دچــآر باید بود..

وبلاگ با نام دچــآر باید بود..

نظامی در مخزن الاسرار سروده: "هرچه در این نشانت دهند..گر نپسندی به از آنت دهند" حرفش حداقل در ساحت ِ شه درست به نظر میرسه.

اطلاعات


مترجمی برای من فعالیت لذت بخشی نیست. اما حین ترجمه جاهایی هست که متوجه میشی کلمه ای که برای جایگزینی متن اصلی انتخاب کردی، اصلا جایگزین مناسبی نیست و در نتیجه شروع به فکر یا گشتن در واژه نامه ها میکنی، تا در نهایت و در یک بزنگاه به جانشین و انتخاب درست میرسی. لبخند رضایتی بعد از این جایگزینی وجود داره و لذت کشفی که شاید به اندازه ی آفرینش عزیز باشه. در همین زمانه که متوجه میشی ترجمه قرار دادن مترادف کلمات به جای متن اصلی نیست. یه گزینش و جستجوی مداومه برای پیدا جانشین ِ به حق ِ تاج و تخت و نشوندنش روی جایگاه. جاییکه بهش تعلق داره. جاییکه اگه با چیز دیگه ای پر بشه ناکارآمدی و بی کفایتی ش همون اول تو ذوق میزنه.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/24/Translation
  • مطالب مشابه: translation
  • کلمات کلیدی: متوجه میشی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


امروز میخوام در مورد های نگاه صحبت کنم. بحث ها پراکنده و شاید نامربوط باشند. حاوی نظرات شخصی و بعضاً غیرقابل دفاع. به هر حال، به نظرم این ها اغلب به شکلی از وسواس ختم میشن.

1. املا: وقتی دارم متنی رو میخونم اولین نگاه من املای کلماته و خدا نکنه غلطی پیش چشم من بیاد. ذهن من تمام سالنو خاموش میکنه و نورو میندازه روی همون کلمه با املای غلط.
اینکه ی املای درست بعضی از واژه ها رو ندونه به این معنی نیست که حرفهاش بی معنی یا بدون کاربردند. اما حتما میتونه نشونه ی چیزهای دیگه ای باشه. مثل مطالعه کم و سواد ناکافی.
به واکنش خودم که نگاه میکنم میبینم گاهی به خوندن ادامه میدم و گاهی هم از خوندن دست میکشم. بعضی اوقات صفحه چت رو میبندم و گاهی حتی آنفالو میکنم. نتیجه گیری: ضمن ضرورت پاسداری از زبان پارسی، تعدیل ع العمل و وسواس نداشتن اهمیت داره. به هرحال به هر فاکتوری باید دقیقا در جایگاه خودش اهمیت داد. ضمن توجه به نشانه ها، علت اشتباهات و البته وابستگی احتمالی جایگاه ها به هم.

2. نگارش: باز هم اگه به مبحث نوشتار برگردیم مسئله دستور زبان و غلط های نگارشی پیش میاد. تا مدتی پیش و تا تذکر یکی از دوستان، من اشتباهیو مرتکب میشدم، به این صورت که بعد از علائم نگارشی مثل ویرگول یا نقطه،فاصله نمیذاشتم یا قبلشون فاصله میذاشتم ! انگار تا وقتی شکل درستو ندونی، این خطاها خیلی به چشم نمیاد. ولی از وقتی که متوجه اش میشی خیلی تو ذوق میزنه و زشت جلوه میکنه.
مثل مبحث نیم فاصله، که من متاسفانه هیچ آشنایی باهاش ندارم و در مقابل یادگیریش هم از خودم مقاومت نشون میدم. اما اونهایی که بلدند حساسیت عجیبی روی کاربردش دارند که برای ما نادونها غیرقابل درکه..ولی در چشم اونها پررنگ و مهم جلوه میکنه. میدونم که متاسفانه، نوشته های من هنوز هم پر از خطاهای نگارشی، اشکالات تایپی وغلط های دستور زبانی هستند. اما نمیتونم منکر این باشم که اگاهی از خطاهای ظاهری دیگران حواس من رو از کیفیت محتوا پرت نمیکنه یا نظرم رو، حداقل در لایه های زیرین ناخودآگاهم، نسبت به ی تغییر نمیده. نتیجه گیری: مشابه با املا..

( های شما؟) ادامه داره...

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/26/عینک-ها-1
  • مطالب مشابه: عینک ها (1)
  • کلمات کلیدی: فیلتر ,گاهی ,املای ,میکنه ,جلوه میکنه ,نتیجه گیری ,فیلتر املا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

http://s8.picofile.com/file/8334869826/ _1_.jpg
http://s8.picofile.com/file/8334870118/ _2_.jpg
فکر کنم عاشق این شدم.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/27/What-SHe-Wrote
  • مطالب مشابه: what she wrote
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تازگی ها ذهنم رجوع میکنه به گفتار و اعمال آدم ها و به یکباره خیلی چیزها برام روشن میشه. با اختیارات محدود به این پی می برم که انگیزه و مایه یا علت العلل عملی که ازشون سر زده چی بوده. یا بخش اعظم این ماجرا به کدوم قسمت از گذشته شون برمیگرده. بعد به این فکر میکنم که کارشون یه واکنش ی ان خ ر و بدون فکر به اتفاق مشابهی در گذشته ست؟ یا شکلی از عقده و حساسیت؟ یا یه مکانیزم دفاعی؟ نمیتونم بگم اینْ در بهترین ح حدس ها، واقعیت دارند اما به حدی منطقی به نظر می آن که نمیتونم نادیده شون بگیرم.
فکر میکنم اگه از تمام گذشته آدم ها باخبر بودم همه چیز خیلی واضح تر میشد، اما اینطور نیست و حدس هام عقیم باقی می مونند.
هنوز نمی دونم این یه نعمته یا عقوبت اما اون لحظات روشنایی رو دوست دارم. از اینکه هوش پایینی دارم و در لحظه متوجه پس زمینه ها نمیشم بدم میاد. اما این بینش وجودی تازه وارد رو که بعدها خبرم میکنه نوازش میکنم.
+از این جهت میتونه عقوبت باشه که رابطه های انسانی جای تحلیل آدم ها نیست. همونطور که جای آموزش و بازپروری و اصلاح! آدم ها برای دوست داشته شدن وارد رابطه میشن و قراره که احساس امنیت کنند. به قول خانوم مقیمی رابطه جای روانشناس، فیلسوف و تحلیل گر نیست. باید انسان بود!


اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/29/رجوع
  • مطالب مشابه: رجوع
  • کلمات کلیدی: آدم‌ها ,میکنم ,گذشته
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در دنیا هیچ چیز ناراحت تر کننده تر از نگران استعانت مالی بودن نیست. من از آن هایی که پول را حقیر می شمرند خیلی بدم می آید. این ها یا ریاکارند یا احمق. پول مثل حس ششم می ماند که اگر نباشد آن پنج حس دیگر هیچ سودی ندارند. بی درآمد کافی نصف امکانات زندگی بر روی انسان بسته می شود.
تنها چیزی که انسان باید از آن مواظبت کند آن است که دخل و جش ی ان باشد، دیناری بیش از آن که عایدش می شود ج نکند. این را هم که میشنوی که می گویند فقر بهترین انگیزه هنرمند است. اینها فقر را هرگز در جان و تنشان حس نکرده اند ، این ها نمی دانند که فقر چه بر سر روزگار آدم می آورد.
ما ثروت طلب نمیکنیم بلکه تا آن اندازه میخواهیم که بتوانیم وقار و حرمتمان را نگه داریم، آسوده خاطر کار کنیم، دست و دلباز باشیم، و رک و پوست کنده بگویم، بتوانیم مستقل باشیم.
من قلبا دلم می سوزد برای هنرمندی که برای امرار معاش و گذراندن زندگی به هنرش وابستگی دارد.


+پای بندی های انسانی |سامرست موام | 861 ص

اطلاعات


+حاوی اسپویل
در « مادر! »همه چیز شکلی نمادین دارد و قضاوت بر اساس داستان نسبتاً ساده اش، ره به خطا بردن غیرقابل بخشایشی است: یک شاعر با همسر جوان زیبایش در یک خانه دورافتاده زندگی می کند. مهمانی وارد می شود، بی آن که زن بداند این مهمان- و بعدتر همسر او- قرار است ن این خانه شوند. بچه های این دو هم از راه می رسند و با وقایع بعدی خانه پر از مردمانی می شود که همه چیز را به آشوب می کشند.
http://s9.picofile.com/file/8332465284/1c0203fcb8890351e06262d773403db72f59f645.jpg

در نگاه اول یک تریلر است که از صفر آغاز می شود و رفته رفته به اوج خشونت در یک محیط بسته می رسد. شخصیت زن- که به شکلی شخصیت اصلی است- در حلقه محاصره ای قرار می گیرد که هر لحظه تنگ تر می شود و غیر قابل تحمل تر. به قدری به این شخصیت نزدیک می شود- به مدد کارگردانی حیرت انگیز آرونوفسکی- که گاه تنگ تر شدن این حلقه محاصره با بند آمدن نفس مان ارتباط مستقیمی می یابد.

این با زاویه های خاصی از نگاه لاورنس برداری می شود و شما در طول بارها از خود خواهید پرسید که این زندگی واقعیست یا در رؤیا او اتفاق می افتد؟
« مادر! » مقدمه ای عجیب و البته ساده دارد. در ابتدا ساز از مخاطبش می خواهد تا شخصیت های اصلی داستانش را بدون آنکه نامی برای آنان تعیین شود، بپذیرد و با آنان همراه شود. در ادامه نیز شخصیت های متعددی وارد داستان می شوند که همگی آنان نیز مانند شخصیت های اصلی، بی نام و هویت هستند و ما تنها با استفاده از ضمیر قادر به شناسایی آنان هستیم. تصمیمی که تعمداً گرفته شده و دل بر مفهومی دارد که افراد را تبدیل به نماد و نشانه هایی از رویکردهای طبیعی و اجتماعی می نماید. به نظر می رسد که آرونفسکی حتی پیش از رویت با استفاده از نام قصد داشته مفهومی را به مخاطب انتقال دهد. باید توجه کرد که پیش از رسیدن به پیچ و خم داستان و درک معنای اصلی آن، ممکن است که حتی تاثیرگذارترین صحنه های هم بسیار سرد و بی روح بنظر بیایند.

http://s9.picofile.com/file/8332465334/mother_exclusive_artwork_77h5_640.jpg
در « مادر! » آرونفسکی می توان نشانه های فراوانی یافت. از انجیل مقدس گرفته تا اشاره هایی به آدم و حوا. (اما اگر ی این موضوع را پیش از تماشای بداند جذ ت تا حد زیادی از بین می رود. هر باید در نقطه ای از خودش این جنبه های تمثیلی را کشف کند.) خانه ای که مرد و زن در آن زندگی می کنند به مثابه زمینی در نظر گرفته شده که شاید هجوم افراد مختلف به درون آن سبب ت یب و هرج و مرج و البته گاهاً رویکردهای خوشایند می گردد. شخصیت مرد شاعر که در مواجه به انتقادات همسرش تنها یک لبخند از خود به نمایش می گذارد، به مانند پروردگاری معرفی می گردد که سعی در مدیریت شرایط و مادر (شخصیت زن خانه هم که منزل متعلق به اوست و بطور کنایه آمیزی، باردار می شود) دارد و البته مادر و منزل که نمادی از سیاره زمین هستند و بزودی میزبان مهمانان عجیب و ناخوانده ای می گردند.
« مادر! » برخلاف نیمه ابت نسبتاً آرام و سر به راه خود، در نیمه دوم به جنون کشیده می شود. جنونی که در آن مرد تکلیف خود را با پیروان یا طرفداران خود مشخص می کند و مهاجمان خانه نیز وضعیت را برای مادر تیره تر می نمایند. مهاجمانی که به نظر می رسد آسیب اصلی را به زمین وارد می نمایند و سردرگمی مادری که نمی داند با وضعیت پیش آمده باید چطور رفتار کرد و به همین جهت رفته رفته دچار بحران می گردد.
http://s9.picofile.com/file/8332465318/hero_mother_tiff_2017.jpg
آنچه این صحنه ها را به شدت متشنج می کند این است که مخاطب هم همدرد با کاراکتر مادر از ورود این افراد غریبه در خانه اش به شدت ناراحت، گیج و عصبانی ست و اصلاً نمی داند که چرا شوهرش پیش از آنکه با ماندن آنها در خانه اش موافقت کند با او م نکرده است. حتی به نظر می رسد شوهرش از ماندن آن غریبه ها در خانه شان خوشحال است. بعداً به زنش می گوید که آن مرد غریبه در واقع یکی از طرفدارانش است و اصلاً به صورت تصادفی به آنجا نیامده و این کارش از روی قصد بوده است تا او را ملاقات کند. انگار این نویسنده ی ش ت خورده از دیدن اینکه هوادارانی دارد که او را ستایش می کند لذت می برد. به این ترتیب در اینجا مرد، خداست و البته که نویسنده بودن شغلی برازنده ی خدا یی ست که همه چیز از ذهن او بیرون آمده است و به شدت شیفته ی پرستیده و ستایش شدن است.
در قسمتی از طی رابطه ای بین خداوند و مادر،جنیفر لاورنس باردار میشود و در همین زمان هنگامی که این ماجرا را با خدا در میان میگذارد چشمه ی خشکیده نویسندگی خاویر باردم شکوفا میشود و او کتاب جدیدش را مینویسد (کتاب جدید نویسنده، نماد انجیل است) که نمایشی از چگونگی پیدایش بشر است. در ادامه پس از انتشار کتاب سیل طرفداران خاویر باردم به سوی خانه هجوم می آورند و خانه را غارت میکنند (که نشانه ی این است که بعد از آفرینش آدم و حوا و پیدایش انجیل انسان های زیادی به نام دین و به اسم دوستدار خداوند بودن به زمین و منابع آن هجوم می آورند و برای اثبات بر حق بودن خود به همدیگر حمله میکنند و یکدیگر را زی ا میگذارند و زمین را به نابودی کامل می کشانند) در این میان مادر به خداوند هشدارهای فراوان می دهد ولی خداوند این داستان دچار خودپسندی است و متوجه چیزهای دیگر نمیشود، یا اهمیتی نمیدهد.
انگار تنها چیزی که خدا به آن احتیاج دارد این است که دیگران او را دوست داشته باشند و ستایشش کنند. تولد بچه پس از وقایع هولناکی که در طول چند دقیقه به شکل دیوانه واری نشان داده میشود اتفاق می افتد. جنگ، خونریزی، وحشیگری، ت یب محیط زیست، بی رحمی نسبت به همه چیز....ما بحران افزایش جمعیت بر روی زمین را میبینیم که باعث نابودی تمام منابع زمین و آن میشود، برده داری نوین را میبینیم و استفاده ی ابزاری از زن و برده ی قرار دادن او. در صحنه ای ناشر خاویر باردم را میبینیم (که میتواند که نماد رسانه های جمعی است) مانند به سر افرادی که روی زمین دراز کشیده اند و پارچه ای بر ند شلیک میکند. بعد از آن هولوکاست و جنگ های جهانی نمادین و جهان آ ا مانی رخ میدهد، صدای الله اکبر و هاللویا رو در ذهنتان داشته باشید، و علاوه بر آن تاکید زیاد آرنوفسکی که ش با rosemary's baby پلانسکی رابطه دارد، حتی یکی از پوسترهای اصلی از روی پوستر بچه رزماری کپی برداری شده ( ی که در آن بچه پا به زمین میگذارد) اگر بگوییم که منظور آرنوفسکی در باطن همان منجی ای بوده که همه ادیان منتظرش هستند و در همه ادیان قول ظهورش داده شده نباید متعجب شد (مخصوصا به خاطر اشاره آرنوفسکی به صدای الله اکبر در این سکانس که با همراه شدن با صدای هاللویا نشان از این دارد که ادیان مختلف در انتظار این فرد هستند داره) چند دقیقه بعد ساز نشان میدهد که این پروژه هم ش ت خواهد خورد و دقیقا بعد از آن است که با خشم مادر جهان به کلی نابود میشود. یکی از تکان دهنده ترین صحنه های جایی ست که بچه در میان آن سیل عظیم جمعیت دست به دست می شود در نهایت می میرد، تکه تکه می شود و هر تکه اش را یکی از آن آدم ها می خورد و مادر شاهد تمام این صحنه هاست، اما هرچه جیغ می زند و تقلا می کند فایده ای ندارد. اینجاست که پای یکی دیگر از قصه های کتاب مقدس یعنی مصلوب شدن برای آنکه بار گناه تمام انسان های دیگر را بر دوش بکشد به میان می آید.
در قسمتی از شاعر پس از اینکه توانسته کتاب شعرش را تمام کند آن رابه همسر باردارش میدهد و در سکانسی نمادین میبینیم که وی با خواندن شعر خیالی شوهرش مردی را میبیند که در میان خا ترها با گرفتن دست همسرش، خانه تمام سوخته اش (ذهن از کار افتاده و به بن بست رسیده اش را) به یکباره به ح ماقبل آن (شکوفایی ذهن شاعر) در می آورد. اما بیشتر که دقت میکنید گوشه های جنگل اطراف خانه را میبینید که همچنان سوخته و زرد است و این یعنی مشکل در اصل حل نشده و تنها درست شدن مسائل ساخته ی ذهن شاعر است و بس.ظاهرآ همسر باردار نویسنده اولین شخصی است که نوشته ی شوهرش را میخواند زیرا بلافاصله پس از اتمام توسط شاعر آن را از او میگیرد. اما کمی جلوتر متوجه میشویم که ناشر و مطبوعات زودتر آنرا خوانده اند. چطور ممکن است؟ جز اینکه کتاب و تصور شاعر در خلق چیزی تازه توهمی بیش نبوده است.
در میبینیم که شاعر از خلق اثری تازه ناتوان است. او بارها و بارها خانه ای را خلق میکند که در نهایت به آتش کشیده میشود. کنایه از خ ناتوان در خلق جهانی تازه...


http://s9.picofile.com/file/8332465350/mother_13511r.jpg
شاعر (خدا) هدفی یکنواخت و سیزیف وار دارد که در تسلسل خلاصه میشود. یعنی او تنها یک سناریو برای آفرینش دارد که همیشه و همیشه و همیشه تکرارش میکند. به نظر میرسد او انقدر تنها بوده که دیوانه شده و مغزش توان بهبود این نقشه را ندارد. این دیوانگی را از خنده آ ش در حالی که قلب مادر (عشق) را از اش بیرون کشیده به وضوح میتوان دید. همینطور به نظر میرسد هرچقدر خدا دینی کامل تر (از نگاه خودش) درست میکند، طرفداران او و عاشقان خدا بیشتر شده و میتوانند برای معشوقشان زندگی آدمهای بیشتری را نابود کنند! این به مذاق بسیاری خوش نمی آید زیرا واقعیت انسانیمان را بی به نمایش میکشد و همینطور تصویری صریح از تخیلات پیروان ادیان ابراهیمی از خدا.

http://s9.picofile.com/file/8332465384/javier_bardem_in_mother_2017.jpg

مادر که در تمام طول ، علی رغم لطافت و شکوهش تقریباً منفعل بوده است و اجازه داده است مردم و شوهرش هر بلایی دوست داشتند سرش بیاورند، به زیرزمین می رود و کل خانه را به آتش می کشد. در تمام طول این صحنه را بیشتر از تمام صحنه ها دوست داشتم، چون در باقی احساس می مادر هیچ کنترلی بر هیچ چیز ندارد و اعتراضش آنقدر شدید نیست تا جلوی ورود غریبه ها به خانه اش، دخ آنها در امور خصوصی زندگی اش و حتی بدرفتاری و بی توجهی شوهرش را بگیرد. اگر مادر را نماد طبیعت بدانیم، می توانیم بگوییم که گرچه طبیعت در برابر تمام بلاهایی که ما بر سرش آورده ایم خم به ابرو نیاورده است، اما روزی که شاید چندان هم دور نباشد، به خاطر تمام کارهایی که با او کرده ایم مجازات خواهیم شد.
چون خودمان خانه مان را به وضعیتی کش م که دیگر قابل س ت نباشد و چاره ای جز سوزاندن و از بین بردنش باقی نماند، همانطور که مادر درست پیش از آتش زدن خانه به مرد می گوید: «تو هیچ وقت مرا دوست نداشتی، فقط عاشق این بودی که من چقدر عاشق تو هستم. من همه چیزم را به تو دادم.» بعد از آن مرد که آتش هیچ اثری بر او نداشته است، قلب زن را از اش بیرون می آورد و باقی مانده ی زن خا تر می شود. و قلبش تبدیل به همان چیز الماس گونی می شود که مرد به شدت از آن مراقبت می کرد. همان چیزی که در ابتدای مرد به عنوان هدیه ی ویژه ای به آدم نشان داد و گفت وقتی همه چیزش را در آتش از دست داد، آن را در خا ترها پیدا کرد و به او این قدرت را داد تا دوباره همه چیز را از اول شروع کند.
http://s8.picofile.com/file/8332465368/mother_movie.png

خداوند دوباره از عشق مادر (قلبی که به مرور طی اتفاق های گوناگون در تاریخ هستی به تیرگی رسیده بود) زندگی را دوباره به زمین بازمیگرداند. در سکانس آ زنی دیگر به جای لارنس از خواب بیدار میشود. آرنوفسکی انسان ها را همانند اسباب بازی هایی نمایش میدهد که بازیچه ی دست خداوند هستند و بارها و بارها فقط برای سرگرمی خداوند آفریده میشوند..خداوندی که محتاج ستایش است!

http://s9.picofile.com/file/8332465434/supercinemaup_m%c3%a3e_filme_aronofsky.jpg
«مادر» آرنوفسکی، در درجه اول یک تمثیل از آ ا مان است، که در مقابل استثمار و ت یب دنیای طبیعی می وشد.
آرونوفسکی به ۲۵ دقیقه آ ، تصویری از خشونت در حال اوج گرفتن، اشاره کرده و می گوید:“پایان مادر! یکی از بهترین دستاورد های من است، فقط بخاطر اینکه یک کابوس است. این بخش به طور ممتد ترس و وحشت های دنیای ما را نشان می دهد و در نهایت مادری باردار را می بینیم.“
اما چرا؟!
آرونوفسکی توضیح می دهد:“فکر می کنم این حرف را هوبرت سلبی جونیور، نویسنده مرثیه ای برای یک رویا، گفت که برای دیدن نور، باید درون تاریکی را نگاه کرد. بسیار مهم است که انعکاس این را در زندگی خود ببینیم و فکر کنیم که واقعاً در دنیا چه می گذرد تا بتوانیم روند زندگیمان را تغییر دهیم.
http://s8.picofile.com/file/8332465292/anne_mother_2017_turkce_dublaj_izle_975.jpg
نشانه ها خاویر باردم = خدا / پروردگار
جنیفر لارنس = مادر طبیعت
خانه = سیاره زمین / دنیا
اد هریس = آدم
میشل فایفر = حوا
دو برادر = ه ل و ق ل
سنگ مخصوص = سیب / دانه خلقت
کتاب جدید شاعر = انجیل
بچه شاعر و مادر = عیسی
طرفداران شاعر = پیروان یت
پلیس ها و نظامیان = کنایه به دنیای پر از جنگ امروز
مرگ بچه و خورده شدنش توسط مردم = نالایقی انسانها و نابود شان
آتش و خون داخل انباری = جهنم
نابود شدن خانه توسط جنیفر لارنس = اشاره به غلبه طبیعت بر انسانهای بی ملاحظه
قلب جنیفر لارنس در دستان خاویر باردم = دانه خلقت/کنایه به شروعی دوباره پس از مرگ
بیدار شدن زنی دیگر در کنار خاویر باردم بر روی تخت بجای جنیفر لارنس = کنایه به زندگی پس از مرگ و ایجاد دنیایی دیگر توسط خدا به وسیله دانه خلقت ⁣طبق اعتقاد برخی از یان خداوند حوا را از پهلوی آدم آفریده است که دقیقا شب قبل از ورود زن اد هریس با بازی میشل فایفر(نماد حوا) ما اد هریس را میبینیم که حال اصلا خوبی ندارد و در دستشویی سمت راست بدنش شکافته شده است و وقتی این صحنه را جنیفر لاورنس میبیند خاویر باردم سریعا دستش را بر روی زخم میگذارد و از او میخواد که از آنجا خارج شود و صبح آن روز میشل فایفر(نماد حوا) از راه میرسد و ما اد هریس(نماد آدم) را میبینیم که بسیار سرحال است! در این شخصیت جنیفر لارنس را میتوان به صورت سیال نمادسازی کرد. برای مثال او گاهی نشانه ی مادر طبیعت است. در هنگام بارداری و به دنیا آوردن بچه و بعد قربانی شدن او توسط انسانها میتوان مادر را حضرت مریم در نظر آورد. (هدیه آوردن سبد میوه شبیه داستان حضرت مریم است.) شخصیت او گاهی هم را در داستان های کتاب مقدس به یاد میآورد. او از ابتدا در درگاه خداوند است (جایی اد هریس به لارنس میگوید: همه این ها رو تو ساختی ؟ که میتواند دل بر جایگاه و عبادتهای او قبل از رانده شدن داشته باشد). از طرفی وقتی خدا ادم و حوا را خلق میکند و آنها را به بهشت می آورد شروع به حسادت به آنها میکند. وقتی که دو مهمان ناخوانده سعی می کنند روی سینک بشینند، ظرفشویی ایی را می شکنند که لاورنس به شدت از آن محافظت می کرده و دوست نداشته ی آن را لمس کند. پس از این اتفاق آب سطح خانه را می پوشاند، که به نوعی بازسازی سیل حضرت نوح است، و مهمان ها به بیرون رانده می شوند. مرد سیاهپوستی در است که انگار از آشنایان آدم و حوا است. کارگردان از میان آشنایان، بیشترین نگاه و تمرکزش را به او وا داشته، اما آن مرد سیاهپوست چه ی میتواند باشد؟ این شخص که نوع صحبت ش با مادر طبیعت خیلی گرم و صمیمانه به نظر میرسد، ی که به همراه ش به عرش خداوند راه پیدا میکند و البته بعد ازمدتی توسط مادر طبیعت از آنجا رانده میشود. و بعد میبینیم که برای بخشش توسط مادر طبیعت یا به نوعی برای جبران خطایش به رنگ آمیزی خانه و ترمیم آن می پردازد. این انسان کیست؟ بعضی از نشانه ها میگویند که وی است. در داستانها معجزه ی معراج محمد و عروج وی به عرش الهی و بالاترین قسمت بهشت آمده است. (میتون طبقه اول خانه را زمین، طبقه دوم را بهشت، طبقه سوم را عرش خداوند و زیرزمین را برزخ و دروازه ای که باز میشود را دروازه ی جهنم در نظر گرفت) درنهایت اما او به زمین بازمیگردد و پس از آن در پی ترمیم خانه ای است که ابراهیم در زمین ساخته. (رنگ آمیزی خانه توسط مرد سیاهپوست در ) فندک: در آ میبینیم که جنیفر لارنس با فندک آدم که میتوان گفت دل بر گناهان انسان داره جهنم را روشن میکند.

در مورد لحظه ای که لاورنس انگشت خود را درون کف چوبی خانه می کند، بین مسینا و آرونوفسکی صحبت هایی مبنی بر اینکه جنس چوب چگونه باشد رد و بدل شده است. “ آیا باید ده چوب می بود یا چوب با ح اسفنجی هم مناسب بود ؟“

“بیاد دارم که دارن می گفت: نه، کف خانه باید مثل یه زخم باشد، زخمی بزرگ. در لحظاتی از ما باید از فرهنگ لغتی که برای ساخته بودیم فاصله می گرفتیم. این یک خانه است، اما نیست. کف خانه چوبی است اما واقعاً چوبی هم نیست. ما مجبور بودیم که دنیای واقعی را در بخش هایی از نشان دهیم اما در بخش های دیگری نیز باید کاری می کردیم که برداشت ها و تفسیر های وسیع تری داشته باشید.“ در سکانس آ زنی دیگر به جای لارنس از خواب بیدار میشود.
به نظر مبتوان این سکانس را تداعی کننده این آیه از قرآن دانست: و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من می خواهم در زمین جانشینى بیافرینم گفتند: در آنجا مخلوقى پدید مى آورى که تباهى کنند و خونها بریزند؟ با اینکه ما تو را به پاکى مى ستائیم و تقدیس می گوئیم؟ گفت من چیزها می دانم که شما نمی دانید.» (بقره/ 30)
با توجه به آگاهی فرشتگان از اتفاقات پیش رو میتوان گفت طبق عقاید مسلمانان این آیه دال بر وجود بشر های قبل از ما هست و بنا بر آیات و احادیث دیگر هر چند هزار سال زمین پاک میشود (نه مثل طوفان نوح) و بشری جدید بر روی زمین جدید پدید می آید. سوالاتی که پاسخ داده نشد: قورباغه در زیرزمین (جهنم)؟
آن عضو در دستشویی؟ پودر زرد رنگی که لارنس میخورد؟ مگسی که به شیشه میخورد و بعد به پشت میخوابد و میمیرد؟

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/31/mother
  • مطالب مشابه: !mother
  • کلمات کلیدی: فیلم ,مادر ,خانه ,زمین ,شاعر ,خداوند ,خاویر باردم ,جنیفر لارنس ,مادر طبیعت ,دانه خلقت ,میشل فایفر ,خواب بیدار میشود
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

انگار بعضی واژه ها یا ترکیب ها در ذهن ما به شکلی از معنای اصلیشون فاصله گرفتند. مثلا ناراحت. ناراحت باید قاعدتا به معنی راحت نبودن با ی یا راحت نبودن در موقعیتی باشه ولی یکجورهایی معنای دلخوری یا نشون دادن حال بد رو گرفته. در حالیکه کاملا ممکنه ی حالش بد نباشه اما احساس ناراحتی کنه.
البته اگه بهتر نگاه کنی، آدمها اگه متوجهش هم نباشند دارند از معنای ذاتیش استفاده میکنند. وقتی ی بگه ازت ناراحتم در واقع داره میگه تو کاری کردی که احساس راحت بودنم رو از دست بدم.

این روزا خیلی چیزا ناراحتم میکنه. دلخورم نمیکنه، اذیتم نمیکنه...فقط باعث میشه دیگه احساس راحتی نکنم. فکر نمیکنم این یه تغییر بیرونی باشه، احساس میکنم یه اتفاق که نه..یه روند تدریجی ِ همیشگی ِ غیرقابل توقف درون خودمه. اکثر آدمها ناراحتم میکنند، هرکلمه ای که ازشون میشنوم ناراحتم میکنه، موقعیت های تکراری ناراحتم میکنند، بیشتر متن ها یا بهتر بگم محتواها ناراحتم میکند، همینطور شرایط و آداب و رسوم و قراردادها و مقررات.
احساس ی رو دارم که لباس بنجل تنش کرده، داره غذای بنجل میخوره و از همه مهمتر در جریانه که قراره در یه محیط بنجل زندگی کنه.
نگاهم به آدمها و ارتباطات و موقعیت ها و سنت ها و قوانین و محتواهای ِ معاصر ِ حاضر در محیط همینه. ناراحتم.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/02/بنجل
  • مطالب مشابه: بُنجُل
  • کلمات کلیدی: ناراحتم ,بنجل ,آدمها ,معنای ,ناراحتم میکنند، ,راحت نبودن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

روی پلک هایم ایستاده
و گیسوانش آمیخته در موهایم
شکل دستان مرا دارد
رنگ چشمانم را نیز
محو شده درسایه ام
چون سنگی در آسمان
با چشمانی هماره گشوده
که مرا از ن باز می دارد.

رویاهایش سرشار از نور
خورشیدها را
تبخیر می کنند
مرابه خنده وامی دارند
به گریه می اندازند
و به خنده... به سخن گفتن بی هیچ کلامی...

{ پل الوار }

اطلاعات


چطور میتوان فهمید که چیزی تاثیر است یا تقلید؟ یعنی چطور می شود فهمید که با اصل تاثر طرفیم یا رنگ تقلب؟ این دو بیت را بخوانید:

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست..
عیب ات آن است که بر بنده نمی بخشایی!

سعدی

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست!

و حالا این دو را :

کجا خود شکر این نعمت گزارم؟
که زور مردم آزاری ندارم!

سعدی

من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم...

حافظ
اگر بگیریم که هر دو نمونه، قطعا از ات سرایندگان شان است و در بیش تر نسخه ها موجود، با دو شیوه ی تاثیر پذیری رویاروییم. قضاوت با خودتان...

+سعید عقیقی

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/11/تاثر-یا-تقلب
  • مطالب مشابه: تاثر یا تقلب
  • کلمات کلیدی: آزاری ندارم ,مردم آزاری ,هنری نیست ,وجودت هنری ,سراپای وجودت ,مردم آزاری ندارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نگاهی به گذشته داشتن و تحت تاثیر آ ین اتفاق و وضعیت نبودن کار آسانی نیست و بدون توجه دائمی بسیار کم اتفاق می افتد. وقتی این حرف تکراری را لمس که برای آدمهای مختلف کامنت های بلند مینوشتم و سوالاتی میپرسیدم و جالب بود که بیشتر آن ها فقط به حرفها و سوالاتی که در انتهای متن نوشته شده بود جواب میدادند! همینطور بیشتر آدمها برای انتخاب شکل رفتار با تو پیشینه ای که از تو در ذهن دارند را به صورت یک پکیج کامل در نظر نمیگیرند و مطابق با آ ین کاری که انجام داده ای با تو برخورد میکنند. برای امتحان این موضوع کافی ست به ی بعد از ده جمله ی خوشایند یک جمله ناخوشایند بگویید و تماشا کنید که چگونه احساس مثبتش نسبت به شما اب میشود. مهم نیست ده جمله ی اولتان تا چه اندازه خوب اند، آنها تنها به جمله ی آ تان خیره می مانند. رها شدن از احساس اولیه که (بعد از مواجه شدن با آ ین برخورد) به آدم دست میدهد و امکان درست دیدن و شنیدن یا دوباره خواندن و توجه به جزئیات و قیدهایی که بار اول درست به چشم نیامده اند و همینطور تماشا و در نظر گرفتن حال و گذشته (و حتی آینده مشترک پیش رو) به صورت یک بسته کامل (نه جز به جز ) کار آسانی نیست و مراقبت همیشگی میطلبد. فرض کنید یک رستوران خوش نام در شهرتان وجود دارد. یکی از دوستانتان شبی برای خوردن شام به آنجا میرود و درست بعد از بیرون آمدن از آنجا حالش بد و راهی بیمارستان میشود. شما این خبر را شنیده اید و روز بعد از آن خیابان رد میشوید. اگر بخواهید نهار بخورید به آنجا میروید؟ یا تصور کنید قرار است یک تلفن همراه ب ید. بعد از پرس و جوی فراوان و زیر و رو سایت های مختلف و خواندن نقدها و کامنت ها با اطمینان نسبی یک گزینه را در نظر میگیرید و بعد به یک فروشگاه میروید تا یدتان را انجام دهید. زمانی که منتظر رسیدن نوبتتان هستید با یکی دیگر از مشتری ها راجع به انتخابتان حرف میزنید. احتمالا یک تجربه تلخ از آن برند و بدگویی های همان یک نفر کافی نیست که شما از بیخ و بن به انتخابتان شک کنید؟ کارکرد ذهن در ارزش دادن به جدیدترین اطلاعات و پر رنگ آ ین احساسات و تاثیر تمام این ها بر روی تصمیمات ما شگفت انگیز است. و خب در بسیاری از موارد گمراه کننده.

اطلاعات


نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشی ماهی لب بسته خون در دل کند قلاب را
{ صائب تبریزی }

اطلاعات


فریدون فرخزاد انسان منحصر به فردی بود و به واسطه همین اص همیشه شایسته توجه خواهد موند. امروز دیدم کتاب خنیاگر در خون که دو سال پیش آپلود بیشتر از 2700 بار شده. عدد خوبیه. امیدوارم به همین تعداد خونده شده باشه.
شعری که قرار داده شده با نام "در نهایت جمله آغاز است عشق" از مجموعه شعری با همین اسم انتخاب شده. میتونید با صدای خود فریدون گوش کنید.


هیچ میدانی ز دَرد من هنوز
از درون گرم و سرد من هنوز؟

هیچ میدانی چه تنها مانده ام؟
چون صدف در عمق دریا مانده ام...

هیچ میبینی زوال برگ را
ابتدا و انتهای مـــرگ را؟!

هیچ میبینی نهاد و ریشه را
یاد داری لذت شه را

هیچ میبینی چه سبز است این درخت
شاخه ای میچینی از اشجار بخت؟

هیچ باران را تماشا میکنی
چشمه ساران را تماشا میکنی؟

میزنی دستی به گیتاری هنوز؟!
میدمد از پنجه ات باری هنوز؟

هیچ سازی در صدایت میخزد!
نقش پروازی ز پایت میخزد؟

هیچ میدانی زبان من چه بود؟
لحن این و لفظ آن من چه بود؟

گوییا بش ته بالم در سخن!
شمع بی رنگ زوالم در بدن!

خسته ام از باور و ناباوری...
می نخواهم ارتفاع دیگری!

عمق تب دار زمینم آرزوست
یا شبی در مسلخ تاریک دوست!

رنگ تدبیر جهان من تویی
بـــرگ سبز استخوان من تویی

خواب میبینم هنوز از شانه ات
خانه میگیرم درون خانه ات

دردم از شه ام بیدار تر
نفس حیوانی به چشمم خار تر

در جهان خون عیان میبینمت
اوج طغیان بیان میبینمت

من جهان را بر دو عالم داده ام
از درون خود جهانی زاده ام

این جهان جای زوال عشق نیست
جای حیوان در روال عشق نیست
جای درد بی زبان دردهاست
جای تکمیل مض صداست
جای تذهیب فلات است
جای ترویج حق آیینه است
گرچه تو با این جهان بیگانه ای
گرچه دور از ذهن سبز خانه ای
لیک من با عشق پایت می دهم
در جهان خویش جایت می دهم
تو دگر چیزی به جز من نیستی
من تو هستم، تو به جز من کیستی؟!
آشنایی با همه زیر و برم
گرچه پنداری که در هستی کمم
آه، من را از درون من مگیر
نور را از قطره خون من مگیر

خیمه های عشق را ویران مکن
ام را خالی از ایمان مکن
آفت م و به هم ت ده ایم
هرچه عالم بود، آن را دیده ایم
پس جهان را در جهان من بدان
زهد کاذب را ز طرح دل بران
من جهان را در ته شب یافتم
از سیاهی آفت بافتم
آفتاب من تویی در عمق شب
بس که ت دی به من مردم ز تب
از تب مرگ است این گفتارها
ریشه ها و پودها و تارها
ما پر از جوش و وش مقصدیم
فکر پرواز نود اندر صدیم
از سخن چون عشق می ماند ز ما
پس رها کن خویشتن را در صدا
چون صدا عشق است و پرواز است عشق
در نهایت، جمله آغاز است عشق...
عشق جان است و جهانی در سخن
وآن جهان آکنده از گفتار من
من همه ذرات نورم در شتاب
خود دلیلم بر وجود آفتاب
لیک در من جز غمی بیدار نیست
این سخن هم انتهای کار نیست...


اطلاعات



در طول دهه های اخیر تلاش زیادی شده که وانمود بشود این سه دین که ریشه خود را به یک صحرانشین به نام ابراهیم نسبت می دهند، خدای ی انی را می پرستند. پیش فرض این بوده که با یکی دانستن آنها، زمینه شان به همدیگر بیشتر می شود و احتمال اینکه همدیگر را سر هیچ و پوچ به کشتن بدهند کمتر باشد. ولی ظاهراً نتیجه این کار برع بوده چون با به رسمیت نشناختن تفاوت ها، تنها زمینه کینه ورزی را زیادتر کرده است. اما دقیقاً چه چیزهایی میان این سه دین متفاوت است؟ هدف انسان، نسبت میان خدا و انسان، رستگاری و حیات بعد از مرگ، عیسی محمد، تقویم، و اهمیت خود ابراهیم. و همینطور ماهیت خدا.هر گونه کلی گویی، جزئیات را جا می اندازد. به علاوه چیزهایی هست که هر سه دین در آن اتفاق نظر دارند ولی بهتر است یکی یکی بهشان بپردازیم.

یهودیت

یهودیان خدا را یگانه می دانند که همه چیز را خلق کرده و قوانین اخلاقی وضع کرده. این خدا برای مدتی روی زمین راه می رفته و با انسان هم حرف می زده. اما بعدش تصمیم گرفته به یک کوچ نشین به اسم ابراهیم مأموریت بدهد که قوی ترین قوم روی زمین را تأسیس کند. این خدا از بوی گوشت جزغاله شده خوش ش می آید و قربانی های بسیار دقیقی می خواهد. اگرچه به بندگان خودش قوانین دقیقی می دهد ولی از جر و بحث بندگان درباره شان ناراحت نمی شود. یک اصل مهم یهودی می گوید برای هر قانون هفتاد برداشت درست ولی متفاوت هست. و در تلمود آمده که د انسانی حتی از دستور الهی بالاتر است. این خدا بندگان ش را هر سال قضاوت می کند و نقص داشتن را تا زمانی که اظهار پشیمانی ید قبول می کند. اصرارش بر اطاعت است و کار زیادی به ایمان ندارد. به غیر یهودیان هم توجه خاصی ندارد. سنت یهودی می گوید دنیای بعد از مرگی وجود دارد اگرچه خود خدا درباره اش بسیار مبهم حرف زده.


یت

مهم ترین وجه خدای یت تثلیث یا سه گانگی است که در عین یکی بودن سه نفر است! ی ها این را معجزه می دانند. طبق روایت یت خدا یک فرزند می آورد که خودش هست ولی خودش نیست! بعد با مرگی رنج آور باعث می شود که گناه اولیه انسان ها (خوردن میوه ممنوعه در بهشت) بخشوده شود. بعد فرزند از مرگ بر می خیزد. در این دین ایمان اصل رستگاری است.
این خدا تعریف بندگان برگزیده اش را بسیار گسترده تر می کند و قوانین قدیمی را هم ملغی می کند. بر خلاف خدای یهودیت که این دنیایی است قوانین خدای یت تأکید زیادی بر جهنم و بهشت دارد. به علاوه از نظر یت، دین یهودیت بیشتر هشداری برای ظهور عیسی بوده است.



خدای بیشتر شبیه به خدای یهود است. از نظرش عیسی پیغمبر بوده ولی تر از بقیه ان نبوده. خدای تجسم ندارد و ت هم ندارد.
خدای تنها یک چیز از بندگان ش می خواهد "تسلیم". به معنای تسلیم شدن به پروردگار است. از نظر مسلمانان همه ان مسلمان بوده اند چون به خدای واقعی تسلیم شده اند. می گوید اینکه دیگر سنن الهی دچار تفاوت هایی با هستند به دلیل اشکال فهم دیگر پیروان آن ادیان است.
خدای هم از ابراهیم قربانی انسان خواسته ولی به نظر خدای اسماعیل را خواسته نه اسحاق را. به علاوه از ازل، خدای قرآن یک انسان بی نقص آفریده که محمد است. به علاوه یک دین بی نقص هم ساخته که همان است که در قرآن و حدیث است. خدای قرآن بر خلاف یهود و شبیه مسحیت، همه ناباوران را به جهنم می فرستد و مؤمنین را به بهشت می برد.

پس آیا این سه خدا یکی هستند؟ وقتی از متخصصین هر مذهب سؤال می کنید باز می گویند: yes, and it’s our god
بنمایه: https://goo.gl/93wrnx


اطلاعات


لازم نیست من بهتون بگم اوضاع بده. همه می دونن که بده. توی رکود اقتصادی هستیم. همه از کار ا اج شدن یا نگران از دست دادن کارشونن. ارزش دلار به اندازه یه سکه 5 سنتی شده. بانک ها دارن ورش ته میشن. مغازه دارها یه اسلحه زیر پیشخون شون نگه میدارن. ولگرد ها دارن توی خیابون ها وحشی میشن. به نظر میرسه هیچ نیست که بدونه داره چیکار می کنه و این پایانی نداره. ما می دونیم که هوا برای نفس کشیدن مناسب نیست و غذا هم برای خوردن. و ما میشینیم و تلویزیون نگاه میکنیم و خبر های محلی بهمون میگه که امروز 15 تا خودکشی داشتیم و 63 جرم وحشیانه. ما می دونیم اوضاع بده. بد تر از بد، دیوانه واره. مثل اینه که همه چی در همه جا داره دیوونه میشه. پس ما دیگه بیرون نمی ریم. ما توی خونه میشینیم و آروم آروم دنیایی که در اون زندگی می کنیم، کوچیک تر میشه و ما فقط می گیم: "خواهش میکنم، حداقل ما رو توی اتاق نشیمن تنها بذار. بذار مشروب و تلویزیون رو داشته باشم. و من هیچی نمیگم. فقط ما رو تنها بذار."
خب، من شما رو تنها نمی ذارم. ازتون می خوام که عصبانی بشید. ازتون نمیخوام که اعتراض کنید. ازتون نمیخوام که شورش کنید. من نمیخوام به تون نامه بنویسید. چون نمیدونم بهتون چی بگم که بنویسید. من نمیدونم باید با رکود و تورم و روس ها و جرم در خیابون چیکار کرد. تنها چیزی که می دونم اینه که اول باید تو عصبانی بشی! تو باید بگی: "من یه انسانم. خدا لعنتت کنه. زندگی من ارزش داره." خب ازتون می خوام که بلند شین. ازتون میخوام که از روی صندلی هاتون بلند شین. و ازتون میخوام که همین الان به سمت پنجره برید، بازش کنید و سرتون رو بیرون کنید و فریاد بزنید: "من خیلی عصبانی هستم و دیگه نمیخوام اینو تحمل کنم". بعدش می تونیم بفهمیم که درباره رکود، تورم، بحران نفت و... چیکار باید یم.
اما اول از روی صندلی تون بلند شین، پنجره رو باز کنید، سرتون رو بدید بیرون، فریاد بزنید و اینو بگید: "من خیلی عصبانی هستم و دیگه نمیخوام اینو تحمل کنم!"
network 1976 sidney lumet drama/ ire ‧ 2h 1m 8.1/10imdb
http://s9.picofile.com/file/8331437326/p o_2018_01_28_01_31_29.jpg

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/19/the-mad-prophet-of-the-airwaves
  • مطالب مشابه: the mad prophet of the airwaves
  • کلمات کلیدی: ازتون ,نمیخوام ,عصبانی ,اینو ,چیکار ,بذار ,دیگه نمیخوام ,نمیخوام اینو ,اینو تحمل ,عصبانی هستم ,خیلی عصبانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اخلاق نزد مکتبهای فکری مختلف و فیلسوفان دسته بندی و تعاریف گوناگونی دارد. در این بین اخلاق اگزیستانسیالیستی به گونه ای متفاوت و نو به مقوله اخلاق می پردازد.

فیلسوفان اگزیستانس بیش از هر چیز بر موقعیتی که در آن قرار گرفته ایم تاکید دارند و هر عملی را امری ویژه و منحصر بفرد در نظر می گیرند که فاعل خویشتن را در آن موقعیت می یابد و می بایست فراتر از قوانین و قواعد قشری اخلاقی تصمیم بگیرد، انتخاب و گزینش کند و عاقبت تبعات و مسئولیت های عمل خویش را آزادانه و متعهدانه بپذیرد.
از این رو در مکتب اگزیستانسیالیسم باید و نبایدی وجود ندارد و وظیفه و تکلیفی تعیین نمیشود، تنها وظیفه شما "خودشناسی" است.

بنابراین اخلاق اگزیستانسیالیستی معتقد است آنچه را شما انتخاب می کنید درست ترین انتخاب برای شماست و اراده آزاد انسان منشأ درستی یک عمل خواهد بود. بر این اساس عملاً این انتخاب شماست که موجب درستی کار است.
در این دیدگاه برای آنکه اخلاقی عمل کنید تنها کافی است که موقعیتی که در آن واقع می شوید را راهنمای عمل خود قرار دهید و تمام واقعیت های اطراف را در نظر آورید در این صورت تصمیمی که می گیرید اخلاقی ترین کار است.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/23/خودمعیاری
  • مطالب مشابه: خودمعیاری
  • کلمات کلیدی: اخلاق
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

شعرهایم این پرنده های سردرگم که از سرم میپرند و روی شانه ات می نشینند
تو دست میبری به موهایت و دستت نسیم میشود به صورتم میخورد به لب هایم که بسته مانده در بوسه های نگفته
که همینکه بگویم واژه میریزد و شعرهایم این پرنده های سردرگم نوک میزنند به کلمه ها تو حالای همین شعر منتظری بنویسم بال که مثل همیشه پریده باشی که مثل همیشه پرنده باشی در میان پرنده ها این شعرهای سردرگم...
{ کامران رسول زاده }

+{ the white birch-the hours }

اطلاعات


امروز صبح در کنیسه به اطرافم نگاه و افرادی را دیدم که با عرق چین های گلدوزی شده و تجملی و شال های سنجاق دوزی شده ش سفید و آبی سرشان را با ضربه جلو و عقب می د، همانطور که طوطی به ظرف غذایش ضربه میزند! و چشمانشان را به سوی آسمان بالا کرده بودند.. با خودم گفتم فرق این با یک نمایش در چیست..فرق این با نمایش مهملی که یان در مراسم عشای ربانی اجرا می د چیست؟ یاکوپ یادت هست که وقتی بچه بودیم بعد از مراسم کاتولیکها را مس ه میکردیم؟ ما آداب و رسوم عجیب و غریب کشیشها، تصاویر خونی بر بالای صلیب، سجده به تکه ای از استخوان قدیسان، نان و ... و خوردن گوشت و نوشیدن خون را مس ه میکردیم. صدای فرانکو بلند شد."یهودی و کاتولیک...فرقی با هم ندارند...این دیوانگی ست، همه اش دیوانگی ست."
+مسئله اسپینوزا | اروین د.یالوم | حسین کاظمی یزدی | 460 ص +سه سال پیش..

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/26/Discrimination
  • مطالب مشابه: discrimination
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تورات پر از معجزه است.خدا رود سرخ را شکافت. برای یونانیان بلا نازل کرد. او به شکل بوته ای شعله ور در آمد و سخن گفت. چرا همه ی این معجزات در زمان تورات رخ داده است؟ هردوتان به من بگوید، چرا فصل معجزه تمام شده است؟ آیا خداوند قادر متع ان به خواب رفته است؟ وقتی پدرم روی صلیب می سوخت خدا کجا بود؟ آیا خدا آن قدرت را نداشت که پدرم را که همیشه ستایشش میکرد نجات دهد؟ اگر خدا نمیدانست پدرم او را ستایش میکند یا اگر میدانست و قدرت کمک به او را داشته اما این کار را نکرده، اصلا چه ی به چنین خ نیاز دارد؟
بنتو پاسخ داد: تو سوالات مهمی مطرح کردی که قرنها برای دین داران بی پاسخ مانده است. به نظر من این مشکل در اشتباهات بزرگ و بنیادین ریشه دارد، این اشتباه که خدا در حال زندگی و فکر فرض میکنیم. موجودی در تصور ما، موجودی که مانند ما و درباره ی ما می شد.
یونانیان باستان متوجه این خطا شده بودند. 2 هزار سال پیش مردی دمند به نام گزفون نوشت که اگر اسب و و شیر هم میتوانستند تخیلاتشان را حکاکی کنند خدا را به شکل خودشان تصویر می د و حتی بدنی شبیه به خودشان به او میدادند. به نظر من اگر مثلث ها هم میتوانستند فکر کنند خ با ظواهر و ویژگی های مثلث جعل می د.
+مسئله اسپینوزا | اروین د.یالوم | حسین کاظمی یزدی | 460 ص

اطلاعات


"بودن" روایتگر زندگی مرد چهل ساله ای به نام "چنس" است که اندکی از لحاظ ذهنی با دیگران متفاوت است. چنسی؛ به نظر خانواده ای ندارد و از کودکی در خانه ی پیرمرد ثروت مندی بزرگ شده و چیزی از دنیای خارج نمی داند. کار او در این خانه رسیدگی به درختان و گل ها، باغبانی و تماشای تلویزیون است. ماجرای کتاب از آن جایی آغاز می شود که با مرگِ پیرمرد، چنس مجبور می شود باغ و خانه امن اش را رها کند و بیرون بیاید... چنسی پیش از این هیچگاه از خانه بیرون نرفته است. او چیزی نخوانده و چیزی ننوشته است و در واقع هیچگاه نتوانسته این توانایی ها را به دست بیاورد. هرآنچه که او از دنیا میداند همانی ست که در باغ آموخته و تنها پل ارتباطی او با دنیا هم، تلویزیون است. چنس مشتاقانه و با وسواس عجیبی تمام برنامه های تلویزیون را دنبال می کند و همین مسئله بعدها در مواجهه اش با دنیای بیرون و آدم های جدید، به کمک اش می آید.
تا جایی که چنسِ بی سواد و شاید کم توان ذهنی، فقط با چیزهایی که از تلویزیون و البته باغش یاد گرفته است، در عرض چهار روز سرمایه دار، مشاور رییس جمهور ایالات متحده و سخنرانی ماهر می شود، که مردی محبوب میان زن ها و سیاست مداری مقبول جامعه است! چنس دو بعد تقریبا متضاد دارد. آرامش و راحتی عمیقی که انگار از باغش گرفته...و یک شکل از مسخ بودن که حاصل تماشای بی پایان تلویزیون است. چنس با تعویض ِتصاویر عوض می شود، رنگ می گیرد، رنگ می بازد و هر آن در سحر جعبه ی جادویی گم می شود. چنس ازدنیای درخت ها، باغ ها و گیاهان آموخته است و تجربیاتش از طبیعت به همان اندازه که ساده است عمیق به نظر می آید. او باغش را خوب دریافته و انگار همین درک کوچک اما ژرف برای زندگی کافی ست. چنس دایره واژگانی و چارچوب ِفکری ِمحدودی دارد اما شیوه ی پاسخگویی اش به پرسش هایی که در پیرامونش و از سوی قدرت های بزرگ، مردم ِعادی و خبرنگاران طرح می شود او را مردی پخته و پیچیده معرفی می کند.
چنس پرتاب می شود به دنیای بازی های و اقتصادی بزرگ، الگوی جامعه ی کمال گرا می شود و حتی برای گفتگو به تلویزیون دعوت می شود..آن جایی که همیشه دنیا را با آن شناخته است.
یکی از مهم ترین تاکیدهای نویسنده در این داستان بی هویت بودن ِچنس است. او نام ِخانوادگی ندارد. بیمه نیست و در هیچ اداره و بانکی کد شناسایی ندارد. او انگار اصلا وجود ندارد.
"بودن" به چه طعنه می زند؟ به نسل امروز؟ به نسلی که از نخستین روزهای تولد در مقابل ِپرقدرت ترین رسانه دنیا رشد و نمو می کند؟ نسلی که از تلویزیون هویت می یابد و سرانجام، بی هویت و یا با یک هویت ِساختگی در جهان رها می شود.
+بودن | یرژی کاشینسکی | مهسا ملک مرزبان | ۱۳۶ص
related image
«تا زمانی که کتاب را زمین نگذاشته اید، درنمی ی د تصویرمان در آینه ی کاشینسکی چقدر تکان دهنده است... این کتاب هم چون یک اثر هنری جاودان خواهد ماند.» (جان برکهام)
بخش هایی از کتاب:

چنسی رو به دوربین ها نشسته بود، دوربین هایی که با لنزهای بی احساس و بزرگشان که به لوله تفنگ می مانست او را هدف گرفته بودند و او تنها تصویری بود که میلیون ها آدم واقعی می دیدند. آنها هرگز خود واقعی او را نمی شناختند چون تلویزیون نمی توانست افکارش را نشان بدهد. برای او هم بیننده ها فقط انعکاس افکارش بودند که به صورت تصویر دیده می شدند. او هم هیچوقت نمی فهمید که آنها چقدر واقعی اند، چون آنها را به عمرش ندیده بود و از افکارشان خبر نداشت.
چنسی به خودش آمد. حس کرد ریشه ی افکارش به یکباره از داخل خاک مرطوب کنده شده و با فشار به سمت فضایی غریب رانده شد. به فرش چشم دوخت. بالا ه گفت “رشد گیاهان باغ فصل خاصی دارد. بهار و تابستان هست، اما پاییز و زمستان هم از راه می رسد. بعد دوباره بهار و تابستان می شود. تا زمانی که ریشه ها خشک نشدند، همه چیز درست است و ختم به خیر می شود.” نگاهش را از زمین کند. راند به او نگاه کرد و به تائید سری تکان داد. انگار رئیس جمهور هم خوشش آمده بود.

توی باغ، هر چیزی رشد می کند… اما قبل از آن پژمرده و خشک می شوند، درخت ها باید برگ هایشان را از دست بدهند تا برگ های جدید دربیاورند و ضخیم تر، قوی تر و بلندتر شوند. برخی درخت ها می میرند و نهال های جدید جایشان را می گیرند. باغ به مراقبت زیادی نیاز دارد. اگر باغتان را دوست دارید نباید از کار در آن دست بکشید، کمی صبر کنید. فصلش که برسد حتما شکوفه ها سر می زنند.
هیچ از آدم رو به موت خوشش نمی آید چون کمتر ی درباره مرگ میداند. بهمین خاطر از تو و تعادل بی نظیرت خوشم می آید. بین ترس و امید در نوسان نیستی، واقعاً آدم آرامی هستی.. نه..نگو که نیستی. من کلی عمر کرده ام، کلی متز ل شدم، آدم های کوچکی دور و برم بودند که یادشان رفته بود ما به دنیا می آییم و از دنیا میرویم و هیچ حسابداری نمیتواند زندگی را آنطور که ما دوست داریم حساب و کتاب کند.
being there" a cl ic, iric comedy. near perfect"

اطلاعات


ساختن یک مثل روندن دلیجان تو غرب وحشی میمونه: اولش انتظار یه سفر لذت بخش رو داری. بعدش فقط آرزو میکنی که زنده به مقصد برسی!
day for night 1973 françois truffaut drama/comedy-drama ‧ 1h 56m 8.1/10imdb

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/18/Overwhelming
  • مطالب مشابه: overwhelming
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یالوم رمان نویس افتضاحی به نظر میرسه. [بعد از خواندن 68 صفحه از کتاب مسئله ی اسپینوزا..]

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/17/اروین
  • مطالب مشابه: اروین
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


rust cohle: transference of fear and self-loathing to an authoritarian vessel. it's catharsis. he absorbs their dread with his narrative. because of this, he's effective at proportion to the amount of certainty he can project. certain linguistic anthropologists think that religion is a language virus that rewrites pathways in the brain. dulls critical thinking. marty hart: well, i don't use ten dollar words as much as you, but for a guy who sees no point in existence, you sure fret about it an awful lot. and you still sound panicked.
+انتقال ترس و از خود بیزاری به یه پوسته اقتدار طلب..تزکیه نفس...ترسِ ملت رو با داستانهایی که روایت میکنه جذب میکنه...بخاطر همین، متناسب با قطعیت و یقینی که صحبت میکنه حرف هاش تاثیرگذارند.
برخی از انسان‏شناس‏ها معتقدند که مذهب، ویروس زبانیه که گذرگاه‏های مغز رو بازنویسی میکنه و باعث حمایت کورکورانه از چیزها میشه...

- خُب، من مثه تو کلمات قُلنبه سُلنبه بکار نمیبرم اما بعنوان مَردی که هیچ هدفی رو در خلقت نمیبینه خیلی جوش میزنی!
true detective american drama series 9/10imdb s1 e3
http://s9.picofile.com/file/8331107542/fc7698044a5f9c4466cc8fe66508810d.jpg
راستش من در تمام طول سریال مارتی رو بیشتر از راست دوست داشتم. جملات اول رو هر انسانی با مطالعه و داشتن مقداری از اطلاعات میتونه بگه اما بینش دومی یه مرحله بالاتره، حتی بدون اطلاعات اولی.
قشنگ ترین وجه true detective همراه دو همکار و رقیب قدر بود که تحمل همدیگر رو نداشتند. قدیمتر ها یه آدم باهوش و یه آدم خنگ رو با هم همراه می د تا دومی از کارهای اولی مبهوت بشه و تحسینش کنه اما در سریال های جدید از این خبرها نیست. قطعا بازی مک کانهی شا اره اما برای من کاراکتر و واکنشهای مارتی جذاب تر، باو ذیرتر و به مراتب دوست داشتنی تره.


اطلاعات



-یکی رو پیدا کن که بتونی کنارش خود واقعیت باشی..باشه؟

...(...یادمه وقتی بچه بودم، تو کار طراحی وب بودم...و طراحی سایت هایی که دوست داشتم رو کپی می ...تمام کاری که باید ی اینه که گزینه «نشان دادن منابع» رو توی مرورگرت بزنی.
و اونجاست که کدهای طراحی سایت رو میبینی...میتونی کپی پیست ـشون کنی، یا یکمی تغییرشون بدی..اسمتو داخلش بذاری، و به همین سادگی، سایت خودت رو داشته باشی.

«نشان دادن منابع»...چی میشد اگه این گزینه رو توی آدما داشتیم؟
آدما واقعاً دلشون میخواد که ببینن؟
یکی رو پیدا کنن که در کنارش خود واقعیشون باشن؟ مز فه.)...


+نصیحت خیلی خوبی بود، ممنون.
mr. robot american drama series 8.6/10imdb
http://s9.picofile.com/file/8330461434/mr_robot_s01e07_web_dl_1080p_x265_avadl_com_016143_2018_06_29_17_13_12_medium_.jpg
http://s8.picofile.com/file/8330461442/mr_robot_s01e07_web_dl_1080p_x265_avadl_com_016207_2018_06_29_17_13_14_medium_.jpg

http://s9.picofile.com/file/8330461450/mr_robot_s01e07_web_dl_1080p_x265_avadl_com_016263_2018_06_29_17_13_17_medium_.jpg
http://s8.picofile.com/file/8330461476/mr_robot_s01e07_web_dl_1080p_x265_avadl_com_016472_2018_06_29_17_13_25_medium_.jpg

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/08/view-source
  • مطالب مشابه: view-source
  • کلمات کلیدی: طراحی ,دادن منابع» ,«نشان دادن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

in solitary the anti social experiment. آزمایش بدین صورت است که چهار نفر را در چهار کان مجزا با حداقل امکانات رفاهی به مدت پنج روز حبس میکنند. داوطلبان در این پنج روز حق ارتباط با ی را ندارند. در ابتدای راه تمام وسایل ارتباطی شان از جمله گوشی و ساعت هوشمند از آن ها گرفته میشود. البته هرکدام از آن ها میتوانند سه وسیله شخصی را با خود به داخل اتاق ببرند تا با دیدن یا استفاده از آن آرام یا سرگرم شوند.
لوید: ع ش، yorkshire teabags و
لوسی: وسایل نقاشی، خ ر، kettlebell
جرج: کارت بازی، وسایل نقاشی، خ ر شامین: نامه اش از شوهرش، plasticine و کرم مرطوب کننده...
را همراه خودشان برده اند. (هیچ کتاب را انتخاب نکرده است. هرچند مطمئن نیستم امکان بردن آن وجود داشته یا نه.)

http://s9.picofile.com/file/8330946792/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _004603_2018_07_04_22_41_27_small_.jpg
لوید در یک سلبریتی ست که کلیپ های خنده دار میسازد. از حرف ها و شکل برخوردش میتوان فهمید که انسان نسبتا ساده و سطحی ست که وقتش را با حضور در شبکه های اجتماعی، ورزش و بودن با ش میگذارند. حضور در جمع، وقت گذراندن با دوستان، بالا و پایین صفحات در و اینستاگرام این امکان را به ما میدهند که از صرف وقتی با خودمان و به تبع افکار ناخوشاید و ناراحت کننده ای که در مورد شکل زندگی مان به ذهن خطور میکند اجتناب کنیم.
حتما آدمهایی را دیده اید که یا در حال وقت گذراندن با آدمهای اطرافشان اند و حتی در فاصله ی بین اینها و وقتی ی پیششان نیست گوشی تلفن از دستشان نمی افتد و دست از حرف زدن نمیکشند. لوید، جایی حوالی روز سوم در ح ی دمغ و درحالیکه روی تخت دراز کشیده است و وقتی برای فکر پیدا کرده است با خود میگوید. "واقعا دلم برای تنگ نشده...چه زمانی رو..چه زمانی رو صرف نگاه به اون ا می ."
its just anyway!


http://s9.picofile.com/file/8330946784/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _018750_2018_07_04_22_37_59_small_.jpg

لوسی هم در شبکه های اجتماعی فعال است و شغلی در همین زمینه دارد. او زنی ست که پس از چند سال زندگی مشترک با خیانتی که از سمت شوهرش میبیند از او جدا میشود و زندگی پس از آن روی سخت اش را نشان میدهد. لوسی، از میان تمام شرکت کنندگان این آزمایش راحت تر با تنهایی اش رو به رو میشود. ومی ندارد چند روز در یک اتاق حبس شوید تا با یک تنهایی رو به رو شوید. بعضی تجربه های زندگی میتوانند به مراتب سخت تر و پیچیده تر باشند و تجربه ی خیانت دیدن و رها شدن برای لوسی از آن آزمون های بزرگ زندگی بوده است.

http://s9.picofile.com/file/8330941418/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _015425_2018_07_04_21_25_21_medium_.jpg


شامین جز آن دسته از ن ساده دل و ضعیف و وابسته است که درک درستی از خودشان ندارند و این را میتوان به راحتی از محتوای حرف ها و طرز صحبت ش دریافت.
ش ت خوردن او در این آزمایش را هم میتوان از همان لحظات ابت فهمید جایی که از انرژی مثبت! صحبت میکند یا وقتی که روی تخته رو به رویش نوشته است: " you can do this "


http://s8.picofile.com/file/8330941576/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _022324_2018_07_04_21_26_55_medium_.jpg


http://s9.picofile.com/file/8330941642/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _022887_2018_07_04_21_27_17_medium_.jpg


دورتادور اتاق دوربین هایی وصل شده است تا یک روانشناس و البته ما ناظر لحظه به لحظه مواجه شدن انسان ها با تنهایی شان باشیم.
"نه تلفن، نه کامپیوتر، نه تلویزیون، نه دوست و خانواده یا حتی غریبه ای در خیابان." اجرا کننده آزمایش قبل از ورود آنها به اتاق یادآوری میکند که آن ها در این چند روز از چه چیزهای محروم هستند. پنج روز از زندگیتان را بدون ارتباطات انسانی و حضور این وسایل تصور کنید. پنج روز. بدون هیچ کدام از وسایلی که سالهاست حواسمان را پرت کرده اند.
خواهید دید که زجر خواهند کشید و زجر خواهید کشید. شبیه معتادانی که سال هاست در حال مصرف افیون اند.


http://s9.picofile.com/file/8330941926/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _092284_2018_07_04_20_33_14_medium_.jpg


http://s8.picofile.com/file/8330941868/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _092151_2018_07_04_20_33_09_medium_.jpg

http://s9.picofile.com/file/8330941900/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _092217_2018_07_04_20_33_11_medium_.jpg

http://s8.picofile.com/file/8330941692/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _071577_2018_07_04_20_32_43_medium_.jpg

http://s9.picofile.com/file/8330941392/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _001761_2018_07_04_20_31_37_medium_.jpg

http://s8.picofile.com/file/8330941792/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _092052_2018_07_04_20_33_05_medium_.jpg


http://s8.picofile.com/file/8330941668/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _064059_2018_07_04_21_28_14_medium_.jpg


"فلاکت انسان تنها از یک چیز ناشی می شود: این که نمی تواند با آرامش در یک اتاق بماند". پس از چهار قرن، این سطرِ درخشان از کتابِ تأملاتِ پاسکال، هنوز هم ذره ای از حقیقت خود را از دست نداده است: در همین لحظه ای که این جمله را می خوانید، میلیون ها نفر در سر تا سر جهان، اضطرابِ س و تنهائیِ خود را با ضرب گرفتن روی میز، با عوض بی هدف کانال های تلویزیون، با بط ِ کلیک هایِ بی هدف، با بوق زدن پشت فرمان اتومبیل، با رفت و آمدهای بی معنا در هزار تویِ منوهای موبایل فراموش می کنند. قرن دوزخیِ ۲۱، تنها راه های پاک صورت مساله را بیشتر، رنگارنگ تر و هموار تر کرده است، قرنی که اتوپیایِ روشنگری را به یک شهربازیِ بزرگ تبدیل کرده است. در مقابل، تصویرِ معاصر ِ انسانِ پاسکال، احتمالا تصویرِ انسانی است که به جای باز ِ همه ی درها، کلیک ِ همه ی لینک ها و فشار دادن همه دکمه ها، مردد و با چهره ای آرام و چشم هایی خیره مثلِ فرشته ی مالیخولیای آلبرشت دورِر، پشت همه ی این درها و لینک ها و دکمه ها، در مکثی طولانی ایستاده است. بالقوه گیِ خیره شدن و فکر ، و در مقابل، فعلیتِ بی وقفه ی انجام دادن و انجام دادن.

http://s9.picofile.com/file/8330941818/in_solitary_the_anti_social_experiment_2017_ _092096_2018_07_04_20_33_07_medium_.jpg

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/13/The-Anti-Social-Experiment
  • مطالب مشابه: the anti-social experiment
  • کلمات کلیدی: زندگی ,اتاق ,کرده ,وسایل ,آزمایش ,دادن ,انجام دادن ,social experiment ,anti social ,anti social experiment
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

کافکا با لحنی گله آمیز گفت: «شما شوخی می کنید. ولی من جدی گفتم. خوشبختی با تملک به دست نمی آید. خوشبختی به دید شخص بستگی دارد. منظورم اینست که آدم خوشبخت، طرف تاریک واقعیت را نمی بیند! هیاهوی زندگی اش صدای موریانه مرگ را که وجودش را می جود، می پوشاند. خیال می کنیم ایستاده ایم، حال آنکه در حال سقوطیم. اینست که حال ی را پرسیدن، یعنی به صراحت به او اهانت .
مثل اینست که سیبی از سیب دیگر بپرسد: حال کرمهای وجود مبارکتان چطور است؟ یا علفی از علف دیگر بپرسد: از پژمردن خود راضی هستید؟ حال پوسیدگی مبارکتان چطور است؟ خوب، چه می گوئید؟»
بی اختیار گفتم: «چندش آور است.» کافکا گفت: «می بینید؟» و چانه اش را به حدی بالا گرفت که رگهای کشیده گردنش نمایان شد. «حال ی را پرسیدن، آگاهی از مرگ را در انسان تشدید می کند. و من که بیمارم، بی دفاع تر از دیگران رودررویش ایستاده ام.»

+گفتگو با کافکا | گوستاو یانوش | فرامز بهزاد

اطلاعات


نیچه توضیح می دهد که سایه هایی از خدا نیز هست که باید از میان برداشته شوند. چیزهایی هست که باید نسبت به آن ها هوشیار باشیم چیزهایی مثل شیدن به جهان به مثابه ی یک موجود زنده و یا یک ماشین، اعتقاد به قوانین طبیعت وقتی که تنها ضرورت ها هستند که وجود دارند، اعتقاد به این که مرگ متضاد زندگی است درحالی که زنده فقط نوعی نادر از چیزی مرده است، جایگزین افسانه ی خدا با آیین ماده، و غیر از آن.
به طور خلاصه بحث نیچه این است که ما با این شناخت با مشکل رو به رو می شویم زیرا درمی ی م که هیچ یک از احکام زیباشناسانه و اخلاقی ما به جهان قابل اطلاق نیستند.

چگونه نیچه بخوانیم | کیت انسل پیرسون | ترجمه ی لیلا کوچک منش | 167 ص

اطلاعات


های زیادی حول سوژه از دست دادن حافظه ساخته شده است (چه در اثر یک حادثه اتفاق افتاده باشد و چه در اثر بیماری آ ایمر) و من چند تایی از آنها را دیده ام. اما میتوانم با اطمینان بگویم تا به حال هیچ کدام به اندازه away from her ساخته ی sarah polley به دلم ننشسته اند.
داستان ساده و سر راست است. زنی به نام فیونا (که نقش آن را جولی کریستی به شکل حیرت انگیزی خوب بازی میکند) مبتلا به آ ایمر می شود. همسرش به خاطر عواقب این بیماری و به خواست خود فیونا مجبور می شود او را به آسایشگاه بسپارد. از قوانین آسایشگاه یکی آن است که آنها حق ندارند تا یک ماه با هم ملاقات کنند. مرد به سختی این شرط را میپذیرد و پس از یک ماه سخت با اشتیاق به آسایشگاه برمیگردد تا همسرش را ببیند اما فیونا نه تنها همه چیز را در مورد او از خاطر برده است که مهر و محبتش را معطوف به یکی دیگر از بیماران آسایشگاه کرده است...
http://s8.picofile.com/file/8328856718/4539348_l4.jpg
در نگاه اول یک زوج دوست داشتنی را میبینیم که انگار راهی طولانی را کنار هم پیموده اند و همدیگر را به شدت دوست دارند. جلوتر که میرویم اما همه چیز روشن تر میشود. در یک طرف مردی را میبینیم که همسرش را دوست دارد. اما انگار این دوست داشتن بیشتر از آن که از سر عشق باشد از روی عادت است. این را چندین بار از خلال تعریف خاطره ی خواستگاری اش از فیونا میشنویم: "بدجوری بهش عادت کرده بودم"...و در طرف دیگر زنی را می ی م که انگار هیچوقت آنگونه که دوست داشته، دوست داشته نشده است. در یک نقطه از فیونا از گرنت در مورد ظاهرش میپرسد. شوهرش میگوید: همونطوری که همیشه بودی. مصمم و مبهم؛ شیرین و استوار. و فیونا با خودش زیر لب میگوید: "این جوریه که بنظر میام؟"
http://s8.picofile.com/file/8328856592/away_from_her_2006_ _hdtv_unknown_30nama_045621_2018_06_10_21_06_13_medium_.jpg
که اقتباسی از داستان “the bear e over the mountain” نوشته ی نویسنده سرشناس کانا «آلیس مونرو» است، نمایش زیبایی در مورد پیچیدگی زندگی و روابط انسانی ست. و بیشتر از تمام اینها یادآور نقش بزرگ حافظه در تمامی بخش های زندگی.
بونوئل جایی نوشته است: «آدم تا حافظه اش، گیریم بخشی از حافظه اش را از دست ندهد نمی فهمد که آن چه سراسر زندگی را می سازد حافظه است... بدون حافظه ما هیچ نیستیم.»
http://s9.picofile.com/file/8328855350/away_from_her_2006_ _hdtv_unknown_30nama_143023_2018_05_04_00_21_31_.jpg

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/03/20/Away-from-Her
  • مطالب مشابه: بدون حافظه ما هیچ نیستیم
  • کلمات کلیدی: دوست ,فیونا ,حافظه ,فیلم ,آسایشگاه ,زندگی ,بدون حافظه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ز سامان سفر با خود دلِ رنجیده ای دارم
به کف چیزی که دارم، دامنِ برچیده ای دارم

نظ وشیدن از آفاق باشد عینِ بینایی
اگر انصاف داری چشمِ دنیادیده ای دارم!

عجب نَبوَد که بنماید جبین، محراب دیداری
که من از هر دو عالم رویِ برگردیده ای دارم

عبث بر لب مزن انگشت، بانگِ دل اشم را
که در نای دل، آوازِ سحَرنالیده ای دارم

تو از نادیدگی دنبال هر موری تکاپو کن
من از شرمندگی بازِ نظ وشیده ای دارم!

نمی فهمی تو ای سروِ روان، مشق روانی کن
که من از قامتِ خَم مصرعِ پیچیده ای دارم

ز تیغش زخمِ سیر ست دل را، تشنه کی مانم؟
درین تفسیده صحرا گرگِ باران دیده ای دارم

هم آوازِ هزارم، نالهٔ شورافکنم بشنو
همآغوشِ خزانم دفترِ پاشیده ای دارم

«حزین» آمدشدِ من اختیاری چون نفس نَبوَد
به خوابِ بیخودی پایِ جهان گردیده ای دارم

{ حزین لاهیجی }
مَحشَر نیست؟ م نیست این غزل؟

اطلاعات


به نظرم بزرگترین مزیت و موهبت نوشتن رمان و نامه یا هیجان انگیزترین قسمت بازی ِ ساختن اینه که میتونی در مورد همه چیز نظر بدی؛ بدون اینکه لازم باشه صریحا از خودت و آدمای اطراف و جهان شخصی پیرامونت صحبت کنی! وقتی هم آدمای دیگه، اطرافیانت یا حتی صاحبان قدرت به زندگی خصوصی و نشونه های دور و برت اشاره ، خیلی ساده پوزخند بزنی، شونه هاتو بالا بندازی و خب اگه لازم بود تا ابد انکار کنی...

اطلاعات


آدم انتظار داره حداقل قشر تحصیلکرده هر خبر فیکی رو باور نکنه. منظورم این نیست که حتما بره منبع اصلیش رو چک کنه و تا مطمئن نشده جدی نگیردش، که البته تو دنیای امروز ما اون هم به یک ضرورت تبدیل شده، منظورم اینه که بتونه از ریخت و قیافه خبر تشخیص بده که این واقعیت نداره، چه با منبع چه بی منبع. آخه چطور آدمای باسواد می خونن اموال آقازاده های ایران که صد و خورده ای میلیارد دلاره! رو بلوکه کرده و خودشونم میخواد دیپورت کنه! و فکر می کنند واقعیه؟

اطلاعات


مل . میلی به ارتباط برقرار ندارم. امید به آینده ام کم شده اما تموم نشده. به نظر میرسه در این شرایط حرف زدن از هرچیزی به غیر از اوضاع اقتصادی مس ه ست. حرف زدن هم بی فایده ست. همراهی یا راه حل شخصی. بیرون کشیدن گلیم خود از گندآب. فرار. امکان. مشکلات به دو دسته واقعی و غیر واقعی تقسیم میشن. مشکل واقعی فقط بیماری و فقره. در نقش ها فرو رفتیم. نقش ها انسان رو وادار به بازی و حرف زدن میکنند. کاش برنامه ریزی نشده بودم. ممنون به خاطر آهنگ. خوب و بد وجود نداره اما انگار دلگرمی و دلسردی هنوز هست. چی میخوام. چی نمیخوام. نمیتونم بخوام. مسئولیت پذیر خواهم بود. زورم میرسه. چرا به نظر نمیرسه. دیگران برای چی باید بدونند. تا کی. بیزاری دست جمعی. تموم نشده. به کجا میرسه. دوباره.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/05/بیرون
  • مطالب مشابه: بیرون
  • کلمات کلیدی: واقعی ,میرسه ,نشده ,تموم نشده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

غریب است سرگردانی در مه
آنجا که تنهاست هرسنگ و بوته ای
و هیچ درختی درخت دیگر را نمی بیند
همه تنهایند پر از دوست بود دنیا برایم
آنوقت که زندگی ام نور بود
اینک که مه فرو می افتد
دیگر ی قابل رویت نیست راستی که هیچ عاقل نمی شود
مگر اینکه تاریکی را بشناسد
که خاموش و گریز ناپذیر
از همه جدا می کند او را

غریب است در مه سرگردان شدن
زندگی تنها بودن است
هیچ چیز دیگری نمی شناسد
زیرا، همه تنهایند...
{ هرمان هسه }


اطلاعات


آموزش عالی در ایران شبیه شرکت های هرمی کار میکند. آنچه در این مجموعه بدست می آورید تقریبا تنها به درد عرضه دوباره در همین مجموعه به اعضای جدید میخورد.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/03/11/Useless
  • مطالب مشابه: useless
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

کتاب با این جمله تموم میشه: "فکر کرد زندگی آدم فقط توی سر خودش است و بقیه هم از آن بی خبرند. حتی اگر جایی ایستاده باشند که بتوانند همه چیز را ببینند."

اطلاعات


بی تو به سر می نشود با دگری می نشود هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ ی را ز دلم خود خبری می نشود
یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود
ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان؟ تا بزنم بانگ و فغان خود ی می نشود
میل تو سوی ست پیشه تو شور و شرست بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود
بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود
دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود
در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث به جز شور و شری می نشود
{ مولانا }

اطلاعات


کاش می شد از این بیماری علاج ناپذیر « ی بودن» شفا یافت. برای زمانی کوتاه به چشم نیامد یا نیاز به این رؤیت نداشت؛ نیاز به انعکاس، به تکثیر، به انتشار، به انتشار خود.

+درخت گل | گلی ترقی | 248 ص

اطلاعات


+داری چی میخونی؟
-نمود خود در زندگی روزمره.

+در موردِ چیه؟
-لطفاً هولدن...تو قول دادی مزاحمم نشی و من الان باید اینو تمومش کنم.

+می تونه توی فهم چیزی که می خونی بهت کمک کنه.
-باشه..نمود خود در زندگی روزمره...نوشته ی "اروینگ گافمن" ...اون معتقده که زندگیِ مثل تئاتر می مونه. ما خودمون رو متناسب با نقشی که بازی می کنیم می سازیم.

+منظورش چیه؟
-بعنوان مثال: توقعی هست که دخترها باید خوب (نایس) باشن..باید لبخند بزنن.
+خب؟
-می دونی، یه روز سعی لبخند نزنم و خیلی عجیب بود.

+چرا؟ تو که زیاد اهل لبخند زدن نیستی.
-اگه اینطوریه که منو حس عجیب نشون میده و فکر کنم همین باعث میشه مردم از کوره در برن...غریبه ها همش می پرسیدن: خوبی؟

+می خواستی لبخند بزنی؟
-نه، نه وقتی فهمیدم دارم چیکار می کنم. گافمن میگه ما این ماسک ها رو می زنیم تا بقیه احساس راحتی کنن...مثل تو و لباسات.

+دیگه در موردِ لباسام حرف نمی زنیم.
-ماسک و لباس تو یونیفرمیه که می پوشیش تا توی اداره با بقیه یکدست بشی.

+من نمی خوام یکدست باشم.
-همه تلاش می کنن تا یکدست باشن.

+به گمونم دلیل تیپ "هیپی" تو رو هم تعبیر می کنه. -تیپ "هیپیِ" مَن؟

+تی روستایی، موهای بلند، النگو و صندل های چرمی. کمکت می کنه تا توی شبیه بقیه بشی.
-درسته.

+اگه ی نگاهت نمی کرد چی می پوشیدی؟
-احتمالاً هیچی، تو چطور؟

+همین لباس رو می پوشیدم.
-چه غم انگیز.

mindhunter season 1 episode 8

اطلاعات


http://s9.picofile.com/file/8328602292/1.jpg
http://s8.picofile.com/file/8328602318/2.jpg
درک یه سری بحث ها برای یه عده ای بالاتر از ظرفیت وجودی شونه. همون توی دلمون بگیم "من چی می گم تو چی می گی" قشنگ ترین حسن ختامه!

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/03/18/ineffective
  • مطالب مشابه: ineffective
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

وقتی خبرت که عشق تو
بزرگ تر از یک قرص نان است
از تشییع جنازه ی برادرم بازگشته بودم
که از گرسنگی مرده بود...
{ ممدوح عمر }

اطلاعات


خانواده مهد تمام اطلاعات غلط دنیاست. فکر کنم در زندگی خانوادگی چیزی وجود دارد که گزاره های اشتباه تولید میکند. بیش از حد، سر و صدا و گرمای بودن. شاید چیزی حتی عمیق تر،مثل نیاز به بقا. موری میگوید ما موجوداتی هستیم شکننده و آسیب پذیر در محاصره دنیایی از حقایق ستیزه جو. حقایقی که شادی و امنیت ما را تهدید میکند. هر چه بیشتر در طبیعت چیزها تعمق میکنیم به نظرمی آید شالوده مان سست تر میشود. خانواده ما را از جهان جدا میکند. اشتباهات کوچک بزرگ میشود و افسانه ها شاخ و برگ پیدا میکنند. به موری میگویم بعید میدانم جه و اغت پشتوانه انسجام خانواده باشد.
ازم میپرسد چرا استوارترین خانواده ها متعلق به توسعه نیافته ترین جوامع هستند؟ میگوید جه حربه بقاست. جادو و افات بهم میپیوندند و بنیان سنن قوم میشوند. جایی که واقعیت عینی به غلط تفسیر میشود خانواده مستحکم تر است. میگویم عجب تئوری سنگدلانه ایی. ولی موری بر صحیح بودنش پافشاری میکند….

+برفک | دان دلیلو | پیمان خا ار

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/03/05/جهالت-حربه-بقاست
  • مطالب مشابه: جه حربه بقاست..
  • کلمات کلیدی: خانواده ,جه ,میشود ,موری ,میکند ,حربه بقاست ,جه حربه ,میشود خانواده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

فکر میکنم بوکوفسکی بود که میگفت بیشتر وقتا آدما غر می زنن که تو زندگی شون هیچ کاری ن و بعد منتظر می شن یکی بیاد به شون بگه نه بابا، حالا این طوریهام نیست. ولی خب هست. خیلی هم هست.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/03/08/Life-wasted
  • مطالب مشابه: life wasted
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در ظواهر چیزهای پنهانی هست. توجه به ظواهر به اندازه ی بی توجهی به آن مهم است.

آناتومی افسردگی / محمد طلوعی / 286 ص

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/02/26/ظاهربین
  • مطالب مشابه: ظاهربین
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در نوشته ی قبلی در مورد انتخاب عنوان حرف زدم. میخواستم راجع به مهارت کامنت نویسی و چرایی سخت بودن جواب به کامنت ها هم بنویسم اما قبل از من شاهین کلانتری بیشتر حرفها را زده و من همانها را نقل میکنم.
اگر برای خودتان و نویسنده ی یک وبلاگ احترام قائل هستید یا کامنت نگذارید یا سعی کنید این موارد را به مرور و با تمرین (و با توجه به اینکه پیشرفت یک روند تدریجی ست) رعایت کنید. منظورم این است که نگذارید خواندن این نکات و کمال گرایی باعث شود که دیگر هیچ کجا و هیچ وقت نظر ندهید. بیش تر اوقات میتوان به سادگی تفاوت ی که در حال حاضر در کاری خوب نیست اما اهمیت میدهد و برایش تلاش میکند را با ی که به بد یا سرسری بودنش بی اعتناست، فهمید.


چند جملهٔ پراکنده در اهمیت کامنت نویسی:

۱ کامنت: نوعی از نویسندگی دیجیتال که می تواند مهم و مؤثر باشد. ۲ با کامنت گذاشتن برای محتوای موردعلاقه مان، از محتواهای مفیدی را که در اینترنت می بینیم حمایت می کنیم و از این منظر می توانیم در توسعهٔ کیفیت محتوای دیجیتال سهیم باشیم. ۳ کامنت نویسی یکی از بهترین تمرین ها برای نوشتن و اظهارنظر است. کامنت نوشتن قوهٔ استدلال ما را قوی تر می کند. گاهی لازم است برای نوشتن یک کامنت حس عرق بریزیم و لای چند تا کتاب را باز کنیم. ۴ بهتر است ساختار مشخصی را برای کامنت هایمان در نظر بگیریم و سعی کنیم نظرمان مقدمه، بدنه و نتیجه گیری داشته باشید. حتی به مرور زمان در جنس نوشتن و نوع اظهارنظر و ساختار کامنت می توانیم به سبک کامنت نویسی خودمان برسیم و مخاطبانی را بی م که زیر پست ها دنبال کامنت های ما می گردند. ۵ کامنت یکی از روش های کم هزینه و عالی برای شبکه سازی و برقراری رابطه های دوستان و حرفه ای است. پیشرفت در اینترنت و پذیرفته شدن در دنیای آنلاین، مانند هر دوستی و رابطهٔ رو به رشد و ارزشمندی، نیازمند تلاش است. ۶ یک کامنت خوبی گاهی می توان مفیدتر از اصل پست باشد، کامنت را نباید زائده ای اضافی و کم اهمیت بدانیم. ۷ مهارت در کامنت نویسی و تداوم در آن می تواند نقش به سزایی در ایجاد برند شخصی ما در فضای دیجیتال داشته باشد. ۸ با کامنت نوشتن جسارت ما برای اظهارنظر و ارتباط بیشتر و بیشتر می شود. ۹ عاملی اصلی موفقیت در کامنت گذار ارزش آفرینی است. کامنت باید ارزش آفرین و مفید باشد. کامنت ما باید ارزش تازه ای را به مطلب اضافه کنند و باعث بهبود آن پست شود. کمک به تولیدکننده اثر و دیگر مخاطبان آن پست فقط با ارزش آفرینی ممکن می شود. ۱۰ سعی کنیم در کامنت از تجارب شخصی و مصداق هایی که در زندگی تجربه کرده ایم بنویسم. نقل داستان های شخصی مان کامنت هایمان را خواندنی تر می کند. یک کامنت نویس حرفه ای باید قصه گوی خوبی باشد. ۱۱ بهتر است قطعی نظر ندهیم، سعی کنیم قبل از هر اظهارنظری از کلمات و جمله هایی مانند «شاید»، «احتمالاً»، «من فکر می کنم» و «به گمان من» استفاده کنیم. ۱۲ تا جایی که می توانیم با دقت و حوصله کامنت بگذاریم. بهتر است حداقل یک بار پیش نویس اول کامنت را مرور کنیم. سعی کنیم جمله هایمان را سلیس رو روان کنیم، برای خواندنی تر شدن کامنت هایمان بهتر است ش ته ننویسم. ۱۳ هیچ عیبی ندارد اگر برای نوشتن یک کامنت دو روز فکر کنیم و بعد بیایم آن را بنویسم، اگر در نوشتن کامنت شتاب زده عمل نکنیم و زمان بیشتری برای نگارش هر کامنت بگذاریم به طرز مشهودی نسبت به دیگران متمایز می شویم. ۱۴ اگر استراتژی مناسبی برای کامنت نویسی داشته باشیم پس از مدتی به یک نظر قابل پیگیری تبدیل می شویم و کامنت هایمان نقش تعیین کننده و مهمی پیدا می کنند. ۱۵ در گذاشتن لینک و نقل منابعی که در کامنت هایمان گذاشته ایم ام نکنیم. یک از ویژگی های کامنت های ارزش آفرین معرفی منابع معتبر است، اگر محتوای مفید دیگری را به نویسنده پست و مخاطبان معرفی کنیم آن ها ما را هرگز فراموش نمی کنند. ۱۶ کانال های تلگرام به دلیل برخوردار نبودن از امکان ثبت کامنت بازگشتی کامل به دورهٔ عقب افتادهٔ مونولوگ محسوب می شوند، مابقی شبکه های اجتماعی و پلتفرم ها هم اوضاع بهتری ندارند. در چنین فضاهایی کامنت ها اگر و توهین نباشد عبارت های بی رنگ وبوی کوتاهی مثل «خوب بود» و «عالی بود» و… هستند. ۱۷ با نام و نام خانوادگی کامل خودمان کامنت بگذاریم، در این صورت با دقت و سختگیری بیشتری می نویسیم. ۱۸ سعی کنیم کامنت هایمان ملموس باشند، از مثال های بیشتری بهره بگیریم و بخش های انتزاعی را کم تر کنیم. ۱۹ فقط به «خوشم آمد» و «بدم آمد» اکتفا نکنیم و سعی کنیم دلایل موافقت یا مخالفت خودمان را تبیین کنیم. ۲۰ نوشتن کامنتی ارزش آفرین کم اهمیت تر از نوشتن یک یادداشت نیست. با کامنت گذاشتن می توانیم برند شخصی مان را بسازیم، ارتباطات مؤثری ایجاد کنیم و رأی و نظر خودمان را به شکل بهتری مطرح کنیم. ۲۱ اگر وبلاگ یا سایت داشته باشید اهمیت و جایگاه انی که کامنت های مفید و خوب می گذارند بهتر می فهمید. ما با کامنت گذاشتن خودمان را در ذهن دیگران جا می اندازیم. ۲۲ کامنت نویسی یک تمرین عالی برای تولید محتوا است، پس بهتر است جوانب مختلف آن را از دیدگاه مخاطب بسنجیم و فکر کنیم در حال نوشتن پستی برای وبلاگ شخصی خودمان هستیم. ۲۳ سؤالات تازه ای را مطرح کنیم، گاهی مطرح سؤالات تازه ای که باعث فکر به جنبه های دیگری از پستی که در آن کامنت گذاشته ایم از هر نوع اظهارنظری مفیدتر است. ۲۴ سعی کنیم قبل از نوشتن کامنت تمام کامنت های قبلی آن پست را بخوانیم. ۲۵ اگر مطلبی را سرسری خوانده ایم کامنت نگذاریم. ۲۶ اهمیت مرتبط بودن کامنت با محتوای پست موضوعی بسیار جدی و مهم است. ۲۷ موضوعات شخصی را با ایمیل یا از طریق بخش تماس با ما با تولیدکننده محتوا در میان بگذاریم. ۲۸ کامنت نویسی یک روش عالی برای یادگیری بهتر و تثبیت دانسته ها در ذهن است. ۲۹ به نظر می رسد در سال جدید بهتر است زمان بیشتری را صرف تقویت مهارت کامنت نویسی مان کنیم. کامنت گذاری از مهارت های مفیدی که روی مهارت های دیگر ما از جمله نگارش تحلیل و برند سازی تأثیر جدی می گذارد. ۳۰ شاید تعجب کنید و بگویید این همه دستورالعمل برای نوشتن چیز ساده ای مثل کامنت؟ بله اگر می خواهیم کامنت های تأثیری فراتر از نظرات بی رنگ و بو داشته باشد باید به آن ها به شکل اثرانگشتی ببینیم که برای همیشه در دنیای اینترنت می ماند آن وقت شاید نگاه دیگری به کامنت نویسی پیدا کنیم.


اطلاعات


آقای ت آبادی در کلیدر، برای مان تعریف می کند که فقط اندک زمانی لازم است تا گل محمد دیگر به وضوح بداند که مارال را می خواهد اما میان آن دو فاصله هاست. گل محمد زن دارد، مارال نومزاد دارد و از همه مهمتر دختر به ایل کلمیشی پناه آورده و این خودش دیوار حرمتی رفیع میان آن دو می سازد. ما شاهد کشمکش درونی گل محمد و مارالیم، چیزی درون شان متولد می شود، چیزی درون شان می میرد اما هنوز و هم چنان دور می مانند از هم. به رغم این، جایی گل محمد دل به دریا می زند و در یکی از حیرت انگیزترین تصویرسازی های معاشقه ای که در ادبیات به یاد دارم با مارال هماغوش می شود. تن به تن شدنی که چیزی فراتر از صرف خواهش تن است، دوستت دارمی است که در آن پیچیدن تن ها به هم خودش را نشان می دهد. دوستت دارمی که در بطنش «گور پدر دنیا» گفتن هم نهفته است. راستش وقتی می خواهم فکر کنم به جسورانه خواستن، جسور زندگی ؛ تصویری بهتر از مارال و گل محمد، پیچیده به هم در آن خارزار گل آلود پیدا نمی کنم. هربار که تو چیزی را در زندگی با تمام جانت می خواهی، جهانِ اطرافت به اندازۀ آن خواستن برابرت مانع می تراشد. توقعِ همواری از مسیر زندگی داشتن، احضار نومیدی است. قهرمان ی است که از انتظارِ سهولت می گذرد و می گذارد خواستن چنان به او جرات بخشد که از توقعات اطرافیانش، باورهای محکم پیشین خویش و درنهایت تصویری که از خود دارد، جسورانه عبور کند. چیزی شبیه همان ترجمۀ شاملو از شعر مارگوت بیکل آنجا که می خواهد خود را به تمامی بر چیزی افکند که دل خواه اوست. و آیا هر جسورانه خواستنِ معشوق، کار یا شکل خاصی از زندگی؛ حتما به موفقیت می انجامد؟ گمانم که نه. گاهی مانند همان پلنگ در آرزوی ماه، خیز برداشتنت محکوم به ش ت است. برجای می مانی با استخوان هایی ش ته و دستی تهی و ماهی که حالا حتا دورتر است. می پرسی برکت این جسارت در کجاست؟ گمانم پاسخ را باید در حسرت جست. جسورانه که بخواهی و برانی، هر چه که شود؛ به هرجا که برسی یا نرسی، آن آ حاکم بر جانت حسرت نخواهد بود و این چنان پربهاست که شجاعت را به متاع مقبولی تبدیل کند. از چیزی شبیه این شعر فرناندو پسوآ به ترجمۀ حسین منصوری حرف می زنم:
ای کاش گرد و غبار کوچه ها باشم و در زیر پای دریوزگان ای کاش رودخانه های جاری باشم و ن بر کرانه ام بایستند و رخت بشویند ای کاش چراگاهی باشم بر کران برکه ای و آسمان را بالای سرم ببینم و آب را به زیر پای ای کاش الاغ آسیابانی باشم و او مرا به شلاق بزند و خلاصم نگرداند ای کاش همۀ آن چیزی باشم که گفتم و در عوض آن نباشم کز جادۀ زندگی میگذرد به پشت سر نگاه میکند و بر گذشته حسرت میخورد.
+میرحسین کامیار

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/02/29/جسارت-خواستن
  • مطالب مشابه: جسارت ِ خواستن..
  • کلمات کلیدی: چیزی ,زندگی ,گل‌محمد ,جسورانه ,مارال ,حسرت ,چیزی شبیه ,دوستت دارمی ,چیزی درون‌شان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

درست نمیدانم کی و کجا اما یک زمانی دیگر پذیرفتم که آدم بامزه ای نیستم..در نتیجه؟ دست از شوخی با آدمها و موقعیت های اطرافم برداشتم. و خب نه تنها این شوخی ن و تیکه نینداختن و بامزه بازی در آوردن های من به هیچ جای دنیا برنخورد که به نظرم، هم خودم و هم دیگران با کلماتی کمتر زندگی آسوده تری در پیش گرفتیم.
جدا از طنز موقعیت، فکر میکنم بهترین و خلاقانه ترین شوخی های تکرار شونده هم تاریخ مصرفی دارند چه برسد به این تیکه کلام های نازل سریال های تلویزیونی ایران و خوش مزه بازی های اینستاگرامی که دور و برمان را گرفته. دارم از جملاتی شبیه "پلیس فتا حواسش به همه چیز هست" حرف میزنم... آن عبارت های تاریخ گذشته که شاید از همان اول هم خیلی بامزه نبودند و نیستند دیگر قطعاً!
شوخی یا طنز نوشتن وقتی آن شیرینی ذاتی در وجودت نباشد چیزی شبیه آواز خواندن شهرام شب پره یا گرداندن الاغ توسط علیرضا خمسه دور استودیو خندوانه است. بله. شاید خودمان هیچوقت متوجه اش نشویم اما..همین قدر فضاحت بار.

اطلاعات


در سفر اوّلم به ارمنستان شبی در جستجوی آدرسی گم شده بودم، به تمامی ناشناس و غریب. مردی با چهره ی ش ته و لباس کار مندرس وجعبه ابزاری در دست میگذشت، پنجاه شصت سالی عمر داشت، سلام و آدرس پرسیدم، پرسید: «اهل کجایی؟» گفتم: «ایران» گل از گل اش شکفت و فوری گفت : «عمر خیّام! عمر خیّام!» تعجب که خیام را می شناسد، نه فارسی می دانست و نه انگلیسی! رباعیّات خیّام را به روسی خوانده بود.
خیّام را ما ایرانیان کمتر از مولانا و حافظ ارج می نهیم زیرا خیّام تفکّر «خوش خیالانه ی عرفانی» ما را تغذیه نمی کند. خیّام مرگ را نقطه ی پایان می داند و به ما وعده ی جاودانگی نمی دهد. در بین شاعران کهن ایرانی هیچ به اندازه ی خیّام «تراژیک» و اگزیستانسیالیست نیست. خیّام تمام آنچه قرن ها پیش از او اپیکور یونانی و قرن ها پس از او نیچه ی آلمانی گفته اند به سادگی و اختصار در رباعی هایش سروده است. بیانیه ی خیّام این است:
زندگی یک تراژدی است ولی من سرم را بالا می گیرم و به این تراژدی «آری» می گویم.

+محمدرضا سرگ ایی

اطلاعات


صحبت از عشق برای اغیار، شبیه حرف زدن از نسیم است. نهایت چیزی که میتوانی نشان شان دهی تکان خوردن یک است.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/03/01/hjllm
  • مطالب مشابه: un-understandable
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


اگزیستانسیالیست ها می گویند که ما با "خودِ مفهومی" مواجه می شویم. به تعبیر کگور، ما در خانواده می گوییم من "فرزند" خانواده، "مادر" خانواده و ... هستم که باید مثل فرزندها، مادرها و ..عمل کنم وقتی میهمان هستم، باید میهمانانه رفتار کنم و وقتی میزبان هستم، باید میزبانانه رفتار کنم. در هر اوضاع و احوالی باید یک برچسبی بر خودم بزنم و منطبق با آن رفتار کنم ( یدار، فروشنده، شاگرد، فرزند، پدر و مادر، کارمند و رئیس و ....). ما معمولاً شأن خود را ملاحظه می کنیم و سپس می کوشیم تا طبق مصادیق آن مفهوم رفتار کنیم. آیا دیده اید که یداری، محسناتِ یک جنس را بگوید و فروشنده ای عیب های یک جنس را بگوید؟ ما هیچ وقت نمی گوییم که باید مثل خودم باشم ما اصلاً مفهوم خودمان را نمی فهمیم. ما تفرّد خودمان را فراموش کرده ایم. رنگ و بوی دیگران را به خود گرفته ایم. مثل چند نوع غذایی که در مکان دربسته ای نگهداری شوند، در ابتدا هر کدام از غذاها رنگ و بوی خاص به خود را داشتند ولی حالا یک حد متوسطی از بوهای غذا را درک می کنیم. ما نیز از بس خود را با دیگران ملاحظه کرده ایم، دیگر رنگ و بوی خود را فراموش کرده ایم و رنگ و بوی کلّ را به خود گرفته ایم.
این بزرگترین مسخ است که انسان فراموش کند که کیست و خود را همواره "عضو" احساس کند. ما دائماً داریم نقش عوض می کنیم. به همین دلیل است که "منِ در خانه" با "منِ در اجتماع" بسیار فرق می کند. اما آن چه اصل است، همان هست که هست و به مقتضاب خودش عمل می کند و هیچ وقت یک مفهوم را بر خود تحمیل نمی کند. حال برخی گمان کرده اند که برای حفظ مناسبات اجتماعی،ِ هر ی، باید از خود بودنِ خودش دست بردارد. به نظر من درست خلاف این است.
این که بسیاری از افراد از شغل خود ن یتی دارند به این خاطر است که به مذاق دیگران تذوّق کرده اند و با اشتهای دیگران غذا خورده اند و حالا باید یک عمر کاری کنند که از آن ناراضی اند. وقتی تفرّد از بین برود، مسخ انسان پیش می آید و این عوارض را به دنبال می آورد: احساس ن یتی، حرمان، افسردگی و عدم استقامت. علی بن طالب میگوید اگر عرب پشت به پشت هم بایستند، از موضع خود برنمی گردم. اما ما زمانی که امور ناخوشایندی می بینیم، در خودمان شک می کنیم. زیرا از همان ابتدا نیز به دنبال خوشایند دیگران بوده ایم. اما او میگوید: از پشت ِ مردم می فهمم که بر حقم.
+مصطفی ملکیان

اطلاعات


facebook, twitter, instagram...
they've made us a society of stalkers. and we love it.

13 reasons why american web television series 8.3/10imdb
image result for 13 reasons why

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/02/05/stalkers
  • مطالب مشابه: stalkers
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.