خاطرات خوبان

وبلاگ با نام خاطرات خوبان
توصیه هایی از حاج سید جواد حیدری :
دریافت
عنوان: توصیه های حاج سید جواد حیدری
حجم: 12 مگابایت

اطلاعات

با سلام
قصد دارم توی وبلاگ خودم یه مسابقه ی کوچیک برگزار کنم ... اونم اینجوریه که ایی که می خوان توی مسابقه ی وبلاگ خوانی شرکت کنن باید زیر همین پست یه شماره ی موبایل بذارن ... ما هم در اسرع وقت یه پیامک حاوی نکات اصلی در رابطه با مسابقه براشون می فرستیم و بعد از اونم توی تاریخ اول تیر یه پست حاوی سوالات مسابقه قرار می دیم که شما می تونین پاسخای خودتون رو به شماره ی 09905937803 ( همون شماره ای که باهاش پیامک نکات رو فرستادیم ) بفرستید ... از بین انی که پاسخ درستو بدن یه قرعه کشی انجام میشه و بعد از اون نفرات اول تا پنجم یه لینکی رو که دوست دارن توی وبلاگم پیوند بشه بهم می دن تا توی وبلاگم قرار بدم ... انشاالله دوره های بعد جایزه اش بهتر میشه ... ضمنا اون ایی هم که کتابو یدن می تونن یکی از مشاهیر یا وعاظ یزدی رو انتخاب کنن که سوالات اونا از اون قسمت طرح بشه ...

اطلاعات

یکی از ائمه ی جماعت نقل می کنند : هنگامی که آیت الله صدوقی به شهادت رسیدند من در قم بودم و چون قبلا مدتی سابقه شاگردی ایشان را داشتم خیلی متاثر شدم ... آن روز برای ید یک کتاب به محلی در قم که تازه در آنجا نمایشگاه کتاب افتتاح شده بود رفتم ... از دست بر قضا در آن نمایشگاه کتاب خود را نیافتم اما در آن جا پوستر هایی از آیت الله صدوقی عرضه می شد که یکی از آنها را یدم و به خانه بردم و در اتاق خود نصب ... آن شب خواب دیدم که در کنار است ی بزرگ با آبی زلال و شفاف ایستاده ام که ناگهان آقا به سرعت در است شیرجه می زنند و مانند شناگران ماهر چند پشتک می زنند ... ایشان بعد از اتمام شنا از است در حالی بیرون می آمدند که یک حوله نورانی بر دوش داشتند ...



خاطرات خوبان / جلد 2 / صفحه 376 / حکایت 28 سومین شهید محراب آیت الله شهید صدوقی

اطلاعات

  • منبع: http://khateratekhoban.blog.ir/1397/03/05/پس-از-شهادت
  • مطالب مشابه: پس از شهادت
  • کلمات کلیدی: کتاب ,صدوقی ,الله ,نمایشگاه کتاب ,الله صدوقی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکی از بازنشستگان آموزش و پرورش می گوید : روزی در کانون بازنشستگی در جمع دوستا صحبت وضع معیشت پیش آمد من هم روی حساب دوستی گفتم این چه شغلی است که قبل و بعد بازنشستگی اش فرقی ندارد و بعد از بازنشستگی نیز همچنان باید دوندگی کرد ! بلافاصله بعد از انجام دادن کارم در کانون به خانه ی مرحوم حاج سید جواد حیدری جهت انجام کاری رفتم ... پس از چند لحظه در زمانی که ی متوجه نبود آقا وارد بیرونی شدند و به من گفتند : اگر هم گاهی در معیشت دشواری هایی است درست نیست که انسان برای همه و در هر محفل و مجلسی سفره دلش را باز کند ... درست مانند این بود که آقا در مجلس قبلی حضور داشتند ...


خاطرات خوبان / جلد 2 / صفحه 473 / حکایت 9 مرحوم حاج سید جواد حیدری

اطلاعات

زمانی که ملااسماعیل نزد سید بحرالعلوم در نجف مشغول تحصیل بودند روزی جهت زیارت حرم اباعبدالله الحسین عازم کربلا شدند ... شیعیان با معرفت قبل از ورود به حرم اذن می طلبند و بعد وارد حرم می شوند ... اما به دیگر طلاب گفت که تا من پاسخ و اذن ورود به حرم را دریافت نکنم وارد حرم نمی شوم ... روز نخست از چندین در اذن می طلبد اما پاسخی نمی شنود ... روز بعد نیز به همین منوال می گذرد ... روز سوم با دلی ش ته و چشمی اشک بار از آقا اذن می طلبد و ملتمسانه از ایشان می خواهد به او اذن دهند چون همان روز باید پس از چندی تعطیلی درس به نجف بازگردد ... پس از چند لحظه ن از سمت حرم می شنود که : سلام علیکم اسماعیل ! قد اذنت لک ( سلام بر تو اسماعیل ما به تو اذن دادیم) خاطرات خوبان / جلد 1 / صفحه 34 / حکایت 1 ملااسماعیل عق

اطلاعات

  • منبع: http://khateratekhoban.blog.ir/1397/03/07/اذن-زیارت
  • مطالب مشابه: اذن زیارت
  • کلمات کلیدی: , , ملااسماعیل
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکی از بستگان مرحوم حاج سید جواد حیدری نقل می کند : زمانی من و خانواده ام به همراه مرحوم حیدری و عیالشان که والده ام بودند از مشهد به یزد حرکت کردیم ، برحسب قاعده باید باک خودرو را در طبس پر می زیرا در آن زمان به جز رباط پشت بادام ، جایگاه بنزین نبود ، اما به علت اینکه باید فاصله زیادی را دور می زدم به امید اینکه بنزین خودرو برای فاصله طبس تا رباط پشت بادام کافی است حرکت . اما وقتی به جایگاه رباط پشت بادام رسیدیم چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود و متصدی ، جایگاه را تعطیل کرد و رفته بود . مردمی که آنجا بودند چون آن مرحوم را می شناختند به ایشان گفتند که به علت نفوذ بالایی که دارند ی را بفرستند تا متصدی جایگاه را بیدار و او را به اینجا بیاورد . اما آقا با نهایت خونسردی پاسخ داند : من برای تجدید وضو می روم متصدی خودش می آید ... چندی از رفتن آقا نگذشته بود که متصدی جایگاه آمد و خودرو ها یکی پس از دیگری سوخت گیری د و رفتند ... در این اثنا یکی از رانندگان از متصدی جایگاه پرسید : در این نیمه ی شب چه شد که به جایگاه بازگشتی ؟! او گفت : من خو ده بودم که ناگهان متوجه شدم دستی به زیر سرم رفت و مرا بیدار کرد و نشاند و گفت : در این شب سرد مردم معطل تو هستند هرچه زود تر خودت را به محل برسان ... سپس من که دیگر از خود اختیاری نداشتم آمدم اینجا و دیدم شما منتظر من هستید ...



کتاب خاطرات خوبان / جلد 2 / صفحه 471 / حکایت 7 مرحوم حاج سید جواد حیدری

اطلاعات

نقل شده است : زمانی مرحوم حاج سید جواد حیدری به عارضه ای کیسه صفرا مبتلا شده بودند و پس از معاینات قرار شد که با دستگاه جدید و تازه نصبی کار درمان را شروع کنند . اظهار داشت که این عمل نیازی به بیهوشی ندارد اما آقا باید در آرامش مطلق باشند زیرا عمل بسیار دقیق و حساسی است . آقا در سکوت و بدون زدن حرف کار را شروع د ... در حین عمل هم از اینکه عمل به خوبی پیش می رود و هم اینکه آقا در آرامشی خاص هستند تعجب کرده بود زیرا بیت و بی قراری دیگر مریضان را دیده بود ... پس از لحظاتی عمل به خوبی تمام شد ... پس از اینکه آقا استراحت د بستگان از علت تعجب برایشان گفتند . ایشان فرمودند : در این چند دقیقه سفری به کربلا داشتم و در حرم اباعبدالله حسین دو رکعت خواندم وقتی برگشتم دیدم کارم تمام شده ...



کتاب خاطرات خوبان / جلد 2 / صفحه 494 / حکایت 30 مرحوم حاج سید جواد حیدری

اطلاعات

از شهید آیت الله صدوقی نقل شده است : زمانی که در قم حضور داشتم عادت به کشیدن سیگار داشتم ، به طوری که در شبانه روز به علت میل زیاد به دود شب ها هنگامی که به بستر می رفتم احساس درد می ... اتفاقا یک شب در نیمه های شب بیدار شدم و حس ام درد می کند و به سختی نفس می کشم ، پس به یادم آمد فردا روز ولادت حضرت فاطمه ا هرا (س) است و در همان حال و در نهایت سادگی متوسل به آن حضرت شدم و دست به عنایت و مرحمت ایشان زدم و از ایشان خواستم عیدی من را ترک سیگار و اعتیاد به آن قرار دهند ... صبح که از خواب برخاستم دیدم میلی به سیگار ندارم و از آن به بعد نیز هرگز رغبتی به دود پیدا ن ...



خاطرات خوبان / جلد 2 / صفحه 364 / حکایت 16 سومین شهید محراب آیت الله صدوقی

اطلاعات

آخرین ارسال ها