچ عه واو
  • کلمات کلیدی: قورباغه ,نمونه ,بافت ,میکروسکوپ ,سلولی ,آزمایشگاه ,شیشه خیار ,تشتک تشریح ,زیست شناسی ,«خانم عین» ,شناسی سلولی ,زیست شناسی سلولی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها