تاملات در فلسفه غیراولی

وبلاگ با نام تاملات در فلسفه غیراولی

مدتی ست که هر یادداشتی می گذارم، چند نفر کانال را ترک می کنند. ظاهرا وقتی این کانال یک باره از سروکول گروه ها و کانال های دیگر بالا می رود و سروکله اش پیدا می شود، عده ای یادشان می آید که باید این جا را ترک کنند. دو ضربه با نوک انگشت... تمام.

بله، آدم باید در اوج خداحافظی کند، حتی در فلسفه و تلگرام، ولی ما هنوز در اسفل السافلین به سر می بریم. باز خوب است که تلگرام است و اعضا نمی توانند راحت بیایند و لفت بدهند؛ چون حتم دارم نود درصد اعضای کانال از شکن محرومند. بقیه هم اصلا اینترنت ندارند. من این جا دارم با خودم حرف می زنم.

البته هنوز جای شکرش باقی ست؛ چون قبلا وقتی یادداشت نمی گذاشتم، نصف اعضای گروه می رفتند. اگر یادداشتی می گذاشتم، شش برابر آنها گروه را ترک می د. صبح چشم باز می و «اوه، خدای من!» می دیدم تعداد اعضای گروه رسیده به منفی هشتصد نفر. «اَکّه هِی!»

اما به زودی ورق برمی گردد. همه انی که کانال را ترک د، بد می بینند. تا چند ماه دیگر همه آنها دستگیر خواهند شد. هر روز یکی را از سلولش بیرون می کشند و می برند روی یک صندلی بی دسته و پشتی می نشانند در اتاق بازجویی؛ آن اتاق های تنگ و تاریک و ظلماتی که اگر چراغ آویزان بالای میز تاب نمی خورد، خود شب اول قبر بودند. بازجوی مرموز و خفن که صورتش در تاریکی است، بعد از دو ماه سکوت لب می گشاید و با یک کلمه، رزومه ای از متهم رو می کند که از پیشانی به پایین فلج شود. بعد کف دست هایش را روی میز می گذارد و به جلو خم می شود تا نور چراغ روی صورتش بیفتد و خودش را معرفی کند: «من غزالی فر هستم. شناختی؟» و طرف در جا مغزش سکته می کند. بله من خودمم! لابد شما هم تعجب کردید و می پرسید چطور؟ عرض می کنم.

همین فردا، صبح زود عازم سربازی هستم. کجا؟ نیروی انتظامی. بعد از آموزشی، می روم در پلیس فتا. هر روز صبح کرکره اینترنت را بالا می زنم و راه می افتم تا انی که کانال را ترک د، پیدا کنم. همه را از وای فای شان بیرون می کشم و می فرستم به زندان. مدرک دارم. یعنی جور می کنم؛ چون هیچ نیست که در این فضای مجازی، جرمی، جنایتی، مصیبتی، چیزی مرتکب نشده باشد. بعد هم مجبورشان می کنم هر روز جمعیت یک استان را در این کانال بچپانند.

شوخی ! این کار ابلهانه خیلی حال وحوصله می خواهد و ثانیا مثل همه کارهای دیگر دنیا خیری ندارد. نترسید! با خیال راحت بروید! من هم دارم می روم سربازی بیشتر کتاب بخوانم؛ چون سرم بیشتر خلوت می شود. خب، کچل می کنم.

درست است که شاید تا چند دهه دیگر یادداشتی منتشر نکنم، اما با این یادداشت چند کتاب خوب معرفی می کنم که تا یک قرن سرتان گرم باشد:

افسانه اسطوره (نجف دریابندری)/ افسانه جادو (تیموتی گارتن اش)/ استبداد (تیموتی اسنایدر)/ روانشناسی کمال (دوآن شولتس)/ تاریخ مختصر شه: راهنمای فلسفیِ زیستن (لوک فری)/ مکتب دیکتاتورها (اینیاتسیو سیلونه)/ در سنگر (هایک)/ تمدن و مل های آن (فروید)/ درباره تلویزیون و سلطه ژورنالیسم (پیر بوردیو)/ در ستایش بی سوادی (هانس ماگنوس انسنس برگر)/ ادبیات در مخاطره (تزوتان تودوروف)/ فرهنگ و زندگی روزمره (دیوید اینگلیس)/ اعتقاد بدون تعصب (پیتر برگر)/ در جست وجوی جامعه بلندمدت (کریم ارغنده پور)/ قدرت شه (آیزایا برلین)/ روشنفکران و سیاست (مارک لیلا)/ طغیان توده ها (خوزه اورتگا ئی گاست)/ در ستایش عشق (آلن بدیو)/ شهر فرنگ اروپا (پاتریک اوئورژدنیک).

همه این کتاب های خوب، کوچک و مختصر هستند و خواندنشان سخت نیست. اگرچه بعضی آن قدر جذاب هستند که حیف است صد جلدِ هزارصفحه ای نباشند؛ مثل کتاب نوزدهم. اگر خواستید یک رمان خوب بخوانید که ساختارش همانند مطالب تلگرامی، کوتاه و ساده باشد، این شا ار را به شما معرفی می کنم: دفتر بزرگ (آگوتا کریستوف). این علیامخدره با تکنیک ها و تاکتیک های نویسندگی، اثرش را از ضربات پن ی فینال جام جهانی هم جذابتر کرده است. بخوانید و کف و کیف کنید.

یک مطلب مهم را هم خیلی جدی عرض کنم: اگر ی با کتاب ها دمخور باشد، می تواند از مطالب فضای مجازی هم استفاده کند؛ اما اگر ی اهل کتاب نیست، خیالش را راحت کنم: از مطالب این کانال و آن گروه و تلگرام و و طرفی نخواهد بست. ارزش همه مطالب برای کشف یا فهم کتاب هاست. خواندن یعنی خواندن کتاب یا خواندنی که به خواندن کت منتهی شود. یک جمله هم از رمانتیک ها برای اهل کتاب نقل کنم تا پشم روح شان بریزد: «شأن وجودی هر چیزی در جهان به این است که به یک کتاب منتهی شود.»

در پایان جدا عذر می خواهم اگر باعث رنجش ی شدم. قصد بدی در کار نبود. علوم انسانی ذاتا نقاد هستند و هر نقدی باعث رنجش عده ای می شود. مصائب زندگی جمعی بشری که از ک شان کله اسبی نازل نمی شود.

از همه بابت همراهی تشکر می کنم. ممنونم که بودید.

راستی، کتاب نوزدهم همان کتاب آ است. درست شمردید؟

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/106
  • مطالب مشابه: جنایت و مکافات
  • کلمات کلیدی: کتاب ,کانال ,می‌کنم ,مطالب ,گروه ,خواندن ,باعث رنجش ,کتاب نوزدهم ,معرفی می‌کنم ,اعضای گروه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

من فوتبال تماشا نمی کنم؛ یعنی در اصل تلویزیون نمی بینم. از همه شبکه ها متنفرم و خودم یک تنه کل صداوسیمای جهان را تحریم کرده ام. اما خب مهمان بودیم و جایی که من نشسته بودم، صفحه تلویزیون صدمتری تقریبا وسط شبکیه چشمم قرار داشت. صفحه تلویزیون از کل زمین بازی پهناورتر بود. تکنولوژی لطف کرده و تلویزیون ها را در ابعادی می سازد که برای ندیدن تصاویرش باید پا به کوچه بگذاریم و پشت درخت ها قایم شویم. البته در این ح هم باز نمی توان مانع عبور صدای برنامه ها از صماخ شد. هیچ جوری نمی توان از این ملعون قسر در رفت. فقط مانده تلویزیون ها دست و پا در بیاورند و دنبالمان کنند و ما را پشت درخت ها کنند. «آه ها... گرفتمت!»
اما ب همه اقوام با همه آگاهی خود در آن تلویزیون شیرجه زده بودند، حتی ها. من پنج تا دارم که هر کدام پنج تا دختر زائیده اند؛ یکی از یکی خوشکل تر، اما نه برای من؛ یکی از یکی مهربان تر، اما نه با من. همه آنها نیز اهل فوتبال. آفساید بازیکنان را قبل از داور می گیرند. با این وضعیت، عده ای متوهم می خواهند مانع ورود دختران به یوم شوند؟ هیهات! حالا گور آباء و اجداد آفساید و یوم. دختر های من آن فوتبالیست های غریبه و غربی را دوست دارند. پس حق قوم و خویشی چه می شود؟ چرا خیر ما برای غیر ماست؟
بازی ب نشان داد که یک مرد با هر قیافه و مدل مویی می تواند جذاب باشد، فقط کافیست که خوب بازی کند. چرا چیزهای دیگر ملاک نیست؟ موهایم از آن کچل ها بیشتر بود. قد من از بیشترشان سه متر بلندتر است. از نصف آنها سفیدترم. فرهنگ؟ تمام فرهنگ و تحصیلات کل عمر هر دو تیم با همه بازیکنان اضافه و کادر فنی و تدارکات، به اندازه مطالعات یک ماه من نیست. چرا این چیزها را نمی بینند؟ بازی تمام شده بود و من هنوز در این افکار غلت می زدم که یک جعبه بزرگ سفید جلوی من ظاهر شد.
«بیا شیرینی دانمارکی. دوست داری؟ تازه ی تازس.» سوری شانزده سال دارد، اما اگر زیبا شدن را با همین روند ادامه دهد، آینده درخشانی خواهد داشت. «نه دوست ندارم. عااااااشقشم.» «نوش جان. پس دوتا بردار!»
دو شیرینی دیگر هم برداشتم، اما دوست داشتم همه جعبه را در حلقم فرو کنم. هر ی بهترین چیزی را که داشت آورده بود و من هم اشتهایم را آورده بودم. به نظرم خوشمزه ترین اختراع در تاریخ بشریت شیرینی دانمارکی است. یکی از آن شیرینی های گرم و نرم و شیرین را با دو انگشت دست راستم گرفته بودم و پوستم طعم آن را می چشید. در شیرینی غوطه ور بودم که دو چشم آمدند و قائله را ختم د. زهرا بود. دختری با چشمانی که از سیاهی شب سنگین تر و از وسعت آن بزرگتر بود. او با آن چشم ها جهان را چگونه می دید؟ نمی دانم. چقدر می دید؟ گمان می کنم زیاد؛ خیلی زیاد. با آن چشمان می توانست همه تصاویر عالم را ببلعد و برای ما هیچ صحنه ای باقی نگذارد که ببینیم. او با چشمانش به هر صحنه ای نگاه کند، می تواند همه تصاویر آن را بنوشد و قطره ای برای دیگران به جا نگذارد. همه در برابر چشمانش از تشنگی هلاک می شوند.
«تو طرفدار کدوم تیمی؟ یالا همین الان بگو که بعدا دبه درنیاری.» چه دبه ای؟ بدیهی است که با آن گونه های گل انداخته ی او، طرفدار کدام تیم خواهم بود. «اول تو بگو طرفدار کدوم تیم هستی، تا حرفتو عوض نکنی؟» «من اسپانیا رو دوست دارم.»
من انتخاب خودم را . فهمیدم اسپانیا را دوست دارم. برای او از اسپانیا خواهم گفت. فیلسوفان قرون وسطی اسپانیایی را فعلا کنار می گذارم. نقطه آغاز گفتگوهای ما رنسانس خواهد بود. از اراسموس شروع می کنم. رابطه اش را با سروانتس برای او تشریح می کنم و توضیح می دهم که چطور همه این ها در "دن کیشوت" سرریز می کند. البته "دن کیشوت" تلفظ فرانسوی آن است و در اصل به اسپانیولی "دن کیخوته" نام دارد. او را تا قرن بیستم می آورم. اگر فلسفه خواست، خوزه ارتگا ئی گاست. کمی معنویت دوست داشت، اونامونو. فوئنتس را از قلم نمی اندازم و با هم "آئورا" می خوانیم.
خواستم بگویم اسپانیا که ناگهان سارا از کنارم گذشت و بوی خوشی که پشت سرش می کشید و پخش می شد همه چیز را کنار زد. من تصور نمی که عطری بتواند، همچون ماه درخشانی که نور ستارگان را به محاق می برد، همه بوهای دیگر را محو کند. آیا می توان تصور کرد که عطری آن قدر خوب باشد که همه دیگر انواع زیبایی را هم محو کند و خودش به تنهایی برای عمیق ترین ادراک بشری کافی باشد؟ حالا گمان می کنم غیرممکن نباشد. برگشت به طرفم:
«آهای چی میگی؟ نکنه تو هم مثل زهرا طرفدار اسپانیا هستی؟» «مگه تو اسپانیا رو دوست نداری؟» «من عاشق پرتغالم.»
من هم به پرتغال عشق می ورزم. فرهنگ غنی و باسابقه ای دارد. البته کوئیلو عوامانه است. ژوزه ساراماگو خیلی بهتر است. فرناندو پِسوآ؟ نه، پسوآ پست مدرن است و شاید خوشش نیاید. بله، ماشادو. ماشادو دِ آسیس عالی است. او را با "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" مبهوت خواهم کرد. و با خیلی چیزهای دیگر او را شگفت زده می کنم. اما در آ سارا یا زهرا؟ پرتغال یا اسپانیا؟ نمی دانم. سوری باز هم دانمارکی تعارف کرد. یک دانمارکی بزرگ را بلند .
در آن فضا همه چیز از جایش کنده شده بود و همه چیز با همه چیز قاطی شده بود؛ بوها و صداها و تصاویر و تیم ها و افکار و فرهنگ ها. دیگر نیازی نبود که چیزی ببینم. چشم هایم را بستم و دهانم را باز . شیرینی را آرام بالا آوردم و، همراه با آن تصاویر و بوها که لابه لای آن می پیچید، در کام نهادم. اسپانیا و پرتغال یک بار دیگر در درون من، در اعماق قلب من، به تساوی رسیده بودند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/104
  • مطالب مشابه: تساوی پرتغال و اسپانیا
  • کلمات کلیدی: دوست ,اسپانیا ,شیرینی ,می‌کنم ,بازی ,پرتغال ,طرفدار کدوم ,دوست دارم ,گمان می‌کنم ,شیرینی دانمارکی ,چیزهای دیگر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یکی از اعضای هیئت علمی های خاورمیانه کتاب های فلسفی می د و از فلسفه زبان هم چیزهایی می داند. چند جا هم حس سرش گرم است، به عنوان مسئول و مدیر و مجری و مشاور و همه چیز. همسرش نیز علاوه بر این که همانند خودش هیئت علمی است، مطب هم دارد. پزشک لثه و دندان و مسواک است. این زوج خوشبخت دست در دست هم با تخصص های شان تمام فضای دهان انسان را پوشش می دهند.
روزی یکی از دانشجویان نزدیک آن از او پرسید ماهانه چقدر درآمد دارند. وی با صداقت گفت خیلی زیاد نیست؛ هر دو با هم، ماهانه، حدود سی چهل تومن. و این یعنی ماهانه حداقل چهل پنجاه میلیون تومان پول به این خانه سرریز می شود. طبیعی است ی که پشتوانه اش یک ثروت عظیم باشد، اعتمادبه نفسی دارد در حد اعتمادبه نفس واجب الوجود بالذات. غنی بالذات است. اما ایشان اصلا مادی گرا نیست و همیشه برای دانشجویان از اهمیت، ارزش و اولویت زندگی معنوی سخن می گوید. البته ایشان اهل فلسفه است و از جهت نظری قائل به زیست جهان هم هست. فلسفه را زیست جهان مقید درونی می داند و سیاست را زیست جهان مقید بیرونی که هر دو ذیل زیست جهان معنویت حقیقی مطلق قرار می گیرند. علاوه بر مطلق و مقید، از عام و خاص هم استفاده می کند. یک چیزهایی عام است و چیزهای دیگری خاص، که فراموش چه بودند. اما یادم هست که در آ همه آنها در نور مطلق معنوی حل می شوند؛ همچون حل شدن بستنی در آب هویج و نه همچون قاطی شدن تکه های چیپس در چای؛ یا یک همچو چیزی. همیشه ی خدا هم در پایان خاطرنشان می کند که انسان نور است. خدا نور است. جهان نور است. همه چیز نور است، فقط چشم ها را باید سمباده کشید. گاهی با فروتنی بسیار نسخه های معنوی هم برای دانشجویان می پیچد. اعتمادبه نفس مالی گاهی در معرفت و معنویت ظهور می کند.
اما ایشان بهتر است این حرف های لو و لوس را در مجالس آریستوکراتیک خود سر میز شام بگذارند. ی که با شغل و فعالیت های جانبی، گاهی ماهی یک میلیارد ریال هم روزی اش می شود، باید هم عالم و آدم و اشیاء را نور ببیند. خدای چنین ی هم قطعا یا نور است یا پول. چنین ی اگر میکروسکوپ به صورتش بچسباند، همه مولکول های اجسام را هم به صورت الماس خواهد دید. اما ی که نیازهای اولیه اش تأمین نمی شود، حق دارد حس کند جهان به تنگی گور است.
دانشجویان مجرد و بیکاری که بالاترین لذت زندگی شان خوردن در خیابان و خو دن در خوابگاه است، با چهره ای از عالم مواجه می شوند که آن عالی جناب نه درکی از آن دارد و نه حتی می تواند آن را بفهمد. آن بینوایان زندگی شان را در ساحت نکبتی می گذرانند که امثال آن خوش تیپ هرگز حتی یک لحظه به آن جا گام ننهاده اند. لذا او به هیچ وجه صلاحیت ندارد به آنان راه و روش عمیق زیست اخلاقی و حیات معنوی را بیاموزد. می خواهد به آنها کمک کند؟ به آنان پول بدهد. بدون شک اسکناس هایش از نسخه های معنوی اش بیشتر بر ارواح دانشجویان اثر شفابخش می گذارند. اما ایشان در عوض، در جدیدترین نسخه خود سفارش اکید کرده که دانشجویان، حتما پول خود را ایثار کنند. احتمالا برای این که شمعی باشند در تاریکی عالم و بدین وسیله در بسط نور در جهان ظلمات به نورالانوار یاری برسانند.
این دیگر در این شرایط نکبت قابل تحمل نیست. ی که با حرف زدن مثل سیل و ریگ پول به حساب بانکی اش سرازیر می شود، حق ندارد به انی که با جان کندن مثل قطره چکان پول درمی آورند بگوید با پول های شان چه کنند. سرشت حقیقی اخلاق و معنویت هارت وپورت قلمبه سلمبه نیست، بلکه نحوه وجود و شیوه زیستن است، بدون حرف اضافه. البته شاید آن انسان معنوی نیکی باشد، اما او فقط می تواند امثال خود را به نیکی دعوت کند؛ آن هم سر میز شام... در رستوران. راهنمای معنوی زندگی هر ی از جنس خود اوست؛ یعنی ی که دردها، رنج ها، مصائب، کمبودها و به طور کلی، بدی ها و شرور آن نحوه زندگی را بی واسطه تجربه کرده و توانسته از آن تاریکی به نوری برسد. چنین ی در حد خودش می تواند به افرادی همچون خود کمک کند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/105
  • مطالب مشابه: با جوانان مجرد سخن از نور مگوی!
  • کلمات کلیدی: معنوی ,دانشجویان ,است، ,زیست‌جهان ,ایشان ,عالم ,زیست‌جهان مقید ,برای دانشجویان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دوستی از شایگان (1313-1397) فقید پرسید و توضیحاتی خواست.
گستره فکری این شمند بزرگ در چنین مجال کوچک و کوتاهی منع نمی شود. شایگان در ابتدا یک انسان نیک بود که خوب زیست. خوب خواند و خوب فهمید و بسیار شید و زیبا نوشت. قدردانی از او این است که با شه های او نسبتی برقرار کنیم. چه با او موافق باشیم و چه مخالف، مهم این است که تفکر او را جدی بگیریم و به یافته های او بین یم.
در سه چهار ماه گذشته نیز بسیاری درباره این متفکر گفتند و نوشتند. از وقتی ایشان بی هوش شد، بسیاری به هوش آمدند. من در اینجا فقط به ذکر یک نکته درباره یکی از آثار او بسنده می کنم. در ابتدا بگویم که جای بسی خوشوقتی و سندی است که شایگان از جمله متفکرانی است که آراء و افکار خود را به صورت کتاب می نوشت؛ واضح و دقیق، بدون حشو و زوائد. اصل موضوع را روشن و موجز بیان می کرد. فیلسوف شفاهی نبود. فیلسوف کت بود.
در میان همه آن آثار مکتوب، کتاب بسیار مهم ایشان "افسون زدگی جدید"، با عنوان فرعی "هویت چهل تکه و تفکر سیار"، نقطه کانونی آثار ایشان است. گویی آثار قبلی پرتوهایی هستند که در این نقطه جمع می شوند و آثار بعدی شعاع هایی هستند که از این نقطه سرچشمه می گیرند. برای مثال جمع بندی و سنتز "آسیا در برابر غرب"، "بت های ذهنی و خاطره ازلی" و...، "افسون زدگی جدید" است و همین کتاب مبنا، اساس و دلیل نوشته شدن آثاری همچون "نگاه ش ته"، "پنج اقلیم حضور"، "فانوس جادویی زمان" و... است. موضع شایگان در آن اثر، کار را به آن جا می کشاند که چنین آثاری را بعدا خلق کند.
اگرچه ایشان جهان را در دوره ای می بیند که هیچ چیز، هیچ مرکزی ندارد و همه چیز موزائیک وار در کنار هم قرار گرفته است، اما اگر بنا باشد کت از ایشان را در مرکز آثارشان جای دهیم، به نظر می رسد افسون زدگی جدید همان کتاب مرکزی خواهد بود. کت بسیار خوب که برای همگان آموزنده است؛ از جوانان تا پیران.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/102
  • مطالب مشابه: اثر شایگان
  • کلمات کلیدی: آثار ,ایشان ,شایگان , ,کتاب ,نقطه , شایگان ,افسون‌زدگی جدید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از فیلسوف مورد علاقه اش حرف می زد؛ از مفاهیم، از نظریات، از آثارش. بعد گفت که برای او خیلی مهم و جالب است که بداند اگر آن فیلسوف امروز هم زنده بود، چگونه می توانست با آن نظریاتش مسائل معاصر را تبیین کند و مشکلات امروز را حل کند. با گفتن «برای ما که سخته و تا حالا نتونستیم چنین کنیم» به آرزو شی اش پایان داد و دست هایش را روی شکمش گذاشت و انگشت هایش را در هم فرو کرد و منتظر ماند چیزی برای خوردن بیاورند.
این جانب گمان می کنم که آن جناب پیش فرض بزرگی را رها نمی کند. او خیال می کند که اگر فیلسوف عزیزش پس از دویست سال سر از گور بردارد و در میان ما زندگی کند، دودستی به نظریاتش خواهد چسبید و برای امور جدید و عجیب وغریب امروزی همان ها را تکرار خواهد کرد. من با این نگاه موافق نیستم. با صداقتی که در آن فیلسوف سراغ دارم، به نظرم اگر بود، نظریاتش را عوض می کرد تا با واقعیت مسائل انسانی امروز سازگار شود و نه بالع . برای این حرفم شاهدی هم دارم: آن متفکر در طول زندگی نظریاتش را تغییر داد. پس از این که به جهان نومن ها هم رخت کشید، آثاری از او به دست آمد که معلوم شد نظریات مشهور خود را نیز تعدیل کرده است. اگر با همین دست فرمان دو قرن جلو می آمد، حتی بعید نبود از فلسفه هم دست بشوید!
با وجود این، تقدم نظریات پیشینیان بر واقعیت های امروزی چه دلیلی دارد که برخی از اهل علوم اجتماعی سفت و سخت به آن چسبیده اند؟

اطلاعات

ی را می شناسم که هر کتاب اخلاقی، دینی یا معنوی را به دست می گیرد، برگ زرین جدیدی بر دفتر رذائل نفس او افزوده می شود. هر کتاب خوبی، بدی های بدیعی را در او نهادینه می کند، حتی کتاب های مقدس. و به همین صورت با این سیر مطالعاتی پله های انحطاط را رو به اسفل السافلین بسیار عالی طی می کند. علت این سیر قهقرایی چیست؟ ابتدا خیال می مسئله باید بسیار پیچیده باشد، اما حالا گمان می کنم علت اصلی معلوم شد. این شخص در مواجهه با هر مطلب اخلاقی، دینی یا معنوی خودش را مخاطب مطالب مربوط به نیکان و مؤمنان می داند و دیگران را مصداق بدی و پلیدی. لابد به این دلیل که او، برخلاف آنان، این کتاب ها را می خواند! بدین ترتیب، هر روز حسن و فضیلت جدیدی در خودش کشف می کند که، تاکنون، از آن پاک بی خبر بود. پس از آن هم نوبت به این می رسد که درباره بدان قضاوت های دقیق و مفصل کند و در گام بعدی به این فکر کند که رفتار او با این پلیدان به چه شیوه ای باید باشد. احتمالا این رویه کاملا برخلاف شیوه ای است که یک انسان دغدغه مند در زمینه اخلاق، دین یا معنویت باید در پیش بگیرد. ابوعثمان حیری، عارف نامدار قرن سوم هجری، می گوید: «هیچ عیب خود نبیند تا از خود نیکو بیند. که عیب نفس ی بیند که در همه حال ها خود را نکوهیده دارد.»

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/101
  • مطالب مشابه: بدآموزی کتاب های معنوی
  • کلمات کلیدی: معنوی ,اخلاقی، دینی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بحث حقوق ن در ایران به قدری پیچیده و حساس است که شبیه میدان مین شده. گویی همه چیز روشن و بدیهی است و فقط باید با اراده ای جدی آن را اجرا کرد. هر گونه چون وچرایی هم عواقب وخیمی دارد. هر سخنی باعث رنجش و دلخوری عده زیادی می شود و هر کلمه ای، همچون چکاندن ماشه ای، میلیون ها نفر را منفجر می کند. در این شرایط پرتنش انسان جرأت نمی کند چیزی بگوید. من هم که اول ترسوی عالم. از این روی، فقط به ذکر یک نکته کلی و سربسته اکتفا می کنم. هر حقوقی برای ن باید ملازم با حقوقی برای مردان باشد. حقوق ن نباید به قیمت زیر پا گذاشتن حقوق مردان تمام شود؛ زیرا در این صورت در بلند مدت به زیان ن خواهد بود. حقوقی که عملی نشود، چه فایده ای دارد؟ حقوق ن باید، همه جانبه، معقول و مقبول باشد و نه این که فقط خوشایند آنان باشد. به هر حال آقایان هم در کاسه سر خود مقداری مغز دارند که با آن برای آینده خا تری شان حساب وکتاب می کنند. فراموش نکنیم سوژه انسانی در مواجهه با جنس مخالف همه عقلانیت ابزاری خود را فرامی خواند. سوژه مدرن با بسیج همه عقلانیت ابزاری خویش به مصاف جنس مخالف می رود.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/99
  • مطالب مشابه: ما هیچ، ما هویج
  • کلمات کلیدی: ن ,حقوق ,حقوقی ,حقوق ن ,عقلانیت ابزاری ,حقوقی برای
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

پشت قفسه ها بودم و ی را نمی دیدم. فقط صداها را می شنیدم:

- نه اینو نمی م. آخه خیلی کتابِ نخونده دارم.
- خب اینو هم ب بذار کنار بقیه و نخونش!
- چی می گی آی سالمی؟!
- والا... خب یک کتاب به کتابای نخونده ت اضافه بشه. چی میشه؟
- آخه من تازگیا یه مشکلی دارم.
- من از بچگی مشکل داشتم و هر روزم یه مشکل جدید میاد سراغم. مشکلات من از این کتابا هم بیشتره. ربطی نداره.
- مشکل من یه چیز دیگس. چطور بگم. دلشوره دارم که نکنه ویل دورانتو نخونم. حتی شبا خود ویل دورانت میاد به خوابم. باور می کنی؟ انگار توقع داره کتابشو کامل بخونم. باور کن اگر همه شو بخونم دیگه هیچی از زندگی نمی خوام. راحت سرمو میذارم زمین و می میرم.
- عالیه! دوره شو برات میارم.
- نه بابا. خیلی وقته اونو دارم. چطور بگم. من که بچه ندارم. تنهام. همه زندگیم کتاباس. "تاریخ تمدن" هم حکم بچه های منو داره.
- خب باشه. کتابای دیگه شو برات میارم. تازگیا چنتا کتاب جدید ازش ترجمه شده.
- عاشقشم. زندگی با همچین نویسنده ای خیلی باارزشه.
- آره، چنتا کتاب درباره زندگی هم نوشته. بذار الان برات پیدا می کنم.
- مگه بچه چیه؟ ها؟ یه جور سرگرمیه که آدم با خودش تنها نمونه. خب کتابا هم همین کارو میکنن دیگه. منکه اصلا احساس تنهایی نمی کنم... باور کن... جدی می گم. هیچ کمبودی هم ندارم. حتی – آی سالمی من میرم – دلم هم براشون تنگ می شه. وقتی میام بیرون – آی سالمی خ ظ – فکرم پیش اوناس. الانم یادم افتاد که تو خونه...

تَلَق. در بسته شد. فروشنده در حال گشتن کنار من آمد. به من زل زد:

- پیداش نمی کنم. شما کتابای ویل دورانتو لابه لای این کتابای دست دوم ندیدی؟

گفتم ندیدم، اما همچنان به من خیره بود:

- آقا من یه چیزی می دونم. می خواید به شما بگم؟

بدون این که منتظر پاسخ من باشد، ادامه داد:

- آدمایی که کتاب می خونن هر کدوم یه جورن. مشتری های من هیچ کدوم مث هم نیستن. من نمی دونم این کتابا با آدما چیکار می کنن!
- خود شما کتاب می خونید چه حسی دارید؟ چه اتفاقی براتون میوفته؟
- هیچی. منکه نمی خونم... اما...

سرش را پایین انداخت و دوباره به من نگاه کرد. دست هایش را از آرنج و مچ به شدت تکان می داد، انگار که آنها را می تکاند، دنباله حرفش را گرفت:

- خب، البته کتابا رو خیلی دوست دارم، اما نمی خونم. یعنی نمیشه بخونم. آخه نمی دونم کدومو بخونم. چطوری از بین چند هزار کتاب یکیو انتخاب کنم؟
- مشتری ها چطوری انتخاب می کنن؟
- اونا چیز خاصی می خوان. اما همه کتابها برای من مساوی هستن. هیچ کدوم مهمتر از بقیه نیست. هست؟

کتاب کهنه ای را از زیر یک ستون مجله کشیدم و برانداز . به طرفش گرفتم و پرسیدم:

- اینو چند میدین؟
- این کتاب بیشتر از بیست ساله که تو بازار نایاب شده. الان چاپ بشه کمتر از سی وپنج تومن نیست، اما من میدم بیست وپنج تومن.
- شما که اینا رو نمی خونید، چطوری اونها رو می شناسید؟
- بیشتر مشتریا خودشون می دونن چی می خوان. بعضی وقتام با بعضیا صحبت می کنم و ماجرای بعضی کتابا رو متوجه می شم.
- پس برای این کار هم لازم نیست اونا رو بخونید؟
- مگه ی و داروفروش همه جنساشونو خودشون امتحان می کنن؟ ما هم مثل همونا هستیم. اگر یه همه داروها رو خودش بخوره که می میره. منم همه این کتابا رو بخونم نفله می شم. این همه کتاب متنوع و عجیب غریب بره تو ذهن آدم، چه بلایی سرش میاد؟ پاک دیوونه می شه. خلاص.

با هم رفتیم که حساب کتاب کنیم. وقتی کارت بانکی را به طرفم گرفت، باز هم به من خیره شد:

- البته اینم بگم. آدم کتابا رو هم نخونه، همین که اطرافش باشن و با اونا سروکله بزنه، یه چیزیش میشه. آدم از دست کتابا قسر در نمی ره.

کارت را گرفتم و سری تکان دادم. از در مغازه که بیرون می رفتم، زن میانسالِ فربه ای تلوتلوخوران از کنارم گذشت و داخل شد:

- آی سالمی راسی یادم رفت. تازگیا رمان "ابله"...

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/100
  • مطالب مشابه: پشت کتاب ها
  • کلمات کلیدی: کتاب ,کتابا ,بخونم ,خیلی ,کتابای ,سالمی ,چنتا کتاب ,برات میارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ضربه آرنج بغل دستی ام مرا از اعماق آگاهی بیرون کشید. -چه با خیال راحت نشستی کتاب می خونی! -چطور مگه؟ -من خودم راننده ماشین سنگینم. این جاده ها و اتوبوسا وحشتناکن. جون آدم در خطره. از من می شنوی فقط با قطار سفر کن. من بلیط گیرم نیومد و مجبور شدم سوار این ارابه مرگ بشم.
********** نمی توانست آرام بنشیند. می رفت و می آمد. عاقبت کنار در ایستاد و به من خیره شد. -من در راه آهن مدیرکلم. آقا هیچ اعتمادی به این قطارا نیست. همه ریل ها غیراستانداردن. هر لحظه امکان داره بمیریم. البته تا بمیریم صدبار می میرم و زنده می شم. حالا من هیچ؛ زن و بچمو هم اوردم. سرش را مثل جغد چرخانده بود و انگار با نگرانی منتظر عزرائیل بود که از پشت سر بیاید و دست بر شانه اش بساید. وقتی مطمئن شد ی نیست دوباره سرش را به ح اول بازگرداند و به من زل زد: -شاید باور نکنی، اما من که مدیرکل راه آهن هستم اولین باره که به جای هواپیما سوار قطار می شم.
********** بسته غذا را روبه رویم گرفت. -بسه دیگه! بگیر یه چیزی بخور! هر دو بسته را که مثل طالبی گرفته بود جلوی صورتم تکان داد. -نگا کن! جون مونو همین جوری گرفتیم کف دست مون که سوار هواپیما شدیم. -چرا؟ -چرا؟! واقعا نمی دونی؟! من واقعا نمی دانستم. اگر هم چیزی بدانم، از کجا بفهمم درست است یا دروغ و فریب و وعده و وعید. خودش ادامه داد: -همه هواپیماها در ح اضطراری قرار دارن. چطور بگم؟! همه شون با یه جور چراغ چک پرواز می کنن. هر هواپیمایی که بلند می شه هر لحظه احتمال داره سقوط کنه... هواپیما کارمه. بسته را روی میزم گذاشت. -خب پس پیاده و پا سفر کنیم؟ -ماشین، اتوبوس، قطار و ازین جور چیزا. اصلا چرا سفر کنیم؟ ها؟ آدم باید تو این کشور یه سوراخی، حفره ای پیدا کنه و بره توش قایم شه تا آ عمر و فقط برای کارهای ضروری بیاد بیرون. ساندویچ که لای آروارهایش رفت، ت شد. من هم نی را به دندان گرفتم و به درون حفره خودم برگشتم. اگرچه صدای بلند موتورهای هواپیما اجازه نمی داد خوب مطالعه کنم، اما با خیال راحت تا آ ین مولکول آب انار را هورت کشیدم.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/89
  • مطالب مشابه: حفره
  • کلمات کلیدی: هواپیما ,بسته ,سوار ,قطار ,خیال راحت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خوشبختانه در ایران ی مشکل ندارد و فقط بحران ویرانگر به چشم می خورد که منجر به فروپاشی روانی و از دست دادن انرژی حیات افراد می شود. مردم نیز برای نشان دادن این مظلومیت به روانشناسی چنگ می زنند و دیواری کوتاه تر از هرم مزلو پیدا نکرده اند. جای بسی سندی است که هنوز بیشتر افراد از این هرم فراتر نرفته اند و از نظریات انی همچون ویلهلم رایش (1897-1957) خبر ندارند. اما آقای آبراهام مزلو (1908-1970) چه گفته است؟ او می گوید امر یکی از نیازهای طبیعی اولیه و اساسی است؛ چیزی مثل فلافل و آپارتمان و شلوار جین ریش ریش. خب حالا از این مطلب چه نتیجه مطلوبی به دست می آید؟ بیشتر افراد گمان می کنند که پیامد سخن مزلو وم آزادسازی و آسان سازی امر است. اما چنین چیزی برای جامعه انسانی محال است. چرا؟ زیرا انسان یک موجود طبیعی صرف نیست، بلکه فرهنگ هم دارد. به تعبیر ارنست کاسیرر (1874-1945) انسان حیوان فرهنگی است. انسان همه امور طبیعی خود را به صورت چیزی فرهنگی در می آورد. این موجود همه چیز خود را، بدون استثنا، در قالب فرهنگ می ریزد. بین انسان و طبیعت، حتی طبیعت خودش، فرهنگ حائل می شود. انسان هیچ کنش طبیعی خالصی ندارد. همه امور و کنش های انسان آمیزه ای از طبیعت و فرهنگ هستند. درست است که امر انسان هم ریشه در طبیعت دارد، اما در قالب فرهنگ انجام می شود و محال است انسان بدون چارچوب فرهنگی دست به کنش بزند. کنش ِ کاملا طبیعی فقط در اقوام وحشی بدوی باستانی قابل فرض است که البته در این باره محققان بزرگ نظر دیگری دارند. انسان شناسان و قوم شناسان و مردم شناسان نشان داده اند که حتی در بدوی ترین جوامع باستانی نیز امر در چارچوب فرهنگی خاصی قرار می گیرد و سخت گیری های خاص خود را دارد و به هیچ وجه کنش وجود ندارد. لذا اگر ی توقع دارد در جوامع انسانی تکه های ناب بدن همچون انار و زولبیا و طالبی و هات داگ و تخم مرغ، به راحتی، در دسترس قرار گیرند، خیال خام می پزد. انسان برای نجات از این بحران باید به فکر راه های دیگری باشد غیر از توسل به طبیعت. به طور کلی انسان نباید دلش را به طبیعت خوش کند؛ چه طبیعت خودش و چه طبیعت دیگران و جهان.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/90
  • مطالب مشابه: سوءتفاهمی هرمی
  • کلمات کلیدی: انسان ,جنسی ,طبیعت ,فرهنگ ,طبیعی ,فرهنگی ,چارچوب فرهنگی ,قالب فرهنگ ,بیشتر افراد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هیچ آمار دقیقی از بیکاری فارغ حصیلان ی فلسفه ارائه نشده است. البته رسیدن کارد به استخوان هم نیازی به آمار دقیق ندارد. درهم ش تن استخوان های روح یک امر کمّی نیست تا آماربردار باشد. وضعیت اشتغال نسل جدید فلسفه دچار مشکل نیست، بلکه در حد یک بحران عظیم و عمیق است که باعث ازهم فروپاشیدگی زندگی آنان می شود. آنها مثل همه انسان های دیگر چند سال بعد در گور خویش سرازیر خواهند شد بدون این که جاهای خالی خود را پر و جاهای پر را خالی کنند. اگرچه آنان در این مدت بیکار ننشسته و با تمام توان ناله و نعره خود را متوجه ت و ملت و حکومت می کنند، اما غافلند که این وضع بُعد دیگری هم دارد و نیز مقصر دیگری که در واقع در خانه و آستین خود آنها جای خوش کرده است.
فلسفه در ایران مشکلات داخلی و درون گفتمانی هم دارد؛ یعنی خود فیلسوفانِ دست اندرکار هم عامل بسیار مؤثری در ایجاد این وضع وخیم هستند و گستره کاربرد اجتماعی و اقتصادی فلسفه را در زندگی به خوبی نشان داده اند. وقتی خود اهالی فلسفه به هم رحم نمی کنند، نباید از دیگران گله کرد. اکثریت قریب به اتفاق ان فلسفه به موقعیت خود قانع نیستند و اگر بتوانند در نوزده مختلف هیئت علمی شوند، چه باک! آنان این مختصر را از اهل معرفت دریغ نمی کنند. پست مدیریتی هم که ناقابل است و ردخور ندارد.
به عنوان نمونه، یکی از پیرانِ دست به عصای این عرصه، که با پرسش های ژرف و کاملا مبهم خود دائما هیبت سوبژکتیویسم را در جهان مدرن به انسان گوشزد می کند، علی رغم این که ده ها پست و مسئولیت ابدی دارد، همیشه در هر مصاحبه ای فقط و فقط به شغل معلمی خود افتخار می کند. فرتوت دیگری هم هست که از جوانی سرقفلی بخشی از فلسفه کل کشور را در اختیار داشته به طوری که حتی آن پیرمرد پرسش گر ژرف هم در دوران دانشجویی شاگرد ایشان بود. اما همین جناب فرتوت پس از نیم قرن فعالیت که مثلا بازنشسته شدند، دو ساعت بعد به مؤسسه دیگری رفتند و لطف د آنجا هیئت علمی شدند. در ابتدا لابه لای اندک تدریس خود خاطره گفتند، اما بعد از آن فقط در اتاق خود می نشینند و هر سال چند کتاب فرنگی را خلاصه کرده و به اتاق کناری می دهند تا به صورت کتاب هایی منتشر کنند که نشان می دهد ایشان دانشجویان فلسفه را با دانش آموزان دبیرستانی خلط کرده اند. مشخص نیست چرا اساتیدی که سن شان یک قرن است و هر لحظه امکان دارد بخشی از اندام آنها منهدم شود، سختی هیئت علمی شدن مجدد را به جان می ند؟! چه اشکالی دارد در منزل خود آسوده باشند و همان جا راحت سرشان را روی کتاب های فلسفه قرن هجدهم بگذارند و اجازه دهند یک جوان فاضل و تازه و باانگیزه به جای ایشان هیئت علمی شود و خلاصه کتاب بنویسد و در همه همایش ها خطابه ایراد کند که فلسفه روح فرهنگ است؟!
این دو مورد استثنا نیستند، بلکه بخشی از یک رویه عمومی هستند که در همه جا فراگیر شده است. البته این پیش وتان انسان های خوبی هستند و دغدغه فلسفه هم دارند. نسل جدید ان فلسفه به طور لایتناهی حبیب الله هستند؛ زیرا الکاسب حبیب الله. اینان باید با اتهامی در حد جنایت علیه بشریت در دادگاه های جنگی محاکمه شوند؛ زیرا در حالی که مشغول درو وارها پول و بودجه هستند، وضع فارغ حصیل فلسفه به جایی می رسد که حتی نمی تواند همه کتاب هایی را که دوست دارد، ب د. ما توان محاکمه نداریم اما چند پرسش قابل مطرح است.
چرا ان فلسفه تنگ تر نمی نشینند تا برای جوانان جا باز شود؟ چرا انی که دستشان به جایی می رسد و پایشان در جایی محکم است، دست جوانان این عرصه را نمی گیرند؟ چرا یک باید در دو جا هیئت علمی باشد و چند پست مدیریتی هم بگیرد و از چند نهاد و سازمان حقوق و مزایا دریافت کند، اما در مقابل، چندین جوان نیک و اهل فکر در خلوت و تنهایی شان شرمنده بدن خود و شرمسار ذهن دیگران باشند؟ چرا پیش وتان پیر فلسفه فقط جای را بر بقیه تنگ می کنند و راضی نمی شوند تا قبل از مرگ یا فروپاشی ساقه مغز واقعا بازنشسته شوند؟ آیا این افراد اساسا به "بازنشستگی" اعتقاد دارند و می دانند که بزرگترین فیلسوفان معاصر غربی پس از بازنشستگی در جایی ندارند؟
برخی گمان می کنند همه تقصیرها و مسئولیت ها متوجه ت است، اما چنین نیست. واقعیت آن است که وضع اب زندگی فارغ حصیلان ی فلسفه تا حد زیادی تقصیر بی اخلاقی طبقه حاکمه این رشته است. تا وقتی این آقایان اهل انصاف و عد نشوند، هر گونه تخصیص بودجه و امکانات از طرف ت چیز دندان گیری نصیب فارغ حصیلان جوان این رشته نمی کند؛ زیرا پیش از آن که لقمه ای به دهان اینان رسد، به دست آنان بلعیده می شود. هر جا مؤسسه ای علم شود، همان آقایان با حفظ سمت پیشین، دوباره بازتولید می شوند. رابطه میان اعضای هیئت علمی نهادهای فلسفی از نوع تساوی یا عموم وخصوص مطلق و من وجه است. خیلی شیک و منطقی. معلوم نیست این گونه اساتید انحصارگرایِ خوش اشتها و سیری ناپذیر، در فلسفه اخلاق، به کدام نظریه اخلاقی پایبندند؟ نظریه اخلاقی سعدی اشعری هم دقیقا معلوم نیست، اما می گوید:
توانگر خود آن لقمه چون می خورد
چو بیند که درویش خون می خورد؟
مگو تندرست است رنجوردار
که می پیچد از غصه رنجوروار
تُنُکدل چو یاران به منزل رسند
نخسبد که واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود بارکش
چو بینند در گل خارکش

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/91
  • مطالب مشابه: دریغ مختصر از اهل فلسفه
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,هیئت‌علمی ,آنان ,جایی ,بخشی ,ایشان , ان فلسفه ,جایی می‌رسد ,نظریه اخلاقی ,حبیب الله ,فارغ‌ حصیلان ی ,فارغ‌ حصیلان ی فلسفه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
جابه جایی شاکی و متهم

وای به حال جوان مجردی که در جمع افراد میان سال و یا، خ نکرده، مسن تر به دام افتد. این افراد هیچ مسئله پروبلماتیکی ندارند جز این که چرا این جوان عزب ازدواج نکرده است. همگی با همه آن چه بلدند به او یورش می برند و هر کدام با وسیله ای انهدام بخشی از مغز او را به عهده می گیرند؛ نصیحت های درخشان، توصیه به دین و ایمان، رستگاری در آن جهان، سیره ان و سرنوشت آتی گونه انسان.
وجه مشترک همه این سخنان مجانی آن است که جوان به خاطر نادانی و دوری از علم و حقیقت و معرفت و عرفان و منطق و فلسفه و هندسه مقصر است. او کوتاهی یا کم همتی کرده و باید وی را زیر سوال برد تا خوب آگاه شود و انگیزه پیدا کند تا برود ازدواجش را د. اما واقعیت آن است که آن جوان در تنهایی ویرانگرش انگیزه های قوی تر، جدی تر و فعال تری در درونش دارد و نیازی به انگیزه های بیرونی نیست. اما چه کند که اینها فقط شرط لازم اند و نه بیش. سائق درونی و دیگر هیچ.

در اینجا فقط به یک نکته اشاره می کنم:
جوانی که تقریبا نیمی از عمر مفید خود را پشت سر گذاشته و در سراشیبی اضمحلال کامل جسم و جان می غلتد، در وضعیتی نیست که او را متهم کنند و زیر سوال ببرند که چرا ازدواج نکرده است. بلکه واقعیت و انصاف آن است که این جوان کل جامعه و حکومت را زیر سوال ببرد و متهم کند که چرا شرایط به گونه ای رقم خورده که نتوانسته ازدواج کند. خلاصه آن که جای شاکی و متهم عوض نشود لطفا

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/92
  • مطالب مشابه: جابه جایی شاکی و متهم
  • کلمات کلیدی: متهم ,سوال ,ازدواج ,شاکی ,ازدواج نکرده ,جابه‌جایی شاکی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

به یکی از مسئولان اعتراض د: «چرا جوانی کاملا بی تجربه را در فلان سمت بزرگ و مهم قرار داده اید؟» ایشان هم داهیانه فرمود: «فوقش اشتباه می کند و خب، بعدش آن را درست می کنیم.» طبیعی است که گاهی به جای سلول های مغز، در جمجمه برخی افراد، تکه های سیمان وجود داشته باشد، اما حقیقتا انسان در شگفت می شود از این که چگونه بی نهایت بلاهت ژرف در مقیاس کیهانی در یک کاسه سر کوچک جای می گیرد؟! ضرورت عقلانیت دقیقا در همین است که برخی از اشتباهات هرگز جبران نخواهد شد. برخی از ابکاری ها بن بست است و پس از آن هیچ امیدی به اصلاح و جبران نیست. مثلا عقل می گوید دستت را در چرخ گوشت فرو نکن! اما ی از روی کنجکاوی یا برای ماجراجویی نوک لرزان انگشتش را یکباره تا مچ پا در آن فرو می کند. خب، پس از آن درد است و معلولیت ابدی و دیگر هیچ! بعضی ابکاری ها، به همین صورت، عامل ابکار و اطرافیان و دیگر ان و خیلی چیزهای دیگر را برای همیشه متلاشی می کند. باور کنیم – جان اموات مان و اجدادمان و دودمان مان – برخی از مشکلات هیچ راه حلی ندارد و لذا باید با حداکثر د جمعی تلاش کنیم که آن گونه مشکلات به وجود نیاید. برای مثال کار دهه ی شصتی ها در همه زمینه ها به جایی رسیده که دیگر نمی شود برای آنها هیچ کاری کرد. هر ی باید خودش فکری برای خودش د؛ زیرا نظریه ای کلی و راه حلی جمعی برای آنها منتفی شده است. دردناک است، اما چیز عجیب و جدیدی نیست؛ زیرا بارها در طول تاریخ اتفاق افتاده و نسل هایی به بن بست رسیدند و دسته جمعی به خوبی و خوشی به فنا رفتند. تنها کاری که می شد کرد این بود که پیشاپیش با د جمعی و کارشناسی جلوی آن گرفته می شد. نشد و این گونه شد. دست وپا زدن هم چه بسا اوضاع را بدتر کند. گاهی درمان از درد بدتر است و راه حل از مشکل بیشتر به بار می آورد. در چنین مواردی، فقط درد و رنج است که باقی می ماند که باید تا آ آن را به دوش کشید. محرومیت و ناکامی است که باید طعم تلخ آن را تا پایان عمر چشید. ننگ و عار جاودانی است که در تاریخ می ماند برای گفت و شنید. ممکن است ی بپرسد پس آن همه اشتباهات گذشتگان چه شد؟ آن اشتباهات که باقی نماندند و گرنه امروز بی نهایت مشکل داشتیم! در پاسخ به این اعتراض می توان دیدگاه مهم برخی از صاحب نظران را مطرح کرد. برای مثال جَرِد دایموند در شا ار درخشان خود، کتاب "فروپاشی"، نشان می دهد که مشکلات حاد گذشتگان به این صورت منتفی شد که آن جوامع به طور کامل به فنا رفتند و با معدوم شدن آنها مشکلات نیز پی کار خود رفتند! طبق نظریه این دانشمند برجسته احتمالا همه مشکلات ما نیز به همین صورت رفع خواهد شد. آمین!

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/93
  • مطالب مشابه: درد بی درمان ما
  • کلمات کلیدی: مشکلات ,جمعی ,رفتند ,اشتباهات ,همین ,می‌کند ,برای آنها ,برای مثال
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در بازار نشر ایران، کتاب هایی با عنوانِ "درآمدی بر فلسفه ..." یا با همین مضمون بسیار زیاد هستند و روزبه روز نیز موارد بیشتری از این دست منتشر می شود. منظور همان کتاب هایی است که در انگلیسی به آنها می گویند "introduction". پیش از این درباره این گونه کتاب ها چند بار ده گیری ، اما این بار می خواهم نکته ای در اهمیت آنها بگویم.
در ابتدا بگویم چیزی که این امر را برای من برجسته ساخت این بود که دیدم بسیاری از صاحب نظران سرشناس در حوزه های گوناگون فلسفه چنین کتاب هایی نوشته اند. چرا؟ اگر "درآمد" فقط برای آشنایی اجمالی و بسیار کلی با فلسفه است، آن افراد هم باید به همان سه چهار مورد معدود قبلی بسنده می د و دیگر ومی نداشت کتاب جدیدی بنگارند.
به نظر می رسد درآمد، غیر از آشنایی اجمالی و کلی، کار دیگری هم می کند که بسیار مهم است. این گونه کتاب ها نقطه شروعی در مسیر آموختن فلسفه هستند که جهت گیری کلی فلسفی را تعیین می کنند. برای مثال تفاوت زیادی وجود دارد که فلسفه را با کت در زمینه فلسفه ی آغاز کنند یا با نوشته ای در حوزه فلسفه غرب. همچنین کتاب فلسفه ی غربی که به هگل اشاره کند و دیگری که حتی از او نام نبرد، دو تصویر متفاوت از فلسفه به وجود می آورند و، به تبع، دو راه متفاوت پیش پای نوآموزان می گذارند. کتاب های آشنایی با فلسفه اخلاق غالبا از نظریات کارل اتو آپل (1922-2017)، ایمانوئل لویناس (1906-1995)، سارتر (1905-1980)، فوکو (1926-1984)، هانس یوناس (1903-1993) و بسیاری دیگر از فیلسوفان بزرگ قاره ای تهی هستند. طبیعی است که در این صورت نوآموز، فلسفه اخلاق را فقط صورت بندی گزاره ها تلقی خواهد کرد.
خلاصه آن که این گونه کتاب ها سنگ بنای آغازین و تصور اولیه شخص را از فلسفه شکل می دهند؛ خشت اول دیوار فلسفه هستند. من نیز به تجربه دریافتم که این گونه آثار، آثار زیاد و درازمدتی بر خواننده به جای می گذارند. لذا طبیعی است که صاحب نظران با جهت گیری و روح حاکم بر بعضی از این کتاب ها موافق نباشند. این مطلب درباره همه شاخه های فلسفه، فلسفه های مضاف و آموزه های خود فیلسوفان نیز صادق است. تفصیل همه این ها را نیز به عهده خوانندگان می گذارم.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/94
  • مطالب مشابه: چرا درآمد مهم است؟
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,کتاب‌ها ,این‌گونه ,آشنایی ,کتاب‌هایی ,این‌گونه کتاب‌ها ,فلسفه اخلاق ,آشنایی اجمالی ,فلسفه هستند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مدتی است که شاهد انتشار مطالب مهم و مفیدی درباره بحران های داخلی کشورمان هستیم. در هر نوشته ای به بحرانی اشاره می شود که به نظر می رسد اصلی ترین یا بزرگترین بحران باشد؛ چیزهایی همچون محیط زیست، خشک سالی، کمبود آب، آلودگی هوا، روابط ، غبار و ریزگردهای مضر و... . اگر بخواهیم همه این موارد را جمع بندی کنیم می توان این طور گفت که بحران اصلی مربوط به "طبیعت" یا "امر طبیعی" است؛ چه طبیعت بیرونی و غیرانسانی و چه طبیعت انسانی. ریشه این بحران "فرهنگ" است. منظور از فرهنگ معنای مثبت و ارزشی آن نیست، بلکه معنای عام و خنثای آن است. فرهنگ یعنی آن برساخته جمعی بشری که در برابر طبیعت جعل می شود. انسان موجودی طبیعی-فرهنگی است که اگر بخواهد زندگی جمعی خوبی داشته باشد، باید فرهنگ و طبیعت را با هم موزون و هماهنگ کند. در کشور ما تعادل میان این دو، به سود فرهنگ، به شدت به هم خورده، به حدی که فرهنگ تبدیل به ابزاری برای سرکوب طبیعت شده است. این نرم افزار ویروسی شده و پدر جد سخت افزار را در آورده است. فرهنگ باید طبیعت آشفته و وشان و بی شکل را آرام کند و به آن شکل دهد و در بستر مناسب هدایت کند. اما فرهنگ در کشور ما چنین نیست. برای مثال فرهنگ به جای این که بستری برای رودخانه وشان امر باشد، سدی عظیم در برابر آن است. نتیجه نزاع سد و رودخانه را هم می توان پیش بینی کرد. این که ما آب را بخشکانیم، هوا را بیالاییم و محیط زیست را تباه سازیم، به این معنا نیست که طبیعت یا کره زمین محو شود. واضح است که در پایان فقط ما از بین می رویم و کره زمین، همچون میلیاردها سال پیش، با متانت و آرامش در اطراف خورشید کنان خواهد چرخید. مطالعه دقیق کتاب مختصر فروید در این زمینه بسیار آموزنده است؛ "تمدن و مل های آن"، با ترجمه خوب آقای محمد مبشری.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/95
  • مطالب مشابه: سد و رودخانه
  • کلمات کلیدی: طبیعت ,فرهنگ ,رودخانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
mahan امروزه دیگر ی یادش نمی آید – اگر اصلا بداند – که تا اوا قرن نوزدهم، یکی از مقدسات ایالات متحده نداشتن نیروی نظامی برای حمله به کشورهای دیگر بود. از این روی، تشکیل نیروی دریایی برای چیزی فراتر از دفاع از مرزهای کشور، توهین به مقدسات تلقی می شد. ئیان بر این باور بودند که طلایه دار عصر جدیدی برای جهان هستند؛ طلایه داری که یکی از ویژگی های اصلی اش این است که بدون به دیگران زندگی می کند. این اعتقاد به احتمال زیاد به این علت بود که ی جوان نمی توانست در برابر جهان کهن چنین سو در سر بپزد، یا اصلا ئیان فکر نمی د که اساسا چنین چیزی مهم باشد یا حتی اساسا وجود داشته باشد. به همین دلیل وقتی یکی از تیزهوش ترین مغزهای متفکر جهان در آن دوران، آلفرد ثه یر میهن (1840-1914)، اعلام کرد: «وظیفه من در زندگی این است که همیشه به منافع خارجی بین م.»، بیشتر افراد کاملا تعجب د: «منافع خارجی؟! مگر منافع خارجی دارد؟!» ناخدا میهن اولین ی بود که فهمید آینده جهان از آن کشوری خواهد بود که نیروی دریایی نیرومند تری داشته باشد. او در زمینه تسلط بر آب ها کتاب ها و مقالات فراوانی نوشت و پس از آن همه فهمیدند که از این پس چه باید ند. همه کشورهای اروپایی، که به دریا و اقیانوس متصل بودند، بدون استثناء، به حرف او گوش د و در عملی طرح های او از یکدیگر پیشی می گرفتند. این افسر نیروی دریایی ، که امروزه کمتر ی او را می شناسد، یکی از انی است که در سرنوشت جهان معاصر بسیار اثرگذار بود. او یکی از ترسیم کنندگان وضع و شکل جهان معاصر است. همان طور که نیوتن را کاشف نیروی جاذبه می دانند، میهن نیز نیروی دریایی را کشف کرد. به هر حال، تا اوائل قرن بیستم، حتی در خیال هیچ فرد یی هم نمی گنجید که چیزی شود شبیه به آنچه امروزه است. حال که آن امر مقدس را با وضع فعلی مقایسه می کنیم، می توانیم بگوییم قدرت همه مقدسات را زیر پا می گذارد. اگر هم نگذارد، آن را می بلعد و فربه تر می شود؛ درست مثل آتش که چوب و پارچه و پلاستیک و هر چیز خوب و بد و تر و خشکی را می خورد و بیشتر گر می گیرد. عظیم ترین و هولناک ترین آتش های عالم را قدرت برافروخته است. رئیس جمهورهای هم بسیار کوچکتر از آنی هستند که بتوانند سازوکار قدرت را تغییر دهند. آنها نیز مهره های جریان های قدرت بودند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/96
  • مطالب مشابه: سوخت مقدس
  • کلمات کلیدی: آمریکا ,جهان ,نیروی ,قدرت ,دریایی ,مقدسات ,نیروی دریایی ,جهان معاصر ,داشته باشد ,منافع خارجی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

(به مناسبت 28 اردیبهشت یادروز خیام)
عموم مردم خیام (440-536 ه.ق) را شاعری بزرگ می دانند و خواص او را دانشمندی سترگ. هر دو گروه درست می گویند، اما ناقص. خیام فیلسوف هم هست و آثار فلسفی متعددی دارد، اما جنبه فلسفی او به محاق رفته است. دو چیز به این امر دامن زد. اول این که خیام انسان منزوی و گوشه گیری بود و مایل نبود که درس و بحث رسمی فلسفی مفصل و شلوغی داشته باشد. او از پذیرفتن شاگردان امتناع می کرد و نمی خواست خلوت خود را از دست بدهد. دوم این که سرشت تفکر فلسفی خاص او اقتضا می کرد که در فلسفه رسمی به طور جدی شلوغ کاری نکند. فلسفه های رسمی در دوران پیشامدرن غالبا باید محکم، بلندپروازانه، یقینی و با جنگ و دعوا همراه باشند تا جدی گرفته شوند. فلیسوفی که در شناخت حقایق عالم ادعاهای بلندپروازانه نداشته باشد، مشتری پیدا نمی کند و صد البته خود چنین فیلسوفی پیشاپیش از مرید و مشتری فرار می کند. خیام نیز شاگرد نمی پذیرفت و به این چیزها اعتقادی نداشت و لذا طبیعی است که وارد نزاع و کارزار فلسفی نشود. اما به هر حال، او هم به سنت رسمی و تاریخی فلسفه توجه کرد و هم فلسفه خاص خود را داشت، و البته این دو در ارتباط با یکدیگر. این مطلب درسی است که می توان از خیام آموخت. از این جهت او یک الگوی حقیقتا خوب برای اهل فلسفه است؛ چراکه هم یک نسبت وثیق با سنت فلسفی بزرگ روزگار خود داشت و هم بهره خاص خویش را از آن گرفت. بیشتر اهل فلسفه فراموش می کنند که داد خود را از فلسفه بستانند. آنان همه آگاهی فلسفی خود را وقف یک جریان فلسفی می کنند و در نهایت فلسفه دانی می شوند مبلغ فلان فیلسوف و بهمان فلسفه و عمر خود را در دوستی و دشمنی واهی با این و آن تلف می کنند. خیام متعلق به سنت فلسفی مشاء است. به طور مشخص او به فلسفه ابن سینا (370-428 ه.ق) گرایش داشت و نه، مثلا، فلسفه فار (259-339 ه.ق). چند شاهد برای تقویت این مدعا وجود دارد: 1-خیام فلسفه ابن سینا را تدریس می کرد. 2-خیام برخی از رساله های ابن سینا را شرح کرده است. 3- او دست کم یکی از رساله های ابن سینا را ترجمه کرد. به نظر نگارنده فلسفه شکاکانه خیام از فلسفه ابن سینا نشأت می گیرد. فلسفه سینوی علی رغم عقل گرایی، منطقی بودن و اهتمام فراوان به برهان، بذرهای یک شکاکیت رادیکال را در دل خود دارد. خیام نیز این رگه را دنبال کرد و به نتایج نهایی رساند. چه بسا بتوان ادعا کرد که در دل هر فلسفه ای رگه ای از شکاکیت هست که اگر دنبال شود، باعث می شود کل آن فلسفه ترک بخورد و در نهایت بشکافد. همچنین، هیچ فلسفه ای یک امر تمام شده نیست. نظام های بزرگ فلسفی چارچوب های بسته و نهایی نیستند، بلکه افقی باز به روی امکان های متعددی هستند. اما چگونه فلسفه خیام از فلسفه ابن سینا سرچشمه می گیرد؟ سخت گیری های معرفت شناختی ابن سینا در منطق که شرایط بسیار دشوار و پیچیده ای را در دو مبحث تعریف و استدلال بنیان گذاشت، سبب شد که برای برخی این مطلب محرز شود که اساسا حد تام و برهان دست یافتنی نیست و لذا باید از یقین دست شست و همه معرفت های بشری را ظنی به شمار آورد. خیام در این باره می نویسد: «فلاسفه و حکما به ادله عقلی صرف در قوانین منطقی طلب شناخت د و هیچ گونه به ادله اقناعی قناعت ن د. لیکن ایشان نیز به قوانین منطق وفا نتوانستند کرد و از آن عاجز آمدند.» این مطلبی است که نه تنها انی همچون خیام به آن رسیدند، بلکه حتی خود ابن سینا نیز در برخی از آثار خود، همچون " علیقات"، صریحا آن را اعلام می کند؛ چیزی که بیشتر اهل فلسفه ی نمی خواهند بپذیرند یا حتی آن را ببیند. فلسفه های سفت و سخت و بلندپروازانه غالبا به ضد خود بدل می شوند. از این روی می توان گفت که فلسفه خیام یکی از بسط های ممکن فلسفه سینوی است و رباعیات او نیز یکی از محصولات فلسفه شخصی او. با این همه، همین معرفت ناقص، محدود و ظنی تنها و حداکثر چیز ارزشمندی است که انسان می تواند به آن دست پیدا کند، آن هم با تلاش فراوان. خیام نیز به همین امر باور داشت.
در تذکره ها به نقل از داماد خیام گفته اند که او مشغول تدریس کتاب الهیات شفای ابن سینا به جمع کوچکی از علاقمندان بود. در حین تدریس نیز خلال دندانی را به دهان گرفته بود. در بحث وحدت و کثرت بود که یک باره خلال را از دهان بیرون کشید و لای کتاب نهاد و آن را بست. آن گاه دست به دعا برداشت: «اللهم انی عرفتک علی مبلغ امکانی، فاغفر لی. فان معرفتی ایاک وسیلتی الیک.»** گفت و درگذشت.
**ترجمه: «بار خدایا، من تو را به اندازه توانایی ام شناختم، پس مرا بیامرز؛ چراکه شناختم از تو راه من به سوی توست.»

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/97
  • مطالب مشابه: خیام؛ برگرفتن فلسفه شخصی از سنت فلسفی
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,خیام ,فلسفی ,ابن‌سینا ,رسمی ,تدریس ,فلسفه ابن‌سینا ,فلسفه شخصی ,فلسفه خیام ,رساله‌های ابن‌سینا ,فلسفه مشائی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هفته گذشته یکی از دوستان قدیمی، که عشقی به کتاب ها نیز دارد، با من درددل می کرد. آرزو داشت کت بنویسد در زمینه تاریخ. نمی دانست چگونه این کار را انجام دهد. دوست داشت یاد بگیرد که چگونه اثری تاریخی بنویسد. واقعی ترین و بهترین راه برای یادگیری نوشتن آثار تاریخی، مطالعه دقیق کتاب های تاریخی خوب است. با امعان نظر در آنها می توان بسیاری از نکات خوب را آموخت؛ مثلا چگونگی چیدن داده های تاریخی، نحوه استنباط از آنها، روش اثبات نظریه و مدعا، آشنایی با منابع اصلی، شیوه ارجاع به انواع گوناگون منابع معتبر و کم اعتبار، تفکر انتقادی در زمینه رخدادهای تاریخی، بیان طنزآمیز، طعنه زدن و... . برای نوشتن مقاله فلسفی نیز می توان همین راه را در پیش گرفت. چیزی که می توان از نوشته های نویسندگان بزرگ آموخت، بسیار بیش از آن چیزی است که در کلاس های مدرسه و آموزش می دهند. نکته دیگر این که، در هر زمینه ای، مطالعه فراوان آثار خوب به طور طبیعی ذهن و زبان خواننده را شکل می دهد. برای مثال ی که صدها داستان کوتاه خوب از بهترین نویسندگان جهان را با دقت بخواند، به طور طبیعی توانایی نوشتن داستان کوتاه پیدا می کند؛ البته اگر استعداد آن را داشته باشد. اگر هم نداشته باشد، که با هزاران داستان هم طرفی نخواهد بست. خلاصه منظور این است که زیاد خواندن به خوب نوشتن مدد می رساند. آن چه گفته شد، به طور کلی، درباره نوشتن دیگر انواع متون هم صدق می کند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/98
  • مطالب مشابه: چگونه یک اثر تاریخی به وجود آوریم؟
  • کلمات کلیدی: نوشتن ,داستان ,به‌طور ,تاریخی، ,تاریخی ,می‌توان ,داستان کوتاه ,به‌طور طبیعی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
:cyclone
آرواره هایش خسته نمی شد، اما من همه استخوان های وجودم از زانو به پایین و از گردن به بالا درد گرفته بود. اگر جمجمه ام را گاز می گرفت درد کمتری داشت. سخنرانی مفصل و بی معنی و تکراری او تا اعماق روح را سمباده می کشید. بسیار حرف زد، ولی خلاصه اش این بود: مکانیک خوانده بود، اما به دلش ننشسته بود. اتفاقی با فلسفه آشنا شده بود. یک دور تاریخ فلسفه و یک کتاب از خودِ هگل هم خوانده بود. از مجله و مؤسسه سراغ می گرفت؛ هوس کرده بود مقاله های فلسفی بنویسد و سخنرانی های فلسفی ایراد کند. نظریه های فلسفی مشعشع بسیاری داشت، درباره همه امور فردی و تمام مسائل اجتماعی.

علاقمندان فلسفه بسیار زیادند و روز به روز تعداد آن ها افزایش می یابد. اما امکانات کشور نه در حدی است و نه به شکلی است که بتوان همه این افراد را در مسیر درست قرار داد. به همین سبب آفت های متعددی بر سر آنها می آید و مانع رشد مناسب آنان در زمینه فلسفه می شود. متأسفانه اوضاع به قدری وخیم است که حتی دانشکده های فلسفه برای دانشجویان این رشته نیز راه را هموار نمی کنند.

یکی از تلقی های بسیار بد و اشتباه در فلسفه آموزی آن است که فلسفه جویان گمان می کنند با در پیش گرفتن فلسفه آموزی وما باید در فلسفه سخن گو شوند؛ به عبارت دیگر نشانه درست آموختن فلسفه این است که در آینده دور یا نزدیک برای دیگران حرفی برای گفتن داشته باشند و اظهار نظر کنند و صاحبِ نظر و نظریه شوند. اما چنین تصوری درست نیست. هیچ ومی ندارد که انسان در فلسفه سخن گو باشد. کاملا ممکن و حتی گاهی بسیار مطلوب است که شخص در زمینه فلسفه شنونده باشد؛ و صد البته یک شنونده خوب و حرفه ای.
اگر ی به موسیقی علاقمند است، ومی ندارد که حتما خواننده یا نوازنده شود. چنین ی می تواند یک شنونده خوب و حرفه ای در عرصه موسیقی باشد. واقعا گوش دادن به سمفونی های بتهوون و درک و محظوظ شدن از آن ها فقط کار یک شنونده خوب و حرفه ای است. در فلسفه نیز چنین چیزی کاملا معنادار و امکان پذیر است.
شناختن کتاب های خوب فلسفه، دانستن سلسله مراتب آثار و افکار فیلسوفان، علم به جغرافیای دانش های فلسفی، درک جایگاه هر اثر و نظریه ای در این پهنه گسترده حقیقتا کمالی است که هر ی از آن بهره مند نیست و به آسانی به دست نمی آید. همه این موارد با فلسفه آموزی جدی و طولانی حاصل می شود. اینکه شخص بتواند آثار فلسفی خوب را خوب بخواند، آراء فیلسوفان را خوب بفهمد و ماجراهای جاودان و شگفت انگیز فلسفه را بداند، به خودی خود بسیار ارزشمند است. چنین چیزی، هم نتیجه رشد و هم باعث رشد فلسفی شخص می شود. باری، شنونده و تماشاگر خوب و حرفه ای بودن کمال است، اما سخن گو و بازیگر بد بودن نقص بسیار بزرگی است که به دیگران هم آسیب می زند.

مهم ترین چیزی که هر ی در فلسفه آموزی باید به دست آورد آن است که نسبت خاص خودش را با فلسفه پیدا کند و سپس آن را تقویت کند. رشد و شکوفایی فلسفی هر ی در گرو کشف و تقویت این رابطه است.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/78
  • مطالب مشابه: بشنو و صد گنج ببر
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,فلسفی ,شنونده ,حرفه‌ای ,چنین ,فلسفه‌آموزی , ومی ندارد ,فلسفه سخن‌گو ,زمینه فلسفه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- امروزه در فلسفه پرداختن به زندگی و مسائل آن رونق گرفته است. کتاب های زیادی با موضوع فلسفه زندگی منتشر می شود. از طرفی ما فلسفه نداریم و در واقع فلسفه ها داریم. حال به نظر شما کدامیک از فلسفه ها را می توان فلسفه زندگی به شمار آورد؟ - همه. هر فلسفه ای فلسفه زندگی است.
- چگونه هر فلسفه ای می تواند یک فلسفه زندگی باشد؟ به نظر می رسد فقط برخی از فلسفه ها چنین قابلیتی دارند؛ مثلا فلسفه های رواقی و اگزیستانسیالیسم. - فلسفه زندگی در هیچ فلسفه ای زیربنا نیست، بلکه روبناست؛ حتی در فلسفه های رواقی و اگزیستانسالیسم. در بعضی فلسفه ها این روبنا ظاهر شده است و در برخی دیگر ظاهر نشده.
- یعنی می توان فلسفه ای زیربنایی داشت که هیچ روبنایی را مطرح نکرده باشد؟ - غیرممکن نیست، اما دقت کنید که فلسفه زندگی فقط یکی از روبناهای هر فلسفه ای است. همه فلسفه ها روبناهایی داشته اند، اما آن روبنا وما فلسفه زندگی نبوده است.
- بسیار خوب، فلسفه زندگی به عنوان یک روبنا چگونه از آن زیربنا به دست می آید؟ - ببینید در زیربنای هر فلسفه ای شما مجموعه ای از ایده ها و روش های فکری را می ی د که می تواند بعدا در زندگی به شما کمک قابل توجهی د.
- این امر چگونه اتفاق می افتد؟ یعنی نسبت میان این امور زیربنایی فلسفه که به نوعی ذهنی هستند با زندگی که یک امر عینی و خارجی است، به چه صورت است؟ - ببینید اصل زندگی آن فهمی است که از آن داریم. زندگی یک جنبه نرم افزاری دارد که همان فهم و مفهوم آن است. خب آن ایده ها و روش ها می توانند در فهم ما از زندگی نقش محوری ایفا کنند. بر این اساس هر فلسفه ای نوعی فلسفه زندگی را به بار می آورد.
- حتی انتزاعی ترین فلسفه ها؟ مثلا حتی فلسفه هگل؟ - چرا می گویید حتی فلسفه هگل؟! قطعا فلسفه هگل. ببینید این حرف من نیست. موریس مرلوپونتی، که با هر معیاری یکی از فیلسوفان طراز اول قرن بیستم است، می گوید کتاب "پدیدارشناسی روح" هگل در واقع طرح یک سبک زندگی است. حرف مرلوپونتی درست است، اگرچه هر ی نمی تواند چنین چیزی را در آن کتاب ببیند.
- اما چنین نگاهی رواج ندارد و بسیاری گمان می کنند که فقط فلسفه های خاصی چنین هستند. وقتی به خود فیلسوفان نیز رجوع می کنیم می بیینم که همین طور بوده اند. شما نظر دیگری دارید؟ - خب حرف شما کاملا غلط نیست، اما فقط توصیف آن چیزی است که رخ داده و نه اینکه می تواند انجام شود. من هم قبول دارم که فقط از برخی فلسفه ها این نوع بهره برداری صورت گرفته است، حال چه توسط خود فیلسوفان و چه توسط دیگران.
- خب برای این کار چه باید کرد؟ چگونه می توان از فلسفه ای یک فلسفه زندگی است اج کرد؟ - سوال شما خیلی کلی است و ناچارم پاسخ کلی بدهم. پاسخ کلی من این است که ایده ها، روش ها و نتایج فلسفه ها را به خارج از خود آن ها بکشانید و مسائل زندگی را به محک آنها بزنید و ببینید چگونه باعث تغییر در زندگی می شوند. محافظه کارترین فلسفه نیز بسیار رادیکال است؛ چون هیچ چیز را دست نخورده باقی نمی گذارد و قطعا آن را تغییر می دهد.
- متشکرم! - اجازه می دهید یک نکته دیگر عرض کنم؟
- بله، خواهش می کنم بفرمایید! - ما در زندگی تلاش می کنیم امور تحمل ناپذیر را به چیزی پذیرفتنی تبدیل کنیم؛ مثلا می خواهیم رنج ها را معنادار کنیم. خب یکی از بهترین راه های ممکن این است که اگر چه نتوانیم خود امور را تغییر دهیم، اما معنای امور را تغییر دهیم. شاید هم تغییر امور چیزی جز تغییر معنای آن ها نباشد. در هر صورت، ما با معنادهی یا تغییر معنای امور توسط فلسفه ها می توانیم چنین کنیم. دقت کنید که ما هیچ گاه با حقیقت عینی هیچ چیزی تماس مستقیم و بی واسطه نداریم. همیشه چیزی از جنس معنا و مفهوم میان ما و امور زندگی واسطه می شود. تمامی فلسفه ها هم از این امکان بسیار قدرتمند برخوردارند که به امور گوناگون زندگی معنای تازه ای ببخشند. لذا هر فلسفه ای خلق یک زندگی جدید است.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/75
  • مطالب مشابه: تأملات و مکالمات
  • کلمات کلیدی: زندگی ,فلسفه ,فلسفه‌ای ,فلسفه‌ها ,امور ,تغییر ,فلسفه زندگی ,تغییر معنای ,معنای امور ,فلسفه هگل؟ ,فلسفه‌های رواقی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بیشتر رمان های قرن نوزدهم، به نوعی، سه بخشی هستند؛ زیرا در سه مجلد چاپ می شدند تا کتاب خانه ها یا کتاب فروشی ها بتوانند همزمان یک کتاب را به سه نفر امانت بدهند. به همین دلیل نویسندگان ساختار رمان خود را در چنین قالبی می ریختند، حتی نویسندگان بزرگ، حتی گوستاو فلوبر (1821 80)؛ ی که امیل زولا (1840-1902) در مورد او می گوید: "همه کتاب هایی که ما می نویسیم و به نظرمان واقعی می آیند در مقایسه با اثر فلوبر کارهایی سطحی و احساساتی اند و به درد تماشاخانه می خورند". حتی شا ار تاریخی فلوبر، "مادام بووآری"، که نقطه عطفی در تاریخ رمان است، در سه بخش تنظیم شده است. هر بخش نیز از چند فصل تشکیل شده است که قبل از انتشار به صورت کتاب، ابتدا به صورت پاورقی در یکی از مجله های آن روزگار منتشر می شد . این رویه قاعده آن روزگار بود؛ هر فصل یک رمان در یک شماره از مجله. اگر مجله از نوع هفتگی بود، فصل کوتاه و اگر ماهانه بود، فصول بلندتر نوشته می شد. فلوبر و دیگر نویسندگان در برج عاج نبودند. آنان می خواستند که بیشترین مخاطب را جذب کنند. این که از ادبیات مثال آوردم به این دلیل است که در آن، صورت و محتوا به شدت به یکدیگر گره خورده اند. تغییر در هر کدام، به دلیل درهم تنیدگی آن ها، باعث تغییر در دیگری می شود. اما با این وجود، نویسندگان بخاطر وضعیت مخاطب صورت کار خود را تغییر می دادند تا ارتباط بهتری با خوانندگان برقرار کنند. ی که به شرایط خواننده هیچ توجهی نمی کند، اصلا برای چه دست به قلم می برد؟! وقتی حال رمان این است، نوشتن فلسفی نیز به طریق اولی می تواند قالب های خود را تغییر دهد و شکل های مختلفی داشته باشد. فیلسوفان بزرگ نیز به همین صورت عمل می د. یکی از دلایل این که افلاطون رساله هایش را به آن صورت نوشت آن بود که می خواست فلسفه اش را به صورتی ارائه کند که برای بیشتر مخاطبان مأنوس باشد. یونانیان به آثار ادبی، حماسه ها و نمایشنامه ها عادت داشتند. افلاطون نیز شه هایش را در قالبی ریخت که بیشترین شباهت را به آن نوع آثار ادبی داشته باشد. همچنین می توان فیلسوفان بعد از رنسانس را یاد کرد که به جای زبان لاتین به زبان ملت های خودشان نوشتند و همین کار گام بزرگی در رشد و گسترش فلسفه بود. فیلسوفان بزرگ همیشه تلاش می د به شکلی بنویسند که بیشترین مخاطب را داشته باشند و به مقتضیات دوران خود دست به قلم ببرند تا فلسفه آنها بیشترین تأثیر را داشته باشد. اما امروزه برخی از اهل فلسفه تنها کار معتبر فلسفی را نوشتن مقاله(paper)های انگلیسی و انتشار آن ها در مجلات آن سوی اقیانوس می دانند. از نظر آنان تنها محصول و وجی فلسفه مقاله ای است که با گزاره های شماره دار در قاره ای دیگر منتشر شود. ظاهرا فلسفی ترین چیزهای جهان، این گونه گزاره های شماره دار هستند. به این علت، و چه بسا دیگر علل بدتر از این، نوشتن به زبان فارسی و به ویژه در فضای مجازی را ژورنالیسم محض و بی ارزش تلقی می کنند. ظاهرا این افراد تلاش می کنند تا جایی که امکان دارد برای حداقل مخاطبان بنویسند. اما آنان یا از تاریخ عقب هستند یا عقب می مانند. نوشتن مقاله تحقیقی قطعا خوب و لازم است، اما منحصر وجی فلسفه به آن مصیبت است و فاجعه می آفریند و در طولانی مدت به ضرر فلسفه تمام می شود؛ زیرا فلسفه در جامعه ای که بیگانه با فلسفه باشد، امکان رشد ندارد و آنقدر به انزوا می رود تا در نهایت نفله شود. همچنین، فلسفه ی رس اجتماعی "هم" دارد یا باید داشته باشد و، دست کم، بخشی از هر فلسفه ای را می توان به عموم افراد عرضه کرد و همگان را از آن بهره مند ساخت. فلسفه باید جریان فکری آوانگارد جامعه باشد. فیلسوف نیز، اگر برای خود مسئولیت اجتماعی قائل باشد، آگاهی سرگردان و بی هدف زمانه خودش را تیز، متعین و هدفدار می کند؛ او وظیفه هدایت افکار و شکل دادن به آن ها را دارد. برای این منظور هم باید با حداکثر مخاطبان در ارتباط باشد. متأسفانه امروزه وضعیت کاملا وارونه است. فیلسوف پیر 88 ساله، مک اینتایر، حق دارد اعتراض کند که امروزه فلسفه ی به حدی از بی خاصیتی رسیده است که دیگر حتی نیازی به سانسور آن نیست؛ زیرا نه تنها هیچ نقش مؤثر و رادیکالی در حیات بشری ایفا نمی کند، بلکه اساسا با امور واقعی زندگی هم ارتباطی ندارد. "یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم" بیشتر ان فلسفه خود را تنها وارث حقیقی فیلسوفان بزرگ می دانند، در حالی که هیچ شباهتی به آنان ندارند، چه در وجود کتبی و چه در وجود لفظی و چه در وجود ذهنی و چه در وجود عینی!
"دردا که این معما شرح و بیان ندارد".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/76
  • مطالب مشابه: متون فلسفی برای که نوشته می شوند؟
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,صورت ,داشته ,نوشتن ,فیلسوفان ,وجود ,داشته باشد ,فیلسوفان بزرگ ,فلسفه ی ,دارد برای ,نوشتن مقاله
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دلیل برخی افراد برای کتاب نخواندن این است که "حس و حال" لازم را ندارند. لذا اقدام نمی کنند و منتظر می مانند تا حس اش بیاید. و البته معلوم نیست کِی و از کجا بیاید. مشکل این است که از طرفی نمی توان بدون حس و حال لازم، خوب و درست مطالعه کرد و از طرف دیگر حس و حال به اختیار آدمی نیست. ظاهرا وضعیت مأیوس کننده است، اما خوشبختانه راه حلی وجود دارد. واقعیت این است که حس و حال بیشتر کارها با خود آن کارها حاصل می شود. بیشتر اوقات حس و حال کارها قبل از آن ها به دست نمی آید، اما همین که انسان شروع به انجام آن کار بگیرد، نرم نرمک حس و حال مناسب نیز پیدا می شود. مثلا حس و حالی برای خواندن فلان کتاب نیست، اما اگر ی کمی همت کند و با تمرکز و حوصله مطالعه را آغاز کند، پس از چند صفحه سروکله حس و حال لازم هم پیدا می شود. این قاعده فقط در مورد مطالعه صادق نیست و شامل خیلی کارها می شود؛ همچون: ورزش ، رژیم گرفتن، درس خواندن و... . هر ی این قاعده را به همین صورت با اندکی پیچ و تاب می تواند در امور دیگر به کار بگیرد. ممکن است ی بگوید که چنین ، اما چنان نشد. پاسخ این است که آن کتاب خوب نبوده یا برای آن شخص مناسب نیست. فراموش نکنیم که بنا نیست کتاب های بد، معمولی یا حتی خوب را بخوانیم. آن چه که باید مطالعه کنیم، کتاب های عالی یا خیلی خیلی خوب است. آن قدر شا ار مکتوب وجود دارد که نوبت به، حتی، کتاب های خوب هم نمی رسد. باید کتاب هایی را بخوانیم که نتوانیم آن ها را نخوانیم. کتاب هایی که ما را شکار می کنند و مثل آهن ربا جاذبه دارند و از دست های ما نمی افتند، حتی اگر خیلی قطور و سنگین باشند؛ مثل "تاریخ بی دی" از باربارا تاکمن (1912-1989)، آن شا ار درخشان، یا دیگر غول هفتصد صفحه ای، "برج فرازان".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/77
  • مطالب مشابه: حس اش هست
  • کلمات کلیدی: خیلی ,مطالعه ,کارها ,کتاب‌های ,می‌شود ,پیدا می‌شود ,وجود دارد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

"من از خود کانت نیز بیشتر به فلسفه او وفادارم".
اگر هم این سخن فیشته (1762 14) صادق نباشد، دست کم بی معنا هم نیست؛ زیرا فیلسوفان بزرگ فلسفه های خود را نمی سازند؛ یعنی آن را جعل نمی کنند، بلکه اصول، مبانی و ساختار کلی آن را کشف می کنند. به همین دلیل آنان مخیر نیستند که هر مطلبی در فلسفه خود بگویند یا هر نتیجه ای بگیرند و، به طور کلی، هر چیزی بگنجانند؛ زیرا آنها تابع ضرورت درونی آن فلسفه هستند و چه بسا دیگرانی بتوانند منطق آن فلسفه و ضرورت درونی آن را بهتر از فیلسوف مؤسس آن، درک کنند و به کار گیرند. نسبت فیلسوف مؤسس با فلسفه ای که مطرح می کند، همانند نسبتی است که دیگران و آیندگان با آن دارند. فیلسوف مؤسس فقط فضلِ تقدم دارد و وما از تقدمِ فضل برخوردار نیست. این مطلب نتایج عملی دارد؛ از جمله این که خود فیلسوف نیز از همه زوایای فلسفه خودش آگاه نیست. لذا محال نیست که فیلسوف در مورد فلسفه خودش به اشتباه بیفتد. بنابراین در همه موارد لازم نیست که فقط و فقط حرف های خود او را ملاک قرار دهیم.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/74
  • مطالب مشابه: کانتی تر از کانت
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,فیلسوف ,مؤسس ,فیلسوف مؤسس ,فلسفه خودش ,ضرورت درونی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ما یک طرفه حرف می زنیم، اما گفتگو نمی کنیم. آن جایی هم که به ظاهر گفتگو می کنیم، در واقع هیچ گفتگوی دوطرفه ای وجود ندارد. ما فقط ذهنیات خود را بیرون می ریزیم و بر حرف های خود پافشاری می کنیم و اصلا به سخنان طرف مقابل گوش نمی دهیم. هر ی منتظر است طرف مقابل ت شود، یا او را ت کند، یا در میان سخنانش حرف خود را بر سر او بکوبد. گاهی نیز هیچ کدام از این ناهنجاری های ظاهری وجود ندارد. دو طرف در ظاهر خیلی مؤدب و کاملا موقر، به نوبت، حرف خود را می زنند و اجازه می دهند طرف مقابل سخنان خود را کامل بیان کند، اما باز هم یک گفتگوی واقعی در کار نیست. پس چگونه می توان گفتگوی واقعی را تشخیص داد؟ آیا اصلا نشانه ای هست؟ آری، هست؛ نشانه ای کاملا آشکار: پرسش. نشانه یک گفتگوی واقعی آن است که در آن پرسش های واقعی وجود دارد. دو طرف واقعا از یکدیگر می پرسند. آنان واقعا سوال دارند و لذا به پاسخ های یکدیگر ارج می نهند و بر اساس پاسخ ها، پرسش های بعدی را سامان می دهند و این گونه گفتگو را به پیش می برند. به همین دلیل، بی ثمربودن فرآیند گفتگوی واقعی محال است. بدون پرسش، گفتگویی در کار نیست؛ تفکری در کار نیست و اصلا انسان و انسانیتی در کار نیست.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/72
  • مطالب مشابه: گفتگوی واقعی چگونه است؟
  • کلمات کلیدی: واقعی ,گفتگوی ,مقابل ,وجود ,گفتگو ,اصلا ,گفتگوی واقعی ,وجود ندارد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ویلیام جیمز (1842-1910)، فیلسوف بزرگ، در نامه ای به برادرش، هنری جیمز (1843-1916)، نویسنده نامدار، با شوق می نویسد: "دومین کتاب فلسفی او را با عنوان "بنیادهای باور" با لذتی عظیم خواندم. فلسفه به مفهوم واقعی در چنین کت بیشتر است تا در پنجاه کتاب آکنده از موشکافی ها و اصطلاحات تخصصی فیلسوفان آلمان". او کیست که فیلسوف بزرگ یی را فقط با یکی از آثار فلسفی گوناگونش این چنین به هیجان آورده بود؟ یک فیلسوف ی؟ او اگرچه در کمبریج شاگرد فیلسوف اخلاق پرآوازه، هنری سیجویک (1838-1900)، بود و خود نیز یک فیلسوف واقعی به شمار می آید، اما ی نبود. او در میان خیل انبوه مردان بادانش و کاردان، یکی از بزرگترین، مهمترین و برجسته ترین سیاست مداران زمان خود بود که پس از طی مدارج و مقامات و مناصب گوناگون اجرایی و ، در نهایت، نخست بریتانیای کبیر شد؛ امپراطوری یی که در آن زمان یک چهارم کره زمین را اداره می کرد. همه از هر جهت شخصیت ممتاز او را ستوده اند، حتی رقبایش. یکی از مخالفانش در مورد او گفته است: "او بهترین مغز متفکر عصر ماست که در راه سیاست به کار افتاده است". نامش لرد آرثر جیمز بلفر (1848-1930) است. لرد بلفر بسیار خوب سخن می گفت. قدرت استدلال و اقناع او فوق العاده بود. اما علی رغم این، هیچ گاه تک گو نبود و به طرف مقابل اجازه می داد خوب و راحت و کامل سخن خود را بگوید. او گفتگو را واقعا زنده نگه می داشت و سطح بحث را بالا می برد و ذهن حاضران را به اوج می رساند. اما یک ویژگی جالب و ممتاز داشت که هدف از این یادداشت اشاره به آن است، بدون هیچ توضیحی. تأمل در آن به خواننده واگذار می شود. هر ی، حتی اگر برای اولین بار با او دیدار می کرد، و اندکی با او هم محضر می شد، طوری مورد توجه قرار می گرفت که خود آن شخص اعتراف می کرد توانسته حرفش را خوب بزند و نیز توانسته خودش را به بهترین صورت نشان دهد. لرد بلفر در برخورد با دیگران طوری بود که طرف مقابل را در آن شرایط شکوفا می کرد. برخورد او به گونه ای بود که باعث می شد طرف مقابل خودش را خوب نشان دهد و توانایی هایش را بروز دهد. این ویژگی نادر انسان های رشدیافته و به کمال رسیده است که می توانند دیگران را هم در هر شرایطی و بدون هیچ تصنعی شکوفا کنند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/73
  • مطالب مشابه: شکوفان
  • کلمات کلیدی: فیلسوف ,مقابل ,بلفر ,می‌کرد ,جیمز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
نبود. بود، اما آن چه می خواستم نبود. همه صندلی های ایستگاه راه آهن رو به تلویزیون بود. صدای آن هم به قدری بلند بود که انگار بلندگوها را در ساقه مغز آدم کاشته اند. دنبال گوشه دنجی می گشتم تا کتابم را بخوانم. گشتم و نیافتم. انگار مقدر بود که پس از سال ها سریال خانوادگی ایرانی ببینم.
از آن جایی که ایده کلی چنین چیزهایی بسیار مهوّع و کهیرآمیز است، تلاش همه توجهم را فقط به جزئیات معطوف کنم؛ دکور صحنه، جملات، حرکات و تکنیک های بازیگری.
جالب است که بازیگران زن ایرانی فقط از چهره و دست های خود استفاده می کنند. به همین دلیل در برابر همتایان خارجی خود نمی توانند عرض اندام کنند! اما برخی از مردان ایرانی حقیقتا هنرمندان بسیار قابلی هستند و در طراز جهانی قرار دارند. به طور کلی بدن، آن جایی که جنبه ت پیدا می کند، حذف می شود. بدن باید فقط یک جسم خنثی باشد؛ چیزی مثل در و دیوار و گوشه و لوله و کارد آشپزخانه.
هنگامی که به های صداوسیمای وطنی نگاه می کنیم، فاصله زیاد آن ها را از واقعیت زیسته به راحتی متوجه می شویم. هیچ کدام از نسبت های میان انسان ها در این گونه ها معادلی در عالم خارج ندارند. یا هیچ کدام از واقعیت ها در آن ها بازتاب نمی یابند. هنر مع . هنر من . تصویر واقعیت های زیسته این جامعه پریشان در کجا منع می شود؟ هنر، سیاست، دین، ، رسانه ها، رو مه ها، کتاب ها؟ دقیقا کجا؟
یک نمونه برای این هنر مع آن است که، در ها، زن و شوهر (نزدیک ترین اشخاص به یکدیگر) مواظب هستند که یک سلول از بدن این یکی با آن سلول از بدن دیگری تماس پیدا نکند تا هیچ رابطه تنانه ای بین آنها شکل نگیرد. طوری از هم فاصله می گیرند تو گویی که جذامی هستند. اما بدون رابطه تنانه، روابط انسانی چه معنایی می تواند داشته باشد؟! هر رابطه انسانی با یک رابطه بدنی خاص گره می خورد.
هر ارتباط انسانی نوعی وضعیت و نسبت میان دو بدن را ایجاب می کند. برای مثال هر دو دوستی که درنظرگرفته شوند، با توجه به نحوه دوستی، وقتی در کنار یکدیگر قرار می گیرند، نسبت بدن های شان وضعیت خاصی پیدا می کند. نحوه نشستن افراد، کیفیت رابطه آنان را نشان می دهد. از نسبت میان دو تن می تواند رابطه میان آن دو تن را حدس زد؛ زیرا بدن نه تنها در رابطه اثرگذار است، بلکه در تقویم آن نیز نقش دارد؛ بدن مقوم هر گونه رابطه انسانی است. انی که حداکثر فاصله را نسبت به هم رعایت می کنند، برای یکدیگر فقط کمی بیش از یک تصویر هستند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/71
  • مطالب مشابه: تن های تنها
  • کلمات کلیدی: رابطه ,انسانی ,نسبت ,میان ,پیدا ,فاصله ,نسبت میان ,رابطه انسانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- در گفتگوی قبلی، نوعی نگاه را به فلسفه ی مطرح کردید، اما اگر با چنین رویکردی به این فلسفه بپردازیم، ممکن است دستاوردی بیش از یک مقاله نداشته باشیم. - بله، ولی چه اشکالی دارد؟!
- نمی دانم. - ببینید همان یک مقاله بس است و بس مفید است؛ زیرا فهم ما را از فلسفه ی به طور مبنایی دگرگون می کند.
- تا حدی عجیب است. - نه اصلا. چنین چیزی نه عجیب است و نه بی سابقه. در تاریخ نیز نمونه دارد.
- مثلا؟ - مثلا ماجرای ابن سینا برای فهمیدن "مابعدالطبیعه" ارسطو. او نتوانست...
- بله درسته، ابن سینا چهل بار "مابعدالطبیعه" ارسطو را می خواند و منظور آن را درنمی یابد. بعدا شرح فار را می خواند و مشکلش حل می شود. راستی شما آن را خوانده اید؟ - بله، چندبار.
- اوه! آن شرح را چند بار خوانده اید! - فار موجزنویس و شرح!!! بسیاری گمان می کنند رساله فار شرح آن کتاب پانصدصفحه ای ارسطو است! در این صورت آن شرح باید حداقل بیش از هزار صفحه باشد.
- مگر نیست؟ - نه فار اهل نوشتن شرح هزارصفحه ای است و نه من اهل چندبار خواندن چنان شرحی هستم. رساله "اغراض مابعدالطبیعه ارسطو"چهار-پنج صفحه بیشتر نیست!
- عجب! در هیچ جا به این مطلب مهم اشاره نشده است. - بله. ببینیدهمان چند صفحه کلید حل معما بود؛ زیرا نگاه ابن سینا را به آن کتاب عوض کرد و از آن پس ابن سینا با زاویه دیگری کتاب را دید و فهمید.
- این مطلب چه درسی برای ما دارد؟ - آیا امروزه ی می تواند مقاله ای پنج صفحه ای بنویسد و زاویه دید ما را، مثلا، به کتاب "الهیاتِ شفا"ی ابن سینا تغییر دهد؟ ما از چه منظری، از چه زاویه ای و با چه نگاهی با این کتاب مواجه شویم تا آن را طور دیگری بفهمیم؟ از همه مهمتر، چگونه می توانیم فهمی معاصر از آن داشته باشیم؟ اریک هرش، یکی از صاحب نظران هرمنوتیک، در اوایل کتاب مشهورش، "اعتبار در تفسیر"، به نکته مهمی اشاره می کند. او می گوید تلقی اولیه یک مفسر از متن سازنده آن چیزی است که بعدا از متن درک می کند. تا وقتی که آن تلقی تغییر نکند، وضع به همین صورت باقی می ماند و فهم او نیز تغییر نخواهد کرد و در همان مسیر، فقط، بسط پیدا می کند. نتیجه خوانش یک متن در گرو تلقی اولیه خواننده از آن است. امروزه ما نیز هم حق داریم و هم نیاز داریم که تلقی خاص خودمان را از فلسفه ی داشته باشیم.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/70
  • مطالب مشابه: تأملات و مکالمات
  • کلمات کلیدی: کتاب ,ابن‌سینا ,فارابی ,فلسفه ,تلقی ,ارسطو ,فلسفه ی ,مابعدالطبیعه ارسطو ,تلقی اولیه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- امروزه پرداختن به فلسفه های ی چه وضعیتی دارد؟ - امروزه، به خاطر وجود نهادهای تی و حمایت های حکومتی، کارهای پژوهشی در زمینه فلسفه ی رونق گرفته است. و البته چنین پشتوانه ای در زمینه فلسفه های غربی وجود ندارد.
- این پژوهش ها را چگونه برآورد می کنید؟ - از جهت کمی که بسیار قابل توجه است.
- از جهت کیفی چطور؟ - از جهت کیفی، خب.... البته به موازات کمیت پیش نرفته و این طبیعی است. همیشه و همه جا کیفیت پا به پای کمیت جلو نمی رود. اما با این وجود، کارهای کیفی خوب و قابل قبولی هم انجام شده و می شود.
- بله امروزه در حوزه فلسفه ی، بسیاری ادعای تخصص را در همه یا برخی از فلسفه ها دارند؛ مثلا مدعی هستند که ابن سیناشناس، سهروردی شناس، ملاصدراشناس یا چیزهای دیگر هستند. موافقید؟ - خب ببینید این افراد اگر صادق و سخت کوش باشند، که برخی قطعا چنین هستند، حداکثر کاری که کرده اند آن است که بیشتر یا همه آثارِ، مثلا، ابن سینا را به خوبی خوانده اند و لذا خوب می دانند که نظریات ابن سینا دقیقا چیست.
- خب چنین چیزی برای ابن سیناشناس بودن کافی نیست؟ - آشکارا خیر.
- پس ابن سیناشناس کیست؟ - تلاش های این افراد شایسته تقدیر است، اما ابن سیناشناس ی نیست که می داند ابن سینا چه گفته است، بلکه ی است که می داند ابن سینا چه می توانست بگوید. به عبارت دیگر، ابن سیناشناسی که به درد ما می خورد باید چنین باشد؛ زیرا ما به ناگفته های ابن سینا بیشتر نیازمندیم.
- چرا؟ - زیرا یک فلسفه حقیقی چیزی در درون خود دارد که باعث می شود در هر زمانی سخنی برای گفتن داشته باشد. متخصص حقیقی آن فلسفه در هر دوره ای ی است که آن ناگفته را به زبان آن روزگار بیان کند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/69
  • مطالب مشابه: تأملات و مکالمات
  • کلمات کلیدی: ابن‌سینا ,چنین ,فلسفه ,ابن‌سیناشناس ,می‌داند ابن‌سینا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- امروز چطور بود؟ - مثل هر روز و مثل هیچ روز.
- چه کنیم که روزمان مثل هیچ روزی نباشد؟ چه کنیم روز خوبی داشته باشیم؟ چگونه روزمان کاملا و بسیار مفید می شود؟ - منظورتان چیست؟
- یعنی این که همه روز را طوری سپری کنیم که از تک تک لحظات آن بهترین استفاده را ببریم. - نمی دانم. چنین چیزی که برای من غیرممکن است.
- پس بگذاریم هر طور که گذشت بگذرد؟ حتی با میان مایگی و روزمره گی؟ - این دیگر چه حرفی است!؟ این نتیجه را از کجا به دست آوردید!؟ بنا نیست که اگر نتوان – به قول شما – از تک تک لحظات استفاده کنیم، کل آن را رها کنیم.
- پس چه کنیم؟ - به نظرم همه روز فرصتی است که در آن یک چیز متفاوت، فوق العاده و بدیع را تجربه کنیم. کل روز و همه لحظات اش مقدمه، بهانه، فرصت یا زمینه ای است که چیزی رخ دهد و تجربه ای بدیع را از سر بگذرانیم. به نظرم اگر فقط یک چنین چیزی رخ دهد، همه آن روز مفید و ارزشمند خواهد بود.
- آن چیزی که باید رخ دهد و ما باید تجربه کنیم چیست؟ - اولا که بایدی در کار نیست. این "باید"ها را باید کنار بگذاریم. دوم این که دقیقا نمی دانم چیست. فقط می دانم که هر چیزی می تواند باشد، اما ویژگی آن غیرمنتظره بودن است؛ مثلا می تواند یک کلمه، یک عبارت، یک حس و حال، یک فهم، یک تجربه معنوی، یک کار خوب، یک کتاب خوب، یک انسان خاص و یا خیلی چیزهای دیگر باشد. اگر انسان در روز یک معرفت ساده از هستی دریافت کند که در جانش بنشیند، برای کل روز او کافی است. سند از سادگی عمیق و ژرفای آرام.
- امروز برای شما چه چیزی رخ داد؟ - همین گفتگو.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/67
  • مطالب مشابه: تأملات و مکالمات
  • کلمات کلیدی: کنیم ,چیزی ,تجربه ,تجربه کنیم ,چنین چیزی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ماهی غذای خوشمزه ای است، اما آنچه که انسان تناول می کند با آنچه که قبل از خوردن است، تفاوت زیادی دارد؛ زیرا ماهی برای ماهی بودن و زنده بودن به چیزهایی نیاز دارد که برخی از آن ها برای خوردن باید کنار گذاشته شوند. همچنین باید چیزهایی به آن افزود تا بتوان آن را به خوبی میل کرد و لذت برد. حکایت فلسفه هم شباهتی به این ماجرا دارد.
به وجودآمدن یک فلسفه و بقاء و استمرار تاریخی آن، چیزی متفاوت با معرفی و آموزش آن است. فلسفه های بزرگ به همان صورتی که در شه ابرفیلسوفان هستند برای ذهن فلسفه جویان، فلسفه دوستان و دانشجویان اصلا قابل هضم نیست و از آن ها طرفی نمی بندند. ماهی زنده غذای نهنگ و ه و دلفین است و نه خوراک انسان.
بنابراین، معلم فلسفه باید با ماده خام فلسفه های بزرگ، دست به نوعی آشپزی بزند و چیزهایی کم و زیاد کند. برای نمونه، یک فلسفه هم باید زمینه ای را که فلسفه در آن به وجود آمده در نظر بگیرد و هم زمینه یی را که مخاطبان در آن قرار دارند. در غیر این صورت، آن فلسفه برای نوآموزان فهمیدنی نخواهد شد. دیگر این که در معرفی و آموزش هر فلسفه ای باید مقداری چاشنی تفسیر هم به آن اضافه کرد تا مخاطب بتواند راحت تر آن را هضم کند و بیشتر لذت ببرد.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/68
  • مطالب مشابه: آشپزی فلسفی
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,چیزهایی ,ماهی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

"مریم میرزایی ایدز گرفت. از هموطنانم صمیمانه می خواهم دعا کنند". گوشی را دوباره در جیبم گذاشتم. محمد از این چیزها زیاد می فرستاد؛ زیرا روحیه لطیف انسان دوستانه او شامل صغیر و کبیر و بعید و قریب و عدو و حبیب و همه و همه چیز می شد. طی آن روز و فردا، اخبار از در و دیوار و درخت و زیر بوته و از هر سوراخ و روزنه ای با گرفت و من از ماجرا باخبر شدم. دو روز بعد به یاد پیامک افتادم و دوباره آن را خواندم:"مریم میرزاخانی فیلدز گرفت. به هموطنانم صمیمانه تبریک می گویم". باز هم اشتباه خواندم چون نه او را می شناختم و نه می دانستم فیلدز چیست. البته خوشحالم بودم که اشتباه فهمیدم؛ "ای بهتر از هزار یقین اشتباه من". اما امروز خبر هولناک مرگ ناگهانی این دانشمند بزرگ و جوان به گوشم رسید و... . و چه کنم؟! "چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد". چنین مرگی به وضعیت ذهنی انسان خلل وارد می سازد و تعادل او را به هم می ریزد. اندوهی غریب بر انسان سایه می افکند و غمی عمیق در جان او چنگ می اندازد، همچون از دست دادن آشنایی نزدیک. بی جهت نیست؛ زیرا دانش دوستان با دانشمندان خویشاوندان روحی و معنوی هستند و زندگی را به نوعی با آنان سر می کنند. بدون آن فرزانگان، زندگی ظرف ملال و میان مایگی خواهد بود. اما "چه توان کرد که عمر است و شت دارد". فقط باید روزها بگذرد و زمان جلو رود تا از تیررس چنین غمی خارج شویم، اما غم جان کاه از دست رفتن چنین انسان هایی برد زیادی دارد و زخمی عمیق به جای می گذارد. مرگ هر دانشمندی خلئی بزرگ و دردناک در حیات روحی و معنوی اهل فکر و فرهنگ به جای می گذارد که با هیچ چیزی جبران نمی شود؛ زیرا هر متفکر اصیلی روزنه ای منحصر به فرد به سوی حقیقت و جهان معناست. حقیقت و معنای جدید از طریق چنین انسان هایی ظهور می کند و به ما می رسد. پایان یک هستی و آگاهیِ روبه گسترش یک تراژدی وجودی است و انهدام ناگهانی چنین امر مهمی بخشی از ما را نیز ویران می کند. لذا این شعر جان دان (1527-1631) هم بیش از همه در مورد فرزانگان صادق است: "مرگ هر انسانی جان مرا می کاهد که من در بشریت درآمیخته ام پس مفرست تا بدانی ناقوس مرگ که به صدا در آمده است این ناقوس مرگ توست".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/66
  • مطالب مشابه: در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
  • کلمات کلیدی: چنین ,اشتباه ,چنین انسان‌هایی ,هموطنانم صمیمانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
درددل. فقط دردل می کرد: "نداشتم، ندارم و نخواهم داشت. من چیزی را می خواهم که می دانم حتی در آینده هم نمی توانم داشته باشم؛ چیزی که نه به دست می آید و نه هیچ گاه خواستنش به پایان می رسد. خواستنی که همچون حریقی مرا می سوزاند و از روح من تغذیه می کند و پس از نابود من، آ ین شعله ای است که از هستی ویران من خاموش می شود". منظورش کنش مطلوب با یک محبوب است. این سخن فقط متعلق به این جوان و آن نوجوان نیست. این سخن، ذهنیت چند نسل کامل است؛ نسل هایی که جوانی شان در تباهی گذشت و مابقی زندگی را نیز در ویرانی سر می کنند. بحران انسانی آن است که یکی از ضروری ترین نیازهای فردی و خصوصی وجود بشری کاملا از اختیار او خارج شده است. یک امر طبیعی کاملا به اسارت فرهنگ درآمده است. چه باید کرد؟ چه می توان کرد؟ وقتی که در جهان عینی هرگونه راه حلی منتفی می شود، شه ای غلیظ در درون انسان به جریان می افتد. وقتی اراده انسان به بن بست می خورد، شه او آغاز می شود. انسان مجبور می شود که بین د. و اگر نه کاملا، که تا حدی از بار و فشار آن را با شه خود کم کند. در اینجا هم جنبه های سوبژکتیو انسان بیشتر فعالیت می کنند تا کمبود جنبه های ابژکتیو امر جبران شود و روان انسان ازهم نپاشد. کنش انسان یک امر کاملا طبیعی نیست. کاملا فرهنگی هم نیست. کنش ، طبیعی-فرهنگی یا نیمه طبیعی و نیمه فرهنگی است. علی رغم اینکه امر ریشه در طبیعت دارد اما در هر زمان و مکانی یک صورت فرهنگی هم پیدا می کند. فرهنگ نیز با تفکر گره می خورد و با آن دگرگون می شود. به همین دلیل شیدن به امر صورت فرهنگی آن را تغییر می دهد؛ اما نه هر شه ای. امروزه نیز این امر موضوع تفکر شده است. اما فقط موضوع تفکر فردی ست و نه تفکر جمعی. نتایج تفکرات فردی روی هم انباشته نمی شود و هیچ از نتایج مثبت و نقاط قوت تفکر دیگری بهره مند نیست. هر ی به تنهایی بار تفکر را در این زمینه به دوش می کشد. در نهایت نیز تغییری کلی حاصل نمی شود. درست است که کنش را فرد در خصوصی ترین شرایط خود انجام می دهد، اما این کار را در چارچوب و زمینه ای محقق می سازد که ابدا توسط خود او شکل نگرفته است. به عبارت دیگر، سوژه هرگز فاعل کامل کنش در تمامیت معنایی آن نیست. سوژه، از پیش افکنده شده در امر است و همیشه آغاز آن را در پس پشت خود دارد؛ یعنی کنش را از میانه های آن آغاز می کند. مرزهای امر هیچ گاه توسط سوژه منفرد تعیین نمی شود. به همین دلیل یکی از ویژگی های کنش میان بودگی آن در زمینه صورت فرهنگی اش است. هیچ در نقطه صفر امر قرار ندارد و لذا هیچ کنش را از نقطه صفر آن شروع نمی کند. نقطه صفر امر در آگاهی جمعی سوژه ها رقم می خورد و سوژه منفردی که از وضع موجود راضی نیست به تنهایی هیچ کاری نمی تواند د. سوژه منفرد برای رهایی از محدودیت های فعلی خود را به مرزهای امر می کوبد؛ آنقدر می کوبد تا در نهایت متلاشی شود؛ همچون یک زندانی که با دست های ناتوان خود بر دیواره های سیاهچاله خود سیلی می زند تا آزاد شود، اما در نهایت ناکام می ماند و نابود می شود. امروزه نیز راه حل را باید در آگاهی جمعی جستجو کرد. روش آن نیز د جمعی است که شرط آن انباشته شدن نتایج تفکرات فردی است. فایده انباشته شدن نتایج تفکرات فردی دو چیز است: اول اینکه یک معرفت بزرگ و بهتر نسبت به امر حاصل می شود که باعث می شود همگان به آگاهی برتری در این زمینه دست پیدا کنند. ما متاسفانه امروزه هیچ نظریه کلان بومی در این زمینه نداریم. و دوم اینکه د جمعی تبدیل به یک فرهنگ کلی و عمومی می شود. این فرهنگ معقول می تواند در آینده اوضاع این زمینه را بهبود بخشد؛ زیرا مشکل نه خود امر بلکه معنای آن است. مشکل نه شکل طبیعی بلکه صورت فرهنگی آن است. نحوه مواجه شدن با امر و نسبت ما با آن نیاز به باز شی متفکران دارد. در جامعه باید گفتگوی آزاد و بحث انتقادی در امر به عرصه د جمعی ارتقاء پیدا کند تا صورت جدیدی به آن بدهد. کارکرد همه امور فرهنگی، بدون استثنا، در این زمینه آن است که بستری برای هدایت آن فراهم کنند و نه اینکه فقط مانع آن شوند. اما امروزه همه امور فرهنگی، بدون استثنا، فقط مانعی در برابر آن هستند. البته این وضع دوام نمی آورد؛ زیرا نیروی این جریان وشان همه چارچوب ها را خورد می کند و همه چیز را در هم می شکند و تار و پود فرهنگ را از هم می درد. جریان وشان رودخانه در بستر آرام می گیرد اما سد را می شکند. اگر چنین نشود، بحران تبدیل به انفجار می شود. انفجار سوژه های کل صورت فرهنگی را از هم می درد و متلاشی می کند و طبیعت بشری را آشکار می سازد؛ طبیعتی که جز آمیزه ای وشان از خشم و چیزی دیگری نیست. این طبیعت سرکش فقط با صورت فرهنگی مهار می شود. هم اکنون صدای نعره های این هیولا در زیر نقاب فرهنگی همه شبکه های اجتماعی به گوش می رسد.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/65
  • مطالب مشابه: امر و د جمعی
  • کلمات کلیدی: جنسی ,می‌شود ,فرهنگی ,جمعی ,صورت ,زمینه ,صورت فرهنگی ,تفکرات فردی ,نتایج تفکرات ,فرهنگی، بدون ,جریان وشان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دست بردار نبود. رفته بود و برای بیست و چندمین بار سیر مطالعاتی گرفته بود. از هیجان بالا می پرید، چپ وراست می شد و پایین می آمد. از خوشحالی هم نیشش تا قفا باز بود؛ زیرا صراط مستقیم تضمینی فلسفه را یافته بود. به او گفته بود که فقط آن چه را گفتم و فقط به همان ترتیب مطالعه کن! یک صفحه غیر از آن چه مشخص نخوان و گرنه چنین و چنان...! مطالعه ن مصیبتی است، اما مطالعه هم آفات عجیب و غریبی دارد. بدون شک سیر مطالعاتی مفید است، اما نباید در ارزش و کارکرد آن اغراق کرد. همچنین باید نگاه درستی به آن داشته باشیم تا حد و مرزهای آن را بشناسیم. سیر مطالعاتی در عرض پراکنده خوانی نیست و هیچ کدام جانشین دیگری نمی شود. به همان اندازه که سیر مطالعاتی مفید است، پراکنده خوانی هم مزایای خود را دارد. این اقتضای سرشت خود کتاب هاست؛ زیرا دلیلی وجود ندارد که همه کتاب ها به یک شیوه خوانده شوند و آن شیوه هم این باشد که کتاب از اول تا آ به ترتیب صفحات مطالعه شود. منظم خوانی که همیشه معیار نیست، بلکه داشتن ذهن منظم و فهم منسجم ملاک است. به عبارت دیگر وضعیت درونی خواننده تعیین کننده است و نه آن چه در بیرون قرار دارد. باید ببینیم خواندنی ها در چه ظرف ذهنی یی ریخته می شوند. نظمِ ذهن و ساختارِ فهم از سیر مطالعاتی مهمتر است. لذا مهم آن است که هر مطلبی در جای درست خود در فضای ذهن قرار بگیرد و ارتباط آن با سایر مطالب به درستی برقرار شود. ممکن است ی بسیار مرتب و منظم آثاری را طبق یک سیر منطقی مطالعه کند، اما، بخاطر داشتن ذهنی آشفته و فهمی پریشان، هیچ طرفی نبندد و نصیبی نبرد؛ زیرا نتیجه نهایی در گرو این است که آن چه در کتاب هاست بعد از اینکه وارد ذهن شد چه سرنوشتی پیدا می کند. اگر ذهن منظم و منسجم است، از پراکنده خوانی چه باک! همه آن چه در بیرون پراکنده است، در درون جمع می شود. و اگر ذهن آشفته است، از سیر مطالعاتی چه سود! همه آن چه در بیرون منظم و منطقی است، در درون پخش و پریشان می شود. نکته دیگر این که ذهن باید مجال بازیگوشی هم داشته باشد تا شاد خود را نگه دارد و تر و تازه بماند. محدود خود به یک زمینه خاص، ذهن را خفه و فهم را نفله می کند. ذهن انسان در پراکنده خوانی نفسی تازه می کند. در غیر این صورت، ذهن در زیر ده ها سیر مطالعاتی سخت گیرانه و سلیقه ای له می شود؛ دفن می شود. وانگهی گاهی با گشودن تصادفی کت و تمرکز متأملانه بر یک عبارت، یک باره آذرخشی می جهد و ذهن در یک آن روشن می شود و فهمی ژرف با چگالی بالا در دامن انسان می افتد. و چه بسا همه دانسته های قبلی در ساختار جدیدی شکل دیگری پیدا کنند و معنای جدیدی برای همه چیز پیدا شود. نتیجه آن که قطعا پراکنده خوانی هم خوب است، اما فقط پراکنده خوانی حتما بد است. پس با خیال راحت پراکنده خوانی هم ، اما فقط پراکنده خوانی نکن!

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/60
  • مطالب مشابه: جمع پراکنده
  • کلمات کلیدی: است، ,پراکنده‌خوانی ,مطالعاتی ,آن‌چه ,مطالعه ,می‌شود ,مفید است، ,مطالعاتی مفید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

همگان، در همه زمینه ها، دم از عقلانیت می زنند. هر ی خود را مصداق تام و تمام آن می داند و طرف مقابل را متصف به ع آن می کند. به راستی نشانه عقلانیت چیست؟ بسیاری گمان می کنند که عقلانیت به معنای قدرت متقاعد دیگران با استدلال است. هر چقدر بهتر بتوانیم افراد بیشتری را با استدلال های خود متقاعد کنیم، به این معناست که از عقلانیت بهتر و برتری برخورداریم. به عبارت دیگر عقلانیت نسبت مستقیمی با قدرت متقاعد دیگران دارد. اما این مطلب درست نیست. اگر هم باشد، مهم نیست؛ زیرا در اینجا امکان عدم صداقت و خودفریبی بسیار زیاد است. به همین دلیل برای کشف عقلانیت ملاک بهتر و شفاف تری لازم داریم. نشانه عقلانیت استعداد متقاعدشدن با استدلال دیگران است. به عبارت دیگر عقلانیت بیش از آن که به معنای متقاعد دیگران با استدلال باشد، وابسته به میزان متقاعدشدن با استدلال دیگران است. هر ی به خود رجوع کند و ببیند تاکنون چقدر حاضر شده است که به خاطر استدلال بهتر و قوی ترِ رقیب از مدعای خود دست بردارد. اگر ما از انی هستیم که تا وقتی به سود مدعای ما دلیل وجود دارد به عقلانیت پایبندیم، و آن جایی که این گونه نباشد، آن را جدی نمی گیریم، بدانیم که فرسنگ ها با عقلانیت فاصله داریم. خوب است که انسان در مورد فضیلت هایی همچون عقلانیت به خودش هم کمی شک کند. این نیز مقتضای عقلانیت است.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/61
  • مطالب مشابه: نشانه عقلانیت چیست؟
  • کلمات کلیدی: عقلانیت ,استدلال ,دیگران ,نشانه عقلانیت ,استدلال دیگران ,دیگر عقلانیت ,متقاعد دیگران ,عقلانیت چیست؟ ,نشانه عقلانیت چیست؟
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یکی از همسایه های ما آدم تنهایی است که با دو سگ زندگی می کند. یکی از آن ها به اندازه توپ هندبال است و دومی شبیه به بزه مشهدی. دیروز هم یکی دیگر از همسایه ها به جرگه سگ داران پیوست. البته وجود مبارکش را زیارت نکرده ایم، اما صدای نکره اش می آید. روزبه روز بر تعداد این حضرات اضافه می شود و تا چند وقت دیگر باید کل ساختمان را به آن ها تحویل دهیم؛ زیرا، برع ما، با خیال راحت تولید مثل می کنند. اما چرا انسان ها از انسان ها روی تافته اند و به حیوانات روی آورده اند؟ انسان های امروزی نه تنهایی خود را تاب می آورند و نه با ی رابطه درستی برقرار می کنند. تنهایی خود را تاب نمی آورند؛ زیرا برای تنهایی چیزی ندارند. سر با تنهایی، درونی پر و غنی از امور روحی نیاز دارد که کمتر ی دغدغه آن را دارد. امکان ارتباط خوب با دیگران نیز وجود ندارد؛ زیرا بیشتر روابط امروزی بدون دیگرخواهی و مبتنی بر خودخواهی شده است. هدف، کشیدن شیره هستی و زندگی طرف مقابل است. غایت، حداکثر بهره برداری برای تأمین خواسته و رسیدن به آرزوهاست. دیگری وظیفه دارد آرزوها یا دست کم خواسته های مرا برآورده سازد و گرنه به چه درد من می خورد. آغاز هر رابطه ای با این پرسش آغاز می شود: "به چه درد من می خورد"؟ اما این پرسش آغاز رابطه نیست، بلکه پایان آن است. ی که چنین نگاهی به طرف مقابل داشته باشد، امکان هر گونه رابطه خوب انسانی را منتفی کرده است. وقتی دو طرف رابطه نسبت به هم نگاه ابزاری داشته باشند، محال است رابطه ای شکل بگیرد یا دوام پیدا کند. امروزه فرد به خودی خود ارزشی ندارد. و لذا صرف با او بودن مطلوبیتی ندارد. نگاه به انسان ها کاملا ابزاری است. حال وقتی اشخاص تبدیل به اشیاء شوند، اشیاء نیز جای اشخاص را می گیرند. همچنین، افراد به دنبال یک دیگری واقعی و مطلوب هستند، اما پیدا نمی کنند تا بتوانند با او رابطه ایدئالی داشته باشند. در چنین ح ی یک شیء جایگزین چنین مقصودی می شود و به مقام یک شخص ارتقا پیدا می کند و تبدیل به دیگری می شود. دوست انسان می شود سگ یا گیتار یا سیگار. اما مشکل این است که اگر ی با اشیاء زندگی کند، نمی تواند یک شخص باشد. ی که انسان ها را به زندگی خود راه ندهد، انسانیت خود را نیز از دست می دهد؛ زیرا انسانیت یعنی با انسان ها بودن؛ باانسان ها زیستن.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/62
  • مطالب مشابه: اشخاص و اشیاء
  • کلمات کلیدی: می‌شود ,رابطه ,تنهایی ,اشیاء ,انسان‌ها ,زندگی ,پرسش آغاز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

لیوان را کنار دستش می گذارم. آن را بلند می کند و رو به چراغ می گیرد و جدی به آن خیره می شود؛ همچون پزشکی که ع مغز بیمار رو به مرگی را نگاه می کند. - این چیه درست کردی؟! بلند می شود و به سمت قوری می رود. دو اتم برگ چای می ریزد و چند مولکول ا یژن و هیدروژن کم و زیاد می کند. بعد از چند دقیقه با لیوانی در دست و تبسمی بر لب برمی گردد. با لیوان به طرف من اشاره می کند. - چای اینه. یاد بگیر! خب چه فرقی کرد؟! این که شبیه همان است، جز این که او بر خوب بودن چایش پافشاری می کند و من کوتاه می آیم. اصلا من چگونه می توانم از خودم دفاع کنم و چای خودم را خوب بدانم؟ نه اینکه چای او بد بود. نه، اما چای من هم بدک نبود. کیفیت چای به صورت یک طیف است و حد و مرز واضح و مشخصی میان تغییرات آن وجود ندارد. هیچ ملاک عینی و همگانی هم در کار نیست. لذا هر ی می تواند درجه خاصی را خوب بداند و بر آن پافشاری کند. هیچ هم نمی تواند نظر او را تغییر دهد. این گونه است که اختلاف پیش می آید و نزاع ها حل نمی شود و همه، تا جایی که امکانات اجازه دهد، به جان هم می افتند. بیشتر امور زندگی به همین صورت است؛ مثل کیفیت چای. راه حل این است که در مسائل کوچک و امور جزیی مهربان باشیم و تساهل به ج دهیم و کوتاه بیاییم. همه نزاع های بزرگ زندگی هم از اختلاف های کوچکی، مثل چای، شروع می شود. می توانیم جنگ های بزرگ زندگی را، در همین موقعیت های کوچک، در نطفه خفه کنیم. آری، می توانیم تا ابد در حد مرگ بر سر چای بجنگیم و همدیگر را دفن کنیم، اما به جای این که بر سر رنگ چای بحث کنیم، از چای هم بنوشیم و تعریف و تشکر کنیم. همه چیز را بهانه محبت و مهربانی سازیم و از روابط خوب لذت ببریم. بلند می شوم و لیوانی از چای او برای خودم می ریزم. - دستت درد نکنه! واقعا عالیه! به این میگن چای. از این به بعد فقط تو چای درست کن!! - نه، چای تو هم خوب بود. - من چای تو را ای دوست، چون چای خودم دیدم / چون چای خودم خوردم. - چی میگی؟! - دارم برای چای خوبت شعر می گم. - مارو گرفتیا! برای چای خودت شعر بگو! - من چای تو را ای دوست، در ظرف نمی ریزم / در حلق یهو ریزم.

اطلاعات


ما بسیار، بلکه همیشه، بحث می کنیم. اما فقط بحث می کنیم و هیچ نتیجه ای به دست نمی آوریم؛ هیچ معرفتی، هیچ فهمی، هیچ. حرف می زنیم، اما نه چیزی می فهمیم و نه به ی چیزی می فهمانیم. اگر در هر بحثی نکته ای می آموختیم، اینک دمندان بزرگی شده بودیم. مشکل کار کجاست؟ اگر هنگام بحث با ی، قصد و غرض ما این نباشد که از او و با او چیزی بیاموزیم، آن چه به دست می آوریم فقط سوءتفاهم است؛ نه ما او را درست خواهیم فهمید و نه او ما را. در این ح هر چه بحث بیشتر پیش رود، فقط بر سوءتفاهم اضافه می شود. سوءتفاهم یک دور باطل است که مرتب بیشتر می شود؛ زیرا هر سوءتفاهمی، سوءتفاهم دیگری را پیش می آورد و در نهایت نیز سلسله بی پایانی از بدفهمی و کج شی به وجود می آید. اگر قصد داریم واقعا چیزی را به ی بفهمانیم، باید پیشاپیش قصد کنیم که چیزی از او بیاموزیم. بحث یک طرفه همیشه قرین سوءتفاهم است. فهم، همیشه، دو طرفه و جمعی است. سوءتفاهم هنگامی رفع می شود و فهم در صورتی رخ می دهد که به طور جدی قصد کنیم از پیله ذهن خود بیرون بیاییم و به روی ذهن دیگری گشوده شویم. فایده این گشودگی فقط فهمیدن طرف مقابل نیست. باور کنیم که حتی معنای حرف ها و افکار خودمان را هم فقط در یک گفتگوی سازنده می توانیم درست بفهمیم. همچنین، به این مطلب بین یم – آنقدر بین یم تا تصدیق کنیم – که واقعا چقدر خوب است که می توانیم در هر گفتگویی و از هر ی چیزی بیاموزیم، حتی اگر آن شخص هم قصد آن را نداشته باشد. اساسا آن چه در پایان یک گفتگوی واقعی و سازنده فهمیده می شود، پیشاپیش در ذهن هیچ کدام از دو طرف گفتگو وجود ندارد. کارل یاسپرس (1883-1969) می گوید: "حقیقت با دو تن آغاز می شود".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/64
  • مطالب مشابه: گفتگو؛ فهم یا سوءتفاهم؟
  • کلمات کلیدی: چیزی ,سوءتفاهم ,کنیم ,می‌شود ,چیزی بیاموزیم،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
(نخیر! اشتباه تایپی نیست... حواسم هست) یک آقایی هست، یعنی بود؛ چون متعلق به قرن هفدهم است... نه ببخشید، قرن هجدهم؛ چون در سال 1790 مُرد. قبلش هم در سال 1723 به دنیا اومده بود. عدد هفت باعث اشتباه من شد. نمی دانم این چه قانونی ست که هر عددی باشد، قرن بعدی به حساب می آید! با این قانونِ من درآوردی، من همیشه به خطا می روم. بگذریم! اصلا چه فرقی می کند چه قرنی باشد؟! تاریخ که مهم نیست. یک مشت عدد است دیگر. کم و زیاد شدنش که تاثیری ندارد. پول که نیست. غیر از پول هر چیزی تبدیل به عدد شود، اهمیتش را از دست می دهد، حتی انسان ها. فقط پول است که اعدادش مهم است. خیلی هم مهم است؛ آن قدر مهم است که خیلی مهم است. آن آقای قرن هجدهمی هم متوجه این چیزها بود؛ این قدر متوجه این چیزها بود که اولین نفری بود که متوجه این چیزها شد. حالا عرض می کنم چرا. ایشان، ابتدا، در منطق و فلسفه تدریس می کرد. خیلی درس داد؛ آن قدر درس داد تا جایی که به او گفتند حالا بنشین و درس بده! این طوری شد که صاحب کرسی فلسفه شد. چند سالی روی این کرسی نشست تا اینکه فهمید نخیر، تا ابد هم بنشیند چیزی از علوم انسانی به چنگش نمی آید. البته اشتباه می کرد؛ چون اگر سه قرن دیگر دوام می آورد و به های این جا می رسید با همان نشستن به همه چیز می رسید. ولی خب آن زمان این را نمی دانست. خلاصه ترسید دست اش به جایی نرسد و سرش بی کلاه بماند. برای همین به دنبال یک راه دیگر رفت تا بلکه عاقبت به خیر شود. رفت و کار پژوهشی انجام داد و در آ یک کتاب خیلی خفن نوشت که همیشه از یادم می رود اسم اش چیست؛ چون اسمش اش خیلی بلند است. اما می دانم یک "تحقیقی درباره طبیعت و علل ثروت ملل" بود. اِه!... همین است. خودش است. اسم اش این است. اسم اش خودش است؛ یعنی خودش اسم اش است. همان کاری را که کرده است اسم اش را همان کاری گذاشته که کرده است. برع این جا که اسم کارها همیشه برع است. مثلا همه جوانان درس خوان را جمع می کنند، اما بعد کارهایی می کنند که نفله شوند و ی درس نخواند. آن وقت اسم آن جا را می گذارند مرجع جهان در علم و دانش و حقیقت.

به هر حال آن کتاب خیلی مهم است. راست بگویم – دروغ چرا؟! – در آن کتاب را نخو م، اما، در عوض، صد کتاب درباره آن خو م و هزارتا حرف در باب آن شنیدیم. یعنی یک چنین کاردرستی وجود دارد! لقمه را از قفا می بلعد. البته همه این طور هستند اما از آن طرف این کار را انجام می دهد و نه از این طرف. اگر امتحان کنید، متوجه می شوید که چقدر دشوارتر است. البته بی دلیل نیست؛ زیرا اگر در فقط کتاب های اصلی خوانده شود، علم زود تمام می شود و ی دانشمند نمی شود؛ چون این کتاب ها خیلی کم هستند. برای اینکه ی دانشمند جهان شود باید خیلی کتاب زیاد بخواند. برای همین باید کتاب هایی را که درباره کتاب ها نوشته اند، خواند. بعد اگر تمام شدند، آن وقت باید کتاب هایی را که درباره کتاب هایی که درباره کتاب ها نوشته اند، خواند و همین طور تا آ . و همین جور باید عقب عقب رفت تا در علم جلو برویم. همه چیزش برع است. درست اش این است که برع باشد و الا برع می شود.

تا یادم نرفته اسم خود آن آقا را هم بگویم: آدام اسمیت. آدام همان حضرت آدم خودمان است. البته حضرت آدم آنها هم هست. اما آنها چون غربی هستند آن طور صدایش می کنند؛ چون غربی ها که آدم نیستند. برای همین آدم هم ندارند. این آقای آدام از وقتی مُرد خیلی پشت سرش حرف زدند تا الان. خیلی ها می گویند جناب اسمیت، آدام – ببخشید – آدم خوبی است. خیلی های دیگر هم می گویند آدم بدی است. البته این خیلی ها خودشان خیلی نیستند؛ چون خیلی ها در دنیا اصلا او را نمی شناسند. آنها که می گویند خوب است، دلیل شان این است که واقعیت های مهمی را گفته است. آنها که می گویند بد است دلیل می آورند که حرف هایش بدآموزی دارد. آنها که می گویند خوب است به آنها که می گویند بد است جواب دادند که او چه تقصیری دارد؟! مشکل از واقعیت هاست که بد هستند. باز آنها که می گویند بد است، چیزهای دیگری در جواب گفته اند که من فراموش و البته مهم هم نیست؛ چون این دعوا هم مثل همه دعواهای دیگر تا الان ادامه دارد و هیچ هم کوتاه نیامده است. واقعیت آن است که بستگی به هر ی دارد که موضوع کتاب جناب اسمیت را خوب بداند یا بد. می گویند موضوع کتاب اش پول است. حالا آن بنده خدا مگر در آن کتاب در مورد پول چه گفته است؟ خیلی ساده و خودمانی بخواهم بگویم، این است که می خواهد بگوید که چگونه پولدار شویم. اما به نظر من خودش مهم نیست. باید ببینیم حرف هایش خوب است یا بد. در این زمینه من با بعضی حرف هایش مخالفم چون اصلا درست نیست. مثلا می گوید: "حکومت ها بر سر هیچ هنری به اندازه هنر پول گرفتن از مردم با یکدیگر به رقابت برنمی خیزند". اما به نظر من ها این طوری هستند و بر سر پول رقابت می کنند. البته این خیلی مهم نیست. مهم آن است که به نظر من او یک اشتباه اساسی دارد.

جناب اسمیت در بحث از پول اصلا ها را منظور نکرده بود، در حالی که بهترین راه برای پولدارشدن تأسیس یک است. چگونه؟ اول باید یک اسم خوب انتخاب کرد. البته آ ش نیز همین است؛ چون اسم خیلی مهم است. اسم آن قدر مهم است که فقط اسم مهم است. اصلا اجازه دهید مهم ترین حقیقت زندگی واقعی را به شما بگویم: مهم نیست که چه کاری می کنید. فقط هر کاری که می کنید یک اسم خوب به آن بدهید. بعد از آن، بحث را از آن کار و پیامدهایش به آن اسم خوب بکشانید. مشاهده خواهید کرد که هیچ در مورد آن دیگر بحثی نخواهد داشت. اصلا با اسم خوب هر کاری ید خوب می شود. با اسم خوب آن قدر می شود کارهای خوب کرد که حتی می شود خیلی راحت پول درآورد.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/59
  • مطالب مشابه: اندر وندر حکایت دانشکاه؛ جایکاه علم و حقیقت
  • کلمات کلیدی: خیلی ,می‌گویند , ,البته ,کتاب ,اصلا ,برای همین ,نوشته‌اند، خواند ,جناب اسمیت ,کتاب‌ها نوشته‌اند، ,باید کتاب‌هایی ,کتاب‌ها نوشته‌اند، خواند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

"خیلی سخت است و نمی توانم بفهمم"، "پیچیده است و متوجه نمی شوم"، "مغزم خمیر شد"، "جمجمه ام تلیت شد"، "شکافته شدم" و... . این سخنان عبارت های رایجی است که از دانشجویان و علاقمندان فلسفه درباره مطالعه کتاب های فیلسوفان بزرگ شنیده می شود. آنها انتظار دارند این متون همانند سایر کتاب ها راحت خوانده شوند. اما چه دلیلی دارد که همه متون را به یک چوب برانیم؟ فراموش نکنیم هدف کتاب های اصلی فلسفه انتقال اطلاعات و اصطلاحات فلسفی به خواننده نیست. به طور کلی به دو صورت می توان با یک متن مواجه شد: خواندنِ صرف و مطالعه متأملانه و همراه با تفکر. ما عادت داریم که متون را اعم از فلسفی و غیرفلسفی صرفا مطالعه کنیم؛ یعنی به راحتی و با سرعت از روی کلمات و عبارات رد شویم و یا حتی پرش کنیم و معنایی کلی از آن بدست آوریم و هیچ گونه درگیری فکری جدی با آن نداشته باشیم. البته این روش به خودی خود بد نیست اما باید توجه کرد که نمی توان با هر متنی این گونه مواجه شد. مطالعه صرف، روش مواجهه با متون اصیل و اصلی فلسفه نیست؛ برای مثال نوشته های ارسطو، ابن سینا، ملاصدرا، اسپینوزا، کانت، هگل، هایدگر، ویتگنشتاین، کواین و... برای مطالعه نیست، بلکه برای تفکر و تأمل است. گاهی حتی لازم است برای فهم معنای برخی عبارت های این متون روزها روی یک عبارت درنگ کرد و تأمل نمود. ظاهرا ما حاضر نیستیم علاوه بر هزینه مالی، برای درک و فهم نوشته های فیلسوفان هزینه زمانی هم یم. در پایان نیز از آنان شکایت می کنیم که مقصودشان را خوب بیان نمی کنند و ما آن را در نمی ی م. اما چه اشکالی دارد که برخی متون را بسیار آهسته و با دقت مطالعه کنیم؟ یادمان باشد این امر فقط مختص به دانشجویان نیست، بلکه حتی فیلسوفان بزرگ نیز به همین صورت با متون فلسفی مواجه می شدند. حکایت بسیار است که یک فیلسوف بزرگ سال ها، بارها و بارها، با یک متن فلسفی کلنجار رفته تا در نهایت به آن چه مطلوب او بوده رسیده است. اگر حقیقتا در پی آن هستیم که در فلسفه رشد کنیم باید این مطلب مهم را از هم اکنون مد نظر داشته باشیم که نمی توان یک متن فلسفی را مطالعه کرد و نباید هم مطالعه کرد. متن فلسفی برای تأمل و تفکر است و متأسفانه ما تجربه چندانی از تفکر جدی به یک متن فلسفی اصیل نداریم. متن فلسفی هر چقدر فلسفی تر باشد، بیشتر جلوی خواندن و مطالعه ما را می گیرد. اینکه چرا نباید متن فلسفی را مطالعه کرد و فقط باید آن را باز شی کرد، ریشه در سرشت خود فلسفه و مضمون آن دارد. متنی به راحتی مطالعه می شود که محتوای آن کاملا با ذهن منطبق باشد، یا سازگار با فهم موجود است یا در همان سطح فکری باشد. در حالی که یک متن فلسفی اصیل دقیقا بر خلاف همه این موارد است. متن فلسفی در وضعیت آگاهی متعارف گسست ایجاد می کند و به آن فشار وارد می سازد و آن را جابه جا می کند. خواننده وادار می شود جدی بین د و مجبور است مطالب را چندبار بخواند و ناگزیر است در مورد آن بسیار فکر کند. در غیر این صورت فهم و آگاهی او هیچ گاه ارتقا پیدا نمی کند. ابهام، پیچیدگی و دشواری متون فلسفی هم کاملا طبیعی است و به دلیل سوءنیت فیلسوفان نیست تا دیگران را به دردسر بیندازند؛ زیرا این خود مضمون فلسفی است که اقتضای چنین چیزی دارد. فیلسوف می خواهد مطلبی را بیان کند که تاکنون در هیچ آگاهی و فهمی وجود نداشته و لذا زبان نوشته به طور طبیعی پیچ وتاب می خورد؛ زیرا فیلسوف دارد از زبانی استفاده می کند که تاکنون دل ی بر آن معانی نداشته است و در اصل دال بر معنایی بود که اینک فلسفه می خواهد آن را زیر پا بگذارد و از آن فراتر رود. به همین دلیل فلسفه به چارچوب زبان فشار می آورد و مرزهای معنایی آن را جابه جا می کند. تنها ی که علاقه و توان طی این مسیر را دارد می تواند با آن فیلسوف قدم در این راه بگذارد. اما انی که از سر تفریح و تفنن به فلسفه روی آورده اند بهتر است به سراغ کتاب های آسان بروند یا حداکثر کتاب های تاریخ فلسفه را بخوانند. آری، کلنجار رفتن با متون اصلی فلسفه صبر و حوصله و تمرکز فراوان می خواهد اما قطعا بی پاداش نخواهد ماند. البته شاید نتیجه این روش از جهت کمی مقدار بسیار کمی باشد، اما ی که چنین تلاشی را تاب بیاورد، پاداش بزرگی می گیرد: شیوه و سطح تفکر فلسفی او به طور قابل توجهی ارتقا می یابد. باید این راه را در پیش گرفت تا دید که فلسفه ورزی با فکر و ذهن و درون انسان چه ها می کند. افلاطون می گوید فلسفه راز و نیازی است که روح در آن مشتعل می شود. آن متون ژرف و سترگ معابد این راز و نیاز هستند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/58
  • مطالب مشابه: متون اصلی فلسفه را نخوانیم
  • کلمات کلیدی: فلسفی ,فلسفه ,مطالعه ,متون ,می‌کند ,تفکر ,اصلی فلسفه ,جابه‌جا می‌کند ,متون اصلی ,فلسفی اصیل ,متون فلسفی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
"انسان باز هم به دین، دو هزار قرن دیگر فرصت نخواهد داد تا خود را از نو بیازماید و وقت بشر را ضایع کند. مهلت آن تمام شده است و آزمایشش به پایان رسیده است. کارنامه خودش آن را پایان داده است. بشر نمی تواند اعصار متمادی را تا ابد برای آزمایش نظام های بی اعتبار تلف کند". این سخنان را موریسن ای سویفت (1856-1946)، آنارشیست پر جوش و وش یی، درباره ماجرایی گفته است. می توان سخن او را به سایر چیزها نیز تعمیم داد و نتیجه گیری کلی کرد. مسئله این است که در برابر مشکلات، به طور کلی، چه راهی را باید در پیش گرفت؟ معمولا در هر ملت و جامعه ای، در هر زمینه ای، دست کم دو جریان رقیب بزرگ وجود دارد. وقتی که مشکلاتی در زندگی انسان ها رخ می دهد، واکنش آنها دو گونه است. جریان (الف) می گوید که آموزه هایش به طور کامل یا به درستی عملی نشده و به همین دلیل مشکلاتی به وجود آمده است. راه حل این است که آن آموزه ها بیشتر و شدیدتر اجرا شود تا در آینده مشکل برطرف گردد. اما جریان (ب) بر این باور است که سرشت آن آموزه ها باطل و مشکل ساز است و باید همین حالا از اساس آن ها را کنار گذاشت. برای مثال طرفداران مار یسم می گفتند که آموزه های مار یستی به درستی جامه عمل نپوشیده است وگرنه در کشورهای کمونیستی آن فجایع رخ نمی داد. آنان راه حل را در بازسازی مار یسم می دانستند. لیبرال ها اصل مار یسم را باطل قلمداد می د و راه نجات را کنار گذاشتن آن می دانستند. در یک جامعه دینی، طرفداران دین مسبب مشکلات را سستی در دینداری معرفی می کنند و راه حل واقعی مشکلات را در پافشاری بر انجام بیشتر و بهتر دستورات دینی می دانند، اما مخالفان می گویند راه حل واقعی کنار گذاشتن آن است. دعوای جناح چپ و راست، جریان فلان و بهمان و... نیز به همین منوال است. چنین دیدگاهی ابطال ناپذیر است و می تواند تا ابد ادامه پیدا کند. همیشه می توان ادعا کرد که فلان آموزه درست و کامل اجرا نشده است. و صد البته سخن نادرستی نیست؛ زیرا هیچ نظریه ای در این جهان نمی تواند به نحو ایدئال محقق شود؛ دست کم تاکنون چنین چیزی اتفاق نیفتاده است. پس راه حل و ملاک داوری چیست؟ محکی وجود دارد: {هر آموزه ای باید به همان اندازه که عملی می شود، نتایج نیک به بار آورد}. اینکه ی ادعا کند اگر فلان آموزه یا مکتب به نحو کامل و کاملا درست عملی شود، آن گاه در آینده مشکلات حل می شود، فقط زمینه سواستفاده های عظیم را فراهم آورده است. اگر ایده ای ادعا کند می تواند وضع بشر را بهبود بخشد، باید نقدا چنین کند. زندگی انسان کوتاه تر از آن است که با او نسیه حساب کنند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/55
  • مطالب مشابه: از گرفتن نسیه معذوریم!
  • کلمات کلیدی: راه‌حل ,جریان ,فلان ,ادعا ,مشکلات ,مار یسم ,فلان آموزه ,راه‌حل واقعی ,کنار گذاشتن ,وجود دارد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در جامعه ما، همه چیز برای زندگی انسان یعنی نه گفتن و نفی ؛ مثلا دین یعنی نه و نفی. پیامد این امر نیز آن است که زندگی انسانی به هر سویی برود و در هر جهتی بسط پیدا کند با سرکوب مواجه می شود. افراد نیز تجسم همین حقیقت شده اند. والدین در نگاه نخست به مثابه یک "نه" برای فرزندان پدیدار می شوند. ان برای شهروندان، ان دینی برای دینداران، و به طور کلی بالادستان برای زیردستان به همین صورت جلوه می کنند. آنان فقط به مثابه نفیِ امکان های زندگی اینان زندگی می کنند. آنان هیچ گونه تأیید مثبتی بر جنبه های منحصربه فرد اینان نمی گذارند. آری گویی آنان به هستی و زندگی فقط در نه گفتن به هستی و زندگی اینان قرار دارد. به همین دلیل در هر جایگاهی که قرار داشته باشند، با قدرت خود زندگی زیردستان خود را در یک "نه" بزرگ خلاصه می کنند و جلوی هر گونه خلاقیت فکری و عملی را می گیرند. آینده و سرنوشت زیردستان، در آن زمینه خاص، از پیش معلوم است و فقط باید اجرا شود. هیچ شه و عمل غیرمنتظره ای نباید رخ دهد. مرگ بر هر گونه دگرباشی! اما آنان انسانیت خود و دیگران را نابود می کنند؛ زیرا انسانیت هر ی در میزان کمکی است که به تعالی و از خود فراروی دیگران می کند. انسان آری گویِ به انسانیت دیگری است.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/56
  • مطالب مشابه: نه...
  • کلمات کلیدی: زندگی ,آنان ,انسانیت ,اینان ,می‌کنند ,همین ,زندگی اینان ,می‌کنند آنان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

گاهی برخی از اهل فلسفه این مطلب را قاطعانه رواج می دهند که فلسفه را باید چنین و چنان خواند و هر راه دیگری در پیش بگیرد، بیراهه رفته است و به جایی نمی رسد. آن روش واحد نیز در اختیار آنها یا گروه آنان یا شان است. همگان هم باید به آن جا یا آنان رجوع کنند. در غیر این صورت، خشت بر دریا می زنند و آب در هاون می کوبند. چنین دیدگاهی مبتنی بر پیش فرضی است. آن پیش فرض این است که در فلسفه معرفت ایدئال و منظر مطلق وجود دارد و برای رسیدن به آن نظرگاه مطلق راه و روش کاملا مشخصی وجود دارد. اما واقعیت آن است که هیچ روشی وجود ندارد که انسان را به یک منظر مطلق در فلسفه برساند. هر گونه مواجهه خاص با فلسفه، چیزی از فلسفه را منکشف می کند که در سایر رویکردها نیست. در هر برخوردی وجوهی از فلسفه آشکار می شود و امکاناتی از آن شکوفا می گردد. مثلا حتی ش گی علمی و آکادمیک ایران هم دانشجو را به فهمی از فلسفه می رساند که با دقیق ترین و حساب شده ترین روش های آکادمیکِ بهترین های جهان هم به دست نمی آید. حتی دانشجویی که آشفته و ش ه با ترجمه های دست چندم راه فلسفه را در پیش می گیرد، چیزی می فهمد که ان فلسفه در بهترین های جهان هم از آن بی بهره هستند. آری، به احتمال زیاد آن ان بزرگ خیلی بیشتر و بهتر از این شخص فلسفه می دانند، اما این شخص هم چیزی می فهمد که آنان از آن محروم اند. عالم معنا بی کران است و هر ی حظ خاص خودش را دارد و بی نصیب نمی ماند. فهم ایدئال و منظر مطلق نسبت به فلسفه هم افسانه ای بیش نیست و این افسانه را انی جدی مطرح می کنند که با تفرعن و تبختر موضع خود را مصداق آن می دانند. حتی بزرگترین فیلسوفان هم که هستی و زندگی خود را بر سر فلسفه گذاشتند و در آن غرق شدند، وجهی از فلسفه را یافتند، چه رسد به فلسفه دانان ی که در ناز و نعمت غوطه ور هستند. عجیب است که اهل فلسفه به جای این که کمک کنند همگان فلسفه را تجربه کنند، انحصارگرا می شوند و راه بر همگان می بندند یا آن را تنگ می کنند. انحصارگرایی مختص به مقوله ادیان نیست و یک رویکرد بشری به همه چیز است. هر گروهی که بخواهد در زمینه ای و مرجع و مقتدر باشد، انحصارگرا می شود؛ حتی در فلسفه و اخلاق و عرفان و فوتبال و آشپزی و رانندگی و سایر دانش ها و حرفه ها. برخی از ن خانه دار در زمینه گردگیری هم انحصارگرا هستند. اما در فلسفه، مهم استمرار است همراه با فروتنی عاشقانه. ی که در ماراتن بی پایان فلسفه خود را همیشه دانشجو بداند و نخواهد که سخنگوی فلسفه باشد رشد می کند. انسان آن جایی متوقف می شود که خود را بداند یا در سودای آن باشد. این سخنان نتیجه عملی هم دارد: در هر شرایطی هستی، عاشقانه و فروتنانه به فلسفه خواندن ادامه بده؛ بخوان، بین و بنویس و باز هم بخوان و بین ؛ به قصد فهمیدن و یادگرفتن با دیگران گفتگو کن و خوب گوش بده، و حسرت هیچ و ی را نخور!

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/57
  • مطالب مشابه: انحصارگرایی فلسفی
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,مطلق ,چیزی ,انحصارگرا ,وجود ,منظر ,منظر مطلق ,چیزی می‌فهمد , ‌های جهان ,بهترین ‌های ,وجود دارد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از یک منظر، به طور کلی، می توان دو گونه مواجهه با هر فلسفه ای داشت: شیدن به آن فلسفه، و شیدن با آن فلسفه. معمولا نوع اول رواج دارد؛ زیرا ساده تر و بی خطرتر است. ساده تر است؛ زیرا نیازی به نوآوری جدی ندارد و دشوارترین کاری که نیاز دارد، تتبع است. بی خطر است؛ چون با هیچ چیزی اصطکاک پیدا نمی کند. اما نتیجه این رویکرد چیزی نیست که به درد عموم انسان ها و فرهنگ عمومی بخورد. این نوع کار فلسفی فقط برای حلقه کوچک متخصصان معنادار است؛ زیرا هیچ کدام از مسائل و پاسخ ها با فکر و فرهنگ و زندگی رایجِ زمانه نسبتی ندارد. محصول نهایی هم فقط شکل گیری یک سنت مَدرَسی در حاشیه جامعه است که گفتمان خاص معدودی از نخبگان است. اما شرط این که فلسفه ای معاصر باشد، آن است که به مسائل زمانه خودش ربط پیدا کند. یک مشکل اساسی فلسفه ی این است که اهلش فقط به آن می شند، اما با آن به چیزی نمی شند. در شیدن به آن هم راه اصلی را د یش نمی گیرند؛ زیرا در شیدن به فلسفه ای از همه مهمتر شیدن به سرشت و کلیت آن است و نه شیدن به مسائل جزیی آن. اصحاب فلسفه ی فقط به مسائل آن می شند و نه به سرشت و کلیت آن. آنها، برای مثال، به اختلاف نظر در مورد مسئله حدوث و قدم جهان سرگرم هستند، اما هیچ گاه از این مسئله بحث نمی شود که مؤلفه های عقلانیت فلسفه ی کدام است؟ و طبق این مطلب با کدام یک از صورت های عقلانیت معاصر قرابت بیشتری دارد (تا در پرتو آن بسط پیدا کند)؟ و این عقلانیت از پس غلبه بر کدام یک از امور نامعقول زمانه فعلی بر می آید؟ راهی که در پیش باید گرفت آن است که به سرشت و کلیت فلسفه ی اهتمام بیشتری شود. سپس شیدن با آن به مسائل معاصر آغاز شود. در غیر این صورت فاصله نجومی میان فلسفه ی و مسائل زمانه بیشتر و بیشتر خواهد شد. نکته: به نظر می رسد هر فلسفه جدیدی در پرتو شیدن با فلسفه های پیشین به چیزهای جدید شکل گرفته است.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/54
  • مطالب مشابه: فلسفه ها و شیدن ها...
  • کلمات کلیدی: اندیشیدن ,فلسفه ,مسائل , ی ,زمانه ,سرشت ,فلسفه ی ,مسائل زمانه ,است؛ زیرا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
"وقتی مرا می فهمید که حدود مرا ببینید. خودم نمی توانم آن ها را ببینم". این سخن را روزی هایدگر (1889-1976) خطاب به جمعی از پیروان خود گفته است. البته این مطلب محدود به فلسفه خودش نیست و شامل فلسفه های دیگر نیز می شود. از نظر او هر فلسفه اصیلی محدودیت ذاتی و اساسی دارد و یک فیلسوف بزرگ را هنگامی می توانیم خوب درک کنیم که مرزهای شه فلسفی او را خوب ببینیم. ما نیز در مواجهه با فلسفه های بومی خودمان، یعنی فلسفه های ی، باید این دغدغه را داشته باشیم که حد و مرزهای هر کدام را کشف کنیم و با فراروی از آن حد و مرزها شه های فلسفی جدیدی شکل بگیرد. فیلسوفان بزرگ مسلمان نیز دقیقا چنین کاری د. سهروردی در مواجهه با ابن سینا می گوید: "من فلسفه خودم را از آن جایی آغاز می کنم که ابن سینا به پایان رساند". این سخن به معنای آن است که سهروردی مرزهای فلسفه ابن سینا را یافت و توانست از آن ها فراتر برود. ملاصدرا نیز نسبت به فیلسوفان پیش از خود همین رویکرد را در پیش گرفت. اما امروزه انی که به فلسفه های ی مشغول اند، تلاش می کنند نشان دهند که این فلسفه ها بی کران و نامحدود هستند و می خواهند این مطلب را اثبات کنند که شه ای بهتر و برتر از آن چه گفته اند، نیست. ما هم کاری نداریم جز آن که همه عمر خود را بر سر فهمیدن و فهماندن آن چه گفته اند، صرف کنیم و خوشه چین من آن فیلسوفان باشیم. اما، با در پیش گرفتن چنین رویکردی، عاقبت چه خواهد شد؟ آگوست کنت (1798 57) که اساسا با چنین فلسفه هایی بیگانه بود و کاملا طور دیگری می شید، چنین گفته است: "فلسفه یونان، در واقع، با ارسطو به پایان می رسد؛ زیرا انی که پیرو او شدند فقط سخن وران محض یا مفسران ساده او بودند که هیچ چیزی به آن فلسفه نیفزودند".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/53
  • مطالب مشابه: مرزها و شه ها
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,فلسفه‌های ,چنین ,ابن‌سینا ,مرزهای ,کنیم ,آن‌چه گفته‌اند،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هانا آرنت (1906-1975) شایسته هر عنوانی است که نشان دهنده اوج تفکر و دمندی باشد. در هر تاریخ معاصری نیز او را در زمره فیلسوفان و روشنفکران ممتاز قرن بیستم جای می دهند. اما خود او از دو لقب "فیلسوف" و "روشنفکر" متنفر بود. او بارها به وضوح گفت و تصریح کرد که به هیچ وجه فیلسوف نیست و اگر چه تحصیلات او در زمینه فلسفه بود، اما برای همیشه با آن وداع کرده است. و در مورد بیزاری خود از جریان روشنفکری می گفت: "دوباره هرگز! من دیگر در هیچ امر روشنفکری درگیر نخواهم شد. نمی خواهم با این جماعت کاری داشته باشم". حتی وقتی به او گفته می شد که به هر حال شه هایش مربوط به فلسفه است، باز هم این اصطلاح را خوش نداشت و کار خودش را مربوط به حوزه "نظریه " (political theory) می دانست و نه "فلسفه" . او می گفت: "می خواهم با چشمانی به سیاست بنگرم که فلسفه آنها را تیره و تار نکرده باشد". دلیل بیزاری آرنت از این دو واژه آن است که از نظر او فیلسوفان و روشنفکران همیشه مشغول "بافتن" و "سر هم " هستند. برای همین وقتی که هیتلر در آلمان ظاهر شد، فیلسوفان و روشنفکران آلمانی درباره هیتلر ایده هایی بافتند و چیزهایی سر هم د و در پایان به او پیوستند. از نظر آرنت این "سر هم ایده ها" و "بافتن درباره هر چیز" مقتضای خود فلسفه و روشنفکری است. آرنت در این مورد بیش از حد اغراق کرده است. البته بخاطر مصیبت های هولناکی که بر سر او و دیگران نازل شد، می توان او را درک کرد و تا حدی به او حق داد. در بعضی شرایط نیز بهتر می توان معنای سخن او را فهمید. مثلا نمونه بارزی از این سخن آرنت را در ایام انتخابات اخیر می شد به خوبی دید. برخی از اصحاب حوزه فلسفه و فلسفه حوزه بیانیه هایی صادر د که واقعا از منظر فلسفی شرم آور بود و به تعبیر هگل (1770 31) نشان می داد که " شه از واقعیت عقب افتاده است". نمی گویم حمایت از نامزد خاصی نامعقول است؛ ابدا چنین نیست. "هیچ را نمی توان و نباید بخاطر حمایت از نامزد خاصی محکوم کرد". اما، و هزار اما، دلایل حمایت مهم است. این که ی بیانیه ای بنویسد یا امضا کند، که برای سایر افراد موافق مقبول باشد، هنری نیست. اتفاقا هر چه یک بیانیه افراطی تر باشد، موافقان را بیشتر خوش می آید. هنر آن است که انسان سخنان فا ی بگوید و دلایلی ارائه کند که حتی مخالفان نیز نتوانند آن را به س ه بگیرند و، در عین مخالفت، به آن احترام بگذارند. متاسفانه برخی از متولیان فلسفه چیزهایی منتشر د که یا مایه تمس بود یا باعث تأسف. انی که مو را از ماست بیرون می کشند و ظریفترین صورت نظریات را به درشت ترین شکل نقد می کنند، چرا مواضع و اجتماعی خود را، پیش از اعلام، نقادانه بررسی نمی کنند؟! چرا، از منظر یک مخالف و منتقد سخت گیر، سخنان خود را بازخوانی نمی کنند؟! واقعیت آن است که تفکر انتقادی هنگامی حقیقتا جدی است که اولا متوجه خود "من" باشد و نه دیگران. ی که در عرصه فلسفه حتی یک سوزن هم به باورهای خود نمی زند، همه چیز هست الا فیلسوف.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/52
  • مطالب مشابه: بیزار از فلسفه و روشنفکری...
  • کلمات کلیدی: فلسفه ,آرنت ,سیاسی ,روشنفکری ,حمایت ,حوزه ,نامزد خاصی ,فلسفه سیاسی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

من از صمیم قلب و با همه وجود امیدوارم و آرزو می کنم که فردا همه ایرانیان در این انتخابات شرکت کنند؛ انتخاباتی که شکل رفراندوم به خود گرفته است. دوست دارم همه مردم ایران، روز ، در خط مقدم جبهه خود بایستند؛ همه رأی ها را شلیک کنند و صندوق ها را به توپ ببندند و عرصه سیاست را با آراء خود بمباران کنند تا حیات کشور آباد شود. دوست دارم رئیس جمهور بعدی با قدرت و قاطعیت پیروز شود و این نزاع را یک سره سازد و غوغاها را خاموش کند. این گونه است که آرامش پیدا می کنم و خیالم راحت می شود؛ زیرا می خواهم بدانم ایران چیست؟ ذهنیت و اجتماعی این جامعه چگونه است؟ در چه کشوری زندگی می کنم و در اطراف من چه انی هستند، چگونه می شند و مسائل را چگونه می فهمند؟ واقعا می خواهم بدانم که با چه انی زیر این آسمان دارم زندگی می کنم؟ می خواهم تکلیف خودم را روشن کنم. اما از طرف دیگر بسیار ناراحتم؛ زیرا رقابت انتخاباتی به صورتی درآمده است که خود پیروزی و ش ت هدف نهایی شده است؛ تو گویی مسابقه فوتبال است. نمی گویم دوستانه – آ ما کجا و دوستی کجا؟! – اما می توان مسالمت آمیز رقابت کرد. چه ضرورتی دارد که همدیگر را دشمن سرنوشت یکدیگر بدانیم؟! این انتخابات پر از دروغ و تهمت و فحاشی و هتاکی شده است. همه این ها نیز ظاهر قضیه است. باطن قضیه این است که یک "نفرت" عمیق در حال گسترش است. طرفداران هر نامزد از طرف های مقابل چنان متنفرند که دوست دارند آنها را نفله و نابود کنند. دو طرف نفرت را با نفرت پاسخ می دهند و این آتش خانمان سوز را شعله ورتر می کنند. با چنین وضعیت بدی پیروزی چه معنایی دارد؟ مگر همه این بساط برای این پهن نشده بود که زندگی بهتری برای همه ساخته شود؟! اما با این شیوه ای که در پیش گرفته شده همه چیز از اساس به هم ریخته است. همان گونه که در شوره زار هیچ محصولی عمل نخواهد آمد، در جامعه ای که قلب شهروندانش پر از نفرت باشد، هیچ پیش آمد خوبی رخ نخواهد داد. اگر اوضاع همین طور باقی بماند، پس از پیروزی هر نامزد، در طرف مقابل، میلیون ها انسانی به جا می مانند که دل هایشان سرشار از کینه و نفرتی است که زدوده نخواهد شد و در آینده به هر شکلی در پی آسیب به ت و حامیان آن هستند؛ به عبارت دیگر نوعی جنگ داخلی فرسایشی. در این ماجرا همه مقصرند اما انگشت اتهام را ابتدا باید متوجه آن ایدئولوژی دشمن محور کرد. آن ایدئولوژی دشمن را به آن سوی مرزهای جغرافیایی کشور محدود نخواهد کرد و در درون جامعه نیز بسیاری را به صورت دشمن در می آورد. از دشمن هم باید متنفر بود و به جنگش رفت و نابودش کرد. و این گونه است که نفرت در جامعه ریشه می دواند. همه از هم متنفر می شوند. نفرت ریشه همه را خواهد سوزاند و همگی نابود خواهند شد. آیا اینک وضعیت ما مصداق این شعر شاملو (1304-1379) نیست: "اندک بدی در نهاد تو اندک بدی در نهاد من اندک بدی در نهاد ما... و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/51
  • مطالب مشابه: پیروزی نفرت و ش ت زندگی
  • کلمات کلیدی: نفرت ,نخواهد ,زندگی ,پیروزی ,اندک ,نهاد ,می‌خواهم بدانم ,دوست دارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مهمترین انتخابات کشور نزدیک است. برخی از اهالی علوم انسانی تحلیل و نظریه پردازی خود را بیشتر می کنند. انواع گوناگون و فراوانی از مباحث نظری را شاهدیم. بعضی به سخنان مارکوزه و لاکان و فروید و فوکو استناد می کنند و برخی به نظریات آرنت و را و نوزیک و برلین. هر گروهی با تحلیل ها و نظریه های خود تلاش می کند موضع خود را موجه نشان دهد و دیگران را به جبهه خود بیاورد و به اصطلاح یارگیری کند. خلاصه آن که اصحاب علوم انسانی همه زرادخانه های نظری خود را با تمام توان به کار انداخته اند. مسئله ای که در این شرایط مطرح می شود آن است که مباحث نظری در مسائل اجتماعی و چه تاثیری دارد؟ من تاکنون هیچ ی را ندیده ام که با مباحث علوم اجتماعی و شه دیدگاه های اجتماعی و خود را تغییر دهد. اگر هم چنین انی یافت شوند، بعید می دانم تعداد قابل توجهی داشته باشند. واقعیت این است که تغییر نظریات اجتماعی و با شه ورزی صرف تقریبا محال است. تغییر در این زمینه تابع تغییر واقعیت و پیامدهای آن برای افراد است. تقریبا هر ی به هر راهی رفته، تازیانه واقعیت او را به آن سمت رانده است. لذا دیدگاه های اجتماعی و اکثریت قریب به اتفاق افراد تابع پیامدهای واقعیت بالفعل برای آنان است. بحث های نظری هم صرفا تأیید، تقویت و دفاع از دیدگاهی است که اتخاذ شده است. مباحث نظری تنها آن چنان را آن چنان تر می کند. من بسیار شاهد بوده ام که دو طرف مقابل هم برای دفاع از موضع خود به یک مرجع واحد استناد کرده اند. مناظراتی برگزار می شود و پیشاپیش می توان با قاطعیت پیش بینی کرد که نتیجه هر مناظره ای آن است که هر گروهی خود را پیروز آن مناظره خواهد دانست. در هر جریانی هم ادعا می شود که به هسته و پشت صحنه سیاست دست یافته اند. غافل از اینکه سیاست هسته و پشت صحنه ای ندارد و همه این پیش فرض ها برای این است که تکثر و پیچیدگی بسیار زیاد مسائل اجتماعی و کنار گذاشته شود و با تقلیل و ساده انگاری به یک پاسخ و راه حل نهایی و قطعی دست پیدا کنیم. همچنین غالبا از یک سخن یا نظریه واحد از یک متفکر واحد دو برداشت متقابل صورت می گیرد. موافقان و مخالفان قدرت حاکم، ی ان، از فوکو و هایک بهره برداری می کنند. چرا این گونه است؟ برای پاسخ این پرسش باید به سرشت مباحث نظری توجه کرد. مباحث نظری بسیار ظریف بوده و به راحتی با اندکی پیچ و تاب می توان آن ها را به هر سمتی کشاند و از آن ها به نفع هر موضعی نتیجه مورد نظر را به دست آورد. اوضاع به گونه ای است که می توان گفت معنای هر نظری در مباحث علوم انسانی از منظر یک موضع پیشینی فهمیده می شود. از هر نظریه ای می توان برای توجیه و دفاع از هر موضعی استفاده کرد. همیشه همین طور بوده است؛ مثلا محافظه کاران و رادیکال ها، هر دو، به طور ی ان از هگل و هایدگر و فوکو و دریدا بهره برداری کرده اند. پس با این وضعیت و در این شرایط چه باید کرد؟ پاسخ: آن چه به آن نیاز داریم خود واقعیت هاست و نه تئوری های بسیار کلی و انتزاعی. از نظریه محض نمی توان به واقعیت رسید و از تلنبار نظریات انتزاعی نمی توان پلی برای رسیدن به واقعیت ساخت. واقعیتِ سفت و سخت و قرص و محکم با نظریات ما نرم نمی شود. هر گونه نظریه پردازی باید پس از روشن شدن واقعیت عینی و پیامدهای آن باشد. متفکران بزرگ هم با توجه به واقعیات عینی، نظریات کلان و الگوهای نظری بزرگ را سامان دادند، اما ما با نظریه ها از واقعیات غافل می شویم. به همین دلیل کارهای آماری واقعی و مطالعات میدانی جدی در این زمینه مفیدتر بوده و بیشتر اثرگذار هستند. تصمیم هایی که بر این اساس گرفته می شوند، نتایج بسیار بهتری خواهند داشت. اما اگر فقط به تئوری های کلی اکتفا کنیم به هیچ جا نمی رسیم و هر ی همان خواهد بود که هست. در پایان نیز اوضاع جامعه و سیاست دست نخورده باقی می ماند. در حالی که امروزه بیشتر از هر چیزی به سیال شدن جریان قدرت و تغییر آرایش آن نیازمندیم. خلاصه آن که علاوه بر مباحث نظری محض، باید به جزئیات و رخدادهای عینی اطراف خود هم خیلی زیاد توجه کنیم و گرنه با تئوری های بزرگ و پیچیده کور می شویم؛ زیرا هیچ چیز به اندازه نظریات فلسفی نمی تواند حجاب واقعیت ها شود. ویتگنشتاین (1889-1951) خوب گفته است: "خداوند به فیلسوف بصیرت به چیزی را دهد که مقابل همه چشم ها قرار دارد".

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/49
  • مطالب مشابه: زین بیشتر مین !
  • کلمات کلیدی: نظری ,مباحث ,واقعیت ,سیاسی ,نظریات ,اجتماعی ,مباحث نظری ,علوم انسانی ,دیدگاه‌های اجتماعی ,مباحث علوم ,خلاصه آن‌که
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

پس از دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، چرخشی در پارادایم ذهنی شهروندان در امر سیاست رخ داد. همدلی آنان با نظام حاکم ضعیف شد و از آن زمان تاکنون هر روز ضعیف تر می شود. به همین دلیل در کنش خود جانب نظام حاکم را نمی گیرند و به دنبال راهی دیگر هستند. چرا؟ زیرا حقیقت، غالبا، در شرایط درد و رنج فهمیده می شود. عموم شهروندان ایرانی نیز درد و رنج خود را در همه زمینه ها ناشی از ایدئولوژی حاکم می دانند. به همین دلیل گزینه ای را انتخاب می کنند که بیشترین فاصله را با آن داشته باشد. این قاعده در مورد رئیس جمهورهای سابق، خاتمی، و ، کاملا صادق بود؛ یعنی مردم به این علت به این افراد رأی دادند که بیش از سایر ک داها از ایدئولوژی حاکم فاصله داشتند یا تصور می د که چنین هستند. احتمالا این قاعده در این انتخابات هم نقض نمی شود؛ زیرا واقعیت های دردناک هنوز محفوظ است و مردم همچنان درد می کشند و رنج می برند و عامل اصلی آن را نیز همچنان همان ایدئولوژی می دانند. مواردی همچون رادیکال بودن، غیر بودن، گرابودن، سکولاربودن و... به هیچ عنوان ملاک اصلی نیستند. نکته دیگر آن است که امروزه اگر نه مشروعیت، دست کم، مقبولیت کاملا و به شدت با اقتصاد گره خورده است. اقتصاد نیز – برای فروش کالای داخلی، ید کالای خارجی خوب و از همه مهمتر جذب سرمایه گذاری های خارجی – کاملا با روابط بین المللی ارتباط دارد. روابط خوب بین المللی هم مست م دورشدن از ایدئولوژی حاکم است. از این جهت نیز به طور طبیعی گزینه ای مورد توجه است که از آن دورتر باشد. البته کاملا روشن است چنان گزینه ای علاوه بر دمندی، باید از دانش، تجربه و قدرت نسبی هم برای پیش برد مقاصد برخوردار باشد.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/50
  • مطالب مشابه: چه ی در انتخابات پیروز شد؟
  • کلمات کلیدی: حاکم ,کاملا ,ایدئولوژی ,سیاسی ,گزینه‌ای ,ایدئولوژی حاکم ,همین دلیل ,سیاسی حاکم ,نظام سیاسی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خوب بود. بارانی و خوبی بود. پس از چند روز پریشانی جمع شده بودیم. هر ی نکته نغز و کوتاه و گوارایی می گفت؛ دل را خنک و دماغ را تر می کردیم. کم کم سواد سیاست پیدا شد و یک باره چشم باز کردیم و دیدیم در وسطش گرفتار شده ایم. دوستی که در یکی از فلسفه های معاصر غربی چیره دست بود، دیدگاه خاص خود را درباره وقایع جاری با قاطعیت مطرح کرد و در اطراف آن سخن راند؛ سخنانی بس عجیب و غریب و پرت و بی ربط و کج و غلط. آ فلان فلسفه معاصر غربی چه ربط مستقیمی به وضعیت حال حاضر ما دارد تا شخصی با استناد به تخصص در آن زمینه احکام معینی صادر کند؟! البته قطعا می توان از بصیرت های آن استفاده کرد، اما اگر به طور مستقیم به کار گرفته شود، به جای آشکار ، می پوشاند و به جای روشن ساختن بر تاریکی و کج شی می افزاید. این گونه چیره دستی ها بخودی خود باعث نمی شود که انسان قضاوت درستی در سیاست داشته باشد؛ زیرا مباحث آن از جنس دیگری است. لذا عجیب نبود که نظر آن شخص نسنجیده و ناپخته و ناگوار از آب درآمد. یکی از مصائب ما در عرصه سیاست این است که هر ی بر مبنای تخصص خود به سیاست روی می آورد و گمان می کند که تخصص حرفه ای او در آن زمینه مجوز لازم را برای فهم و تحلیل امور جاری به او می دهد. اما چنین باوری توهم محض است. هیچ تخصصی برای ورود به سیاست کافی نیست. فهم به دانش و تجربه خاص خود نیاز دارد. آ ی که یکی دو کتاب خوب و خوش گوشت در باب سیاست نخوانده باشد، چگونه به خود جرأت می دهد که با اطمینان در باب مسائل گوناگون به مثابه یک کارشناس دانا اظهار نظر کند؟! البته دقیقا به دلیل همین بی اطلاعی است که این گونه عمل می کند. به همین علت وجود پوپولیسم در سیاست ما عجیب نیست. بدترین و م ب ترین نوع پوپولیسم آن است که شمندان، در خارج از حوزه تخصص خود، اظهارنظر تخصصی کنند. وقتی که شهروندان فرهیخته و تحصیلکرده به نحو پوپولیستی به مصاف قدرت می روند، از عموم مردم چه انتطاری می توان داشت. واضح است انی که در طول سال یا سالیان هیچ تأمل جدی و مهمی در باب سیاست ندارند، نمی توانند یک باره به طور جدی آن را درست و همه جانبه درک کنند. چنین انی به شخصی می مانند که در طول سال هیچ تکانی به خود نداده است و ناگهان می خواهد در یک مسابقه ورزشی شرکت کند؛ طبیعی است که نتواند خوب بازی کند و پیروز شود. همچنین صرف قرارگرفتن در جریان گفته ها و رخدادهای انتخابات چیزی را روشن یا حل نمی کند. همه این ها باید فهم و تفسیر شود و گرنه خود گفته ها و رخدادها از هیچ انسجامی برخوردار نیست، چه رسد به این که صدق آن ها محرز باشد. در هنگام انتخابات هجمه های فراوان و غران اطلاعات و تبلیغات مجال نفس کشیدن به ذهن نمی دهد. درک نیاز به نظریه و تجربه دارد تا بتوان داده های گوناگون و متشتت را در جایگاه خود قرار داد و خوب داوری کرد و در نهایت به یک فهم منسجم از کل آن چه رخ می دهد دست یافت. در غیر این صورت فقط شاهد کنش های خام خواهیم بود. یکی از علل پوپولیسم همین مواجهه مقطعی و حداقلی با سیاست است. هنگامی که شهروندان برخورد پوپولیستی با رخدادهای داشته باشند، قدرت نیز پوپولیستی با آنان مواجه می شود. پوپولیسم از توده مردم تبخیر می شود و به بالاترین لایه های قدرت نفوذ می کند. و گرنه هیچ سیاستمداری نمی تواند با شهروندانی که آن گونه نیستند، این گونه برخورد کند.

اطلاعات

  • منبع: http://ghazalifar.blog.ir/post/47
  • مطالب مشابه: بهترین پوپولیست و بدترین پوپولیسم
  • کلمات کلیدی: سیاسی ,سیاست ,پوپولیسم ,تخصص ,قدرت ,همین ,قدرت سیاسی ,کند؟ البته ,معاصر غربی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکی از شگفتی های قدرت در ایران آن است که همیشه می تواند ما را شگفت زده کند. سرزمین عجایب است. انتخابات، به ویژه، یکی از چنان موقعیت هایی است که همیشه ما را با عناصر جدیدی غافلگیر می کند و نظرها و کنش های همگان را معطوف به خود می سازد. اما علی رغم این، در چنین موقعیتی همیشه صورت نادرستی از امر را در برابر ما قرار می دهند. آنها همیشه از ما می خواهند که از میان یک تقابل آشکار، یک طرف را فقط "انتخاب" کنیم. آنها مسئله را جدا و مجزا از گذشته و همه چیز نشان می دهند، گویی که ما فقط همینک با یک انتخاب ساده روبه رو هستیم. ولی ما چرا باید صورت مسئله را به همین شکل بپذیریم؟ چه ضرورتی دارد که در برابر چنین صورتی کاملا منفعل باشیم؟ ما نباید تن به ساده سازی بدهیم و لازم است پیچیده بودن قضیه را آشکار سازیم. ما نباید در عرصه پیشِ رو فقط به ساحت انتخاب میان گزینه ها پس بنشینیم. ما باید پرسش کنیم، به چالش بکشیم و توضیح بخواهیم و آنها نیز باید بیش از آنچه انتظار داشتند و گمان می د، پاسخگو باشند. آنها نباید کنش ما را فقط به خودِ انتخاب محدود کنند؛ نباید شه های ما را به پس از ارائه گزینه ها محدود سازند. ما هم نباید در این دوراهی های کاذب به دام بیفتیم؛ باید به خود گزینه ها و آنچه که در پس زمینه آن است، نیز بپردازیم. ما باید توانایی فاصله گرفتن را داشته باشیم؛ باید به عقب گام برداریم و مسئله را به فراسوی آنچه نشانمان می دهند بکشانیم. لازم است دوگانه انگاری ساده شده را دفن کنیم و صورت جدیدی از تقابل را مطرح سازیم. کنش فعال باید به فراسوی آن چه داده می شود، گام بگذارد. این کار فقط با تفکر جدی امکان پذیر است. البته در این میان برخی اشخاص از بیهوده بودن تفکر در این زمینه سخن می گویند. آنان از رازهای مهم و سرنوشت ساز سیاست سخن می گویند که اطلاع از آن ها برای شهروندان نه ممکن است و نه مطلوب و لذا باید از ی یا انی آگاه از این رازهای مهم تقلید و تبعیت کرد. اما چنین مطلبی توهم است. در سیاست هیچ رازی در کار نیست. آنچه که عده ای به این صورت مطرح می کنند، فقط برای ترساندن و عقب راندن دیگران است تا کنش فعالی در پیش نگیرند. در واقع آن چه به عنوان رازهای سیاست نامیده می شود، منافع فردی یا گروهی است. سیاست آن جایی که با زندگی و معیشت شهروندان گره می خورد مربوط به عرصه عمومی است و آشکار و برملاست. به همین سبب، در عرصه سیاست، تلاش ها معطوف به پنهان حقایق یا منحرف ساختن و تغییردادن معنای اصلی آن هاست و نه آشکار آن ها. آری، زندگی ما به طور گری پذیری آغشته به سیاست شده است، به طوری که حتی غیر ترین امور زندگی نیز تبعات جدی و مهمی پیدا می کنند. اما در دوران مدرن قدرت حاکم تنها عامل کنش های نیست و شهروندان نیز نقش بسیار موثری دارند. گیریم که نتوان از گزینه های پیشِ رو کاست یا بر آنها افزود، اما می توان خود آنها را تغییر داد. به این صورت که تغییر در شیوه مواجه شدن با این مسائل خود آنها را تغییر می دهد. آنها وادار می شوند که تغییر کنند. امور به واسطه تفکر جمعی صورت دیگری پیدا می کنند. تفکر این قدرت را دارد که معنای امور را دگرگون کند. ارزش و اهمیت تفکر در این است که هیچ چیز را دست نخورده باقی نمی گذارد و منجر به تغییر سرشت امور انسانی می شود. هنگامی که تفکر جمعی چنگال هایش را در امور فرو می کند و آن ها را می اشد، صورت شان تغییر می کند. قدرت نیز نمی تواند در برابر تفکر جمعی شهروندان بی تفاوت باشد و تغییر نکند؛ زیرا تاریخ نشان داده است که همه چیز در برابر د جمعی بشریت عقب نشینی می کند، حتی ادیان و خدایان.

اطلاعات

آخرین ارسال ها