تاملات در فلسفه غیراولی

وبلاگ با نام تاملات در فلسفه غیراولی

آن سه تا را قبلا هم خوانده بودم؛ چندبار. اما این شا ارها باز هم ارزش دوباره خوانی داشتند. برخلاف کلام عادی که زود به فنا می رود و گفته می شود که تمام شود، ادبیات آن سخنی است که از تکرارش حظ می بریم و می خواهیم ماندگار باشد؛ مثلا می توان "سفر به انتهای شب" را یک میلیون بار خواند و حظ کرد. علاوه بر این، باید هم اثر ادبی را بسیار در بسیار خواند؛ زیرا فقط با تکرار پیوسته است که آن شیوه گفتار در زبان ما سرریز می کند. باید در زبان مان ریخته و حل شود تا بتوانیم مثل آن حرف بزنیم، بین یم، بنویسیم و بفهمیم. ثانیا مطالعه برخی از آثار در شرایط گوناگون منجر به درک و فهم های گوناگون می شود. بعضی کتاب ها در طبیعت معنای دیگری دارند. خواندن این رمان های ضدجنگ در وضعیت سربازی خیلی فرق می کند با خواندن آنها در خانه، لمیده بر کاناپه. از همه مهمتر و بدتر این که من باید همه رمان هایی را که با چاپ انتشارات علمی و فرهنگی خوانده ام، دوباره از نو بخوانم. درباره "در غرب خبری نیست" همین مشکل پیش آمد. فریب قاب و قیمت آن را خوردم؛ زیبا و ارزان بود. بعدها فهمیدم ناشر محترم اصلا کتاب را تحریف کرده؛ تحریف به حذف. ده ها مورد را حذف کرده است. قبلا "ناطور دشت" را هم بدطور دست کاری کرده بود، اما برای من درس عبرتی نشد. همین مرا بیشتر عصبانی کرد. آ به چه حقی شا ارهای ادبی جهان را ت یب می کنید؟ تصور می کنید نویسنده هرزه بود که آن چیزها را نوشته؟ نکند فکر می کنید کتاب خوانان آن قدر آدم های نیکو و سالم و پسندیده ای هستند که با چند واژه و گزاره هرزه می شوند؟ لابد خیال می کنند این جماعت وقتی از دست ناشری خشمگین می شوند در دل شان این طور ناسزا می گویند: «ای ناشر خطاکار، ازین کارا دس بردار!» درست است که نویسنده و مترجم هر دو به مولکلول های شان تجزیه شده اند، اما انی هستند که حواسشان به متن باشد؛ آن هم تغییرات ناشیانه چند کارمند که سبک اثر را کلا از ریخت می اندازند. ما از میان همه به دنیا فقط با ناشران و کتاب فروشی ها سروکار داریم و با همین ها نیز یک دنیا مشکل داریم؛ این یکی گران می فروشد، آن یکی نسخه می دهد، دیگری پس نمی گیرد، یکی دیگر سایت ندارد، آ ی به موقع منتشر نمی کند و... . وقتی آن ضربه روحی را خوردم، معطل ن . رفتم سراغ بایگانی کاغذکادو. کادوها را شاید به سطل زباله بسپارم، اما کاغذکادوها را خیر. با مهارت آن را پیچیدم و پارگی هایش را پوشاندم. بار اولم که نبود. من یک "نظریه شخصیت" شخصی دارم. طبق آن، آدم ها دو دسته هستند: انی که کاغذکادو را دور می اندازند و آنهایی که آن را نگه می دارند. من؟ تا مولکول آ آنها را نگه می دارم. بله، نظریه ای بسیار ساده، اما بی نهایت پراکتیکال. قبول کنید! فردا بعدازظهر در کافه ای روبه روی هم بودیم. من در دست راستم فنجان و کتاب در دستان حاج پیمان. با خوشحالی یادداشت یادگاری را می خواند: «تقدیم به ح. پ؛ همو که طوفانی دوستش دارم، از عمق استخوان». ادامه دارد...

اطلاعات


تضادها را ببین! کتاب های شریعتی برای سرباز ممنوع است اما آن های لوسِ لبریز از لاس و لیس مجوز می گیرند و راحت و مجانی برای سربازها پخش می شوند. تأ فکری-فرهنگی را ببین! حداکثر تا شریعتی پیش آمده اند. لابد او را اوج تفکر انتقادی می دانند. خبر ندارند پس از او چه انی ظهور کرده و چه ها گفته اند. اگر می دانستند شریعتی در زمانه فعلی چه کارکردی دارد، یقه هر سرباز را می گرفتند و مجانی یک دور مجموعه آثار او را به زور در معده اش فرو می د. اما خب، بعضی ها متوجه نسبت ها نمی شوند. زمانه ای بود که گوش دادن به آواز شجریان لهو و لعب و سبکی و هرزگی به شمار می آمد، اما حالا اگر جوانی چنین کند، بی تردید باید او را جوانی سالم و متین و سنگین و فرهیخته و تحصیل کرده دانست. چرا؟ چون خوانندگانی ظاهر شده اند و عربده هایی سر داده اند که مرزهای هرزگی را جابجا کرده اند. آواز شجریان در نسبت با دیگر آوازها ارزش گذاری می شود. حالا هم اگر ی شریعتی بخواند، باید او را سالم و صالح دانست، در حدی که می خواهد همه ک شان راه شیری را بجوشاند و پاستوریزه کند. شریعتی ی است که هزاران مورد جلوی پای آدم می گذارد تا جانش را به پای آنها بریزد. بله، این قدر جدی بود. بخشی از جریان جدی پر هاب روزگار خود بود. ریشه در دهه شصت میلادی و محصول دهه هفتاد. انسان را حیوانی می دانست که فصل ممیزش ایدئولوژی است؛ باید با ایدئولوژی زندگی کند و برای همان هم بمیرد. امروز؟ انسان حیوانی است که باید بیش از بقیه مصرف کند و لذت ببرد. تا حالا در سربازی صدها جوان را از نزدیک دیده ام. حتی یک نفر هم دغدغه ای جز حداکثر رفاه با حداقل تلاش ندارد. برای همین، نسل امروز از اساس با چنان حال و هوایی بیگانه است. سهل است، حتی حاضر نیست برای چیزی خودش را به زحمت بیندازد، چه رسد به جان فشانی برای عقاید. اما مشکل من با شریعتی چیز دیگری است. من اساسا با جدیت مشکل دارم. از هر چه جدیت است، فراری هستم. جدیت چه می کند جز مضاعف درد و رنج بشریت؟! هیتلر و استالین و صدام جدی ترین آدم های قرن بیستم بودند، اما وقتی می خواستند جلوی دوربین ها نشان دهند که چه آدم های خوبی هستند، با سرباز ها شوخی های بی مزه می د و خودشان هم تبسم می د. به قبر پدران شان تبسم کنند! جدیت در 99 درصد موارد سر از خشونت درمی آورد؛ زیرا میان این دو مرز بسیار بسیار باریکی هست که بیشتر افراد آن را نمی بینند و پای شان روی آن می لغزد، حتی ان فکور و فرهیخته . فقط خدا و همکلاسی ام، حاج پیمان، می دانند این حضرات با جدیت شان در مفاهیم هشلهف چند پشت از اجداد ما بیرون کشیدند. مثلا با تمایز وجود از موجود دمار از روزگار ما درآوردند. در عربی یک طور؛ در فارسی جور دیگر. انگلیسی که هیچ. بینگ با حرف کَپیتال... بینگ با حرف غیرکَپیتال... بونگ با حرف کاف دار. حالا عربی: الوجود... الموجود... ا هرمار. به خاطر این بازی های زبانی چوب خوردیم و درون مان به هم ریخت و حالمان را بد د. باور می کنید؟ تازه، همه این ها را هم که می فهمیدیم آ سر می گفتند تازه بدفهمی مطلق شروع شده؛ زیرا در زبان یونانی چیز دیگری است. به قول آنها تنها زبان فکر و فرهنگ و فلسفه و شه. مس ه! از نظر من؟ آن زبان هرزه سرشار از رکیک که هر وقت سر کلاس... «این کتابا چی ین؟» سه تا برداشتم و جلوی او بالا گرفتم: «هیچ کت از شریعتی ندارم. اینا فقط کتابای قصه هستن.» و بودند، مثل همه کتاب های دیگر. "تبصره 22"، "در غرب خبری نیست" و "سفر به انتهای شب"؛ سه رب النوع رمان های ضدجنگ. ادامه دارد...

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/109
  • مطالب مشابه: تألمات و تأملات سربازی (3)
  • کلمات کلیدی: شریعتی ,جدیت ,حالا ,زبان ,می‌ د ,جلوی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بعد از یک قرن که دوباره به کانال فلسفی ف نی خودم سر زدم، دیدم بعله... با این که تار عنکبوت بسته، اما اعضای آن هنوز از جای شان تکان نخورده اند. عدم انتشار مطالب باعث شده که چند عضو جدید هم به اینجا سر بزنند. احتمالا چند رأس عنکبوت. اینجا ایران است. باید تکان خورد یا حرفی زد تا سنگ بزنند. به همین علت تصمیم گرفتم برای این که اعضای گرامی این جا را ترک کنند، باز هم چیزهایی بنویسم. آن قدر می نویسم تا کانال به طور کامل تخلیه شود. در پایان هم آن را اوراق می کنم.
از این به بعد همه یادداشت ها مربوط به حال وهوای سربازی خواهد بود. فعلا دیگر مسائل فرسخ ها از زندگی من دور هستند. وانگهی، من چه کاره ام که باید درباره مسائل و مصائب ایران و جهان حرف بزنم!؟ به من چه مربوط است!؟ من خودم جزو حاشیه نشینان مفلس و مفلوکی هستم که آقایان باید فکری به حال من کنند، نه این که من به مسائل پروبلماتیک آنها بین م. ما بین یم و آنها بخورند؟! زهی بلاهت ما و انصاف آنها! لذا از آن جایی که تا اطلاع ثانوی گرفتار سربازی شخصی خودم هستم، نوشته ها شخصی بوده و نیز برای دست وپنجه نرم با این فلاکت خواهند بود. می نویسم تا در سربازی از هضم رابع نگذرم و مضمحل نشوم. این طوری به ی هم برنمی خورد. اما و البته فقط این نیست.
سربازی هم به هرحال موقعیتی است که بر اثر آن فهمی کلی حاصل می شود؛ منظری است گشوده به افق های جهان. هر سوژه ای با رخدادهایی جزیی نگاهی کلی به زندگی پیدا می کند، حتی سوژه دکارتی، چه رسد به دیگر سوژه های درب وداغان و زپرتی. موقعیت های گوناگون زندگی هم جانشین پذیر نیستند. هیچ تجربه ای جایگزین هیچ تجربه ای نمی شود. در هر تجربه ای معنای منحصربه فردی نهفته است. در سربازی هم معناهایی نهفته که در جای دیگری به فهم نمی آیند.
نوشتن نیز فرآیندی است که از طریق آن تجربه تبدیل به فهم می شود. با نوشتن، آشفتگی و ابهام و کثرت بیرونیِ آن چه تجربه می شود، در درون فرد نظم و وضوح و وحدت پیدا می کند. اصلا حتی تمامیت آن نیز وابسته به این است. جناب و ر بنیامین (1892-1940) می گوید: «سفر در آن دم کاملا محقق می شود که خاطرات آن نوشته شود.» این حرف را درباره سربازی هم صادق می دانم. می توان سخن بنیامین را به سربازی و همه چیز تعمیم داد یا می توان آن را طور دیگری هم تفسیر کرد: در زندگی هر حرکت و تغییری نوعی سفر است. همه آنها را می توان یا حتی باید نوشت و نوعی دگردیسی را از سر گذراند. گابریل گارسیا مارکز (1927-2014) هم می نویسد: « زندگی آن چه زیسته ایم نیست، بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم.» ادامه دارد...

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/107
  • مطالب مشابه: تألمات و تأملات سربازی (1)
  • کلمات کلیدی: سربازی ,زندگی ,می‌توان ,تجربه‌ای ,مسائل ,این‌که
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مدتی ست که هر یادداشتی می گذارم، چند نفر کانال را ترک می کنند. ظاهرا وقتی این کانال یک باره از سروکول گروه ها و کانال های دیگر بالا می رود و سروکله اش پیدا می شود، عده ای یادشان می آید که باید این جا را ترک کنند. دو ضربه با نوک انگشت... تمام.

بله، آدم باید در اوج خداحافظی کند، حتی در فلسفه و تلگرام، ولی ما هنوز در اسفل السافلین به سر می بریم. باز خوب است که تلگرام است و اعضا نمی توانند راحت بیایند و لفت بدهند؛ چون حتم دارم نود درصد اعضای کانال از شکن محرومند. بقیه هم اصلا اینترنت ندارند. من این جا دارم با خودم حرف می زنم.

البته هنوز جای شکرش باقی ست؛ چون قبلا وقتی یادداشت نمی گذاشتم، نصف اعضای گروه می رفتند. اگر یادداشتی می گذاشتم، شش برابر آنها گروه را ترک می د. صبح چشم باز می و «اوه، خدای من!» می دیدم تعداد اعضای گروه رسیده به منفی هشتصد نفر. «اَکّه هِی!»

اما به زودی ورق برمی گردد. همه انی که کانال را ترک د، بد می بینند. تا چند ماه دیگر همه آنها دستگیر خواهند شد. هر روز یکی را از سلولش بیرون می کشند و می برند روی یک صندلی بی دسته و پشتی می نشانند در اتاق بازجویی؛ آن اتاق های تنگ و تاریک و ظلماتی که اگر چراغ آویزان بالای میز تاب نمی خورد، خود شب اول قبر بودند. بازجوی مرموز و خفن که صورتش در تاریکی است، بعد از دو ماه سکوت لب می گشاید و با یک کلمه، رزومه ای از متهم رو می کند که از پیشانی به پایین فلج شود. بعد کف دست هایش را روی میز می گذارد و به جلو خم می شود تا نور چراغ روی صورتش بیفتد و خودش را معرفی کند: «من غزالی فر هستم. شناختی؟» و طرف در جا مغزش سکته می کند. بله من خودمم! لابد شما هم تعجب کردید و می پرسید چطور؟ عرض می کنم.

همین فردا، صبح زود عازم سربازی هستم. کجا؟ نیروی انتظامی. بعد از آموزشی، می روم در پلیس فتا. هر روز صبح کرکره اینترنت را بالا می زنم و راه می افتم تا انی که کانال را ترک د، پیدا کنم. همه را از وای فای شان بیرون می کشم و می فرستم به زندان. مدرک دارم. یعنی جور می کنم؛ چون هیچ نیست که در این فضای مجازی، جرمی، جنایتی، مصیبتی، چیزی مرتکب نشده باشد. بعد هم مجبورشان می کنم هر روز جمعیت یک استان را در این کانال بچپانند.

شوخی ! این کار ابلهانه خیلی حال وحوصله می خواهد و ثانیا مثل همه کارهای دیگر دنیا خیری ندارد. نترسید! با خیال راحت بروید! من هم دارم می روم سربازی بیشتر کتاب بخوانم؛ چون سرم بیشتر خلوت می شود. خب، کچل می کنم.

درست است که شاید تا چند دهه دیگر یادداشتی منتشر نکنم، اما با این یادداشت چند کتاب خوب معرفی می کنم که تا یک قرن سرتان گرم باشد:

افسانه اسطوره (نجف دریابندری)/ افسانه جادو (تیموتی گارتن اش)/ استبداد (تیموتی اسنایدر)/ روانشناسی کمال (دوآن شولتس)/ تاریخ مختصر شه: راهنمای فلسفیِ زیستن (لوک فری)/ مکتب دیکتاتورها (اینیاتسیو سیلونه)/ در سنگر (هایک)/ تمدن و مل های آن (فروید)/ درباره تلویزیون و سلطه ژورنالیسم (پیر بوردیو)/ در ستایش بی سوادی (هانس ماگنوس انسنس برگر)/ ادبیات در مخاطره (تزوتان تودوروف)/ فرهنگ و زندگی روزمره (دیوید اینگلیس)/ اعتقاد بدون تعصب (پیتر برگر)/ در جست وجوی جامعه بلندمدت (کریم ارغنده پور)/ قدرت شه (آیزایا برلین)/ روشنفکران و سیاست (مارک لیلا)/ طغیان توده ها (خوزه اورتگا ئی گاست)/ در ستایش عشق (آلن بدیو)/ شهر فرنگ اروپا (پاتریک اوئورژدنیک).

همه این کتاب های خوب، کوچک و مختصر هستند و خواندنشان سخت نیست. اگرچه بعضی آن قدر جذاب هستند که حیف است صد جلدِ هزارصفحه ای نباشند؛ مثل کتاب نوزدهم. اگر خواستید یک رمان خوب بخوانید که ساختارش همانند مطالب تلگرامی، کوتاه و ساده باشد، این شا ار را به شما معرفی می کنم: دفتر بزرگ (آگوتا کریستوف). این علیامخدره با تکنیک ها و تاکتیک های نویسندگی، اثرش را از ضربات پن ی فینال جام جهانی هم جذابتر کرده است. بخوانید و کف و کیف کنید.

یک مطلب مهم را هم خیلی جدی عرض کنم: اگر ی با کتاب ها دمخور باشد، می تواند از مطالب فضای مجازی هم استفاده کند؛ اما اگر ی اهل کتاب نیست، خیالش را راحت کنم: از مطالب این کانال و آن گروه و تلگرام و و طرفی نخواهد بست. ارزش همه مطالب برای کشف یا فهم کتاب هاست. خواندن یعنی خواندن کتاب یا خواندنی که به خواندن کت منتهی شود. یک جمله هم از رمانتیک ها برای اهل کتاب نقل کنم تا پشم روح شان بریزد: «شأن وجودی هر چیزی در جهان به این است که به یک کتاب منتهی شود.»

در پایان جدا عذر می خواهم اگر باعث رنجش ی شدم. قصد بدی در کار نبود. علوم انسانی ذاتا نقاد هستند و هر نقدی باعث رنجش عده ای می شود. مصائب زندگی جمعی بشری که از ک شان کله اسبی نازل نمی شود.

از همه بابت همراهی تشکر می کنم. ممنونم که بودید.

راستی، کتاب نوزدهم همان کتاب آ است. درست شمردید؟

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/106
  • مطالب مشابه: جنایت و مکافات
  • کلمات کلیدی: کتاب ,کانال ,می‌کنم ,مطالب ,گروه ,خواندن ,باعث رنجش ,کتاب نوزدهم ,معرفی می‌کنم ,اعضای گروه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

من فوتبال تماشا نمی کنم؛ یعنی در اصل تلویزیون نمی بینم. از همه شبکه ها متنفرم و خودم یک تنه کل صداوسیمای جهان را تحریم کرده ام. اما خب مهمان بودیم و جایی که من نشسته بودم، صفحه تلویزیون صدمتری تقریبا وسط شبکیه چشمم قرار داشت. صفحه تلویزیون از کل زمین بازی پهناورتر بود. تکنولوژی لطف کرده و تلویزیون ها را در ابعادی می سازد که برای ندیدن تصاویرش باید پا به کوچه بگذاریم و پشت درخت ها قایم شویم. البته در این ح هم باز نمی توان مانع عبور صدای برنامه ها از صماخ شد. هیچ جوری نمی توان از این ملعون قسر در رفت. فقط مانده تلویزیون ها دست و پا در بیاورند و دنبالمان کنند و ما را پشت درخت ها کنند. «آه ها... گرفتمت!»
اما ب همه اقوام با همه آگاهی خود در آن تلویزیون شیرجه زده بودند، حتی ها. من پنج تا دارم که هر کدام پنج تا دختر زائیده اند؛ یکی از یکی خوشکل تر، اما نه برای من؛ یکی از یکی مهربان تر، اما نه با من. همه آنها نیز اهل فوتبال. آفساید بازیکنان را قبل از داور می گیرند. با این وضعیت، عده ای متوهم می خواهند مانع ورود دختران به یوم شوند؟ هیهات! حالا گور آباء و اجداد آفساید و یوم. دختر های من آن فوتبالیست های غریبه و غربی را دوست دارند. پس حق قوم و خویشی چه می شود؟ چرا خیر ما برای غیر ماست؟
بازی ب نشان داد که یک مرد با هر قیافه و مدل مویی می تواند جذاب باشد، فقط کافیست که خوب بازی کند. چرا چیزهای دیگر ملاک نیست؟ موهایم از آن کچل ها بیشتر بود. قد من از بیشترشان سه متر بلندتر است. از نصف آنها سفیدترم. فرهنگ؟ تمام فرهنگ و تحصیلات کل عمر هر دو تیم با همه بازیکنان اضافه و کادر فنی و تدارکات، به اندازه مطالعات یک ماه من نیست. چرا این چیزها را نمی بینند؟ بازی تمام شده بود و من هنوز در این افکار غلت می زدم که یک جعبه بزرگ سفید جلوی من ظاهر شد.
«بیا شیرینی دانمارکی. دوست داری؟ تازه ی تازس.» سوری شانزده سال دارد، اما اگر زیبا شدن را با همین روند ادامه دهد، آینده درخشانی خواهد داشت. «نه دوست ندارم. عااااااشقشم.» «نوش جان. پس دوتا بردار!»
دو شیرینی دیگر هم برداشتم، اما دوست داشتم همه جعبه را در حلقم فرو کنم. هر ی بهترین چیزی را که داشت آورده بود و من هم اشتهایم را آورده بودم. به نظرم خوشمزه ترین اختراع در تاریخ بشریت شیرینی دانمارکی است. یکی از آن شیرینی های گرم و نرم و شیرین را با دو انگشت دست راستم گرفته بودم و پوستم طعم آن را می چشید. در شیرینی غوطه ور بودم که دو چشم آمدند و قائله را ختم د. زهرا بود. دختری با چشمانی که از سیاهی شب سنگین تر و از وسعت آن بزرگتر بود. او با آن چشم ها جهان را چگونه می دید؟ نمی دانم. چقدر می دید؟ گمان می کنم زیاد؛ خیلی زیاد. با آن چشمان می توانست همه تصاویر عالم را ببلعد و برای ما هیچ صحنه ای باقی نگذارد که ببینیم. او با چشمانش به هر صحنه ای نگاه کند، می تواند همه تصاویر آن را بنوشد و قطره ای برای دیگران به جا نگذارد. همه در برابر چشمانش از تشنگی هلاک می شوند.
«تو طرفدار کدوم تیمی؟ یالا همین الان بگو که بعدا دبه درنیاری.» چه دبه ای؟ بدیهی است که با آن گونه های گل انداخته ی او، طرفدار کدام تیم خواهم بود. «اول تو بگو طرفدار کدوم تیم هستی، تا حرفتو عوض نکنی؟» «من اسپانیا رو دوست دارم.»
من انتخاب خودم را . فهمیدم اسپانیا را دوست دارم. برای او از اسپانیا خواهم گفت. فیلسوفان قرون وسطی اسپانیایی را فعلا کنار می گذارم. نقطه آغاز گفتگوهای ما رنسانس خواهد بود. از اراسموس شروع می کنم. رابطه اش را با سروانتس برای او تشریح می کنم و توضیح می دهم که چطور همه این ها در "دن کیشوت" سرریز می کند. البته "دن کیشوت" تلفظ فرانسوی آن است و در اصل به اسپانیولی "دن کیخوته" نام دارد. او را تا قرن بیستم می آورم. اگر فلسفه خواست، خوزه ارتگا ئی گاست. کمی معنویت دوست داشت، اونامونو. فوئنتس را از قلم نمی اندازم و با هم "آئورا" می خوانیم.
خواستم بگویم اسپانیا که ناگهان سارا از کنارم گذشت و بوی خوشی که پشت سرش می کشید و پخش می شد همه چیز را کنار زد. من تصور نمی که عطری بتواند، همچون ماه درخشانی که نور ستارگان را به محاق می برد، همه بوهای دیگر را محو کند. آیا می توان تصور کرد که عطری آن قدر خوب باشد که همه دیگر انواع زیبایی را هم محو کند و خودش به تنهایی برای عمیق ترین ادراک بشری کافی باشد؟ حالا گمان می کنم غیرممکن نباشد. برگشت به طرفم:
«آهای چی میگی؟ نکنه تو هم مثل زهرا طرفدار اسپانیا هستی؟» «مگه تو اسپانیا رو دوست نداری؟» «من عاشق پرتغالم.»
من هم به پرتغال عشق می ورزم. فرهنگ غنی و باسابقه ای دارد. البته کوئیلو عوامانه است. ژوزه ساراماگو خیلی بهتر است. فرناندو پِسوآ؟ نه، پسوآ پست مدرن است و شاید خوشش نیاید. بله، ماشادو. ماشادو دِ آسیس عالی است. او را با "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" مبهوت خواهم کرد. و با خیلی چیزهای دیگر او را شگفت زده می کنم. اما در آ سارا یا زهرا؟ پرتغال یا اسپانیا؟ نمی دانم. سوری باز هم دانمارکی تعارف کرد. یک دانمارکی بزرگ را بلند .
در آن فضا همه چیز از جایش کنده شده بود و همه چیز با همه چیز قاطی شده بود؛ بوها و صداها و تصاویر و تیم ها و افکار و فرهنگ ها. دیگر نیازی نبود که چیزی ببینم. چشم هایم را بستم و دهانم را باز . شیرینی را آرام بالا آوردم و، همراه با آن تصاویر و بوها که لابه لای آن می پیچید، در کام نهادم. اسپانیا و پرتغال یک بار دیگر در درون من، در اعماق قلب من، به تساوی رسیده بودند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/104
  • مطالب مشابه: تساوی پرتغال و اسپانیا
  • کلمات کلیدی: دوست ,اسپانیا ,شیرینی ,می‌کنم ,بازی ,پرتغال ,طرفدار کدوم ,دوست دارم ,گمان می‌کنم ,شیرینی دانمارکی ,چیزهای دیگر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از فیلسوف مورد علاقه اش حرف می زد؛ از مفاهیم، از نظریات، از آثارش. بعد گفت که برای او خیلی مهم و جالب است که بداند اگر آن فیلسوف امروز هم زنده بود، چگونه می توانست با آن نظریاتش مسائل معاصر را تبیین کند و مشکلات امروز را حل کند. با گفتن «برای ما که سخته و تا حالا نتونستیم چنین کنیم» به آرزو شی اش پایان داد و دست هایش را روی شکمش گذاشت و انگشت هایش را در هم فرو کرد و منتظر ماند چیزی برای خوردن بیاورند.
این جانب گمان می کنم که آن جناب پیش فرض بزرگی را رها نمی کند. او خیال می کند که اگر فیلسوف عزیزش پس از دویست سال سر از گور بردارد و در میان ما زندگی کند، دودستی به نظریاتش خواهد چسبید و برای امور جدید و عجیب وغریب امروزی همان ها را تکرار خواهد کرد. من با این نگاه موافق نیستم. با صداقتی که در آن فیلسوف سراغ دارم، به نظرم اگر بود، نظریاتش را عوض می کرد تا با واقعیت مسائل انسانی امروز سازگار شود و نه بالع . برای این حرفم شاهدی هم دارم: آن متفکر در طول زندگی نظریاتش را تغییر داد. پس از این که به جهان نومن ها هم رخت کشید، آثاری از او به دست آمد که معلوم شد نظریات مشهور خود را نیز تعدیل کرده است. اگر با همین دست فرمان دو قرن جلو می آمد، حتی بعید نبود از فلسفه هم دست بشوید!
با وجود این، تقدم نظریات پیشینیان بر واقعیت های امروزی چه دلیلی دارد که برخی از اهل علوم اجتماعی سفت و سخت به آن چسبیده اند؟

اطلاعات

ی را می شناسم که هر کتاب اخلاقی، دینی یا معنوی را به دست می گیرد، برگ زرین جدیدی بر دفتر رذائل نفس او افزوده می شود. هر کتاب خوبی، بدی های بدیعی را در او نهادینه می کند، حتی کتاب های مقدس. و به همین صورت با این سیر مطالعاتی پله های انحطاط را رو به اسفل السافلین بسیار عالی طی می کند. علت این سیر قهقرایی چیست؟ ابتدا خیال می مسئله باید بسیار پیچیده باشد، اما حالا گمان می کنم علت اصلی معلوم شد. این شخص در مواجهه با هر مطلب اخلاقی، دینی یا معنوی خودش را مخاطب مطالب مربوط به نیکان و مؤمنان می داند و دیگران را مصداق بدی و پلیدی. لابد به این دلیل که او، برخلاف آنان، این کتاب ها را می خواند! بدین ترتیب، هر روز حسن و فضیلت جدیدی در خودش کشف می کند که، تاکنون، از آن پاک بی خبر بود. پس از آن هم نوبت به این می رسد که درباره بدان قضاوت های دقیق و مفصل کند و در گام بعدی به این فکر کند که رفتار او با این پلیدان به چه شیوه ای باید باشد. احتمالا این رویه کاملا برخلاف شیوه ای است که یک انسان دغدغه مند در زمینه اخلاق، دین یا معنویت باید در پیش بگیرد. ابوعثمان حیری، عارف نامدار قرن سوم هجری، می گوید: «هیچ عیب خود نبیند تا از خود نیکو بیند. که عیب نفس ی بیند که در همه حال ها خود را نکوهیده دارد.»

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/101
  • مطالب مشابه: بدآموزی کتاب های معنوی
  • کلمات کلیدی: معنوی ,اخلاقی، دینی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

پشت قفسه ها بودم و ی را نمی دیدم. فقط صداها را می شنیدم:

- نه اینو نمی م. آخه خیلی کتابِ نخونده دارم.
- خب اینو هم ب بذار کنار بقیه و نخونش!
- چی می گی آی سالمی؟!
- والا... خب یک کتاب به کتابای نخونده ت اضافه بشه. چی میشه؟
- آخه من تازگیا یه مشکلی دارم.
- من از بچگی مشکل داشتم و هر روزم یه مشکل جدید میاد سراغم. مشکلات من از این کتابا هم بیشتره. ربطی نداره.
- مشکل من یه چیز دیگس. چطور بگم. دلشوره دارم که نکنه ویل دورانتو نخونم. حتی شبا خود ویل دورانت میاد به خوابم. باور می کنی؟ انگار توقع داره کتابشو کامل بخونم. باور کن اگر همه شو بخونم دیگه هیچی از زندگی نمی خوام. راحت سرمو میذارم زمین و می میرم.
- عالیه! دوره شو برات میارم.
- نه بابا. خیلی وقته اونو دارم. چطور بگم. من که بچه ندارم. تنهام. همه زندگیم کتاباس. "تاریخ تمدن" هم حکم بچه های منو داره.
- خب باشه. کتابای دیگه شو برات میارم. تازگیا چنتا کتاب جدید ازش ترجمه شده.
- عاشقشم. زندگی با همچین نویسنده ای خیلی باارزشه.
- آره، چنتا کتاب درباره زندگی هم نوشته. بذار الان برات پیدا می کنم.
- مگه بچه چیه؟ ها؟ یه جور سرگرمیه که آدم با خودش تنها نمونه. خب کتابا هم همین کارو میکنن دیگه. منکه اصلا احساس تنهایی نمی کنم... باور کن... جدی می گم. هیچ کمبودی هم ندارم. حتی – آی سالمی من میرم – دلم هم براشون تنگ می شه. وقتی میام بیرون – آی سالمی خ ظ – فکرم پیش اوناس. الانم یادم افتاد که تو خونه...

تَلَق. در بسته شد. فروشنده در حال گشتن کنار من آمد. به من زل زد:

- پیداش نمی کنم. شما کتابای ویل دورانتو لابه لای این کتابای دست دوم ندیدی؟

گفتم ندیدم، اما همچنان به من خیره بود:

- آقا من یه چیزی می دونم. می خواید به شما بگم؟

بدون این که منتظر پاسخ من باشد، ادامه داد:

- آدمایی که کتاب می خونن هر کدوم یه جورن. مشتری های من هیچ کدوم مث هم نیستن. من نمی دونم این کتابا با آدما چیکار می کنن!
- خود شما کتاب می خونید چه حسی دارید؟ چه اتفاقی براتون میوفته؟
- هیچی. منکه نمی خونم... اما...

سرش را پایین انداخت و دوباره به من نگاه کرد. دست هایش را از آرنج و مچ به شدت تکان می داد، انگار که آنها را می تکاند، دنباله حرفش را گرفت:

- خب، البته کتابا رو خیلی دوست دارم، اما نمی خونم. یعنی نمیشه بخونم. آخه نمی دونم کدومو بخونم. چطوری از بین چند هزار کتاب یکیو انتخاب کنم؟
- مشتری ها چطوری انتخاب می کنن؟
- اونا چیز خاصی می خوان. اما همه کتابها برای من مساوی هستن. هیچ کدوم مهمتر از بقیه نیست. هست؟

کتاب کهنه ای را از زیر یک ستون مجله کشیدم و برانداز . به طرفش گرفتم و پرسیدم:

- اینو چند میدین؟
- این کتاب بیشتر از بیست ساله که تو بازار نایاب شده. الان چاپ بشه کمتر از سی وپنج تومن نیست، اما من میدم بیست وپنج تومن.
- شما که اینا رو نمی خونید، چطوری اونها رو می شناسید؟
- بیشتر مشتریا خودشون می دونن چی می خوان. بعضی وقتام با بعضیا صحبت می کنم و ماجرای بعضی کتابا رو متوجه می شم.
- پس برای این کار هم لازم نیست اونا رو بخونید؟
- مگه ی و داروفروش همه جنساشونو خودشون امتحان می کنن؟ ما هم مثل همونا هستیم. اگر یه همه داروها رو خودش بخوره که می میره. منم همه این کتابا رو بخونم نفله می شم. این همه کتاب متنوع و عجیب غریب بره تو ذهن آدم، چه بلایی سرش میاد؟ پاک دیوونه می شه. خلاص.

با هم رفتیم که حساب کتاب کنیم. وقتی کارت بانکی را به طرفم گرفت، باز هم به من خیره شد:

- البته اینم بگم. آدم کتابا رو هم نخونه، همین که اطرافش باشن و با اونا سروکله بزنه، یه چیزیش میشه. آدم از دست کتابا قسر در نمی ره.

کارت را گرفتم و سری تکان دادم. از در مغازه که بیرون می رفتم، زن میانسالِ فربه ای تلوتلوخوران از کنارم گذشت و داخل شد:

- آی سالمی راسی یادم رفت. تازگیا رمان "ابله"...

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/100
  • مطالب مشابه: پشت کتاب ها
  • کلمات کلیدی: کتاب ,کتابا ,بخونم ,خیلی ,کتابای ,سالمی ,چنتا کتاب ,برات میارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خوشبختانه در ایران ی مشکل ندارد و فقط بحران ویرانگر به چشم می خورد که منجر به فروپاشی روانی و از دست دادن انرژی حیات افراد می شود. مردم نیز برای نشان دادن این مظلومیت به روانشناسی چنگ می زنند و دیواری کوتاه تر از هرم مزلو پیدا نکرده اند. جای بسی سندی است که هنوز بیشتر افراد از این هرم فراتر نرفته اند و از نظریات انی همچون ویلهلم رایش (1897-1957) خبر ندارند. اما آقای آبراهام مزلو (1908-1970) چه گفته است؟ او می گوید امر یکی از نیازهای طبیعی اولیه و اساسی است؛ چیزی مثل فلافل و آپارتمان و شلوار جین ریش ریش. خب حالا از این مطلب چه نتیجه مطلوبی به دست می آید؟ بیشتر افراد گمان می کنند که پیامد سخن مزلو وم آزادسازی و آسان سازی امر است. اما چنین چیزی برای جامعه انسانی محال است. چرا؟ زیرا انسان یک موجود طبیعی صرف نیست، بلکه فرهنگ هم دارد. به تعبیر ارنست کاسیرر (1874-1945) انسان حیوان فرهنگی است. انسان همه امور طبیعی خود را به صورت چیزی فرهنگی در می آورد. این موجود همه چیز خود را، بدون استثنا، در قالب فرهنگ می ریزد. بین انسان و طبیعت، حتی طبیعت خودش، فرهنگ حائل می شود. انسان هیچ کنش طبیعی خالصی ندارد. همه امور و کنش های انسان آمیزه ای از طبیعت و فرهنگ هستند. درست است که امر انسان هم ریشه در طبیعت دارد، اما در قالب فرهنگ انجام می شود و محال است انسان بدون چارچوب فرهنگی دست به کنش بزند. کنش ِ کاملا طبیعی فقط در اقوام وحشی بدوی باستانی قابل فرض است که البته در این باره محققان بزرگ نظر دیگری دارند. انسان شناسان و قوم شناسان و مردم شناسان نشان داده اند که حتی در بدوی ترین جوامع باستانی نیز امر در چارچوب فرهنگی خاصی قرار می گیرد و سخت گیری های خاص خود را دارد و به هیچ وجه کنش وجود ندارد. لذا اگر ی توقع دارد در جوامع انسانی تکه های ناب بدن همچون انار و زولبیا و طالبی و هات داگ و تخم مرغ، به راحتی، در دسترس قرار گیرند، خیال خام می پزد. انسان برای نجات از این بحران باید به فکر راه های دیگری باشد غیر از توسل به طبیعت. به طور کلی انسان نباید دلش را به طبیعت خوش کند؛ چه طبیعت خودش و چه طبیعت دیگران و جهان.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/90
  • مطالب مشابه: سوءتفاهمی هرمی
  • کلمات کلیدی: انسان ,جنسی ,طبیعت ,فرهنگ ,طبیعی ,فرهنگی ,چارچوب فرهنگی ,قالب فرهنگ ,بیشتر افراد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
جابه جایی شاکی و متهم

وای به حال جوان مجردی که در جمع افراد میان سال و یا، خ نکرده، مسن تر به دام افتد. این افراد هیچ مسئله پروبلماتیکی ندارند جز این که چرا این جوان عزب ازدواج نکرده است. همگی با همه آن چه بلدند به او یورش می برند و هر کدام با وسیله ای انهدام بخشی از مغز او را به عهده می گیرند؛ نصیحت های درخشان، توصیه به دین و ایمان، رستگاری در آن جهان، سیره ان و سرنوشت آتی گونه انسان.
وجه مشترک همه این سخنان مجانی آن است که جوان به خاطر نادانی و دوری از علم و حقیقت و معرفت و عرفان و منطق و فلسفه و هندسه مقصر است. او کوتاهی یا کم همتی کرده و باید وی را زیر سوال برد تا خوب آگاه شود و انگیزه پیدا کند تا برود ازدواجش را د. اما واقعیت آن است که آن جوان در تنهایی ویرانگرش انگیزه های قوی تر، جدی تر و فعال تری در درونش دارد و نیازی به انگیزه های بیرونی نیست. اما چه کند که اینها فقط شرط لازم اند و نه بیش. سائق درونی و دیگر هیچ.

در اینجا فقط به یک نکته اشاره می کنم:
جوانی که تقریبا نیمی از عمر مفید خود را پشت سر گذاشته و در سراشیبی اضمحلال کامل جسم و جان می غلتد، در وضعیتی نیست که او را متهم کنند و زیر سوال ببرند که چرا ازدواج نکرده است. بلکه واقعیت و انصاف آن است که این جوان کل جامعه و حکومت را زیر سوال ببرد و متهم کند که چرا شرایط به گونه ای رقم خورده که نتوانسته ازدواج کند. خلاصه آن که جای شاکی و متهم عوض نشود لطفا

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/92
  • مطالب مشابه: جابه جایی شاکی و متهم
  • کلمات کلیدی: متهم ,سوال ,ازدواج ,شاکی ,ازدواج نکرده ,جابه‌جایی شاکی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در بازار نشر ایران، کتاب هایی با عنوانِ "درآمدی بر فلسفه ..." یا با همین مضمون بسیار زیاد هستند و روزبه روز نیز موارد بیشتری از این دست منتشر می شود. منظور همان کتاب هایی است که در انگلیسی به آنها می گویند "introduction". پیش از این درباره این گونه کتاب ها چند بار ده گیری ، اما این بار می خواهم نکته ای در اهمیت آنها بگویم.
در ابتدا بگویم چیزی که این امر را برای من برجسته ساخت این بود که دیدم بسیاری از صاحب نظران سرشناس در حوزه های گوناگون فلسفه چنین کتاب هایی نوشته اند. چرا؟ اگر "درآمد" فقط برای آشنایی اجمالی و بسیار کلی با فلسفه است، آن افراد هم باید به همان سه چهار مورد معدود قبلی بسنده می د و دیگر ومی نداشت کتاب جدیدی بنگارند.
به نظر می رسد درآمد، غیر از آشنایی اجمالی و کلی، کار دیگری هم می کند که بسیار مهم است. این گونه کتاب ها نقطه شروعی در مسیر آموختن فلسفه هستند که جهت گیری کلی فلسفی را تعیین می کنند. برای مثال تفاوت زیادی وجود دارد که فلسفه را با کت در زمینه فلسفه ی آغاز کنند یا با نوشته ای در حوزه فلسفه غرب. همچنین کتاب فلسفه ی غربی که به هگل اشاره کند و دیگری که حتی از او نام نبرد، دو تصویر متفاوت از فلسفه به وجود می آورند و، به تبع، دو راه متفاوت پیش پای نوآموزان می گذارند. کتاب های آشنایی با فلسفه اخلاق غالبا از نظریات کارل اتو آپل (1922-2017)، ایمانوئل لویناس (1906-1995)، سارتر (1905-1980)، فوکو (1926-1984)، هانس یوناس (1903-1993) و بسیاری دیگر از فیلسوفان بزرگ قاره ای تهی هستند. طبیعی است که در این صورت نوآموز، فلسفه اخلاق را فقط صورت بندی گزاره ها تلقی خواهد کرد.
خلاصه آن که این گونه کتاب ها سنگ بنای آغازین و تصور اولیه شخص را از فلسفه شکل می دهند؛ خشت اول دیوار فلسفه هستند. من نیز به تجربه دریافتم که این گونه آثار، آثار زیاد و درازمدتی بر خواننده به جای می گذارند. لذا طبیعی است که صاحب نظران با جهت گیری و روح حاکم بر بعضی از این کتاب ها موافق نباشند. این مطلب درباره همه شاخه های فلسفه، فلسفه های مضاف و آموزه های خود فیلسوفان نیز صادق است. تفصیل همه این ها را نیز به عهده خوانندگان می گذارم.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/94
  • مطالب مشابه: چرا درآمد مهم است؟
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,کتاب‌ها ,این‌گونه ,آشنایی ,کتاب‌هایی ,این‌گونه کتاب‌ها ,فلسفه اخلاق ,آشنایی اجمالی ,فلسفه هستند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
mahan امروزه دیگر ی یادش نمی آید – اگر اصلا بداند – که تا اوا قرن نوزدهم، یکی از مقدسات ایالات متحده نداشتن نیروی نظامی برای حمله به کشورهای دیگر بود. از این روی، تشکیل نیروی دریایی برای چیزی فراتر از دفاع از مرزهای کشور، توهین به مقدسات تلقی می شد. ئیان بر این باور بودند که طلایه دار عصر جدیدی برای جهان هستند؛ طلایه داری که یکی از ویژگی های اصلی اش این است که بدون به دیگران زندگی می کند. این اعتقاد به احتمال زیاد به این علت بود که ی جوان نمی توانست در برابر جهان کهن چنین سو در سر بپزد، یا اصلا ئیان فکر نمی د که اساسا چنین چیزی مهم باشد یا حتی اساسا وجود داشته باشد. به همین دلیل وقتی یکی از تیزهوش ترین مغزهای متفکر جهان در آن دوران، آلفرد ثه یر میهن (1840-1914)، اعلام کرد: «وظیفه من در زندگی این است که همیشه به منافع خارجی بین م.»، بیشتر افراد کاملا تعجب د: «منافع خارجی؟! مگر منافع خارجی دارد؟!» ناخدا میهن اولین ی بود که فهمید آینده جهان از آن کشوری خواهد بود که نیروی دریایی نیرومند تری داشته باشد. او در زمینه تسلط بر آب ها کتاب ها و مقالات فراوانی نوشت و پس از آن همه فهمیدند که از این پس چه باید ند. همه کشورهای اروپایی، که به دریا و اقیانوس متصل بودند، بدون استثناء، به حرف او گوش د و در عملی طرح های او از یکدیگر پیشی می گرفتند. این افسر نیروی دریایی ، که امروزه کمتر ی او را می شناسد، یکی از انی است که در سرنوشت جهان معاصر بسیار اثرگذار بود. او یکی از ترسیم کنندگان وضع و شکل جهان معاصر است. همان طور که نیوتن را کاشف نیروی جاذبه می دانند، میهن نیز نیروی دریایی را کشف کرد. به هر حال، تا اوائل قرن بیستم، حتی در خیال هیچ فرد یی هم نمی گنجید که چیزی شود شبیه به آنچه امروزه است. حال که آن امر مقدس را با وضع فعلی مقایسه می کنیم، می توانیم بگوییم قدرت همه مقدسات را زیر پا می گذارد. اگر هم نگذارد، آن را می بلعد و فربه تر می شود؛ درست مثل آتش که چوب و پارچه و پلاستیک و هر چیز خوب و بد و تر و خشکی را می خورد و بیشتر گر می گیرد. عظیم ترین و هولناک ترین آتش های عالم را قدرت برافروخته است. رئیس جمهورهای هم بسیار کوچکتر از آنی هستند که بتوانند سازوکار قدرت را تغییر دهند. آنها نیز مهره های جریان های قدرت بودند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/96
  • مطالب مشابه: سوخت مقدس
  • کلمات کلیدی: آمریکا ,جهان ,نیروی ,قدرت ,دریایی ,مقدسات ,نیروی دریایی ,جهان معاصر ,داشته باشد ,منافع خارجی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هفته گذشته یکی از دوستان قدیمی، که عشقی به کتاب ها نیز دارد، با من درددل می کرد. آرزو داشت کت بنویسد در زمینه تاریخ. نمی دانست چگونه این کار را انجام دهد. دوست داشت یاد بگیرد که چگونه اثری تاریخی بنویسد. واقعی ترین و بهترین راه برای یادگیری نوشتن آثار تاریخی، مطالعه دقیق کتاب های تاریخی خوب است. با امعان نظر در آنها می توان بسیاری از نکات خوب را آموخت؛ مثلا چگونگی چیدن داده های تاریخی، نحوه استنباط از آنها، روش اثبات نظریه و مدعا، آشنایی با منابع اصلی، شیوه ارجاع به انواع گوناگون منابع معتبر و کم اعتبار، تفکر انتقادی در زمینه رخدادهای تاریخی، بیان طنزآمیز، طعنه زدن و... . برای نوشتن مقاله فلسفی نیز می توان همین راه را در پیش گرفت. چیزی که می توان از نوشته های نویسندگان بزرگ آموخت، بسیار بیش از آن چیزی است که در کلاس های مدرسه و آموزش می دهند. نکته دیگر این که، در هر زمینه ای، مطالعه فراوان آثار خوب به طور طبیعی ذهن و زبان خواننده را شکل می دهد. برای مثال ی که صدها داستان کوتاه خوب از بهترین نویسندگان جهان را با دقت بخواند، به طور طبیعی توانایی نوشتن داستان کوتاه پیدا می کند؛ البته اگر استعداد آن را داشته باشد. اگر هم نداشته باشد، که با هزاران داستان هم طرفی نخواهد بست. خلاصه منظور این است که زیاد خواندن به خوب نوشتن مدد می رساند. آن چه گفته شد، به طور کلی، درباره نوشتن دیگر انواع متون هم صدق می کند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/98
  • مطالب مشابه: چگونه یک اثر تاریخی به وجود آوریم؟
  • کلمات کلیدی: نوشتن ,داستان ,به‌طور ,تاریخی، ,تاریخی ,می‌توان ,داستان کوتاه ,به‌طور طبیعی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
:cyclone
آرواره هایش خسته نمی شد، اما من همه استخوان های وجودم از زانو به پایین و از گردن به بالا درد گرفته بود. اگر جمجمه ام را گاز می گرفت درد کمتری داشت. سخنرانی مفصل و بی معنی و تکراری او تا اعماق روح را سمباده می کشید. بسیار حرف زد، ولی خلاصه اش این بود: مکانیک خوانده بود، اما به دلش ننشسته بود. اتفاقی با فلسفه آشنا شده بود. یک دور تاریخ فلسفه و یک کتاب از خودِ هگل هم خوانده بود. از مجله و مؤسسه سراغ می گرفت؛ هوس کرده بود مقاله های فلسفی بنویسد و سخنرانی های فلسفی ایراد کند. نظریه های فلسفی مشعشع بسیاری داشت، درباره همه امور فردی و تمام مسائل اجتماعی.

علاقمندان فلسفه بسیار زیادند و روز به روز تعداد آن ها افزایش می یابد. اما امکانات کشور نه در حدی است و نه به شکلی است که بتوان همه این افراد را در مسیر درست قرار داد. به همین سبب آفت های متعددی بر سر آنها می آید و مانع رشد مناسب آنان در زمینه فلسفه می شود. متأسفانه اوضاع به قدری وخیم است که حتی دانشکده های فلسفه برای دانشجویان این رشته نیز راه را هموار نمی کنند.

یکی از تلقی های بسیار بد و اشتباه در فلسفه آموزی آن است که فلسفه جویان گمان می کنند با در پیش گرفتن فلسفه آموزی وما باید در فلسفه سخن گو شوند؛ به عبارت دیگر نشانه درست آموختن فلسفه این است که در آینده دور یا نزدیک برای دیگران حرفی برای گفتن داشته باشند و اظهار نظر کنند و صاحبِ نظر و نظریه شوند. اما چنین تصوری درست نیست. هیچ ومی ندارد که انسان در فلسفه سخن گو باشد. کاملا ممکن و حتی گاهی بسیار مطلوب است که شخص در زمینه فلسفه شنونده باشد؛ و صد البته یک شنونده خوب و حرفه ای.
اگر ی به موسیقی علاقمند است، ومی ندارد که حتما خواننده یا نوازنده شود. چنین ی می تواند یک شنونده خوب و حرفه ای در عرصه موسیقی باشد. واقعا گوش دادن به سمفونی های بتهوون و درک و محظوظ شدن از آن ها فقط کار یک شنونده خوب و حرفه ای است. در فلسفه نیز چنین چیزی کاملا معنادار و امکان پذیر است.
شناختن کتاب های خوب فلسفه، دانستن سلسله مراتب آثار و افکار فیلسوفان، علم به جغرافیای دانش های فلسفی، درک جایگاه هر اثر و نظریه ای در این پهنه گسترده حقیقتا کمالی است که هر ی از آن بهره مند نیست و به آسانی به دست نمی آید. همه این موارد با فلسفه آموزی جدی و طولانی حاصل می شود. اینکه شخص بتواند آثار فلسفی خوب را خوب بخواند، آراء فیلسوفان را خوب بفهمد و ماجراهای جاودان و شگفت انگیز فلسفه را بداند، به خودی خود بسیار ارزشمند است. چنین چیزی، هم نتیجه رشد و هم باعث رشد فلسفی شخص می شود. باری، شنونده و تماشاگر خوب و حرفه ای بودن کمال است، اما سخن گو و بازیگر بد بودن نقص بسیار بزرگی است که به دیگران هم آسیب می زند.

مهم ترین چیزی که هر ی در فلسفه آموزی باید به دست آورد آن است که نسبت خاص خودش را با فلسفه پیدا کند و سپس آن را تقویت کند. رشد و شکوفایی فلسفی هر ی در گرو کشف و تقویت این رابطه است.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/78
  • مطالب مشابه: بشنو و صد گنج ببر
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,فلسفی ,شنونده ,حرفه‌ای ,چنین ,فلسفه‌آموزی , ومی ندارد ,فلسفه سخن‌گو ,زمینه فلسفه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- امروزه در فلسفه پرداختن به زندگی و مسائل آن رونق گرفته است. کتاب های زیادی با موضوع فلسفه زندگی منتشر می شود. از طرفی ما فلسفه نداریم و در واقع فلسفه ها داریم. حال به نظر شما کدامیک از فلسفه ها را می توان فلسفه زندگی به شمار آورد؟ - همه. هر فلسفه ای فلسفه زندگی است.
- چگونه هر فلسفه ای می تواند یک فلسفه زندگی باشد؟ به نظر می رسد فقط برخی از فلسفه ها چنین قابلیتی دارند؛ مثلا فلسفه های رواقی و اگزیستانسیالیسم. - فلسفه زندگی در هیچ فلسفه ای زیربنا نیست، بلکه روبناست؛ حتی در فلسفه های رواقی و اگزیستانسالیسم. در بعضی فلسفه ها این روبنا ظاهر شده است و در برخی دیگر ظاهر نشده.
- یعنی می توان فلسفه ای زیربنایی داشت که هیچ روبنایی را مطرح نکرده باشد؟ - غیرممکن نیست، اما دقت کنید که فلسفه زندگی فقط یکی از روبناهای هر فلسفه ای است. همه فلسفه ها روبناهایی داشته اند، اما آن روبنا وما فلسفه زندگی نبوده است.
- بسیار خوب، فلسفه زندگی به عنوان یک روبنا چگونه از آن زیربنا به دست می آید؟ - ببینید در زیربنای هر فلسفه ای شما مجموعه ای از ایده ها و روش های فکری را می ی د که می تواند بعدا در زندگی به شما کمک قابل توجهی د.
- این امر چگونه اتفاق می افتد؟ یعنی نسبت میان این امور زیربنایی فلسفه که به نوعی ذهنی هستند با زندگی که یک امر عینی و خارجی است، به چه صورت است؟ - ببینید اصل زندگی آن فهمی است که از آن داریم. زندگی یک جنبه نرم افزاری دارد که همان فهم و مفهوم آن است. خب آن ایده ها و روش ها می توانند در فهم ما از زندگی نقش محوری ایفا کنند. بر این اساس هر فلسفه ای نوعی فلسفه زندگی را به بار می آورد.
- حتی انتزاعی ترین فلسفه ها؟ مثلا حتی فلسفه هگل؟ - چرا می گویید حتی فلسفه هگل؟! قطعا فلسفه هگل. ببینید این حرف من نیست. موریس مرلوپونتی، که با هر معیاری یکی از فیلسوفان طراز اول قرن بیستم است، می گوید کتاب "پدیدارشناسی روح" هگل در واقع طرح یک سبک زندگی است. حرف مرلوپونتی درست است، اگرچه هر ی نمی تواند چنین چیزی را در آن کتاب ببیند.
- اما چنین نگاهی رواج ندارد و بسیاری گمان می کنند که فقط فلسفه های خاصی چنین هستند. وقتی به خود فیلسوفان نیز رجوع می کنیم می بیینم که همین طور بوده اند. شما نظر دیگری دارید؟ - خب حرف شما کاملا غلط نیست، اما فقط توصیف آن چیزی است که رخ داده و نه اینکه می تواند انجام شود. من هم قبول دارم که فقط از برخی فلسفه ها این نوع بهره برداری صورت گرفته است، حال چه توسط خود فیلسوفان و چه توسط دیگران.
- خب برای این کار چه باید کرد؟ چگونه می توان از فلسفه ای یک فلسفه زندگی است اج کرد؟ - سوال شما خیلی کلی است و ناچارم پاسخ کلی بدهم. پاسخ کلی من این است که ایده ها، روش ها و نتایج فلسفه ها را به خارج از خود آن ها بکشانید و مسائل زندگی را به محک آنها بزنید و ببینید چگونه باعث تغییر در زندگی می شوند. محافظه کارترین فلسفه نیز بسیار رادیکال است؛ چون هیچ چیز را دست نخورده باقی نمی گذارد و قطعا آن را تغییر می دهد.
- متشکرم! - اجازه می دهید یک نکته دیگر عرض کنم؟
- بله، خواهش می کنم بفرمایید! - ما در زندگی تلاش می کنیم امور تحمل ناپذیر را به چیزی پذیرفتنی تبدیل کنیم؛ مثلا می خواهیم رنج ها را معنادار کنیم. خب یکی از بهترین راه های ممکن این است که اگر چه نتوانیم خود امور را تغییر دهیم، اما معنای امور را تغییر دهیم. شاید هم تغییر امور چیزی جز تغییر معنای آن ها نباشد. در هر صورت، ما با معنادهی یا تغییر معنای امور توسط فلسفه ها می توانیم چنین کنیم. دقت کنید که ما هیچ گاه با حقیقت عینی هیچ چیزی تماس مستقیم و بی واسطه نداریم. همیشه چیزی از جنس معنا و مفهوم میان ما و امور زندگی واسطه می شود. تمامی فلسفه ها هم از این امکان بسیار قدرتمند برخوردارند که به امور گوناگون زندگی معنای تازه ای ببخشند. لذا هر فلسفه ای خلق یک زندگی جدید است.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/75
  • مطالب مشابه: تأملات و مکالمات
  • کلمات کلیدی: زندگی ,فلسفه ,فلسفه‌ای ,فلسفه‌ها ,امور ,تغییر ,فلسفه زندگی ,تغییر معنای ,معنای امور ,فلسفه هگل؟ ,فلسفه‌های رواقی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دلیل برخی افراد برای کتاب نخواندن این است که "حس و حال" لازم را ندارند. لذا اقدام نمی کنند و منتظر می مانند تا حس اش بیاید. و البته معلوم نیست کِی و از کجا بیاید. مشکل این است که از طرفی نمی توان بدون حس و حال لازم، خوب و درست مطالعه کرد و از طرف دیگر حس و حال به اختیار آدمی نیست. ظاهرا وضعیت مأیوس کننده است، اما خوشبختانه راه حلی وجود دارد. واقعیت این است که حس و حال بیشتر کارها با خود آن کارها حاصل می شود. بیشتر اوقات حس و حال کارها قبل از آن ها به دست نمی آید، اما همین که انسان شروع به انجام آن کار بگیرد، نرم نرمک حس و حال مناسب نیز پیدا می شود. مثلا حس و حالی برای خواندن فلان کتاب نیست، اما اگر ی کمی همت کند و با تمرکز و حوصله مطالعه را آغاز کند، پس از چند صفحه سروکله حس و حال لازم هم پیدا می شود. این قاعده فقط در مورد مطالعه صادق نیست و شامل خیلی کارها می شود؛ همچون: ورزش ، رژیم گرفتن، درس خواندن و... . هر ی این قاعده را به همین صورت با اندکی پیچ و تاب می تواند در امور دیگر به کار بگیرد. ممکن است ی بگوید که چنین ، اما چنان نشد. پاسخ این است که آن کتاب خوب نبوده یا برای آن شخص مناسب نیست. فراموش نکنیم که بنا نیست کتاب های بد، معمولی یا حتی خوب را بخوانیم. آن چه که باید مطالعه کنیم، کتاب های عالی یا خیلی خیلی خوب است. آن قدر شا ار مکتوب وجود دارد که نوبت به، حتی، کتاب های خوب هم نمی رسد. باید کتاب هایی را بخوانیم که نتوانیم آن ها را نخوانیم. کتاب هایی که ما را شکار می کنند و مثل آهن ربا جاذبه دارند و از دست های ما نمی افتند، حتی اگر خیلی قطور و سنگین باشند؛ مثل "تاریخ بی دی" از باربارا تاکمن (1912-1989)، آن شا ار درخشان، یا دیگر غول هفتصد صفحه ای، "برج فرازان".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/77
  • مطالب مشابه: حس اش هست
  • کلمات کلیدی: خیلی ,مطالعه ,کارها ,کتاب‌های ,می‌شود ,پیدا می‌شود ,وجود دارد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

"من از خود کانت نیز بیشتر به فلسفه او وفادارم".
اگر هم این سخن فیشته (1762 14) صادق نباشد، دست کم بی معنا هم نیست؛ زیرا فیلسوفان بزرگ فلسفه های خود را نمی سازند؛ یعنی آن را جعل نمی کنند، بلکه اصول، مبانی و ساختار کلی آن را کشف می کنند. به همین دلیل آنان مخیر نیستند که هر مطلبی در فلسفه خود بگویند یا هر نتیجه ای بگیرند و، به طور کلی، هر چیزی بگنجانند؛ زیرا آنها تابع ضرورت درونی آن فلسفه هستند و چه بسا دیگرانی بتوانند منطق آن فلسفه و ضرورت درونی آن را بهتر از فیلسوف مؤسس آن، درک کنند و به کار گیرند. نسبت فیلسوف مؤسس با فلسفه ای که مطرح می کند، همانند نسبتی است که دیگران و آیندگان با آن دارند. فیلسوف مؤسس فقط فضلِ تقدم دارد و وما از تقدمِ فضل برخوردار نیست. این مطلب نتایج عملی دارد؛ از جمله این که خود فیلسوف نیز از همه زوایای فلسفه خودش آگاه نیست. لذا محال نیست که فیلسوف در مورد فلسفه خودش به اشتباه بیفتد. بنابراین در همه موارد لازم نیست که فقط و فقط حرف های خود او را ملاک قرار دهیم.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/74
  • مطالب مشابه: کانتی تر از کانت
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,فیلسوف ,مؤسس ,فیلسوف مؤسس ,فلسفه خودش ,ضرورت درونی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ویلیام جیمز (1842-1910)، فیلسوف بزرگ، در نامه ای به برادرش، هنری جیمز (1843-1916)، نویسنده نامدار، با شوق می نویسد: "دومین کتاب فلسفی او را با عنوان "بنیادهای باور" با لذتی عظیم خواندم. فلسفه به مفهوم واقعی در چنین کت بیشتر است تا در پنجاه کتاب آکنده از موشکافی ها و اصطلاحات تخصصی فیلسوفان آلمان". او کیست که فیلسوف بزرگ یی را فقط با یکی از آثار فلسفی گوناگونش این چنین به هیجان آورده بود؟ یک فیلسوف ی؟ او اگرچه در کمبریج شاگرد فیلسوف اخلاق پرآوازه، هنری سیجویک (1838-1900)، بود و خود نیز یک فیلسوف واقعی به شمار می آید، اما ی نبود. او در میان خیل انبوه مردان بادانش و کاردان، یکی از بزرگترین، مهمترین و برجسته ترین سیاست مداران زمان خود بود که پس از طی مدارج و مقامات و مناصب گوناگون اجرایی و ، در نهایت، نخست بریتانیای کبیر شد؛ امپراطوری یی که در آن زمان یک چهارم کره زمین را اداره می کرد. همه از هر جهت شخصیت ممتاز او را ستوده اند، حتی رقبایش. یکی از مخالفانش در مورد او گفته است: "او بهترین مغز متفکر عصر ماست که در راه سیاست به کار افتاده است". نامش لرد آرثر جیمز بلفر (1848-1930) است. لرد بلفر بسیار خوب سخن می گفت. قدرت استدلال و اقناع او فوق العاده بود. اما علی رغم این، هیچ گاه تک گو نبود و به طرف مقابل اجازه می داد خوب و راحت و کامل سخن خود را بگوید. او گفتگو را واقعا زنده نگه می داشت و سطح بحث را بالا می برد و ذهن حاضران را به اوج می رساند. اما یک ویژگی جالب و ممتاز داشت که هدف از این یادداشت اشاره به آن است، بدون هیچ توضیحی. تأمل در آن به خواننده واگذار می شود. هر ی، حتی اگر برای اولین بار با او دیدار می کرد، و اندکی با او هم محضر می شد، طوری مورد توجه قرار می گرفت که خود آن شخص اعتراف می کرد توانسته حرفش را خوب بزند و نیز توانسته خودش را به بهترین صورت نشان دهد. لرد بلفر در برخورد با دیگران طوری بود که طرف مقابل را در آن شرایط شکوفا می کرد. برخورد او به گونه ای بود که باعث می شد طرف مقابل خودش را خوب نشان دهد و توانایی هایش را بروز دهد. این ویژگی نادر انسان های رشدیافته و به کمال رسیده است که می توانند دیگران را هم در هر شرایطی و بدون هیچ تصنعی شکوفا کنند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/73
  • مطالب مشابه: شکوفان
  • کلمات کلیدی: فیلسوف ,مقابل ,بلفر ,می‌کرد ,جیمز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- امروزه پرداختن به فلسفه های ی چه وضعیتی دارد؟ - امروزه، به خاطر وجود نهادهای تی و حمایت های حکومتی، کارهای پژوهشی در زمینه فلسفه ی رونق گرفته است. و البته چنین پشتوانه ای در زمینه فلسفه های غربی وجود ندارد.
- این پژوهش ها را چگونه برآورد می کنید؟ - از جهت کمی که بسیار قابل توجه است.
- از جهت کیفی چطور؟ - از جهت کیفی، خب.... البته به موازات کمیت پیش نرفته و این طبیعی است. همیشه و همه جا کیفیت پا به پای کمیت جلو نمی رود. اما با این وجود، کارهای کیفی خوب و قابل قبولی هم انجام شده و می شود.
- بله امروزه در حوزه فلسفه ی، بسیاری ادعای تخصص را در همه یا برخی از فلسفه ها دارند؛ مثلا مدعی هستند که ابن سیناشناس، سهروردی شناس، ملاصدراشناس یا چیزهای دیگر هستند. موافقید؟ - خب ببینید این افراد اگر صادق و سخت کوش باشند، که برخی قطعا چنین هستند، حداکثر کاری که کرده اند آن است که بیشتر یا همه آثارِ، مثلا، ابن سینا را به خوبی خوانده اند و لذا خوب می دانند که نظریات ابن سینا دقیقا چیست.
- خب چنین چیزی برای ابن سیناشناس بودن کافی نیست؟ - آشکارا خیر.
- پس ابن سیناشناس کیست؟ - تلاش های این افراد شایسته تقدیر است، اما ابن سیناشناس ی نیست که می داند ابن سینا چه گفته است، بلکه ی است که می داند ابن سینا چه می توانست بگوید. به عبارت دیگر، ابن سیناشناسی که به درد ما می خورد باید چنین باشد؛ زیرا ما به ناگفته های ابن سینا بیشتر نیازمندیم.
- چرا؟ - زیرا یک فلسفه حقیقی چیزی در درون خود دارد که باعث می شود در هر زمانی سخنی برای گفتن داشته باشد. متخصص حقیقی آن فلسفه در هر دوره ای ی است که آن ناگفته را به زبان آن روزگار بیان کند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/69
  • مطالب مشابه: تأملات و مکالمات
  • کلمات کلیدی: ابن‌سینا ,چنین ,فلسفه ,ابن‌سیناشناس ,می‌داند ابن‌سینا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ماهی غذای خوشمزه ای است، اما آنچه که انسان تناول می کند با آنچه که قبل از خوردن است، تفاوت زیادی دارد؛ زیرا ماهی برای ماهی بودن و زنده بودن به چیزهایی نیاز دارد که برخی از آن ها برای خوردن باید کنار گذاشته شوند. همچنین باید چیزهایی به آن افزود تا بتوان آن را به خوبی میل کرد و لذت برد. حکایت فلسفه هم شباهتی به این ماجرا دارد.
به وجودآمدن یک فلسفه و بقاء و استمرار تاریخی آن، چیزی متفاوت با معرفی و آموزش آن است. فلسفه های بزرگ به همان صورتی که در شه ابرفیلسوفان هستند برای ذهن فلسفه جویان، فلسفه دوستان و دانشجویان اصلا قابل هضم نیست و از آن ها طرفی نمی بندند. ماهی زنده غذای نهنگ و ه و دلفین است و نه خوراک انسان.
بنابراین، معلم فلسفه باید با ماده خام فلسفه های بزرگ، دست به نوعی آشپزی بزند و چیزهایی کم و زیاد کند. برای نمونه، یک فلسفه هم باید زمینه ای را که فلسفه در آن به وجود آمده در نظر بگیرد و هم زمینه یی را که مخاطبان در آن قرار دارند. در غیر این صورت، آن فلسفه برای نوآموزان فهمیدنی نخواهد شد. دیگر این که در معرفی و آموزش هر فلسفه ای باید مقداری چاشنی تفسیر هم به آن اضافه کرد تا مخاطب بتواند راحت تر آن را هضم کند و بیشتر لذت ببرد.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/68
  • مطالب مشابه: آشپزی فلسفی
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,چیزهایی ,ماهی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

"مریم میرزایی ایدز گرفت. از هموطنانم صمیمانه می خواهم دعا کنند". گوشی را دوباره در جیبم گذاشتم. محمد از این چیزها زیاد می فرستاد؛ زیرا روحیه لطیف انسان دوستانه او شامل صغیر و کبیر و بعید و قریب و عدو و حبیب و همه و همه چیز می شد. طی آن روز و فردا، اخبار از در و دیوار و درخت و زیر بوته و از هر سوراخ و روزنه ای با گرفت و من از ماجرا باخبر شدم. دو روز بعد به یاد پیامک افتادم و دوباره آن را خواندم:"مریم میرزاخانی فیلدز گرفت. به هموطنانم صمیمانه تبریک می گویم". باز هم اشتباه خواندم چون نه او را می شناختم و نه می دانستم فیلدز چیست. البته خوشحالم بودم که اشتباه فهمیدم؛ "ای بهتر از هزار یقین اشتباه من". اما امروز خبر هولناک مرگ ناگهانی این دانشمند بزرگ و جوان به گوشم رسید و... . و چه کنم؟! "چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد". چنین مرگی به وضعیت ذهنی انسان خلل وارد می سازد و تعادل او را به هم می ریزد. اندوهی غریب بر انسان سایه می افکند و غمی عمیق در جان او چنگ می اندازد، همچون از دست دادن آشنایی نزدیک. بی جهت نیست؛ زیرا دانش دوستان با دانشمندان خویشاوندان روحی و معنوی هستند و زندگی را به نوعی با آنان سر می کنند. بدون آن فرزانگان، زندگی ظرف ملال و میان مایگی خواهد بود. اما "چه توان کرد که عمر است و شت دارد". فقط باید روزها بگذرد و زمان جلو رود تا از تیررس چنین غمی خارج شویم، اما غم جان کاه از دست رفتن چنین انسان هایی برد زیادی دارد و زخمی عمیق به جای می گذارد. مرگ هر دانشمندی خلئی بزرگ و دردناک در حیات روحی و معنوی اهل فکر و فرهنگ به جای می گذارد که با هیچ چیزی جبران نمی شود؛ زیرا هر متفکر اصیلی روزنه ای منحصر به فرد به سوی حقیقت و جهان معناست. حقیقت و معنای جدید از طریق چنین انسان هایی ظهور می کند و به ما می رسد. پایان یک هستی و آگاهیِ روبه گسترش یک تراژدی وجودی است و انهدام ناگهانی چنین امر مهمی بخشی از ما را نیز ویران می کند. لذا این شعر جان دان (1527-1631) هم بیش از همه در مورد فرزانگان صادق است: "مرگ هر انسانی جان مرا می کاهد که من در بشریت درآمیخته ام پس مفرست تا بدانی ناقوس مرگ که به صدا در آمده است این ناقوس مرگ توست".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/66
  • مطالب مشابه: در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
  • کلمات کلیدی: چنین ,اشتباه ,چنین انسان‌هایی ,هموطنانم صمیمانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دست بردار نبود. رفته بود و برای بیست و چندمین بار سیر مطالعاتی گرفته بود. از هیجان بالا می پرید، چپ وراست می شد و پایین می آمد. از خوشحالی هم نیشش تا قفا باز بود؛ زیرا صراط مستقیم تضمینی فلسفه را یافته بود. به او گفته بود که فقط آن چه را گفتم و فقط به همان ترتیب مطالعه کن! یک صفحه غیر از آن چه مشخص نخوان و گرنه چنین و چنان...! مطالعه ن مصیبتی است، اما مطالعه هم آفات عجیب و غریبی دارد. بدون شک سیر مطالعاتی مفید است، اما نباید در ارزش و کارکرد آن اغراق کرد. همچنین باید نگاه درستی به آن داشته باشیم تا حد و مرزهای آن را بشناسیم. سیر مطالعاتی در عرض پراکنده خوانی نیست و هیچ کدام جانشین دیگری نمی شود. به همان اندازه که سیر مطالعاتی مفید است، پراکنده خوانی هم مزایای خود را دارد. این اقتضای سرشت خود کتاب هاست؛ زیرا دلیلی وجود ندارد که همه کتاب ها به یک شیوه خوانده شوند و آن شیوه هم این باشد که کتاب از اول تا آ به ترتیب صفحات مطالعه شود. منظم خوانی که همیشه معیار نیست، بلکه داشتن ذهن منظم و فهم منسجم ملاک است. به عبارت دیگر وضعیت درونی خواننده تعیین کننده است و نه آن چه در بیرون قرار دارد. باید ببینیم خواندنی ها در چه ظرف ذهنی یی ریخته می شوند. نظمِ ذهن و ساختارِ فهم از سیر مطالعاتی مهمتر است. لذا مهم آن است که هر مطلبی در جای درست خود در فضای ذهن قرار بگیرد و ارتباط آن با سایر مطالب به درستی برقرار شود. ممکن است ی بسیار مرتب و منظم آثاری را طبق یک سیر منطقی مطالعه کند، اما، بخاطر داشتن ذهنی آشفته و فهمی پریشان، هیچ طرفی نبندد و نصیبی نبرد؛ زیرا نتیجه نهایی در گرو این است که آن چه در کتاب هاست بعد از اینکه وارد ذهن شد چه سرنوشتی پیدا می کند. اگر ذهن منظم و منسجم است، از پراکنده خوانی چه باک! همه آن چه در بیرون پراکنده است، در درون جمع می شود. و اگر ذهن آشفته است، از سیر مطالعاتی چه سود! همه آن چه در بیرون منظم و منطقی است، در درون پخش و پریشان می شود. نکته دیگر این که ذهن باید مجال بازیگوشی هم داشته باشد تا شاد خود را نگه دارد و تر و تازه بماند. محدود خود به یک زمینه خاص، ذهن را خفه و فهم را نفله می کند. ذهن انسان در پراکنده خوانی نفسی تازه می کند. در غیر این صورت، ذهن در زیر ده ها سیر مطالعاتی سخت گیرانه و سلیقه ای له می شود؛ دفن می شود. وانگهی گاهی با گشودن تصادفی کت و تمرکز متأملانه بر یک عبارت، یک باره آذرخشی می جهد و ذهن در یک آن روشن می شود و فهمی ژرف با چگالی بالا در دامن انسان می افتد. و چه بسا همه دانسته های قبلی در ساختار جدیدی شکل دیگری پیدا کنند و معنای جدیدی برای همه چیز پیدا شود. نتیجه آن که قطعا پراکنده خوانی هم خوب است، اما فقط پراکنده خوانی حتما بد است. پس با خیال راحت پراکنده خوانی هم ، اما فقط پراکنده خوانی نکن!

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/60
  • مطالب مشابه: جمع پراکنده
  • کلمات کلیدی: است، ,پراکنده‌خوانی ,مطالعاتی ,آن‌چه ,مطالعه ,می‌شود ,مفید است، ,مطالعاتی مفید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یکی از همسایه های ما آدم تنهایی است که با دو سگ زندگی می کند. یکی از آن ها به اندازه توپ هندبال است و دومی شبیه به بزه مشهدی. دیروز هم یکی دیگر از همسایه ها به جرگه سگ داران پیوست. البته وجود مبارکش را زیارت نکرده ایم، اما صدای نکره اش می آید. روزبه روز بر تعداد این حضرات اضافه می شود و تا چند وقت دیگر باید کل ساختمان را به آن ها تحویل دهیم؛ زیرا، برع ما، با خیال راحت تولید مثل می کنند. اما چرا انسان ها از انسان ها روی تافته اند و به حیوانات روی آورده اند؟ انسان های امروزی نه تنهایی خود را تاب می آورند و نه با ی رابطه درستی برقرار می کنند. تنهایی خود را تاب نمی آورند؛ زیرا برای تنهایی چیزی ندارند. سر با تنهایی، درونی پر و غنی از امور روحی نیاز دارد که کمتر ی دغدغه آن را دارد. امکان ارتباط خوب با دیگران نیز وجود ندارد؛ زیرا بیشتر روابط امروزی بدون دیگرخواهی و مبتنی بر خودخواهی شده است. هدف، کشیدن شیره هستی و زندگی طرف مقابل است. غایت، حداکثر بهره برداری برای تأمین خواسته و رسیدن به آرزوهاست. دیگری وظیفه دارد آرزوها یا دست کم خواسته های مرا برآورده سازد و گرنه به چه درد من می خورد. آغاز هر رابطه ای با این پرسش آغاز می شود: "به چه درد من می خورد"؟ اما این پرسش آغاز رابطه نیست، بلکه پایان آن است. ی که چنین نگاهی به طرف مقابل داشته باشد، امکان هر گونه رابطه خوب انسانی را منتفی کرده است. وقتی دو طرف رابطه نسبت به هم نگاه ابزاری داشته باشند، محال است رابطه ای شکل بگیرد یا دوام پیدا کند. امروزه فرد به خودی خود ارزشی ندارد. و لذا صرف با او بودن مطلوبیتی ندارد. نگاه به انسان ها کاملا ابزاری است. حال وقتی اشخاص تبدیل به اشیاء شوند، اشیاء نیز جای اشخاص را می گیرند. همچنین، افراد به دنبال یک دیگری واقعی و مطلوب هستند، اما پیدا نمی کنند تا بتوانند با او رابطه ایدئالی داشته باشند. در چنین ح ی یک شیء جایگزین چنین مقصودی می شود و به مقام یک شخص ارتقا پیدا می کند و تبدیل به دیگری می شود. دوست انسان می شود سگ یا گیتار یا سیگار. اما مشکل این است که اگر ی با اشیاء زندگی کند، نمی تواند یک شخص باشد. ی که انسان ها را به زندگی خود راه ندهد، انسانیت خود را نیز از دست می دهد؛ زیرا انسانیت یعنی با انسان ها بودن؛ باانسان ها زیستن.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/62
  • مطالب مشابه: اشخاص و اشیاء
  • کلمات کلیدی: می‌شود ,رابطه ,تنهایی ,اشیاء ,انسان‌ها ,زندگی ,پرسش آغاز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ما بسیار، بلکه همیشه، بحث می کنیم. اما فقط بحث می کنیم و هیچ نتیجه ای به دست نمی آوریم؛ هیچ معرفتی، هیچ فهمی، هیچ. حرف می زنیم، اما نه چیزی می فهمیم و نه به ی چیزی می فهمانیم. اگر در هر بحثی نکته ای می آموختیم، اینک دمندان بزرگی شده بودیم. مشکل کار کجاست؟ اگر هنگام بحث با ی، قصد و غرض ما این نباشد که از او و با او چیزی بیاموزیم، آن چه به دست می آوریم فقط سوءتفاهم است؛ نه ما او را درست خواهیم فهمید و نه او ما را. در این ح هر چه بحث بیشتر پیش رود، فقط بر سوءتفاهم اضافه می شود. سوءتفاهم یک دور باطل است که مرتب بیشتر می شود؛ زیرا هر سوءتفاهمی، سوءتفاهم دیگری را پیش می آورد و در نهایت نیز سلسله بی پایانی از بدفهمی و کج شی به وجود می آید. اگر قصد داریم واقعا چیزی را به ی بفهمانیم، باید پیشاپیش قصد کنیم که چیزی از او بیاموزیم. بحث یک طرفه همیشه قرین سوءتفاهم است. فهم، همیشه، دو طرفه و جمعی است. سوءتفاهم هنگامی رفع می شود و فهم در صورتی رخ می دهد که به طور جدی قصد کنیم از پیله ذهن خود بیرون بیاییم و به روی ذهن دیگری گشوده شویم. فایده این گشودگی فقط فهمیدن طرف مقابل نیست. باور کنیم که حتی معنای حرف ها و افکار خودمان را هم فقط در یک گفتگوی سازنده می توانیم درست بفهمیم. همچنین، به این مطلب بین یم – آنقدر بین یم تا تصدیق کنیم – که واقعا چقدر خوب است که می توانیم در هر گفتگویی و از هر ی چیزی بیاموزیم، حتی اگر آن شخص هم قصد آن را نداشته باشد. اساسا آن چه در پایان یک گفتگوی واقعی و سازنده فهمیده می شود، پیشاپیش در ذهن هیچ کدام از دو طرف گفتگو وجود ندارد. کارل یاسپرس (1883-1969) می گوید: "حقیقت با دو تن آغاز می شود".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/64
  • مطالب مشابه: گفتگو؛ فهم یا سوءتفاهم؟
  • کلمات کلیدی: چیزی ,سوءتفاهم ,کنیم ,می‌شود ,چیزی بیاموزیم،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
(نخیر! اشتباه تایپی نیست... حواسم هست) یک آقایی هست، یعنی بود؛ چون متعلق به قرن هفدهم است... نه ببخشید، قرن هجدهم؛ چون در سال 1790 مُرد. قبلش هم در سال 1723 به دنیا اومده بود. عدد هفت باعث اشتباه من شد. نمی دانم این چه قانونی ست که هر عددی باشد، قرن بعدی به حساب می آید! با این قانونِ من درآوردی، من همیشه به خطا می روم. بگذریم! اصلا چه فرقی می کند چه قرنی باشد؟! تاریخ که مهم نیست. یک مشت عدد است دیگر. کم و زیاد شدنش که تاثیری ندارد. پول که نیست. غیر از پول هر چیزی تبدیل به عدد شود، اهمیتش را از دست می دهد، حتی انسان ها. فقط پول است که اعدادش مهم است. خیلی هم مهم است؛ آن قدر مهم است که خیلی مهم است. آن آقای قرن هجدهمی هم متوجه این چیزها بود؛ این قدر متوجه این چیزها بود که اولین نفری بود که متوجه این چیزها شد. حالا عرض می کنم چرا. ایشان، ابتدا، در منطق و فلسفه تدریس می کرد. خیلی درس داد؛ آن قدر درس داد تا جایی که به او گفتند حالا بنشین و درس بده! این طوری شد که صاحب کرسی فلسفه شد. چند سالی روی این کرسی نشست تا اینکه فهمید نخیر، تا ابد هم بنشیند چیزی از علوم انسانی به چنگش نمی آید. البته اشتباه می کرد؛ چون اگر سه قرن دیگر دوام می آورد و به های این جا می رسید با همان نشستن به همه چیز می رسید. ولی خب آن زمان این را نمی دانست. خلاصه ترسید دست اش به جایی نرسد و سرش بی کلاه بماند. برای همین به دنبال یک راه دیگر رفت تا بلکه عاقبت به خیر شود. رفت و کار پژوهشی انجام داد و در آ یک کتاب خیلی خفن نوشت که همیشه از یادم می رود اسم اش چیست؛ چون اسمش اش خیلی بلند است. اما می دانم یک "تحقیقی درباره طبیعت و علل ثروت ملل" بود. اِه!... همین است. خودش است. اسم اش این است. اسم اش خودش است؛ یعنی خودش اسم اش است. همان کاری را که کرده است اسم اش را همان کاری گذاشته که کرده است. برع این جا که اسم کارها همیشه برع است. مثلا همه جوانان درس خوان را جمع می کنند، اما بعد کارهایی می کنند که نفله شوند و ی درس نخواند. آن وقت اسم آن جا را می گذارند مرجع جهان در علم و دانش و حقیقت.

به هر حال آن کتاب خیلی مهم است. راست بگویم – دروغ چرا؟! – در آن کتاب را نخو م، اما، در عوض، صد کتاب درباره آن خو م و هزارتا حرف در باب آن شنیدیم. یعنی یک چنین کاردرستی وجود دارد! لقمه را از قفا می بلعد. البته همه این طور هستند اما از آن طرف این کار را انجام می دهد و نه از این طرف. اگر امتحان کنید، متوجه می شوید که چقدر دشوارتر است. البته بی دلیل نیست؛ زیرا اگر در فقط کتاب های اصلی خوانده شود، علم زود تمام می شود و ی دانشمند نمی شود؛ چون این کتاب ها خیلی کم هستند. برای اینکه ی دانشمند جهان شود باید خیلی کتاب زیاد بخواند. برای همین باید کتاب هایی را که درباره کتاب ها نوشته اند، خواند. بعد اگر تمام شدند، آن وقت باید کتاب هایی را که درباره کتاب هایی که درباره کتاب ها نوشته اند، خواند و همین طور تا آ . و همین جور باید عقب عقب رفت تا در علم جلو برویم. همه چیزش برع است. درست اش این است که برع باشد و الا برع می شود.

تا یادم نرفته اسم خود آن آقا را هم بگویم: آدام اسمیت. آدام همان حضرت آدم خودمان است. البته حضرت آدم آنها هم هست. اما آنها چون غربی هستند آن طور صدایش می کنند؛ چون غربی ها که آدم نیستند. برای همین آدم هم ندارند. این آقای آدام از وقتی مُرد خیلی پشت سرش حرف زدند تا الان. خیلی ها می گویند جناب اسمیت، آدام – ببخشید – آدم خوبی است. خیلی های دیگر هم می گویند آدم بدی است. البته این خیلی ها خودشان خیلی نیستند؛ چون خیلی ها در دنیا اصلا او را نمی شناسند. آنها که می گویند خوب است، دلیل شان این است که واقعیت های مهمی را گفته است. آنها که می گویند بد است دلیل می آورند که حرف هایش بدآموزی دارد. آنها که می گویند خوب است به آنها که می گویند بد است جواب دادند که او چه تقصیری دارد؟! مشکل از واقعیت هاست که بد هستند. باز آنها که می گویند بد است، چیزهای دیگری در جواب گفته اند که من فراموش و البته مهم هم نیست؛ چون این دعوا هم مثل همه دعواهای دیگر تا الان ادامه دارد و هیچ هم کوتاه نیامده است. واقعیت آن است که بستگی به هر ی دارد که موضوع کتاب جناب اسمیت را خوب بداند یا بد. می گویند موضوع کتاب اش پول است. حالا آن بنده خدا مگر در آن کتاب در مورد پول چه گفته است؟ خیلی ساده و خودمانی بخواهم بگویم، این است که می خواهد بگوید که چگونه پولدار شویم. اما به نظر من خودش مهم نیست. باید ببینیم حرف هایش خوب است یا بد. در این زمینه من با بعضی حرف هایش مخالفم چون اصلا درست نیست. مثلا می گوید: "حکومت ها بر سر هیچ هنری به اندازه هنر پول گرفتن از مردم با یکدیگر به رقابت برنمی خیزند". اما به نظر من ها این طوری هستند و بر سر پول رقابت می کنند. البته این خیلی مهم نیست. مهم آن است که به نظر من او یک اشتباه اساسی دارد.

جناب اسمیت در بحث از پول اصلا ها را منظور نکرده بود، در حالی که بهترین راه برای پولدارشدن تأسیس یک است. چگونه؟ اول باید یک اسم خوب انتخاب کرد. البته آ ش نیز همین است؛ چون اسم خیلی مهم است. اسم آن قدر مهم است که فقط اسم مهم است. اصلا اجازه دهید مهم ترین حقیقت زندگی واقعی را به شما بگویم: مهم نیست که چه کاری می کنید. فقط هر کاری که می کنید یک اسم خوب به آن بدهید. بعد از آن، بحث را از آن کار و پیامدهایش به آن اسم خوب بکشانید. مشاهده خواهید کرد که هیچ در مورد آن دیگر بحثی نخواهد داشت. اصلا با اسم خوب هر کاری ید خوب می شود. با اسم خوب آن قدر می شود کارهای خوب کرد که حتی می شود خیلی راحت پول درآورد.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/59
  • مطالب مشابه: اندر وندر حکایت دانشکاه؛ جایکاه علم و حقیقت
  • کلمات کلیدی: خیلی ,می‌گویند , ,البته ,کتاب ,اصلا ,برای همین ,نوشته‌اند، خواند ,جناب اسمیت ,کتاب‌ها نوشته‌اند، ,باید کتاب‌هایی ,کتاب‌ها نوشته‌اند، خواند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

"خیلی سخت است و نمی توانم بفهمم"، "پیچیده است و متوجه نمی شوم"، "مغزم خمیر شد"، "جمجمه ام تلیت شد"، "شکافته شدم" و... . این سخنان عبارت های رایجی است که از دانشجویان و علاقمندان فلسفه درباره مطالعه کتاب های فیلسوفان بزرگ شنیده می شود. آنها انتظار دارند این متون همانند سایر کتاب ها راحت خوانده شوند. اما چه دلیلی دارد که همه متون را به یک چوب برانیم؟ فراموش نکنیم هدف کتاب های اصلی فلسفه انتقال اطلاعات و اصطلاحات فلسفی به خواننده نیست. به طور کلی به دو صورت می توان با یک متن مواجه شد: خواندنِ صرف و مطالعه متأملانه و همراه با تفکر. ما عادت داریم که متون را اعم از فلسفی و غیرفلسفی صرفا مطالعه کنیم؛ یعنی به راحتی و با سرعت از روی کلمات و عبارات رد شویم و یا حتی پرش کنیم و معنایی کلی از آن بدست آوریم و هیچ گونه درگیری فکری جدی با آن نداشته باشیم. البته این روش به خودی خود بد نیست اما باید توجه کرد که نمی توان با هر متنی این گونه مواجه شد. مطالعه صرف، روش مواجهه با متون اصیل و اصلی فلسفه نیست؛ برای مثال نوشته های ارسطو، ابن سینا، ملاصدرا، اسپینوزا، کانت، هگل، هایدگر، ویتگنشتاین، کواین و... برای مطالعه نیست، بلکه برای تفکر و تأمل است. گاهی حتی لازم است برای فهم معنای برخی عبارت های این متون روزها روی یک عبارت درنگ کرد و تأمل نمود. ظاهرا ما حاضر نیستیم علاوه بر هزینه مالی، برای درک و فهم نوشته های فیلسوفان هزینه زمانی هم یم. در پایان نیز از آنان شکایت می کنیم که مقصودشان را خوب بیان نمی کنند و ما آن را در نمی ی م. اما چه اشکالی دارد که برخی متون را بسیار آهسته و با دقت مطالعه کنیم؟ یادمان باشد این امر فقط مختص به دانشجویان نیست، بلکه حتی فیلسوفان بزرگ نیز به همین صورت با متون فلسفی مواجه می شدند. حکایت بسیار است که یک فیلسوف بزرگ سال ها، بارها و بارها، با یک متن فلسفی کلنجار رفته تا در نهایت به آن چه مطلوب او بوده رسیده است. اگر حقیقتا در پی آن هستیم که در فلسفه رشد کنیم باید این مطلب مهم را از هم اکنون مد نظر داشته باشیم که نمی توان یک متن فلسفی را مطالعه کرد و نباید هم مطالعه کرد. متن فلسفی برای تأمل و تفکر است و متأسفانه ما تجربه چندانی از تفکر جدی به یک متن فلسفی اصیل نداریم. متن فلسفی هر چقدر فلسفی تر باشد، بیشتر جلوی خواندن و مطالعه ما را می گیرد. اینکه چرا نباید متن فلسفی را مطالعه کرد و فقط باید آن را باز شی کرد، ریشه در سرشت خود فلسفه و مضمون آن دارد. متنی به راحتی مطالعه می شود که محتوای آن کاملا با ذهن منطبق باشد، یا سازگار با فهم موجود است یا در همان سطح فکری باشد. در حالی که یک متن فلسفی اصیل دقیقا بر خلاف همه این موارد است. متن فلسفی در وضعیت آگاهی متعارف گسست ایجاد می کند و به آن فشار وارد می سازد و آن را جابه جا می کند. خواننده وادار می شود جدی بین د و مجبور است مطالب را چندبار بخواند و ناگزیر است در مورد آن بسیار فکر کند. در غیر این صورت فهم و آگاهی او هیچ گاه ارتقا پیدا نمی کند. ابهام، پیچیدگی و دشواری متون فلسفی هم کاملا طبیعی است و به دلیل سوءنیت فیلسوفان نیست تا دیگران را به دردسر بیندازند؛ زیرا این خود مضمون فلسفی است که اقتضای چنین چیزی دارد. فیلسوف می خواهد مطلبی را بیان کند که تاکنون در هیچ آگاهی و فهمی وجود نداشته و لذا زبان نوشته به طور طبیعی پیچ وتاب می خورد؛ زیرا فیلسوف دارد از زبانی استفاده می کند که تاکنون دل ی بر آن معانی نداشته است و در اصل دال بر معنایی بود که اینک فلسفه می خواهد آن را زیر پا بگذارد و از آن فراتر رود. به همین دلیل فلسفه به چارچوب زبان فشار می آورد و مرزهای معنایی آن را جابه جا می کند. تنها ی که علاقه و توان طی این مسیر را دارد می تواند با آن فیلسوف قدم در این راه بگذارد. اما انی که از سر تفریح و تفنن به فلسفه روی آورده اند بهتر است به سراغ کتاب های آسان بروند یا حداکثر کتاب های تاریخ فلسفه را بخوانند. آری، کلنجار رفتن با متون اصلی فلسفه صبر و حوصله و تمرکز فراوان می خواهد اما قطعا بی پاداش نخواهد ماند. البته شاید نتیجه این روش از جهت کمی مقدار بسیار کمی باشد، اما ی که چنین تلاشی را تاب بیاورد، پاداش بزرگی می گیرد: شیوه و سطح تفکر فلسفی او به طور قابل توجهی ارتقا می یابد. باید این راه را در پیش گرفت تا دید که فلسفه ورزی با فکر و ذهن و درون انسان چه ها می کند. افلاطون می گوید فلسفه راز و نیازی است که روح در آن مشتعل می شود. آن متون ژرف و سترگ معابد این راز و نیاز هستند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/58
  • مطالب مشابه: متون اصلی فلسفه را نخوانیم
  • کلمات کلیدی: فلسفی ,فلسفه ,مطالعه ,متون ,می‌کند ,تفکر ,اصلی فلسفه ,جابه‌جا می‌کند ,متون اصلی ,فلسفی اصیل ,متون فلسفی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در جامعه ما، همه چیز برای زندگی انسان یعنی نه گفتن و نفی ؛ مثلا دین یعنی نه و نفی. پیامد این امر نیز آن است که زندگی انسانی به هر سویی برود و در هر جهتی بسط پیدا کند با سرکوب مواجه می شود. افراد نیز تجسم همین حقیقت شده اند. والدین در نگاه نخست به مثابه یک "نه" برای فرزندان پدیدار می شوند. ان برای شهروندان، ان دینی برای دینداران، و به طور کلی بالادستان برای زیردستان به همین صورت جلوه می کنند. آنان فقط به مثابه نفیِ امکان های زندگی اینان زندگی می کنند. آنان هیچ گونه تأیید مثبتی بر جنبه های منحصربه فرد اینان نمی گذارند. آری گویی آنان به هستی و زندگی فقط در نه گفتن به هستی و زندگی اینان قرار دارد. به همین دلیل در هر جایگاهی که قرار داشته باشند، با قدرت خود زندگی زیردستان خود را در یک "نه" بزرگ خلاصه می کنند و جلوی هر گونه خلاقیت فکری و عملی را می گیرند. آینده و سرنوشت زیردستان، در آن زمینه خاص، از پیش معلوم است و فقط باید اجرا شود. هیچ شه و عمل غیرمنتظره ای نباید رخ دهد. مرگ بر هر گونه دگرباشی! اما آنان انسانیت خود و دیگران را نابود می کنند؛ زیرا انسانیت هر ی در میزان کمکی است که به تعالی و از خود فراروی دیگران می کند. انسان آری گویِ به انسانیت دیگری است.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/56
  • مطالب مشابه: نه...
  • کلمات کلیدی: زندگی ,آنان ,انسانیت ,اینان ,می‌کنند ,همین ,زندگی اینان ,می‌کنند آنان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
"وقتی مرا می فهمید که حدود مرا ببینید. خودم نمی توانم آن ها را ببینم". این سخن را روزی هایدگر (1889-1976) خطاب به جمعی از پیروان خود گفته است. البته این مطلب محدود به فلسفه خودش نیست و شامل فلسفه های دیگر نیز می شود. از نظر او هر فلسفه اصیلی محدودیت ذاتی و اساسی دارد و یک فیلسوف بزرگ را هنگامی می توانیم خوب درک کنیم که مرزهای شه فلسفی او را خوب ببینیم. ما نیز در مواجهه با فلسفه های بومی خودمان، یعنی فلسفه های ی، باید این دغدغه را داشته باشیم که حد و مرزهای هر کدام را کشف کنیم و با فراروی از آن حد و مرزها شه های فلسفی جدیدی شکل بگیرد. فیلسوفان بزرگ مسلمان نیز دقیقا چنین کاری د. سهروردی در مواجهه با ابن سینا می گوید: "من فلسفه خودم را از آن جایی آغاز می کنم که ابن سینا به پایان رساند". این سخن به معنای آن است که سهروردی مرزهای فلسفه ابن سینا را یافت و توانست از آن ها فراتر برود. ملاصدرا نیز نسبت به فیلسوفان پیش از خود همین رویکرد را در پیش گرفت. اما امروزه انی که به فلسفه های ی مشغول اند، تلاش می کنند نشان دهند که این فلسفه ها بی کران و نامحدود هستند و می خواهند این مطلب را اثبات کنند که شه ای بهتر و برتر از آن چه گفته اند، نیست. ما هم کاری نداریم جز آن که همه عمر خود را بر سر فهمیدن و فهماندن آن چه گفته اند، صرف کنیم و خوشه چین من آن فیلسوفان باشیم. اما، با در پیش گرفتن چنین رویکردی، عاقبت چه خواهد شد؟ آگوست کنت (1798 57) که اساسا با چنین فلسفه هایی بیگانه بود و کاملا طور دیگری می شید، چنین گفته است: "فلسفه یونان، در واقع، با ارسطو به پایان می رسد؛ زیرا انی که پیرو او شدند فقط سخن وران محض یا مفسران ساده او بودند که هیچ چیزی به آن فلسفه نیفزودند".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/53
  • مطالب مشابه: مرزها و شه ها
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,فلسفه‌های ,چنین ,ابن‌سینا ,مرزهای ,کنیم ,آن‌چه گفته‌اند،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هانا آرنت (1906-1975) شایسته هر عنوانی است که نشان دهنده اوج تفکر و دمندی باشد. در هر تاریخ معاصری نیز او را در زمره فیلسوفان و روشنفکران ممتاز قرن بیستم جای می دهند. اما خود او از دو لقب "فیلسوف" و "روشنفکر" متنفر بود. او بارها به وضوح گفت و تصریح کرد که به هیچ وجه فیلسوف نیست و اگر چه تحصیلات او در زمینه فلسفه بود، اما برای همیشه با آن وداع کرده است. و در مورد بیزاری خود از جریان روشنفکری می گفت: "دوباره هرگز! من دیگر در هیچ امر روشنفکری درگیر نخواهم شد. نمی خواهم با این جماعت کاری داشته باشم". حتی وقتی به او گفته می شد که به هر حال شه هایش مربوط به فلسفه است، باز هم این اصطلاح را خوش نداشت و کار خودش را مربوط به حوزه "نظریه " (political theory) می دانست و نه "فلسفه" . او می گفت: "می خواهم با چشمانی به سیاست بنگرم که فلسفه آنها را تیره و تار نکرده باشد". دلیل بیزاری آرنت از این دو واژه آن است که از نظر او فیلسوفان و روشنفکران همیشه مشغول "بافتن" و "سر هم " هستند. برای همین وقتی که هیتلر در آلمان ظاهر شد، فیلسوفان و روشنفکران آلمانی درباره هیتلر ایده هایی بافتند و چیزهایی سر هم د و در پایان به او پیوستند. از نظر آرنت این "سر هم ایده ها" و "بافتن درباره هر چیز" مقتضای خود فلسفه و روشنفکری است. آرنت در این مورد بیش از حد اغراق کرده است. البته بخاطر مصیبت های هولناکی که بر سر او و دیگران نازل شد، می توان او را درک کرد و تا حدی به او حق داد. در بعضی شرایط نیز بهتر می توان معنای سخن او را فهمید. مثلا نمونه بارزی از این سخن آرنت را در ایام انتخابات اخیر می شد به خوبی دید. برخی از اصحاب حوزه فلسفه و فلسفه حوزه بیانیه هایی صادر د که واقعا از منظر فلسفی شرم آور بود و به تعبیر هگل (1770 31) نشان می داد که " شه از واقعیت عقب افتاده است". نمی گویم حمایت از نامزد خاصی نامعقول است؛ ابدا چنین نیست. "هیچ را نمی توان و نباید بخاطر حمایت از نامزد خاصی محکوم کرد". اما، و هزار اما، دلایل حمایت مهم است. این که ی بیانیه ای بنویسد یا امضا کند، که برای سایر افراد موافق مقبول باشد، هنری نیست. اتفاقا هر چه یک بیانیه افراطی تر باشد، موافقان را بیشتر خوش می آید. هنر آن است که انسان سخنان فا ی بگوید و دلایلی ارائه کند که حتی مخالفان نیز نتوانند آن را به س ه بگیرند و، در عین مخالفت، به آن احترام بگذارند. متاسفانه برخی از متولیان فلسفه چیزهایی منتشر د که یا مایه تمس بود یا باعث تأسف. انی که مو را از ماست بیرون می کشند و ظریفترین صورت نظریات را به درشت ترین شکل نقد می کنند، چرا مواضع و اجتماعی خود را، پیش از اعلام، نقادانه بررسی نمی کنند؟! چرا، از منظر یک مخالف و منتقد سخت گیر، سخنان خود را بازخوانی نمی کنند؟! واقعیت آن است که تفکر انتقادی هنگامی حقیقتا جدی است که اولا متوجه خود "من" باشد و نه دیگران. ی که در عرصه فلسفه حتی یک سوزن هم به باورهای خود نمی زند، همه چیز هست الا فیلسوف.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/52
  • مطالب مشابه: بیزار از فلسفه و روشنفکری...
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,آرنت ,سیاسی ,روشنفکری ,حمایت ,حوزه ,نامزد خاصی ,فلسفه سیاسی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

من از صمیم قلب و با همه وجود امیدوارم و آرزو می کنم که فردا همه ایرانیان در این انتخابات شرکت کنند؛ انتخاباتی که شکل رفراندوم به خود گرفته است. دوست دارم همه مردم ایران، روز ، در خط مقدم جبهه خود بایستند؛ همه رأی ها را شلیک کنند و صندوق ها را به توپ ببندند و عرصه سیاست را با آراء خود بمباران کنند تا حیات کشور آباد شود. دوست دارم رئیس جمهور بعدی با قدرت و قاطعیت پیروز شود و این نزاع را یک سره سازد و غوغاها را خاموش کند. این گونه است که آرامش پیدا می کنم و خیالم راحت می شود؛ زیرا می خواهم بدانم ایران چیست؟ ذهنیت و اجتماعی این جامعه چگونه است؟ در چه کشوری زندگی می کنم و در اطراف من چه انی هستند، چگونه می شند و مسائل را چگونه می فهمند؟ واقعا می خواهم بدانم که با چه انی زیر این آسمان دارم زندگی می کنم؟ می خواهم تکلیف خودم را روشن کنم. اما از طرف دیگر بسیار ناراحتم؛ زیرا رقابت انتخاباتی به صورتی درآمده است که خود پیروزی و ش ت هدف نهایی شده است؛ تو گویی مسابقه فوتبال است. نمی گویم دوستانه – آ ما کجا و دوستی کجا؟! – اما می توان مسالمت آمیز رقابت کرد. چه ضرورتی دارد که همدیگر را دشمن سرنوشت یکدیگر بدانیم؟! این انتخابات پر از دروغ و تهمت و فحاشی و هتاکی شده است. همه این ها نیز ظاهر قضیه است. باطن قضیه این است که یک "نفرت" عمیق در حال گسترش است. طرفداران هر نامزد از طرف های مقابل چنان متنفرند که دوست دارند آنها را نفله و نابود کنند. دو طرف نفرت را با نفرت پاسخ می دهند و این آتش خانمان سوز را شعله ورتر می کنند. با چنین وضعیت بدی پیروزی چه معنایی دارد؟ مگر همه این بساط برای این پهن نشده بود که زندگی بهتری برای همه ساخته شود؟! اما با این شیوه ای که در پیش گرفته شده همه چیز از اساس به هم ریخته است. همان گونه که در شوره زار هیچ محصولی عمل نخواهد آمد، در جامعه ای که قلب شهروندانش پر از نفرت باشد، هیچ پیش آمد خوبی رخ نخواهد داد. اگر اوضاع همین طور باقی بماند، پس از پیروزی هر نامزد، در طرف مقابل، میلیون ها انسانی به جا می مانند که دل هایشان سرشار از کینه و نفرتی است که زدوده نخواهد شد و در آینده به هر شکلی در پی آسیب به ت و حامیان آن هستند؛ به عبارت دیگر نوعی جنگ داخلی فرسایشی. در این ماجرا همه مقصرند اما انگشت اتهام را ابتدا باید متوجه آن ایدئولوژی دشمن محور کرد. آن ایدئولوژی دشمن را به آن سوی مرزهای جغرافیایی کشور محدود نخواهد کرد و در درون جامعه نیز بسیاری را به صورت دشمن در می آورد. از دشمن هم باید متنفر بود و به جنگش رفت و نابودش کرد. و این گونه است که نفرت در جامعه ریشه می دواند. همه از هم متنفر می شوند. نفرت ریشه همه را خواهد سوزاند و همگی نابود خواهند شد. آیا اینک وضعیت ما مصداق این شعر شاملو (1304-1379) نیست: "اندک بدی در نهاد تو اندک بدی در نهاد من اندک بدی در نهاد ما... و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/51
  • مطالب مشابه: پیروزی نفرت و ش ت زندگی
  • کلمات کلیدی: نفرت ,نخواهد ,زندگی ,پیروزی ,اندک ,نهاد ,می‌خواهم بدانم ,دوست دارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

پس از دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، چرخشی در پارادایم ذهنی شهروندان در امر سیاست رخ داد. همدلی آنان با نظام حاکم ضعیف شد و از آن زمان تاکنون هر روز ضعیف تر می شود. به همین دلیل در کنش خود جانب نظام حاکم را نمی گیرند و به دنبال راهی دیگر هستند. چرا؟ زیرا حقیقت، غالبا، در شرایط درد و رنج فهمیده می شود. عموم شهروندان ایرانی نیز درد و رنج خود را در همه زمینه ها ناشی از ایدئولوژی حاکم می دانند. به همین دلیل گزینه ای را انتخاب می کنند که بیشترین فاصله را با آن داشته باشد. این قاعده در مورد رئیس جمهورهای سابق، خاتمی، و ، کاملا صادق بود؛ یعنی مردم به این علت به این افراد رأی دادند که بیش از سایر ک داها از ایدئولوژی حاکم فاصله داشتند یا تصور می د که چنین هستند. احتمالا این قاعده در این انتخابات هم نقض نمی شود؛ زیرا واقعیت های دردناک هنوز محفوظ است و مردم همچنان درد می کشند و رنج می برند و عامل اصلی آن را نیز همچنان همان ایدئولوژی می دانند. مواردی همچون رادیکال بودن، غیر بودن، گرابودن، سکولاربودن و... به هیچ عنوان ملاک اصلی نیستند. نکته دیگر آن است که امروزه اگر نه مشروعیت، دست کم، مقبولیت کاملا و به شدت با اقتصاد گره خورده است. اقتصاد نیز – برای فروش کالای داخلی، ید کالای خارجی خوب و از همه مهمتر جذب سرمایه گذاری های خارجی – کاملا با روابط بین المللی ارتباط دارد. روابط خوب بین المللی هم مست م دورشدن از ایدئولوژی حاکم است. از این جهت نیز به طور طبیعی گزینه ای مورد توجه است که از آن دورتر باشد. البته کاملا روشن است چنان گزینه ای علاوه بر دمندی، باید از دانش، تجربه و قدرت نسبی هم برای پیش برد مقاصد برخوردار باشد.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/50
  • مطالب مشابه: چه ی در انتخابات پیروز شد؟
  • کلمات کلیدی: حاکم ,کاملا ,ایدئولوژی ,سیاسی ,گزینه‌ای ,ایدئولوژی حاکم ,همین دلیل ,سیاسی حاکم ,نظام سیاسی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکی از شگفتی های قدرت در ایران آن است که همیشه می تواند ما را شگفت زده کند. سرزمین عجایب است. انتخابات، به ویژه، یکی از چنان موقعیت هایی است که همیشه ما را با عناصر جدیدی غافلگیر می کند و نظرها و کنش های همگان را معطوف به خود می سازد. اما علی رغم این، در چنین موقعیتی همیشه صورت نادرستی از امر را در برابر ما قرار می دهند. آنها همیشه از ما می خواهند که از میان یک تقابل آشکار، یک طرف را فقط "انتخاب" کنیم. آنها مسئله را جدا و مجزا از گذشته و همه چیز نشان می دهند، گویی که ما فقط همینک با یک انتخاب ساده روبه رو هستیم. ولی ما چرا باید صورت مسئله را به همین شکل بپذیریم؟ چه ضرورتی دارد که در برابر چنین صورتی کاملا منفعل باشیم؟ ما نباید تن به ساده سازی بدهیم و لازم است پیچیده بودن قضیه را آشکار سازیم. ما نباید در عرصه پیشِ رو فقط به ساحت انتخاب میان گزینه ها پس بنشینیم. ما باید پرسش کنیم، به چالش بکشیم و توضیح بخواهیم و آنها نیز باید بیش از آنچه انتظار داشتند و گمان می د، پاسخگو باشند. آنها نباید کنش ما را فقط به خودِ انتخاب محدود کنند؛ نباید شه های ما را به پس از ارائه گزینه ها محدود سازند. ما هم نباید در این دوراهی های کاذب به دام بیفتیم؛ باید به خود گزینه ها و آنچه که در پس زمینه آن است، نیز بپردازیم. ما باید توانایی فاصله گرفتن را داشته باشیم؛ باید به عقب گام برداریم و مسئله را به فراسوی آنچه نشانمان می دهند بکشانیم. لازم است دوگانه انگاری ساده شده را دفن کنیم و صورت جدیدی از تقابل را مطرح سازیم. کنش فعال باید به فراسوی آن چه داده می شود، گام بگذارد. این کار فقط با تفکر جدی امکان پذیر است. البته در این میان برخی اشخاص از بیهوده بودن تفکر در این زمینه سخن می گویند. آنان از رازهای مهم و سرنوشت ساز سیاست سخن می گویند که اطلاع از آن ها برای شهروندان نه ممکن است و نه مطلوب و لذا باید از ی یا انی آگاه از این رازهای مهم تقلید و تبعیت کرد. اما چنین مطلبی توهم است. در سیاست هیچ رازی در کار نیست. آنچه که عده ای به این صورت مطرح می کنند، فقط برای ترساندن و عقب راندن دیگران است تا کنش فعالی در پیش نگیرند. در واقع آن چه به عنوان رازهای سیاست نامیده می شود، منافع فردی یا گروهی است. سیاست آن جایی که با زندگی و معیشت شهروندان گره می خورد مربوط به عرصه عمومی است و آشکار و برملاست. به همین سبب، در عرصه سیاست، تلاش ها معطوف به پنهان حقایق یا منحرف ساختن و تغییردادن معنای اصلی آن هاست و نه آشکار آن ها. آری، زندگی ما به طور گری پذیری آغشته به سیاست شده است، به طوری که حتی غیر ترین امور زندگی نیز تبعات جدی و مهمی پیدا می کنند. اما در دوران مدرن قدرت حاکم تنها عامل کنش های نیست و شهروندان نیز نقش بسیار موثری دارند. گیریم که نتوان از گزینه های پیشِ رو کاست یا بر آنها افزود، اما می توان خود آنها را تغییر داد. به این صورت که تغییر در شیوه مواجه شدن با این مسائل خود آنها را تغییر می دهد. آنها وادار می شوند که تغییر کنند. امور به واسطه تفکر جمعی صورت دیگری پیدا می کنند. تفکر این قدرت را دارد که معنای امور را دگرگون کند. ارزش و اهمیت تفکر در این است که هیچ چیز را دست نخورده باقی نمی گذارد و منجر به تغییر سرشت امور انسانی می شود. هنگامی که تفکر جمعی چنگال هایش را در امور فرو می کند و آن ها را می اشد، صورت شان تغییر می کند. قدرت نیز نمی تواند در برابر تفکر جمعی شهروندان بی تفاوت باشد و تغییر نکند؛ زیرا تاریخ نشان داده است که همه چیز در برابر د جمعی بشریت عقب نشینی می کند، حتی ادیان و خدایان.

اطلاعات


سایت صدانت پیشنهاد کرد، به مناسبت نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، یک سیر مطالعاتی در فلسفه ی تهیه کنم. در ابتدا بنا بود فهرستی از کتاب های فلسفه ی از مرحله مقدماتی تا پیشرفته بنویسم. اما چنین کاری را قبلا عده دیگری بارها انجام داده بودند و تقریبا همگان می دانند که در فلسفه ی چه باید بخوانند؛ چند کتاب تألیفی به زبان فارسی و سپس متون اصلی عربی فیلسوفان مسلمان. این سیر نیز معمولا از "بدایة الحکمة" آغاز می شود، در میانه راه از "الاشارات و نبیهات" (ابن سینا)، "حکمة الاشراق" (سهروردی) و "الشواهد الربوبیة" (ملاصدرا) می گذرد و در پایان به چند متن سترگ از ابن سینا (قسمت های نفس، الهیات، طبیعیات و برهان از کتاب الشفاء) و ملاصدرا (نه جلد اسفار) ختم می شود. در طول این راه نیز انواع شرح، حاشیه، نوار و فایل صوتی و تصویری برای کمک به درراه ماندگان وجود دارد.
لذا برای اینکه اولا تکرار مکررات نشده باشد و ثانیا برای وضعیت امروز مفید و به دردبخور باشد، فهرست دیگری تهیه ؛ فهرستی با رویکرد کاملا متفاوت. هدف این فهرست جدید، "چگونه" خواندن فلسفه ی است و نه "چه" خواندن. از این روی، آثاری را ذکر کرده ام که نگاهی متفاوت و خوانشی معاصر نسبت به فلسفه ی دارند که با رویکرد سنتی حوزه و متفاوت است. توضیح بیشتر درباره این رویکرد جدید و این آثار را در ابتدای فهرست آورده ام.

http://3danet.ir/%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c/

اطلاعات

پیش از آن که وارد شوم، با سلامی گرم غافلگیر شدم. پشت در ایستاده بود. با لبخندی حک شده بر چهره ادامه داد: بفرمایید! خیلی خوش آمدید! آن لبخند برای من نبود؛ به همه تقدیم می شد. لبخندی که برای همه باشد، برای من نیست و لبخندی که برای من باشد، نمی تواند مال همه باشد. من، البته، سلام را با سلام و لبخند را با لبخند جواب دادم. اما آن لبخند، لبخند من نبود، بخشی از لبخند همه بود. رفتم و جایی در آن میان نشستم. به اطرافیان زیرچشمی نگاهی انداختم. یک باره، پیش از ما، نعره ای به آسمان رفت: - هواپیما سالم به مقصد برسه، صلوات بلند ختم کن! - الآآآآآآآآآآآآآ....هممممممَه.....
پیش از این، در چنین موقعیت هایی، صلوات به یک جمله ناقصه و فعل ناتمام تبدیل می شد. اما احساس می کنم که این اوا به صورت چند حرف نامفهوم از آب در می آید. بیشتر افراد ت و بی توجه اند؛ زیرا در حال آماده سازی خود هستند. در ابتدا گوشی ها را تا مرکز جمجمه هل داده و پیش می برند. سپس کله های خود را تا ناف در صفحه تلفن همراه فرو می کنند. پس از آن مشغول تماشای انواع کلیپ های قتل و کمیک می شوند. فقط دیدن. همه چیز نیز ی ان می شود. تصاویر قتل های هولناک در کنار تصاویر خنده دار ک ن قرار می گیرد. آ همه چیز تصویر است و تصاویر نیز تفاوت جوهری با یکدیگر ندارند. بی وجه نیست که هایدگر می گفت:"رخداد بنیادین دوران مدرن، تسخیر جهان در قالب تصویر است". فقط مسافران این هواپیما نیستند که همیشه با تصاویری مشغول هستند. افراد بیرون از اینجا نیز مطلبی نمی خوانند و به طریق اولی چیزی نمی نگارند. انفعال محض در برابر پدیدارهای حسی. حتی در بعد تخیل نیز فعال نیستند. فناوری های پیشرفته رسانه ای وظیفه تخیل انسان ها را به دوش می کشد و آنها را از این کار هم معاف کرده است. به یاد دارم یکی از دوستانم بعد از تأهل به دنبال های عاشقانه و رمانتیک می گشت. علت را که جویا شدم، گفت که می خواهد شکل های مختلف عشق ورزی را بیاموزد. چه باید گفت و شنید؛ چگونه باید گرفت و کشید؛ لمس کرد و چشید... ؟ پس تخیل و خلاقیت خود آدمی چه می شود؟! آیا انسان نباید در چنین وضعیت هایی با خلاقیت خود، کنش های فردی و خصوصی خود را بیافریند؟ یکی از خوبی های شعر عاشقانه کهن آن است که نه تنها جانشین خیال نمی شود، بلکه آن را فعال تر می کند تا انسان آن چه را گفته می شود، در خیال خود بازسازی کند و آن را طبق خلاقیت خود بیافریند. مثلا این دو بیت نظامی: - در آغوش آن چنان گیرم تنت را / که نبود آگهی پیراهنت را. - پس آورد آن گهی شه را در آغوش / لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش. یا این بیت مولانا که تصورش به هیچ وجه ساده و آسان نیست: - باده فراوان و یکی جام، نی / بوسه پیاپی شد و لب ناپدید. از شدت و کثرت بوسه، لب ناپدید شود و فقط بوسه باقی بماند! از اهمیت، ضرورت و اثر عمیق مطالعه خوب چیزی نمی گویم. نوشتن هم به عنوان یک فرهنگ عمومی رو به انقراض است. اما در این زمینه فقط به یک نکته اشاره می کنم. نوشتن فعلی است که انسان می تواند با آن و در آن همه قوای ادراکی خود را فعال سازد. هنگام نوشتن، حواس، خیال و شه، همه با هم، به نحو خلاقانه ای فعال شده و به کار می افتند. ی که می نویسد همه جنبه های ادراکی و آگاهی او به در می آید. البته اگر برخی تکنیک ها را هم بلد باشد، می تواند بدن خود را هم در امر نوشتن شرکت دهد. در این صورت با تمامی هستی خود خواهد نوشت. چنین نوشته ای فرآورده یک نحوه هستی خواهد بود. یک نوشته اصیل آن است که از دل یک نحوه هستی برآمده باشد. هستی انسانی می نویسد و هر چه بنویسد، اصیل و دلنشین خواهد بود. هستی انسانی که جدا از بدن نیست. بدن... - اگر کارتان تمام شده است، لطفا میز مقابل خود را ببندید و به ح اولیه برگردید! کم کم داریم می رسیم. در حالی که در افکار نوشتاری خودم غوطه ورم سرم را به سمت او می چرخانم و به او خیره می شوم. اندکی از عطر او به مشامم می خورد. چه دلنشین است تقارن آن عطر و چهره! فقط نگاه می کنم و عاقبت می گوید: - بله؟؟!! - بله حتما. - می بخشید! شما دبیر هستید؟ - من؟! نه. - ظاهر شما خیلی به دبیرها می خورد و مشغول نوشتن هم که هستید. - نه. من دبیر نیستم. - چه عالی! اگر دبیر نیستید، پس حتما از دبیر بیشتر هستید. - نمیدانم. - حالا کارتون کی تمام میشه؟ - تمام شدنی نیست. اما هر وقت بفرمایید جمعش می کنم. - خیلی ممنون.
او لبخند می زند و من نیز. او می رود و من هم به نوشته ام باز می گردم. آیا واقعا نوشتن کار است؟ یا برع ، انسان وقتی هیچ کاری نمی کند، یا نمی تواند د، می نویسد؟ اگر من کاری داشتم، باز هم می نوشتم؟ برخی گفته اند: "نویسنده بودن یعنی هیچ کاره بودن". هر چه باشد، این سفر کوتاه با نوشتن مطبوع و دلنشین شد. هواپیما به خاطر نوع صندلی و میزش برای نوشتن عالی است؛ زیرا که وقتی انسان مطلبی می نویسد، با بدن و در یک وضعیت بدنی این کار را انجام می دهد. از طرفی، هر وضعیت بدنی اجازه ظهور هر نوع آگاهی را نمی دهد. طرز نشستن در کیفیت نوشتن اثرگذار است. نحوه بیان هم به اندازه اصل زبان مهم و موثر است. این که چه می نویسیم کافی نیست؛ چگونگی نوشتن نیز به همان اندازه تعیین کننده است. بلیط هواپیما هم بسیار خوب است؛ زیرا پشت آن برگه مشغول نوشتن همین مطلب هستم. حالا اعلام می کنند رسیدیم. نقطه پایانی را می گذارم، اما بساط نوشتن را جمع نمی کنم. بوی عطر از پشت سر به مشام می رسد.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/36
  • مطالب مشابه: رقعه ای دیگر نوشتم زآزمون
  • کلمات کلیدی:           ,نوشتن ,لبخند ,هستی ,انسان ,مشغول ,است؛ زیرا ,وضعیت بدنی ,هستید           ,مشغول نوشتن ,هستی انسانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

همین که در باز شد، بر زمین افتاد؛ پخش و پلا، این جا و آن جا. واقعا نمی شد کاری کرد. از دست من کاری ساخته نبود. با یک دستم کیف را گرفته بودم و با دست دیگر کلید را می چرخاندم. حالا دیگر کار از کار گذشته بود. تنها کاری که می توانستم م این بود که بر آن پا نگذارم. رفتم کیف را گذاشتم. لباسی را کندم و چیزی بر تن . دست و رویم را شستم و مشغول درست دم نوشی شدم. آماده که شد، لیوانی ریختم و رفتم لم دادم که بنوشم. جرعه اول را که هورت سرکشیدم، سوختم؛ آتش گرفتم. باید صبر می کمی خنک شود. نگاهم را به زمین دوختم و به آن خیره شدم. بلند شدم و رفتم آن را جمع و سر جای اولم برگشتم. یک بروشور تبلیغاتی بود با تعدادی کارت و صفحات دیگر. شروع به ورق زدن. چیزی که نظر مرا جلب کرد این بود که بیشترین و بزرگترین و زیباترین تبلیغات به سالن های آرایشی ن اختصاص داشت. یکی از سالن ها برای نوعی آرایش عروس تخفیف ویژه می داد؛ فقط یک میلیون و هشتصد هزار تومان؛ فقط !!! به فکر فرو رفتم: چنین مبلغی را همچون منی چگونه به دست می آورد و چگونه ج می کند؟ برای به دست آوردن چنین مبلغی باید یک سال تدریس کنم تا یک سال بعد حق ا حمه مرا بدهد. با این مبلغ چه مقدار میوه، تخمه، پسته، قهوه، دفترچه، کتاب و کتاب و کتاب می توان ید! ن چه مبالغ گزافی را برای آرایش هزینه می کنند! چرا؟
"چرا"؛ در این جا بود که با طنین این واژه، آگاهی ناگهان به درون خزید. آگاهی لابه لای اشیاء خارجی پرسه می زند و یکباره غیب می شود و سر از درون درمی آورد و جهان بیرونی ناپدید می گردد. حالا به جای واقعیت ها، مفاهیم آشکار شده اند. سر و کله مفاهیم پشت سر یکدیگر ظاهر می شود. هیچ مفهوم مستقل و منفردی وجود ندارد. مفاهیم درهم تنیده هستند. مفاهیم شبیه و نزدیک و مرتبط یکدیگر را فرامی خوانند و تبدیل به سلسله بلندی می شوند و جریان سیال ذهن به راه می افتد. زن زیباست؛ یعنی باید زیبا باشد. زیبایی برای زن ضروی است. اما این زیبایی همانند زیبایی طبیعی گل نیست، بلکه فرهنگی و غیرطبیعی است. این نوع زیبایی یک چیز فی نفسه یا درخود نیست، بلکه یک چیز لغیره یا برای دیگری است. زیبایی زن همیشه برای "دیگری" است. زیبایی یعنی زیبایی برای "دیگری". زیبایی معطوف به "دیگری" است. "دیگری" باید زیبایی را به رسمیت بشناسد. زیبایی در آگاهی "دیگری" تقوم پیدا می کند و ارزشمند و معتبر می شود. اما این "دیگری" کیست؟ "دیگری" شخص متعین و خاصی نیست. دوست یا همسر یا عاشق یا... مشخصی در کار نیست. "دیگری" دیگران است؛ همگان است. "دیگری" هیچ تعین و تشخصی ندارد. پخش و گسترده است. به همین دلیل زن همیشه و همه جا و برای همه باید زیبا باشد. اما چرا امروزه "دیگری" این چنین شده است؟ روابط انسانی وثیق و عمیق روزبه روز کمتر دست یافتنی می شود. این که ی، مثلا یک زن، بتواند رابطه پایدار و عمیقی با مرد مشخصی داشته باشد، روزبه روز دشوارتر می شود. آن چه که باید در آن رابطه تنگاتنگ به صورت غلیظ و غنی و فشرده وجود داشته باشد، اکنون خفیف و منبسط و رقیق شده و به صورت پخش و گسترده همه جا احساس می شود. متناسب با این فرآیند، آرایش ن هم روزبه روز بیشتر و متنوع تر می شود. البته "دیگری" فقط مردان نیست و سایر ن نیز در همین زمره جای می گیرند. یک زن برای این که زیبا باشد، باید نسبت به ن دیگر هم زیباتر باشد. چه بهتر که آنان نیز زیبایی او را به رسمیت بشناسند. اگر آنان چنین نکنند، دست کم مردان باید تفاوت چشمگیر او را با سایر ن به رسمیت بشناسند. امر زیبا باید متفاوت از سایر هم جنس های خود باشد و نسبت به آن ها برجسته و برتر. در غیر این صورت، زیبایی معنا و ارزشی ندارد؛ چون زیبایی یعنی برتری. همین است که این بازار رونق بسیاری دارد. البته در این جا مزیت ویژه ای برای این بازار هست؛ رقابت میان مصرف کنندگان. این بازار از معدود بازارهایی است که رقابت میان مصرف کنندگان باعث رونق و سودآوری عرضه کننده هاست و نه وما رقابت میان خود عرضه کنندگان. دیگر عرضه کنندگان چنین موقعیتی ندارند. انی که خوردنی و نوشیدنی تولید می کنند، چنین امتیازی ندارند. شرکت های سازنده اشیاء وضعیت دیگری دارند؛ سازندگان چینی، استیل، قاشق، چنگال، کاسه، بشقاب، لیوان... لیوان...
آگاهی از مفاهیم روی برمی گرداند و معطوف به اشیاء می شود. آگاهی یک باره به صورت انفجاری به بیرون پرتاب می شود و کل جهان عینی در یک آن به طور کامل پدیدار می گردد. گویی دوباره از عدم خلق شده است. همه چیز سرجای اولش است؛ دست نخورده. آگاهی بیرون می رود و معطوف به لیوان می شود. به آن می پیچد. آن را در بر می گیرد. حسش می کند و معلوم می شود که سرد شده است. بلند شدم که لیوان دیگری بریزم. دوباره نقش بر زمین شد. روی آن پاگذاشتم و رد شدم. بوی مطبوع دارچین فضای خانه را پر کرده بود.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/38
  • مطالب مشابه: آگاهی و زیبایی
  • کلمات کلیدی: زیبایی ,می‌شود ,آگاهی ,چنین , ن ,مفاهیم ,رقابت میان ,داشته باشد، ,سایر ن ,رسمیت بشناسند ,زیبایی یعنی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مثل همیشه شب دیر خو دم، اما هوا به قدری خوب بود که برای قدم زدن صبحگاهی بیرون رفتم. پارک را هدف قرار دادم و به سوی آن شتافتم. از دور معلوم بود که مثل همیشه نیست. وقتی نزدیک شدم، انبوه جمعیت را دیدم. یادم آمد که روز طبیعت است و ملت هم بنا به طبیعت ملی خود باید به جان طبیعت بیفتند. همه جا را گرفته بودند. فضای سبز و چمن ها پیدا نبود. حتی یک بند انگشت جای خالی نبود که انسان بتواند یک سلول خود را آن جا بر زمین بگذارد. حدس می زنم فقط در برخی گلدان هاست که هنوز ی چادر نزده باشد. اما انی هم بودند که در همان فضای تنگ بین مولکولی والیبال بازی می د. عده ای هم می یدند. در گوشه پارک یک پهلوان پیر باستانی و کوهستانی همراه با شاگرد خود معرکه به پا کرده بود. بازوهایش از کل من بزرگتر بود و با کف دست سنگ ها را تیلیت می کرد. چند مار و افعی خیلی بزرگ هم داشت که برای غذای آن ها از مردم پول می گرفت. از آن جا دور شدم و در راه به مردی برخوردم که سگش را به درخت بسته بود. آن سگ به عظمت یک جوجه بود و البته صدای گنجشک می داد. ک ن جمع شده بودند و به آن می خندیدند. کمی جلوتر خانمی را دیدم که شیشه می کشید. پیرمردی که می گذشت او را بهانه کرد و کل دوران معاصر را به نقد کشید. شیشه کشیدن در سیزده به در!!! جالب است که چیزی از سرشت حقیقی هیچ مراسمی باقی نمانده است. همه مراسم باستانی در سراسر جهان در اصل مراسم آیینی بودند که انسان ها را از زندگی روزمره بیرون می کشیدند تا در یک فرآیند معنوی آن ها را متوجه حقیقت غایی کنند و در خلال مراسم نوعی تحول وجودی برای آنان رخ دهد و عهد خود را با هستی تجدید کنند. اما امروزه همه آن مراسم معنوی با تبدیل شدن به تفریح و سرگرمی مسخ شده است. معنوی ترین مراسم دوران های گذشته امروزه فقط نوعی کارناوال هستند. در چنین شرایطی ی که می خواهد اص و فردیت خود را حفظ کند، نباید در نقش بازیگر ظاهر شود. بلکه باید ناظر باشد تا جانش آسیب نبیند و بهره ای ببرد و چیزی بفهمد. همان گونه که در مراسم آیینی معنوی باید کاملا در نقش عامل وارد شد تا جان شخص حظی ببرد و اگر ی نقش ناظر را به خود بگیرد، تهی دست خواهد ماند. در هر صورت امروزه فقط یک پوسته و ظاهر شلوغ و متکثر به جا مانده است. واقعا چه معنا و فایده ای در این کار وجود دارد که همه ملت میلیونی از خانه بیرون بیایند؟! چرا در خانه نمی مانند و بی جهت فضای عمومی را شلوغ می کنند؟! به هر حال وضع خوبی نبود و نمی شد کاری کرد. لذا از روی ناچاری به لانه برگشتم. کاسه آجیل را آوردم و کنار دستم گذاشتم و به فضای مجازی وارد شدم. به چند کانال تلگرام، چند گروه واتساپ، و... سر زدم؛ پر از حرف و نظر، همه جا نقد و بررسی، همه مشغول ارائه تحلیل و نظریه در باب مسائل فردی و اجتماعی و و و نقدی و... . عجب! اینجا هم که خیلی شلوغ است. اینجا هم نوعی سیزده به در است؛ هر روز سیزده به در؛ بلکه هر لحظه. وقتی به فضای مجازی و شبکه های اجتماعی سر می زنیم، می بینیم که انبوه عظیمی از افکار و احساسات بیرون ریخته شده اند. بیشتر این شه ها و احساسات ضرورتی در طرح آن ها نیست و لذا مطرح آن ها نتیجه ای جز شلوغی بی فایده ندارد. بسیاری از این ها، که معنا و محتوای مهمی ندارند، باید در درون صاحبان شان بمانند و اظهار نگردند تا جا را برای دیگر مطالب مهم و مفید تنگ نکنند. همان طور که بهتر است بسیاری از افراد در خانه بمانند، نیز خیلی از مطالب اگر در درون افراد بمانند و گفته نشوند، برای بهداشت ذهنی و روانی دیگران بهتر است. اوضاع طوری شده است که بیشتر افراد همه ذهنیات خود را بیرون می ریزند و جهان را شلوغ می کنند. شلوغی چه در فضای حقیقی و چه در فضای مجازی واقعا مایه دردسر است و انسان را کلافه می کند. هم بیرون آمدن افراد و هم اظهار افکار، در هر دو حیطه، باید به تابع اهمیت و ضرورت باشد. در این میان فرقی میان عالم و عامی نیست. بدترین نوع پوپولیسم زمانه ما این است که شمندان و دانشمندان با یقین و اعتماد و به نفس در بیرون از حوزه تخصصی خود اظهار نظر تخصصی می کنند. اقبال عمومی به این افراد نیز متاسفانه غالبا از همین جنبه است. خلاصه آن که همان طور که وقتی همه بیرون می آیند، بهتر است که انسان در خانه بماند، اکنون نیز وقتی همه حرف می زنند و نظر می دهند، بهتر است ت ماند و چیزی بر این شلوغی نیفزود. در شلوغی چیزی نصیب ی نمی شود و انسان اص و فردیت خود را از دست می دهد. باید تا خلوت شدن صبر و سکوت پیشه کرد. ثمره عملی این تاملات این شد که دو دستم را تا آرنج در تنقلات فرو . اندکی بعد آرواره ها به کار افتادند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/40
  • مطالب مشابه: "سیزده به در" طبیعی و مجازی
  • کلمات کلیدی: بیرون ,فضای ,مراسم ,افراد ,شلوغ ,مجازی ,فضای مجازی ,مراسم آیینی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هر ی جایگاهی در نظم اجتماعی دارد. به عبارت دیگر، هر ی نقشی در جامعه ایفا می کند و از انسان انتظار می رود که کارکرد متناسب با آن را داشته باشد. اما مسئله مهمی که پیش می آید آن است که یک شخص چگونه می تواند نقش خود را به نحو احسن بازی کند و کارکرد بهتری داشته باشد؟ آیا با فرورفتن، متمرکزشدن و منحصر خود در آن نقش و جایگاه اجتماعی می تواند به آن مقصود دست پیدا کند؟ برخلاف انتظار اولیه، پاسخ منفی است. سرشت واقعی امور در فرارفتن از آن ها محقق می شود. انسان فقط با فرارفتن از نقش و جایگاه خود می تواند بهترین کارکرد را در آن زمینه داشته باشد. برای مثال یک راننده هنگامی که بیش از یک راننده باشد، راننده خوبی می شود. اگر یک پزشک فقط پزشک نباشد، پزشک بهتری خواهد بود. اگر راننده ای یک رمان خوب را خوب بخواند، راننده بهتری خواهد شد. همو اگر علاوه بر آن رمان، بوستان سعدی را هم خوب مطالعه کند، بهتر از قبل خواهد شد. من یک راننده نیسان (اعوذ بالله من النیسان الرجیم) می شناسم که علاوه بر اینکه یک خوشنویس ماهر است، یک کتاب خوان حرفه ای نیز هست. یک پزشک هم اگر، برای مثال، شاعر یا عاشق باشد، بهتر طبابت می کند. اگر علاوه بر شاعری یا عاشقی، بازیگر تئاتر هم باشد، پزشک خیلی بهتری خواهد شد. خلاصه آن که انسان به هر مقدار که از جایگاه اجتماعی خود فراتر برود، نقش خود را بهتر ایفا می کند و کارکردش بهتر خواهد شد. اما چرا این گونه است؟ زیرا انسان یک کل وحدانی، یگانه و یکپارچه است به طوری که همه ابعاد او در هم تنیده اند. همه ساحت های گوناگون او در هم سرریز می کنند و به یکدیگر یاری می رسانند و همدیگر را غنی تر می سازند. برای رشد یک بعد می توان از رشد سایر ابعاد بهره برداری کرد. یکی از نتایج این مطلب آن است که امور مربوط به یک بعد باعث تقویت بعد دیگر نیز می شوند. یکی از انی که در این زمینه نمونه بسیار خوبی به شمار می آید، گوته (1749 32) است؛ زیرا او به قله های فرهنگ بشری صعود کرد. حتی شوپنهاور که عادت داشت بسیاری از بزرگان را با ناسزا به صلیب بکشد در مورد او می گوید: "او ایدئالی برای ما به جا گذاشت که ما، نخبگان جهان، باید از آن پیروی کنیم". این شخصیت بی نظیر، یک تنه، یک فرهنگ کامل بود؛ به قول یاکوبی: "این مرد از سر تا پا قائم به خویش است". گوته چگونه توانست به عالی ترین صورت شاعری دست یابد؟ پاسخ دقیقا این است: با فرارفتن از شاعری. او علاوه بر ادبیات، فیلسوفی واقعی، یک تمرد ممتاز، حقوقدان و یک دانشمند علوم طبیعی صاحب نظر و نوآور بود. کمتر ی می داند او یک فیزیکدان بزرگ است که منتقد جدی فیزیک نیوتن بود و در برخی از حوزه های فیزیک و حتی گیاه شناسی نظریات بدیعی ارائه کرده است، به حدی که هایزنبرگ (1901-1976)، از بنیانگذاران فیزیک کوانتوم، در مورد آراء فیزیکی او مقاله نوشته است. او، همچنین، در سراسر زندگی اش عشق های بزرگ متعددی داشت و حتی در اوج پیری عاشق دختر جوانی می شود و شعله حیات او دوباره گرم و برافروخته می گردد. بسیاری چیزهای دیگر نیز هست، به قول یکی از معاصرانش: "راجع به او بسیار چیزها می توان گفت. در یک کلام، گوته انسانی بسیار برجسته است". در هر صورت، عشق، فلسفه، فیزیک و سیاست شاعری او را غنا و ژرفا بخشید. آری، او شاعر بزرگی بود؛ زیرا بیش از یک شاعر بود و از نقش شاعری فراتر رفت. باری، در امور انسانی انی که مطلقا به شرایط موجود می آویزند، محو می شوند و تنها انی که از صورت های فعلی فراتر می روند، ستایش می شوند و ماندگار می گردند. اصلا اگر چنین نبود، انسان هیچ گاه حتی از غار اولیه هم بیرون نمی آمد، بلکه هیچ گاه آن را نمی ساخت و همیشه در زمین سرگردان می ماند. همیشه انی ستایش و جاودان شده اند که از شکل موجود امور سند نبودند و از آن فراتر رفتند و طرحی نو درانداختند. اما چرا انسان باید چنین کند و چه ضرورتی دارد که نقش خود را این گونه ایفا کند؟ زیرا این گونه است که انسان خویشتن خویش را خلق می کند. انسان باید خود را بسازد و ساختن او جز با فرارفتن از موقعیت های پیشِ رو پیش نمی آید. انسان باید نقش اجتماعی خود را زمینه ای برای تعالی سرشت حقیقی خویش تلقی کند. او باید نقش خاص خود را به طور ممتاز ایفا کند؛ زیرا هر کاری که عنصر فردیت و تشخص عاملش را در خود نداشته باشد، فقط زنجیری بر پای او خواهد بود.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/42
  • مطالب مشابه: فرورفتن یا فرارفتن؟
  • کلمات کلیدی: انسان ,راننده ,پزشک ,شاعری ,اجتماعی ,فرارفتن ,انسان باید ,بهتری خواهد ,جایگاه اجتماعی ,داشته باشد ,ایفا می‌کند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از زمانی که وضوح و تمایز به عنوان ملاکی برای ارزش و اعتبار مفاهیم توسط دکارت (1596-1650) مطرح شد، تاکنون به صورت های مختلفی به کار گرفته شده است. فیلسوفان زیادی نیز همچنان از این معیار استفاده می کنند. بهره برداری از این قاعده به ویژه در سنت فلسفه تحلیلی به اوج خود می رسد. منظور این نیست که چنین چیزی بی اعتبار است. اما طرفداران این نوع فلسفه ورزی در مواجهه با هر چیزی آن را ی ان به کار می بندند، در حالی که چنین تعمیمی اصلا درست نیست؛ زیرا این روش مبتنی بر پیش فرض هایی است که باعث می شود در برخی موارد معنای اصلی از دست برود. در این زمینه واژه عربی "حُسن" را می توان مثال زد. برخی افراد از ابهام آن می گویند؛ زیرا بر این باورند که این واژه معنای دوگانه دارد: خوبی (اخلاقی) و زیبایی. به همین دلیل آن را مبهم می دانند و می گویند باعث سوفهم می شود. اما این پندار سخت برخطاست؛ زیرا این معنای دوگانه به معنای ابهام "حسن" نیست، بلکه شیوه متفاوتی از فهم است. عرب ها امر زیبا و امر اخلاقی را مقارن می دانند. از نظر آنان امر زیبا اخلاقی و امر اخلاقی زیباست. افلاطون نیز به شکلی دیگری بر همین باور بود. ژیل دلوز (1925-1995) با بررسی های خود نشان داده است که به طور کلی در یونان باستان همیشه ابژه را به مثابه یک امر زیبا درک می د و نه یک چیز هندسی. اما دکارت بر این باور بود که ابژه همیشه به مثابه یک چیز کمی و هندسی توسط سوژه درک می شود. ولی او، اگر هم واقعا چنان درکی داشت، فقط دیدگاه خاص خود را مطرح کرد. ظاهرا آن ملاک معرفت شناختی نیز مبتنی بر درک ابژه ها به مثابه امور کمی و هندسی است. به طور کلی انسان با توجه به وضعیت وجودی خاصی که دارد، درک متفاوتی از ابژه پیدا می کند. برای مثال یک نوزاد هر ابژه ای را به مثابه "خوردنی/خوراک" درک می کند. به همین علت دستش به هر چیزی برسد فوری آن را به دهان می برد، حتی اگر عضوی از بدن خودش باشد. در برخی از ح های فهم نیز اساسا تفکیک سوژه و ابژه از اساس منتفی است. بودا، لائوتسه، ابن عربی و بسیاری دیگر از فرزانگان شرقی به هیچ وجه جهان را همانند دکارت درک نمی د. آنان انسان و جهان را کاملا به گونه دیگری می فهمیدند. شیوه متفاوت آنان از فهم انسان و جهان در زبان شان بازتاب می یافت و امروزه افرادی که از آن شیوه فهم برخوردار نیستند زبان و شه آنان را متصف به ابهام می کنند. برخی از فیلسوفان تحلیلی هر عنصری را که برای آنها آشنا نباشد، به راحتی کنار می گذارند. می توان گفت ناآشنایی ز می کنند! این افراد به گونه ای سخن می گویند گویی تاکنون هیچ چیزی نفهمیده و آنان برای اولین بار معنای درست هر چیزی را به خوبی دریافته اند. آنها با این نگاه محدود خود به جان همه چیز می افتند و همه چیز را از همه چیز جدا می کنند و در نهایت هم چیزی باقی نمی گذارند. و سند از این که بی معنایی همه میراث معرفت بشریت را نشان داده اند. اما باید متوجه این نکته مهم و ظریف بود که گاهی آنچه به عنوان وضوح مطرح می شود چیزی نیست مگر تحمیل یک نحوه فهم بر دیگر شیوه های فهم. آن نحوه فهم نیز پیش فرض هایی دارد که نادیده گرفته می شود. نتیجه این گونه ایضاح چیزی نیست مگر حذف دیدگاه های دیگر و کنارگذاشتن شیوه های متفاوتی از فهم جهان. این نوع ایضاح از بزرگترین و بدترین نوع تحویل یا فروکاهش است؛ زیرا شیوه های بزرگ و مهمی از درک و فهم جهان را به یک نحوه خاص و محدود فرو می کاهد. نابود شیوه های متنوع فهم جهان نتیجه ای جز ازدست رفتن امکانات بشری برای فراروی از وضع موجود ندارد. وانهادن همه شیوه های فهم و چسبیدن به فهم خاص فعلی، ما را از تحول و دگرگونی محروم می سازد. در پایان ما می مانیم و میان مایگی. در حالی که همدلی و مشارکت در یک شیوه فهم باعث تغییر و دگرگونی در سوژه می شود و اگر استمرار پیدا کند، در نهایت منجر به تحول در شخص و خودآفرینی انسان می شود. اگر هم تا حد تغییر پیش نرود، دست کم افق فکری او را بیشتر می گسترد. ما امروزه نیاز داریم که از همه دستاوردهای معنوی بشریت استفاده کنیم تا بر غنا و گستردگی افق فهم خود از انسان و جهان بیفزاییم تا بلکه از این فروبستگی درون راه برون رفتی بی م.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/44
  • مطالب مشابه: ایضاحی در باب ابهام
  • کلمات کلیدی: چیزی ,جهان ,می‌شود ,معنای ,انسان ,آنان ,چیزی نیست ,معنای دوگانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.