دچــآر باید بود..

وبلاگ با نام دچــآر باید بود..
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی ن د طوفان را
[ حافظ ]
به گمانم در این بیت مقصود حافظ از مردان خدا ثروتمندان و منظور از خاکی که به آبی نخورد طوفان را، فرانک سوئیس است.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/09/13/Noah-s-Ark
  • مطالب مشابه: noah's ark
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دارم رمان مهمانی خداحافظی میلان درا را می خوانم. بخش نخست کتاب به رویارویی کلیما، نوازنده مشهور و جذاب ترومپت و همسر زیبا و بیمارش می گذرد. داستان به این نحو می گذرد که چطور کلیما گهگداری با زن های دیگر می خوابد و اینکه چگونه باید این موضوع و دردسرهای ناشی از آن را از همسر باهوشش، با آن "شاخک های جنبان همیشه کنجکاو"، بپوشاند.

درا به شکل زیبایی به سرنوشت معمول (و محتوم؟) ازدواج ها می پردازد. مردی که دروغ می گوید و در عین حال متوجه است که همسرش کدام یک از دروغ هایش را باور نمی کند. و زنی که دیگر هیچ چیز را باور نمی کند اما از ترس فروپاشی ازدواج و از دست دادن همسر جذابش حرفی نمیزند و حتی گاهی، کمی شوهرش را در به ثمر رسیدن دروغ هایش یاری میدهد! ما بیرون از ماجرا، درون هر دو شخصیت را می بینیم و با افکار و نگرانی هایشان همراه می شویم.

[ خانم کلیما گفت: "تو آدم دوست داشتنی هستی". و کلیما از لحن او متوجه شد که حتی یک کلمه از داستانش را درباره کنفرانس فردا باور نکرده است. جرات نداشت این را مستقیما نشان بدهد، زیرا می دانست که سوء ظن هایش مرد را عصبانی می کند. اما خیلی وقت بود که کلیما دیگر زودباوری های ظاهری او را باور نمی کرد. چه راست می گفت و چه دروغ همیشه می پنداشت که همسرش به او مشکوک است. این را هیچ کاریش نمی شد کرد، می بایست همچنان طوری به گفتگو ادامه بدهد که گویی باور دارد که همسرش حرفهای او را باور کرده است و همسرش (با ح ی غمگین و بهت زده) سوالهایی درباره کنفرانس فردا کرد تا به اون نشان بدهد که درباره صحت حرفهایش تردید ندارد! آنگاه به آشپزخانه رفت تا شام را آماده کند. ناخواسته غذا را زیادی شور کرد، با اینکه از آشپزی خوشش می آمد و در آن مهارت زیادی هم داشت. کلیما می دانست که تنها علت بد شدن غذا غمگینی اوست. با چشم ذهن حرکت عصبی و تند همسرش را که نمک زیادی در غذا ریخت دید و قلبش به درد آمد. در هنگام خوردن غذا به نظر می آمد با فروبردن هر لقمه دارد مزه اشک های او را می چشد. می دانست کامیلا دارد از حسادت رنج می برد و آن شب نخواهد توانست بخوابد. می خواست او را ببوسد، نوازش کند، آرامش کند، اما این را هم می دانست که بی فایده خواهد بود، چون آنتن زن دیگر نه مهربانی که فقط وجدان گنا ارش را می گرفت. ]

مهمانی خداحافظی | میلان درا | فروغ پوریاوری | 312 ص

اطلاعات


...‏مرا رساله خود باید. اگر هزار رساله ی غیر بخوانم تاریکتر شوم!
‏خداست که خداست. هرکه مخلوق بوَد خدا نبوَد، نه محمد نه غیر محمد!


‏مقالات شمس | تصحیح محمدعلی موحد | 234 ص

اطلاعات


http://s9.picofile.com/file/8344640100/every_body_kno_ws_2018_ _b_lu_ry_x265_hevc_film2movie_ws_124698_2018_12_03_01_07_41_medium_.jpg
http://s9.picofile.com/file/8344640092/every_body_kno_ws_2018_ _b_lu_ry_x265_hevc_film2movie_ws_124737_2018_12_03_01_07_42_medium_.jpg
ی با داستانی ساده، یک مسئله اخلاقی کوچک و دو ستاره ی حرام شده. یک اثر خوش ساخت و بدون ضعف در کارگردانی اما بی ایده و بی ظرافت در نامه نویسی. بدون حتی یک نقطه یا نکته درخشان.

everybody knows 2018 asghar farhadi drama/thriller ‧ 2h 13m 7.1/10imdb 63%rotten tomatoes

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/09/12/Everybody-Knows-2018
  • مطالب مشابه: everybody knows 2018
  • کلمات کلیدی: everybody knows
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

به نظر من ستایش شدن، بعضی از آدم ها رو نابود می کنه. چون تعریفی که با هدف ایجاد حس خوب و تشویق برای بهتر شدن انجام شده تبدیل می شه به اسباب غرور و خودبزرگ بینی اون آدم و به این شکل از واقعیت ها فاصله می گیره.
چنین انسانی با مورد ستایش قرارگرفتن چنان خودش رو بالاتر از محیطی که در اون قرار داره می بینه که کم کم قدرت تحمل شرایط موجود و اطرافیان فعلی رو از دست میده. دوست داره از این نقطه و آدم ها رها بشه و به سطحی بالاتر بره.

اما برای رفتن به سطح بالاتر حداقل به دو چیز نیازه: یک. پتانسیل ذاتی. و دو: تلاش کافی. از اونجایی که هر ستایشی آمیخته با کمی اغراقه (خواسته یا ناخواسته) فرد در تخمین پتانسیل ذاتی خودش دچار اشتباه می شه.
از طرفی فردی با چنین ویژگی هایی احتمالا در تلاش هم به اندازه کافی قصور خواهد کرد.
در نهایت با انسان ستایش زده ای مواجهه میشیم که بودن در این سطح رو شایسته خودش نمی دونه و از رسیدن به سطح بعدی هم عاجزه. برزخ میان ردگی.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/09/10/ستایش-زدگی
  • مطالب مشابه: ستایش زدگی
  • کلمات کلیدی: ستایش ,بالاتر ,خودش ,پتانسیل ذاتی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بارها از خودم پرسیده ام چرا وقتی از خواب می پریم دنباله ی رویا مثل نخ بادکنکی از دست مان در می رود و دیگر نمی توانیم به چنگ اش بیاوریم. چقدر حسرت برانگیز است که نمی توانیم ذهن را فریب دهیم و خودمان را دوباره به خواب بزنیم و ادامه اش را شبیه یک سینمایی تماشا کنیم. چرا یک خواب خوب، یک رویا نباید کامل شود، تمام شود و به سرانجام برسد؟
-شاید چون زندگی بعد از یک رویای تمام شده فراتر از توان آدم است.


اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/08/27/رویا
  • مطالب مشابه: رویا
  • کلمات کلیدی: رویا ,خواب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

این روزها با عبارت های «ثبات شه»، «ثبات شخصیت» و حتی برخی ثبات های دیگر به تعارضی نفس گیر رسیده ام. اصلا مگر ثبات شه یا شخصیت، ارزش اند؟
«حرف مرد یکیست»؟! چرا؟ در به در دنبال اولین ی هستم که این جمله را گفته است. میخواهم پیدایش کنم و از او سوالهای سخت بپرسم.
گاها فکر میکنم ما تعداد زیادی از ستون های زندگی خود را روی ضرب المثل هایی بنا کرده ایم که ارزش محتوایی ندارند. همینطور روی هوا گفته شده اند؛ شاید هم زمانی کارکرد اجتماعی داشته اند ولی الان دیگر به درد نمیخورند.

حالا که بازار گزاره سازی داغ است، چرا من نسازم؟ «حرف مرد دو تاست»؛ دومی را زمانی می گوید که بفهمد حرف اولش اشتباه است. شاید هم سه تا...شاید هم n تا...چه میدانم؛ احتمالا تعداد حرفهای مرد به سمت بی نهایت میل کند. یعنی تا جایی که به کمال مطلوبش برسد. در هر حال اگر حرف مرد یکی باشد، نه خودش به آگاهی می رسد نه جامعه پیرامونش...انسان باید همیشه آماده نو شدن باشد چه در شه و چه در شخصیت؛ بله، «حرف مرد n تاست».

اطلاعات


آدم های ساده به شکل واضح و ناشیانه ای از خود تعریف می کنند، به صورت مستقیم یا با آوردن نقل قولی ساختگی یا واقعی از دیگران.
آدم هایی که گمان زرنگ بودن می برند در قالب تعریف یک قصه یا ماجرا به تشریح هوش سرشار، مهارت های ماورایی یا جذ ت های انکارنشدنی شان می پردازند. آدم های باهوش در این باره حرفی نمی زنند اما به آن تمایل دارند...آن ها متوجه ناکارآمدی و خج آور بودن دو روش اول شده اند و در این مورد کاری از دستشان برنمی آید.

اطلاعات


گاهی وقتی دلم می خواد جمله یا رهنمودی ملکه ذهنم بشه و در زندگیم ورود کنه میام این بالا و جلو چشمم می نویسمش.
جمله فعلی...مصرعی از حافظه. بیت کامل اینه: "به مستوران مگو اسرار مستی/ حدیث جان مگو با نقش دیوار" اگه بخوام یکی از بزرگترین پشیمونی ها و حسرت های زندگیم رو بنویسم همینه. اشتباهی که در گذشته انجام می دادم. حدیث جان گفتن با نااهلان، گیریم در حد یک جمله.
برای هر ی ممکنه رخ داده باشه. تقسیم وجود و سرگذشتت با انسانی که شایسته اون حضور نبوده.
حالا اون آدم چیزی از تو داره که نباید داشته باشه. تو از خودت چیزی در دست اون داری که درک ناشده، به دور انداخته شده. حالا دور از دسترس توئه و اگه صادق باشیم برای همیشه گم شده و از دست رفته. بخشی از وجود تو برای همیشه گم شده.
آشنا گرفتن ِ یک غریبه ِ دور، گناه نابخشودنیه. شاید میزان اهمیت همین حرف هم برای غریبه ها غیرقابل درک باشه.

اطلاعات


در سال های دور، داستانی نوشتم و بعد به قصد کار بر موسیقی کلام، آن را ضبط . شبی که داشتم به صدای خودم گوش می دادم، از لحن صدا دریافتم که راوی داستان عاشق شده است.
+هوشنگ گلشیری

اطلاعات


پرستو فروهر نقل می کند که پدرش را در اتاق مطالعه ، روی صندلی نشانده، صندلی را رو به قبله چرخانده و به قتل رسانده اند. قتلِ داریوش فروهر شاید نمادین ترین قتل معاصر باشد: کشتنِ مخالفِ با کارد، پشت به کتاب ها، رو به قبله، به دست نیروهای امنیتی، در خانه که نماد امنیت است. پرستو فروهر به درستی می گوید جسد همیشه از چگونگیِ مرگ خبر می دهد؛ اما جسدِ آن که به قتل رسیده تصویری از قاتل هم ترسیم می کند. و جسدِ آن که به دلایل به قتل رسیده، علاوه بر مقتول/قاتل، تصویری از جامعه هم ترسیم می کند: تصویری از ما. چنین جسدی، جنازه نیست؛ جلوه ای از جامعه است.
ابراهیم سلطانی

اطلاعات


درین زمان که عقیم است جمله صحبت ها
کناره گیر و غنیمت شمار عزلت را

{ صائب تبریزی }

اطلاعات


چیز جالبی که من در توییتر دیدم و فکر می کنم کمتر در باقی شبکه های اجتماعی وجود داره ابراز عقیده و احساسات به شکل آزادانه، بی و اغلب بی پرواست. به همین خاطر در توییتر عموما ابتذال بدون واکنش و هجمه نمی مونه.
این شایسته پروری و اتحاد مثبت کمتر داخل وب فارسی دیده میشه. کافیه به لیست وبلاگ های برتر بیان نگاه کنید. لیستی که بر اساس داده ها و برتری آماری به وجود اومده (و نه گزینش و انتخاب و داوری افراد خبره بر اساس محتوا و کیفیت)

به جز چند استثنا، صفحه اول تا چندم وبلاگ های برتر رسانه متخصصان و اهل قلم! پر از وبلاگ های زرده. هرچند منطقیه وقتی داریم با شاخص های کمّی رتبه بندی می کنیم، وبلاگی رو به خاطر کیفیت محتوایی پایین از لیست حذف نکنیم. اما انتشار این لیست به این شکل تا حدی کار اشتباهیه.
در واقع بیان با این کار در حال پر و بال دادن هرچه بیشتر به ابتذاله. اگرچه بر اساس اصل بیان این رسانه های هم نباید مورد حذف قرار بگیرند، اما بهتره حداقل تبلیغی هم به این شکل براشون صورت نگیره.

البته انتشار این لیست از یک جهت مفیده. به این خاطر که متوجهمون می کنه حتی در مدیوم وبلاگ هم زردها پرمخاطب ترند!
من بیان رو نه به خاطر انتشار این لیست در این سال ها، که به خاطر مورد تشویق قرار ندادن و تبلیغ ن وبلاگ هایی که تولید محتوای باکیفیت دارند مورد شماتت قرار می دم.

اما خود وبلاگ نویس ها چه کرده اند؟ اصلا برای چند نفر این موضوع دغدغه ست؟ چقدر به تاثیرگذاری رسانه و شبکه های اجتماعی اعتقاد دارید؟ فکر می کنید چه تاثیراتی روی خودتون و دیگران داره؟ فکر می کنید انجام یک سری اصلاحات میتونه اثر مثبتی رو زندگی شما بذاره؟ یا تصور می کنید همه ی این ها یک سری روزانه نویسی بی اهمیته؟

اما اگه قراره راه حلی هم بدیم. راه کار های من:

۱. منفعل نبودن وبلاگ نویس های باتجربه. مطرح ایده های تازه و پیش قدم شدن برای انجام اصلاحات، به جای ترک فضا.
۲.ارتباط منظم با سرویس دهنده های وب و مطرح انتقادات و پیشنهادات و پیگیری مطالبات.
۳. لینک پست ها و محتواهای تازه و باکیفیت وبلاگ های دیگران به شکل منظم و موثر.
۴. دلگرمی دادن به تازه واردهای قوی و حتی متوسط، با دادن فیدبک یا لینک وبلاگ اون ها.
۵. بایکوت وبلاگ های سخیف به هرشکل. مثلا با دنبال ن یا به اصطلاح بَک ندادن بهشون.
چرا وبلاگ نباید یک رسانه پرطرفدار و تاثیرگذار باشه؟


اطلاعات


هنر به بلوغ و کمال نرسیده. زیبایی برای عده ای انگشت شمار، عین زشتی است. ولی چیز بدتری هم هست -حتی اگر تمام مردم در این دور و زمانه ی سرشار از زشتی به آن دسترسی داشته باشند- از هنر تنها به عنوان یک داروی مخدر استفاده می کنند تا بردگان را از بردگی خود بی خبر نگهدارند. من از تمام آهنگسازان بزرگ، نقاشان و شاعران که مثل سگ سیرک به دور خود می چرخند و اثر هنری صادر می کنند، در حالی که نه دهم دنیا در فقر و نگه داشته شده متنفرم و تحقیرشان می کنم. هنر در اساس ارتجاعی است، چون مثل الکل تنها هدفش آن است که مردم از خوشبخت نبودن خود بی خبر بمانند. بزرگ ترین هنرمندان امروز خود را در خدمت استتار زشتی ها می گذارند. نقاشان، شاعران و موسیقیدانان امروز در خدمت پلیس اند: برای حفظ نظم موجود است که حضور دارند.
لیدی ال | رومن گاری | مهدی غبرائی | 213 ص

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/08/30/بی-خبر
  • مطالب مشابه: بی خبر
  • کلمات کلیدی: بی‌خبر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

http://s8.picofile.com/file/8342882492/p o_2018_11_16_01_07_31.jpg
ع از «مرتضی نیک نهاد»

اطلاعات


+ من علاقه مند به فلسفه بخصوص شاخه های معرفت شناسی و متافیزیک هستم و تاکنون تلاش کرده ام از افه و تعصب بپرهیزم. اخیرا بحثی با عده ای از دوستانم (که آتئیستند و به چیزی ورای ماده یا خارج از علم اعتقاد ندارند) داشتیم. من نیز در برابر وجود یا عدم وجود خدا "لا ادری" هستم چرا که تاکنون دریافته ام وجود خدا از نظر فلسفی کاملا راز است (ادله در نفی و اثبات آن برابرند) و من اعتقاد دارم تمام مفاهیمی که در علم رد شده اند مطلقا نیز رد شدنی نیستند. به عبارتی حقیقت مساوی علم نیست و هر مفهومی هرچند دور از ذهن ممکن است جزئی از حقیقت باشد (مثلا گرچه فروید غریزه را علت العلل میدانست یا مار اختلاف طبقاتی را و امروز دریافته ایم هیچ کدام علت العلل نیستند اما بخشی از حقیقت را توضیح میدهند). بر این اساس بنده بر اثر تجربه وقایعی مثل چشم زخم یا فال قهوه (فالی که اطلاعات دقیق میگفت نه مسائلی مبهم با دایره شمول بالا) را دیده ام و گرچه دلیل علمی و فیزیکی برای توجیه ندارم اما نمیتوانم کاملا هم آن ها را رد کنم. در این راستا برای اصلاح تفکر دوستانم دو کتاب مامان و معنی زندگی (داستان ه نی با پائولا) و لبه تیغ سامرست موام (داستان واقعی تجربه جوانی که یه خاور دور سفر میکند برای پرسش هایش) را معرفی تا دریابند همه چیز ماده و علم نیست. اما دوستان ادعا دارند از کجا معلوم نویسندگان در روایتشان صادق بوده باشند و کت تا نقدی درباره آن نوشته نشود ارزش ندارد و در نهایت همه چیز را با خط کش ابطال پذیری و تکرار پذیری اندازه میگیرند. نظر شما چیست؟

- سرگ ایی: اوّل- من با شما موافقم که علم همهٔ پدیده ها را توضیح نمی دهد ولی این که علم نمی تواند محیط بر عالم وجود قرار گیرد به دلیل اشکال در متو وژی علمی نیست بلکه به دلیل محدودیت های ذاتی فاهمهٔ بشر است، بنابراین در شناخت واقعی عالم وجود، روشی غیر از روش علمی، موفق تر از علم عمل نخواهد کرد؛ با این تفاوت که آزمون پذیری گزاره های علمی، امکان نقد و ابطال خود را فراهم می کنند ولی آزمون ناپذیری گزاره های ایمانی، مانع نقد و ابطال خود می شوند. بنابراین من گمان می کنم با تمام محدودیت های گزاره های علمی، تکیه بر روش علمی کمتر از هر روش دیگری باعث گمراهی ما خواهد شد.

دوّم- این که زیگموند فروید و کارل مار که در نظریه پردازی هایشان متو وژی علمی را رعایت ن د بخشی از حقیقت را بیان کرده اند به این معنا نیست که اگر آنها از متو وژی علمی استفاده می د بخش بزرگتری از حقیقت را کشف نمی د. نبوغ فروید و مار به جای خود، اشتباهات فاحش شان هم به جای خود؛ من هم به نظرات فروید علاقمندم، هم به نظرات مار ، هم به نظرات یالوم ولی این علاقه باعث نمی شود که خطاهای آنها را نبینم، خطاهایی که اگر این نظریه پردازان به متو وژی علمی مقیّد بودند کمتر می بود.

سوّم این که من کتاب سامرست موآم را نخوانده ام ولی نمی دانم چگونه از کتاب مامان و معنای زندگی اروین یالوم برای نقد نظر دوستان تان بهره برده اید زیرا اروین یالوم خودش سکولار است و آنچه در ه نی پائولا به عنوان اثر مثبت گروه درمانی بر طول عمر بیماران سرطانی ذکر می کند نیز با استفاده از روش علمی به دست آمده است و جدا از نظرات غیرعلمی یالوم راجع به جایگاه «اص » در درمانگری است.

چهارم این که از نظر من «آگنوزیست» بودن (لاأدری گری) منصفانه تر و علم-محورتر از «آتئیست» بودن (انکار ورزی) است، ولی آگنوزیست بودن به معنای بیطرفی کامل نیست، زیرا گرچه نمی توانیم با متو وژی علمی باورهای مذهبی (مثل باور به زندگی بعد از مرگ) و شبه مذهبی (مثل باور به خاصیت تخم مرغ ش تن و فال قهوه) را رد کنیم می توانیم با متو وژی علمی، زمینه ها و پیامدهای روانی-اجتماعی این باورها را بسنجیم. چنین سنجشی فقط با روش علمی و از منظر برون دینی قابل انجام است و نتیجهٔ چنین سنجشی می تواند منجر به این شود که یک فرد «آگنوزیست» با این «باورها» مخالفت کند.

+غرض من برای معرفی داستان ه نی با پائولای اروین یالوم به دوستانم بیان گزارشی از آنچه به اصطلاح انرژی مثبت خوانده میشود، بود. چرا که در نظر آنان چیزی به نام انرژی یا چاکرا و... وجود ندارد و همه آنچه منجر به طولانی شدن فرصت زندگی یک انسان مبتلا به سرطان حاد میشود را تاثیرات روانی باور بر این مفاهیم میدانند. سوال من اینست:
۱) آیا آزمایشی در این باره برای رد فرضیه انرژی ها و چاکراها انجام شده؟
۲) اگر روح وجود نداشته باشد پس تجربه مشاهده وقایعی که احساس میکنیم پیشتر هم دیده ایم چگونه توجیه شده است؟
۳)در نظر شما معنویت چه تعریفی دارد؟ آیا مساوی با برتافتن مفاهیم ماورا الطبیعه یا مابعدالطبیعه است؟ آیا عقلانیت(انسان مدرن) و معنویت با یکدیگر در تضادند؟
۴)آیا عقل گرایی، علم گرایی و ماده گرایی هرسه رویکردهایی با نتایج ی ان اند یا خیر؟

- اوّل این که «نیاز غریزی» انسان ( و سایر جانوران اجتماعی) به اُنس و نوازش باعث می شود که کمبود نوازش منجر به آسیب پذیری در مقابل بیماری ها شود و جبران نوازش بهبود از بیماری ها را افزایش دهد، بنابراین در طب و روان شناسی علمی اثر درمانی نوازش و همدلی به موضوعاتی همچون انرژی مثبت، چاکراها و کالبد اثیری ربط داده نمی شود بلکه اثر آن به ایجاد تعادل در هورمون هایی همچون او ی توسین، پرولاکتین ، آدرنالین و کورتیزول نسبت داده می شود؛ البته بنده در مقام انکار «فلسفهٔ آیورودا» نیستم بلکه اینها را در مقام تبیین روایت زیست شناسی و طب عرض می کنم. دربارهٔ تأثیر طبّی نوازش و همدلی می توانید کتاب «عشق و زندگی» دین اُرنیش را بخوانید.

دوم این که به تعریف من، «معنویت» مساوی است با آرمان گرایی، تن ندادن به عادت های اجتماعی و جبرهای و هزینه دادن برای آرمان های انسانی و اجتماعی. این تعریف، برخلاف تعاریف متداول معنویّت نه تعارضی با عقلانیّت دارد نه نیازی به ورود به عرصهٔ متافیزیک .

سوم این که وماً عقلانیت معادل با علم باوری یا ماتریالیسم نیست. عقلانیّت برای فیلسوفان ایده آلیست آلمانی از هگل گرفته تا هایدگر هیچ زامی با ماتریالیسم نداشت، عقلانیّت برای نیچهٔ رومانتیسیست با هنرباوری زام داشت نه با علم باوری. تنها در مشرب «تجربه گرایی» (امپریسیسم) عقلانیّت منجر به ماتریالیسم و علم باوری می شود.

چهارم این که ماتریالیست ها، تجارب «دژاوو deja vu » را ناشی از خطاهای حافظه همچون cryptomnesia و false memory syndrome می دانند زیرا این تجارب به وفور در دشارژهای صرعی و اوراهای میگرنی تجربه می شوند و آنها را به شکل نوروشیمیایی نیز می توان با مواد روانگردانی همچون کان س بازسازی کرد.

اطلاعات


مورخ آدم ها را براساسِ تاریخِ کنش ها و گفته ها و نوشته های شان بازمی آفریند: تاریخِ هیاهو. اما کاش می شد تاریخِ سکوت هم داشت: چه ی، چه زمانی، در چه شرایطی، چرا سکوت کرد؟ تاریخِ سکوت، صرفاً تاریخِ بی عملی نیست، چون سکوت انواعِ گوناگون دارد: سکوت به مثابۀ «گریز از کنش»، سکوت به مثابۀ «من نمی دانم»، و سکوت به مثابۀ «غرقه شدن در خویشتن». با درنظر گرفتن این تفکیک، می توان سه نوع تاریخِ سکوت نگاشت: تاریخِ سکوتِ ، تاریخِ سکوتِ فلسفی، و تاریخِ سکوتِ وجودی.
من سکوت می کنم، پس «به نحوی آرام» هستم. صدای من در سکوتِ من شناور است.
+ابراهیم سلطانی

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/08/03/تاریخ-سکوت
  • مطالب مشابه: تاریخِ سکوت
  • کلمات کلیدی: تاریخِ ,سکوت ,سکوتِ ,مثابۀ ,تاریخِ سکوتِ ,تاریخِ سکوت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

انسان فراموشکاره. در طول زمان از یاد می بره که چقدر دوست داشته شده. و به این شکل گذشته گرمی که باید پشتوانه ادامه رابطه باشه، بسادگی به فراموشی س می شه.

حتی اگه همه حرف هایی که بهت زده و همه کارهایی که برات کرده و تمام خاطرات و تجربه هایی مشترکی که باهم داشتید هم در حافظه ات مونده باشه (که غیر ممکنه) باز در طول زمان یه چیزی اون وسط کمرنگ می شه. چون عطر خاطره رو به همراه داشتن با فراموش ن حادثه ها فرق داره. و برای همین فقط اگه بتونی همه چیز رو همونطور که بوده یادآوری کنی، می تونی اون گرما رو دوباره بدست بیاری. مثلا اگه همه چیزو با جزئیات یادداشت کرده باشی یا تمام حرف ها و پیام های مکتوبتون رو از ابتدا زیر و رو کنی یا هرکاری که یه بار دیگه به شکلی همه چیزو برات تداعی کنه.

سخت ترین تمرین هم همینه که بدون دلیل و اجبار و حادثه های تلخ برگردی به گذشته و ببینی هر آدمی چیکار کرده برات. مرور دوباره چیزهایی که متوجه شون شده بودی، سپاس گزار بودن به خاطر اون ها و بعد کشف جزئیاتی که ممکنه فقط در بررسی مجدد به چشم بیان. ممکنه ی کاری کرده باشه که برای تو جزئی بوده اما برای اون به معنی غلبه به خیلی چیزها...حتی ممکنه همون لحظه متوجه این قضیه شده باشی و به خاطرش حس تشکر کنی...اما هر کار و زحمت و سختی بیشتر از وظیفه و عرفی که در رابطه ها، بدون منت انجام می شه معنی خیلی بیشتری از همون صرفا کار و زحمت و سختی داره. از اون لحظه بیرون می آد و به تمام زمان ها وارد می شه. چون اینجا فعل، معلوله و عشق دلیل. چیزی که بیشتر از اون فداکاری ناچیز یا بزرگ اهمیت داره، دوست داشتنی بوده که در پشت جریان داشته. به نظر من کمتر چیزی در رابطه ها، به اندازه متوجه بودن و قدردان همیشگی این محبت بودن، اهمیت داره.

همیشه درباره اهمیت آگاهی از تاریخ برای ملت ها صحبت شده...اما کمتر به اهمیت تاریخ برای رابطه ها پرداختند. چیزی که برای اکثر اَشکال ارتباطات کارکرد داره. فراموش ن . پیوسته نقب زدن و به خاطر آوردن گذشته مشترک...و متوجه و قدردان بودن، برای تمام جزئیاتی که تنها با چشم و حافظه ی مسلح و مراقب می شه دید و دوباره به خاطر آورد.

اطلاعات


راست می گه. محبت ِ عام هیچ قشنگ نیست. ی که می تونه با همه نایس و مهربون و صمیمی و خوش خنده باشه به درد گپ زدن می خوره، نه یه دوستی عمیق و شاید طولانی.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/08/11/رحیم
  • مطالب مشابه: آزادسازی محبت
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از من بسیار می پرسند که کدام کتابِ نیچه را اوّل بخوانیم؟ و با کدام ترجمه بخوانیم؟ و چگونه بخوانیم؟ و آیا بهتر نیست پیش از کتاب هایِ نیچه، کت درباره یِ او بخوانیم؟
ببینید دوستان، خواندنِ کتاب هایِ نیچه، در اصل، ترتیبِ خاصی ندارد. هر کت از نیچه را که به دست بگیرید، بدونِ خواندنِ کتاب هایِ دیگرش، چندان چیزی از آن درنخواهید یافت. آثارِ نیچه به فهمِ همدیگر کمک می کنند. امّا ناگزیر باید نیچه خوانی را از یک کتاب آغاز کرد. آن کتاب باید کت از نیچه باشد، نه کت که درباره اش نوشته اند.

من خواندنِ «چنین گفت زرتشت» را در آغازِ این راه سفارش می کنم. این کتاب، شا ارِ نیچه است و چنان که خودش می گوید «کت برایِ همه و هیچ » به شمار می آید. نیمه یِ اوّلِ این سخن یعنی که همه به این کتاب روی می آورند و بیش از کتاب هایِ دیگرِ نیچه با آن احساسِ می کنند، چون روایت گونه و شاعرانه است. البته نیچه در همه یِ آثارش از زبانِ رسمی و سنگینِ اهلِ فلسفه کناره می گیرد و به قولِ خودش « با قلم» را برمی گزیند، امّا قلمِ او در چنین گفت زرتشت چنان به درمی آید که همانندش را در هیچ کتابِ فلسفی و ادبیِ دیگری نمی توان یافت، مگر در شعرهایِ بزرگانِ پارسی گویِ خودمان. بنابراین کت که واژه ها و مفهوم هایش دست در دستِ همدیگر داده و به و آواز برخاسته اند و نوایِ موسیقی اش گوشِ جان را می نوازد، هر ی را از دور به سویِ خود می کشانَد.
امّا نیمه یَ دوّمِ سخن «کت برایِ هیچ » بدین معناست که اگرچه جاذبه یِ این کتاب همه را به خود فرامی خوانَد، لیکن هیچ به ژرفنایِ آن راه نتواند یافت. در لایه هایِ زیرینِ چنین گفت زرتشت، غرّشِ تندرها و طنینِ پتک ها و چکاچاکِ شمشیرها، خوانندگانی را به صدایِ نرمِ سرود و ترانه و به هوایِ عیش و ع جلو آمده اند، فراری می دهد. اهلِ ناز و نوازش، تابِ آن همه آتش و یخ و اشک و خون و آذرخش را ندارند. و من به هزار دلیل، چنین گفت زرتشت را بهترین آغاز برایِ نیچه خوانی می دانم.

و امّا ترجمه. بارها گفته ام که بهترین ترجمه یِ فارسیِ «چنین گفت زرتشت» را «داریوشِ آشوری» رقم زده است. حقّی که این ِ زبان شناس و مترجمِ زبردست به گردنِ ایرانیانِ اهلِ شه دارد و سهمی که او در برکشیدنِ بینشِ ایرانی با ترجمه هایِ بی همتایش از نیچه دارد، بسی بیش از آن است که در توصیف بگنجد. نیچه را باید با ترجمه هایِ داریوشِ آشوری خواند و بس. «چنین گفت زرتشت» و «غروبِ بُت ها» و «تبارشناسیِ اخلاق» و «فراسویِ نیک و بد» را آشوری به زبانِ فارسی برگردانده که سه کتابِ نخست را نشرِ آگه به چاپ رسانده و چهارمین یعنی فراسویِ نیک و بد از سویِ انتشاراتِ خوارزمی منتشر شده است.
بی بگویم: به جز این چهار کتاب، هیچکدام از کتاب هایِ نیچه حتا ترجمه یِ متوسطی نیز ندارند و باز هم به مددِ فهمی که ترجمه هایِ چهارگانه یِ آشوری از نیچه در ما به بار می آورند، می توان کلامِ نیمه جانِ نیچه را که از میانِ ترجمه هایِ خفقان آورِ دیگر به سختی نَفَس می کشد، دریافت. پس نخست این چهار کت را بخوانید که آشوری ترجمه کرده است و اوّل از همه «چنین گفت زرتشت» را. «فراسویِ نیک و بد» بهتر است چهارمین کت باشد که از نیچه می خوانید، چون از جهاتی فلسفی ترین و سنگین ترین کتابِ نیچه است و حتماً پیش از آن می باید با فلسفه یِ نیچه در کتاب هایِ دیگرش اندکی آشنا شده باشید. پس از این چهار کتاب، هر کدام از کتاب هایِ دیگرِ نیچه را که خواستید بخوانید چون ترجمه هایشان چندان تفاوتی با هم ندارند و ضمناً درکی که آن چهار کتابِ آغازین به شما داده اند، راه را بر شما گشوده اند.

امّا چگونه خواندن، اهمیّتِ بسیار دارد! نیچه از سرسری خوان ها بیزار است. برایِ درکِ نیچه، کتاب هایش را می باید با دقّت و تمرکز و شور و اشتیاق خواند؛ به ویژه شا ارش را. چنین گفت زرتشت در برابرِ انسان راهی می گسترانَد که باید آهسته و پیوسته رفت. این کت نیست که مثلِ قصه بخوانیم و یک شبه تمام کنیم. هر برگ و هر جستار از این کتاب را باید بارها خواند و در آن درنگ کرد و شید. اگر حس و حال نداریم، نباید خودمان را وادار به خواندن کنیم. اصلاً نباید به فکرِ تمام ِ چنین گفت زرتشت باشیم، چون این کتاب پایانی ندارد، و پایان اش یک خواننده یِ راستین را به آغازِ کتاب می کشانَد. این کت نیست که تنها یکبار خوانده و پرونده اش بسته شود. من خود بیش از بیست بار این کتاب را خوانده و هزاران بار هم به طورِ پراکنده به آن روی کرده ام. امّا نخستین بار باید این کتاب را از آغاز تا به پایان خواند و از پراکنده خوانی پرهیخت. این کتاب همیشه باید آغوش اش به رویِ ما گشوده باشد.
+حامدِ حجت خواه

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/08/14/نیچه-خوانی
  • مطالب مشابه: نیچه خوانی
  • کلمات کلیدی: نیچه ,کتاب ,کتابی ,کتاب‌هایِ ,امّا ,چنین ,دیگرِ نیچه ,چهار کتاب، ,کتابی نیست ,کتاب‌هایِ دیگرِ ,«کتابی برایِ
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

a perfect gift. a t ped in a box. she only dances when someone opens the lid, when someone else winds her up. if this is a story i'm telling, i must be telling it to someone. there's always someone, even when there's no one. i will not be that in the box.

the handmaid's tale (season 1, episode 8)
http://s8.picofile.com/file/8342182868/dcd3ntaxyaajgim.jpg

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/08/17/shut-up-and-dance
  • مطالب مشابه: shut up and dance
  • کلمات کلیدی: someone ,when ,when someone
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ژاک لاکان معتقد است: «ناخوداگاه بیرون است» این تز لاکانی به این معناست که برای پی بردن به عقده های سرخورده و تلمبار شده یک فرد (یا جامعه) نیاز به روانکاوی و صرف ساعت های طولانی نیست بلکه کافیست با نگاهی دقیق به علایق، گفتارها، رفتارها (از قبیل ورزش محبوب، موسیقی مورد علاقه، هایی که دوست دارد، کتاب هایی که می خواند، ع هایی که از خود در فضاهای مجازی منتشر می کند، نظام و حاکم محبوب، نوع پوشش و امثالهم) به ناخوداگاه او پی برد.

این تز «ناخوداگاه بیرون است» در تحلیل ناخوداگاه جمعی یک جامعه نیز می توان به کار برد، چند وقت پیش یک لطیفه قابل تاملی را در فضای مجازی با این مضمون که «تمام مردم دنیا با تایتانیک گریه کرد اما ایرانی ها خود یی» مشاهده ، اگر با نگاه روانکاوانه بنگریم هیچ جک یا لطیفه ای بدون دلیل روانی در جامعه ای مورد استقبال قرار نمی گیرد. (فروید لطیفه ها را یکی از ابزارهای مناسب برای شناخت ناخوداگاه می دانست) ناخوداگاه بیرون زده ایرانیان یا «ابژه، ابژه نیاز هست» در این لطیفه به خوبی مشهود است. جامعه ایرانی دهه هفتاد شمسی که به لحاظ مسائل و روابط زن و مرد به شدت بسته تر بود سعی می کرد از هر «ابژه ای» حتی هنری و سینمایی خوانشی عرضه کند (به وضوح در خوابگاههای دانشجویی مشاهده می شد که اغلب دانشجویان در برخورد با یک اثر از دیوید لینچ یا استنلی کوبریک و سایر کارگردانان بزرگ سینما ابتدا صحنه های را تماشا کرده و سپس به تماشای خود می نشستند)
این ناخوداگاه بیرون ایستاده یا تعریف ابژه ها بر اساس نیازهای نشده در بسیاری از کنش های و اجتماعی ما مشهود است.
از انتخابات های شوراهای شهر که ن ک دا سعی می کنند با آرایش های خاص رای جامعه را جمع نمایند، تا کلاس های و شمشادهای محوطه دانشکده، از پرسه زنی در خیابان ها تا رفتن به سینما و پارک...همه و همه نشان می دهد ابژه نیاز در این جامعه یا ناخوداگاه بیرون ایستاده پر از خوانش ها و عقده های سرکوب شده است. «ابژه» ها به هیچ وجه برای همه سوژه ها معنی و مفهوم ی انی ندارند و هر بر اساس نیاز خود دست به تعبیر و خوانش ابژه ها می زند.

+فرهاد قنبری

اطلاعات


داشتم زندگینامه فریدون فروغی رو از ویکیپدیا میخوندم و به این فکر می چطور یه هنرمند تصمیم میگیره با خلق اثری مثل "سال قحطی" به شکلی خودخواسته زندگی حرفه ایش رو به نابودی بکشونه. مخصوصا اینکه فریدون از اون دسته آدم هایی بوده که هم از سیستم قبلی زخم خورده، هم از سیستم فعلی. بعد به این نتیجه رسیدم که بعضی از آدم ها، آدم ِ به هر قیمتی بودن، نیستند. درست برع اکثر آدم هایی که در سیستم فعلی کتاب چاپ میکنند، میسازند، یا آهنگ منتشر میکنند. این ها حاضرند هر خواری رو تحمل کنند و حتی برخلاف عقاید و مرام شخصی شون کار کنند، اما فقط باشند! یه مدت پیش ژوله، سلسله پست هایی رو منتشر کرده بود با هشتگ #من_و_سانسورچی و از دیگران هم دعوت کرده بود که از تجربه های خودشون صحبت کنند. به نظر حرکت شجاعانه ای می اومد اما انگار اون هم وقتی این تصمیم رو گرفت که از سیستم به بیرون پرت شده بود. به غیر از غرابت داستان ها چیزی که برای من عجیب بود، تن دادن این همه آدم و به اصطلاح هنرمند به این همه تحجر و وقاحت و تاریک شی در این سال ها بود. میشه اینطوری توجیهش کرد که سپردن کامل فضا به اون آدم های عقب مونده فقط کار رو بدتر میکرد و حضور همین نیم بندها و نیمه منتقدها حداقل کمی محیط رو تلطیف و باعث اصلاح مثلا تدریجی سیستم از درون میشد. این حرف ها میتونه تا حدودی درست باشه و تا حدی هم فقط یک بهانه بنظر برسه . البته میشه هنربندی که برای گذران زندگی مجبور به کار به این شکل در بخش های مختلف این سیستم توتالیتر هست، رو تا حدی درک کرد . گذران زندگی هیچ وقت شوخی نبوده.

اطلاعات


چهره های گذشته ام را من با خود حمل می کنم چون درختی که حلقه های سال هایش را حاصل جمع آن ها یعنی «من»
آینه فقط آ ین چهره ام را می بیند من اما همه ی چهره های گذشته ام را با خود دارم.
{ توماس ترانسترومر }

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/07/15/همه-ی-من
  • مطالب مشابه: همه ی "من"
  • کلمات کلیدی: چهره
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بیا درباره فلسفه حرف نزنیم، رهایش کن، ژان.
یک وار کلمه، یک وار کاغذ، چه ی حالش را دارد.
درباره فاصله گرفتنم از خودم حقیقت را به تو گفته ام.
دیگر ول کرده ام نگرانی برای این زندگی بد ترکیب را
که نه بهتر است و نه بدتر از تراژدی های معمول بشری.

بیشتر از سی سال است که زیر بار مشاجراتمان بوده ایم
مثل همین حالا، در جزیره ای زیر آسمان های حاره.
از رگبار فرار می کنیم، یک دقیقه بعد، باز هم خورشید تابان
و من منگ می شوم، گیج می شوم از عطر زمردین برگ ها.

ما زیر کف های روی موج، زیر آب می رویم
ما تا آن دورها شنا می کنیم، تا جایی که افق پیچاپیچ بوته موز است،
با آسیاب های کوچک نخل
و من متهمم: که برای کار بزرگ عمرم قدمی بر نمی دارم،
که از خودم به اندازه کافی انتظار ندارم،
که می توانستم از کارل یاسپرس یاد بگیرم،
که نگاه تحقیر آمیزم به شه های این عصر بی پایه تر شده.

من روی موج تاب می خورم و به ابرهای سفید نگاه می کنم.
حق با توست، ژان.. من نمی دانم چطور غمِ رستگاریِ روحم را داشته باشم.
بعضی ها طلبیده اند؛ آدم های دیگر به همان خوبی که می توانند کارشان را پیش می برند.
قبول دارم، چیزی که سرم آمده، منصفانه است.

من به وجاهت پیران دانا تظاهر نمی کنم.
نمی شود با کلمات ترجمه اش کرد، من خانه ام را همینی برگزیدم که اکنون هم هست.
در همین چیزهای این دنیا، که وجود دارند، و به همین دلیل هم شادمانمان می کنند:
برهنگی ن در ساحل، م وط مسی رنگ هایشان،
درخت چنار، بوته های زرد، سرخ، که می بلعمشان
با چشم هایم، لب هایم، زبانم، آب آناناس، آب آلوهای ترش،
رام با یخ و شیره، ارکیده های بلند
در جنگل باران خیز، جایی که درخت ها بر پاهای دراز ریشه هایشان ایستاده اند.

می گویی مرگ تو و من نزدیکتر و نزدیکتر می شود
ما عذاب برده ایم و این زمین مسکین کافیمان نبوده است.
خاک سیاه کبود باغ های سبزیجات
همینجا خواهد بود، چه نگاهشان کنیم، چه نه.

دریا، مثل امروز، از اعماقش نفس بر خواهد کشید.
من، به کوچک شدن، ناپدید می شوم در بیکران، آزادتر و آزادتر.
{ چسلاو میلوش }
http://s8.picofile.com/file/8338247400/papillon_1973_ _harmonydl_212990_2018_09_25_21_37_12_medium_.jpg

in the very last scene of papillon (1973) {jerry goldsmith - theme from papillon}

اطلاعات


کت می خوانم به نام « ریاکاری». در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد. یک درصد از مردم ریاکار و هستند، اینها به دنبال باز قفل ها و دستبرد به خانه ها هستند. یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمی کنند. باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند. معمولاً قفل ها برای جلوگیری از نفوذ ان و ریاکاران روی در نصب نمی شود، چون ها بلد هستند که چگونه قفل ها را باز کنند، قفل ها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند. یعنی (تقریباً) تمام آدم ها پتانسیل کج روی را دارند اما قیمت هر ی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر ی با دیگر تفاوت دارد. از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب « ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عده ای از مشتریان چند سؤال می دهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار می دهد و به گونه ای تظاهر می کند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است. برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عده ای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب می گذارند و رستوران را ترک می کنند. در آزمایش دیگری همین کار تکرار می شود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفت و گو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ می خورد و چند دقیقه ای با تلفن صحبت می کند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفت و گو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمی کند. در این آزمایش تعداد انی که 4 دلار اضافه را برمی گردانند کمتر از آزمایش اول است. نویسنده این گونه نتیجه می گیرد که وقتی مشتریان احساس می کنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمی گردانند. این آزمایش حاوی نکته جالبی است که می توان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و ی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس می کنند به آنها از سوی جامعه ظلم می شود یا حق آنها در جایی خورده می شود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و ی این حق خورده شده را جبران کنند! در واقع این سطح از ی و ریاکاری در همه جوامع به نوع تعامل حکومت ها با مردم بازمی گردد. می توان نتیجه گرفت که رفتار ت ها بشدت روی شکل گیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و به سادگی می تواند مرزهای اخلاق را جابه جا کند. بنابراین قانونگذار باید در وضع قوانین، قوه مجریه در اجرا و سیستم قضایی در قضاوت، منافع لایه ها و طبقات اجتماعی مختلف را مورد نظر قرار دهد تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاق مداری در جامعه پررنگ می شود؛ اما در صورتی که الگوهای رفتاری حاکمیت به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد از یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی می ماند.
+داود قرایلو

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/07/07/پشت-پرده-ریاکاری
  • مطالب مشابه: ریاکاری...
  • کلمات کلیدی: مردم ,دلار ,ریاکاری ,آزمایش ,داده ,نویسنده ,دلار اضافه ,تلفن همراهش ,جامعه پررنگ ,قفل‌ها برای ,کافی وسوسه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بچه ها نیاز به توجه دارند. اگه این نیاز در ح عادی برطرف نشه شروع به انجام دادن کار ها غیرعادی میکنند. مثلا غذاشون رو پخش میکنند یا اسباب بازی شون رو سمت مهمون ها پرتاب میکنند. حالا توجه همه رو جلب د، هرچند شکلی از توجه منفی. اما برای اون ها تفاوتی نمی کنه، یعنی صرف دیده شدن کافیه. برای همین میگن وقتی کار به ظاهر زشتی از کودکتون دیدید خیلی هم روش تمرکز نکنید. چون ممکنه با شدت بیشتری مرتکبش بشه.

ما بزرگ می شیم و همچنان نیازمند دیده شدن هستیم. بعضی ها با تکیه به پارامترهای ظاهری اینکار رو اینجام میدن و بعضی ها با تمرکز بر درون. پارامترهای ظاهری شامل اندام بدن: که با ورزش یا جراحی تغییر میکنه و صورت، که با عمل های زیبایی و آرایش آراسته میشه. پوشیدن لباس های مارک، ید وسایل لاکچری و مدل موهای عجیب و غریب از راه های معمول دیگه ست.
تمرکز بر درون، ضمن اینکه بازتاب بیرونی اش هم حفظ بشه را ارهای دیگه ای داره. به طور کلی پرداختن به علم، فلسفه و هنر [تمامی هنرها شامل: موسیقی، ، نقاشی، مجسمه سازی، معماری، ادبیات، نویسندگی، تئاتر و سینما] میتونه راهی برای جلب توجه دیگران باشه.

تصور میشه حساب نوابغ و شا ارهاشون از بقیه مردم، که تقریبا تمام عمر تلاش مذبوحانه و نسبتا ناموفقی برای دیده شدن میکنند، جداست. اما فرضیه ای وجود داره که حتی خلق شا ارهای بزرگ هم شکل پیچیده از آیین جفت گیریه!

به هرشکل، در حالیکه پرداختن به علم، فلسفه و هنر شکل بالغانه ای از جلب توجه تصور میشه، را ارهای بیرونی با تکیه بر پارامترهای ظاهری توسط همین گروه کاری سطحی و بی ارزش قلمداد میشن. اما به نظر میرسه نفس عمل شبیه به همه و به یک اندازه فاقد وجاهت.
یاوه گویی راه دیگه ای برای جلب توجهه. شبکه های اجتماعی مخصوصا اینستاگرام فرصت مناسبی برای این افراد فراهم د. عموما فردی که نتونسته با زیبایی یا هنر توجه دیگران رو جلب کنه با زدن حرف ها یا انجام کارهای عجیب و غریب اینکارو میکنه و موفق هم میشه. درست مثل بچه ها. در اختیار گرفتن تریبون به هر قیمتی!

جلب توجه شکل های پنهان تری هم داره. برای مثال خداحافظی و پاک شبکه های اجتماعی (مثلا حذف وبلاگ) میتونه بیانگر چنین نیازی باشه. یعنی ی که نتونسته با حضورش توجه و ارزشی که مدنظرش بوده رو بدست بیاره سعی میکنه با رفتن یا حتی فقط تظاهر به رفتن چیزی رو که میخواد بدست بیاره.

با تمام این اوصاف، من فکر میکنم "نیاز" داشتن به مورد توجه قرار گرفتن اگرچه جنبه های مثبتی هم داره (چون مثل موتور محرکه انسان میمونه و ممکنه باعث پیشرفت ظاهری بشه) اما در کل امر مثبتی نیست و با انسان در تضاده. مولانا هم با من در این زمینه موافقه! همانطور که در مثنوی معنوی گفته: درهوای آن که گویندت: زَهی(یعنی آفرین)/بسته ای در گردن جانت، زِهی!

مثل خیلی از مشکلات دیگه، داشتن خودآگاهی و آگاه بودن از ریشه کارهای به ظاهر ساده و بی دلیلی که انجام میدیم میتونه کلید حل بخشی از این مسئله باشه. خودآگاهی و البته خودشناسی و تمرین. جست و جو و سرک کشیدن در خود خیلی وقت ها میتونه جذاب و مفید باشه!

ممنون که این پست تقریبا طولانی رو خوندید. به هرحال این نوشته هم تلاشی بود برای جلب توجه شما!
حتی همین جمله بالا هم تلاش دیگه ای برای اینکار بود :) برای اینکه بگم: وای چقدر خودآگاهم من!
دور بی پایان و لایه های بی نهایت. انگار نمیشه هیچ پایانی براش متصور شد، مگه نه؟

اطلاعات


یک. فکر نمی کنم ممکن باشد که call me by your name را دید و عمیقاً به زندگی الیو پِرلمن غبطه نخورد. جوان ۱۷ساله ای که در ایتالیای دهه هشتاد تعطیلات تابستانی را با خانواده ی حمایت گر و روشنفکرش در شهر و خانه ای زیبا می گذراند. کتاب می خواند، همراه دوستانش در نهر ها و حوضچه های زلال و زیبا شنا می کند، پیانو می نوازد و روی آهنگ هایش کار می کند، با آسودگی خاطر سیگار می کشد، با آدم هایی که دوست دارد وقت می گذراند، هر زمان که خواست عشقبازی می کند و آب زردآلو می نوشد!
دو. اوضاع مملکت بد نیست، اب هم نیست. حتی نمی شود با صفت داغان تحسین اش کرد. اوضاع هراسناک است، یا بهتر بگویم دهشتناک. اگر تا به حال زندگی خوبی برای خودت دست و پا کرده ای که کرده ای وگرنه دیگر با این شرایط امکان ساختن یک زندگی مستقل معمولی هم اگر نگوییم غیرممکن، بسیار سخت تر از پیش است. با اوج گیری قیمت دلار و قطع ارز دانشجویی امکان مهیا شدن شرایط مهاجرت هم بسیار بعید است. به قول سعدی نه امکان بودن گذاشته اند، نه پای گریز.

سه. داشتم فکر می حداقل تا به حال زندگی بدی نداشته ام، البته که در قیاس با آقازاده ها و ریچ کیدزها امکانات و تفریحات و لذات من در حد یک شوخی هم نبوده است. با همه این ها می توانم پیش خودم بگویم در بقیه جنبه ها تقریبا از زندگی ام راضی بوده ام و اگر همین الان هم عمر م به سر آید به غیر از آرزوی سیرِ دنیا، حسرت آنچنانی در دلم نمانده است.

چهار. در این بحران (که برای ما دیگر همیشگی شده است) حرف زدن از هر مسئله دیگری به جز بی کفایتی ها و خیانت ها و شرایط اقتصادی و اجتماعی نامطلوب، مس ه به نظر می رسد. اگرچه گفتن و خواندن این حرف ها (که حداقل به اعتراض یکپارچه و موثری هم ختم نمی شود) ثمره خاصی هم ندارد.
ی ال پیش با امید بسیار به رای دادیم. اگرچه همان موقع هم نه آنچنان از شرایط راضی بودیم و نه انتخابمان را کامل می پنداشتیم. خوب می دانستیم که مشکل فراتر از نهاد ریاست جمهوری و قوه مجریه است. زشت ترین درس این ی ال هم شاید از بین رفتن کامل اعتماد و امید به اصلاحات و سرانش بود. و دانستن اینکه وضع همیشه می تواند بدتر شود. نمی دانم سال دیگر چه خواهد شد. حتی مطمئن نیستم خودم یا این وبلاگ وجود خواهیم داشت که به این کنجکاوی پاسخ دهیم.
پنج. تا عوض ن شرایط و دگرگون نشدن کامل سیستم، حال بخشی از وجودمان هیچ وقت خوب نخواهد شد. اما حالا که به شخصه ادامه دادن به زندگی را انتخاب کرده ام تنها راهی که برای پیش روی به ذهنم می رسد (به جز کوشیدن به قدر وسع) این است که احساساتم را تفکیک کنم.
به بخشی که قرار است تمام سال های جوانی اش را در این روزگار سخت بگذراند حق ناراحتی و اعصاب دی بدهم و خشمگین نگهش دارم. یک بخش را مسئول نگه دارم تا تحت هر شرایطی و با هر اوضاع روحی کارش را به درستی انجام دهد و گلیم خودش را از آب بکشد.
یک بخش از وجودم هم را هم برای خودم بخواهم و بگذارم تا در خلوتش از یک آهنگ ساده لذت ببرد. بگذارم در اوقات فراغش کتاب هایی که از کتابخانه به امانت گرفته بخواند و هایش را به تماشا بنشیند.

+هرچند این هم، یک راه حل موقتی ست. خوب می دانم این شرایط بد در نهایت همه چیز را زیر چتر سیاه خودش می کشد.

اطلاعات


ی را تصور کنید که شب دیرهنگام، اندکی مست، به سابقش نامه می نویسد. نشانی او را روی پاکت می نویسد، تمبری می چسباند، پ ویش را می پوشد، قدم ن می رود به سراغ صندوق پست، نامه را در صندوق می اندازد، به خانه برمی گردد، و می خوابد.
نه، به احتمال قوی، این قسمت آ را انجام نمی دهد. نامه را می نویسد و می گذارد که صبح پست کند. و صبح، هیچ بعید نیست که نظرش را تغییر دهد. این است که نباید آنی بودن، فوریت، صداقت، و حتی غلط های تایپی ای میل را دست کم گرفت.

درک یک پایان | جولین بارنز | حسن کامشاد | 206 ص

اطلاعات


دارم تمرین می کنم همونطور که در درونم راحتم رفتار کنم و باشم. تعارف نمی کنم و اگه چیزی بخوام درخواست می کنم. اگه دلم نخواد کاریو انجام بدم، انجامش نمی دم و سعی می کنم کاری به مصلحت کوتاه مدت و آداب اجتماعی نداشته باشم. مثلاً اگه دلم نخواد صحبت کنم یا اصلاً جو نداشته باشم خیلی راحت در برابر دیگران سکوت می کنم و حرفی نمی زنم ( تا اینکه صرفا واکنشی نشون بدم که اون ها ناراحت نشن.) اینکار ها، حداقل برای خودم، شکل بی احترامی به دیگران رو نداره و مسئله رعایت صداقت و احترام گذاشتن آشکار و بی به خودم و اولویت دادن به لذت یا آسایش شخصیمه.
مشخصه که همیشه هم اینقدرها ساده نیست و جاهایی بوده که موفق نبودم. مثلا یه دفعه روی صندلی جلو تا ی نشسته بودم تا اینکه یه خانوم میانسال چادری بهم گفت: "پشت دونفر آقا نشستن سختمه میخوام جلو بشینم". و من نتونستم بگم نه. درحالیکه در نگاه من این درخواست ها یا شکل سوء استفاده از ت دارند یا از عقب موندگی تربیتی ناشی می شن. به هرحال دلیلش برام خیلی بی معنی و سفیهانه بود و تازه اگه معنی ای هم داشت باز ت نخوردن از جام راحت ترین انتخاب بود. اما در برابر نگاه بقیه مسافرها و راننده معذب شدم و نتونستم بگم نمی خوام. انتخاب ساده تر (نه راحت تر!) تبدیل شد به رفتن و نشستن روی صندلی عقب.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/22/راحتی
  • مطالب مشابه: نرفتن به صندلی عقب
  • کلمات کلیدی: می‌کنم ,صندلی ,نداشته باشم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اگر اصل «وجود داشتن در کنار دیگری، یعنی مسئول بودن در قبال مشکلات و حتی گناهان دیگری» را به عنوان زیربنای ماهیت فلسفی اخلاق بپذیریم، رابطه ی اوتیلیا با گابریلا را در «4months, 3 weeks and 2 days» می توان یک رابطه ی سراسر اخلاقی در نظر گرفت. گویی اساساً تصویر کننده ی مسئولیت اوتیلیاست در قبال خطای گابریلا.
شاید بتوانیم اوج این احساس مسئولیت اخلاقی را در در صحنه ای بی م که اوتیلیا برای قرض گرفتن پول برای رفع مشکل گابریلا، به منزل معشوقش می رود و به ناچار، مجبور به حضور در مهمانی سراسر رنج جشن تولد مادر معشوقش می شود.
کریستین مونجیو، کارگردان ، مبتنی بر رئالیسمی محض و با تکیه بر نمای بلند و پرهیز از حرکت دوربین، چنان اضطر می آفریند که مخاطب نیز می خواهد تا هر لحظه، همراه با اوتیلیا مراسم را ترک کرده و نزد گابریلا بازگردد.
اگر تن سپردن اوتیلیا به پیشنهاد برقراری رابطه ی از سوی مردی که قرار است عمل سقط را انجام دهد (در ازای صرف نظر از هزینه ی بیشتر سقط جنین ناشی از سن نوزاد که بیشتر از ۴ ماه است و لذا در کشور رمانی جرم محسوب می شود)، کنشی اخلاقی در سطح دایجتیک و در قالب وفاداری یک دوست به دیگری باشد، هاب و هیستری موجود در صحنه ی مهمانی جشن تولد، را بدون آنکه در سطح دایجتیک اخلاقی باشد، اخلاقی می کند. به عبارت دیگر، احساس مسئولیت اخلاقی در این صحنه نه تنها در اوتیلیا بلکه در بیننده نیز حضور می یابد.
به این ترتیب، مسئولیت اخلاقی تنها به اوتیلیا تعلق ندارد بلکه محصول حیات ذهنی همه ی بینندگان و فراتر از آن، همه ی انسان هاست.
http://s9.picofile.com/file/8337444518/image_w1280.jpg

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/25/4Months-3-Weeks-and-2-Days
  • مطالب مشابه: ۴ ماه، ۳ هفته، ۲ روز
  • کلمات کلیدی: اخلاقی ,فیلم ,اوتیلیا ,مسئولیت ,گابریلا ,رابطه‌ی ,مسئولیت اخلاقی ,احساس مسئولیت ,احساس مسئولیت اخلاقی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده ای؟
من در میانِ جمع و دلم جای دیگرست!
این بیت مشهور و زیبای سعدی را لابد شنیده اید و احتمالا بارها آن را متناسب با لحظه ها و حال و هوای زندگی خود در موقعیت های مختلف یافته و کرده اید. اساسا مهمترین ویژگی یک شعر خوب، همین ویژگی و قابلیت گری آن است. شعر خوب، شعری است که بتوان آن را کرد، و با این به شناخت روشن تری از جهان درون و آنچه در اطراف و عالم پیرامون او می گذرد، دست یافت.
از همین رهگذر است که شعر، راهی به سوی شناخت را فراهم می آورد و از آن مهم تر با خلق و بسط آرامش ناشی از هماهنگیِ آهنگین و موسیقایی اش، کارکردی تسلّابخش و درمانگرانه می یابد و واجد سویه ها و ابعاد روان شناختی می شود. به عبارتی، جان مان را سبک بال و تازه، و حال ما را خوب و خوش می کند؛ آیینه ای می شود تا در آن آینه به تصویر نیکوتر و شفاف تری از خویش و دیگری، با ابهام و تیرگی و پریشانی و آشفتگی کمتری دست ی م. این پرسش که یک شعر خوب بایستی واجد چه عناصر و ویژگی های فنّی، عاطفی و زیبایی شناختی باشد تا سزاوار ترنّم و ترانه و آواز و شود به عوامل مختلفی بستگی دارد که پرداختن به آن ها مجال دیگری می طلبد اما بی شک در این میان، موسیقی در گسترده ترین تلقی و شامل ترین نگاه، حرف اول را می زند و نقش نخست را بر عهده دارد.
برگردیم به بیت زیبای سعدی. وجود حاضرِ غایب! چه تعبیر شگفت و چه تصویر متناقض نمای زیبا و دقیق و درستی! وجودی که هم حاضر است و هم غایب! در واقع وجودی که به ظاهر حاضر است و در معنا غائب. جسم اینجاست اما جان جای دیگری است. این اولین درسی است که به عنوان تظاهر می آموزیم، تظاهر به حضور داشتن در جایی که نیستیم. چه دوگانگی و شکاف هولناکی!
هرچه این فاصله و انشقاق کمتر شود به نظر می رسد به تجربه آنچه اصطلاحا "خوشبختی" خوانده می شود، نزدیک تریم. در این تلقی، خوشبختی همان "حضور قلب" تام و تمام داشتن است. درست مثل وقتی که چون ک ن مشغول بازی هستیم. در بازی، انشقاق بین جسم و جان به کمترین حد خود می رسد. از همین روست که بازی وجود ما را غرق لذت و سرشار از شادی می سازد.
هنر نیز همچون عشق و بازی و مستی و نیایش، کارکرد اصلی اش این است که روح را به جسم باز گرداند و فاصله این دو را به صفر برساند. بی جهت نیست که مولانا خطاب به مطرب مجلس سماع خود می فرماید: مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن! موسیقی، که از شریف ترین و عالی ترین هنرهاست، روح را به جسم و شاید هم جسم را به روح باز می گرداند و شکاف میان آن دو را از میان بر می دارد. بگذارید سخن آ را از زبان "کریستین بوبن" دوست داشتنی بشنویم:

"به اعتقاد من، هنرمند یعنی همین؛ ی که جسمش در یک جا و روحش در جایی دیگر است و تمام تلاشش این است که فضای خالی این دو را با کشیدن نقاشی، یا نوشتن با جوهر، و حتی سکوت پُر کند؛ بنابراین همه ی ما هنرمندیم و از هنر زندگی بهره مندیم، با این فرق که میزان به کارگیری ذوق و اشتیاق، در افراد مختلف متفاوت است؛ ذوق و اشتیاقی که همان مفهوم عشق را داراست."

+ایرج رضایی

اطلاعات


توی یه قسمت از سریال shameless، دختر نقش اصلی، ینی فیونا گَلِگِر، میره توی یه فروشگاهی مشغول به کار میشه که متوجه میشه همه ی کارکنان زن اون فروشگاه، برای مدیر فروشگاه که یک خوک نر به اسم ب هست؛ بلوجاب میرن تا بتونن شغلشونو حفظ کنن. چون به پولش احتیاج دارن و ظاهرا موقعیت بهتری گیرشون نمیاد. خود فیونا یه جوری که یا خودتون دیدید یا حالا بعدا میبینید، از زیر این کار در میره ولی نمیتونه تحمل کنه که ی دیگه از روی اجبار همچین ی رو متحمل بشن. در نتیجه تصمیم میگیره که همشونو جمع کنه توی خونه ش تا باهاشون حرف بزنه و ترغیبشون کنه که جلوی ب بایستن و صرفا به خاطر نیاز مالی، به اون اجازه ی همچین سوءاستفاده ای ندن. خلاصه که کلی واسشون حرف میزنه و اونا هم اکثریت خودشونو موافق نشون میدن و میگن که حالشون از این وضعیت بهم میخوره و این صحبتا. تا این که یه پیرزنی میگه که اصلا موافق این قضیه نیست و اوضاع به این بدی هم نیست و یه بلوجاب در طول هفته که چیزی نیست و ب هم اصلا مرد بدی نیست و مهمل هایی از این دست. فیونا چشمهاش چهارتا میشه که چی داری میگی اصلا تو؟! مگه میشه تا این حد ناآگاه باشی از حقوقت و شکایتی نداشته باشی از این اوضاع؟ چطور ممکنه آدمی که تو رو توی منگنه میذاره و چون میدونه نیازمندی، ازت سوءاستفاده میکنه، آدم خوبی باشه؟! پیرزن میگه که ب خیلی جاها هواشونو داره و باهاشون راه میاد و همه چیز میتونست بدتر از این باشه و خیلیای دیگه هم هستن که مشکلی با این قضیه ندارن. اصلا بیا رأی گیری کنیم تا برسی به حرفم. فیونا حتی باورش نمیشه که چطور میشه همچین چیزی رو به رأی گذاشت اما قبول میکنه، چون یک درصد هم فکر نمیکنه ای دیگه ای هم توی جمع باشن که مثل پیرزن فکر کنن. پیرزن پیشنهاد میده که رأی گیری روی کاغذ و بدون اسم و اینا باشه که معلوم نشه کی، چه رأی ای داده. که نظرات واقعی افراد معلوم بشه. در کمال ناباوری، افرادی که با بلوجاب موافق بودن تعدادشون بیشتر بود و حتی یه نفر هم رأی اش ممتنع بود! خلاصه که بحث و جدل صورت میگیره و فیونا از دهنش میپره که اون مثل اونا زیر بار حال دادن به ب نرفته و از همون لحظه، همکاراش شروع میکنن به اذیت و آزارش. کلامی و غیرکلامی. اینا رو تعریف که برسم به این که برای من، اون سکانس، متأسفانه خلاصه ای از وضعیت جامعه به صورت کلی و به شکل خاص اوضاع جامعه ی ن بود. فیونا مثلا نماد نسل آگاه و مستقل و روشن فکر و روشن گره که تلاش میکنه این آگاهیش رو گسترش بده و به دیگران انگیزه و جرأت بده برای دفاع از حقوقشون و پیرزن نماد نسل قدیم و آب ازسرگذشته و اشباع از باورها و تعلیمات غلطه و ناآگاه به حقوق اولیه ش و ناتوان در دیدن ضرورت برای دفاع از هویت و حقوقش. و بقیه ی زن ها هم نماد طیفی ان که بین پیرزن و فیونا قرار میگیرن و عموما حزب باد ان و شاید در ظاهر معترض باشن ولی در عمل یا بی تفاوت ان و یا خودشونو با شرایط وفق دادن و سرشون رو زیر برف و وقتی میبینن که یکی از جنس اونها، مثل خودشون زندگی نمیکنه و تن نمیده به ظلم ها و هایی که اونا تن دادن، شروع میکنن به آزار و اذیت ش و القاب ناشایست بهش نسبت میدن. (برخورد زن های غیرفمنیست با زن های فمنیست) این یکی از غم انگیزترین حقایق موجوده اما غیرقابل تغییر نیست. مسئله مهم اینه که آسیب ناشی از انفعالی که از تعصب و تحجر و جهل می آد اگه بیشتر از سنگ اندازی نباشه، کمتر هم نیست.

اطلاعات


بودا مراحل سکوت را توضیح می دهد. او می گوید که آدم خالی هیچ ایده و تفکری ندارد و ت است، حتی اگر صحبت کند. در مرحله بالاتر انسانی را می بینیم که در راه یادگیری ست و دائما دلش می خواهد درباره چیز هایی که آموخته حرف بزند. مرحله نهایی اما جایی ست که آدمی به دانش رسیده است. او هم آرام می شود. اما اسم این صحبت ن دیگر سکوت نیست؛ خاموشی ست. خاموش ماندن.

اطلاعات


حداقل سه فرم عقب موندگی داریم. شکل اول، عقب موندگی یا کم توانی ذهنیه. وضعیتی که باعث می شه ذهن قادر به دریافت و درک کامل اطلاعات نباشه یا نتونه به درستی تحلیل شون کنه. درچنین موقعیتی ما با درک شرایط به شکل ساده تری با این آدم ها ارتباط برقرار می کنیم.
عقب موندگی سنی، شکل دیگه ای از عقب افتادگیه. تقریباً هر نسلی چنین ذهنیتی رو نسبت به نسل های قبل از خودش داره. برای مثال ی به خودش زحمت نمیده تا با یک پیرمرد مذهبی ِ سال خورده روستایی در مورد حقی که باعث در انتخاب شکل رابطه میشه بحث کنه. در عقب موندگی سنی، ذهن پتانسیل درک داشته اما به خاطر فقر آموزشی ذهن پرورده نشده و درنتیجه برای تغییر رویه بسیار دیره. به مرور زمان و با افزایش آگاهی عمومی این فاصله در حال کاهشه اما هنوز هم وجود داره. ما با عقب مونده های سنی هم به فراخور سن شون تعامل می کنیم. شکل سوم و مهجورمانده عقب افتادگی، عقب موندگی تربیتیه. سه رکن مهم تربیت، "من"، "خانواده" و "جامعه"ست. بسیار دیده شده که در جوامع عقب مونده به واسطه یک خانواده خوب، انسان های دمندی تربیت شده اند. همینطور بوده اند انیکه با وجود محرومیت از جامعه و محیط خانوادگی مناسب با تکیه بر "من" خودشون رو به شکل مناسبی تربیت د. تقریبا هر موجودی قابلیت تربیت شدن داره، اما شاید این فقط انسان باشه که شانس آپگرید خودش رو داره. اما بعضی ها هم به واسطه محیط یا والدین از این قابلیت محروم شده اند. چون از یک تا هفت سالگی محیط و پدر و مادر نه تنها صدا و تصاویر خودشون رو به بچه ها میدن که روی چشمشون عینک و روی گوششون سمعکی که به خودشون تعلق داره میذارن!
یعنی از اون جا به بعد شما چه بخوای و چه نخوای با همون جهان بینی به دنیا نگاه میکنی و (در ح اغراق شده) دیگه با واقعیت سر و کار نخواهی داشت. یعنی وقتی عینکی با گلس آبی روی چشم هات گذاشته باشن مهم نیست چیزی که میبینی سبزه یا صورتی، در هر صورت تو آبی خواهی دید!
شانس یا توانایی برداشتن یا ش تن عینک هم، نصیب هر ی نمی شه.

مشکل اساسی اینه که معمولا با عقب مونده های تربیتی، مشابه با عقب مونده های سنی یا ذهنی رفتار نمی شه و این مسئله موجب درگیری و بحث های بی پایان و بی نتیجه می شه.
تحجر، عقب موندگی مذهبی و راسیسم حاد، مثال هایی برای عقب موندگی تربیتی اند.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/06/Retardation
  • مطالب مشابه: retardation
  • کلمات کلیدی: موندگی ,خودشون ,محیط ,عقب‌مونده‌های ,خودش ,تربیت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یکی از چیزهایی هم که شاید بی ارزد برای به دست آوردنش تلاش کنیم، همانی است که اسمش را می گذارم قدرت «انتزاع»؛ [...] اینکه هنگام شیدن به یک موضوع و نظر دادن درباره اش، ابتدا بتوانیم موضوع را از تمام متعلقات و حواشی جانبی اش جدا کنیم و ضمن آگاهی به حواشی، مستقل از آنها، درباره اش استدلال بیاوریم و حرف بزنیم. [...] قدرت انتزاع یعنی بتوانی مستقل از اینکه خودت می خواهی مهاجرت کنی یا نه، طلاق بگیری یا نه، بچه دار شوی یا نه، رانت خواری کنی یا نه، درباره مهاجرت، طلاق، فرزندآوری و رانت خواری حرف بزنی و استدلال کنی. این همان چیزی است که کمتر دیده می شود.

در واقع ما بیشتر از استدلال هایی طرفداری می کنیم که موضعی را تقویت کنند که خودمان به دلایلی از قبل «انتخاب» کرده ایم. غافل از اینکه ممکن است انتخاب ما، درست ترین انتخاب ممکن نباشد؛ چون انتخاب آدمها صرفاً به دلایل عقلانی صورت نمی پذیرد.
روی دیگر فقدان قدرت انتزاع، همان «شخصی» مسائل و بحث هاست. فلانی مز ف می گوید چون آدم بی اخلاقی است. چرت می گوید چون چندبار جواب من را نداده. آدم بیخودی است چون به چیزهایی که من دوست دارم اهمیت نمی دهد!

+حمیدرضا ابک

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/03/قدرت-انتزاع
  • مطالب مشابه: قدرت انتزاع
  • کلمات کلیدی: قدرت ,اینکه ,قدرت انتزاع
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

سه نوع عقب موندگی داریم. شکل اول عقب موندگی یا کم توانی ذهنیه. وضعیتی که باعث می شه ذهن قادر به دریافت و درک کامل اطلاعات نباشه یا نتونه به درستی تحلیل شون کنه. درچنین موقعیتی ما با درک شرایط به شکل ساده تری با این آدم ها ارتباط برقرار میکنیم.
شکل دیگه اش عقب موندگی سنیه. تقریباً هر نسلی چنین ذهنیتی رو نسبت به نسل های قبل از خودش داره. برای مثال ی به خودش زحمت نمیده تا برای یک پیرمرد مذهبی ِ سال خورده روستایی در مورد حقی که باعث در انتخاب شکل رابطه میشه صحبت کنه. در عقب موندگی سنی، ذهن پتانسیل درک داره یا داشته اما به خاطر فقر آموزشی ذهن پرورده نشده و درنتیجه برای تغییر بسیار دیره. به مرور زمان و با افزایش آگاهی عمومی این فاصله در حال کاهشه اما به هرحال هنوز هم وجود داره. ما با عقب مونده های سنی هم به فراخور سن شون تعامل میکنیم. شکل سوم و مهجورمانده، عقب موندگی تربیتیه. سه رکن مهم تربیت، "من"، "خانواده" و "جامعه"ست. بسیار دیده شده که در جوامع عقب مونده به واسطه یک خانواده خوب انسان های دمندی تربیت شده اند. همینطور بوده اند انیکه با وجود محرومیت از جامعه و محیط خانوادگی مناسب با تکیه بر "من" خودشون رو به شکل مناسبی تربیت د. تقریبا هر موجودی قابلیت تربیت شدن داره. از گونه سگ گرفته تا انسان. اما شاید این فقط انسان باشه که شانس آپگرید خودش رو داره. اما بعضی ها هم به واسطه محیط یا والدین از این قابلیت محروم شده اند. چون از یک تا هفت سالگی محیط و پدر و مادر نه تنها صدا و تصاویر خودشون رو به بچه ها میدن که روی چشمشون عینک و روی گوششون سمعکی که به خودشون تعلق داره میذارن!
یعنی از اون جا به بعد شما چه بخوای و چه نخوای با همون جهانبینی به دنیا نگاه میکنی و (در ح اغراق شده) دیگه با واقعیت سر و کار نخواهی داشت. یعنی چی؟ یعنی وقتی عینکی با گلس آبی روی چشمهات گذاشته باشن مهم نیست چیزی که میبینی سبزه یا صورتی، در هر صورت تو آبی خواهی دید! شانس یا توانایی برداشتن و ش تن عینک نصیب هر ی نمیشه.
مشکل اساسی اینه که معمولا با عقب مونده های تربیتی، مشابه با عقب مونده های سنی یا ذهنی رفتار نمیشه و این مسئله موجب درگیری و بحث های بی پایان و بی نتیجه میشه. تحجر، عقب موندگی مذهبی و راسیسم حاد، مثال هایی برای عقب موندگی تربیتی اند.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/06/06/Retardation
  • مطالب مشابه: retardation
  • کلمات کلیدی: موندگی ,مونده ,یعنی ,خودشون ,تربیت ,خودش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد وقتی که نمی توانی بخو یا از مست خسته ای و از علف دیگر کاری ساخته نیست
و منظورم، رفتن... به یا کوکائین نیست. منظورم رفتن به جایی فراتر از مرگ است که انتظار می کشد یا به عشقی که دیگر در کار نیست.
جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد وقتی که نمی توانی بخو به غیر از یک تلویزیون یا یک یا یدن یک رو مه یا خواندن یک رمان نداشتن چنین جایی برای رفتن است که آدمها را به دیوانه خانه و خودکشی می کشاند.
حدس من اینست که بیشتر آدمها وقتی جایی برای رفتن ندارند به جایی یا به چیزی می روند که به سختی یشان می کند و این سنت، به باریکی جایی که بتوانند -حتی بی امید- ادامه بدهند سمباده می زندشان..
آن چهره هایی که هر روز توی خیابان می بینی کاملا بی امید خلق نشدند با آنها مهربان باش مثل تو... آنها فرار نکرده اند.
{ چار بوکوفسکی }
+ترجمه: علی سخاوتی

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/31/جایی-برای-رفتن
  • مطالب مشابه: جایی برای رفتن...
  • کلمات کلیدی: جایی ,رفتن ,جایی برای ,برای رفتن ,باشد وقتی ,توانی بخوابی ,داشته باشد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد وقتی که نمی توانی بخو یا از مست خسته ای و از علف دیگر کاری ساخته نیست
و منظورم، رفتن... به یا کوکائین نیست. منظورم رفتن به جایی فراتر از مرگ است که انتظار می کشد یا به عشقی که دیگر در کار نیست.
جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد وقتی که نمی توانی بخو به غیر از یک تلویزیون یا یک یا یدن یک رو مه یا خواندن یک رمان نداشتن چنین جایی برای رفتن است که آدمها را به دیوانه خانه و خودکشی می کشاند.
حدس من اینست که بیشتر آدمها وقتی جایی برای رفتن ندارند به جایی یا به چیزی می روند که به سختی یشان می کند و این سنت، به باریکی جایی که بتوانند -حتی بی امید- ادامه بدهند سمباده می زندشان
آن چهره هایی که هر روز توی خیابان می بینی کاملا بی امید خلق نشدند با آنها مهربان باش مثل تو... آنها فرار نکرده اند.
{ چار بوکوفسکی }
+ترجمه: علی سخاوتی

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/31/جایی-برای-رفتن
  • مطالب مشابه: جایی برای رفتن...
  • کلمات کلیدی: جایی ,رفتن ,جایی برای ,برای رفتن ,باشد وقتی ,توانی بخوابی ,داشته باشد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نظامی در مخزن الاسرار سروده: "هرچه در این نشانت دهند..گر نپسندی به از آنت دهند" حرفش حداقل در ساحت ِ شه درست به نظر میرسه.

اطلاعات



امروز میخوام در مورد های نگاه صحبت کنم. بحث ها پراکنده و شاید نامربوط باشند. حاوی نظرات شخصی و بعضاً غیرقابل دفاع. به هر حال، به نظرم این ها اغلب به شکلی از وسواس ختم میشن.

1. املا: وقتی دارم متنی رو میخونم اولین نگاه من املای کلماته و خدا نکنه غلطی پیش چشم من بیاد. ذهن من تمام سالنو خاموش میکنه و نورو میندازه روی همون کلمه با املای غلط.
اینکه ی املای درست بعضی از واژه ها رو ندونه به این معنی نیست که حرفهاش بی معنی یا بدون کاربردند. اما حتما میتونه نشونه ی چیزهای دیگه ای باشه. مثل مطالعه کم و سواد ناکافی.
به واکنش خودم که نگاه میکنم میبینم گاهی به خوندن ادامه میدم و گاهی هم از خوندن دست میکشم. بعضی اوقات صفحه چت رو میبندم و گاهی حتی آنفالو میکنم. نتیجه گیری: ضمن ضرورت پاسداری از زبان پارسی، تعدیل ع العمل و وسواس نداشتن اهمیت داره. به هرحال به هر فاکتوری باید دقیقا در جایگاه خودش اهمیت داد. ضمن توجه به نشانه ها، علت اشتباهات و البته وابستگی احتمالی جایگاه ها به هم.

2. نگارش: باز هم اگه به مبحث نوشتار برگردیم مسئله دستور زبان و غلط های نگارشی پیش میاد. تا مدتی پیش و تا تذکر یکی از دوستان، من اشتباهیو مرتکب میشدم، به این صورت که بعد از علائم نگارشی مثل ویرگول یا نقطه،فاصله نمیذاشتم یا قبلشون فاصله میذاشتم ! انگار تا وقتی شکل درستو ندونی، این خطاها خیلی به چشم نمیاد. ولی از وقتی که متوجه اش میشی خیلی تو ذوق میزنه و زشت جلوه میکنه.
مثل مبحث نیم فاصله، که من متاسفانه هیچ آشنایی باهاش ندارم و در مقابل یادگیریش هم از خودم مقاومت نشون میدم. اما اونهایی که بلدند حساسیت عجیبی روی کاربردش دارند که برای ما نادونها غیرقابل درکه..ولی در چشم اونها پررنگ و مهم جلوه میکنه. میدونم که متاسفانه، نوشته های من هنوز هم پر از خطاهای نگارشی، اشکالات تایپی وغلط های دستور زبانی هستند. اما نمیتونم منکر این باشم که اگاهی از خطاهای ظاهری دیگران حواس من رو از کیفیت محتوا پرت نمیکنه یا نظرم رو، حداقل در لایه های زیرین ناخودآگاهم، نسبت به ی تغییر نمیده. نتیجه گیری: مشابه با املا..

( های شما؟) ادامه داره...

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/26/عینک-ها-1
  • مطالب مشابه: عینک ها (1)
  • کلمات کلیدی: فیلتر ,گاهی ,املای ,میکنه ,جلوه میکنه ,نتیجه گیری ,فیلتر املا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تازگی ها ذهنم رجوع میکنه به گفتار و اعمال آدم ها و به یکباره خیلی چیزها برام روشن میشه. با اختیارات محدود به این پی می برم که انگیزه و مایه یا علت العلل عملی که ازشون سر زده چی بوده. یا بخش اعظم این ماجرا به کدوم قسمت از گذشته شون برمیگرده. بعد به این فکر میکنم که کارشون یه واکنش ی ان خ ر و بدون فکر به اتفاق مشابهی در گذشته ست؟ یا شکلی از عقده و حساسیت؟ یا یه مکانیزم دفاعی؟ نمیتونم بگم اینْ در بهترین ح حدس ها، واقعیت دارند اما به حدی منطقی به نظر می آن که نمیتونم نادیده شون بگیرم.
فکر میکنم اگه از تمام گذشته آدم ها باخبر بودم همه چیز خیلی واضح تر میشد، اما اینطور نیست و حدس هام عقیم باقی می مونند.
هنوز نمی دونم این یه نعمته یا عقوبت اما اون لحظات روشنایی رو دوست دارم. از اینکه هوش پایینی دارم و در لحظه متوجه پس زمینه ها نمیشم بدم میاد. اما این بینش وجودی تازه وارد رو که بعدها خبرم میکنه نوازش میکنم.
+از این جهت میتونه عقوبت باشه که رابطه های انسانی جای تحلیل آدم ها نیست. همونطور که جای آموزش و بازپروری و اصلاح! آدم ها برای دوست داشته شدن وارد رابطه میشن و قراره که احساس امنیت کنند. به قول خانوم مقیمی رابطه جای روانشناس، فیلسوف و تحلیل گر نیست. باید انسان بود!


اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/29/رجوع
  • مطالب مشابه: رجوع
  • کلمات کلیدی: آدم‌ها ,میکنم ,گذشته
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

انگار بعضی واژه ها یا ترکیب ها در ذهن ما به شکلی از معنای اصلیشون فاصله گرفتند. مثلا ناراحت. ناراحت باید قاعدتا به معنی راحت نبودن با ی یا راحت نبودن در موقعیتی باشه ولی یکجورهایی معنای دلخوری یا نشون دادن حال بد رو گرفته. در حالیکه کاملا ممکنه ی حالش بد نباشه اما احساس ناراحتی کنه.
البته اگه بهتر نگاه کنی، آدمها اگه متوجهش هم نباشند دارند از معنای ذاتیش استفاده میکنند. وقتی ی بگه ازت ناراحتم در واقع داره میگه تو کاری کردی که احساس راحت بودنم رو از دست بدم.

این روزا خیلی چیزا ناراحتم میکنه. دلخورم نمیکنه، اذیتم نمیکنه...فقط باعث میشه دیگه احساس راحتی نکنم. فکر نمیکنم این یه تغییر بیرونی باشه، احساس میکنم یه اتفاق که نه..یه روند تدریجی ِ همیشگی ِ غیرقابل توقف درون خودمه. اکثر آدمها ناراحتم میکنند، هرکلمه ای که ازشون میشنوم ناراحتم میکنه، موقعیت های تکراری ناراحتم میکنند، بیشتر متن ها یا بهتر بگم محتواها ناراحتم میکند، همینطور شرایط و آداب و رسوم و قراردادها و مقررات.
احساس ی رو دارم که لباس بنجل تنش کرده، داره غذای بنجل میخوره و از همه مهمتر در جریانه که قراره در یه محیط بنجل زندگی کنه.
نگاهم به آدمها و ارتباطات و موقعیت ها و سنت ها و قوانین و محتواهای ِ معاصر ِ حاضر در محیط همینه. ناراحتم.

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/02/بنجل
  • مطالب مشابه: بُنجُل
  • کلمات کلیدی: ناراحتم ,بنجل ,آدمها ,معنای ,ناراحتم میکنند، ,راحت نبودن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

چطور میتوان فهمید که چیزی تاثیر است یا تقلید؟ یعنی چطور می شود فهمید که با اصل تاثر طرفیم یا رنگ تقلب؟ این دو بیت را بخوانید:

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست..
عیب ات آن است که بر بنده نمی بخشایی!

سعدی

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست!

و حالا این دو را :

کجا خود شکر این نعمت گزارم؟
که زور مردم آزاری ندارم!

سعدی

من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم...

حافظ
اگر بگیریم که هر دو نمونه، قطعا از ات سرایندگان شان است و در بیش تر نسخه ها موجود، با دو شیوه ی تاثیر پذیری رویاروییم. قضاوت با خودتان...

+سعید عقیقی

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/05/11/تاثر-یا-تقلب
  • مطالب مشابه: تاثر یا تقلب
  • کلمات کلیدی: آزاری ندارم ,مردم آزاری ,هنری نیست ,وجودت هنری ,سراپای وجودت ,مردم آزاری ندارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشی ماهی لب بسته خون در دل کند قلاب را
{ صائب تبریزی }

اطلاعات



در طول دهه های اخیر تلاش زیادی شده که وانمود بشود این سه دین که ریشه خود را به یک صحرانشین به نام ابراهیم نسبت می دهند، خدای ی انی را می پرستند. پیش فرض این بوده که با یکی دانستن آنها، زمینه شان به همدیگر بیشتر می شود و احتمال اینکه همدیگر را سر هیچ و پوچ به کشتن بدهند کمتر باشد. ولی ظاهراً نتیجه این کار برع بوده چون با به رسمیت نشناختن تفاوت ها، تنها زمینه کینه ورزی را زیادتر کرده است. اما دقیقاً چه چیزهایی میان این سه دین متفاوت است؟ هدف انسان، نسبت میان خدا و انسان، رستگاری و حیات بعد از مرگ، عیسی محمد، تقویم، و اهمیت خود ابراهیم. و همینطور ماهیت خدا.هر گونه کلی گویی، جزئیات را جا می اندازد. به علاوه چیزهایی هست که هر سه دین در آن اتفاق نظر دارند ولی بهتر است یکی یکی بهشان بپردازیم.

یهودیت

یهودیان خدا را یگانه می دانند که همه چیز را خلق کرده و قوانین اخلاقی وضع کرده. این خدا برای مدتی روی زمین راه می رفته و با انسان هم حرف می زده. اما بعدش تصمیم گرفته به یک کوچ نشین به اسم ابراهیم مأموریت بدهد که قوی ترین قوم روی زمین را تأسیس کند. این خدا از بوی گوشت جزغاله شده خوش ش می آید و قربانی های بسیار دقیقی می خواهد. اگرچه به بندگان خودش قوانین دقیقی می دهد ولی از جر و بحث بندگان درباره شان ناراحت نمی شود. یک اصل مهم یهودی می گوید برای هر قانون هفتاد برداشت درست ولی متفاوت هست. و در تلمود آمده که د انسانی حتی از دستور الهی بالاتر است. این خدا بندگان ش را هر سال قضاوت می کند و نقص داشتن را تا زمانی که اظهار پشیمانی ید قبول می کند. اصرارش بر اطاعت است و کار زیادی به ایمان ندارد. به غیر یهودیان هم توجه خاصی ندارد. سنت یهودی می گوید دنیای بعد از مرگی وجود دارد اگرچه خود خدا درباره اش بسیار مبهم حرف زده.


یت

مهم ترین وجه خدای یت تثلیث یا سه گانگی است که در عین یکی بودن سه نفر است! ی ها این را معجزه می دانند. طبق روایت یت خدا یک فرزند می آورد که خودش هست ولی خودش نیست! بعد با مرگی رنج آور باعث می شود که گناه اولیه انسان ها (خوردن میوه ممنوعه در بهشت) بخشوده شود. بعد فرزند از مرگ بر می خیزد. در این دین ایمان اصل رستگاری است.
این خدا تعریف بندگان برگزیده اش را بسیار گسترده تر می کند و قوانین قدیمی را هم ملغی می کند. بر خلاف خدای یهودیت که این دنیایی است قوانین خدای یت تأکید زیادی بر جهنم و بهشت دارد. به علاوه از نظر یت، دین یهودیت بیشتر هشداری برای ظهور عیسی بوده است.



خدای بیشتر شبیه به خدای یهود است. از نظرش عیسی پیغمبر بوده ولی تر از بقیه ان نبوده. خدای تجسم ندارد و ت هم ندارد.
خدای تنها یک چیز از بندگان ش می خواهد "تسلیم". به معنای تسلیم شدن به پروردگار است. از نظر مسلمانان همه ان مسلمان بوده اند چون به خدای واقعی تسلیم شده اند. می گوید اینکه دیگر سنن الهی دچار تفاوت هایی با هستند به دلیل اشکال فهم دیگر پیروان آن ادیان است.
خدای هم از ابراهیم قربانی انسان خواسته ولی به نظر خدای اسماعیل را خواسته نه اسحاق را. به علاوه از ازل، خدای قرآن یک انسان بی نقص آفریده که محمد است. به علاوه یک دین بی نقص هم ساخته که همان است که در قرآن و حدیث است. خدای قرآن بر خلاف یهود و شبیه مسحیت، همه ناباوران را به جهنم می فرستد و مؤمنین را به بهشت می برد.

پس آیا این سه خدا یکی هستند؟ وقتی از متخصصین هر مذهب سؤال می کنید باز می گویند: yes, and it’s our god
بنمایه: https://goo.gl/93wrnx


اطلاعات


لازم نیست من بهتون بگم اوضاع بده. همه می دونن که بده. توی رکود اقتصادی هستیم. همه از کار ا اج شدن یا نگران از دست دادن کارشونن. ارزش دلار به اندازه یه سکه 5 سنتی شده. بانک ها دارن ورش ته میشن. مغازه دارها یه اسلحه زیر پیشخون شون نگه میدارن. ولگرد ها دارن توی خیابون ها وحشی میشن. به نظر میرسه هیچ نیست که بدونه داره چیکار می کنه و این پایانی نداره. ما می دونیم که هوا برای نفس کشیدن مناسب نیست و غذا هم برای خوردن. و ما میشینیم و تلویزیون نگاه میکنیم و خبر های محلی بهمون میگه که امروز 15 تا خودکشی داشتیم و 63 جرم وحشیانه. ما می دونیم اوضاع بده. بد تر از بد، دیوانه واره. مثل اینه که همه چی در همه جا داره دیوونه میشه. پس ما دیگه بیرون نمی ریم. ما توی خونه میشینیم و آروم آروم دنیایی که در اون زندگی می کنیم، کوچیک تر میشه و ما فقط می گیم: "خواهش میکنم، حداقل ما رو توی اتاق نشیمن تنها بذار. بذار مشروب و تلویزیون رو داشته باشم. و من هیچی نمیگم. فقط ما رو تنها بذار."
خب، من شما رو تنها نمی ذارم. ازتون می خوام که عصبانی بشید. ازتون نمیخوام که اعتراض کنید. ازتون نمیخوام که شورش کنید. من نمیخوام به تون نامه بنویسید. چون نمیدونم بهتون چی بگم که بنویسید. من نمیدونم باید با رکود و تورم و روس ها و جرم در خیابون چیکار کرد. تنها چیزی که می دونم اینه که اول باید تو عصبانی بشی! تو باید بگی: "من یه انسانم. خدا لعنتت کنه. زندگی من ارزش داره." خب ازتون می خوام که بلند شین. ازتون میخوام که از روی صندلی هاتون بلند شین. و ازتون میخوام که همین الان به سمت پنجره برید، بازش کنید و سرتون رو بیرون کنید و فریاد بزنید: "من خیلی عصبانی هستم و دیگه نمیخوام اینو تحمل کنم". بعدش می تونیم بفهمیم که درباره رکود، تورم، بحران نفت و... چیکار باید یم.
اما اول از روی صندلی تون بلند شین، پنجره رو باز کنید، سرتون رو بدید بیرون، فریاد بزنید و اینو بگید: "من خیلی عصبانی هستم و دیگه نمیخوام اینو تحمل کنم!"
network 1976 sidney lumet drama/ ire ‧ 2h 1m 8.1/10imdb
http://s9.picofile.com/file/8331437326/p o_2018_01_28_01_31_29.jpg

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/19/the-mad-prophet-of-the-airwaves
  • مطالب مشابه: the mad prophet of the airwaves
  • کلمات کلیدی: ازتون ,نمیخوام ,عصبانی ,اینو ,چیکار ,بذار ,دیگه نمیخوام ,نمیخوام اینو ,اینو تحمل ,عصبانی هستم ,خیلی عصبانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

شعرهایم این پرنده های سردرگم که از سرم میپرند و روی شانه ات می نشینند
تو دست میبری به موهایت و دستت نسیم میشود به صورتم میخورد به لب هایم که بسته مانده در بوسه های نگفته
که همینکه بگویم واژه میریزد و شعرهایم این پرنده های سردرگم نوک میزنند به کلمه ها تو حالای همین شعر منتظری بنویسم بال که مثل همیشه پریده باشی که مثل همیشه پرنده باشی در میان پرنده ها این شعرهای سردرگم...
{ کامران رسول زاده }

+{ the white birch-the hours }

اطلاعات


تورات پر از معجزه است.خدا رود سرخ را شکافت. برای یونانیان بلا نازل کرد. او به شکل بوته ای شعله ور در آمد و سخن گفت. چرا همه ی این معجزات در زمان تورات رخ داده است؟ هردوتان به من بگوید، چرا فصل معجزه تمام شده است؟ آیا خداوند قادر متع ان به خواب رفته است؟ وقتی پدرم روی صلیب می سوخت خدا کجا بود؟ آیا خدا آن قدرت را نداشت که پدرم را که همیشه ستایشش میکرد نجات دهد؟ اگر خدا نمیدانست پدرم او را ستایش میکند یا اگر میدانست و قدرت کمک به او را داشته اما این کار را نکرده، اصلا چه ی به چنین خ نیاز دارد؟
بنتو پاسخ داد: تو سوالات مهمی مطرح کردی که قرنها برای دین داران بی پاسخ مانده است. به نظر من این مشکل در اشتباهات بزرگ و بنیادین ریشه دارد، این اشتباه که خدا در حال زندگی و فکر فرض میکنیم. موجودی در تصور ما، موجودی که مانند ما و درباره ی ما می شد.
یونانیان باستان متوجه این خطا شده بودند. 2 هزار سال پیش مردی دمند به نام گزفون نوشت که اگر اسب و و شیر هم میتوانستند تخیلاتشان را حکاکی کنند خدا را به شکل خودشان تصویر می د و حتی بدنی شبیه به خودشان به او میدادند. به نظر من اگر مثلث ها هم میتوانستند فکر کنند خ با ظواهر و ویژگی های مثلث جعل می د.
+مسئله اسپینوزا | اروین د.یالوم | حسین کاظمی یزدی | 460 ص

اطلاعات


ساختن یک مثل روندن دلیجان تو غرب وحشی میمونه: اولش انتظار یه سفر لذت بخش رو داری. بعدش فقط آرزو میکنی که زنده به مقصد برسی!
day for night 1973 françois truffaut drama/comedy-drama ‧ 1h 56m 8.1/10imdb

اطلاعات

  • منبع: http://dochar73.blog.ir/1397/04/18/Overwhelming
  • مطالب مشابه: overwhelming
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها