دچــآر باید بود..

وبلاگ با نام دچــآر باید بود..

چهره های گذشته ام را من با خود حمل می کنم چون درختی که حلقه های سال هایش را حاصل جمع آن ها یعنی «من»
آینه تنها آ ین چهره ام را می بیند من اما.. همه ی چهره های گذشته ام را با خود دارم.
{ توماس ترانسترومر }

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/07/15/همه-ی-من
  • مطالب مشابه: همه ی "من"
  • کلمات کلیدی: چهره
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ژاک لاکان معتقد است: «ناخوداگاه بیرون است» این تز لاکانی به این معناست که برای پی بردن به عقده های سرخورده و تلمبار شده یک فرد (یا جامعه) نیاز به روانکاوی و صرف ساعت های طولانی نیست بلکه کافیست با نگاهی دقیق به علایق، گفتارها، رفتارها (از قبیل ورزش محبوب، موسیقی مورد علاقه، هایی که دوست دارد، کتاب هایی که می خواند، ع هایی که از خود در فضاهای مجازی منتشر می کند، نظام و حاکم محبوب، نوع پوشش و امثالهم) به ناخوداگاه او پی برد.

این تز «ناخوداگاه بیرون است» در تحلیل ناخوداگاه جمعی یک جامعه نیز می توان به کار برد، چند وقت پیش یک لطیفه قابل تاملی را در فضای مجازی با این مضمون که «تمام مردم دنیا با تایتانیک گریه کرد اما ایرانی ها خود یی» مشاهده ، اگر با نگاه روانکاوانه بنگریم هیچ جک یا لطیفه ای بدون دلیل روانی در جامعه ای مورد استقبال قرار نمی گیرد. (فروید لطیفه ها را یکی از ابزارهای مناسب برای شناخت ناخوداگاه می دانست) ناخوداگاه بیرون زده ایرانیان یا «ابژه، ابژه نیاز هست» در این لطیفه به خوبی مشهود است. جامعه ایرانی دهه هفتاد شمسی که به لحاظ مسائل و روابط زن و مرد به شدت بسته تر بود سعی می کرد از هر «ابژه ای» حتی هنری و سینمایی خوانشی عرضه کند (به وضوح در خوابگاههای دانشجویی مشاهده می شد که اغلب دانشجویان در برخورد با یک اثر از دیوید لینچ یا استنلی کوبریک و سایر کارگردانان بزرگ سینما ابتدا صحنه های را تماشا کرده و سپس به تماشای خود می نشستند)
این ناخوداگاه بیرون ایستاده یا تعریف ابژه ها بر اساس نیازهای نشده در بسیاری از کنش های و اجتماعی ما مشهود است.
از انتخابات های شوراهای شهر که ن ک دا سعی می کنند با آرایش های خاص رای جامعه را جمع نمایند، تا کلاس های و شمشادهای محوطه دانشکده، از پرسه زنی در خیابان ها تا رفتن به سینما و پارک...همه و همه نشان می دهد ابژه نیاز در این جامعه یا ناخوداگاه بیرون ایستاده پر از خوانش ها و عقده های سرکوب شده است. «ابژه» ها به هیچ وجه برای همه سوژه ها معنی و مفهوم ی انی ندارند و هر بر اساس نیاز خود دست به تعبیر و خوانش ابژه ها می زند.

+فرهاد قنبری

اطلاعات


درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
نه رنج اره کشیدی نه زخم های جفا

نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشیدی
اگر مقیم بدندی چو ص ه صما

فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندی
اگر مقیم بدندی به جای چون دریا

هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شود
ببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا

چو آب بحر سفر کرد بر هوا در ابر
خلاص یافت ز تلخی و گشت چون حلوا

چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را
ز خوی خویش سفر کن به خوی و خلق خدا
{ مولوی }

اطلاعات


1.برای پذیرفتن این نوشته باید در ابتدا این حرف دیوید هیوم رو، روی چشم گذاشت که: "از منظر جهان هستی حیات یک انسان اهمیت بیش تری از حیات یک صدف ندارد."
این حرف بدیهیه، هرچند میشه پیامدهای ایده مخالف این حرف رو هم بررسی کرد. یعنی این گفته که "انسان اشرف مخلوقات است". (در دنیای فعلی و به طور خلاصه تر در mother! آرنوفسکی میشه بیشتر نتایج این ایده ادیان ابراهیمی رو تماشا کرد، این که مجوز انجام چه کارهایی رو در قبال باقی موجودات و کره زمین به انسان داده.) همینطور در دو نگاه متفاوت، میشه از حرف هیوم اینطور برداشت کرد که: زندگی انسان مثل باقی موجودات ارزشمنده و یا زندگی انسان هم مثل باقی موجودات ذاتا اهمیت خاصی نداره. و این ما، خود انسان ها بودیم که برای زندگی مون ارزشی ذاتی قائل شدیم تا سنگ رو سنگ بند بشه، تا احتمالا بتونیم جامعه ای تشکیل بدیم.
2. این روزها دارم به پاد ت چنل بی گوش میکنم. تو این پاد ت ها قصه مردها و زن هایی روایت میشه که زندگی متفاوتی از دیگران در پیش گرفتند تا در نهایت داستان زندگی شون، به ماجرای هیجان انگیزی تبدیل بشه که ما حتی از شنیدنش هم لذت میبریم. اکثر این داستان ها روایت زندگی افرادیه که در نگاه ت، قانون و جامعه، جنایتکار، خلاف کار یا حداقل قانون شکن شناخته میشن و در نهایت کارشون به زندان یا حتی مجازات منتهی میشه. آ ین داستانی که شنیدم، قصه راست اولبریکت بود، خالق وبسایت سیلک رود (silk road) که به آمازون هم معروف بوده. "راست" لیبرترین بوده و عقیده داشته که هر ی خودش حق داره تصمیم بگیره که چی ب ه، چی رو استفاده کنه یا چه چیزی رو وارد بدنش ه. لیبرترین ها در نگاه کلی خواهان خودمختاری و انتخابند و اولویت شون داوری و تشخیص فردیه.
3. حتی لیبرترین ها هم به وجود ت مرکزی اعتقاد دارند. اما تی که صرفا از افراد و اموالشون در برابر اقدامات جنایی دیگران محافظت کنه. با یک نگاه واقع گرایانه، ت و نیروهای امنیتی وجود دارند و وجود خواهند داشت و های فردی مردم رو هم محدود خواهند کرد. اما اصلا شاید وجود اونهاست که بازی زندگی این آدم ها رو جذاب میکنه. م ترین دیالوگ سریال بریکینگ بد هم شاید به همین موضوع اشاره میکنه: "اگه قرار باشه من هرکاری که دوست داشتم انجام بدم و بعدش هیچ عواقبی برام نداشته باشه دیگه زندگی چه معنایی داره؟"
4. تا به اینجا زندگی پرمخاطره ای نداشتم، هرکاری که دوست داشتم ن ، چون از عواقبش میترسیدم. احتمالا از اینجا به بعد هم شبیه باقی گله، به همین راه های از پیش تعیین شده و همین زندگی پرملال و تکراری و بی معنی ادامه خواهم داد. اما این باعث نمیشه پایان هر پاد ت آرزو و دل دل نکنم که صاحب اون زندگی پرماجرا بتونه به شکلی فرار کنه تا بیرون از زندان های جامعه به زندگیش ادامه بده و همین جا با مزایا و عواقب کارهایی که دوست داشته انجام بده و انجام هم داده، مواجه بشه.

اطلاعات


داشتم زندگینامه فریدون فروغی رو از ویکیپدیا میخوندم و به این فکر می چطور یه هنرمند تصمیم میگیره با خلق اثری مثل "سال قحطی" به شکلی خودخواسته زندگی حرفه ایش رو به نابودی بکشونه. مخصوصا اینکه فریدون از اون دسته آدم هایی بوده که هم از سیستم قبلی زخم خورده، هم از سیستم فعلی. بعد به این نتیجه رسیدم که بعضی از آدم ها، آدم ِ به هر قیمتی بودن، نیستند. درست برع اکثر آدم هایی که در سیستم فعلی کتاب چاپ میکنند، میسازند، یا آهنگ منتشر میکنند. این ها حاضرند هر خواری رو تحمل کنند و حتی برخلاف عقاید و مرام شخصی شون کار کنند، اما فقط باشند! یه مدت پیش ژوله، سلسله پست هایی رو منتشر کرده بود با هشتگ #من_و_سانسورچی و از دیگران هم دعوت کرده بود که از تجربه های خودشون صحبت کنند. به نظر حرکت شجاعانه ای می اومد اما انگار اون هم وقتی این تصمیم رو گرفت که از سیستم به بیرون پرت شده بود. به غیر از غرابت داستان ها چیزی که برای من عجیب بود، تن دادن این همه آدم و به اصطلاح هنرمند به این همه تحجر و وقاحت و تاریک شی در این سال ها بود. میشه اینطوری توجیهش کرد که سپردن کامل فضا به اون آدم های عقب مونده فقط کار رو بدتر میکرد و حضور همین نیم بندها و نیمه منتقدها حداقل کمی محیط رو تلطیف و باعث اصلاح مثلا تدریجی سیستم از درون میشد. این حرف ها میتونه تا حدودی درست باشه و تا حدی هم فقط یک بهانه بنظر برسه . البته میشه هنربندی که برای گذران زندگی مجبور به کار به این شکل در بخش های مختلف این سیستم توتالیتر هست، رو تا حدی درک کرد . گذران زندگی هیچ وقت شوخی نبوده.

اطلاعات


ما به قول او به هم پیوستیم و سه ماه را با هم گذر م. دخترک پیراهن پیچازی می پوشید، چشم های سبز-خا تری و رفتاری دوستانه داشت، زود و راحت عاشق و معشوق شدیم، یاریِ بخت باورم نمی شد. باور نمی بتوان به این سادگی دوست و هم بالین شد، با هم خندید، و نوشید و گاه دودی گرفت و در کنار هم گوشه ای از دنیا را گشت، و بعد بدون تهمت و سرزنش از هم جدا شد. خودش می گفت بادآورده را باد می برد، و .
بعدها که به این واقعه فکر می ، از خودم می پرسیدم آیا ساده پیش رفتن ماجرا نبود که باعث شگفتی ام می شد؟ آیا انتظار پیچیدگی بیشتری را نداشتم که نشانگر... نشانگر چه؟ عمق؟ جدی بودن؟ گرچه، خدا می داند، می توان پیچیدگی داشت بدون هیچ نوع ژرفا و جدیتِ دلگرم کننده.
+درک یک پایان | جولین بارنز | حسن کامشاد | 206 ص

اطلاعات


چهره های گذشته ام را من با خود حمل می کنم چون درختی که حلقه های سال هایش را حاصل جمع آن ها یعنی «من»
آینه فقط آ ین چهره ام را می بیند من اما همه ی چهره های گذشته ام را با خود دارم.
{ توماس ترانسترومر }

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/07/15/همه-ی-من
  • مطالب مشابه: همه ی "من"
  • کلمات کلیدی: چهره
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بیا درباره فلسفه حرف نزنیم، رهایش کن، ژان.
یک وار کلمه، یک وار کاغذ، چه ی حالش را دارد.
درباره فاصله گرفتنم از خودم حقیقت را به تو گفته ام.
دیگر ول کرده ام نگرانی برای این زندگی بد ترکیب را
که نه بهتر است و نه بدتر از تراژدی های معمول بشری.

بیشتر از سی سال است که زیر بار مشاجراتمان بوده ایم
مثل همین حالا، در جزیره ای زیر آسمان های حاره.
از رگبار فرار می کنیم، یک دقیقه بعد، باز هم خورشید تابان
و من منگ می شوم، گیج می شوم از عطر زمردین برگ ها.

ما زیر کف های روی موج، زیر آب می رویم
ما تا آن دورها شنا می کنیم، تا جایی که افق پیچاپیچ بوته موز است،
با آسیاب های کوچک نخل
و من متهمم: که برای کار بزرگ عمرم قدمی بر نمی دارم،
که از خودم به اندازه کافی انتظار ندارم،
که می توانستم از کارل یاسپرس یاد بگیرم،
که نگاه تحقیر آمیزم به شه های این عصر بی پایه تر شده.

من روی موج تاب می خورم و به ابرهای سفید نگاه می کنم.
حق با توست، ژان.. من نمی دانم چطور غمِ رستگاریِ روحم را داشته باشم.
بعضی ها طلبیده اند؛ آدم های دیگر به همان خوبی که می توانند کارشان را پیش می برند.
قبول دارم، چیزی که سرم آمده، منصفانه است.

من به وجاهت پیران دانا تظاهر نمی کنم.
نمی شود با کلمات ترجمه اش کرد، من خانه ام را همینی برگزیدم که اکنون هم هست.
در همین چیزهای این دنیا، که وجود دارند، و به همین دلیل هم شادمانمان می کنند:
برهنگی ن در ساحل، م وط مسی رنگ هایشان،
درخت چنار، بوته های زرد، سرخ، که می بلعمشان
با چشم هایم، لب هایم، زبانم، آب آناناس، آب آلوهای ترش،
رام با یخ و شیره، ارکیده های بلند
در جنگل باران خیز، جایی که درخت ها بر پاهای دراز ریشه هایشان ایستاده اند.

می گویی مرگ تو و من نزدیکتر و نزدیکتر می شود
ما عذاب برده ایم و این زمین مسکین کافیمان نبوده است.
خاک سیاه کبود باغ های سبزیجات
همینجا خواهد بود، چه نگاهشان کنیم، چه نه.

دریا، مثل امروز، از اعماقش نفس بر خواهد کشید.
من، به کوچک شدن، ناپدید می شوم در بیکران، آزادتر و آزادتر.
{ چسلاو میلوش }
http://s8.picofile.com/file/8338247400/papillon_1973_ _harmonydl_212990_2018_09_25_21_37_12_medium_.jpg

in the very last scene of papillon (1973) {jerry goldsmith - theme from papillon}

اطلاعات


در سنی مشخص، بی اعتمادیِ انسان آن قدر دقیق و حساس می شود که دیگر تمایل به باور ی وجود ندارد.
+فیلیپ راث

اطلاعات


کت می خوانم به نام « ریاکاری». در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد. یک درصد از مردم ریاکار و هستند، اینها به دنبال باز قفل ها و دستبرد به خانه ها هستند. یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمی کنند. باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند. معمولاً قفل ها برای جلوگیری از نفوذ ان و ریاکاران روی در نصب نمی شود، چون ها بلد هستند که چگونه قفل ها را باز کنند، قفل ها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند. یعنی (تقریباً) تمام آدم ها پتانسیل کج روی را دارند اما قیمت هر ی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر ی با دیگر تفاوت دارد. از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب « ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عده ای از مشتریان چند سؤال می دهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار می دهد و به گونه ای تظاهر می کند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است. برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عده ای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب می گذارند و رستوران را ترک می کنند. در آزمایش دیگری همین کار تکرار می شود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفت و گو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ می خورد و چند دقیقه ای با تلفن صحبت می کند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفت و گو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمی کند. در این آزمایش تعداد انی که 4 دلار اضافه را برمی گردانند کمتر از آزمایش اول است. نویسنده این گونه نتیجه می گیرد که وقتی مشتریان احساس می کنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمی گردانند. این آزمایش حاوی نکته جالبی است که می توان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و ی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس می کنند به آنها از سوی جامعه ظلم می شود یا حق آنها در جایی خورده می شود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و ی این حق خورده شده را جبران کنند! در واقع این سطح از ی و ریاکاری در همه جوامع به نوع تعامل حکومت ها با مردم بازمی گردد. می توان نتیجه گرفت که رفتار ت ها بشدت روی شکل گیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و به سادگی می تواند مرزهای اخلاق را جابه جا کند. بنابراین قانونگذار باید در وضع قوانین، قوه مجریه در اجرا و سیستم قضایی در قضاوت، منافع لایه ها و طبقات اجتماعی مختلف را مورد نظر قرار دهد تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاق مداری در جامعه پررنگ می شود؛ اما در صورتی که الگوهای رفتاری حاکمیت به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد از یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی می ماند.
+داود قرایلو

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/07/07/پشت-پرده-ریاکاری
  • مطالب مشابه: ریاکاری...
  • کلمات کلیدی: مردم ,دلار ,ریاکاری ,آزمایش ,داده ,نویسنده ,دلار اضافه ,تلفن همراهش ,جامعه پررنگ ,قفل‌ها برای ,کافی وسوسه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

1.برای پذیرفتن این نوشته باید در ابتدا این حرف دیوید هیوم رو، روی چشم گذاشت که: "از منظر جهان هستی حیات یک انسان اهمیت بیش تری از حیات یک صدف ندارد."
شاید، حداقل در اینجا، نیازی به ریشه ی و پیدا پیامدهای ایده مخالف این حرف که "انسان اشرف مخلوقات است" نباشه. (هرچند میشه خیلی ساده در mother! آرنوفسکی بیشتر نتایج این ایده ادیان ابراهیمی رو تماشا کرد.) در دو نگاه متفاوت، میشه از حرف هیوم اینطور برداشت کرد که: زندگی انسان مثل باقی موجودات ارزشمنده و یا زندگی انسان هم مثل باقی موجودات ذاتا اهمیت خاصی نداره. و این ما، خود انسان ها بودیم که برای زندگی مون ارزشی ذاتی قائل شدیم تا سنگ رو سنگ بند بشه، تا احتمالا بتونیم جامعه ای تشکیل بدیم.
2. این روزها دارم به پاد ت چنل بی گوش میکنم. تو این پاد ت ها قصه مردها و زن هایی روایت میشه که زندگی متفاوتی از دیگران در پیش گرفتند تا در نهایت داستان زندگی شون، به ماجرای هیجان انگیزی تبدیل بشه که ما حتی از شنیدنش هم لذت میبریم. اکثر این داستان ها روایت زندگی افرادیه که در نگاه ت، قانون و جامعه، جنایتکار، خلاف کار یا حداقل قانون شکن شناخته میشن و در نهایت کارشون به زندان یا حتی مجازات منتهی میشه. آ ین داستانی که شنیدم، قصه راست اولبریکت بود، خالق وبسایت سیلک رود (silk road) که به آمازون هم معروف بوده. "راست" لیبرترین بوده و عقیده داشته که هر ی خودش حق داره تصمیم بگیره که چی ب ه، چی رو استفاده کنه یا چه چیزی رو وارد بدنش ه. لیبرترین ها در نگاه کلی خواهان خودمختاری و انتخابند و اولویت شون داوری و تشخیص فردیه.
3. حتی لیبرترین ها هم به وجود ت مرکزی اعتقاد دارند. اما تی که صرفا از افراد و اموالشون در برابر اقدامات جنایی دیگران محافظت کنه. با یک نگاه واقع گرایانه، ت و نیروهای امنیتی وجود دارند و وجود خواهند داشت و های فردی مردم رو هم محدود خواهند کرد. اما اصلا شاید وجود اونهاست که بازی زندگی این آدم ها رو جذاب میکنه. م ترین دیالوگ سریال بریکینگ بد هم شاید به همین موضوع اشاره میکنه: "اگه قرار باشه من هرکاری که دوست داشتم انجام بدم و بعدش هیچ عواقبی برام نداشته باشه دیگه زندگی چه معنایی داره؟"
4. تا به اینجا زندگی پرمخاطره ای نداشتم، هرکاری که دوست داشتم ن ، چون از عواقبش میترسیدم. احتمالا از اینجا به بعد هم شبیه باقی گله، به همین راه های از پیش تعیین شده و همین زندگی پرملال و تکراری و بی معنی ادامه خواهم داد. اما این باعث نمیشه پایان هر پاد ت آرزو و دل دل نکنم که صاحب اون زندگی پرماجرا بتونه به شکلی فرار کنه تا بیرون از زندان های جامعه به زندگیش ادامه بده و همین جا با عواقب کارهایی که دوست داشته انجام بده، مواجه بشه.

اطلاعات


نیکی را چه سود
هنگامی که نیکان، در جا سرکوب می شوند،
و هم آنان که دوستدار نیکانند؟

را چه سود
هنگامی که آزادگان، باید میان اسیران زندگی کنند؟

د را چه سود؟
هنگامی که جاهل، نانی به چنگ می آورد
که همگان را بدان نیاز است..

به جای خود نیک بودن بکوشید چنان سامانی دهید که نفس نیکی ممکن شود
یا بهتر بگویم
دیگر به آن نیازی نباشد.

به جای خودآزاد بودن بکوشید
چنان سامانی بدهید، که همگان آزاد باشند
و به عشق ورزی به نیز
نیازی نباشد

به جای خود دمند بودن بکوشید
چنان سامانی دهید، که ناب دی
برای همه و هر
سو شود بی سود.

{ برتولت برشت }

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/28/Utilitarianism
  • مطالب مشابه: utilitarianism
  • کلمات کلیدی: سامانی ,بکوشیدچنان سامانی ,بودن بکوشیدچنان ,بودن بکوشیدچنان سامانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بچه ها نیاز به توجه دارند. اگه این نیاز در ح عادی برطرف نشه شروع به انجام دادن کار ها غیرعادی میکنند. مثلا غذاشون رو پخش میکنند یا اسباب بازی شون رو سمت مهمون ها پرتاب میکنند. حالا توجه همه رو جلب د، هرچند شکلی از توجه منفی. اما برای اون ها تفاوتی نمی کنه، یعنی صرف دیده شدن کافیه. برای همین میگن وقتی کار به ظاهر زشتی از کودکتون دیدید خیلی هم روش تمرکز نکنید. چون ممکنه با شدت بیشتری مرتکبش بشه.

ما بزرگ می شیم و همچنان نیازمند دیده شدن هستیم. بعضی ها با تکیه به پارامترهای ظاهری اینکار رو اینجام میدن و بعضی ها با تمرکز بر درون. پارامترهای ظاهری شامل اندام بدن: که با ورزش یا جراحی تغییر میکنه و صورت، که با عمل های زیبایی و آرایش آراسته میشه. پوشیدن لباس های مارک، ید وسایل لاکچری و مدل موهای عجیب و غریب از راه های معمول دیگه ست.
تمرکز بر درون، ضمن اینکه بازتاب بیرونی اش هم حفظ بشه را ارهای دیگه ای داره. به طور کلی پرداختن به علم، فلسفه و هنر [تمامی هنرها شامل: موسیقی، ، نقاشی، مجسمه سازی، معماری، ادبیات، نویسندگی، تئاتر و سینما] میتونه راهی برای جلب توجه دیگران باشه.

تصور میشه حساب نوابغ و شا ارهاشون از بقیه مردم، که تقریبا تمام عمر تلاش مذبوحانه و نسبتا ناموفقی برای دیده شدن میکنند، جداست. اما فرضیه ای وجود داره که حتی خلق شا ارهای بزرگ هم شکل پیچیده از آیین جفت گیریه!

به هرشکل، در حالیکه پرداختن به علم، فلسفه و هنر شکل بالغانه ای از جلب توجه تصور میشه، را ارهای بیرونی با تکیه بر پارامترهای ظاهری توسط همین گروه کاری سطحی و بی ارزش قلمداد میشن. اما به نظر میرسه نفس عمل شبیه به همه و به یک اندازه فاقد وجاهت.
یاوه گویی راه دیگه ای برای جلب توجهه. شبکه های اجتماعی مخصوصا اینستاگرام فرصت مناسبی برای این افراد فراهم د. عموما فردی که نتونسته با زیبایی یا هنر توجه دیگران رو جلب کنه با زدن حرف ها یا انجام کارهای عجیب و غریب اینکارو میکنه و موفق هم میشه. درست مثل بچه ها. در اختیار گرفتن تریبون به هر قیمتی!

جلب توجه شکل های پنهان تری هم داره. برای مثال خداحافظی و پاک شبکه های اجتماعی (مثلا حذف وبلاگ) میتونه بیانگر چنین نیازی باشه. یعنی ی که نتونسته با حضورش توجه و ارزشی که مدنظرش بوده رو بدست بیاره سعی میکنه با رفتن یا حتی فقط تظاهر به رفتن چیزی رو که میخواد بدست بیاره.

با تمام این اوصاف، من فکر میکنم "نیاز" داشتن به مورد توجه قرار گرفتن اگرچه جنبه های مثبتی هم داره (چون مثل موتور محرکه انسان میمونه و ممکنه باعث پیشرفت ظاهری بشه) اما در کل امر مثبتی نیست و با انسان در تضاده. مولانا هم با من در این زمینه موافقه! همانطور که در مثنوی معنوی گفته: درهوای آن که گویندت: زَهی(یعنی آفرین)/بسته ای در گردن جانت، زِهی!

مثل خیلی از مشکلات دیگه، داشتن خودآگاهی و آگاه بودن از ریشه کارهای به ظاهر ساده و بی دلیلی که انجام میدیم میتونه کلید حل بخشی از این مسئله باشه. خودآگاهی و البته خودشناسی و تمرین. جست و جو و سرک کشیدن در خود خیلی وقت ها میتونه جذاب و مفید باشه!

ممنون که این پست تقریبا طولانی رو خوندید. به هرحال این نوشته هم تلاشی بود برای جلب توجه شما!
حتی همین جمله بالا هم تلاش دیگه ای برای اینکار بود :) برای اینکه بگم: وای چقدر خودآگاهم من!
دور بی پایان و لایه های بی نهایت. انگار نمیشه هیچ پایانی براش متصور شد، مگه نه؟

اطلاعات


یک. فکر نمی کنم ممکن باشد که call me by your name را دید و عمیقاً به زندگی الیو پِرلمن غبطه نخورد. جوان ۱۷ساله ای که در ایتالیای دهه هشتاد تعطیلات تابستانی را با خانواده ی حمایت گر و روشنفکرش در شهر و خانه ای زیبا می گذراند. کتاب می خواند، همراه دوستانش در نهر ها و حوضچه های زلال و زیبا شنا می کند، پیانو می نوازد و روی آهنگ هایش کار می کند، با آسودگی خاطر سیگار می کشد، با آدم هایی که دوست دارد وقت می گذراند، هر زمان که خواست عشقبازی می کند و آب زردآلو می نوشد!
دو. اوضاع مملکت بد نیست، اب هم نیست. حتی نمی شود با صفت داغان تحسین اش کرد. اوضاع هراسناک است، یا بهتر بگویم دهشتناک. اگر تا به حال زندگی خوبی برای خودت دست و پا کرده ای که کرده ای وگرنه دیگر با این شرایط امکان ساختن یک زندگی مستقل معمولی هم اگر نگوییم غیرممکن، بسیار سخت تر از پیش است. با اوج گیری قیمت دلار و قطع ارز دانشجویی امکان مهیا شدن شرایط مهاجرت هم بسیار بعید است. به قول سعدی نه امکان بودن گذاشته اند، نه پای گریز.

سه. داشتم فکر می حداقل تا به حال زندگی بدی نداشته ام، البته که در قیاس با آقازاده ها و ریچ کیدزها امکانات و تفریحات و لذات من در حد یک شوخی هم نبوده است. با همه این ها می توانم پیش خودم بگویم در بقیه جنبه ها تقریبا از زندگی ام راضی بوده ام و اگر همین الان هم عمر م به سر آید به غیر از آرزوی سیرِ دنیا، حسرت آنچنانی در دلم نمانده است.

چهار. در این بحران (که برای ما دیگر همیشگی شده است) حرف زدن از هر مسئله دیگری به جز بی کفایتی ها و خیانت ها و شرایط اقتصادی و اجتماعی نامطلوب، مس ه به نظر می رسد. اگرچه گفتن و خواندن این حرف ها (که حداقل به اعتراض یکپارچه و موثری هم ختم نمی شود) ثمره خاصی هم ندارد.
ی ال پیش با امید بسیار به رای دادیم. اگرچه همان موقع هم نه آنچنان از شرایط راضی بودیم و نه انتخابمان را کامل می پنداشتیم. خوب می دانستیم که مشکل فراتر از نهاد ریاست جمهوری و قوه مجریه است. زشت ترین درس این ی ال هم شاید از بین رفتن کامل اعتماد و امید به اصلاحات و سرانش بود. و دانستن اینکه وضع همیشه می تواند بدتر شود. نمی دانم سال دیگر چه خواهد شد. حتی مطمئن نیستم خودم یا این وبلاگ وجود خواهیم داشت که به این کنجکاوی پاسخ دهیم.
پنج. تا عوض ن شرایط و دگرگون نشدن کامل سیستم، حال بخشی از وجودمان هیچ وقت خوب نخواهد شد. اما حالا که به شخصه ادامه دادن به زندگی را انتخاب کرده ام تنها راهی که برای پیش روی به ذهنم می رسد (به جز کوشیدن به قدر وسع) این است که احساساتم را تفکیک کنم.
به بخشی که قرار است تمام سال های جوانی اش را در این روزگار سخت بگذراند حق ناراحتی و اعصاب دی بدهم و خشمگین نگهش دارم. یک بخش را مسئول نگه دارم تا تحت هر شرایطی و با هر اوضاع روحی کارش را به درستی انجام دهد و گلیم خودش را از آب بکشد.
یک بخش از وجودم هم را هم برای خودم بخواهم و بگذارم تا در خلوتش از یک آهنگ ساده لذت ببرد. بگذارم در اوقات فراغش کتاب هایی که از کتابخانه به امانت گرفته بخواند و هایش را به تماشا بنشیند.

+هرچند این هم، یک راه حل موقتی ست. خوب می دانم این شرایط بد در نهایت همه چیز را زیر چتر سیاه خودش می کشد.

اطلاعات


خطی کشیدم
تا اینجا
هرگز از اینجا جلوتر نمی روم ------------------------ وقتی جلو رفتم
خط تازه ای کشیدم
و خط دیگری...
خورشید درخشید
و همه جا آدم ها را دیدم
عجول و عبوس

و هر ی خط کشید
همه جلوتر رفتند.

{ تون تلگن }

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/18/خطی-دیگر
  • مطالب مشابه: خطی دیگر..
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ی را تصور کنید که شب دیرهنگام، اندکی مست، به سابقش نامه می نویسد. نشانی او را روی پاکت می نویسد، تمبری می چسباند، پ ویش را می پوشد، قدم ن می رود به سراغ صندوق پست، نامه را در صندوق می اندازد، به خانه برمی گردد، و می خوابد.
نه، به احتمال قوی، این قسمت آ را انجام نمی دهد. نامه را می نویسد و می گذارد که صبح پست کند. و صبح، هیچ بعید نیست که نظرش را تغییر دهد. این است که نباید آنی بودن، فوریت، صداقت، و حتی غلط های تایپی ای میل را دست کم گرفت.

درک یک پایان | جولین بارنز | حسن کامشاد | 206 ص

اطلاعات


+همانطور که قصه های پیچیده امروزی برای رشد تصورات و درک بهتر جهان امروز مورد نیاز است، آیا امکان دارد که قصه های سفسطه آمیز موجب سلب تفکرات منطقی شوند؟ آیا در طول تاریخ انی را داشته ایم که با ساختن چنین داستان هایی ذهن ها را راکد و عقب مانده ساخته باشند؟

- سرگ ایی: بله، دقیقاً همینطور است؛ بسیاری از عقاید و نظام های باور که کاملاً غیرمستدل هستند تنها به واسطهٔ این مورد پذیرش قرار گرفته اند که در قالب قصّه های احساس برانگیز، جذّاب یا دلچسب بیان شده اند. قصه گویان بزرگ سرنوشت انسان ها را شکل می دهند.
اغلب ایمان ها قصه محورند، نه قرینه محور (evidence-based).

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/20/evidence-based
  • مطالب مشابه: evidence-based
  • کلمات کلیدی: evidence based
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دارم تمرین می کنم همونطور که در درونم راحتم رفتار کنم و باشم. تعارف نمی کنم و اگه چیزی بخوام درخواست می کنم. اگه دلم نخواد کاریو انجام بدم، انجامش نمی دم و سعی می کنم کاری به مصلحت کوتاه مدت و آداب اجتماعی نداشته باشم. مثلاً اگه دلم نخواد صحبت کنم یا اصلاً جو نداشته باشم خیلی راحت در برابر دیگران سکوت می کنم و حرفی نمی زنم ( تا اینکه صرفا واکنشی نشون بدم که اون ها ناراحت نشن.) اینکار ها، حداقل برای خودم، شکل بی احترامی به دیگران رو نداره و مسئله رعایت صداقت و احترام گذاشتن آشکار و بی به خودم و اولویت دادن به لذت یا آسایش شخصیمه.
مشخصه که همیشه هم اینقدرها ساده نیست و جاهایی بوده که موفق نبودم. مثلا یه دفعه روی صندلی جلو تا ی نشسته بودم تا اینکه یه خانوم میانسال چادری بهم گفت: "پشت دونفر آقا نشستن سختمه میخوام جلو بشینم". و من نتونستم بگم نه. درحالیکه در نگاه من این درخواست ها یا شکل سوء استفاده از ت دارند یا از عقب موندگی تربیتی ناشی می شن. به هرحال دلیلش برام خیلی بی معنی و سفیهانه بود و تازه اگه معنی ای هم داشت باز ت نخوردن از جام راحت ترین انتخاب بود. اما در برابر نگاه بقیه مسافرها و راننده معذب شدم و نتونستم بگم نمی خوام. انتخاب ساده تر (نه راحت تر!) تبدیل شد به رفتن و نشستن روی صندلی عقب.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/22/راحتی
  • مطالب مشابه: نرفتن به صندلی عقب
  • کلمات کلیدی: می‌کنم ,صندلی ,نداشته باشم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ادبیات برای من با داستایوفسکی معنا پیدا کرد و این اسطوره برای همیشه با من باقی ماند. شاید درست تر این که داستایوفسکی تنها قله ای است که برای من بخشی از بزرگ ترین دست نیافتنی ترین ها را شکل می دهد و به همین ترتیب باقی ماند. این باقی ماندن او بعد از گذشت این سال هاست که ارج و ارزش این نویسنده تمام عیار را برایم بیشتر می کند. همیشه اسطوره های روزهای جوانی بعدها تنها تبدیل به یک خاطره می شود، خاطره ای که گاهی باید به آن خندید. اما جادوی داستایوفسکی و عمق و غنای داستان هایش او را تبدیل به نویسنده تمام دوران ها کرد. گاهی وقت ها می خواهم به بررسی داستان هایش بپردازم و دوباره خوانی م، با وجود این که سال هاست می نویسم و دیگر به زیر و بم اصول داستان نویسی وارد هستم باز هم نمی توانم داستان های او را تجزیه کنم و بعد به چیدمان خود او برسم. دست آ مثل مکانیکی که بعد از باز یک موتور پیچ و مهره اضافه توی دست و بالش است، وا می مانم. در روزهای جوانی همیشه دعا می که «خداوندا از من نویسنده ای بساز، حالا اگر بهترین هم نبود، اشکال ندارد...» آن روزها امیدوار بودم که من هم داستایوفسکی غرب بشوم یا این که کمی به او نزدیک...اما همیشه چیزی توی دلم می گفت داستایوفسکی دست نیافتنی ترین است...فکرش را هم نکن...با این حال او برای من همیشه یک هدف بود، اما شوق من تنها داستایوفسکی نبود، باید بگویم نویسنده های قرن نوزدهم مرا واقعاً تحت تأثیر خودشان قرار دادند و این مسأله بخصوص در کارهای اولیه ام کاملاً مشهود است...
+هنری میلر

اطلاعات


اگر اصل «وجود داشتن در کنار دیگری، یعنی مسئول بودن در قبال مشکلات و حتی گناهان دیگری» را به عنوان زیربنای ماهیت فلسفی اخلاق بپذیریم، رابطه ی اوتیلیا با گابریلا را در «4months, 3 weeks and 2 days» می توان یک رابطه ی سراسر اخلاقی در نظر گرفت. گویی اساساً تصویر کننده ی مسئولیت اوتیلیاست در قبال خطای گابریلا.
شاید بتوانیم اوج این احساس مسئولیت اخلاقی را در در صحنه ای بی م که اوتیلیا برای قرض گرفتن پول برای رفع مشکل گابریلا، به منزل معشوقش می رود و به ناچار، مجبور به حضور در مهمانی سراسر رنج جشن تولد مادر معشوقش می شود.
کریستین مونجیو، کارگردان ، مبتنی بر رئالیسمی محض و با تکیه بر نمای بلند و پرهیز از حرکت دوربین، چنان اضطر می آفریند که مخاطب نیز می خواهد تا هر لحظه، همراه با اوتیلیا مراسم را ترک کرده و نزد گابریلا بازگردد.
اگر تن سپردن اوتیلیا به پیشنهاد برقراری رابطه ی از سوی مردی که قرار است عمل سقط را انجام دهد (در ازای صرف نظر از هزینه ی بیشتر سقط جنین ناشی از سن نوزاد که بیشتر از ۴ ماه است و لذا در کشور رمانی جرم محسوب می شود)، کنشی اخلاقی در سطح دایجتیک و در قالب وفاداری یک دوست به دیگری باشد، هاب و هیستری موجود در صحنه ی مهمانی جشن تولد، را بدون آنکه در سطح دایجتیک اخلاقی باشد، اخلاقی می کند. به عبارت دیگر، احساس مسئولیت اخلاقی در این صحنه نه تنها در اوتیلیا بلکه در بیننده نیز حضور می یابد.
به این ترتیب، مسئولیت اخلاقی تنها به اوتیلیا تعلق ندارد بلکه محصول حیات ذهنی همه ی بینندگان و فراتر از آن، همه ی انسان هاست.
http://s9.picofile.com/file/8337444518/image_w1280.jpg

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/25/4Months-3-Weeks-and-2-Days
  • مطالب مشابه: ۴ ماه، ۳ هفته، ۲ روز
  • کلمات کلیدی: اخلاقی ,فیلم ,اوتیلیا ,مسئولیت ,گابریلا ,رابطه‌ی ,مسئولیت اخلاقی ,احساس مسئولیت ,احساس مسئولیت اخلاقی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ما در دوران کودکی به شیوه های مختلف آسیب دیده ایم: "طرد، انتقاد، حمایت افراطی، بدرفتاری، یا بی توجهی با محرومیت." در اثر این تجارب اولیه، تله های زندگی بخشی از وجودمان شده اند.
مسئله اینجاست که ما بعد از طی دوران کودکی و ترک خانه پدری، با ایجاد موقعیت ها و با انتخاب افراد جدید به بازآفرینی همان شرایط تلخ اولیه دوران کودکی می پردازیم!
به عبارتی، در حال حاضر و در حوزه روابط اجتماعی، به جای والدین، آشنایانی جدید ما را کنترل می کنند، با ما بدرفتاری می کنند یا به نیازهای ما توجه نمی کنند.
این یعنی معمولا تله های زندگی دست از سر ما برنمی دارند و به شکلی تداوم می یابند.

تله زندگی، اصطلاحی عامیانه است و واژه ای که متخصصان برای اشاره به تله زندگی به کار می برند، طرح واره است. مفهوم طرح واره از روان شناسی شناختی نشأت گرفته است.
طرح واره ها را می توان این گونه تعریف کرد: "باورهای عمیق و تز ل ناپذیری که در دوران کودکی درباره خود، دیگران و جهان اطراف در ذهن مان شکل گرفته اند."
این طرح واره ها نقش تعیین کننده ای در شکل گیری احساس ما درباره خودمان دارند.
رها این طرح واره ها مست م چشم پوشی از امنیتی است که در پناه این طرح واره ها به دست آورده ایم. بنابراین این باورها على رغم آسیبی که به ما می زنند، در پناه آن ها احساس امنیت می کنیم زیرا به ما قدرت پیش بینی پذیری و اطمینان آفرینی می دهند.
این باورها را می توان به امنیت داشتن فردی ترسو در خانه تشبیه کرد. به همین دلیل شناخت درمانگران اعتقاد دارند که تغییر این باورها، کاری سخت و طاقت فرسا است.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/26/طرح-واره-ها
  • مطالب مشابه: طرح واره ها
  • کلمات کلیدی: طرح‌واره‌ها ,کودکی ,دوران ,زندگی ,دوران کودکی ,تله‌های زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده ای؟
من در میانِ جمع و دلم جای دیگرست!
این بیت مشهور و زیبای سعدی را لابد شنیده اید و احتمالا بارها آن را متناسب با لحظه ها و حال و هوای زندگی خود در موقعیت های مختلف یافته و کرده اید. اساسا مهمترین ویژگی یک شعر خوب، همین ویژگی و قابلیت گری آن است. شعر خوب، شعری است که بتوان آن را کرد، و با این به شناخت روشن تری از جهان درون و آنچه در اطراف و عالم پیرامون او می گذرد، دست یافت.
از همین رهگذر است که شعر، راهی به سوی شناخت را فراهم می آورد و از آن مهم تر با خلق و بسط آرامش ناشی از هماهنگیِ آهنگین و موسیقایی اش، کارکردی تسلّابخش و درمانگرانه می یابد و واجد سویه ها و ابعاد روان شناختی می شود. به عبارتی، جان مان را سبک بال و تازه، و حال ما را خوب و خوش می کند؛ آیینه ای می شود تا در آن آینه به تصویر نیکوتر و شفاف تری از خویش و دیگری، با ابهام و تیرگی و پریشانی و آشفتگی کمتری دست ی م. این پرسش که یک شعر خوب بایستی واجد چه عناصر و ویژگی های فنّی، عاطفی و زیبایی شناختی باشد تا سزاوار ترنّم و ترانه و آواز و شود به عوامل مختلفی بستگی دارد که پرداختن به آن ها مجال دیگری می طلبد اما بی شک در این میان، موسیقی در گسترده ترین تلقی و شامل ترین نگاه، حرف اول را می زند و نقش نخست را بر عهده دارد.
برگردیم به بیت زیبای سعدی. وجود حاضرِ غایب! چه تعبیر شگفت و چه تصویر متناقض نمای زیبا و دقیق و درستی! وجودی که هم حاضر است و هم غایب! در واقع وجودی که به ظاهر حاضر است و در معنا غائب. جسم اینجاست اما جان جای دیگری است. این اولین درسی است که به عنوان تظاهر می آموزیم، تظاهر به حضور داشتن در جایی که نیستیم. چه دوگانگی و شکاف هولناکی!
هرچه این فاصله و انشقاق کمتر شود به نظر می رسد به تجربه آنچه اصطلاحا "خوشبختی" خوانده می شود، نزدیک تریم. در این تلقی، خوشبختی همان "حضور قلب" تام و تمام داشتن است. درست مثل وقتی که چون ک ن مشغول بازی هستیم. در بازی، انشقاق بین جسم و جان به کمترین حد خود می رسد. از همین روست که بازی وجود ما را غرق لذت و سرشار از شادی می سازد.
هنر نیز همچون عشق و بازی و مستی و نیایش، کارکرد اصلی اش این است که روح را به جسم باز گرداند و فاصله این دو را به صفر برساند. بی جهت نیست که مولانا خطاب به مطرب مجلس سماع خود می فرماید: مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن! موسیقی، که از شریف ترین و عالی ترین هنرهاست، روح را به جسم و شاید هم جسم را به روح باز می گرداند و شکاف میان آن دو را از میان بر می دارد. بگذارید سخن آ را از زبان "کریستین بوبن" دوست داشتنی بشنویم:

"به اعتقاد من، هنرمند یعنی همین؛ ی که جسمش در یک جا و روحش در جایی دیگر است و تمام تلاشش این است که فضای خالی این دو را با کشیدن نقاشی، یا نوشتن با جوهر، و حتی سکوت پُر کند؛ بنابراین همه ی ما هنرمندیم و از هنر زندگی بهره مندیم، با این فرق که میزان به کارگیری ذوق و اشتیاق، در افراد مختلف متفاوت است؛ ذوق و اشتیاقی که همان مفهوم عشق را داراست."

+ایرج رضایی

اطلاعات


یک. فکر نمی کنم ممکن باشد که call me by your name را دید و عمیقاً به زندگی الیو پِرلمن غبطه نخورد. جوان ۱۷ساله ای که در ایتالیای دهه هشتاد تعطیلات تابستانی را با خانواده ی حمایت گر و روشنفکرش در شهر و خانه ای زیبا می گذراند. کتاب می خواند، همراه دوستانش در نهر ها و حوضچه های زلال و زیبا شنا می کند، پیانو می نوازد و روی آهنگ هایش کار می کند، با آسودگی خاطر سیگار می کشد، با آدم هایی که دوست دارد وقت می گذراند، هر زمان که خواست عشقبازی می کند و آب زردآلو می نوشد!
دو. اوضاع مملکت بد نیست، اب هم نیست. حتی نمی شود با صفت داغان تحسین اش کرد. اوضاع هراسناک است، یا بهتر بگویم دهشتناک. اگر تا به حال زندگی خوبی برای خودت دست و پا کرده ای که کرده ای وگرنه دیگر با این شرایط امکان ساختن یک زندگی مستقل معمولی هم اگر نگوییم غیرممکن، بسیار سخت تر از پیش است و با اوج گیری قیمت دلار و قطع ارز دانشجویی امکان مهیا شدن شرایط مهاجرت هم بسیار بعید است. به قول سعدی نه امکان بودن گذاشته اند، نه پای گریز.

سه. داشتم فکر می حداقل تا به حال زندگی بدی نداشته ام، البته که در قیاس با آقازاده ها و ریچ کیدزها امکانات و تفریحات و لذات من در حد یک شوخی هم نبوده است. با همه این ها می توانم پیش خودم بگویم در بقیه جنبه ها تقریبا از زندگی ام راضی بوده ام و اگر همین الان هم عمر م به سر آید به غیر از آرزوی سیرِ دنیا، حسرت آنچنانی در دلم نمانده است.

چهار. در این بحران (که برای ما دیگر همیشگی شده است) حرف زدن از هر مسئله دیگری به جز شرایط اقتصادی و بی کفایتی ها مس ه به نظر می رسد. اگرچه گفتن و خواندن این حرف ها (که حداقل به اعتراض یکپارچه و موثری هم ختم نمی شود) ثمره خاصی هم ندارد. ی ال پیش با امید بسیار به رای دادیم. اگرچه همان موقع هم نه آنچنان از شرایط راضی بودیم و نه انتخابمان را کامل می پنداشتیم. خوب می دانستیم که مشکل فراتر از نهاد ریاست جمهوری و قوه مجریه است. بزرگترین درس این ی ال شاید این بود که وضع همیشه می تواند بدتر شود. نمی دانم سال دیگر چه خواهد شد. حتی مطمئن نیستم خودم یا این وبلاگ وجود خواهیم داشت که به این کنجکاوی پاسخ دهیم.
پنج. تا عوض ن شرایط و دگرگون نشدن کامل سیستم، بخشی از وجودمان هیچ وقت حالش خوب نخواهد شد. اما حالا که ادامه دادن به زندگی را انتخاب کرده ام تنها راهی که برای پیش روی به ذهنم می رسد (به جز کوشیدن به قدر وسع) این است که احساساتم را تفکیک کنم.
به بخشی که قرار است تمام سال های جوانی اش را در این روزگار سخت بگذراند حق ناراحتی و اعصاب دی بدهم و خشمگین نگهش دارم. یک بخش را مسئول نگه دارم تا تحت هر شرایطی و با هر اوضاع روحی کارش را به درستی انجام دهد و گلیم خودش را از آب بکشد.
یک بخش از وجودم هم را هم برای خودم نگه دارم و بگذارم تا در خلوتش از یک آهنگ ساده لذت ببرد. بگذارم در اوقات فراغش کتاب هایی که از کتابخانه به امانت گرفته بخواند و هایش را هم تکه تکه به تماشا بنشیند.

هرچند این هم راه حلی موقتی ست. خوب می دانم در نهایت این شرایط همه چیز را زیر چتر سیاه خودش می گیرد.


اطلاعات


انسان های هوشمند و حساب پس داده، عموما دچار اشتباه و سهل انگاری نمی شوند. اگر اتفاقی باعث شود که چنین فکری در موردشان یم باز هم باید گزینه اول، احتمال در اشتباه بودن و نادانی خودمان باشد. وقتی داشتم کشتن ن مقدس را تماشا می ، فکر نویسنده و به تبع خود ، به خاطر توضیح ندادن نحوه شکل گیری بیماری یا مسمومیت اعضای خانواده دچار لغزش شده و سزاوار سرزنش است. بعدها بود که فهمیدم این سکوت هم معنایی داشته و زمینه ساز درک اشاره دیگری در داستان بوده است. این جنس از آثار و انسان ها برای سکوت و توضیح ندادنشان هم، توضیحی دارند.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/01/صلاح-دانستن
  • مطالب مشابه: صلاح
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

توی یه قسمت از سریال shameless، دختر نقش اصلی، ینی فیونا گَلِگِر، میره توی یه فروشگاهی مشغول به کار میشه که متوجه میشه همه ی کارکنان زن اون فروشگاه، برای مدیر فروشگاه که یک خوک نر به اسم ب هست؛ بلوجاب میرن تا بتونن شغلشونو حفظ کنن. چون به پولش احتیاج دارن و ظاهرا موقعیت بهتری گیرشون نمیاد. خود فیونا یه جوری که یا خودتون دیدید یا حالا بعدا میبینید، از زیر این کار در میره ولی نمیتونه تحمل کنه که ی دیگه از روی اجبار همچین ی رو متحمل بشن. در نتیجه تصمیم میگیره که همشونو جمع کنه توی خونه ش تا باهاشون حرف بزنه و ترغیبشون کنه که جلوی ب بایستن و صرفا به خاطر نیاز مالی، به اون اجازه ی همچین سوءاستفاده ای ندن. خلاصه که کلی واسشون حرف میزنه و اونا هم اکثریت خودشونو موافق نشون میدن و میگن که حالشون از این وضعیت بهم میخوره و این صحبتا. تا این که یه پیرزنی میگه که اصلا موافق این قضیه نیست و اوضاع به این بدی هم نیست و یه بلوجاب در طول هفته که چیزی نیست و ب هم اصلا مرد بدی نیست و مهمل هایی از این دست. فیونا چشمهاش چهارتا میشه که چی داری میگی اصلا تو؟! مگه میشه تا این حد ناآگاه باشی از حقوقت و شکایتی نداشته باشی از این اوضاع؟ چطور ممکنه آدمی که تو رو توی منگنه میذاره و چون میدونه نیازمندی، ازت سوءاستفاده میکنه، آدم خوبی باشه؟! پیرزن میگه که ب خیلی جاها هواشونو داره و باهاشون راه میاد و همه چیز میتونست بدتر از این باشه و خیلیای دیگه هم هستن که مشکلی با این قضیه ندارن. اصلا بیا رأی گیری کنیم تا برسی به حرفم. فیونا حتی باورش نمیشه که چطور میشه همچین چیزی رو به رأی گذاشت اما قبول میکنه، چون یک درصد هم فکر نمیکنه ای دیگه ای هم توی جمع باشن که مثل پیرزن فکر کنن. پیرزن پیشنهاد میده که رأی گیری روی کاغذ و بدون اسم و اینا باشه که معلوم نشه کی، چه رأی ای داده. که نظرات واقعی افراد معلوم بشه. در کمال ناباوری، افرادی که با بلوجاب موافق بودن تعدادشون بیشتر بود و حتی یه نفر هم رأی اش ممتنع بود! خلاصه که بحث و جدل صورت میگیره و فیونا از دهنش میپره که اون مثل اونا زیر بار حال دادن به ب نرفته و از همون لحظه، همکاراش شروع میکنن به اذیت و آزارش. کلامی و غیرکلامی. اینا رو تعریف که برسم به این که برای من، اون سکانس، متأسفانه خلاصه ای از وضعیت جامعه به صورت کلی و به شکل خاص اوضاع جامعه ی ن بود. فیونا مثلا نماد نسل آگاه و مستقل و روشن فکر و روشن گره که تلاش میکنه این آگاهیش رو گسترش بده و به دیگران انگیزه و جرأت بده برای دفاع از حقوقشون و پیرزن نماد نسل قدیم و آب ازسرگذشته و اشباع از باورها و تعلیمات غلطه و ناآگاه به حقوق اولیه ش و ناتوان در دیدن ضرورت برای دفاع از هویت و حقوقش. و بقیه ی زن ها هم نماد طیفی ان که بین پیرزن و فیونا قرار میگیرن و عموما حزب باد ان و شاید در ظاهر معترض باشن ولی در عمل یا بی تفاوت ان و یا خودشونو با شرایط وفق دادن و سرشون رو زیر برف و وقتی میبینن که یکی از جنس اونها، مثل خودشون زندگی نمیکنه و تن نمیده به ظلم ها و هایی که اونا تن دادن، شروع میکنن به آزار و اذیت ش و القاب ناشایست بهش نسبت میدن. (برخورد زن های غیرفمنیست با زن های فمنیست) این یکی از غم انگیزترین حقایق موجوده اما غیرقابل تغییر نیست. مسئله مهم اینه که آسیب ناشی از انفعالی که از تعصب و تحجر و جهل می آد اگه بیشتر از سنگ اندازی نباشه، کمتر هم نیست.

اطلاعات


حداقل سه فرم عقب موندگی داریم. شکل اول، عقب موندگی یا کم توانی ذهنیه. وضعیتی که باعث می شه ذهن قادر به دریافت و درک کامل اطلاعات نباشه یا نتونه به درستی تحلیل شون کنه. درچنین موقعیتی ما با درک این محدودیت به شکل ساده تری ارتباط برقرار می کنیم.
عقب موندگی سنی، شکل دیگه ای از عقب افتادگیه. تقریباً هر نسلی با چنین پیش فرضی به نسل قبلی خودش نگاه میکنه. برای مثال ی به خودش زحمت نمیده تا با یک پیرمرد مذهبی ِ سالخورده روستایی در مورد حقی که باعث در انتخاب شکل رابطه میشه بحث کنه.
در عقب موندگی سنی، شاید ذهن پتانسیل درک داشته اما به خاطر فقر آموزشی ذهن پرورده نشده و درنتیجه برای تغییر رویه دیره. به مرور زمان و با افزایش آگاهی عمومی این فاصله در حال کم شدنه اما هنوز هم وجود داره. ما با عقب مونده های سنی هم به فراخور سن و سال تعامل می کنیم. اما شکل سوم و مهجورمانده عقب افتادگی، عقب موندگی تربیتیه. سه رکن مهم تربیت، "من"، "خانواده" و "جامعه"ست. دیده شده که در جوامع عقب مونده به واسطه یک خانواده خوب، انسان های دمندی تربیت شده اند. همینطور بوده اند انی که با وجود محرومیت از جامعه و محیط خانوادگی مناسب با تکیه بر "من" خودشون رو به شکل مناسبی تربیت د. تقریبا هر موجودی قابلیت تربیت شدن داره، اما شاید این فقط انسان باشه که شانس آپگرید خودش رو داره. اما بعضی ها هم به واسطه محیط یا والدین از این قابلیت محروم شده اند. چون از یک تا هفت سالگی محیط و پدر و مادر نه تنها صدا و تصاویر خودشون رو به بچه ها میدن که روی چشمشون عینک و روی گوش اونها سمعکی که به خودشون تعلق داره میذارن!
یعنی از اونجا به بعد شما چه بخوای و چه نخوای با همون جهان بینی به دنیا نگاه میکنی و (در ح اغراق شده) دیگه با واقعیت سرو کار نخواهی داشت. یعنی وقتی عینکی با گلس آبی روی چشم هات گذاشته باشن مهم نیست چیزی که میبینی سبزه یا صورتی، در هر صورت تو آبی خواهی دید!
شانس یا توانایی برداشتن یا ش تن عینک هم، نصیب هر ی نمی شه.

مشکل اساسی اینه که معمولا با عقب مونده های تربیتی، مشابه با عقب مونده های سنی یا ذهنی رفتار نمی شه و این مسئله منجر به درگیری و بحث های بی پایان و بی نتیجه می شه.
تحجر، بنیادگرایی، عقب موندگی مذهبی و راسیسم حاد، مثال هایی برای عقب موندگی تربیتی اند.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/06/Retardation
  • مطالب مشابه: retardation
  • کلمات کلیدی: عقب‌موندگی ,محیط ,خودشون ,تربیت ,عقب‌مونده‌های ,موندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بودا مراحل سکوت را توضیح می دهد. او می گوید که آدم خالی هیچ ایده و تفکری ندارد و ت است، حتی اگر صحبت کند. در مرحله بالاتر انسانی را می بینیم که در راه یادگیری ست و دائما دلش می خواهد درباره چیز هایی که آموخته حرف بزند. مرحله نهایی اما جایی ست که آدمی به دانش رسیده است. او هم آرام می شود. اما اسم این صحبت ن دیگر سکوت نیست؛ خاموشی ست. خاموش ماندن.

اطلاعات


هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده ای؟
من در میانِ جمع و دلم جای دیگرست!
این بیت مشهور و زیبای سعدی را لابد شنیده اید و احتمالا بارها آن را متناسب با لحظه ها و حال و هوای زندگی خود در موقعیت های مختلف یافته و کرده اید. اساسا مهمترین ویژگی یک شعر خوب، همین ویژگی و قابلیت گری آن است. شعر خوب، شعری است که بتوان آن را کرد، و با این به شناخت روشن تری از جهان درون و آنچه در اطراف و عالم پیرامون او می گذرد، دست یافت.
از همین رهگذر است که شعر، راهی به سوی شناخت را فراهم می آورد و از آن مهم تر با خلق و بسط آرامش ناشی از هماهنگیِ آهنگین و موسیقایی اش، کارکردی تسلّابخش و درمانگرانه می یابد و واجد سویه ها و ابعاد روان شناختی می شود. به عبارتی، جان مان را سبک بال و تازه، و حال ما را خوب و خوش می کند؛ آیینه ای می شود تا در آن آینه به تصویر نیکوتر و شفاف تری از خویش و دیگری، با ابهام و تیرگی و پریشانی و آشفتگی کمتری دست ی م. این پرسش که یک شعر خوب بایستی واجد چه عناصر و ویژگی های فنّی، عاطفی و زیبایی شناختی باشد تا سزاوار ترنّم و ترانه و آواز و شود به عوامل مختلفی بستگی دارد که پرداختن به آن ها مجال دیگری می طلبد اما بی شک در این میان، موسیقی در گسترده ترین تلقی و شامل ترین نگاه، حرف اول را می زند و نقش نخست را بر عهده دارد.
برگردیم به بیت زیبای سعدی. وجود حاضرِ غایب! چه تعبیر شگفت و چه تصویر متناقض نمای زیبا و دقیق و درستی! وجودی که هم حاضر است و هم غایب! در واقع وجودی که به ظاهر حاضر است و در معنا غائب. جسم اینجاست اما جان جای دیگری است. این اولین درسی است که به عنوان تظاهر می آموزیم، تظاهر به حضور داشتن در جایی که نیستیم. چه دوگانگی و شکاف هولناکی!
هرچه این فاصله و انشقاق کمتر شود به نظر می رسد به تجربه آنچه اصطلاحا "خوشبختی" خوانده می شود، نزدیک تریم. در این تلقی، خوشبختی همان "حضور قلب" تام و تمام داشتن است. درست مثل وقتی که چون ک ن مشغول بازی هستیم. در بازی، انشقاق بین جسم و جان به کمترین حد خود می رسد. از همین روست که بازی وجود ما را غرق لذت و سرشار از شادی می سازد.
هنر نیز همچون عشق و بازی و مستی و نیایش، کارکرد اصلی اش این است که روح را به جسم باز گرداند و فاصله این دو را به صفر برساند. بی جهت نیست که مولانا خطاب به مطرب مجلس سماع خود می فرماید: مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن! موسیقی، که از شریف ترین و عالی ترین هنرهاست، روح را به جسم و شاید هم جسم را به روح باز می گرداند و شکاف میان آن دو را از میان بر می دارد. بگذارید سخن آ را از زبان "کریستین بوبن" دوست داشتنی بشنویم:

"به اعتقاد من، هنرمند یعنی همین؛ ی که جسمش در یک جا و روحش در جایی دیگر است و تمام تلاشش این است که فضای خالی این دو را با کشیدن نقاشی، یا نوشتن با جوهر، و حتی سکوت پُر کند؛ بنابراین همه ی ما هنرمندیم و از هنر زندگی بهره مندیم، با این فرق که میزان به کارگیری ذوق و اشتیاق، در افراد مختلف متفاوت است؛ ذوق و اشتیاقی که همان مفهوم عشق را داراست."

+ایرج رضایی

اطلاعات


حداقل سه فرم عقب موندگی داریم. شکل اول، عقب موندگی یا کم توانی ذهنیه. وضعیتی که باعث می شه ذهن قادر به دریافت و درک کامل اطلاعات نباشه یا نتونه به درستی تحلیل شون کنه. درچنین موقعیتی ما با درک شرایط به شکل ساده تری با این آدم ها ارتباط برقرار می کنیم.
عقب موندگی سنی، شکل دیگه ای از عقب افتادگیه. تقریباً هر نسلی چنین ذهنیتی رو نسبت به نسل های قبل از خودش داره. برای مثال ی به خودش زحمت نمیده تا با یک پیرمرد مذهبی ِ سال خورده روستایی در مورد حقی که باعث در انتخاب شکل رابطه میشه بحث کنه. در عقب موندگی سنی، ذهن پتانسیل درک داشته اما به خاطر فقر آموزشی ذهن پرورده نشده و درنتیجه برای تغییر رویه بسیار دیره. به مرور زمان و با افزایش آگاهی عمومی این فاصله در حال کاهشه اما هنوز هم وجود داره. ما با عقب مونده های سنی هم به فراخور سن شون تعامل می کنیم. شکل سوم و مهجورمانده عقب افتادگی، عقب موندگی تربیتیه. سه رکن مهم تربیت، "من"، "خانواده" و "جامعه"ست. بسیار دیده شده که در جوامع عقب مونده به واسطه یک خانواده خوب، انسان های دمندی تربیت شده اند. همینطور بوده اند انیکه با وجود محرومیت از جامعه و محیط خانوادگی مناسب با تکیه بر "من" خودشون رو به شکل مناسبی تربیت د. تقریبا هر موجودی قابلیت تربیت شدن داره، اما شاید این فقط انسان باشه که شانس آپگرید خودش رو داره. اما بعضی ها هم به واسطه محیط یا والدین از این قابلیت محروم شده اند. چون از یک تا هفت سالگی محیط و پدر و مادر نه تنها صدا و تصاویر خودشون رو به بچه ها میدن که روی چشمشون عینک و روی گوششون سمعکی که به خودشون تعلق داره میذارن!
یعنی از اون جا به بعد شما چه بخوای و چه نخوای با همون جهان بینی به دنیا نگاه میکنی و (در ح اغراق شده) دیگه با واقعیت سر و کار نخواهی داشت. یعنی وقتی عینکی با گلس آبی روی چشم هات گذاشته باشن مهم نیست چیزی که میبینی سبزه یا صورتی، در هر صورت تو آبی خواهی دید!
شانس یا توانایی برداشتن یا ش تن عینک هم، نصیب هر ی نمی شه.

مشکل اساسی اینه که معمولا با عقب مونده های تربیتی، مشابه با عقب مونده های سنی یا ذهنی رفتار نمی شه و این مسئله موجب درگیری و بحث های بی پایان و بی نتیجه می شه.
تحجر، عقب موندگی مذهبی و راسیسم حاد، مثال هایی برای عقب موندگی تربیتی اند.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/06/Retardation
  • مطالب مشابه: retardation
  • کلمات کلیدی: موندگی ,خودشون ,محیط ,عقب‌مونده‌های ,خودش ,تربیت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

شتاب که آفتاب بیاید
نیامد
دویدم از پیِ دیوانه ای
که گیسوانِ بلوطش را
به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریخت
که آفتاب بیاید
نیامد به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد

چو گرگ زوزه کشیدم،
چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
شبانه روز د ، د
که آفتاب بیاید
نیامد

چه عهدِ شومِ غریبی!
زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پ که آفتاب بیاید
نیامد کشیده ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را چُنان گدازه ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
نیامد اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه های جهان را
ولی گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
که آفتاب بیاید
نیامد.

{ رضا براهنی }
+خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم.

اطلاعات


همه ما حداقل برای یک بار نوشتن یک نامه اداری را تجربه کرده ایم. متنى که حاوی یک خط درخواست است و ده خط دیگر سلام و دست بوسی و عرض ادب و اظهار بندگی و ماس و در پایان آرزوی بهروزی و موفقیت و سپاسگزاری و دعا و استغاثه و ... آن هم به زبانی که نه عربیست و نه فارسی و معجونی است از واژگانی کهنه که معنایش را فقط نویسنده و مخاطب می فهمد و گاه به مصداق سخن شمس آن خط را نه او خو ، نه غیر او! و دریافت کننده با ژستی از پایین عینکش این استفراغ نگارشی را می خواند و از بالا نگاهی به آورنده پیام می اندازد و در نهایت یک خط می نویسد ؛ برابر ضوابط اقدام گردد! نامه را می گیری و نگاهی به آن می اندازی: به استحضار می رساند، ایفاد می گردد، مبذول بدارید، معمول کنید، اعلام طریق بفرمائید و این دست تشریفاتی که متعلق است به نظام دیوان سالار حکومت های پادشاهی چندین سده گذشته و دریغ از اعتراض نمایان ادبیات این مملکت و نیز متصدیان فرهنگستان فارسی که اگر قرار است نامه در قالبی محترمانه و رسمی برای شخصی فرستاده شود باید با توجه به ظرفیت های فعلی زبان معیار صورت گیرد و قطعا همین زبان ظرفیت ادب، احترام، تشریفات و رساندن پیام بدون استفاده از واژگان نامأنوس را دارد. این فرهنگ چاکر مآبانه و ادبیات چاپلوسانه نه تنها بر عدم مطالبه گری از مقام مسئول تاکید دارد (مسئولی که وظیفه اش انجام این کار است و بابتش حقوق دریافت می کند) و مخاطب را در ح ماس برای گرداندن سرقلم همایونی به کرنش وامی دارد و جالب تر اینکه هر این فن را نداند متهم می شود به بی سوادی و ناآگاهی از مناسبات اداری! و اضافه کنید این سردرگمی و نافهمی را به نامه ها و احکام حقوقی و قضایی که چند کارکشته و چند ادبیات و حضرت سلیمان می خواهد تا آن را کشف رمز و ترجمه کنند! به هر صورت تأکید بر این نوع نوشتار علت دیگری هم دارد که همانا ایجاد فاصله طبقاتی و رواج فرهنگ کرنشگری به جای پرسشگری است.
+محسن الوان ساز

اطلاعات


یکی از چیزهایی هم که شاید بی ارزد برای به دست آوردنش تلاش کنیم، همانی است که اسمش را می گذارم قدرت «انتزاع»؛ [...] اینکه هنگام شیدن به یک موضوع و نظر دادن درباره اش، ابتدا بتوانیم موضوع را از تمام متعلقات و حواشی جانبی اش جدا کنیم و ضمن آگاهی به حواشی، مستقل از آنها، درباره اش استدلال بیاوریم و حرف بزنیم. [...] قدرت انتزاع یعنی بتوانی مستقل از اینکه خودت می خواهی مهاجرت کنی یا نه، طلاق بگیری یا نه، بچه دار شوی یا نه، رانت خواری کنی یا نه، درباره مهاجرت، طلاق، فرزندآوری و رانت خواری حرف بزنی و استدلال کنی. این همان چیزی است که کمتر دیده می شود.

در واقع ما بیشتر از استدلال هایی طرفداری می کنیم که موضعی را تقویت کنند که خودمان به دلایلی از قبل «انتخاب» کرده ایم. غافل از اینکه ممکن است انتخاب ما، درست ترین انتخاب ممکن نباشد؛ چون انتخاب آدمها صرفاً به دلایل عقلانی صورت نمی پذیرد.
روی دیگر فقدان قدرت انتزاع، همان «شخصی» مسائل و بحث هاست. فلانی مز ف می گوید چون آدم بی اخلاقی است. چرت می گوید چون چندبار جواب من را نداده. آدم بیخودی است چون به چیزهایی که من دوست دارم اهمیت نمی دهد!

+حمیدرضا ابک

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/03/قدرت-انتزاع
  • مطالب مشابه: قدرت انتزاع
  • کلمات کلیدی: قدرت ,اینکه ,قدرت انتزاع
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

توی یه قسمت از سریال shameless، دختر نقش اصلی، ینی فیونا گَلِگِر، میره توی یه فروشگاهی مشغول به کار میشه که متوجه میشه همه ی کارکنان زن اون فروشگاه، برای مدیر فروشگاه که یک خوک نر به اسم ب هست؛ بلوجاب میرن تا بتونن شغلشونو حفظ کنن. چون به پولش احتیاج دارن و ظاهرا موقعیت بهتری گیرشون نمیاد. خود فیونا یه جوری که یا خودتون دیدید یا حالا بعدا میبینید، از زیر این کار در میره ولی نمیتونه تحمل کنه که ی دیگه از روی اجبار همچین ی رو متحمل بشن. در نتیجه تصمیم میگیره که همشونو جمع کنه توی خونه ش تا باهاشون حرف بزنه و ترغیبشون کنه که جلوی ب بایستن و صرفا به خاطر نیاز مالی، به اون اجازه ی همچین سوءاستفاده ای ندن. خلاصه که کلی واسشون حرف میزنه و اونا هم اکثریت خودشونو موافق نشون میدن و میگن که حالشون از این وضعیت بهم میخوره و این صحبتا. تا این که یه پیرزنی میگه که اصلا موافق این قضیه نیست و اوضاع به این بدی هم نیست و یه بلوجاب در طول هفته که چیزی نیست و ب هم اصلا مرد بدی نیست و مهمل هایی از این دست. فیونا چشمهاش چهارتا میشه که چی داری میگی اصلا تو؟! مگه میشه تا این حد ناآگاه باشی از حقوقت و شکایتی نداشته باشی از این اوضاع؟ چطور ممکنه آدمی که تو رو توی منگنه میذاره و چون میدونه نیازمندی، ازت سوءاستفاده میکنه، آدم خوبی باشه؟! پیرزن میگه که ب خیلی جاها هواشونو داره و باهاشون راه میاد و همه چیز میتونست بدتر از این باشه و خیلیای دیگه هم هستن که مشکلی با این قضیه ندارن. اصلا بیا رأی گیری کنیم تا برسی به حرفم. فیونا حتی باورش نمیشه که چطور میشه همچین چیزی رو به رأی گذاشت اما قبول میکنه، چون یک درصد هم فکر نمیکنه ای دیگه ای هم توی جمع باشن که مثل پیرزن فکر کنن. پیرزن پیشنهاد میده که رأی گیری روی کاغذ و بدون اسم و اینا باشه که معلوم نشه کی، چه رأی ای داده. که نظرات واقعی افراد معلوم بشه. در کمال ناباوری، افرادی که با بلوجاب موافق بودن تعدادشون بیشتر بود و حتی یه نفر هم رأی اش ممتنع بود! خلاصه که بحث و جدل صورت میگیره و فیونا از دهنش میپره که اون مثل اونا زیر بار حال دادن به ب نرفته و از همون لحظه، همکاراش شروع میکنن به اذیت و آزارش. کلامی و غیرکلامی. اینا رو تعریف که برسم به این که برای من، اون سکانس، متأسفانه خلاصه ای از وضعیت جامعه به صورت کلی و به شکل خاص جامعه ی ن بود. فیونا نماد نسل آگاه و مستقل و روشن فکر و روشن گره که تلاش میکنه این آگاهیش رو گسترش بده و به دیگران انگیزه و جرأت بده برای دفاع از حقوقشون و پیرزن نماد نسل قدیم و آب ازسرگذشته و اشباع از باورها و تعلیمات غلطه و ناآگاه به حقوق اولیه ش و ناتوان در دیدن ضرورت برای دفاع از هویت و حقوقش. و بقیه ی زن ها هم نماد طیفی ان که بین پیرزن و فیونا قرار میگیرن و عموما حزب باد ان و شاید در ظاهر معترض باشن ولی در عمل یا بی تفاوت ان و یا خودشونو با شرایط وفق دادن و سرشون رو زیر برف و وقتی میبینن که یکی از جنس اونها، مثل خودشون زندگی نمیکنه و تن نمیده به ظلم ها و هایی که اونا تن دادن، شروع میکنن به آزار و اذیت ش و القاب ناشایست بهش نسبت میدن. (برخورد زن های غیرفمنیست با زن های فمنیست) این یکی از غم انگیزترین حقایق موجوده اما غیرقابل تغییر نیست. مسئله مهم اینه که آسیب ناشی از انفعالی که از تعصب و تحجر می آد اگه بیشتر از سنگ اندازی نباشه، کمتر هم نیست.

اطلاعات


سه نوع عقب موندگی داریم. شکل اول عقب موندگی یا کم توانی ذهنیه. وضعیتی که باعث می شه ذهن قادر به دریافت و درک کامل اطلاعات نباشه یا نتونه به درستی تحلیل شون کنه. درچنین موقعیتی ما با درک شرایط به شکل ساده تری با این آدم ها ارتباط برقرار میکنیم.
شکل دیگه اش عقب موندگی سنیه. تقریباً هر نسلی چنین ذهنیتی رو نسبت به نسل های قبل از خودش داره. برای مثال ی به خودش زحمت نمیده تا برای یک پیرمرد مذهبی ِ سال خورده روستایی در مورد حقی که باعث در انتخاب شکل رابطه میشه صحبت کنه. در عقب موندگی سنی، ذهن پتانسیل درک داره یا داشته اما به خاطر فقر آموزشی ذهن پرورده نشده و درنتیجه برای تغییر بسیار دیره. به مرور زمان و با افزایش آگاهی عمومی این فاصله در حال کاهشه اما به هرحال هنوز هم وجود داره. ما با عقب مونده های سنی هم به فراخور سن شون تعامل میکنیم. شکل سوم و مهجورمانده، عقب موندگی تربیتیه. سه رکن مهم تربیت، "من"، "خانواده" و "جامعه"ست. بسیار دیده شده که در جوامع عقب مونده به واسطه یک خانواده خوب انسان های دمندی تربیت شده اند. همینطور بوده اند انیکه با وجود محرومیت از جامعه و محیط خانوادگی مناسب با تکیه بر "من" خودشون رو به شکل مناسبی تربیت د. تقریبا هر موجودی قابلیت تربیت شدن داره. از گونه سگ گرفته تا انسان. اما شاید این فقط انسان باشه که شانس آپگرید خودش رو داره. اما بعضی ها هم به واسطه محیط یا والدین از این قابلیت محروم شده اند. چون از یک تا هفت سالگی محیط و پدر و مادر نه تنها صدا و تصاویر خودشون رو به بچه ها میدن که روی چشمشون عینک و روی گوششون سمعکی که به خودشون تعلق داره میذارن!
یعنی از اون جا به بعد شما چه بخوای و چه نخوای با همون جهانبینی به دنیا نگاه میکنی و (در ح اغراق شده) دیگه با واقعیت سر و کار نخواهی داشت. یعنی چی؟ یعنی وقتی عینکی با گلس آبی روی چشمهات گذاشته باشن مهم نیست چیزی که میبینی سبزه یا صورتی، در هر صورت تو آبی خواهی دید! شانس یا توانایی برداشتن و ش تن عینک نصیب هر ی نمیشه.
مشکل اساسی اینه که معمولا با عقب مونده های تربیتی، مشابه با عقب مونده های سنی یا ذهنی رفتار نمیشه و این مسئله موجب درگیری و بحث های بی پایان و بی نتیجه میشه. تحجر، عقب موندگی مذهبی و راسیسم حاد، مثال هایی برای عقب موندگی تربیتی اند.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/06/Retardation
  • مطالب مشابه: retardation
  • کلمات کلیدی: موندگی ,مونده ,یعنی ,خودشون ,تربیت ,خودش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد وقتی که نمی توانی بخو یا از مست خسته ای و از علف دیگر کاری ساخته نیست
و منظورم، رفتن... به یا کوکائین نیست. منظورم رفتن به جایی فراتر از مرگ است که انتظار می کشد یا به عشقی که دیگر در کار نیست.
جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد وقتی که نمی توانی بخو به غیر از یک تلویزیون یا یک یا یدن یک رو مه یا خواندن یک رمان نداشتن چنین جایی برای رفتن است که آدمها را به دیوانه خانه و خودکشی می کشاند.
حدس من اینست که بیشتر آدمها وقتی جایی برای رفتن ندارند به جایی یا به چیزی می روند که به سختی یشان می کند و این سنت، به باریکی جایی که بتوانند -حتی بی امید- ادامه بدهند سمباده می زندشان..
آن چهره هایی که هر روز توی خیابان می بینی کاملا بی امید خلق نشدند با آنها مهربان باش مثل تو... آنها فرار نکرده اند.
{ چار بوکوفسکی }
+ترجمه: علی سخاوتی

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/31/جایی-برای-رفتن
  • مطالب مشابه: جایی برای رفتن...
  • کلمات کلیدی: جایی ,رفتن ,جایی برای ,برای رفتن ,باشد وقتی ,توانی بخوابی ,داشته باشد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

انسان های هوشمند و حساب پس داده، عموما دچار اشتباه و سهل انگاری نمی شوند. اگر اتفاقی باعث شود که چنین فکری در موردشان یم باز هم باید گزینه اول، احتمال در اشتباه بودن و نادانی خودمان باشد. وقتی داشتم کشتن ن مقدس را می دیدم فکر می نویسنده و به تبع خود ، به خاطر توضیح ندادن نحوه شکل گیری بیماری یا مسمومیت اعضای خانواده دچار لغزش شده و سزاوار سرزنش است. بعدها بود که فهمیدم این سکوت هم معنایی داشته و زمینه ساز درک اشاره دیگری در داستان بوده است. این جنس از آثار و انسان ها برای سکوت و توضیح ندادنشان هم، توضیحی دارند.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/01/صلاح-دانستن
  • مطالب مشابه: صلاح
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

«در شهر سیلویا» ی رومانتیک اما بدون دیالوگ و بدون داستان است. نویسنده یا شاید نقاشی جوان وارد شهر استراسبورگ می شود و در هتلی اقامت می کند. کم کم متوجه می شویم که او شش سال پیش در همین شهر دختری به نام سیلویا را ملاقات کرده و حالا بعد از سال ها به جستجوی او آمده است. او وارد کافه ای می شود، نوشیدنی سفارش می دهد و به چهره آدم ها و ح های آنها که بیشتر زن های زیبا هستند، نگاه می کند و گاهی طرحی از آن ها می کشد. ترکیب صداها و تصاویر در دو عنصر مهم است و کارگردان به زیبایی آن را به نمایش می کشد. شهری تماشایی، موسیقی که نوازندگان دوره گرد می نوازند، صدای پاها روی سنگفرش خیابان، باد که در موهای زن ها می پیچد، همه و همه از شعری عاشقانه ساخته، بی آنکه ی آن را بخواند.
http://s9.picofile.com/file/8335075626/en_la_ciudad_de_sylvia_2_medium_.jpg
خوزه لوئیس گوئرین، سینماگر اسپانیایی، شاعری است که با سینما شعر می گوید و نقاشی است که با دوربین نقاشی می کشد. سینمای او یکی از تصویری ترین و تجربی ترین سینماهای معاصر جهان است اما بسیار مهجور و ناشناس مانده است. تأثیر سینمای بصری و ناب روبر برسون، ژان ماری اشتراب و آنتونیونی از یک سو و سینمای روایتی هیچکاک، فورد و هاوکز از سوی دیگر را می توان بر های گوئرین مشاهده کرد. دقت صوتی و تصویری، شاعرانگی نماها و روایت مینی مالیستی در کارهای او خصوصاً در شهر سیلویا، یادآور، آثار برسون و تعلیق و رمز و راز نهفته در و افشاگری تدریجی اطلاعات، یادآور آثار هیچکاک است.
http://s9.picofile.com/file/8335075692/en_la_ciudad_de_sylvia3_1024x797.jpg
گوئرین نه تنها سینماگری شاعر و خیال پرداز، بلکه داستان گویی ابداع گر، فیلسوفی شکاک و کارآگاهی تجسس گر است که در جست وجوی کشف رازهای پیرامون خود است. او علی رغم های اندکی که ساخته ، بدون تردید یکی از مولفان واقعی سینمای امروز به شمار می رود. سینماگری وسواسی و کم کار که در طول بیست سال تنها شش ساخته است. های گوئرین بیشتر از آدم ها و شخصیت ها، بر مکان ها متمرکز است. همین توجه به مکان، خصلتی مستندگونه و اتنوگرافیک به های او بخشیده، خواه این مکان روستایی کوچک در اطراف بارسلونای اسپانیا باشد یا استراسبورگ فرانسه در « در شهر سیلویا». اما این فرم سینماست که دغدغه اصلی گوئرین به شمار می رود، فرمی که جلوه های چشمگیرش را در تدوین صداها و تصاویر، هم جواری نماها و حرکت سیال دوربین، نشان می دهد و نتایج شگفت انگیز می آفریند. گوئرین به طور مستمر در هایش در صدد کشف رابطه بین جهان مرئی و جهان نامرئی، بین واقعیت و سایه های آن بوده است.
http://s9.picofile.com/file/8335075726/sx6qubz6ufc23lyvnion.jpg
«در شهر سیلویا» ی رمانتیک و عاشقانه است اما نه از نوع هالیوودی آن. از آن نوع هایی است که با انگیزه های ناب هنری و سینمایی ساخته شده اند و ساز با بهره گیری از تمام تجربیات صوتی و تصویری سازان ماقبل خود مانند برسون، آنتونیونی، کیشلوفسکی، هیچکاک و جان ه ویتس، دست به تجربه ای نو و تازه در عرصه سینما و فرم بیانی آن زده است. دیوید بور ، منتقد و نظریه پرداز نئوفرمالیست سینما نیز این را با four nights of a dreamer روبر برسون مقایسه کرده است. این ، بیان رابطه پیچیده و متغیر بین خاطره و خیال، بین گذشته و امروز، بین عینیت و ذهنیت و بین واقعیت سینمایی و واقعیت شده است و این همان جوهر زیبا و خیال انگیز سینمای گوئرین است. «در شهر سیلویا» ی بدون دیالوگ، بدون اکشن و حتی بدون طرح داستانی قوی و شخصیت پردازی متعارف است. این ها بخشی از ویژگی ها و قواعد سینمای گوئرین است و سینمای او با این مشخصات تعریف می شود. اما این دلیل نمی شود که هنگام تماشای او به چشم ندوخت و از زیبایی تصاویر ساده گوئرین و سبک بصری خیره کننده او لذت نبرد بلکه برع ، سینمای او نیازمند توجه و دقتی بیش از حد است. از آن نوع دقتی که برای شنیدن موسیقی باخ یا موتزارت یا تماشای تابلوهای ولاسکوئز یا پیروسمانی لازم است. تنها در این صورت است که می توان از زیبایی های موجود در های او لذت برد.

http://s8.picofile.com/file/8335075700/in_the_city_of_sylvia_2.jpg
لی مارشال، منتقد یی در باره « در شهر سیلویا» می نویسد: «گوئرین بدون توسل به داستان، یک درام ناب و خالص ساخته است. همیشه به ما گفته شده که داستان موتور درام است. اما در این ، این طور نیست: ی بدون پلات که تنش دراماتیک بهترین کارهای هیچکاک را دارد.» خط داستانی بسیار ساده و کم رنگ است: نویسنده یا نقاش جوانی (که حتی نامش را هم نمی دانیم و تا آ به ما گفته نمی شود) یک روز وارد شهر استراسبورگ می شود و در هتلی اقامت می کند. ما هیچ چیزی در باره انگیزه او از ورود به این شهر نمی دانیم و یا هیچ اطلاعاتی در باره گذشته او نداریم تا این که به تدریج پی می بریم که او در جست وجوی دختری به نام سیلویا به این شهر آمده است. دختری که سال ها پیش او را دیده و بعد ناپدید شده است. به نظر دیوید بور : اگرچه موقعیت داستانی در این اندک است اما تنشی که ما احساس می کنیم تا حد زیادی مدیون الگوهای سبکی آن است. به عبارت دیگر: کنش داستانی مینیمال و غیر قطعی به وسیله روایت بصری تقویت شده است. به جای آن این روایت قدرتش را از یکی از سنتی ترین تمهیدهای داستان گویی سینمایی می گیرد (منظور بور در اینجا زاویه دید سینمایی است یا همان پوینت آو ویوست.)
http://s9.picofile.com/file/8335075526/261e2a689375bdd2708fdfdff4a36793.jpg
مرد جوان وارد کافه ای می شود، بیرون کافه می نشیند و یک فنجان قهوه سفارش می دهد. در همان حال شروع می کند به نگاه به آدم های اطرافش و دقیق شدن در چهره و حالات آن ها. اما این بیشتر، زن ها آن هم زن های زیبا هستند که توجه او را به خود جلب می کنند. آنگاه او دفترچه یادداشتش را باز کرده و شروع می کند به طراحی صورت زن ها در ح های مختلف. بور این سکانس از را « لذت تماشا» خوانده است و معتقد است که این استفاده مستمر گوئرین از نمای نقطه نظر(p.o.v) است که در این صحنه کنجکاوی و تعلیق ایجاد می کند. به نظر او تنها از طریق زاویه دید بصری شخصیت اصلی هست که ما یک فضای سینمایی را بدون اتکا به دیالوگ کشف می کنیم. حتی صورت مرد نیز هیچ اطلاعاتی در باره حس واقعی او از کشیدن این طرح ها و نگاه به صورت زن ها به ما نمی دهد. در نگاه های او هیچ حس بیانی ای وجود ندارد. گوئرین با استفاده از برخی تمهیدات سینمایی مثل استفاده از لنز زوم بلند و تدوین مبتکرانه اش، ما را غرق در نظربازی مرد جوان یا به تعبیر بور ، «روی ن» می سازد. اما نمای نقطه نظر مرد جوان، نمای تمیز و خالصی نیست بلکه گاهی دست زن بغل دستی وارد کادر می شود و صورت او را می پوشاند. به نظر بور این نوع ایجاد مزاحمت، یکی از مهم ترین استراتژی های فرم گوئرین در این سکانس است. یعنی بخشی از آنچه مرد جوان به آن نگاه می کند، پشت لایه هایی از صورت ها و اعضای بدن افراد دیگر پنهان شده است. به اعتقاد بور ، گوئرین با این رویکرد، عطش ما را برای دیدن کامل یک چهره، بیشتر می کند. تدوین بازیگوشانه گوئرین در این سکانس با رفتار شیطنت آمیز مرد جوان و نظربازی او کاملاً همخوان است.
http://s9.picofile.com/file/8335076568/sylvia01.jpg

تقطیع نماها ما را نیز در کنجکاوی بصری مرد جوان شریک می سازد. ما بدون این که چیزی از واقعیت ماجرا و انگیزه های او بدانیم، سعی می کنیم بین مرد جوان و ن پیرامون او رابطه ای خیالی ایجاد کنیم. همان طور که بور در تحلیل فرمالیستی و کالبدشکافانه اش از این سکانس یادآور می شود، ما واقعاً نمی دانیم که این مرد جوان با چه هدفی این کار را می کند. آیا او صرفاً یک هنرمند است که در جست وجوی زیبایی و حظ بصری است یا یک قاتل زنجیره ای است که دارد قربانیانش را انتخاب می کند؟ غالب طرح هایی که مرد از صورت زن ها می کشد ناقص است چرا که او به دلیل مزاحمتی که صورت و اعضای بدن زن های دیگر در نمای نقطه نظر او ایجاد می کنند قادر نیست تمام صورت آن ها را به طور کامل ببیند و طراحی کند از این رو وقتی او موفق می شود صورت یکی از زن ها را به صورت کامل طراحی کند آنگاه ما احساس می کنیم که حالا باید چیزی اتفاق بیفتد و این همان داستانی است که ظاهراً فاقد آن بود و حالا به کمک روایت بصری، صاحب آن شده است.
http://s8.picofile.com/file/8335076442/original.jpg
اسپویل
در اینجاست که نگاه مرد معطوف دختری در داخل کافه می شود. بور این صحنه را نقطه اوج کوبیستی تمام موانع تصویری ای می خواند که ما تا آن زمان با آن ها مواجه بوده ایم. مرد جوان ناگهان با دیدن دختر، همچون برق گرفته ها از جا می جهد و به دنبال او روانه می شود و او را سایه به سایه در خیابان ها و کوچه های شهر تعقیب می کند، و سرانجام وقتی سوار تراموا می شوند تازه پی می بریم که او برای چه به این شهر آمده و چرا این دختر را تعقیب می کند. او می گوید به دنبال دختری به نام سیلویا آمده که شش سال قبل در این شهر با او مواجه شده و برخورد آن ها اگرچه بسیار کوتاه بود اما تأثیر عمیقی بر مرد جوان گذاشته به گونه ای که هنوز بعد از شش سال از خاطرش نرفته و او را دوباره به آن شهر کشانده است. او تنها می داند که دختر، دانشجوی کنسرواتوار نمایش بوده از این رو به امید دیدن او در فضای بیرونی کافه روبه روی می نشیند و به مشتری ها و رهگذران زل می زند. دوربین گوئرین از دید او و در نماهای طولانی نظاره گر زندگی روزمره مردم عادی می شود و سعی می کند، نبض زندگی یک شهر و ضربان آن را ثبت کند. جست وجوی مرد جوان و تعقیب سیلویا و مواجهه آن ها در تراموا و انکار سیلویا، شباهت به «سرگیجه » هیچکاک و جست وجوی اسکاتی برای یافتن مدلین در آن دارد با این تفاوت که «سرگیجه» در نهایت به گره گشایی و کشف همه رازهای می انجامد اما «در شهر سیلویا»، بیننده را تا آ در ابهام و عدم قطعیت نگه می دارد. این وهم انگیزی و خیال گونگی، گوئرین را زیباتر کرده است.
http://s9.picofile.com/file/8335075750/sylvia05.jpg
«در شهر سیلویا» دعوتی است به تماشای جهان پیرامون مان با دقت مینیاتوری و گوش سپردن به صداهای اطرافمان. دقت زیبایی شناسانه ساز در کار با صدا و تصویر تحسین برانگیز است. در سکانسی که مرد جوان دختر را در خیابان ها تعقیب می کند، صداهای گوناگونی به گوش می رسد، صدای حرف زدن عابران و رهگذران، صدای دست فروشانی که جنسشان را تبلیغ می کنند، صدای موبایلی که زنگ می خورد، صدای غلتیدن بطری خالی آبجو بر کف آسف خیابان و صدای چرخ های تراموا. پرسپکتیو صدا به گونه ای است که ابتدا از دوردست شنیده می شود اما به تدریج واضح و واضح تر می شود. اما زیباترین ص که به گوش می رسد، صدای گام های مرد جوان و دختر است که همچون موسیقی گوش نوازی شنیده می شود.
http://s9.picofile.com/file/8335075484/12holidays_xlarge1.jpg
رویکرد ساز با موسیقی نیز تقربیاً همین گونه است. تمام قطعات موسیقی و آهنگ هایی که در طول شنیده می شود، متعلق به صحنه اند و از بیرون به آن تحمیل نشده اند. زیبایی کار گوئرین در این است که او جهان ذهنی و خیالی اش را بر بستر واقعیت روزمره و به شدت واقعی بنا می کند. شهر در این کاملاً واقعی است. کافه ها، خیابان ها، ترامواها، گداها و رهگذران همه واقعی اند اما این جست وجوی مرد جوان و شخصیت پر رمز و راز سیلویاست که فانتزی شاعرانه را می سازد. این مرد جوان و سیلویا هستند که همچون خواب گردها و ارواح سرگردان در کوچه ها و خیابان های شهر به دنبال هم روانند.
اما آیا این کنجکاوی بصری و نظربازی عاشقانه با دنیای پیرامونمان با معیارها و هنجارهای اخلاقی جوامع مدرن امروز که هر فردی (حتی در میان جمع) دوست دارد در لاک خود فرو رفته و نگاه خیره و کنجکاو فردی دیگر او را می آزارد، سازگار است؟
+مسعود جاهد

http://s9.picofile.com/file/8335075476/0e6c5e871514736074ed6f42f4a66394.jpg

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/30/In-the-City-of-Sylvia
  • مطالب مشابه: in the city of sylvia
  • کلمات کلیدی: فیلم ,گوئرین ,می‌شود ,می‌کند ,صورت ,سینمای ,سیلویا» فیلمی ,صورت زن‌ها ,نمای نقطه ,احساس می‌کنیم ,اطلاعاتی در‌باره ,وارد کافه‌ای می‌شود، ,هت?
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد وقتی که نمی توانی بخو یا از مست خسته ای و از علف دیگر کاری ساخته نیست
و منظورم، رفتن... به یا کوکائین نیست. منظورم رفتن به جایی فراتر از مرگ است که انتظار می کشد یا به عشقی که دیگر در کار نیست.
جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد وقتی که نمی توانی بخو به غیر از یک تلویزیون یا یک یا یدن یک رو مه یا خواندن یک رمان نداشتن چنین جایی برای رفتن است که آدمها را به دیوانه خانه و خودکشی می کشاند.
حدس من اینست که بیشتر آدمها وقتی جایی برای رفتن ندارند به جایی یا به چیزی می روند که به سختی یشان می کند و این سنت، به باریکی جایی که بتوانند -حتی بی امید- ادامه بدهند سمباده می زندشان
آن چهره هایی که هر روز توی خیابان می بینی کاملا بی امید خلق نشدند با آنها مهربان باش مثل تو... آنها فرار نکرده اند.
{ چار بوکوفسکی }
+ترجمه: علی سخاوتی

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/31/جایی-برای-رفتن
  • مطالب مشابه: جایی برای رفتن...
  • کلمات کلیدی: جایی ,رفتن ,جایی برای ,برای رفتن ,باشد وقتی ,توانی بخوابی ,داشته باشد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نظامی در مخزن الاسرار سروده: "هرچه در این نشانت دهند..گر نپسندی به از آنت دهند" حرفش حداقل در ساحت ِ شه درست به نظر میرسه.

اطلاعات


مترجمی برای من فعالیت لذت بخشی نیست. اما حین ترجمه جاهایی هست که متوجه میشی کلمه ای که برای جایگزینی متن اصلی انتخاب کردی، اصلا جایگزین مناسبی نیست و در نتیجه شروع به فکر یا گشتن در واژه نامه ها میکنی، تا در نهایت و در یک بزنگاه به جانشین و انتخاب درست میرسی. لبخند رضایتی بعد از این جایگزینی وجود داره و لذت کشفی که شاید به اندازه ی آفرینش عزیز باشه. در همین زمانه که متوجه میشی ترجمه قرار دادن مترادف کلمات به جای متن اصلی نیست. یه گزینش و جستجوی مداومه برای پیدا جانشین ِ به حق ِ تاج و تخت و نشوندنش روی جایگاه. جاییکه بهش تعلق داره. جاییکه اگه با چیز دیگه ای پر بشه ناکارآمدی و بی کفایتی ش همون اول تو ذوق میزنه.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/24/Translation
  • مطالب مشابه: translation
  • کلمات کلیدی: متوجه میشی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


امروز میخوام در مورد های نگاه صحبت کنم. بحث ها پراکنده و شاید نامربوط باشند. حاوی نظرات شخصی و بعضاً غیرقابل دفاع. به هر حال، به نظرم این ها اغلب به شکلی از وسواس ختم میشن.

1. املا: وقتی دارم متنی رو میخونم اولین نگاه من املای کلماته و خدا نکنه غلطی پیش چشم من بیاد. ذهن من تمام سالنو خاموش میکنه و نورو میندازه روی همون کلمه با املای غلط.
اینکه ی املای درست بعضی از واژه ها رو ندونه به این معنی نیست که حرفهاش بی معنی یا بدون کاربردند. اما حتما میتونه نشونه ی چیزهای دیگه ای باشه. مثل مطالعه کم و سواد ناکافی.
به واکنش خودم که نگاه میکنم میبینم گاهی به خوندن ادامه میدم و گاهی هم از خوندن دست میکشم. بعضی اوقات صفحه چت رو میبندم و گاهی حتی آنفالو میکنم. نتیجه گیری: ضمن ضرورت پاسداری از زبان پارسی، تعدیل ع العمل و وسواس نداشتن اهمیت داره. به هرحال به هر فاکتوری باید دقیقا در جایگاه خودش اهمیت داد. ضمن توجه به نشانه ها، علت اشتباهات و البته وابستگی احتمالی جایگاه ها به هم.

2. نگارش: باز هم اگه به مبحث نوشتار برگردیم مسئله دستور زبان و غلط های نگارشی پیش میاد. تا مدتی پیش و تا تذکر یکی از دوستان، من اشتباهیو مرتکب میشدم، به این صورت که بعد از علائم نگارشی مثل ویرگول یا نقطه،فاصله نمیذاشتم یا قبلشون فاصله میذاشتم ! انگار تا وقتی شکل درستو ندونی، این خطاها خیلی به چشم نمیاد. ولی از وقتی که متوجه اش میشی خیلی تو ذوق میزنه و زشت جلوه میکنه.
مثل مبحث نیم فاصله، که من متاسفانه هیچ آشنایی باهاش ندارم و در مقابل یادگیریش هم از خودم مقاومت نشون میدم. اما اونهایی که بلدند حساسیت عجیبی روی کاربردش دارند که برای ما نادونها غیرقابل درکه..ولی در چشم اونها پررنگ و مهم جلوه میکنه. میدونم که متاسفانه، نوشته های من هنوز هم پر از خطاهای نگارشی، اشکالات تایپی وغلط های دستور زبانی هستند. اما نمیتونم منکر این باشم که اگاهی از خطاهای ظاهری دیگران حواس من رو از کیفیت محتوا پرت نمیکنه یا نظرم رو، حداقل در لایه های زیرین ناخودآگاهم، نسبت به ی تغییر نمیده. نتیجه گیری: مشابه با املا..

( های شما؟) ادامه داره...

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/26/عینک-ها-1
  • مطالب مشابه: عینک ها (1)
  • کلمات کلیدی: فیلتر ,گاهی ,املای ,میکنه ,جلوه میکنه ,نتیجه گیری ,فیلتر املا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

http://s8.picofile.com/file/8334869826/ _1_.jpg
http://s8.picofile.com/file/8334870118/ _2_.jpg
فکر کنم عاشق این شدم.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/27/What-SHe-Wrote
  • مطالب مشابه: what she wrote
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تازگی ها ذهنم رجوع میکنه به گفتار و اعمال آدم ها و به یکباره خیلی چیزها برام روشن میشه. با اختیارات محدود به این پی می برم که انگیزه و مایه یا علت العلل عملی که ازشون سر زده چی بوده. یا بخش اعظم این ماجرا به کدوم قسمت از گذشته شون برمیگرده. بعد به این فکر میکنم که کارشون یه واکنش ی ان خ ر و بدون فکر به اتفاق مشابهی در گذشته ست؟ یا شکلی از عقده و حساسیت؟ یا یه مکانیزم دفاعی؟ نمیتونم بگم اینْ در بهترین ح حدس ها، واقعیت دارند اما به حدی منطقی به نظر می آن که نمیتونم نادیده شون بگیرم.
فکر میکنم اگه از تمام گذشته آدم ها باخبر بودم همه چیز خیلی واضح تر میشد، اما اینطور نیست و حدس هام عقیم باقی می مونند.
هنوز نمی دونم این یه نعمته یا عقوبت اما اون لحظات روشنایی رو دوست دارم. از اینکه هوش پایینی دارم و در لحظه متوجه پس زمینه ها نمیشم بدم میاد. اما این بینش وجودی تازه وارد رو که بعدها خبرم میکنه نوازش میکنم.
+از این جهت میتونه عقوبت باشه که رابطه های انسانی جای تحلیل آدم ها نیست. همونطور که جای آموزش و بازپروری و اصلاح! آدم ها برای دوست داشته شدن وارد رابطه میشن و قراره که احساس امنیت کنند. به قول خانوم مقیمی رابطه جای روانشناس، فیلسوف و تحلیل گر نیست. باید انسان بود!


اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/29/رجوع
  • مطالب مشابه: رجوع
  • کلمات کلیدی: آدم‌ها ,میکنم ,گذشته
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در دنیا هیچ چیز ناراحت تر کننده تر از نگران استعانت مالی بودن نیست. من از آن هایی که پول را حقیر می شمرند خیلی بدم می آید. این ها یا ریاکارند یا احمق. پول مثل حس ششم می ماند که اگر نباشد آن پنج حس دیگر هیچ سودی ندارند. بی درآمد کافی نصف امکانات زندگی بر روی انسان بسته می شود.
تنها چیزی که انسان باید از آن مواظبت کند آن است که دخل و جش ی ان باشد، دیناری بیش از آن که عایدش می شود ج نکند. این را هم که میشنوی که می گویند فقر بهترین انگیزه هنرمند است. اینها فقر را هرگز در جان و تنشان حس نکرده اند ، این ها نمی دانند که فقر چه بر سر روزگار آدم می آورد.
ما ثروت طلب نمیکنیم بلکه تا آن اندازه میخواهیم که بتوانیم وقار و حرمتمان را نگه داریم، آسوده خاطر کار کنیم، دست و دلباز باشیم، و رک و پوست کنده بگویم، بتوانیم مستقل باشیم.
من قلبا دلم می سوزد برای هنرمندی که برای امرار معاش و گذراندن زندگی به هنرش وابستگی دارد.


+پای بندی های انسانی |سامرست موام | 861 ص

اطلاعات


+حاوی اسپویل
در « مادر! »همه چیز شکلی نمادین دارد و قضاوت بر اساس داستان نسبتاً ساده اش، ره به خطا بردن غیرقابل بخشایشی است: یک شاعر با همسر جوان زیبایش در یک خانه دورافتاده زندگی می کند. مهمانی وارد می شود، بی آن که زن بداند این مهمان- و بعدتر همسر او- قرار است ن این خانه شوند. بچه های این دو هم از راه می رسند و با وقایع بعدی خانه پر از مردمانی می شود که همه چیز را به آشوب می کشند.
http://s9.picofile.com/file/8332465284/1c0203fcb8890351e06262d773403db72f59f645.jpg

در نگاه اول یک تریلر است که از صفر آغاز می شود و رفته رفته به اوج خشونت در یک محیط بسته می رسد. شخصیت زن- که به شکلی شخصیت اصلی است- در حلقه محاصره ای قرار می گیرد که هر لحظه تنگ تر می شود و غیر قابل تحمل تر. به قدری به این شخصیت نزدیک می شود- به مدد کارگردانی حیرت انگیز آرونوفسکی- که گاه تنگ تر شدن این حلقه محاصره با بند آمدن نفس مان ارتباط مستقیمی می یابد.

این با زاویه های خاصی از نگاه لاورنس برداری می شود و شما در طول بارها از خود خواهید پرسید که این زندگی واقعیست یا در رؤیا او اتفاق می افتد؟
« مادر! » مقدمه ای عجیب و البته ساده دارد. در ابتدا ساز از مخاطبش می خواهد تا شخصیت های اصلی داستانش را بدون آنکه نامی برای آنان تعیین شود، بپذیرد و با آنان همراه شود. در ادامه نیز شخصیت های متعددی وارد داستان می شوند که همگی آنان نیز مانند شخصیت های اصلی، بی نام و هویت هستند و ما تنها با استفاده از ضمیر قادر به شناسایی آنان هستیم. تصمیمی که تعمداً گرفته شده و دل بر مفهومی دارد که افراد را تبدیل به نماد و نشانه هایی از رویکردهای طبیعی و اجتماعی می نماید. به نظر می رسد که آرونفسکی حتی پیش از رویت با استفاده از نام قصد داشته مفهومی را به مخاطب انتقال دهد. باید توجه کرد که پیش از رسیدن به پیچ و خم داستان و درک معنای اصلی آن، ممکن است که حتی تاثیرگذارترین صحنه های هم بسیار سرد و بی روح بنظر بیایند.

http://s9.picofile.com/file/8332465334/mother_exclusive_artwork_77h5_640.jpg
در « مادر! » آرونفسکی می توان نشانه های فراوانی یافت. از انجیل مقدس گرفته تا اشاره هایی به آدم و حوا. (اما اگر ی این موضوع را پیش از تماشای بداند جذ ت تا حد زیادی از بین می رود. هر باید در نقطه ای از خودش این جنبه های تمثیلی را کشف کند.) خانه ای که مرد و زن در آن زندگی می کنند به مثابه زمینی در نظر گرفته شده که شاید هجوم افراد مختلف به درون آن سبب ت یب و هرج و مرج و البته گاهاً رویکردهای خوشایند می گردد. شخصیت مرد شاعر که در مواجه به انتقادات همسرش تنها یک لبخند از خود به نمایش می گذارد، به مانند پروردگاری معرفی می گردد که سعی در مدیریت شرایط و مادر (شخصیت زن خانه هم که منزل متعلق به اوست و بطور کنایه آمیزی، باردار می شود) دارد و البته مادر و منزل که نمادی از سیاره زمین هستند و بزودی میزبان مهمانان عجیب و ناخوانده ای می گردند.
« مادر! » برخلاف نیمه ابت نسبتاً آرام و سر به راه خود، در نیمه دوم به جنون کشیده می شود. جنونی که در آن مرد تکلیف خود را با پیروان یا طرفداران خود مشخص می کند و مهاجمان خانه نیز وضعیت را برای مادر تیره تر می نمایند. مهاجمانی که به نظر می رسد آسیب اصلی را به زمین وارد می نمایند و سردرگمی مادری که نمی داند با وضعیت پیش آمده باید چطور رفتار کرد و به همین جهت رفته رفته دچار بحران می گردد.
http://s9.picofile.com/file/8332465318/hero_mother_tiff_2017.jpg
آنچه این صحنه ها را به شدت متشنج می کند این است که مخاطب هم همدرد با کاراکتر مادر از ورود این افراد غریبه در خانه اش به شدت ناراحت، گیج و عصبانی ست و اصلاً نمی داند که چرا شوهرش پیش از آنکه با ماندن آنها در خانه اش موافقت کند با او م نکرده است. حتی به نظر می رسد شوهرش از ماندن آن غریبه ها در خانه شان خوشحال است. بعداً به زنش می گوید که آن مرد غریبه در واقع یکی از طرفدارانش است و اصلاً به صورت تصادفی به آنجا نیامده و این کارش از روی قصد بوده است تا او را ملاقات کند. انگار این نویسنده ی ش ت خورده از دیدن اینکه هوادارانی دارد که او را ستایش می کند لذت می برد. به این ترتیب در اینجا مرد، خداست و البته که نویسنده بودن شغلی برازنده ی خدا یی ست که همه چیز از ذهن او بیرون آمده است و به شدت شیفته ی پرستیده و ستایش شدن است.
در قسمتی از طی رابطه ای بین خداوند و مادر،جنیفر لاورنس باردار میشود و در همین زمان هنگامی که این ماجرا را با خدا در میان میگذارد چشمه ی خشکیده نویسندگی خاویر باردم شکوفا میشود و او کتاب جدیدش را مینویسد (کتاب جدید نویسنده، نماد انجیل است) که نمایشی از چگونگی پیدایش بشر است. در ادامه پس از انتشار کتاب سیل طرفداران خاویر باردم به سوی خانه هجوم می آورند و خانه را غارت میکنند (که نشانه ی این است که بعد از آفرینش آدم و حوا و پیدایش انجیل انسان های زیادی به نام دین و به اسم دوستدار خداوند بودن به زمین و منابع آن هجوم می آورند و برای اثبات بر حق بودن خود به همدیگر حمله میکنند و یکدیگر را زی ا میگذارند و زمین را به نابودی کامل می کشانند) در این میان مادر به خداوند هشدارهای فراوان می دهد ولی خداوند این داستان دچار خودپسندی است و متوجه چیزهای دیگر نمیشود، یا اهمیتی نمیدهد.
انگار تنها چیزی که خدا به آن احتیاج دارد این است که دیگران او را دوست داشته باشند و ستایشش کنند. تولد بچه پس از وقایع هولناکی که در طول چند دقیقه به شکل دیوانه واری نشان داده میشود اتفاق می افتد. جنگ، خونریزی، وحشیگری، ت یب محیط زیست، بی رحمی نسبت به همه چیز....ما بحران افزایش جمعیت بر روی زمین را میبینیم که باعث نابودی تمام منابع زمین و آن میشود، برده داری نوین را میبینیم و استفاده ی ابزاری از زن و برده ی قرار دادن او. در صحنه ای ناشر خاویر باردم را میبینیم (که میتواند که نماد رسانه های جمعی است) مانند به سر افرادی که روی زمین دراز کشیده اند و پارچه ای بر ند شلیک میکند. بعد از آن هولوکاست و جنگ های جهانی نمادین و جهان آ ا مانی رخ میدهد، صدای الله اکبر و هاللویا رو در ذهنتان داشته باشید، و علاوه بر آن تاکید زیاد آرنوفسکی که ش با rosemary's baby پلانسکی رابطه دارد، حتی یکی از پوسترهای اصلی از روی پوستر بچه رزماری کپی برداری شده ( ی که در آن بچه پا به زمین میگذارد) اگر بگوییم که منظور آرنوفسکی در باطن همان منجی ای بوده که همه ادیان منتظرش هستند و در همه ادیان قول ظهورش داده شده نباید متعجب شد (مخصوصا به خاطر اشاره آرنوفسکی به صدای الله اکبر در این سکانس که با همراه شدن با صدای هاللویا نشان از این دارد که ادیان مختلف در انتظار این فرد هستند داره) چند دقیقه بعد ساز نشان میدهد که این پروژه هم ش ت خواهد خورد و دقیقا بعد از آن است که با خشم مادر جهان به کلی نابود میشود. یکی از تکان دهنده ترین صحنه های جایی ست که بچه در میان آن سیل عظیم جمعیت دست به دست می شود در نهایت می میرد، تکه تکه می شود و هر تکه اش را یکی از آن آدم ها می خورد و مادر شاهد تمام این صحنه هاست، اما هرچه جیغ می زند و تقلا می کند فایده ای ندارد. اینجاست که پای یکی دیگر از قصه های کتاب مقدس یعنی مصلوب شدن برای آنکه بار گناه تمام انسان های دیگر را بر دوش بکشد به میان می آید.
در قسمتی از شاعر پس از اینکه توانسته کتاب شعرش را تمام کند آن رابه همسر باردارش میدهد و در سکانسی نمادین میبینیم که وی با خواندن شعر خیالی شوهرش مردی را میبیند که در میان خا ترها با گرفتن دست همسرش، خانه تمام سوخته اش (ذهن از کار افتاده و به بن بست رسیده اش را) به یکباره به ح ماقبل آن (شکوفایی ذهن شاعر) در می آورد. اما بیشتر که دقت میکنید گوشه های جنگل اطراف خانه را میبینید که همچنان سوخته و زرد است و این یعنی مشکل در اصل حل نشده و تنها درست شدن مسائل ساخته ی ذهن شاعر است و بس.ظاهرآ همسر باردار نویسنده اولین شخصی است که نوشته ی شوهرش را میخواند زیرا بلافاصله پس از اتمام توسط شاعر آن را از او میگیرد. اما کمی جلوتر متوجه میشویم که ناشر و مطبوعات زودتر آنرا خوانده اند. چطور ممکن است؟ جز اینکه کتاب و تصور شاعر در خلق چیزی تازه توهمی بیش نبوده است.
در میبینیم که شاعر از خلق اثری تازه ناتوان است. او بارها و بارها خانه ای را خلق میکند که در نهایت به آتش کشیده میشود. کنایه از خ ناتوان در خلق جهانی تازه...


http://s9.picofile.com/file/8332465350/mother_13511r.jpg
شاعر (خدا) هدفی یکنواخت و سیزیف وار دارد که در تسلسل خلاصه میشود. یعنی او تنها یک سناریو برای آفرینش دارد که همیشه و همیشه و همیشه تکرارش میکند. به نظر میرسد او انقدر تنها بوده که دیوانه شده و مغزش توان بهبود این نقشه را ندارد. این دیوانگی را از خنده آ ش در حالی که قلب مادر (عشق) را از اش بیرون کشیده به وضوح میتوان دید. همینطور به نظر میرسد هرچقدر خدا دینی کامل تر (از نگاه خودش) درست میکند، طرفداران او و عاشقان خدا بیشتر شده و میتوانند برای معشوقشان زندگی آدمهای بیشتری را نابود کنند! این به مذاق بسیاری خوش نمی آید زیرا واقعیت انسانیمان را بی به نمایش میکشد و همینطور تصویری صریح از تخیلات پیروان ادیان ابراهیمی از خدا.

http://s9.picofile.com/file/8332465384/javier_bardem_in_mother_2017.jpg

مادر که در تمام طول ، علی رغم لطافت و شکوهش تقریباً منفعل بوده است و اجازه داده است مردم و شوهرش هر بلایی دوست داشتند سرش بیاورند، به زیرزمین می رود و کل خانه را به آتش می کشد. در تمام طول این صحنه را بیشتر از تمام صحنه ها دوست داشتم، چون در باقی احساس می مادر هیچ کنترلی بر هیچ چیز ندارد و اعتراضش آنقدر شدید نیست تا جلوی ورود غریبه ها به خانه اش، دخ آنها در امور خصوصی زندگی اش و حتی بدرفتاری و بی توجهی شوهرش را بگیرد. اگر مادر را نماد طبیعت بدانیم، می توانیم بگوییم که گرچه طبیعت در برابر تمام بلاهایی که ما بر سرش آورده ایم خم به ابرو نیاورده است، اما روزی که شاید چندان هم دور نباشد، به خاطر تمام کارهایی که با او کرده ایم مجازات خواهیم شد.
چون خودمان خانه مان را به وضعیتی کش م که دیگر قابل س ت نباشد و چاره ای جز سوزاندن و از بین بردنش باقی نماند، همانطور که مادر درست پیش از آتش زدن خانه به مرد می گوید: «تو هیچ وقت مرا دوست نداشتی، فقط عاشق این بودی که من چقدر عاشق تو هستم. من همه چیزم را به تو دادم.» بعد از آن مرد که آتش هیچ اثری بر او نداشته است، قلب زن را از اش بیرون می آورد و باقی مانده ی زن خا تر می شود. و قلبش تبدیل به همان چیز الماس گونی می شود که مرد به شدت از آن مراقبت می کرد. همان چیزی که در ابتدای مرد به عنوان هدیه ی ویژه ای به آدم نشان داد و گفت وقتی همه چیزش را در آتش از دست داد، آن را در خا ترها پیدا کرد و به او این قدرت را داد تا دوباره همه چیز را از اول شروع کند.
http://s8.picofile.com/file/8332465368/mother_movie.png

خداوند دوباره از عشق مادر (قلبی که به مرور طی اتفاق های گوناگون در تاریخ هستی به تیرگی رسیده بود) زندگی را دوباره به زمین بازمیگرداند. در سکانس آ زنی دیگر به جای لارنس از خواب بیدار میشود. آرنوفسکی انسان ها را همانند اسباب بازی هایی نمایش میدهد که بازیچه ی دست خداوند هستند و بارها و بارها فقط برای سرگرمی خداوند آفریده میشوند..خداوندی که محتاج ستایش است!

http://s9.picofile.com/file/8332465434/supercinemaup_m%c3%a3e_filme_aronofsky.jpg
«مادر» آرنوفسکی، در درجه اول یک تمثیل از آ ا مان است، که در مقابل استثمار و ت یب دنیای طبیعی می وشد.
آرونوفسکی به ۲۵ دقیقه آ ، تصویری از خشونت در حال اوج گرفتن، اشاره کرده و می گوید:“پایان مادر! یکی از بهترین دستاورد های من است، فقط بخاطر اینکه یک کابوس است. این بخش به طور ممتد ترس و وحشت های دنیای ما را نشان می دهد و در نهایت مادری باردار را می بینیم.“
اما چرا؟!
آرونوفسکی توضیح می دهد:“فکر می کنم این حرف را هوبرت سلبی جونیور، نویسنده مرثیه ای برای یک رویا، گفت که برای دیدن نور، باید درون تاریکی را نگاه کرد. بسیار مهم است که انعکاس این را در زندگی خود ببینیم و فکر کنیم که واقعاً در دنیا چه می گذرد تا بتوانیم روند زندگیمان را تغییر دهیم.
http://s8.picofile.com/file/8332465292/anne_mother_2017_turkce_dublaj_izle_975.jpg
نشانه ها خاویر باردم = خدا / پروردگار
جنیفر لارنس = مادر طبیعت
خانه = سیاره زمین / دنیا
اد هریس = آدم
میشل فایفر = حوا
دو برادر = ه ل و ق ل
سنگ مخصوص = سیب / دانه خلقت
کتاب جدید شاعر = انجیل
بچه شاعر و مادر = عیسی
طرفداران شاعر = پیروان یت
پلیس ها و نظامیان = کنایه به دنیای پر از جنگ امروز
مرگ بچه و خورده شدنش توسط مردم = نالایقی انسانها و نابود شان
آتش و خون داخل انباری = جهنم
نابود شدن خانه توسط جنیفر لارنس = اشاره به غلبه طبیعت بر انسانهای بی ملاحظه
قلب جنیفر لارنس در دستان خاویر باردم = دانه خلقت/کنایه به شروعی دوباره پس از مرگ
بیدار شدن زنی دیگر در کنار خاویر باردم بر روی تخت بجای جنیفر لارنس = کنایه به زندگی پس از مرگ و ایجاد دنیایی دیگر توسط خدا به وسیله دانه خلقت ⁣طبق اعتقاد برخی از یان خداوند حوا را از پهلوی آدم آفریده است که دقیقا شب قبل از ورود زن اد هریس با بازی میشل فایفر(نماد حوا) ما اد هریس را میبینیم که حال اصلا خوبی ندارد و در دستشویی سمت راست بدنش شکافته شده است و وقتی این صحنه را جنیفر لاورنس میبیند خاویر باردم سریعا دستش را بر روی زخم میگذارد و از او میخواد که از آنجا خارج شود و صبح آن روز میشل فایفر(نماد حوا) از راه میرسد و ما اد هریس(نماد آدم) را میبینیم که بسیار سرحال است! در این شخصیت جنیفر لارنس را میتوان به صورت سیال نمادسازی کرد. برای مثال او گاهی نشانه ی مادر طبیعت است. در هنگام بارداری و به دنیا آوردن بچه و بعد قربانی شدن او توسط انسانها میتوان مادر را حضرت مریم در نظر آورد. (هدیه آوردن سبد میوه شبیه داستان حضرت مریم است.) شخصیت او گاهی هم را در داستان های کتاب مقدس به یاد میآورد. او از ابتدا در درگاه خداوند است (جایی اد هریس به لارنس میگوید: همه این ها رو تو ساختی ؟ که میتواند دل بر جایگاه و عبادتهای او قبل از رانده شدن داشته باشد). از طرفی وقتی خدا ادم و حوا را خلق میکند و آنها را به بهشت می آورد شروع به حسادت به آنها میکند. وقتی که دو مهمان ناخوانده سعی می کنند روی سینک بشینند، ظرفشویی ایی را می شکنند که لاورنس به شدت از آن محافظت می کرده و دوست نداشته ی آن را لمس کند. پس از این اتفاق آب سطح خانه را می پوشاند، که به نوعی بازسازی سیل حضرت نوح است، و مهمان ها به بیرون رانده می شوند. مرد سیاهپوستی در است که انگار از آشنایان آدم و حوا است. کارگردان از میان آشنایان، بیشترین نگاه و تمرکزش را به او وا داشته، اما آن مرد سیاهپوست چه ی میتواند باشد؟ این شخص که نوع صحبت ش با مادر طبیعت خیلی گرم و صمیمانه به نظر میرسد، ی که به همراه ش به عرش خداوند راه پیدا میکند و البته بعد ازمدتی توسط مادر طبیعت از آنجا رانده میشود. و بعد میبینیم که برای بخشش توسط مادر طبیعت یا به نوعی برای جبران خطایش به رنگ آمیزی خانه و ترمیم آن می پردازد. این انسان کیست؟ بعضی از نشانه ها میگویند که وی است. در داستانها معجزه ی معراج محمد و عروج وی به عرش الهی و بالاترین قسمت بهشت آمده است. (میتون طبقه اول خانه را زمین، طبقه دوم را بهشت، طبقه سوم را عرش خداوند و زیرزمین را برزخ و دروازه ای که باز میشود را دروازه ی جهنم در نظر گرفت) درنهایت اما او به زمین بازمیگردد و پس از آن در پی ترمیم خانه ای است که ابراهیم در زمین ساخته. (رنگ آمیزی خانه توسط مرد سیاهپوست در ) فندک: در آ میبینیم که جنیفر لارنس با فندک آدم که میتوان گفت دل بر گناهان انسان داره جهنم را روشن میکند.

در مورد لحظه ای که لاورنس انگشت خود را درون کف چوبی خانه می کند، بین مسینا و آرونوفسکی صحبت هایی مبنی بر اینکه جنس چوب چگونه باشد رد و بدل شده است. “ آیا باید ده چوب می بود یا چوب با ح اسفنجی هم مناسب بود ؟“

“بیاد دارم که دارن می گفت: نه، کف خانه باید مثل یه زخم باشد، زخمی بزرگ. در لحظاتی از ما باید از فرهنگ لغتی که برای ساخته بودیم فاصله می گرفتیم. این یک خانه است، اما نیست. کف خانه چوبی است اما واقعاً چوبی هم نیست. ما مجبور بودیم که دنیای واقعی را در بخش هایی از نشان دهیم اما در بخش های دیگری نیز باید کاری می کردیم که برداشت ها و تفسیر های وسیع تری داشته باشید.“ در سکانس آ زنی دیگر به جای لارنس از خواب بیدار میشود.
به نظر مبتوان این سکانس را تداعی کننده این آیه از قرآن دانست: و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من می خواهم در زمین جانشینى بیافرینم گفتند: در آنجا مخلوقى پدید مى آورى که تباهى کنند و خونها بریزند؟ با اینکه ما تو را به پاکى مى ستائیم و تقدیس می گوئیم؟ گفت من چیزها می دانم که شما نمی دانید.» (بقره/ 30)
با توجه به آگاهی فرشتگان از اتفاقات پیش رو میتوان گفت طبق عقاید مسلمانان این آیه دال بر وجود بشر های قبل از ما هست و بنا بر آیات و احادیث دیگر هر چند هزار سال زمین پاک میشود (نه مثل طوفان نوح) و بشری جدید بر روی زمین جدید پدید می آید. سوالاتی که پاسخ داده نشد: قورباغه در زیرزمین (جهنم)؟
آن عضو در دستشویی؟ پودر زرد رنگی که لارنس میخورد؟ مگسی که به شیشه میخورد و بعد به پشت میخوابد و میمیرد؟

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/31/mother
  • مطالب مشابه: !mother
  • کلمات کلیدی: فیلم ,مادر ,خانه ,زمین ,شاعر ,خداوند ,خاویر باردم ,جنیفر لارنس ,مادر طبیعت ,دانه خلقت ,میشل فایفر ,خواب بیدار میشود
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

انگار بعضی واژه ها یا ترکیب ها در ذهن ما به شکلی از معنای اصلیشون فاصله گرفتند. مثلا ناراحت. ناراحت باید قاعدتا به معنی راحت نبودن با ی یا راحت نبودن در موقعیتی باشه ولی یکجورهایی معنای دلخوری یا نشون دادن حال بد رو گرفته. در حالیکه کاملا ممکنه ی حالش بد نباشه اما احساس ناراحتی کنه.
البته اگه بهتر نگاه کنی، آدمها اگه متوجهش هم نباشند دارند از معنای ذاتیش استفاده میکنند. وقتی ی بگه ازت ناراحتم در واقع داره میگه تو کاری کردی که احساس راحت بودنم رو از دست بدم.

این روزا خیلی چیزا ناراحتم میکنه. دلخورم نمیکنه، اذیتم نمیکنه...فقط باعث میشه دیگه احساس راحتی نکنم. فکر نمیکنم این یه تغییر بیرونی باشه، احساس میکنم یه اتفاق که نه..یه روند تدریجی ِ همیشگی ِ غیرقابل توقف درون خودمه. اکثر آدمها ناراحتم میکنند، هرکلمه ای که ازشون میشنوم ناراحتم میکنه، موقعیت های تکراری ناراحتم میکنند، بیشتر متن ها یا بهتر بگم محتواها ناراحتم میکند، همینطور شرایط و آداب و رسوم و قراردادها و مقررات.
احساس ی رو دارم که لباس بنجل تنش کرده، داره غذای بنجل میخوره و از همه مهمتر در جریانه که قراره در یه محیط بنجل زندگی کنه.
نگاهم به آدمها و ارتباطات و موقعیت ها و سنت ها و قوانین و محتواهای ِ معاصر ِ حاضر در محیط همینه. ناراحتم.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/02/بنجل
  • مطالب مشابه: بُنجُل
  • کلمات کلیدی: ناراحتم ,بنجل ,آدمها ,معنای ,ناراحتم میکنند، ,راحت نبودن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

روی پلک هایم ایستاده
و گیسوانش آمیخته در موهایم
شکل دستان مرا دارد
رنگ چشمانم را نیز
محو شده درسایه ام
چون سنگی در آسمان
با چشمانی هماره گشوده
که مرا از ن باز می دارد.

رویاهایش سرشار از نور
خورشیدها را
تبخیر می کنند
مرابه خنده وامی دارند
به گریه می اندازند
و به خنده... به سخن گفتن بی هیچ کلامی...

{ پل الوار }

اطلاعات


چطور میتوان فهمید که چیزی تاثیر است یا تقلید؟ یعنی چطور می شود فهمید که با اصل تاثر طرفیم یا رنگ تقلب؟ این دو بیت را بخوانید:

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست..
عیب ات آن است که بر بنده نمی بخشایی!

سعدی

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست!

و حالا این دو را :

کجا خود شکر این نعمت گزارم؟
که زور مردم آزاری ندارم!

سعدی

من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم...

حافظ
اگر بگیریم که هر دو نمونه، قطعا از ات سرایندگان شان است و در بیش تر نسخه ها موجود، با دو شیوه ی تاثیر پذیری رویاروییم. قضاوت با خودتان...

+سعید عقیقی

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/11/تاثر-یا-تقلب
  • مطالب مشابه: تاثر یا تقلب
  • کلمات کلیدی: آزاری ندارم ,مردم آزاری ,هنری نیست ,وجودت هنری ,سراپای وجودت ,مردم آزاری ندارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نگاهی به گذشته داشتن و تحت تاثیر آ ین اتفاق و وضعیت نبودن کار آسانی نیست و بدون توجه دائمی بسیار کم اتفاق می افتد. وقتی این حرف تکراری را لمس که برای آدمهای مختلف کامنت های بلند مینوشتم و سوالاتی میپرسیدم و جالب بود که بیشتر آن ها فقط به حرفها و سوالاتی که در انتهای متن نوشته شده بود جواب میدادند! همینطور بیشتر آدمها برای انتخاب شکل رفتار با تو پیشینه ای که از تو در ذهن دارند را به صورت یک پکیج کامل در نظر نمیگیرند و مطابق با آ ین کاری که انجام داده ای با تو برخورد میکنند. برای امتحان این موضوع کافی ست به ی بعد از ده جمله ی خوشایند یک جمله ناخوشایند بگویید و تماشا کنید که چگونه احساس مثبتش نسبت به شما اب میشود. مهم نیست ده جمله ی اولتان تا چه اندازه خوب اند، آنها تنها به جمله ی آ تان خیره می مانند. رها شدن از احساس اولیه که (بعد از مواجه شدن با آ ین برخورد) به آدم دست میدهد و امکان درست دیدن و شنیدن یا دوباره خواندن و توجه به جزئیات و قیدهایی که بار اول درست به چشم نیامده اند و همینطور تماشا و در نظر گرفتن حال و گذشته (و حتی آینده مشترک پیش رو) به صورت یک بسته کامل (نه جز به جز ) کار آسانی نیست و مراقبت همیشگی میطلبد. فرض کنید یک رستوران خوش نام در شهرتان وجود دارد. یکی از دوستانتان شبی برای خوردن شام به آنجا میرود و درست بعد از بیرون آمدن از آنجا حالش بد و راهی بیمارستان میشود. شما این خبر را شنیده اید و روز بعد از آن خیابان رد میشوید. اگر بخواهید نهار بخورید به آنجا میروید؟ یا تصور کنید قرار است یک تلفن همراه ب ید. بعد از پرس و جوی فراوان و زیر و رو سایت های مختلف و خواندن نقدها و کامنت ها با اطمینان نسبی یک گزینه را در نظر میگیرید و بعد به یک فروشگاه میروید تا یدتان را انجام دهید. زمانی که منتظر رسیدن نوبتتان هستید با یکی دیگر از مشتری ها راجع به انتخابتان حرف میزنید. احتمالا یک تجربه تلخ از آن برند و بدگویی های همان یک نفر کافی نیست که شما از بیخ و بن به انتخابتان شک کنید؟ کارکرد ذهن در ارزش دادن به جدیدترین اطلاعات و پر رنگ آ ین احساسات و تاثیر تمام این ها بر روی تصمیمات ما شگفت انگیز است. و خب در بسیاری از موارد گمراه کننده.

اطلاعات


نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشی ماهی لب بسته خون در دل کند قلاب را
{ صائب تبریزی }

اطلاعات

آخرین ارسال ها