خوانا، مُبهم

وبلاگ با نام خوانا، مُبهم
شده نزدیک تر از قبل شهادت به علی اقتدا کرده به همراه جماعت به علی
با سرِ تیغ جدا شان دشوار است بس که چسبیده در این لحظه عبادت به علی
فرقِ شمشیرِ عرب با همه در یک چیز است به عقب خم شده از شرمِ اصابت به علی
لااقل قاتلِ او بر سر پیمان ش ماند لااقل داشت از این حیث شباهت به علی
درد این جاست که در دستِ دگر خنجر داشت هرکه آمد بدهد دستِ رفاقت به علی
رنگِ رو زرد، عبا سرخ، نپوشد شاه ای مثل این جامه که پوشاند سیاست به علی
روزگاری همه از تیغ دو دم می گفتند افتخارش به عرب ماند، جراحت به علی!
کاسه ی شیری و دستانِ یتیمی لرزان این خبر را برسانید سلامت به علی…

محمدحسین ملکیان

پی نوشت: خوش مان آمد از نبوغ و شعور این شاعر. بقیه ی اشعارش را این جا بخوانید.

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1397/03/16/علی
  • مطالب مشابه: علی
  • کلمات کلیدی: علی 
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
در میانِ وب گردی های ام در مورد فرشته گانِ مقرّبِ الهی، به فرشته ای به نامِ «laylah» یا «lailah» در تِلمود و اسطوره شناسی یهودی برخود . این فرشته، گویا، همان «لیلی» خودمان است. کلمه ی «laylah» در زبانِ عِبری به معنای «شب» است. در زبان های سامی، «شب» از ریشه ی سه حرفی «ل-ی-ل» آمده است. «-lah» در انتهای واژه ی «laylah» پسوند تأنیث است؛ بدین ترتیب، «لیلی» تنها فرشته ای است که نام اش مؤنّث است، اما هم مردانگی دارد (لَیْل) و هم نگی (لَیلی). در سِفرِ وج، منظور از «شب»، «آن شب ای است که در آن، بینِ صفات مؤنّث و مذکّر الهی، اتّحاد واقع گشت.» در قرآن، در «شب» است که هم عذابِ الهی واقع می شود و هم سیر الی الله. «لَیْل» عذابِ الهی است: «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّیْلِ…» (سوره ی هود، آیه ی ۸۱) و «لیلی» سیرِ الهی: «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَیْلًا …» (سوره ی الاسرا، آیه ی ۱). شب، هر جا که دم از فعّالیّت و ظهور و بروز و غلبه است، «لَیْل» است و هرجا که دم از انفعال و کشف و یافتن و مغلوب شدن است، «لیلی» است.
در متون عارفانه ی یهودیان، «لیلی» فرشته ی لقاح است. او فرشته ای است که از لحظه ی لقاح تا لحظه ی تولّد، با انسان است. اوست که «میوه ی روح» را از «درختِ زندگی» در «باغِ عَدَن» می چیند و در «خاکِ جسم» (“guf” به عِبری = «جَوْف» در عربی) می کارد[۱]: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ (سوره ی الاحزاب، آیه ی ۴) «خدا در جسمِ هیچ مردی دو قلب قرار نداده است». (یا به تعبیر من، خدا در هیچ گُل دانی دو دانه نمی کارد! (دانه حَبّ است و حَبّ و حُبّ از یک ریشه).
به اعتقادِ عارفانِ مسلمان، باید مجنون بود تا بتوان زیبایی «لیلی» را دید: «شب» برای عاشقان «لیلی» است، زیبا و لذّت بخش؛ و برای عاقلان «لَیْل» است، مخوف و ترس ناک:
گفت لیلی را خلیفه کآن «تویی کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی!» گفت: «خامُش! چون تو مجنون نیستی!»
هرکه بیدارست، او در خواب تر هست بیداری ش از خواب ش بتر
چون به حق بیدار نبود جانِ ما هست بیداری چو در بندانِ ما…
مولوی

[۱] درختِ زندگی (tree of life) یا درختِ ارواح (tree of souls) درخت ای است در باغِ عَدَن (garden of eden) که شکوفه های ش، ارواحِ تازه متولّد شده می باشند.
پی نوشت: با این اوصاف، «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» رنگ و معنای دیگری پیدا می کند.

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1397/03/24/لیلی
  • مطالب مشابه: لیلی
  • کلمات کلیدی: «لیلی» ,است، ,«شب» ,آیه‌ی ,مجنون ,سوره‌ی ,عذابِ الهی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
لا اُحِبُّ الآفلین... من افول کنندگان را دوست ندارم...

شد صفیرِ بازِ جان در مَرجِ دین نعره های «لا اُحِبّ الآفلین»...
مولوی

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1397/04/18/آفلین
  • مطالب مشابه: آفلین
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
… عرفان با ادراکِ کامل، همه ی آن چه را که مذهبِ جعلی به واسطه ی نداشتنِ درکِ کافی رد می کند، می پذیرد. ادیان را از لحاظ وجه بیرونی یا قشری شان می توان به نقطه های مختلف روی محیطِ دایره، و از لحاظ درونی یا طریقه ی عرفانی شان می توان به شعاع هایی تشبیه کرد که نقاط از آن ها به مرکزِ واحد -مرکزی که نمادِ حقیقتِ الوهی است- منتهی می شوند. این نماد، ضرورت وجه ظاهری دین را به عنوان نقطه ی شروع برای عرفان آشکار می سازد؛ نیز نشان می دهد که هرچند شریعت های ظاهری شاید فاصله ی نسبتاً زیادی از یک دیگر داشته باشند، اما عرفان ها به طور فزاینده به هم نزدیک می شوند و نهایتاً در نقطه ی واحد به هم می رسند… اگر بتوان گفت که نوعِ بشر، در کلّ، روزبه روز بیش تر از حقّ روی گردان می شود، این را هم می توان گفت که حقّ روزبه روز بیش تر از هرسو انسان را محصور می کند. حتّی تقریباً می توان گفت که نیل به قربت تا حدّ تماس با «او» که در گذشته نیازمندِ یک عمر تلاش بود، امروز فقط منوط به آن است که بشر روی نگرداند؛ ولیکن همین اندک هم چقدر دشوار است! هرچه این عصر به پایان خود نزدیک تر می شود، ل جبران دشواری های آن نیز برجسته تر می شود. مطابق تمثیلِ کارگران تا تان، آنان که اندکی پیش از غروب برای کار آمدند، همان قدر به اندازه ی انی که از ابتدای آن روز در گرمای شدید به سختی کار کرده بودند، اجرت دریافت د [۱] و (ص) [خطاب به اصحاب] گفت: «به راستی شما در دورانی هستید که اگر از یک دهم آن چه فریضه است غفلت کنید، عذاب خواهید شد؛ و پس از این زمانی خواهد آمد که در آن اگر ی که یک دهم آن چه اکنون فریضه است را به جا آوَرَد، رستگار خواهد شد.»
باورهای کُهن و افه های مُدرن/نویسنده: مارتین لینگز/مترجم: سعید تهرانی نسب


[۱] در انجیلِ مَتّی از قول جنابِ عیسی (ع) این ماجرا تحتِ عنوانِ «ساعتِ یازدهم» بدین شرح آمده است:
… امّا بسیاری که اوّلین هستند، آ ین خواهند شد، و آ ین ها اوّلین!
«زیرا پادشاهی آسمان [=ملکوت آسمان] صاحب باغی را می ماند که صبح زود از خانه بیرون رفت تا برای تا تان خود کارگرانی به مزد بگیرد. او با آنان توافق کرد که روزی یک دینار بابت کار در تا تان به هریک بپردازد. سپس ایشان را به تا تان خود فرستاد. نزدیک ساعت سوم از روز دوباره بیرون رفت و عده ای را در میدان شهر بی کار ایستاده دید. به آنان نیز گفت: شما هم به تا تان من بروید و آن چه حق شماست به شما خواهم داد. پس آنان نیز رفتند. باز نزدیک ساعت ششم و نهم بیرون رفت و چنین کرد. در حدود ساعت یازدهم نیز بیرون رفت و باز چند تن دیگر را بی کار ایستاده دید. از آنان پرسید: چرا تمام روز در این جا بی کار ایستاده اید؟ پاسخ دادند: چون هیچ ما را به مزد نگرفت. به آنان نیز گفت: شما نیز به تا تان من بروید و کار کنید. هنگام غروب، صاحب تا تان به مباشر خود گفت: کارگران را فراخوان و از آ ین شروع کرده تا به اولین، مزدشان را بده. کارگرانی که در حدود ساعت یازدهم به سر کار آمده بودند، هر کدام یک دینار گرفتند. چون نوبت به انی رسید که پیش از همه آمده بودند، گمان د که بیش از دیگران خواهند گرفت. اما به هریک از آنان نیز یک دینار پرداخت شد. چون مزد خود را گرفتند، لب به شکایت گشوده، به صاحب تا تان گفتند: اینان که آ آمدند فقط یک ساعت کار د و تو آنان را با ما که تمام روز زیر آفتاب سوزان زحمت کشیدیم، برابر ساختی! او رو به یکی از آنان کرد و گفت: ای دوست، من به تو ظلمی نکرده ام. مگر قرار ما یک دینار نبود؟ پس حق خود را بگیر و برو! من می خواهم به این آ ی مانند تو مزد دهم. آیا حق ندارم با پول خود آن چه می خواهم م؟ آیا چشم دیدن سخاوت مرا نداری؟ پس، آ ین ها اوّلین خواهند شد و اوّلین ها آ ین!»

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1397/03/09/ساعت-یازدهم
  • مطالب مشابه: ساعتِ یازدهم
  • کلمات کلیدی: آنان ,تا تان ,ساعت ,آن‌چه ,بیرون ,می‌توان ,ساعت یازدهم ,صاحب تا تان ,آمده بودند، ,حدود ساعت ,بی‌کار ایستاده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
پیر بوالفضل گفت: صد و بیست و چهار هزار پیغمبر که آمدند مقصود همه یک سخن بود. گفتند فراخلق بگویید«الله» و این را باشید. انی را که سمع ای دادند این کلمه می گفتند تا همه این کلمه گشتند و درین کلمه مستغرق شدند. کلمه بر دلِ ایشان پدید آمد و از آن گفتن مستغنی شدند. شیخ گفت: این سخن ما را صید کرد و آن شب در خواب نگذاشت. دیگر روز به درس آمدیم. بوعلی تفسیر این آیت میگفت: قُلِ الله ثُمَّ ذَرهُم: بگوی یکی خدای و باقی همه را دست بدار. شیخ گفت: در آن ساعت دری در ی ما گشادند و ما را از ما بستدند. بوعلی آن تغییر در ما بدید. گفت: «دوش کجا بوده ای؟» گفتم به نزدیک پیر بوالفضل. گفت «برخیز که حرام بوَد ترا از آن معنی با این سخن آمدن.» و ما به نزدیک پیر شدیم، واله و متحیّر، همه این کلمه گشته. و چون پیر بوالفضل مرا دید گفت:
مستک شده ای همی ندانی پس و پیش!
گفتم«یا شیخ! چه فرمایی؟» گفت: «درآی و بنشین و این کلمه را باش که این کلمه با تو کارها دارد» شیخ گفت: مدتی در این کلمه بودم. پیر بولفضل گفت«اکنون لشکرها به ی تو تاختن آرد.» پس گفت: «ترا بردند. برخیز و خلوت ای طلب کن» شیخ گفت: ما به مهینه باز آمدیم و در کنج ای هفت سال بنشستیم، پنبه در گوش نهاده و می گفتیم «الله الله». هرگاه خواب ای یا علّت ای درآمدی، سیاه ای با حربه ی آتشین از پیش محراب پدید آمدی با هیبت ای و بانگ بر من زدی و گفتی «قُلِ الله» تا وقتی که همه ذرّه های ما بانگ در گرفت که «الله الله»…
چشیدنِ طعمِ وقت (از میراثِ عرفانی ابوسعید ابوالخیر)/ نویسنده: محمدرضا شفیعی کدکنی


این را می خواندم، یادِ این حدیث از صادقِ آلِ محمّد (ص) افتادم که فرمود:
«کلما میزتموه باوهامکم فی ادق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم و لعل النمل الصغار تتوهم ان لله تعالی زبانیتین، فان ذلک کمالها و تتوهم ان عدمهما نقصان لمن لا یتصف بهما و ذا حال العقلاء فیما یصفون الله تعالی به» «هر آنچه با اوهام و خیالات خود در دقیق ترین معانی آن ها تشخیص داده اید، مخلوق و مصنوع شما و همانند خودتان می باشد که به خودتان باز می گردد. شاید مورچه خود خیال کند که خدا را دو شاخک هست چون کمال مورچه در آن است و چنین می پندارد که فقدان آن ها، نقصانی است بر ی که آن دو را ندارد وضعیت عقلا و دانش مندان نیز در توصیف خداوند این چنین می باشد».
و به این فکر می چقدر فاصله هست بینِ طریقتِ عاشقان و شریعتِ عاقلان…

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1397/03/14/استغنا
  • مطالب مشابه: استغنا
  • کلمات کلیدی: کلمه ,بوالفضل
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِحَمْدِهِ[۱] چه قدر محتاجِ آمدن ت بودن چه قدر محتاج تر به رسیدن به تو...

[۱] جنابِ زین العابدین علیه السّلام این جمله را به زبان می آورده اند در هنگامه ی دیدارِ رویِ ماهِ یار. که یعنی «حمد» او، همان دیدارِ اوست.

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1397/02/27/رمضان
  • مطالب مشابه: رمضان
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
وقتی چیزی بر حواس یا عقل عیان شده باشد، نیازمندِ تأویل است، زیرا حاملِ معنایی است که فوقِ آن داده ی صرف است و آن شیء را تبدیل به رمز می کند، یعنی این حقیقتِ رمزی، مست مِ ادراک در مرتبه ی خیالِ فعّال است. حکمتی که به این قبیل معانی اهتمام دارد، حکمتی که اشیاء را تبدیل به رمز می کند و عرصه اش همان عالَمِ وسیطِ خیالاتِ قائم بالذّات است، حکمتِ نوری (حکمة نوریة) است که در شخصِ یوسف7، مفسّرِ مثال زدنیِ رؤیاها، به تمامِ معنا تجسّم یافته است. مابعدالطبیعه ی خیالِ ابنِ عربی، بسیاری از ویژگی های «حکمتِ اِشراقی» سهروردی را وام می گیرد. خیالِ فعّال، اساسن اندامِ تجلیّاتِ الاهی است. حق، خالق است، زیرا می خواسته است خود را در قالبِ موجوداتی که حضرتِ او را می شناسند، بشناسد. بنابراین خیال را نمی توان «واهی» توصیف کرد، زیرا اندام و گوهرِ این تجلّیِ قهری است. وجودِ عیان شده ی ما، همان تخیّلِ الهی است. تخیّلِ خودِ ما، تخیّلی در متنِ تخیّلِ حضرتِ اوست.
حکمتِ نوری [=اشراقی]، تمثیلِ آینه و سایه را پیش نهاد می کند، ولی سایه را نباید به معنای یک ساحتِ ظلمتِ ی، یک خصمِ اهریمنی دانست. این سایه، اساسن تصویر، یا افتادنِ شَبَح یا صورت در آینه است. عارفانِ ما حتّی از «سایه ی نوری» (به همان معنا که رنگ در زمینه ی «نورِ مطلق»، سایه است: ظِلُّ النّور، در مقابلِ ظِلُّ الظُّلمة، سایه ی ظلمانی) سخن می گویند. و به همین دلیل است که باید عباراتِ زیر را مدِّ نظر قرار دهیم: «هرچیزی که ماسوای حق خوانده شود، هرچیزی که از آن به عالَم تعبیر کنیم، نسبت به حقّ، همانندِ سایه برای شخص (یا تصویرِ او در آینه) است. این عالَم، سایه ی خداست.»...
بنابراین «علمِ ما به عالَم فقط به این اعتبار است که به سایه ها (یا بازتاب ها) علم داریم و جهلِ ما به حقّ، به اعتبارِ آن است که به شخصِ صاحبِ آن سایه، جاهل ایم. این سایه، هم حقّ است و هم ماسوای حقّ. هرچه را که ادراک می کنیم، همان وجودِ حق در اعیانِ ثابته ی ممکنات است.» و ابنِ عربی نتیجه می گیرد که «بنابراین، این عالَم، توهّمِ محض (متوَهَّم) است و وجودِ حقیقی ندارد. و معنایِ خیال همین است... بنابراین بدان که هستی، چه هستی، و نسبتِ تو با حقّ چیست و بدان به چه اعتبار، حقّ هستی و به چه اعتبار، سوایِ حقّ، یعنی عالّم یا هر تعبیری دیگر که در موردِ آن می توان به کار بُرد.»
این بیان مُشعَر بر یک نوع رابطه ی متقابل است: رابطه ی سایه با حق به این صورت است که حقّ، تجلّیِ عالَمِ غیب را به سانِ تخیّلِ تجلّی گونه ی مطلق (خیالِ مطلق) آغاز می کند. نسبت حقّ با سایه، عبارت از همان تجزّی ها و تشخّص های حقّ به عنوانِ خداوند است و که خود را از طریقِ خیال بر اسماءِ بی شمارِ خویش و بر همین اسماء عیان می سازد. این فرایند را به رنگ بندیِ شیشه ای که نور بر آن می تابد، تشبیه کرده اند: نور، در سایه ای که همان شیشه باشد، ساری و جاری می شود. و مفادّ و مدلولِ دوگانه ی اسماءِ حقّ را نیز باید مدِّ نظر قرار داد. همه ی این اسماء، دل بر «مُسمّایی» واحد و یگانه دارند. ولی هریک از این اسماء، دل بر یک تعیّنِ ذاتیِ آن مُسمّی که از همه ی تعیّناتِ دیگرش متمایز است، دارد. به موجبِ همین تمایز و تشخّص است که هر اسم، دل بر خ دارد که خود را بر خیال و از طریقِ خیال عیان می سازد...
ی که بنده ی یک اسمِ الهی باشد، سایه ی آن «اسم» است. یعنی نفسِ او مظهرِ آن است. ولی این گونه نیست که بنده ای که این معنا را دریافته باشد، وجودِ خاصِّ خویش را نفی کند. در حقیقت در حدیثی وارد شده است در خصوصِ بنده ای که پیوسته به پروردگارش نزدیک تر می شود؛ درباره ی او می فرماید: «وَ لَایَزَالُ یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّی أُحِبَّهُ؛ فَإذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ، وَ یَدَهُ الذّی یبطِشُ بها، و رِجْلَهُ الَّذِی یَمْشِی بِهَا» یعنی «بنده، قدم به قدم به من نزدیک می شود تا آن جا که موردِ محبّت و عنایتِ من قرار می گیرد. به آن مرحله که رسید، من م گوشِ او که می شنود و من م چشمِ او که می بیند و من م زبانِ او که با آن سخن می گوید و من م دستِ او که دراز می شود و من م پایِ او که با آن راه می رود.»
تخیّلِ خلّاق در عرفانِ ابن عربی/نوشته: هانری کُربَن/ترجمه: انشاالله رحمتی
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا سایه ی او گشتم و او بُرد به خورشید مرا جانِ دل و دیده من م، گریه ی خندیده من م یارِ پسندیده من م، یار پسندید مرا کعبه من م، قبله من م، سوی من آرید کان صنمِ قبله نما خم شد و بوسید مرا پرتوِ دیدارِ خوش ش تافته در دیده ی من آینه در آینه شد: دیدم ش و دید مرا آینه خورشید شود پیشِ رُخِ روشنِ او تابِ نظر خواه و ببین کآینه ت د مرا... چون سر زلف ش نکشم سر ز هوای رُخِ او باش که صد صبح دمد زین شبِ اُمّید مرا پرتوِ بی پیرهن م، جانِ رهاکرده تن م تا نشوم سایه ی خود، باز نبینید مرا... سایه پی نوشت: و گفت: «هرچه به او نزدیک شوی، از خویش دورتر شوی و هرچه به خویش نزدیک شوی، از او دورتر؛ و این در حالی ست که او از تو به تو نزدیک تر است.»

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1394/05/27/آینه-در-آینه
  • مطالب مشابه: آینه در آینه
  • کلمات کلیدی: آینه ,من‌م ,سایه ,تخیّلِ ,سایه‌ی ,خیال ,مژده بده، ,نزدیک شوی، ,اسماء، دل ,عیان می‌سازد ,طریقِ خیال
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بدونِ شک، کت که از محی الدین که از همه بیشتر خوانده شده می شود، «فصوص الحِکَم» او است که در واقع وصیت نامه ی ِ او به شمار می رود و از بیست و یک فصلِ آن، هریک به یکی از عقایدِ باطنی اختصاص دارد. این کتاب در ۶۲۷ هجری قمری تألیف شده و به گفته ی خودِ ابن عربی، تألیفِ آن نتیجه ی رؤیتی از پیغمبر(ص) بوده است که کت در دست داشته و به شیخ فرمان داده است که آن را «بگیرد» و به جهانیان برساند تا همه گان از آن بهره مند شوند. خودِ عنوانِ کتاب، که به معنی «نگین های حکمت» است، رمزی از محتویاتِ آن است و هر نگینی، محتوی گوهری گران بهاست که رمزِ یکی از جلوه های حکمتِ الهیِ آشکار شده ی بر یکی از پیغمبران است. در واقع هر نگین کنایه است از طبیعتِ بشری و معنوی یک پیغمبر که محملِ جلوه ی خاصِ حکمتِ الهی آشکار شده ی بر آن پیغمبر می باشد.
طبیعتِ بشری و فردی هر پیغمبر به نوبه ی خود مندرج در «کلمه» است که حقیقتِ اساسی او و تعیّنِ کلمه ی اعلی یا «کلمه ی اصلی حضرتِ حق» است. به همین جهت است که فصولِ آن کتاب به نام های «نگینِ حکمت در کلمه ی آدم»، «نگینِ حکمت در کلمه ی شیث» و غیره نامیده شده و با فصلِ «نگینِ حکمت در کلمه ی محمّد[ص]» خاتمه پذیرفته است. با آن که از لحاظِ بشری چنان می نماید که جنبه های انسانی و شخصی پیغمبران حاوی جنبه های اساسی و کلّی آنان باشد، همان گونه که نگینِ انگشتری گوهرِ گران بها را حاوی است، ولی در واقع مسأله صورتِ ع دارد: واقعیتِ باطنی و جنبه ی مافوقِ فردی پیغمبر است که حاوی نگینِ تعیین کننده ی آن است. وحیِ الهی به «صِبغَه»ی پذیرنده ی وحی در می آید، گو این که از لحاظِ کلّی، خودِ این پذیرنده امکانی الهی است که از عالَمِ اعلی تعیین شده و مندرج در مثالِ آسمانی خود می باشد.

سه حکیمِ مسلمان / نوشته: سیّد حسین نصر / ترجمه: احمد آرام

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1394/08/26/فصوص-الحکم
  • مطالب مشابه: فصوصُ الحِکَم
  • کلمات کلیدی: پیغمبر ,کلمه‌ی ,«نگینِ ,حکمت ,حاوی ,الهی ,«نگینِ حکمت ,آشکار شده‌ی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً
و با موسی(ع) سی شب وعده کردیم و آن سی شب را با ده شبِ دیگر کامل کردیم تا بدین سان، میقاتِ پروردگارش در چهل شب به سر آمد.
سوره ی الأعراف، آیه ی ۱۴۲



قالَ رَسولُ الله (ص): مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحًا نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ، وَأَجْرَى یَنَابِیعَ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ
هر خالص شود از برای الله چهل صبح را، الله [که نورِ آسمان هاست و زمین] دل ش را نورانی کند [ یعنی الله در آن دل منزل کند] و چشمه های [نورانی] حکمت را از دل ش بر زبان ش جاری سازد [تا نیّات و اعمال ش همه نورانی و الهی شود.]



اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ
الله، نورِ آسمان هاست و زمین؛ مثالِ نورش هم چون چراغ دانی ست که در آن چراغی ست و آن چراغ درونِ شیشه ای ست…
سوره ی النّور، آیه ی ۳۵


دل، زُجاج آمد و نورت مصباح منِ بی دل شده مشکاتِ تواَم…
مولوی




سحرگه ره روی در سرزمینی همی گفت این مُعمّا با قرینی
که «ای صوفی! آن گه شود صاف، که در شیشه برآرَد اربعینی…»

حافظ



گفت: «غم، چهل صبح که در دل بماند، اشک می شود…»

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1394/09/11/اربعین
  • مطالب مشابه: اربعین
  • کلمات کلیدی: الله ,نورانی ,نورِ آسمان‌هاست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از اوّلین ان که به نبی(ص) ایمان آورد و ِ خود را اظهار نمود، برده ای بود از سرزمین حَبَشه به نامِ بلال ابن رَباح. و او در زمانی به دینِ محمّد(ص) درآمد که جانِ مسلمینِ آزاد، در امان نبود. و او را سخت ترینِ شکنجه ها دادند تا از محمّد(ص) دست بشوید؛ نمی شست و پیوسته زیرِ شکنجه می گفت: «أحد! أحد!». و چون از برده گان بود، نبود که ضمانِ وی کند نزدِ صاحب ش. و در آن حال، او تنهاترین و فرودست ترین مردِ حجاز بود. عاقبت ابوبکر او را از صاحب ش ید و آزاد کرد:

تن فدای خار می کرد آن بلال خواجه اش می زد برای گوش مال
که «چرا تو یادِ احمد می کنی؟ بنده ی بد! مُنکرِ دینِ من ای؟!»
می زد اندر آفتاب ش او به خار او «أحد!» می گفت بهرِ افتخار
تا که صدّیق آن طرف بر می گذشت آن «أحد!» گفتن به گوشِ او برفت
چشم او پُر آب شد، دل پُر عنا زان «أحد!» می یافت بوی آشنا
بعد از آن خلوت بدیدش، پند داد که «ز جهودان خُفیه می دار اعتقاد!»
عالمُ السّرست، پنهان دار کام گفت: « توبه پیش ت، ای هُمام!»
روز دیگر، از پگه صدّیق تفت آن طرف از بهرِ کاری می برفت
باز «أحد!» بشنید و ضربِ زخمِ خار برفروزید از دل ش سوز و شرار
باز پندش داد، باز او توبه کرد عشق آمد، توبه ی او را بخَورد
توبه زین نمط بسیار شد عاقبت از توبه او بیزار شد
فاش کرد! اِسپَرد تن را در بلا که «ای محمّد! ای عدوی توبه ها!
ای تنِ من، وی رگِ من پُر ز تو! توبه را گنجا کجا باشد درو؟!
توبه را زین پس ز دل بیرون کنم از حیاتِ خُلد توبه چون کنم؟!
عشق قهّارست و من مقهورِ عشق چون شَکَر شیرین شدم از شورِ عشق
برگِ کاه ام پیشِ تو، ای تُندباد! من چه دانم که کجا خواهم فُتاد؟!
گر هلال م، گر بلال م، می دوم مقتدیِ آفتاب ت می شوم!
ماه را با زَفتی و زاری چه کار؟ در پیِ خورشید پوید سایه وار…
مولوی

و او پس از رستن از بندِ بنده گی غیر، آزادانه به بندِ بنده گیِ محمّد(ص) درآمد. پس به اوّل جایی که رفت، خانه ی محمّد(ص) بود:

بوی جان ای سوی جان م می رسد بوی یارِ مهربان م می رسد
از سوی معراج آمد مصطفی بر بلال ش! حبذاً لِی! حبذا!
مولوی

و محمّد(ص) صدای بلال را بسیار دوست داشت. پس او را می خواست برای ش اذان بگوید. دیگران را اذان گفتنِ بلال خوش نمی آمد. که او فصیح نبود و «ح» را «ه» می خواند و «س» را «ش»:

آن بلالِ صدق در بانگِ «حَیّ» را «هَیّ» همی خواند از نیاز
تا بگفتند: «ای پیمبر! نیست راست این خطا اکنون که آغازِ بناست!»
ای نبیّ و ای رسولِ کردگار یک مُؤذّن کو بود اَفصح بیار!
عیب باشد اوّلِ دین و صَلاح لحنِ خواندن لفظِ «حَیّ عَل فَلاح»!
خشمِ پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایات نهفت
که «ای خَسان! نزدِ خدا «هَیّ» بلال بهتر از صد حَیّ و خَیّ و قیل و قال!»
مولوی

و بلال را در زمره ی اهلِ صُفّه و از اوّل صوفیان شمارند. و او در تمامِ غزوات، با حبیبِ خویش همراه بود و اوّل بود که بر بالای کعبه اذان گفت تا از زیرِ سنگِ سیاهی که شکنجه می شد به درآید و بر بالای سنگِ سیاهی که دستِ خداست بر روی زمین، جای گیرد؛ یدالله فوق أیدیهم...
تا آن گاه که نبی(ص) او را نهاد و به دیدارِ محبوب شتافت. و بلال پس از محمّد(ص)، دیگر اذان نگفت؛ جز یک بار که فاطمه ی زهرا(س)، از او خواست تا به یادِ پدر(ص)، اذان بگوید. و بلال اذان گفت تا رسید به نامِ «محمّد(ص)». و اشک از چشمان ش چون سیل روان شد و اذان ناتمام ماند…

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1394/09/25/ذکر-بلال-حبشی
  • مطالب مشابه: ذکرِ بلالِ حبشی...
  • کلمات کلیدی: بلال ,محمّد ,توبه ,اذان ,«أحد ,نبود ,سنگِ سیاهی ,اذان بگوید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اوّل:
إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَارًا سَآتِیکُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ۷ [موسی به اهلِ خویش گفت: من آتش ای به نظرم رسید! زودا که از آن خبری برای تان آورم، یا ی آتش ای، باشد که گرم شوید] .سوره ی النّمل.
در تعلیمات عرفانی همه ی ادیان، اشاراتی به سه درجه از ایمان وجود دارد و در عرفان ی، یعنی تصوف، این سه درجه معروف اند به «علم الیقین»، «عین الیقین» و «حق الیقین»، و تفاوت میان آن ها با در نظر گرفتن عنصر آتش به عنوان رمزی از حقیقت الهی توضیح داده می شود. پایین ترین درجه یعنی «علم الیقین» متعلق به ی است که معرفت او از آتش فقط از شنیدن توصیف آن به دست آمده… درجه ی دوم یعنی «عین الیقین»، علم ی است که آگاهی اش از آتش، از مشاهده ی شعله های آن حاصل گشته… اما بالاترین درجه یعنی «حق الیقین» را آن دارد که در آتش سوخته گردد.
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ یَا مُوسَى ۱۱ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ۱۲ [پس چون بدان رسید، ندا داده شد: «ای موسی! من «من» هستم! پروردگار تو! پای پوش خویش را به در آور، که تو به وادی مقدّس طویٰ درآمده ای!»] .سوره ی طه.
فنای موسی در «حق الیقین» هنگامی که به «بوته ی مشتعل» رسید با برکندن کفش خود نمایان گر می شود، که همان برافکندن مبنای هستی خویش است… نام این وادی [طویٰ] به معنای «برهم چیدن» است. در واقع موسی هنگامی که از وجود آتش آگاه شد، به «علم الیقین» نایل گردید. و چون در مقام مشاهده ی آتش قرار گرفت، به «عین الیقین» رسید. و چون [مانند ابراهیم خلیل] در دل آتش درآمد، در «حق الیقین» فنا گشت [و پروانه شد]…
.برگرفته از «کتاب یقین»، نوشته ی مارتین لینگز.
بوته ی مشتعل
دوّم: در تورات از شمع دانی هفت شاخه (متشکل از یک شاخه ی اصلی و سه شاخه در هر طرف آن) سخن به میان آمده است که موسی آن را به امر پروردگار خویش از طلای ناب ساخته و با روغن زیتون خالص در چهال سال سرگردانی قوم ش روشن نگاه می داشته است. نام این شمع دان «مِنورَه» (در عبری מנורה) است، از ریشه ی سامی n-w-r (نَوَرَ) و به معنای «نورانی کننده، درخشنده». به لحاظ لغت شناسی با واژه ی عربی «مَنارِه» [که از واژه ی «نار» آمده] به معنای «شمع دان» و «فانوس دریایی یا خانه ی نورانی (lighthouse)» یکی است. در آیینِ موسی، این شمع دان نماد همان «بوته ی مشتعل»ای است که با موسی سخن گفت. بعد از بنای معبد در اورشلیم، این شمع دان در اطاق ای که محل درآوردن کفش هاست، در ضلع جنوبی معبد قرار داده شد. در مورد چگونگی قرار گرفتن آن در معبد، نکات متعددی وجود داشته است: به عنوان نمونه، علی رغم قرار گرفتن «مِنورَه» در معبد [که به نظر می رسد یکی از آن بیوت که در آیه ی «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ» از آن ها یاد شده، همین معبد باشد]، در تلمود (تورات شفاهی) از مشاجره و نزاع میان دو دانشمند یهودی بر سر جهت قرار گرفتن شمع دان سخن به میان آمده است: راستای قرارگرفتن شمع دان «شمالی-جنوبی» بوده یا «شرقی-غربی»؟ گویا یکی از وقایع نگاران که شاهد ت یب معبد نیز بوده است، آورده که شمع دان مایل قرار گرفته بوده، به سمت «جنوب» و «شرق» [کعبه در جنوب شرقی معبد قرار گرفته است].

سوّم: اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ ا ُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ۳۵
چیزی هست که بندهای یک و دو را با سه به هم وصل می کند، آن کلمه ی «الله» است. «مِنورَه» نمادِ درختِ زیتونِ مشتعل است؛ همان درخت ای که «موسی آن را نار دید و نور بود…». موسی «مِنورَه» را به امر پروردگار خویش ساخت. گویی «مِنورَه» نماد است و «نور» نمود و «الله» بود. بین ظاهر و باطن «مِنورَه» با باطن و ظاهر «الله» ارتباطی ناگسستی است: نام (باطن) او همان صورت (ظاهر) او است و صورت (ظاهر) او همان نام (باطن) او؛ چه او را بخوانی و چه او را به تصویر درآوری، یکی است: شمع دانِ هفت شعله، بوته ی مشتعل، الله…

الله نورِ آسمان ها و زمین است، اما نورانیّتِ او از نار نیست. نورِ او از ذاتِ او است. کمااین که نورانیّتِ درختِ زیتون از زَیْتِ آن است: ذاتِ درختِ زیتون، زَیْتِ آن است. او خود نورانی است، حتی اگر شعله ی نار بدان نرسیده باشد. نورانیّتِ نار عارضی است و نورانیّتَ زَیْت ذاتی. نورِ او ورای نورِ نار است: نُورٌ عَلَى نُورٍ. نورِ آن زَیْت ضیاء است و نورِ آن نار، نور: «هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا» قرآن به خورشید می گوید «ضیاء» و به ماه می گوید «نور». برای همین است که می گوید «یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ».
جایی دیگر می گوید: «وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»: «چراغ» ریشه ی واژه ی سُریانی s̲h̲rāḡā یا s̲h̲rāg̲h̲ā (که با واژه ی «شرق» نیز مرتبط است) و واژه ی عربی «سراج» است. سراج مجموعه ی مصباح و زجاج است. مصباح فتیله است و زجاج گوهری ست آسمانی…

اطلاعات

  • منبع: http://legibleoracle.blog.ir/1396/11/02/بوته-ی-مشتعل
  • مطالب مشابه: بوته ی مشتعل
  • کلمات کلیدی: موسی ,الیقین» ,شمع‌دان ,معبد ,«مِنورَه» ,نورِ ,قرار گرفتن ,قرار گرفته ,نُورٌ عَلَى ,عَلَى نُورٍ ,صورت ظاهر ,نُورٌ عَلَى نُورٍ
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها