دلنوشته های دخترک

وبلاگ با نام دلنوشته های دخترک
ساعت۸:۳۰ سوار اتوبوس شدم بسوی تختی...یکی از دوستان دوران دبستان و راهنمایی را دیدم و بسیار از دیدنش خوشحال شدم و اطلاعاتی از بقیه ی دوستان رد و بدل کردیم و برای همدیگه آرزوی خوشختی کردیم و مسیرمان از هم جدا شد!(البته همه ی صحبت ها حدود نیم ساعت طول کشید) از آنجایی که شدیدا به اب شدن روسری و گرما حساسم ،به محض رسیدن رفتم سمت "سرویس بهداشتی" و کیف و کتاب های دوستم را گذاشتم کنار در تا برم روسریمو درست کنم!خواستم برم پایین که یک موش تپل و بزرگ دوید سمت من! من بدو و موش بدو آ ش ندیدم کجا رفت...بیچاره خیلی ترسیده بود.(فقط خدا رحمش کرد بنده وقتی میترسم جیغ نمیزنم) خلاصه از خیر سرویس کاملا بهداشتی گذشتم و روبروی یکی از آینه های سالن روسریمو درست . و به دلیل اینکه ندیدم آقا موشه(۱) کجا رفت، نرفتم کیف و کتاب ها رو بردارم. رفتم بالا و منتظر دوست عزیزم شدم و وقتی رسید گفتم اگه کتاب هاتو میخوای برو کنار در دستشویی بیارشون.کیف منم بیار(طفلکی خبر نداشت از ماجرا) ******* چند جلسه ای بود که ناراحت بودن و این موضوع بشدت منو تحت تاثیر قرار میداد!موقع دیدم داره میره وضو بگیره.به دوستم گفتم ؛کاش یه موش بره طرفش جیغ بزنه!بلکه خالی بشه بعد ساعت شنی آوردن و فرمودن هر ی تو سه دقیقه تونست سه صفحه بخونه جایزه داره! از آنجایی که طه را مسلط بودم(۲)،در سه دقیقه سه صفحه خوندم و یک عدد روان نویس نصیب بنده شد. خلاصه اینکه روز پرماجرایی بود پ.ن(۱)؛نمیدونم چرا هرچیزی که دوستش نداریم لقب آقا میگیره!مثل همین آقا موشهدست من نیست که!بقیه میگن... پ.ن(۲)؛خونده بودم و از عزیزی شنیده بودم ۲۱ روز سوره طه را بخونید ،ان شاء الله میری خونه بختالبته خدا گر زحکت ببندد دری، زرحمت گشاید در دیگری!شاید حکمت خدا این بوده که یک روان نویس آن هم از دست نصیبم بشه

اطلاعات

نمیدانم چه ی هستی و اصراری هم ندارم که بدانم...حتی نمیدانم اسمت چیست و چه شکلی هستی! فقط...گاهی اوقات دلم میخواهد بدانم به چه فکر میکنی و چه کاری انجام میدهی! شاید مثل من همیشه قبل از خواب خیالبافی میکنی.یا اینکه کتاب میخوانی.یا سعی میکنی به هیچ چیز فکر نکنی. شاید مثل خودت خیلی شخصیت آرامی داری و راحت میخو ... شاید مثل من به اتفاقات روز مره ات فکر میکنی... شاید مثل خودت مشغول کاری هستی و ذهنت درگیر است یا مشغول درس خواندن هستی و مطالب را در ذهنت مرور میکنی... شاید مثل من فقط دعا میکنی که فردایت آرام باشد و این روز ها نیز بگذرد... شاید مثل خودت زود میخو که شب بیدار باشی! شاید مثل من.... راستی!تو هم مثل من فکر میکنی که من کجایم و چه میکنم؟برایت مهم است که من در اوج تنهایی چه میکنم؟؟؟ فقط خواستم بگویم؛آقای همسر آینده که نمیدانم که هستی و کجایی و در چه حالی!من وقتی تنها هستم به تو فکر میکنم و برایت دعا میکنم که زودتر به من برسی(^_^)تو برای من دعا میکنی که به خواسته ام برسم؟ مواظب خودت باشی یا نباشی خدا مواظب تو هست...د. پناه خداヅ

اطلاعات

  • منبع: http://khodnevesht141.blog.ir/1397/08/21/شاید-مثل
  • مطالب مشابه: شاید مثل...
  • کلمات کلیدی: شاید ,میکنی ,هستی ,خودت ,نمیدانم ,میکنی شاید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مدرسه که میرفتم عاشق سرماخوردن بودم...بخصوص اینکه صدام بدجور بگیره و نتونم صحبت کنم(همون صدای وسی خودمون) و جالب اینجاست که اصلا سرما نمیخوردم و اگر هم قرار بود بخورم تعطیلات تابستان بود!!! حس می سرماخوردگی هم نوعی جلب توجه حساب میشه.البته بیشتر واسه درس جواب ندادن! وقتی که مدرسه ها تمام شد و صبح زود میرفتم کلاس بشدت سرمامیخوردم و کلا دیگه ص نداشتم... ولی اون موقع دیگه عاشق سرماخوردگی نبودم!چون به صدام احتیاج داشتم وگرنه کلاس رفتنم بیهوده بود!و نه تنها جلب توجه نمیکرد بلکه افرادی که سرما میخوردن شبیه انی که آنفولانزای خوکی گرفتن باید گوشه گیری پیشه می و آ کلاس جدای از دوستان و دور از استتد به سر میبردند! این شد که به این نتیجه رسیدم استدلال هایی که دوران مدرسه برای افکارم داشتم ناشی از بیآگاهی خودم بوده نه احساساتِ کافی... ****** هیچوقت فکر نمی یه روزی انقدر راحت لباس ب م!اون هم لباس مجلسی! و چقدر باید خدا رو شکر کنم از نعمتی که بهم داده....و از خدا بخوام صبری را که بهم نداده!احتمالا زمانی که صبر تقسیم می بین آدما من بهم صبر زیاد نرسیده!!:-d ****** از انتظار اصلا خوشم نمیاد!از اینکه یکی اصرار کنه بر موضوعی و بعد که خودتو راضی میکنی حداقل درموردش فکر کنی ولی بعد اون فرد بره پست سرشو نگاه کنه متنفرم! این دیگه تقصیر مسئولین کشور ی نیست؛ فرهنگ داشتن تو ذات و تربیت آدمه!

اطلاعات

همه چیز تمام شد...عروسی آمد و رفت!ج ه یدن های مامان وبابا و استرس های خواهرم تمام شد... اینکه ناراحت بودم یا نه نمیدانم...ولی برخودم واجب دونستم که جلوی بقیه وانمود کنم خیلی خوشحالم... دیروز همه رفتند خونه خودشون و خانواده ی ما سه نفره شد! معمولا ها حوالی این ساعت من کت میخوندم و چراغ سالن و اتاق را روشن میذاشتم که خواهرم از راه برسه و خاموش کنه... امشب چراغ ها روشنه!ولی قرار نیست ی خاموشش کنه... روی تخت میخوابم و به کنار بخاری که جای خوابش بود زل میزنم...خاطره ها ودعواهامون میاد توی ذهنم... درسته که جای خاصی نرفته و فقط عروسی کرده ولی من تنها شدم...وقتی عروسی میکنن باید حرمت نگهداری.دیگه نمیشه بحث کرد... من عاشق بحث های خواهرانه ام که قسم میخوردم قهر میکنم ولی نمیشد... عشق های پنهونی که همیشه وانمود میکنیم همدیگه را دوست نداریم... حتی هیچ وقت بی دلیل همدیگه را نمیبوسیم... شاید خندده دار باشه ولی حتی دلم واسه اون قهرهایی که به دلایل بیخود بود و چندماه طول میکشید فقطبه دلیل اینکه مغرور بودیم و هیچ کدوم پیش قدم نمیشدیم تنگ میشه... هنوز مونده تا بفهمم تنها شدم... شب عروسی همه تبریک گفتن که تنها شدنت مبارک...مگه تنها شدن تبریک داره؟؟؟ +پ.ن:خوشختیت آرزومه...مبارکتون باشه خواهر گلم:-* +پ.ن:قابل توجه اون هایی که میگن ته تغاری ها لوسن: ته تغاری ها ظاهرا لوسن ولی باطنا خیلی چیزهایی رو تجربه میکنن که شما نمیتونید درک کنید:)))

اطلاعات

گاهی اوقات یه اتفاق خیلی ساده میتونه معجزه باشه!یه اتفاقی که شاید اصلا فکرشو نکنی.... معجزه حتما عصای موسی و احیای عیسی و ناقه ی صالح نباید باشه!معجزه حتی میتونه حال خوب امروزت باشه!میتونه لبخند مامانت باشه... معجزه یعنی چیزی که انسان از پدید آوردن اون عاجزه! شاید با خودمون فکر کنیم خوب ما که خودمون میخندیم!یا خودمون خواستیم خوشحال باشیم!!!ولی فقط یک لحظه کافیه خدا نخواد... امروز برای اوین بار خورشت قیمه قرار بود بپزم و با خودم گفتم این غذا نذر حضرت رقیه(س) و حضرت فاطمه(س) و حضرت محمد(ص)... داشتم برنج را میپختم که بعد از آبکش یادم اومد نمک نزدم.زنگ زدم مامانم راهنمایی کرد و شنیدم پشت تلفن دارن بهم میخندن! یادم اومد این غذا نذره!پس اب نمیشه... خلاصه غذا پخته شد و بقیه رسیدن! غذایی که صاحبش یکی دیگه باشه مگه میشه بدمزه بشه؟؟؟ مامانم گفت اصلا بی نمک نیست!نیاز به نمک نداره!!!!بقیه هم کلی تعریف ... حتی پرسیدن که شانسی خورشتت خوشمزه شده یا بلد بودی؟؟؟ بلد نبودم ولی شانسی هم نبود!!مهم این بود که غذا مال ما نبود(^_^)

اطلاعات

  • منبع: http://khodnevesht141.blog.ir/1397/08/30/غذای-حضرت
  • مطالب مشابه: غذای حضرت
  • کلمات کلیدی: باشه ,معجزه ,حضرت ,میتونه ,خودمون ,یادم اومد ,باشه معجزه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از خانه میزنم بیرون...هندزفری را وصل میکنم منتظر اتوبوس میمانم... کنار پنجره نشسته است و نگاهم به بیرون است ولی حواسم همه جا هست ... خسته ام از هیاهوی روزمرگی هایم!از گلایه های خواهرانم از زندگی! از دلسوزی های بی حد مادرم و بی ت های پدرم و بی حوصلگی های خودم! و بیشتر از همه خسته ام از بی توجهی هایی که در خانه میبینم و حرفی نمیزنم! باران نم نم به شیشه میزند و این یعنی؛بنده ی من بیا با هم قدم بزنیم... دو ایستگاه دیگر تا وفایی باقی مانده!پیاده میشوم!صدای مداحی در گوشم است و هوای بارانی و من و خدا! قدم میزنم و فکر میکنم...با خدای خودم صحبت میکنم!اینکه میگویند هوا دو نفره است یعنی همین! یعنی تو و خدا!من و خدا!یعنی خلوت با ی که به حرف هایت گوش میکند و مس ه نمیکند!گوش میکند و خسته نمیشود! گوش میکند و نمیترسی از اینکه برای دیگران بگوید!!! هنوز هم دلم کت که در دوران راهنمایی یدم را میخواهد؛"من و عشق و خدا"... نوش جانش!دادم به مدیر مدرسه بخواند دیگر برنگشت اشکالی ندارد!کتاب نیست ولی من هستم...خدا هست...عشق نیز هست... با اینکه باران نم نم است ولی کمی خیس میشوم!به مقصد رسیده ام...لرزی بر بدنم مینشیند! پنج دقیقه ای تا کلاس مانده ولی بچه ها نیامده اند! تا مرا میبیند تعجب میکند و تذکر میدهد بروم روبروی بخاری موجود در سالن! حالم خوبْ اب است... سنگینی نگاهش را حس میکنم!شاید متوجه شده حال خوبی ندارم!میپرسد؛چرا اینقدر خیس شدی؟مگر با اتوبوس نبودی؟ -نه از تختی پیاده اومدم!خواستم که قدم بزنم میفهمد که "چرا" ندارد...دل که حالش اب باشد دور دنیا را هم دور میزنی... و چشمانی که گرمایش از پشت میز تا صندلی من میرسد و وجودم را گرم میکند!دختر است دیگر...دلگرمی میخواهد! +پ.ن؛صرفا جهت تخلیه ی روان...

اطلاعات

  • منبع: http://khodnevesht141.blog.ir/1397/07/25/هوای-دونفره
  • مطالب مشابه: هوای دونفره
  • کلمات کلیدی: میکند ,میکنم ,یعنی ,اینکه ,خسته
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
حرفی زده شد وتمام.شاید هم از ته دل نبود ولی یک قلب ریخت...یک مغز پاشید!خدا کند که قلبم مرض قند نداشته باشد...که اگر زخمش دیر بهبود یابد.... +از بعضی چیز ها باید گذشت.از بعضی روز ها باید چشم پوشی کرد.باید صم بکم عمی شد...همین رب اشرح لی صدری و یسرلی امری وحلل عقده من لسانی، یفقهوا قولی!

اطلاعات

ساعتی خواهم ساخت... خواهم انداخت به دیواره ی شهر که در آن هیچ نباشد دیری! مادر از خواب شود دیر بیدار که نیاید سر ما غر بزند...که نگوید ظهر شد بگذارد بخو م تا ظهر... تاحسودی نکنم به سحرخیزِ شب! هروقت چشم باز شد.بشود صبحِ سحر خیزیِ ما... نشود صبح قضا... چه ِ شب ها که توان خواند در این ساعت ها و نترسم که اذان گویند و من بین ... پشت این ساعت ها خاطراتی ست زیبا... و چه تلخ است دیر شدن های کلاس! و چه بدتر نگاه ... ساعتی خواهم ساخت... دور خواهم شد از این استرسِ پرهیجان نه به فجر کاذب دل خواهم بست... نه به نیمه شب تنهایی ها... ساعتی خواهم ساخت(^_^) +پ.ن؛نصف شبی دلم خواست که شعر سهراب عزیز را شهیدش کنم:-d +پ.ن؛ ذوق است دیگر...شاعر که نباشی شعر بقیه را دست کاری میکنیヅامیدوارم سهراب عزیز بنده را عفو و صفح نمایند!

اطلاعات

آخرین ارسال ها