بیولوژَک

وبلاگ با نام بیولوژَک
چرا اصلا این پست نوشته شد؟ بخش کوچیکی از کتاب پروژه شادی به قوانین درست هر اختصاص داده شده. این قوانین درست از روحیات فرد نشات می گیرن و از فردی به فرد دیگه متفاوتن. خوندن این بخش منو به فکر وا داشت که برای خودم قوانین درستم رو بنویسم. این قوانین درست در واقع چهارچوب گذاری اند. چهارچوب رانندگی، رفتار، زندگی... در مورد رانندگی: روزی که افسر قبول شدم، با ح ی از بهت به بقیه ماشین ها نگاه می و مدام به خودم می گفتم:« یعنی منم مثل اینا می تونم رانندگی کنم؟ بوق بزنم؟ سرمو از پنجره بیارم بیرون و بدم (البته که نمی دم :} ) هفته اولی که گواهینامه به دستم رسید و پشت فرمون نشستم تقریبا از تمام راننده های مشهد بوق و نوش جان می . فاجعه بود! فاجعه! حتی به خودم گفتم من دیگه پشت فرمون نمی شینم چون می ترسم. ولی یک دوستی بهم گفت منم شرایط مشابه تورو تجربه . ولی برای همه اینطوریه. همین جمله به من اعتماد به نفس عجیبی داد و باعث شد که کم کم بشینم و رانندگیم بهتر و بهتر شه. همون روزا بود که توی تعلیق ناشی از زیر پا گذاشتن قوانین رانندگی دست و پا گیر موقع افسر و عمل به قوانین دست و پا می زدم. تقاطع ها رو با سرعت رد می . سر پیچ که به کامیونی ترین شکل ممکن می پیچیدم روی مردم و حتی کار به جایی رسید که دیروز جلوی در خونه مردم پارک ( البته کاملا ناخودآگاه چون متوجه در نشدم اصلا) و سر همین قضیه چنان برخورد زشتی باهام شد که اشکم در اومد؛ من نازک نارنجی نیستم ولی لحن بد و عصبانیت خانمه و شرمندگی خودم در حدی بود که اشکمو در آورد. با خودم گفتم فاطمه دیگه وقتشه یکم در مورد رانندگیت تجدید نظر کنی. این راهش نیست که بپیچی و جایی که نباید پارک کنی و باعث آزار مردم شی این همه سفسطه بافتم (بافتم؟ ؟ نمی دونم ) که به این هشت تا برسم. 1- وارد کوچه« ورود ممنوع» نشم. 2- تحت هیچ شرایطی جلوی پارکینگ یا در یک خونه پارک نکنم. 3- به محض ورود به ماشین درو قفل کنم و کمربند ببندم. 4- مدام لاین عوض نکنم؛ مخصوصا توی ترافیک. این کار شاید منو 10 دقیقه زودتر به مقصد برسونه ولی اعصاب دی بقیه راننده ها موندگار تره. 5-همیشه حق تقدم با عابر پیاده است. مخصوصا اگر عابر بچه باشه 6- به بقیه ماشینا راه بدم . 7- پنج دقیقه دیرتر رسیدن به مقصد تورو نمی کشه. پس لازم نیست توی بلوار پاتو رو گاز بذاری و 80 تا بری. یا جلوی ماشینا بپیچی. 8-چراغ زرد یعنی ایست( اگر پشت خط باشم)، نه سرعت بیشتر برای رسیدن به اون طرف چهار راه. --- در مورد صد روز خوشحالیم من روز های پیش شادی رو توی موارد زیر پیدا : شنبه: خوشحال بودم چون دوستانی داشتم که به فکرم بودن و نگران. با وجود این که حالم چندان خوب نبود. ولی به خاطر داشتنشون خدا رو شکر . یکشنبه: صبح زود دبیر عربی اول و سوم دبیرستانم رو دیدم. خانم طاهر آبادی عزیز و نمی دونید دیدنشون چه انرژی مضاعفی به من داد دوشنبه: در عین ناراحتی بیش از حد، بعد از افطار دوستای دبیرستانم رو دیدم. برگشتنی با نیلوفر آهنگ خوندیم. ( پریوش، غلط کرد شوور کرد :)) ) امروز هم توی جمع خانواده پدری با ها و مامانی بودیم. در عین خستگی ناشی از به کار گرفته شدن ولی حضورشون بی نهایت خوشحالم کرد. البته پروژه شادی رو هم بالا ه تموم . ( می دونم قرار بود تموم شه ولی انسان جایز الخطاست ) --- همین دیگه. شبتون به خیر

اطلاعات

دلیلی+++در نهلوقتی اعتراف: حقیقتش از ساعت دوازده که از خواب بیدار شدم تا ساعت هشت و نیم از روزم قطع امید کرده بودم ، مدام توی ذهنم دنبال شادی امروزم می گشتم و به جای شادی ناراحتی های فراوان پیدا می اعتراف دوم: امروز به شدت هوس میگو کرده بودم ( میگو یکی از اضلاع مثلث غذاهای مورد علاقه امه ، دو ضلع دیگه اش قورمه سبزی مامان و کباب ترکی هایداست) موقعی که روزه بودم مدام میگو ها توی ذهنم شنا می و می گفتن ما رو بخور موقع افطار که کلاس زبان بودم ولی بعد از اینکه رسیدم خونه به مامان و بابا گفتم تورو خدا بهم میگو بدین وگرنه از هوسش دق می کنم :/ بابا که گفتن من می خوام برم حرم، خودتی و مامانت... وقتی بابا رفتن من و مامان موندیم فقط؛ تو اون لحظات خونه ما رو داشت می خورد و این فضای سنگین رو مامانم حتی احساس کرده بودن که بیخیال اس ام اس برداشت شدن و گفتن ببین می تونی یکیو راه بندازی که باهاش بریم؟ منو میگی با اشتیاق تمام دونه به کانتکام زنگ زدم... عطیه جون، دختر م، خواهر بزرگم و تنها جو که شنیدم نه همراه با کمی خلاقیت و معذرت خواهی بود. خلاصه نا امید شدیم و در تهایت مامان گفتن:« بپوش بریم » ما هم از شوق میگو به حرف مادر گوش کرده و پوشیدیم :)) توی راه بودیم که مامان گفتن زنگ برن جون ببین کجان که با هم بریم. زنگ زدم به جون و در نهایت سر از خونه دیگه در اوردیم بستنی و توت و توت فرنگی خوردیم و کمی هم به لودگی های مجید صالحی و نیوشا ضیغمی خندیدیم. البته اون وسط هم مدام با چشم و ابرو به مامان اشاره می که مبادا میگو دیر بشه. در نهلیت تصمیم گرفته شد که با ها سوار ماشین بشیم و بریم هاشمیه ساعت ده دقیقه به دوازده بود و رستوران مورد نظر ساعت دوازده و نیم می بست و تا چشم کار می کرد ترافیک بود. گفتم خدایا... امشب این میگو ها رو به من برسون و این طور هم شد. ساعت دوازده و تیم در رستوران نشسته بودیم و منتظر میگو. وقتی که اومد، پونزده تا مبگو بود و من تنها ؛) چنگال برداشتم و شروع به خوردن و زمانی که تموم شد دست کشیدم به شکم نازنینم. البته میگو ها همه سر معده محترمه گیر :( ولی خب، ارزشش رو داشت •••• دلیل خوشحال امرو : میگو *_* پا نویس: فردا امتحان ترم ازمایسگاه بیوشیمی۲ دارم . میشه برام دعا کنین؟

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/03/03/Shrimp-story
  • مطالب مشابه: قصه میگو ^~^
  • کلمات کلیدی: میگو ,مامان ,ساعت ,گفتن ,کرده ,دوازده ,ساعت دوازده ,مامان گفتن ,کرده بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب با تمام هیجانی که برای تایپ پروژه شادیم داشتم فراموش یا شاید هم در نظرم نیومد که آدم ها پیچیده اند! برخلاف متنی که حنا تو قسمت منِ من نوشته باید بگم آدم ها خیلی پیچیده اند.مثل پیاز لایه لایه اند و در اکثر مواقع نمی تونیم به هسته سبز پیاز برسیم. من همیشه فکر می می تونم با محبت اون لایه های تلخ رو تحمل کنم. اشکی که میاد رو می تونم تحمل کنم. من همیشه فکر می آدم ها ساده اند . بچه که بودم مثل داستان های جن و پری، فکر می یک نفر یا سفیده یا مشکی. ولی امان از آدم های خا تری... خب... حالا وقتشه که یک نفس عمیق بکشم. یه قلپ آب بخورم و برم سراغ امروزم. امان از بی خو های مز ف! فردا از 8 صبح کلاس دارم تا 8 و نیم شب و می دونم اگر امشب نخوابم کارم زاره با وجود تمام مقاومت هام برای قرص نخوردن بالا ه امشب تسلیم شدم و یه دونه قرص ملاتونین خوردم تا ببینم چقدر می تونه منو بخوابونه. امروز صبح تا ساعت 11 و نیم بیدار بودم و سعی می با دیدن چشمام رو وادار به باز موندن م. خب فقط تا یازده و نیم نتیجه داد. حدود ساعت نه بود که کم کم اتاق روشن شد. نور خورشید سبزی برگ ها رو روشن تر چیزی که بود، نشون می داد. واقعا حیفم میومد وقتی این همه نور و انرژی هست من بخوابم! شما با دیدن این ع حیفتون نمیاد؟ ساعت نه از جام بلند شدم تا پنجره اتاق رو باز کنم و با باز پنجره چنان هوای خنکی وارد اتاق شد که روح و جسم و ریه ام، همه با هم به وجد اومدن. (این اولین خوشحالی امروزم بود.) حدود ساعت پنج بود که با صدای ویبره گوشیم از خواب بیدار شدم. دیدم نیلوفره. همینجوری تو خواب و بیداری جواب دادم که با صدای هیجان زده اش مواجه شدم:« سخو دارم میام مشهد.» همین نیمچه جمله روز منو ساخت. (نیلوفر دوست دبیرستان من و از بهترین دوستامه که الان پزشکی قشم می خونه و از عیده که من ندیدمش. ) و دومین خوشحالی امروزم هم بابت نیلوفر بود. حالا فقط خدا خدا می کنم زودتر اسباب دیدنش فراهم شه برم ببینمش فقط. الان من یک عدد فاطمه چشم قلبیم. حدودا ساعت هفت بود که مامانم زنگ زدن به موبایل و تهدید که اگر تا اذون نیای خونه مامانی من می دونم و تو! اذون حدود 5 دقیقه به هشته. منم پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم تا هفت و نیم می خوابم بعد می رم. رفتن به خونه مامانی همانا و تو ترافیک گیر همانا . خلاصه که ساعت 8 رسیدیم خونه مامانی و آثار دلخوری حاصل از تاخیر هنوز تو کلام بابا هست :). مامانی برام آلبالو پلو درست (همچنان چشم قلبیم من) من عاشق آلبالو پلو های مامانیم. منو یاد بچگیام می ندازه که شبا خونه مامانی می خو دم و لنگ ظهر از خواب بیدار می شدم و همینجوری با دست و صورت نشسته میومدم سر سفره و آلبالو پلو می خوردم. در نهایت من و خواهر کوچیکه( خیلیم کوچیک نیستا. کنکوریه :| ) اومدیم. تو راه برگشت نزدیک بود تصادف کنیم. و اگر تصادف می کردیم من مقصر بودم. حس ترسیده بودم ولی پنج دقیقه بعد دوباره ویراژ دادنا شروع شد. جلو در داروخونه منتظر فائزه بودم که بیاد یه آقایی اومدن با دستمال و شیشه پاک کن و شیشه ماشینم رو تمیز . من پول نقد نداشتم و گفتم: آقا من شرمنده تون می شم نمی تونم بهتون هزینه اشو بدم نکنین لطفا. ایشونم گفتن من برای پول این کارو نمی کنم. زنم سرطان ریه داره فقط میخوام براش دعا کنین. هنوز که هنوزه بغض دارم. میشه برای خانمشون دعا کنین؟ === مرسی از شماهایی که بدون هیچ شناختی از من، وقت می ذارید و نوشته های من رو می خونید و نظر می دید. خیلی خیلی ممنونم بعدا نوشت: من عاشق ایناییم که هنوز 12 ساعت از ریلیز سریال نگذشته تا قسمت 7 ترجمه . هلاک سرعت عملتونم

اطلاعات

خانم « الف. ر» از ورودی های ماست. سمبلی از شخصی که باید مثل او باشم. همان ترم اول، زمانی که اکثریت ما می نالیدیم « پزشکی (دندان یا دارو) می خواستم و نیاوردم پر از شور و هیجان می گفت:« سلولی مولکولی تنها انتخابم بود» از همان دروس مز ف ترم یک گرفته تا همین الان، همیشه خدا آماده آماده بود، چه از نظر تمرین هایی که باید حل می کردیم. چه آمادگی کامل برای درس خوانده بودن. وقت اضافه هم به غایت داشت. در یا سر کلاس است، یا تریا، یا موزه جانور شناسی جمشید درویش (خدا بیامرزدشان). من به واسطه ساعت خواب نا منظمم معمولا یا کلاس ها را نمی رفتم، یا خواب آلود بودم. ولی در کمال تعجب خانم الف ر سر تمام کلاس ها می رفت و با چشمانی که از هیجان یادگیری برق می زدند به خیره می شد. حقیقتا هیچ وقت جزوه اش برای ی غیر از خودش قابل استفاده نبود. چون از هر ده جمله یکی یا دو تا را می نوشت. جزوه هم از ی نمی گرفت و با توکل بر همان جزوه اکثرا ماکزیمم نمره را تصاحب می کرد. و نفر اول وزودی هایمان هم، فقط و فقط خودش است. خانم الف ر را به واسطه فعال بودنش در همه جا، انرژی تمام نشدنی اش، دانشی که همیشه با مطالعه به آن می افزاید می شناسند. بر خلاف بعضی دیگر از دانشجویان نه ادعایی دارد. نه جملاتی که با «من» شروع شوند می گویند. توی هر ورودی باید حداقل یک نفر مانند خانم الف باشد و من مطمئنم روزی نام خانم الف. ر را به عنوان محققی بزرگ در علم سلولی مولکولی می شنویم. احتمالا آن روز برگردم و پستم را ویرایش کنم و نامش را کامل بنویسم. +++ توی ذهن من نثر به صورت کت نوشته می شه! پست های قبلیم محاوره بودن چون می خواستم خودمونی باشه. ولی در حقیقت چیزی که توی ذهنمه نثر بالاست. نه پست های قبلی :)

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/30/Miss-A-R
  • مطالب مشابه: خانم «الف . ر»
  • کلمات کلیدی: خانم ,جزوه ,کلاس ,سلولی مولکولی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چرا اصلا این پست نوشته شد؟ بخش کوچیکی از کتاب پروژه شادی به قوانین درست هر اختصاص داده شده. این قوانین درست از روحیات فرد نشات می گیرن و از فردی به فرد دیگه متفاوتن. خوندن این بخش منو به فکر وا داشت که برای خودم قوانین درستم رو بنویسم. این قوانین درست در واقع چهارچوب گذاری اند. چهارچوب رانندگی، رفتار، زندگی... در مورد رانندگی: روزی که افسر قبول شدم، با ح ی از بهت به بقیه ماشین ها نگاه می و مدام به خودم می گفتم:« یعنی منم مثل اینا می تونم رانندگی کنم؟ بوق بزنم؟ سرمو از پنجره بیارم بیرون و بدم (البته که نمی دم :} ) هفته اولی که گواهینامه به دستم رسید و پشت فرمون نشستم تقریبا از تمام راننده های مشهد بوق و نوش جان می . فاجعه بود! فاجعه! حتی به خودم گفتم من دیگه پشت فرمون نمی شینم چون می ترسم. ولی یک دوستی بهم گفت منم شرایط مشابه تورو تجربه . ولی برای همه اینطوریه. همین جمله به من اعتماد به نفس عجیبی داد و باعث شد که کم کم بشینم و رانندگیم بهتر و بهتر شه. همون روزا بود که توی تعلیق ناشی از زیر پا گذاشتن قوانین رانندگی دست و پا گیر موقع افسر و عمل به قوانین دست و پا می زدم. تقاطع ها رو با سرعت رد می . سر پیچ که به کامیونی ترین شکل ممکن می پیچیدم روی مردم و حتی کار به جایی رسید که دیروز جلوی در خونه مردم پارک ( البته کاملا ناخودآگاه چون متوجه در نشدم اصلا) و سر همین قضیه چنان برخورد زشتی باهام شد که اشکم در اومد؛ من نازک نارنجی نیستم ولی لحن بد و عصبانیت خانمه و شرمندگی خودم در حدی بود که اشکمو در آورد. با خودم گفتم فاطمه دیگه وقتشه یکم در مورد رانندگیت تجدید نظر کنی. این راهش نیست که بپیچی و جایی که نباید پارک کنی و باعث آزار مردم شی این همه سفسطه بافتم (بافتم؟ ؟ نمی دونم ) که به این هشت تا برسم. 1- وارد کوچه« ورود ممنوع» نشم. 2- تحت هیچ شرایطی جلوی پارکینگ یا در یک خونه پارک نکنم. 3- به محض ورود به ماشین درو قفل کنم و کمربند ببندم. 4- مدام لاین عوض نکنم؛ مخصوصا توی ترافیک. این کار شاید منو 10 دقیقه زودتر به مقصد برسونه ولی اعصاب دی بقیه راننده ها موندگار تره. 5-همیشه حق تقدم با عابر پیاده است. مخصوصا اگر عابر بچه باشه 6- به بقیه ماشینا راه بدم . 7- پنج دقیقه دیرتر رسیدن به مقصد تورو نمی کشه. پس لازم نیست توی بلوار پاتو رو گاز بذاری و 80 تا بری. یا جلوی ماشینا بپیچی. 8-چراغ زرد یعنی ایست( اگر پشت خط باشم)، نه سرعت بیشتر برای رسیدن به اون طرف چهار راه. --- در مورد صد روز خوشحالیم من روز های پیش شادی رو توی موارد زیر پیدا : شنبه: خوشحال بودم چون دوستانی داشتم که به فکرم بودن و نگران. با وجود این که حالم چندان خوب نبود. ولی به خاطر داشتنشون خدا رو شکر . یکشنبه: صبح زود دبیر عربی اول و سوم دبیرستانم رو دیدم. خانم طاهر آبادی عزیز و نمی دونید دیدنشون چه انرژی مضاعفی به من داد دوشنبه: در عین ناراحتی بیش از حد، بعد از افطار دوستای دبیرستانم رو دیدم. برگشتنی با نیلوفر آهنگ خوندیم. ( پریوش، غلط کرد شوور کرد :)) ) امروز هم توی جمع خانواده پدری با ها و مامانی بودیم. در عین خستگی ناشی از به کار گرفته شدن ولی حضورشون بی نهایت خوشحالم کرد. البته پروژه شادی رو هم بالا ه تموم . ( می دونم قرار بود تموم شه ولی انسان جایز الخطاست ) --- همین دیگه. شبتون به خیر

اطلاعات

ب با تمام هیجانی که برای تایپ پروژه شادیم داشتم فراموش یا شاید هم در نظرم نیومد که آدم ها پیچیده اند! برخلاف متنی که حنا تو قسمت منِ من نوشته باید بگم آدم ها خیلی پیچیده اند.مثل پیاز لایه لایه اند و در اکثر مواقع نمی تونیم به هسته سبز پیاز برسیم. من همیشه فکر می می تونم با محبت اون لایه های تلخ رو تحمل کنم. اشکی که میاد رو می تونم تحمل کنم. من همیشه فکر می آدم ها ساده اند . بچه که بودم مثل داستان های جن و پری، فکر می یک نفر یا سفیده یا مشکی. ولی امان از آدم های خا تری... خب... حالا وقتشه که یک نفس عمیق بکشم. یه قلپ آب بخورم و برم سراغ امروزم. امان از بی خو های مز ف! فردا از 8 صبح کلاس دارم تا 8 و نیم شب و می دونم اگر امشب نخوابم کارم زاره با وجود تمام مقاومت هام برای قرص نخوردن بالا ه امشب تسلیم شدم و یه دونه قرص ملاتونین خوردم تا ببینم چقدر می تونه منو بخوابونه. امروز صبح تا ساعت 11 و نیم بیدار بودم و سعی می با دیدن چشمام رو وادار به باز موندن م. خب فقط تا یازده و نیم نتیجه داد. حدود ساعت نه بود که کم کم اتاق روشن شد. نور خورشید سبزی برگ ها رو روشن تر چیزی که بود، نشون می داد. واقعا حیفم میومد وقتی این همه نور و انرژی هست من بخوابم! شما با دیدن این ع حیفتون نمیاد؟ ساعت نه از جام بلند شدم تا پنجره اتاق رو باز کنم و با باز پنجره چنان هوای خنکی وارد اتاق شد که روح و جسم و ریه ام، همه با هم به وجد اومدن. (این اولین خوشحالی امروزم بود.) حدود ساعت پنج بود که با صدای ویبره گوشیم از خواب بیدار شدم. دیدم نیلوفره. همینجوری تو خواب و بیداری جواب دادم که با صدای هیجان زده اش مواجه شدم:« سخو دارم میام مشهد.» همین نیمچه جمله روز منو ساخت. (نیلوفر دوست دبیرستان من و از بهترین دوستامه که الان پزشکی قشم می خونه و از عیده که من ندیدمش. ) و دومین خوشحالی امروزم هم بابت نیلوفر بود. حالا فقط خدا خدا می کنم زودتر اسباب دیدنش فراهم شه برم ببینمش فقط. الان من یک عدد فاطمه چشم قلبیم. حدودا ساعت هفت بود که مامانم زنگ زدن به موبایل و تهدید که اگر تا اذون نیای خونه مامانی من می دونم و تو! اذون حدود 5 دقیقه به هشته. منم پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم تا هفت و نیم می خوابم بعد می رم. رفتن به خونه مامانی همانا و تو ترافیک گیر همانا . خلاصه که ساعت 8 رسیدیم خونه مامانی و آثار دلخوری حاصل از تاخیر هنوز تو کلام بابا هست :). مامانی برام آلبالو پلو درست (همچنان چشم قلبیم من) من عاشق آلبالو پلو های مامانیم. منو یاد بچگیام می ندازه که شبا خونه مامانی می خو دم و لنگ ظهر از خواب بیدار می شدم و همینجوری با دست و صورت نشسته میومدم سر سفره و آلبالو پلو می خوردم. در نهایت من و خواهر کوچیکه( خیلیم کوچیک نیستا. کنکوریه :| ) اومدیم. تو راه برگشت نزدیک بود تصادف کنیم. و اگر تصادف می کردیم من مقصر بودم. حس ترسیده بودم ولی پنج دقیقه بعد دوباره ویراژ دادنا شروع شد. جلو در داروخونه منتظر فائزه بودم که بیاد یه آقایی اومدن با دستمال و شیشه پاک کن و شیشه ماشینم رو تمیز . من پول نقد نداشتم و گفتم: آقا من شرمنده تون می شم نمی تونم بهتون هزینه اشو بدم نکنین لطفا. ایشونم گفتن من برای پول این کارو نمی کنم. زنم سرطان ریه داره فقط میخوام براش دعا کنین. هنوز که هنوزه بغض دارم. میشه برای خانمشون دعا کنین؟ === مرسی از شماهایی که بدون هیچ شناختی از من، وقت می ذارید و نوشته های من رو می خونید و نظر می دید. خیلی خیلی ممنونم

اطلاعات

در حالی که هنوز 4 بخش از کتاب پروژه شادی مونده تصمیم گرفتم تا پروژه شادی منحصر به خودم رو استارت بزنم. نه به خاطر جو زدگی؛ بلکه به خاطر فوریتی که تصمیم اولم داره. حتی ممکنه فردا هم برای اع دیر باشه . از طرف دیگه دو بار خواستم چالش صد روز خوشحالی رو انجام بدم و در هر دو بار نا موفق عمل . اما این دفعه با خودم فکر اگر صد روز خوشحالی رو با پروژه شادی ادغام کنم می شه دو کار رو همزمان انجام داد و از طرفی تعهد به پروژه شادی باعث تعهد به صد روز خوشحالی هم می شه و بالع . ساختار بندی که با توجه به ادغام در نظر گرفتم، کمی متفاوت با ساختار بندی پروژه شادی گریچن ر ن هست؛ من صد روز خوشحالی رو به چهار برهه 25 روزه تقسیم تا هم تصمیم هام تداوم بیشتری داشته باشه و هم تنوع تصمیم ها گیجم نکنه. پس امروز، 28 اردی بهشت استارت پروژه 100 روزه شادی رو می زنم. در حقیقت گرفتن این تصمیم به حدی سخته که همین الان، در حال تایپ این پست، دستام یخ و یه چیزی داره تو دلم قل قل می کنه اما شرایط زمانه برهه های مختلف زمانی هم کمی متفاوته همین کمی سختش می کنه. 25 روز اول مصادف با ماه رمضون و دندون عقل کشیدنه . 25 روز دوم هفته دوم فرجه ها و امتحانات ترم و کارگاه هاست. و بیست پنج روز سوم و چهارم توی تابستونه که تابستون با توجه به بیکاری غالب توی روزهام من تبدیل به یک آدم دیوانه می شم :) بیاین به هر 25 روز، یک ربع زمانی بگیم. اینجوری خیلی بهتر تلفظ و ساختار بندی می شه. البته می دونم باید اول هر پروژه شادی باید 12 فرمان برای خودمون در نظر بگیریم. اما من خوب در مورد فرمان هام فکر ن ولی می دونم یکی از مهم ترین فرمان هام اینه « بی چشم داشت و در هر شرایطی محبت کن؛ مخصوصا در شرایط دلخوری» عمل به این فرمان حقیقتا برای من کمی مشکله، چون هر قدر هم بخوام معصوم گونه رفتار کنم بازم یه جاهایی ذهنم می گه « تو این کارو براش کردی ولی اون این عملو متقابلا برای تو انجام نداد» یا مثلا یه وقتایی می گه « تو براش این کار رو تا اون متقابلا برای توام این کار رو انجام بده» گفتن این ها تا حدی شرم آوره. خیلی وقت ها از مهربونی و محبت فقط پوسته خارجیش دیده میشه و خیلی از ماها تفکر غالب بر اون عمل رو نمی دونیم. حالا من دارم سعی می کنم تفکر منفی رو از بین ببرم چون توی ذهن من از خودم تصویر قشنگی نمی سازه. گاهی درونم رو یک دیو و ظاهرم رو یک پری می دونم. ( منظورم اختلاف ظاهر و باطنه) و از احساس عذاب وجدان هم نگم براتون. ربع اول:
به اطرافیانم بیشتر اهمیت بدم همین ده دقیقه پیش ی از تد تالک رو دیدم که نشون می داد چه جوری سطح استرس و روابط انسانی ما، روی طول عمر تاثیر می ذارن ( نمی خوام وارد جزئیات بشم. اگر علاقه مند شدید می تونید از اینجا رو ببینید) نتایج پژوهش ها نشون می داد شما علاوه بر این که می تونید با کنترل استرس و مثبت نگری طول عمر خودتون رو افزایش بدید می تونید با روابط انسانی مثبت یا منفی روی طول عمر اطرافیانتون تاثیر بذارید. خب این می تونه جنبه های مثبت و منفی داشته باشه ولی به طور کلی، اگر می خواید سال های بیشتر کنار پدر و مادرتون، همسرتون، دوستانتون زندگی کنید سعی کنید براشون احساسات خوب، امنیت و شادی به ارمغان بیارید. اهمیت زیاد این ربع به خاطر زمانه. می خواستم برای ربع اول سلامتی رو قرار بدم ولی اطرافیان ممکنه فردا نباشند و من نمی خوام زمان سیاهپوشی فقط احساس گناه م. هر چند که در نهایت اجتناب نا پذیره. من آدم فراموش کاریم. به خیلی چیزهایی که باید، اهمیت نمی دم. از دوستان و اطرافیانم، به خصوص ایی که دوستم دارن، مرتب خبر نمی گیرم و فکر می کنم دلخوری های پیش اومده رو می شه برطرف کرد. اما توی این ربع، می خوام سعی کنم تاثیر خوب روی دیگران بذارم و بهشون بیشتر اهمیت بدم. چیکار باید م؟ 1- حداقل، هفته ای یک مرتبه پدر بزرگ و مادر بزرگ هام رو ببینم. همینطور هام و ام. 2-لجبازی ها و مقاومت های الکی رو کنار بذارم. 3- گاهی با یدن چیز های کوچیک اطرافیانم رو خوشحال کنم 4- بیشتر به دیگران (مخصوصا غریبه ها) لبخند بزنم.
حداقل، هفته ای یک مرتبه پدر بزرگ و مادر بزرگ هام رو ببینم. همینطور هام و ام.
حقیقتش، من تو این زمینه آدم بی معرفتی ام . با این که می دونم چقدر شرایط می تونه سخت بگذره ولی همین دلخوشی کوچیک رو دریغ می کنم . این تصمیم رو دیروز، وقتی که دیدم چقدر یک دیدار کوچیک می تونه مامانیم رو خوشحال کنه گرفتم. سعیم رو می کنم حداقل هفته ای یک بار ببینمشون.
لجبازی ها و مقاومت های الکی رو کنار بذارم.
لجبازی های الکی من منشا خیلی از دعواهام با خواهرامه. خیلی راحت، سر یک چیز مس ه شروع به لجبازی و گفتن جمله هایی مانند « تو باید کاری که من میگم رو انجام بدی» می کنم و در نتیجه شاید ترازو به نفع سنگین بشه شاید هم نه، ولی نتیجه اش یک حس بد موندگار برای هر دومونه
گاهی با یدن چیز های کوچیک اطرافیانم رو خوشحال کنم
خب، عنوان واضحه. هدیه دادن یکی از راه های نشون دادن عشق و علاقه است. شاید شیرین ترین تجربه من از هدیه دادن زمانی بود که برای خواهر بزرگترم بسته دخترونه رنگی رنگی گرفتم که می دونستم خیلی دلش می خواد بگیره ولی هیچ وقت این کار رو نکرده بود و وقتی بهش هدیه دادم خوشحالی بیش از اندازه اش برام به شدت شیرین بود. من می تونم گاهی با همین هدیه های کوچیک مامانم رو، خواهرام و یا حتی پدرم و دوستام رو خوشحال کنم. فقط کمی مدیریت پول باید داشته باشم. سعی می کنم قسمتی از پول ماهیانه ام رو براشون صرف کنم.
بیشتر به دیگران (مخصوصا غریبه ها) لبخند بزنم.
وقتی که این تیتر رو دیدم عمیقا ت خوردم . « ایران دومین کشور افسرده جهان» اولین سوالی که برای من پیش اومد چرا بود. «چرا مردم ایران تا حدی افسرده ان که حتی از کشور های در رنج و فقر هم بالاترن؟» برای جستجوی جواب سوالم به اطرافم و اطرافیان دقت . روزایی که اتوبوس سواری می می دیدم که اکثر خانم ها با اخم های به شدت در هم کشیده به بیرون یا به من ( معمولا جلوی اتوبوس وامیستادم) خیره می شدند و گاهی شدت اخمشون در حدی بود که جس می مشکلی توی ظاهرم وجود داره. و مدام خودم رو توی دوربین گوشی چک می . منم اخمام رو می کشیدم و تو هم و این سیکل معیوب ادامه پیدا می کرد. از روزی که گواهینامه ام رو گرفتم به خودم گفتم فاطمه نکنه تبدیل به اونایی بشی که مدام دستشون رو بوقه یا می دن و هر رفتار بد دیگه ای. حالا که ندادم با اینکه خیلی وقتا می خواستم این کار رو م ولی بوق زدن به یکی از عادتای بدم تو رانندگی شده. و همین بوق زدن یک آلودگی صوتی بد یا حتی اعصاب دی ایجاد می کنه و باید از این کار دست بکشم.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/28/happiness-project
  • مطالب مشابه: پروژه شادی یا صد روز خوشحالی؟
  • کلمات کلیدی: شادی ,پروژه ,خیلی ,همین ,تصمیم ,گاهی ,پروژه شادی ,ساختار بندی ,کوچیک اطرافیانم ,کنار بذارم ,دیگران مخصوصا ,دیگران مخصوصا غریبه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اول: من تو این چند روز وبلاگ خیلی ها رو خوندم و الان که دارم عنوان مطلب رو می نویسم این تفاوت مثل یه لامپ تو ذهنم روشن شد. بر خلاف خیلی ها، که عنوان جمله می نویسند، من به عنوان های عبارتی بیشتر عادت دارم. البته این عادت از زمان رمان نوشتنم جوانه زده و الان شاخ و برگاش به وبلاگ رسیده
دوم: مثل حیوان خسته ام. واقعا دارم از خستگی شهید می شم. و امیدوارم برای سحری بیدار شم، تا فردا حداقل با شکم سیر روزه بگیرم. البته که فرقی نمی کنه چون دم اذون سحری خورده باشم یا نه، گشنه ام
سوم: برای اولین بار تو عمرم کلاس زبان رفتم. شاید باورتون نشه که کلاس زبان نرفتم، ولی این اتفاق افتاده. شاید باورتون نشه که مثل سگ استرس داشتم چون نمی دونستم با چه چیزی و با چه ی مواجه می شم و از همه بدتر که می ترسیدم سطحشون از من بالاتر باشه. معلوم شد که استرس الکی داشتم. همچنین این لاو ویت تیچر گشتم؛ یه دختر جوون، پر انرژی، دوست داشتنی و خوش چهره :) یعنی اگر مقیاسی برای برخورد اول وجود داشت تیچر جان نمره کامل می گرفت.
چهارم: چرا اکثرا توی وبلاگ هاشون به نحوی از خود سانسوری تو خارج از اینجا می گن؟ چرا دنبال یه جایی هستیم که خود واقعیمون رو بیان کنیم؟ در وصف خودمون فقط آهنگ نقاب سیاوش قمیشی خیلی مناسبه
پنجم: مثل های یومیه، پست های یومیه می نویسم . سه نوبت در دروز، با فاصله هشت ساعت :)
ششم: باید یه فکری به حال برنامه ریزیم م خیلی بهم ریخته است روزام . خود برنامه ریزی به کنار، من اگر بتونم این اهمال کاری لعنتی رو کنار بذارم، 70 درصد کارام پیش میره.
هفتم: ساعت 5 هوا آفت بود. ساعت پنج و 35 رفتم ، بارون نم نم می بارید. ساعت پنج و 38 از اومدم بیرون از آسمون سیل میومد. بی اغراق!، سیل بود. تنها زمانی که هوای مشهد رو با شدت کمتر، ولی بی ثبات دیده بودم زمستون 95 بود که صبح مردم از گرما هلاک بودن و شب، برف بی سابقه در ده سال اخیر بارید. چه وضعشه خب!
هشتم: از بهار 96 یا به طور دقیق تر 16 قروردین 96 من فوبیا ز له (نمی دونم اسم علمیش چیه ) گرفتم. امروز به طرز عجیبی حس می ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دارن بندری می زنن.
نهم: می خواستم فقط در مورد کلاس زبان بگم و بعد بخوابم. :| آقا شب به خیر

اطلاعات

ب حدود 10 شب خو دم. ساعت 3 و نیم برای سحری بیدار شدم و بعد اذون دوباره خو دم. ساعت 11 صبح بیدار شدم (13 ساعت خواب برای من نرماله تقریبا :) ). چنان ضعف روزه و ناراحتی منو گرفته بود که دوباره ساعت یک و نیم ظهر خو دم. ساعت 6 که بیدار شدم، دیدم شدت نور کم شده و روز و روشنایی رو به افوله. من عاشق آفتاب ساعت 12 تا 4 ظهرم که اتاقم رو در روشن ترین ح ممکن قرار می ده و گلدونام آفتاب می گیرن. تو این ساعت انرژی اتاق من در بیشترین ح خودش قرار می گیره و من یک روز دیگه این 4 ساعت طلایی رو از دست دادم. 18 ساعت از روز 27 اردی بهشت من گذشته بود و من ازش اسفاده نکرده بود. نرم افزار مومنت رو باز و دیدم دو ساعت از گوشیم استفاده و دیگه روز من اون سبز خوش رنگ رو نداره. و همچنان ضعف روزه داشتم. نه می تونستم کاری کنم و نه می تونستم این احساس بد و بی استفاده بودن رو از بین ببرم. تصمیم گرفتم یک قسمت از سریال هایی که دنبال می کنم رو دیروز ریلیز شده رو ببینم تا حداقل یک کار انجام داده باشم. در نتیجه قسمت پنجم سریال the handmaid tale رو و در کمال خوشحالی زیر نویسش هم اومده بود و می تونستم بدون کار گرفتن مغزم برای درک زیر نویس انگلیسی ببینم. بعد از اذون و افطار به خودم گفتم : « باید یک فکری به حال خودت ی فاطمه. اینجوری نمی شه.» سطح انرژیم هنوز پایین بود و نمی تونستم از ذهنم به عنوان یه برنامه ریز دور نگر استفاده کنم. شروع به خوندن دو فصل از پروژه شادی و تا آ فصل «به معنویت بین م» خوندم. سعی می کنم این کتاب رو تا فردا تموم کنم. چون مدام موقع خوندن کتاب ایده هایی به ذهنم می رسه و به ذهنم می گم صبر کن تا کتاب تموم شه و همینجوریش خیلی از ایده های خوبی که دیروز داشتم امروز دیگه خبری ازشون نیست. در نتیجه تصمیم گرفتم فارغ از چهارچوب پروژه شادی برای خودم برنامه شکر گذاری بذارم. حداقل برای 29 روز ماه رمضون . ( می دونید، آدما عاشق چهارچوب دادن زمانی به تصمیماتشون و وقایع هستن مثلا میگن من 40 روز این کار رو انجام می دم یا توی سال جدید فلان کار ها رو می کنن یا حتی نمونه های بارزش رو توی تبریکات عیدمون می بینیم. « ان شاء الله امسال سال پر از خیر و برکت باشه براتون.» یا « سال فلان چه سال نحسی بود» من به این چهارچوب بندی های زمانی اعتقاد چندانی ندارم ولی می تونم ازشون کمک بگیرم. چون چهارچوب زمانی یکی از تکنیک های برنامه ریزی به روش smart هست.) برای این برنامه- که همینجا عملیش می کنم- از دو روش استفاده می کنم که روزای فرد روش اول که استفاده از افعال گذشته است و روش دوم برای روزای زوج که استفاده از افعال آینده است . این دو روش بهم کمک می کنه که برنامه از یکنواختی خارج بشه. حالا خارج از توضیحات برنامه شکر گزاریم یکم وارد زیست شناسی بشیم. اگر رشته اتون کمی مرتبط باشه واحد های بیوشیمی یا زیست شناسی سلولی یا متابولیسم و آنزیم شناسی خونده باشید یا از همه بهتر، پزشک یا دانشجوی پزشکی باشید، می دونید که سلامتی یک تعادل به شدت حساس و شکننده و یک معجزه است. این که یک نوزاد سالم به دنیا میاد یک اتفاق بدیهی نیست؛ یک معجزه است. چون توی بدن ما و شما هزاران مسیر متابولیسمی همین الان در حال انجامه که انجام شدن هر کدوم به آنزیم های مختلفی بستگی داره. حالا شما تصور کنین که فقط یک آنزیم، فقط یک دونه از این آنزیم ها دچار مشکل شه ممکنه یک فاجعه پیش بیاد. از بیماری هایی مثل فاویسم گرفته تا مشکلات حاد تر مثل بیمار گاچرز یا i cell disease و یا حتی سرطان که بدن رو به شدت دچار مشکل می کنه. باور کنید سلامتی یک معجزه است و یک تعادل به شدت شکننده. پس همین که اینجا نشستید و دارید این پست رو می خونید، به این فکر کنید که می تونید به راحتی بخونید و یا حتی درک کنید و به راحتی نفس بکشید و این ها نشون می ده که چقدر شما خوش شانس هستید. === بعد از انتشار نوشت: یک تد تاک جالب در مورد نوار پیشرفت. این فقط در مورد کامپیوتر نیست. می شه این نوار پیشرفت رو توی برنامه ریزی هامون هم به کار بگیریم. https://www.ted.com/talks/daniel_engber_how_the_progress_bar_keeps_you_sane?language=fa خبر خوش: زیر نویس فارسی داره :)

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/27/Thanks-Giving
  • مطالب مشابه: شکر گزاری
  • کلمات کلیدی: ساعت ,برنامه ,استفاده ,چهارچوب ,تونستم ,معجزه ,خوابیدم ساعت ,نوار پیشرفت ,دچار مشکل ,پروژه شادی ,تصمیم گرفتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
سال پیش ی دبیر زبانم جمله ای رو گفت که بعد از گذشت سه سال هنوز به وضوح و با جزئیات توی ذهنمه مدام تکرار می شه. « هیچ وقت آدمای تک بعدی نباشین. شما می تونین یک پزشک باشین اما فقط پزشک باشین و زندگیتون توی شغلتون و جایگاه اجتماعیتون تعریف شه. سعی کنین همیشه سوای شغلتون دانش و مهارت دیگه ای داشته باشین. » حقیقتش، تک بعدی بودن یکی از وسواس هایی که من دچارشم. از تک بعدی بودن می ترسم و تمام تلاشم رو می کنم تا اینطوری نباشم ولی گاهی یک ص می گه:«نکنه داری تک بعدی می شی فاطمه!» برای همینه که مدام سعی می کنم چیزی به روحیاتم، به شخصیتم اضافه کنم و الآن می خوام دستاورد های این بیست سال رو باهاتون در میون بذارم. دانشجوی زیست شناسی سلولی مولکولی ام و دو ساله که این عنوان به سایر عناوینی که دنبال اسمم یدک می کشیدم اضافه شدم. اگر نمی دونید دقیقا حوزه بحث رشته ام در مورد چیه، به زودی توضیحاتی در مورد اون هم می نویسم . به عنوان ی که هیچ شناختی نداره قدم به این رشته گذاشتم ولی الان یک عاشق تمام عیارم. حالا کم کم می گم. شاید شما هم مثل من عاشق زیست شناسی شدین. از دوم راهنمایی شروع به نوشتن. نوشتنِ رمان؛ یک زمانایی ننوشتم، زمانایی بوده که چرت و پرت نوشتم و زمانی هم فقط دفتر اما الآن به خودم قول دادم که هیچ چیزی رو نه پاک کنم و نه کنم. طبیعت و تمام ریزه کاری های خلقتش رو می پرستم. عاشق هر گونه جوانه و سبزینگیم که از دل زمین بیرون می زنه و همین علاقه باعث شده 15.75 عدد گلدون توی اتاقم داشته باشم (15 تا گلدون بزرگ و دو تا تراریوم کوچولو روی میز تحریرم) من با گل و رنگ زندگی می کنم. اتاقم، لباسام، کیف و کفشم حتی، همه رد پایی از گل گلی بودن رو دارن. میز تحریرم پر از رنگ و گله که البته ع ش رو زیاد می بینین خانواده ام... فکر کنم سه نقطه به اندازه کافی گویا هست. +++ فعلا ذهنم خالی یا پر از حرفه. در حقیقت انقدر پر از حرفه که خالی شده. احتمالا قصه من بخش دومی خواهد داشت.

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/25/story-of-my-life
  • مطالب مشابه: قصه من (1)
  • کلمات کلیدی: عاشق ,تمام ,باشین ,زیست شناسی ,بعدی بودن ,پزشک باشین
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مثل یک کوالا خوابم میاد ب در راستای هیجانات ناشی از پیدا حنا و بعد ترغیب شدن به نوشتن توی وبلاگی که بیست روز دیگه یک سال از تاسیسش می گذره، تا صبح که چه عرض کنم، تا الان نخو دم و الان سر درد و ح تهوع داره منو می خوره. ولی خب از اونجایی که به فائزه قول دادم تمرینای رانندگیش همراهیش کنم، الان توی ماشین اموزشگاه در حالی که از نیم کلاج رفتن های ناقص فائزه ماشین می لرزه و باد خنک از پنجره به سینوس های بی نوام می زنه و ح تهوع و سر دردم رو بدتر می کنه نشستم و منتظرم که جواب بگیرم. الان تو بر بیابونیم، جایی که حتی آسف هم بی کیفیت می شه و من تو دلم ترس می شینه یاد تمرینای رانندگیم افتادم که با فاطمه و مربیمون ۴ ساعت تو ماشین می نشستیم و با مشقت هر چه تمام تر، توی شب،شب و روز امتحامن میانترم بیو شیمی، شیمی آلی ۲ و جانوری تمرین می رفتیم که به خیال خودمون گواهینامه بگیریم و مستقل شیم. فاطمه که مستقل نشد منم که تبدیل شدم به تا ی خانواده. امروز نزدیک شیش ساعت بارون می بارید اونم شدید و من گوش و نفسمو پر از صدا و عطر بارون البته که عطر بارون نیست واقعا… ژئوزمینه ولی خب بو بارونه دیگه :) دلم میخواد فقط بخوابم و فردا صبح بیدار شم دلم می خواد ساعت خوابم درست شه و مثل ادمای عادی شب بخوابم و روز بیدار شم. اینا برای شما روزمره است برای من آرزوئه پ.ن: غلظ غلوط ها رو به تایپ با گوشی ببخشید

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/25/Insomnia
  • مطالب مشابه: بی خو
  • کلمات کلیدی: الان ,بارون ,ماشین ,ساعت ,ح تهوع
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ما شنبه ها آژمایشگاه زیست شناسی سلولی داریم. همیشه فکر می قراره همش کشت سلول انجام بدیم و از این حرفا ولی تا جلسه 4 که فقط داشتیم میکروسکوپا رو سیخ می کردیم. (کنایه از دل و جگر میکروسکوپ رو در آوردن) و تهدید می شدیم که فلان قطعه n میلیون تومان یده شده و با با وضع فعلی دلار خودتون حسب کنین که بیفته زمین چقدر باید خسارت بدین!. یعنی دانشجوی بی نوا سکته می کرد زمانی که یک عدسی میکروسکوپ فاز کنتراست تو دستش نگه می داشت. از جلسه 4 به این طرف کمی جالب شد. بر خلاف سایر آژمایشگاه هایی که تا الان داشتیم، آزمایشگاه زیست شناسی سلولی با سلول زنده سر و کار داریم. جلسه 4 «سلول های کام فوقانی دهان» رو دیدیم، جلسه 5 بشره (پوسته) شمعدانی و جلسه 6 گلبول های قرمز و سفید «خانم عین» که داوطلب شده بود برای خون دادن رو رنگ کردیم و دیدیم. (هر چند که من خیلی دلم میخواست خون بدم . خیلبا! ولی لانست رو به دست ایشون زدن :|) آ جلسه 6 که می شد شنبه هفته ای که گذشت (15 اردیبهشت) جان، بهنام رسولیِ دختر (ما بهنام رسولی پدر هم داریم که فیزیولوژی جانوری رو تدریس می کنن)، گفتن که "هفته دیگه هیچ غایب نشه چون می خوایم بافت زنده قورباغه رو نگاه کنیم. از کفتون می ره به عبارتی. من خودم کل ترمو منتظر این جلسه ام، بس که هیجان انگیزه" همین جمله یک و نیم خطی باعث شد که من در اوج بی خو ساعت 12 شنبه خودم رو برسونم به آزمایشگاه زیست شناسی سلولی تا قتل قورباغه (واج آرایی حرف ق) انجام بدیم. در بدو ورود صدای جوجه شنیدیم. توی آزمایشگاه سلولی که مشترک با آزمایشگاه جنین و بافت شناسی هم هست یک دستگاه جوجه کشی داریم که توش یه عالمه تخم مرغ گذاشتن تو دمای 37 و اندکی درجه . شنبه یکی از جوجه ها در اومده بود ولی از اونجایی که خیر آبادی مسئولش بودن ماها اجازه نداشتیم جوجه رو در بیاریم. خلاصه که جوجه گرمش بود. تاریکم بود و ترسیده بود و گول خورده بود که به جای مامان مرغه از دستگاه سر در آورده و حس ترسیده بود و جیک جیکش به هوا بود. اولش که توضیحات بود که چی میخواین ببینین و این چیزا بعدش هم بهمون گفتن شیشه خیار شور روی میزو بردارین و قورباغه رو بیهوش کنید و یکی که نمی ترسه با سوزن ته گرد دست و پاشو فی کنه به تشتک تشریح. این وسط بگم که کد آزمایشگاه ما برای بچه های سلولی بود ولی چند نفر از دوستانی که زیست گیاهی و زیست جانوری می خوندن هم تو کد ما هستن که این دوستان گرام(!) آزمایشگاه فیزیولوژی جانوری که ما ترم 5 پاس می کنیم رو پاس د در نتیجه خیلی بیشتر از ما سلولی های بی نوا که فقط آزمایشگاه جانور شناسی با قورباغه (تازه اونم قورباغه نبود، وزغ بود) مواجهه شدیم*، قورباغه دیدن و تشریح . خلاصه، رفتیم شیشه خیار شور رو از روی میز برداشتیم و قورباغه جان با تمام تنفری که نسبت بهمون داشت، نگاهمون می کرد. یک پنبه آغشته به کلروفرم کردیم و انداختیم توی شیشه که قورباغه جان رو بیهوش کنیم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که مستر قورباغه (نر بود) چشماش بسته شد. شیشه رو یکم کج کردیم و دست و پای بی حسش در امتداد جاذبه می افتادند. از شیشه خیار شور خارج کردیم و گذاشتیمش رو تشتک تشریح. با سوزن ته گرد دست و پاش چسبوندیم به کف پارافینی تشتک* (البته ما نچسبوندیم. «آقای الف» که از ورودیای خودمونن تقریبا به عنوان تک پسر آزمایشگاه قبول زحمت ). پنبه کلروفرمی رو گذاشتیم جلوی بینینش که یه وقت به هوش نیاد بشه بلای حونمون. و شروع کردیم. اول اول چهار تا لام برداشتیم و روش سرم فیزیولوژی* ریختیم. بعد «خانم عین» دهن قورباغه رو گرفت و با قسمت تیز اسکالپل* از کام فوقانی نمونه گرفت و روی لام هممون گذاشت ما ام لامل گذاشتیم و به سرعت به سمت میکروسکوپ دویدیم که مبادا حرکت مژک های کام فوقانی رو از دست بدیم. (چون مژک ها کمی بعد از بیهوش شدن دیگه حرکت نمی کنن). چون توی این آزمایش اهمیت زمان خیلی بالا بود و نمی شد زمان توسط ما مبتدی ها (!) به خاطر تنظیم میکروسکوپ هدر بده، خود اومدن و دنبال میدان دید مناسب گشتن. ولی چون اسکالپل رو خیلی محکم نکشیده بودیم سلول های زیادی جدا نشده بودن. منم که اعصاب د! با اعتقاد به اینکه خودم بهترمی تونم سلول جدا کنم (علیرغم اینکه از قورباغه می ترسیدم و تا حالا هیچ سلولی جدا نکرده بودم :)) )با شجاعت تمام به سمت تشتک تشریح رفتم. گویا آقای الف هم همین فکرو کرده بود چون کمی قبل از من بالا سر قورباغه رسیده بود. بازم خدا خیرش بده دهن قورباغه رو باز نگه داشته بود که من نمونه بگیرم. منو میگی چنان اسکالپل کشیدم به کام این قورباغه بدبخت که کامش خونی شد ! (توی نمونه گیری از کام نباید خون بیاد) یه عالم سلول گذاشتم رو لام و بعدشم لامل. تا خواستم بذارم زیر میکروسکوپ جان اومد و برام حوزه رو پیدا کرد. بنده خدا یه نگاه به من می کرد یه نگاه به میکروسکوپ. از آ م گفت "خودت گرفتی یا آقای الف؟ " گفتم خودم گرفتم. بده؟ ایشون هم گفتن " نه خیلیم خوبه" و بعد از کلی آفرین و مرحبایی که نثارم به بچه ها گفتن بیاین اینجا حرکت مژک ها رو ببینین. منو میگی چنان حس غرور بر من غلبه کرده بود که نگو... اصن تو دلم قل قل می کرد :) تا خواستم ع و بگیرم بچه ها مثل هانگر گیم ریختن سر میکروسکوپ و ول نمی این نمونه رو :| یعنی وقتی یک نمونه خوب اعلام می شه اتک می زنن، جوری که حتی نمونه گیرنده بدبخت نمی تونه یه ع بگیره. خلاصه که در نهایت و گرفتیم و رفتیم سراغ نمونه بعدی. ش رو براتون میذارم که ببینین چقدر می تونه جذاب باشه
حرکت مژک های سلول های کام فوقانی قورباغه
نمونه دوم سلول های بافت پوششی شکم قورباغه بودن که « خانم عین» زحمت کشیدن اسکالپل به شکم قورباغه بنده خدا رو کشید و با تجربه نمونه قبلی چنان محکم کشید که روده های قورباغه جا به جا شدن. هم گروهیمون «فائزه» نمونه رو گرفت و گذاشتیم زیر میکروسکوپ. سلولای چند وجهی گوگولی به هم چسبیده بودن. تصویرش رو براتون می ذارم.
سلول های چند وجهی بافت پوششی شکم قورباغه
از اینجا به بعد دیگه باید بدن قورباغه رو می شکافتیم. «خانم عین» قیچی تشریح رو برداشت و مثل نون (!) شکم قورباغه بی نوا رو برید . میخواستیم از بافت ریه اش نمونه برداریم که هم بافت رو ببینیم، هم حرکت گلبول های قرمز تو مویرگ های ریه. به قلب که رسیدیم، قلب رو کندیم که با این کار قورباغه بمیره و دیگه به هوش نیاد. یک لام از خون نمونه گرفتیم و قسمتی از بافت ریه رو برداشتیم و با انتهای سوزن تشریح تو شیشه ساعتی له کردیم که لایه سلولی نازک شه. یکم نمونه گرفتیم و گذاشتیم زیر میکروسکوپ. گروه ما نتونست حرکت خوبی رو ببینی ولی گروه «نون ها » ( سه نفرن که هر سه نفر تو اسمشون حرف نون رو دارن) حرکت خیلی خیلی جالبی رو دیدن. خود م برگاش ریخته بود میگفت گلبولای قرمز دیوانه شدن. :)) من از لام گلبول قرمز ع نگرفتم ولی رو براتون می ذارم حرکت گلبولای قرمز در بافت ریه
بافت بعدی رو من نبودم که براتون تعریف کنم و دیگه فکر کنم صحبتی هم نشه برای این بافت کرد d: +++ پا نویس 1: شنبه، 22 اردیبهشت برای من یکی از top 10 اتفاقات هیجان انگیز زندگیم تا به اینجا بود. یعنی هی اشو می بینم ذوق می کنم. پانویس 2: صداهایی که تو پس زمینه است هیچ کدوم صدای من نیست :دی

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/26/wonders-of-biology
  • مطالب مشابه: ساچ عه واو
  • کلمات کلیدی: قورباغه ,نمونه ,بافت ,میکروسکوپ ,سلولی ,آزمایشگاه ,شیشه خیار ,تشتک تشریح ,زیست شناسی ,«خانم عین» ,شناسی سلولی ,زیست شناسی سلولی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بازم توی ماشین آموزشگاهم و موقع تمرین فائزه است. ولی خواب نیستم :) البته که خسته ام چون از ساعت پنج بیدارم و هنوز روز من ادامه داره، ساعت هفت باید برم کلاس زبان تا هشت و نیم هوای امروز مشهد چوخ ل است. آسمون پر از ابرای آبی و خا تری تیره و هوا به غایت خنک و . به گلای یوکا (yucca) تو خیابون نگاه می کنم و «گل آذین» بودنشون در نظرم میاد. پروژه «جمع آوری گل آذین» درس « تشریح و مورفولوژی گیاهی » تو ذهنم آلارم می ده و فکر می کنم که باید زودتر به سر انجام برسونمش تا خیالم راحت شه از ساعت شیش تا هفت و نیم داشتم پست قبلی رو می نوشتم و بعدش وقتم به چت و علافی گذشت تا ساعت ده که یهو مربی رانندگیم که توی پست قبل ازشون یاد اس ام اس دادن که وقتم برای تمرین آزاده و بیا؛ منم که کله اب بلند شدم رفتم مهارتی … البته فقط چرخیدن در خیابان ها بود ولی یکم تجدید خاطرات شد. حیف که فاطمه نبود ! بعد از تموم شدن تمرین یهو دلم خواست که برم خونه مامانی ( مامانی پدری) و یکم ببینمشون و دلم باز شه و واقعا باز شد. خوبی محبت و مهربونی اینه که قبل از طرفم مقابل داری به خودت محبت می کنی و خودتو خوشحال می کنی . البته بر ع ش هم برای خشم و عصبانیت وجود داره ولی می تونم بگم احساس خوب بعد از مهربونی و شا بی نظیره الان از جلو یک پارک رد شدیم؛ مامانه پسرشو اورده بود پارک و سرش کاملا توی گوشی، یک لحظه فکر داره ع می گیره از پسرش ولی داشت اسکرول می کرد. پسر بچه سه ساله هم به جای اینکه با وسایل بازی کنه جلوی مامانش ایستاده بود و با چرخوندن بدنش بازی می کرد؛ یادم باشه جزء خط قرمزام بنویسم که هر وقت بچه دار شدم بچه داری رو از گوشی جدا کنم. در راستای پاراگراف قبل باید بگم، یک اپلیکیشن به نام moment هست که ساعت استفاده از گوشی رو رصد می کنه. زمانی که این اپلیکیشن رو نصب ساعت استفاده ام بین ۱۲ تا ۸ ساعت بود و این یعنی فاجعه ! کم کم حس از گوشی و تموم نرم افزاراش متنفرم و دونه دونه پاک ؛ اینستاگرم، تلگرام، پینترست و تمام بازیای رو گوشیمو پاک ، این روزا حداکثر استفاده ام دو ساعته و از این بابت به خودم افتخار می کنم امروز، ۲۶ ام، دو ماهه که از صدور گواهینامه ام می گذره ( البته تصدیق جان ۱۸ فروردین رسید) و این یعنی یک ماه بیشتر نمونده تا وقتی که تنهایی رانندگی می کنم استرس بگیرم ( نو گواهینامه ها تا سه ماه باید با یک نفر که یک سال از پایه سه اش گذشته باشه بشینن) دیگه از مثلث خطر! راننده مبتدی هم نگم براتون

اطلاعات

  • منبع: http://dailinesss.blog.ir/1397/02/26/16may
  • مطالب مشابه: ۲۶ اردیبهشت
  • کلمات کلیدی: ساعت ,استفاده ,گوشی ,البته ,تمرین ,ساعت استفاده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها