هشت بهشت زندگی

وبلاگ با نام هشت بهشت زندگی
از اینکه وقتی مهمون میاد اینجا ( البته فقط فامیل من. شکر خدا خانواده همسر خیلی محتاطند و به ندرت اگر بیان) تفریح در طبیعت رو به خودشون واجب بدونند بدم میاد. حتی استرس می گیرم. از اینکه بوی دود بگیری و بگیرند بدم میاد. از اینکه بیان و نرن بدم میاد. از اینکه از راه برسن و دست نشورن بدم میاد. بعد اصلا دوست ندارم فردا ماه رو ببرم تفریح و کاپشنی که نو هست رو تنش کنم چون بعدش حتما باید بشورمشمادر میگه اینقدر تمیزکاری می کنی که موقع آمدن ما با هر کار نامطابق میل ما تنت میلرزه.شما وقت اومدن مهمان خونتونو برق نمیندازین؟!
با همه بد اومدن هام بر خلاف دفعات قبل پیشرفت بزرگی داشتم. امروز بدون ایراد گرفتن از بقیه هر چی برخلاف میلم انجام دادن بدون غر زدن اصلاحشون . خودم حرص خوردم اما اونا رو معذب ن .خدا تفریح فردا رو هم به خیر کنه صلوات :)٦

اطلاعات

گفت اگر به جیغ زدن ادامه بدهی نه بچه به دنیا میاد نه میشه سزارین کرد. تنها تصویری که از آن لحظه ها خاطرم هست، حضور روبرویم بود که نمی دیدمش، خانم علوی (مامای مهربونی که بزرگترین کمک ها را به من کرد)، مسئول گرفتن خون بند ناف، و اون دوتا خانمی که نمیدونم چه کاره بودند. یکیشون خیلی کمکم کرد ولی اون یکی فکر کنم فقط اونجا بود که یک پولی کاسب بشه. حدود٣:٢٠ بود که و خانم علوی و بقیه با خنده گفتن ببین، آ شه. موهاش پیداست. من که تا اون موقع فکر می همسر کنارم ایستاده با شنیدن جمله که گفت: " باباشو صدا بزنید بیاد ببینه" فهمیدم که همسر طاقت نیاورده اما من اونقدر بین درد کشیدن ها و ضعف غذا نخوردن دست و پا زده بودم که نتونسته بودم به جز سقف و گاهی آدمایی که پایین تخت ایستاده بودندو خانم علوی که سمت راستم بود چیزی از اطرافم متوجه بشم. همسر اومد داخل اتاق اما دلش رو نداشت که لحظه تولد رو ببینه. سمت چپ من ایستاد و من که فکر می موقع درد شاید گرفتن دست همسر تسکینی باشه چنان از نفس افتاده بودم که هیچ علاقه ای به لمس و گرفتن دست ی نداشتم. میدونستم که تنها راه نجات از درد متولد شدن ماه هستش. آنقدر به جسمم فشار وارد شده بود که احساس می الان که بدنم چهار تکه بشه و هر پایی یک طرف بیفته. اونقدر بی طاقت شده بودم که دو دقیقه مونده به تولدش گفتم خدایا جونمو بگیر.دو دقیقه گذشت. خدا بهم خندیده بود. زنده بودم. ساعت بیمارستان ٣:٣٢ بود اما نمیدونم ساعت رسمی دقیقا چند بود و اصلا اختلافی با ساعت بیمارستان داشت یا نه. فقط دردها یک هو تمام شد و من اونقدر از دریافت مورفین و تنفس گاز انتون بی رمق شده بودم و خوابالود که یادم نیست وقت به دنیا اومدنش گریه کرد؟! فقط یادمه گرفتنش جلوی صورتم که ببینمش. یک دختر سفید که یک لایه سفید ورنی کل بدنش رو پوشونده بود. که من تا دیدمش تو دلم گفتم چقدر بینی اش پهنه :)).با موهای مشکی و ابروهایی شبیه من که یک چال روی چونش داشت. من برای سلامتیش و شکر خدا حمد رو کنار گوشش و امسال با زادروزش باران را مهمان زمین کرده است.حالا یک سال از اون روز گذشته و من هنوز به همسر می گم چرا فقط ١٥ ثانیه از بچم گرفتی؟! چرا یک ع از من و بچه ام کنار هم نگرفتی؟چرا اصلا یک ع سه تایی سلفی حتی از اون روز نداریم؟!چرا من لحظه به لحظه اون روز و روزهای بعدش رو یادداشت ن پارسال این موقع تازه کار تمام شده بود و من چقدر دلم آرام بود از موفقیت بزرگی که به لطف خدا به دست آورده بودم
غ ز ل واره:+ خوبه که دوریم و نمیشد تولد بگیریم امروز. هنوز تب داره و ناخوشه

اطلاعات

گفت اگر به جیغ زدن ادامه بدهی نه بچه به دنیا میاد نه میشه سزارین کرد. تنها تصویری که از آن لحظه ها خاطرم هست، حضور روبرویم بود که نمی دیدمش، خانم علوی (مامای مهربونی که بزرگترین کمک ها را به من کرد)، مسئول گرفتن خون بند ناف، و اون دوتا خانمی که نمیدونم چه کاره بودند. یکیشون خیلی کمکم کرد ولی اون یکی فکر کنم فقط اونجا بود که یک پولی کاسب بشه. حدود٣:٢٠ بود که و خانم علوی و بقیه با خنده گفتن ببین، آ شه. موهاش پیداست. من که تا اون موقع فکر می همسر کنارم ایستاده با شنیدن جمله که گفت: " باباشو صدا بزنید بیاد ببینه" فهمیدم که همسر طاقت نیاورده اما من اونقدر بین درد کشیدن ها و ضعف غذا نخوردن دست و پا زده بودم که نتونسته بودم به جز سقف و گاهی آدمایی که پایین تخت ایستاده بودندو خانم علوی که سمت راستم بود چیزی از اطرافم متوجه بشم. همسر اومد داخل اتاق اما دلش رو نداشت که لحظه تولد رو ببینه. سمت چپ من ایستاد و من که فکر می موقع درد شاید گرفتن دست همسر تسکینی باشه چنان از نفس افتاده بودم که هیچ علاقه ای به لمس و گرفتن دست ی نداشتم. میدونستم که تنها راه نجات از درد متولد شدن ماه هستش. آنقدر به جسمم فشار وارد شده بود که احساس می الان که بدنم چهار تکه بشه و هر پایی یک طرف بیفته. اونقدر بی طاقت شده بودم که دو دقیقه مونده به تولدش گفتم خدایا جونمو بگیر.دو دقیقه گذشت. خدا بهم خندیده بود. زنده بودم. ساعت بیمارستان ٣:٣٢ بود اما نمیدونم ساعت رسمی دقیقا چند بود و اصلا اختلافی با ساعت بیمارستان داشت یا نه. فقط دردها یک هو تمام شد و من اونقدر از دریافت مورفین و تنفس گاز انتون بی رمق شده بودم و خوابالود که یادم نیست وقت به دنیا اومدنش گریه کرد؟! فقط یادمه گرفتنش جلوی صورتم که ببینمش. یک دختر سفید که یک لایه سفید ورنی کل بدنش رو پوشونده بود. که من تا دیدمش تو دلم گفتم چقدر بینی اش پهنه :)).با موهای مشکی و ابروهایی شبیه من که یک چال روی چونش داشت. من برای سلامتیش و شکر خدا حمد رو کنار گوشش و امسال با زادروزش باران را مهمان زمین کرده است.حالا یک سال از اون روز گذشته و من هنوز به همسر می گم چرا فقط ١٥ ثانیه از بچم گرفتی؟! چرا یک ع از من و بچه ام کنار هم نگرفتی؟چرا اصلا یک ع سه تایی سلفی حتی از اون روز نداریم؟!چرا من لحظه به لحظه اون روز و روزهای بعدش رو یادداشت ن پارسال این موقع تازه کار تمام شده بود و من چقدر دلم آرام بود از موفقیت بزرگی که به لطف خدا به دست آورده بودم
غ ز ل واره:+ خوبه که دوریم و نمیشد تولد بگیریم امروز. هنوز تب داره و ناخوشه

اطلاعات


روز :حالم خوبِ خوبِ.با یک حس آرامش دلچسب و خوشبخت با ماه تو آشپزخونه نشستیم و بهش ناهار میدم. آهنگ "من هستم" جهانبخش داره پلی می شه. غرق شدم تو آهنگ و حس اش. تو دلم می گم دلم یک پست میخواد با یک کمی چاشنی غم. اما من که غمگین نیستم؟!به شب نرسیده بی دلیل دلم می گیره و یه غم بزرگ میاد تو دلم.
پنجشنبه:تصمیم دارم بیام از خوشحالیم بنویسم که "فقط یک مادر میدونه چه پیروزی بزرگیه گرفتن نمونه ادرار از دخترت اونم بعد از یک ماه که ذهنت درگیره ولی فرصتی برای آزمایشگاه رفتن با همسر دست نداده" اما بعد از آزمایشِ ماه اک هر دو یک جور بدی دپرسیم. " فقط یک مادر میدونه چقدر قلبت به درد میاد وقتی از بچه ات خون می گیرن و تو مجبوری محکم دست و پاشو بگیری ت نخوره به جای اینکه وقتی ترسیده و از درد و ترس گریه می کنه بغلش کنی" ماه خیلی مظلومه طفلکم اما خیلی گریه کرد. آروم که شد وقتی خانمِ اومد چسب بزنه با دیدنش باز زد زیر گریه. چرا؟! نمیدونیم اما تمام روز بی حالیم و یه گوشه کز کردیم. هر برای خودش تو سکوت و افکار و تلفن خودش غرق شده. با خودم می گم زود گذره. موقتیه.
:مادرجان می گه میایم. فلانی هم گفته به منم اطلاع بدید. بهش بگیم بیان؟! می گم خودتون میدونید که اذیت میشم اما وقتی گفته؛ بگید چاره ای نیست. ان شالله که نمیاد. برخوردی چنین شیک و مجلسی :)) . قبلا واکنشم به آمدن مهمان چند روزه خیلی شدید بود. چه در مقابل مادرجان چه در درون خودم. عصر همسر حرفی میزنه که من بهش می گم از الان تا فردا صبح با من حرف نزن اصلا. می پرسه چرا؟! می گم چون بی حوصله ام. می گه بپوش بریم بیرون. آماده می شیم. به نظرم هوا سرد نیست. بلوز تن ماه می کنم. در طول درست غذا نخورده.تو راه بیسکوییت بهش میدم. بی صدا و بی حرکت لم داده تو بغلم و بیسکوییت می خوره. این همه بی تحرکی از ماه بعیده. موقع پیاده شدن هوا کمی سرده. طفلی ماه با پاهای !!! چنین مادر هواشناسی هستم من. تمام راه برگشت بی حرکت تو بغلم لم داده.تو پله ها متوجه حرارت سرش میشم. به محض وارد شدن به خونه دنبال تب سنج می گردم. از دست این دختر کوچولو هر وسیله ای رو یک جا جا دادم که خودم هم پیدا نمی کنم. همسر بتورش نمیشه که تب داره اما تب سنج ٣٨.١ رو نشون میده. همسر میره و با یک قطره استامینوفن بر میگرده. ساعت ١٠ بهش ١٦ قطره میدم. به پیشنهاد همسر بین خودمون رو تخت می خوابونیمش. ساعت یک بیهوش میشم و با ت ها و غرغو ماه اک مثل جن زده ها می پرم بالا. ساعت نزدیک سه هستش. باز هم تب داره. ٣٨.٤ باز قطره و خواب

شنبه: ساعت ٧:٣٠ ماه باز تب کرده. قطره رو میدم و چون خوابم درست نبوده باز بیهوش میشم. به فلانی زنگ زدن خبر دادن و من از اون لحظه دست به دعام که بگه نمیان. انرژی هام گرفته شده از فکر چند نفر مهمون دیگه به جز خانوادم. در طول روز ماه اک خوبه اما من حس تخلیه انرژی شدم. ساعت پنج باز تب، باز قطره. تا وقتی بچه ات سالمه قدر نمیدونی. مریض که شد دلت ریشه از ناراحتیتا ساعت ٧:٣٠ شب دپرسم. همسر از ٦:٣٠ می خوابه و رسما از صبح تو خونه و کمنار من حضور نداره. حتی الان که برگشته. کنار ماه میشنم رو زمین و میزنم زیر گریه. ماه فکر می کنه مس ه بازی در میارم. میخنده. به ده دقیقه نمیرسه. به خودم میگم پاشو عوض کن جو خونه رو. مثلا اولین ساگرد تولد دخترمونه. این چه وضعشه؟! اشکامو پاک میکنم. افوض امری الی الله گویان همزن رو در میارم. مواد رو حاضر می کنم و میریزم تو قالب. پیرهن هامو از کمد می کشم بیرون و از بینشون پیرهن قرمز گل گلی که مادرجان دوخته رو می پوشم. مدل بامزه ای داره. رژ قرمز می زنم. یک لباس خاص تن ماه اک می کنم. ساعت ٩ کیکمون حاضره. همسر رو بیدار می کنم. میگه بزار بغلت کنم که کیک پختی. خوشحال شده. چندتا بادکنک میدم باد کنه. عروسکهای ماه رو میریزم رو تختش وماه رو میزارم رو تخت. عاشق بادکنک ها شده. هیجان زده و خوشحال بازی می کنه. ازش می گیرم. ع هم. دوتا سلفی هم باهاش می گیرم. تو اینستا اینقدر و و خانواده براش پست تولد گذاشتن که خج کشیدم منم بزارم و باز بقیه مجبور شن تبریک بگن. ع ا که تموم میشه خم میشم ماه رو از رو تخت بردارم. آه ه ه ه که ماه اک یک مرتبه صورتش رو برمیگردونه و ناخن نسبتا کوتاه و صاف من چنان کشیده میشه روی صورتش که طفلکم ریسه میره از درد. و نابود میشه تمام حس خوشحالی که فکر می تو خونه ایجاد . بچه ام بازی می کنه. می خنده اما دل من ریشه.آ شباز تب می کنه
یکشنبه؛ الان تقریبا یک هفته از خیال یک پست کمی غمگین گذشته و اون حس گذرا نبوده. هر چه هم می گذره داره بدتر میشه. فقط غم نیست. پُر شده ام از اضطراب و استرس. یک بار می گویم از دلتنگی است. یک بار می گویم اقتضای این فصل و آب و هوای ناگهان سرد این دو روز است که یک جور بدی مضطربم می کند اما هر چه فکر می کنم کدام اتفاق را این هوا در پس زمینه ذهنم تازه کرده که اینطور آشفته ام کرده؟! شاید خاطره فوت یا مادربزرگ ؟! شاید استرس روزهای اول تدریس. شاید؟!! شاید چه؟!شب از فکر زخم شدن بچه ام خیلییی بد خو دم. نوشتنم تمام نشده که همسر هشدار میدهد دیر می شود. آماده می شویم و بعد از گرفتن جواب آزمایش ماه به ملاقات می رویم. خیالمان را راحت می کند که همه چیز عالی است. در مورد تب می گوید الان که تب ندارد؟ و با جواب نه میگه پس بزارید راحت باشه. برای تولد ماه هدیه می یم و بعد از یک ید کلی و کرم آبرسان( مدتها بود یدنش بی دلیل عقب می افتاد) می رسیم خونه. یک گوشه نشسته ام و فکر می کنم که از یک هفته قبل تا امروز به یکباره چه بلایی سر من و آرامش قشنگم آمده. زیر و رو می کنم و میرسم به بعد از ظهر که ماری پیام داد. ماری بک دختر دارد. پارسال یک بار بعد از آمینیوسنتز و یک بار دیگر بی دی پزشک که هر دوبارش قصور پزشکی بود جنین هایش را از دست داده . ماری نوشته حتی حوصله بیرون رفتن نداره و من در جوابش یک عالم جمله قشنگ پر از احساس آرامشم براش مینویسم و درست کمی بعد از این مکالمه بهم ریختگی ها شروع شد. علت ؟! هنوز نمیدونم
دوشنبه:بعد از نزدیک یک هفته حال خوبی دارم اما ظهر بداخلاقیای خواهرک و غر زدنش به اینکه ما حال نداریم بریم تفریح باهاشون اعصابم رو بهم میریزه.یک هفته است ضعف اعصاب دارم. گاهی هم شبها با ماه دعوام میشه از بس غر میزنه،غذا نمیخوره و البته منم دیوونه شدم.مغزم سگینه. به قول ترکها حوصله ام یُخدِه. حس ام ناخوبه و حالا همش با هم یک ناخوشی روانی بهمراخ داره، خدا به هیر بگذرونه
غ ز ل واره:
+ قراره کنار عزیزانمون و کمی با تاخیر تولد بگیریم برای کوچکمان. +باخودم میگم نکنه چشم خوردی از بس از حال خوبت و خوش بودنت واسه بقیه (منظورم آدمای دنیای حقیقی) گفتی:)))
+کجایی ای آرامش بی نظیرم. بیا.
+ بالا ه بعد از چند روز تموم ای ن پست رو
+ همانا بد حال شدن و دچار اضطراب و استرس شدن از رگ گردن به شما نزدیک تر است

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/17/post-579/
  • مطالب مشابه: از دست و زبان که برآید
  • کلمات کلیدی: ساعت ,همسر ,میشم ,قطره ,میدم ,میشه ,بیهوش میشم ,مادر میدونه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

روز :حالم خوبِ خوبِ.با یک حس آرامش دلچسب و خوشبخت با ماه تو آشپزخونه نشستیم و بهش ناهار میدم. آهنگ "من هستم" جهانبخش داره پلی می شه. غرق شدم تو آهنگ و حس اش. تو دلم می گم دلم یک پست میخواد با یک کمی چاشنی غم. اما من که غمگین نیستم؟!به شب نرسیده بی دلیل دلم می گیره و یه غم بزرگ میاد تو دلم.
پنجشنبه:تصمیم دارم بیام از خوشحالیم بنویسم که "فقط یک مادر میدونه چه پیروزی بزرگیه گرفتن نمونه ادرار از دخترت اونم بعد از یک ماه که ذهنت درگیره ولی فرصتی برای آزمایشگاه رفتن با همسر دست نداده" اما بعد از آزمایشِ ماه اک هر دو یک جور بدی دپرسیم. " فقط یک مادر میدونه چقدر قلبت به درد میاد وقتی از بچه ات خون می گیرن و تو مجبوری محکم دست و پاشو بگیری ت نخوره به جای اینکه وقتی ترسیده و از درد و ترس گریه می کنه بغلش کنی" ماه خیلی مظلومه طفلکم اما خیلی گریه کرد. آروم که شد وقتی خانمِ اومد چسب بزنه با دیدنش باز زد زیر گریه. چرا؟! نمیدونیم اما تمام روز بی حالیم و یه گوشه کز کردیم. هر برای خودش تو سکوت و افکار و تلفن خودش غرق شده. با خودم می گم زود گذره. موقتیه.
:مادرجان می گه میایم. فلانی هم گفته به منم اطلاع بدید. بهش بگیم بیان؟! می گم خودتون میدونید که اذیت میشم اما وقتی گفته؛ بگید چاره ای نیست. ان شالله که نمیاد. برخوردی چنین شیک و مجلسی :)) . قبلا واکنشم به آمدن مهمان چند روزه خیلی شدید بود. چه در مقابل مادرجان چه در درون خودم. عصر همسر حرفی میزنه که من بهش می گم از الان تا فردا صبح با من حرف نزن اصلا. می پرسه چرا؟! می گم چون بی حوصله ام. می گه بپوش بریم بیرون. آماده می شیم. به نظرم هوا سرد نیست. بلوز تن ماه می کنم. در طول درست غذا نخورده.تو راه بیسکوییت بهش میدم. بی صدا و بی حرکت لم داده تو بغلم و بیسکوییت می خوره. این همه بی تحرکی از ماه بعیده. موقع پیاده شدن هوا کمی سرده. طفلی ماه با پاهای !!! چنین مادر هواشناسی هستم من. تمام راه برگشت بی حرکت تو بغلم لم داده.تو پله ها متوجه حرارت سرش میشم. به محض وارد شدن به خونه دنبال تب سنج می گردم. از دست این دختر کوچولو هر وسیله ای رو یک جا جا دادم که خودم هم پیدا نمی کنم. همسر بتورش نمیشه که تب داره اما تب سنج ٣٨.١ رو نشون میده. همسر میره و با یک قطره استامینوفن بر میگرده. ساعت ١٠ بهش ١٦ قطره میدم. به پیشنهاد همسر بین خودمون رو تخت می خوابونیمش. ساعت یک بیهوش میشم و با ت ها و غرغو ماه اک مثل جن زده ها می پرم بالا. ساعت نزدیک سه هستش. باز هم تب داره. ٣٨.٤ باز قطره و خواب

شنبه: ساعت ٧:٣٠ ماه باز تب کرده. قطره رو میدم و چون خوابم درست نبوده باز بیهوش میشم. به فلانی زنگ زدن خبر دادن و من از اون لحظه دست به دعام که بگه نمیان. انرژی هام گرفته شده از فکر چند نفر مهمون دیگه به جز خانوادم. در طول روز ماه اک خوبه اما من حس تخلیه انرژی شدم. ساعت پنج باز تب، باز قطره. تا وقتی بچه ات سالمه قدر نمیدونی. مریض که شد دلت ریشه از ناراحتیتا ساعت ٧:٣٠ شب دپرسم. همسر از ٦:٣٠ می خوابه و رسما از صبح تو خونه و کمنار من حضور نداره. حتی الان که برگشته. کنار ماه میشنم رو زمین و میزنم زیر گریه. ماه فکر می کنه مس ه بازی در میارم. میخنده. به ده دقیقه نمیرسه. به خودم میگم پاشو عوض کن جو خونه رو. مثلا اولین ساگرد تولد دخترمونه. این چه وضعشه؟! اشکامو پاک میکنم. افوض امری الی الله گویان همزن رو در میارم. مواد رو حاضر می کنم و میریزم تو قالب. پیرهن هامو از کمد می کشم بیرون و از بینشون پیرهن قرمز گل گلی که مادرجان دوخته رو می پوشم. مدل بامزه ای داره. رژ قرمز می زنم. یک لباس خاص تن ماه اک می کنم. ساعت ٩ کیکمون حاضره. همسر رو بیدار می کنم. میگه بزار بغلت کنم که کیک پختی. خوشحال شده. چندتا بادکنک میدم باد کنه. عروسکهای ماه رو میریزم رو تختش وماه رو میزارم رو تخت. عاشق بادکنک ها شده. هیجان زده و خوشحال بازی می کنه. ازش می گیرم. ع هم. دوتا سلفی هم باهاش می گیرم. تو اینستا اینقدر و و خانواده براش پست تولد گذاشتن که خج کشیدم منم بزارم و باز بقیه مجبور شن تبریک بگن. ع ا که تموم میشه خم میشم ماه رو از رو تخت بردارم. آه ه ه ه که ماه اک یک مرتبه صورتش رو برمیگردونه و ناخن نسبتا کوتاه و صاف من چنان کشیده میشه روی صورتش که طفلکم ریسه میره از درد. و نابود میشه تمام حس خوشحالی که فکر می تو خونه ایجاد . بچه ام بازی می کنه. می خنده اما دل من ریشه.آ شباز تب می کنه
یکشنبه؛ الان تقریبا یک هفته از خیال یک پست کمی غمگین گذشته و اون حس گذرا نبوده. هر چه هم می گذره داره بدتر میشه. فقط غم نیست. پُر شده ام از اضطراب و استرس. یک بار می گویم از دلتنگی است. یک بار می گویم اقتضای این فصل و آب و هوای ناگهان سرد این دو روز است که یک جور بدی مضطربم می کند اما هر چه فکر می کنم کدام اتفاق را این هوا در پس زمینه ذهنم تازه کرده که اینطور آشفته ام کرده؟! شاید خاطره فوت یا مادربزرگ ؟! شاید استرس روزهای اول تدریس. شاید؟!! شاید چه؟!شب از فکر زخم شدن بچه ام خیلییی بد خو دم. نوشتنم تمام نشده که همسر هشدار میدهد دیر می شود. آماده می شویم و بعد از گرفتن جواب آزمایش ماه به ملاقات می رویم. خیالمان را راحت می کند که همه چیز عالی است. در مورد تب می گوید الان که تب ندارد؟ و با جواب نه میگه پس بزارید راحت باشه. برای تولد ماه هدیه می یم و بعد از یک ید کلی و کرم آبرسان( مدتها بود یدنش بی دلیل عقب می افتاد) می رسیم خونه. یک گوشه نشسته ام و فکر می کنم که از یک هفته قبل تا امروز به یکباره چه بلایی سر من و آرامش قشنگم آمده. زیر و رو می کنم و میرسم به بعد از ظهر که ماری پیام داد. ماری بک دختر دارد. پارسال یک بار بعد از آمینیوسنتز و یک بار دیگر بی دی پزشک که هر دوبارش قصور پزشکی بود جنین هایش را از دست داده . ماری نوشته حتی حوصله بیرون رفتن نداره و من در جوابش یک عالم جمله قشنگ پر از احساس آرامشم براش مینویسم و درست کمی بعد از این مکالمه بهم ریختگی ها شروع شد. علت ؟! هنوز نمیدونم
دوشنبه:بعد از نزدیک یک هفته حال خوبی دارم اما ظهر بداخلاقیای خواهرک و غر زدنش به اینکه ما حال نداریم بریم تفریح باهاشون اعصابم رو بهم میریزه.یک هفته است ضعف اعصاب دارم. گاهی هم شبها با ماه دعوام میشه از بس غر میزنه،غذا نمیخوره و البته منم دیوونه شدم.مغزم سگینه. به قول ترکها حوصله ام یُخدِه. حس ام ناخوبه و حالا همش با هم یک ناخوشی روانی بهمراخ داره، خدا به هیر بگذرونه
غ ز ل واره:
+ قراره کنار عزیزانمون و کمی با تاخیر تولد بگیریم برای کوچکمان. +باخودم میگم نکنه چشم خوردی از بس از حال خوبت و خوش بودنت واسه بقیه (منظورم آدمای دنیای حقیقی) گفتی:)))
+کجایی ای آرامش بی نظیرم. بیا.
+ بالا ه بعد از چند روز تموم ای ن پست رو
+ همانا بد حال شدن و دچار اضطراب و استرس شدن از رگ گردن به شما نزدیک تر است

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/17/post-579/
  • مطالب مشابه: از دست و زبان که برآید
  • کلمات کلیدی: ساعت ,همسر ,میشم ,قطره ,میدم ,میشه ,بیهوش میشم ,مادر میدونه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کلیات سعدی به دست اومدم که در سکوت شبانه کمی خلوت کنم. سعدی را دیده میگه می خوای فال حافظ بگیری؟! :)))شوخی شوخی کتاب را باز می کنم و عجب شعری!
١١٧-ط...بی دلان را عیب ، ل بی دل شدمآن گُنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست...ما زبان اندر کشیدیم از حدیث خلق و رویگر حدیثی هست، با یار است و با اغیار نیستقادری بر هر چه می خواهی مگر آزار منزان که گر شمشیر بر فرقم نهی، آزار نیست
١١٨-ط....درد عشق از تندرستی خوش تر استگرچه بیش ازصبر درمانیش نیستهر که را با ماه رویی سرخوش است تی دارد که پایانیش نیست
شعرخوانی هم یکی از گزینه های ج برنامه ریزی یا بهتر بگویم ج بهبودبخشی زندگی ام است. چقدر به دلم می نشیند این ات روان سعدی و گاه بعضی بیت ها چه جلا می بخشد حال دل را
بالا ه خط کش سبز و محبوب دوران پشت کنکور ارشد را به لطف شیطنت های ماه اک و بیرون ریخته شدن کشوی پاتخت پیدا . این خط کش یک دنیا خاطره و احساس است برای منِ خاطره باز. حالا راحتر ج هایم را خط کشی می کنم
حالا که ماه اک هست، خیلی دوست دارم از دنیا و افکار ک ن اطلاعات بیشتری داشته باشم. کاش همت کنم و کتاب " اتاق" را از انبار بیاورم و یک بار دیگر بخوانمش. همین که راوی داستان کودک است باید حسم به این داستان، با چند سال قبل خیلی فرق کرده باشد.
از شدت خواب چشمانم به زور باز هستند و عین باز بودن چشمهایم سرم هر چند دقیقه به یک سمتی ول می شود. اما باید ج را رسیدگی کنم، مسواک بزنم، ماشین ظرفشویی را تکمیل کنم و استارت بزنم تا مجال خواب فرا رسد
دور جدیدی از تغییرات مثبت، شاد و دل انگیز در درون من و زندگی ام در حال آغاز شدن است و این معجزه همان شکرگزاریهاست. دوباره از نو شروع می کنم و این بار متعهدانه تر تمرینهایم را انجام خواهم دادچه هیجان شیرینی برای تغییر در درون من است

اطلاعات

ب ماه نمی توانست بخواد . دیر وقت خو دم. کم خو دم. از صبح تا ظهر ماه اک به من چسبیده بود. 12:30 که خو د. تا 2:30 روی پا بودم. آشپزی، شستن لباس و .... اما اینقدر این کار جدید برایم مهم و حیثیتی است که حتی کمی دراز نکشیدم که کمرم آرام بگیرد. خدا کند ماه اک همکاری کند و من این کار را قبل از اتمام دِدلاینش تمام کنم. این کار عجیب حال من را بِه کرده و انگیزه های خوابم را هشیار.الهی به امید تو
بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیممنّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت (سورهٔ ابراهیم - آیهٔ ۷) هر نفس که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب

اطلاعات

دوباره نیمه دوم سال و ساعتهای طولانی تنهایی شروع شد. دوباره نیمه دوم سال و فاصله های طولانی بین تازه شدن دیدارهای یکی دو روزه . دوباره نیمه دوم سال و زود تاریک شدن هوا و تنهایی ها ی کشدار بعد از غروب. دوباره نیمه دوم سال و دلگیری غروبها و غربتی که بیشتر از هر زمانی خودنمایی می کند. دوباره نیمه دوم سال که قشنگی هایش زادروز های عزیزترین های زندگی ام ( ماه، پدرجان، مادرجان، همسر) است. دوباره نیمه دوم سال و خستگی های زیادتر از همیشه همسر و به نوعی عبور از شبها تنهای تنها دوباره... دوباره ... دوباره

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

همینطور که ظرفهای تمیز را از ماشین در می آوردم، آب جوش آماده تا یک قهوه بخورم. وقتهایی که نیاز باشد حالم بهتر شود یا ذهنم تازه شود؛ یک قهوه بهتر از هر چیزی سر حالم می کند. یکی از شکلاتهایی که راهنمای همسر از فرانسه آورده بود را چاشنی قهوه می کنم. یک روزی عاشق شکلات بودم. حتما داخل وسایلم یکی از بهترین مارکهای شکلات پیدا می شد. آن هم تلخ. اما از وقتی سر و کله میگرن پیدا شد؛ شکلات خوردن به شکل قبل کلا از زندگی ام حذف شد. هر بار هوس می و چند روز پشت سر هم میخوردم باز سردردها شروع می شد و به غلط می افتادم. هنوز هم شکلات و مشتقاتش را دوست دارم اما نه به اندازه قبل از میگرن.حین خوردن قهوه فقط به یک چیز فکر می کنم. به لذت این نوشیدنی گوارا. ماه اکم می زند زیر گریه. با همه عشقم صورتم را به صورت شیرین ترین معجزه دنیا می چسبانم و در آغوش می کشم فرشته بی بال و پرم را و روی تخت دراز می کشیم. نسیم مهرماه هوای اتاق را لطیف کرده و نوازش می کند پوست تنم را. صدای ملچ مولوچهای گاه و بی گاه دخترکم سکوت خانه را می شکند و چشمانم پُر از خواب می شود. اما وقت خواب نیست. حالا که ماه خواب است وقت شروع دوباره است. شروع یک تلاش دلچسب که کمک کندد دستم در جیب خودم باشد. امروز قرار بود تلاشی یم برای یک سرمایه گذاری دیگر اما فکر می کنم دعوای روز چهارشنبه سر یک قفل بی ارزش انرژی منفی بود به سمت این سرمایه گذاری و موفق نشدنمان در انجامش. البته که خیر و صلاحی بوده در این نشدن. دعوایی که دلیلش تفاوت دیدگاه من و همسر از لحاظ تحلیل مسائل و البته تفاوت فکر اقتصادی مان در عین شباهت های زیاد است. فکر کنم لازم نباشد بگویم که شیطنت های ماه اک و نا امن شدن کشوهای خانه از دست ماه اک باعث رو شدن بعضی از این تفاوتهاست. نمی دانم حکمت این اتفاقها چه بود اما دومین باری بود در این یک ماه که سهم هایی که میدانستیم رشد بالایی خواهند داشت را با یک سود متوسط فروختیم به خاطر این سرمایه گذاری اما نیمی از آن انجام شد.بر خلاف تمام ناآرامی های درونی هفته قبل این هفته با حال خوبی شروع شد. ایمان دارم تمام این حال خوب نتیجه تمرینات سپاس گزاری است که تمام شد. می خواهم دوباره شروع کنم. میخواهم نهادینه شوند در درونم و از همین کوچکی انتقالش بدهم به ماه اکم شاید خیلی خیلی بیش از من لذت ببرد از زندگی اشو تجربه نکند رنجهای تلخی را که بهترین دهه عمر و زندگی ام ( از ٢٠ تا ٣٠) سالگی را به فنا داد. بزرگترین خاطره شیرین این دهه کار و مستقل شدن از لحاظ مالی بود؛ چند مسافرت خانوادگی دلچسب و آ هایش پیدا شدن سر و کله همسر که آن هم به اندازه خودش سخت بود و رنج داشت تا به آرامش برسیم. دلم برای آن ده سالی که بهترین سالهای عمرم بود می سوزد. به خاطر همین سعی می کنم حالا را زندگی کنم و جبران کنم زندگی نکرده بیست سالگی را. خوشحالم. از این کاری که بعد از دو سال و درست همزمان با انجام تمرینات سپاس گزاری من تایید شد. از این که مثل دو سال قبل از مهرماه شروع می کنم ترجمه را. از اینکه دوباره حرکتی رو به جلو در حیطه کاری خواهم داشت. از اینکه مجبورم توان مدیریتی ام را در رسیدگی به ماه اک، امور خانه داری و انجام این کار بالا ببرم. از اینکه می توانم از قابلیتهای بیشترم استفاده کنم. از اینکه اگر موفق به انجام این کار بشوم؛ در حیطه تخصصی خودم شروع به فعالیتهایی خواهم کرد که برایش برنامه های بلند مدت دارم. از اینکه هم ترجمه را عاشقم هم رشته و تخصص حرفه ای خودم را و این دو کنار هم چه لذت و هیجانی وارد زندگی ام می کنند. از اینکه ماه اک با همه کوچکی اش و زحمتهایی که دارد انگیزه بزرگی است برای حرکت من. از اینکه همسر میخواهد تمام کار را به من بسپارد اگر قبول کنم. از اینکه همسری دارم که اهل پیشرفت است و من را هم به سمت تلاش و پیشرفت سوقم می دهد. از اینکه با همه تفاوتهای فکری و رفتاری مان، با تمام وجود یکدیگر را دوست داریم. از اینکه بلد نیستیم قهرهای طولانی داشته باشیم. از اینکه با آمدن ماه اک باز هم رابطه مان را خوب مدیریت کردیم و بینمان فاصله چشمگیری نیفتاد؛ آنقدری که هست با وجود ماه طبیعی است. از اینکه روزها برای آمدنش شوق دارم. از اینکه این خانه مامن عاشقانه ها و سه نفره هایمان است. از این که این خانه؛ خانه خودمان است. از این که این پنجره باز است و تمام اتاق لبریز نور است. از این که مهر است و هوا ملس است. از اینکه روی تهت کنار ماهم دراز کشیده ام و نفس هایش منظم و آرام است. از این تمام رویاهای ده سال رنج و سختی ام اینجا و اکنون است. از این که ال سی دی گوشی ام را ماه با دستهای سال و کوچکش کثیف کرده؛ از این که این صفحه و این گوشی و این دستها هست تا ثبت کنند خوشحالی من را. از این که من هستم؛ همسر هست؛ ماه اک هست؛ دنیا هست و عزیزانمان هستند. از اینکه زندگی هست. از این که من اینقدر حالم خوب است و آرامم. خداوندا به کدامین زبان سپاس گویم تو را

ماشالله و لا حول و لا قوة الّا باللّه
زندگی هاتون؛ دلهاتون؛ لحظه هاتون پر سپاس گزاری،عشق، آرامش و سلامتی

اطلاعات

کلیات سعدی به دست اومدم که در سکوت شبانه کمی خلوت کنم. سعدی را دیده میگه می خواب فال حافظ بگیری؟! :)))چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشه چی گفته و تازه زد زیر خندهشوخی شوخی کتاب را باز می کنم و عجب شعری!
بی دلان را عیب ، ل بی دل شدمآن گُنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست

اطلاعات

"زخم های خود را به دمندی تبدیل کنید"این جمله اُپرا تمام امروز در گوشم تکرار می شد. روم به دیفال داخل دستشویی یاد تمرین امروز می افتم. برای بدترین اتفاق و بحرانی ترین شرایط زندگیم انجامش میدم. یاد صبح می افتم. وقتی داشتم تمرین رو می خوندم. با خودم می گفتم اون اتفاق وحشتناک چه نقطه مثبتی دلست که برلش سپاس گزار باشم؟ اونوقت حالا!!! بیشتر از ده تا ویژگی مثبت واسه اون اتفاق به ذهنم میرسه. کاش بتونم همیشه این تمرین رو در موقعینهای سخت انجامش بدم. با همین افکار کارهای باقیمانده رو انجام میدم. سرنگ قطره های ماه اک،آ ین چیزی ِ که میشورم. با یک چایی لب سوز میشینم پایین پای ماه و تکیه میدم به تخت. نسیم هوای ملس شبهای مهر که گاهی دست کمی از ملسی اردیبهشت نداره؛ پوستم رو نوازش می کنه و همراه خودش بوی سیرهایی که هفته قبل ترشی انداختم و گذاشتم توی بالکن توی فضا پخش می کنه که یک جورایی تو ذوق می زنه. قند دارچینی رو میزارم تو دهنم و تا چایی برسه به لبم به خودم می گم عجب این همسر منِ تَرکِ چایی رو چایی خور کرده!! البته هنوزم تنها باشم چایی دم نمی کنم. شاید کلا دوبار تو عمرم برای خودم تنها چایی دم کرده باشم.کتاب معجزه ی سپاس گزاری رو گذاشتم کنار دستم که اگر چشمام و مغزم یاری کنه تمرین فردا رو بزارم. غرق می شم تو مرور امروز و ایمان دارم که سپاس گزاری ها داره هر روز معجزه های بیشتری بهم نشون میده. امروز یک روز فوق العاده بود. از اون روزایی که عاشقشونم. از اون روزایی که خستگی معنی نداشت. از اون روزایی که تمام لحظه هاش پر از انگیزه بود. از اون روزایی که من و ماه هم تیمی شده بودیم. از اون روزایی که ماه اک بازی می کرد، من کمدش رو تمیز می .ماه اک با خودش حرف میزد من یک کشو برای جا ها خالی و یک انباشتگی دیگه رو حذف . ماه اک خو د و من کمی گوشیم رو خالی ، سرکه ها رو جمع ؛ با مادرجان حرف زدم و به سیر ترشی ها کمی سرکه اضافه که یهو برگشتم دیدم رو تخت نشسته و با من حرف میزنه. ماه اک وسایل کشوی پاتخت رو زیر و رو می کرد و من لباسهای نیمه چرک داخل کمد رو ریختم تو ماشین. ماه اک با توپ بسکتبال بازی کرد و من اتاقش رو جارو . ماه اک با بند بازی کرد و من لباس پهن . ماه هی دوید سمت کشوی پای تخت و من یک کم اتاقمون رو گردگیری می یا جارو میزدم؛ یک کم بدو بدو میرفتم ماه رو از سر کشو بر میداشتم. ماه کشوی آشپزخونه رو بیرون می ریخت من آشپزخونه رو جارو میزدم و میگفتم بزار جارو تمام شه بعد. ماه موز می خورد و من پذیرایی رو جارو میزدم. ماه ادای منو در میاورد و لبه رو فرشی رو میگرفت اینطرف اونطرف می کرد و من پذیرایی رو مرتب می . ماه شیطونی می کرد من ظرف می شستم. ماه گریه می کرد و من دست کار می کشیدم. ماه شیر می خورد و من یک دستی با حرکات ژانگولری ماه رو با دست چپ نگه داشته بودم و با دست راست تی می کشیدم. ماه از این مدل آکروباتیک شیر خوردن یک قلپ میخور یک کم می خندید؛ من می نشستم و بوسه بارونش می و قهقه می زدم. من میوه می شستم و ماه کنار باباش گل می خورد. من میوه می شستم و ماه به کمک باباش غذا می خورد.امروز معجزه تمرین دیروز بود. معجزه پیامدهای شگفت انگیز وقتی گفتم: " خدایا شکرت که نظم تو خونمون موج می زنه". دارم از تمرینها در راستای اون چیزهایی که نیاز دارم یا آررزشو دارم کمک می گیرم. خدایا این یک معجزه است.ماه و همسر که می خوابند میز رو جمع می کنم. لیموهای ی باغ وحش رو روی دستمال پهن می کنم تا فردا به پیشنهاد مادر همسر بریزم تو آبمیوه گیری. یک کم دلم می گیره وقتی یادم میاد لبه داخلی در رویی آبمیوه گیری یک تکه اش ش ته. نمیدونم ارجینالش گیر میاد؟! و دعا می کنم برای لیموها که نسبت به بقیه میوه ریزند کار ساز باشه. انگورها رو میزارم داخل یک ظرف در دار و امتحانی زیر و روی انگورا رو پارچه میندازم. نمیدونم چرا یخچالم مدتهاست داخلش مرطوبه. یک شیشه از یخچال در بیارم چند دقیقه بعد زیرش خیسه از رطوبتی که داخل یخچال داره. انارها رو که داخل جامبوه ای می گذارم یاد دو سال پیش می افتم که از خونه پدر بعد از همسر برگشتم و وقتی در خونه رو باز یک کیسه بزرگ انار جلوی چشمام خودنمایی می کرد. حس ایز شده بودم. چقدر دوست دارم این ایزهای شاید معمولی اما به شدت دلچسب رو. چایی تمام شد و جای رژ لب قرمزم روی استکان مونده. چشمهایم از خواب تار شده. نسیم مهر همچنان در حال دلربایی است. ماه اک به جای اینکه زیر پتو باشد روی پتو است.امروز تا همین لحظه که با چای و کتاب روی زمین نشستم احساس خستگی ن . همسر که ٩ شب با میوه ها رسید یک لحظه حس ن که خسته ام و توان شستن نیست . امروز یک روز پر از نور و معجزه بود. امروز یک روز فوق العاده بود. نسیم پاییزی سرد شده و تنم مور مور میشه از سرما. چقدر مچاله شدن از سرما زیر پتو می چسبه
ماه نوشت:همسر که رسید مثل دو سه هفته گذشته ماه با نهایت سرعت خودشو چهار دست و پا به همسر رسوند تا بره تو بغل باباش. من هم یک دستمال خیس دستم بود و سنگ جلوی دستشویی روپا می . کارم که تمام شد دیتمال رو شستم و گذاشتم کنار پادری دستشویی. چند دقیقه بعد دیدیم رفتن دستمال رو برداشته و می کشه رو پادری. بردمش داخل آشپزخونه و گفتم اینجا رو تمیز کن. مشغول میوه شستن بودم که دیدم دستمال رو می کشه رو سرش. بعد هم با عجله خودش رو رسوند نزدیک دستشویی. فکر می کنه چون من اونجا رو دستمال کشیدم اونم اونجا رو باید دستمتل بکشه
ظرف می شستم که دیدم صدای گریه اش از یک حای دور میاد اما ما که جای دور نداریم. گریه لش که زیاد شد دویدم. می بینم سرش رو مرده زیر ویترینش و نمیتونه در بیاره. هم می خندیدم هم میترسیدم. با کلی احتیاط و تلاش از اون زیر درش آوردن

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/04/post-564/پاییزمون-مبارک
  • مطالب مشابه: پاییزمون مبارک
  • کلمات کلیدی: همسر ,چایی ,معجزه ,داخل ,روزایی ,شستم ,آبمیوه گیری ,جارو میزدم ,گذاشتم کنار ,سپاس گزاری
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
همینطور که ظرفهای تمیز را از ماشین در می آوردم، آب جوش آماده تا یک قهوه بخورم. وقتهایی که نیاز باشد حالم بهتر شود یا ذهنم تازه شود؛ یک قهوه بهتر از هر چیزی سر حالم می کند. یکی از شکلاتهایی که راهنمای همسر از فرانسه آورده بود را چاشنی قهوه می کنم. یک روزی عاشق شکلات بودم. حتما داخل وسایلم یکی از بهترین مارکهای شکلات پیدا می شد. آن هم تلخ. اما از وقتی سر و کله میگرن پیدا شد؛ شکلات خوردن به شکل قبل کلا از زندگی ام حذف شد. هر بار هوس می و چند روز پشت سر هم میخوردم باز سردردها شروع می شد و به غلط می افتادم. هنوز هم شکلات و مشتقاتش را دوست دارم اما نه به اندازه قبل از میگرن.حین خوردن قهوه فقط به یک چیز فکر می کنم. به لذت این نوشیدنی گوارا. ماه اکم می زند زیر گریه. با همه عشقم صورتم را به صورت شیرین ترین معجزه دنیا می چسبانم و در آغوش می کشم فرشته بی بال و پرم را و روی تخت دراز می کشیم. نسیم مهرماه هوای اتاق را لطیف کرده و نوازش می کند پوست تنم را. صدای ملچ مولوچهای گاه و بی گاه دخترکم سکوت خانه را می شکند و چشمانم پُر از خواب می شود. اما وقت خواب نیست. حالا که ماه خواب است وقت شروع دوباره است. شروع یک تلاش دلچسب که کمک کندد دستم در جیب خودم باشد. امروز قرار بود تلاشی یم برای یک سرمایه گذاری دیگر اما فکر می کنم دعوای روز چهارشنبه سر یک قفل بی ارزش انرژی منفی بود به سمت این سرمایه گذاری و موفق نشدنمان در انجامش. البته که خیر و صلاحی بوده در این نشدن. دعوایی که دلیلش تفاوت دیدگاه من و همسر از لحاظ تحلیل مسائل و البته تفاوت فکر اقتصادی مان در عین شباهت های زیاد است. فکر کنم لازم نباشد بگویم که شیطنت های ماه اک و نا امن شدن کشوهای خانه از دست ماه اک باعث رو شدن بعضی از این تفاوتهاست. نمی دانم حکمت این اتفاقها چه بود اما دومین باری بود در این یک ماه که سهم هایی که میدانستیم رشد بالایی خواهند داشت را با یک سود متوسط فروختیم به خاطر این سرمایه گذاری اما نیمی از آن انجام شد.بر خلاف تمام ناآرامی های درونی هفته قبل این هفته با حال خوبی شروع شد. ایمان دارم تمام این حال خوب نتیجه تمرینات سپاس گزاری است که تمام شد. می خواهم دوباره شروع کنم. میخواهم نهادینه شوند در درونم و از همین کوچکی انتقالش بدهم به ماه اکم شاید خیلی خیلی بیش از من لذت ببرد از زندگی اشو تجربه نکند رنجهای تلخی را که بهترین دهه عمر و زندگی ام ( از ٢٠ تا ٣٠) سالگی را به فنا داد. بزرگترین خاطره شیرین این دهه کار و مستقل شدن از لحاظ مالی بود؛ چند مسافرت خانوادگی دلچسب و آ هایش پیدا شدن سر و کله همسر که آن هم به اندازه خودش سخت بود و رنج داشت تا به آرامش برسیم. دلم برای آن ده سالی که بهترین سالهای عمرم بود می سوزد. به خاطر همین سعی می کنم حالا را زندگی کنم و جبران کنم زندگی نکرده بیست سالگی را. خوشحالم. از این کاری که بعد از دو سال و درست با انجام تمرینات سپاس گزاری من تایید شد. از این که مثل دو سال قبل از مهرماه شروع می کنم ترجمه را. از اینکه دوباره حرکتی رو به جلو در حیطه کاری خواهم داشت. از اینکه مجبورم توان مدیریتی ام را در رسیدگی به ماه اک، امور خانه داری و انجام این کار بالا ببرم. از اینکه می توانم از قابلیتهای بیشترم از استفاده کنم. از اینکه اگر موفق به انجام این کار بشوم؛ در حیطه تخصصی خودم شروع به فعالیتهایی خواهم کرد که برایش برنامه های بلند مدت دارم. از اینکه هم ترجمه را عاشقم هم رشته و تخصص حرفه ای خودم را و این دو کنار هم چه لذت و هیجانی وارد زندگی ام می کنند. از اینکه ماه اک با همه کوچکی اش و زحمتهایی که دارد انگیزه بزرگی است برای حرکت من. از اینکه همسر میخواهد تمام کار را به من بسپارد اگر قبول کنم. از اینکه همسری دارم که اهل پیشرفت است و من را هم به سمت تلاش و پیشرفت سوقم می دهد. از اینکه با همه تفاوتهای فکری و رفتاری مان، با تمام وجود یکدیگر را دوست داریم. از اینکه بلد نیستیم قهرهای طولانی داشته باشیم. از اینکه با آمدن ماه اک باز هم رابطه مان را خوب مدیریت کردیم و بینمان فاصله چشمگیری نیفتاد؛ آنقدری که هست با وجود ماه طبیعی است. از اینکه روزها برای آمدنش شوق دارم. از اینکه این خانه مامن عاشقانه ها و سه نفره هایمان است. از این که این خانه؛ خانه خودمان است. از این که این پنجره باز است و تمام اتاق لبریز نور است. از این که مهر است و هوا ملس است. از اینکه روی تهت کنار ماهم دراز کشیده ام و نفس هایش منظم و آرام است. از این تمام رویاهای ده سال رنج و سختی ام اینجا و اکنون است. از این که ال سی دی گوشی ام را ماه با دستهای سال و کوچکش کثیف کرده؛ از این که این صفحه و این گوشی و این دستها هست تا ثبت کنند خوشحالی من را. از این که من هستم؛ همسر هست؛ ماه اک هست؛ دنیا هست و عزیزانمان هستند. از اینکه زندگی هست. از این که من اینقدر حالم خوب است و آرامم. خداوندا به کدامین زبان سپاس گویم تو را

ماشالله و لا حول و لا قوة الّا باللّه
زندگی هاتون؛ دلهاتون؛ لحظه هاتون پر سپاس گزاری،عشق، آرامش و سلامتی

اطلاعات

با صدای تیز و بلند رعد بعد از نیم ساعت برق زدن آسمون می پرم بالا. صدای بارش بارون بعد از چند ماه گرما و خشکی، آوای دلنوازی است. همسر میگه نی نی نترسه؟! به بهانه ماه از تخت میام پایین. سرم رو از پنجره میبرم بیرون و بوی خاک بارون زده؛ این عطر نوستالژیک زیباترین حس های دنیا تمام مشامم را پر می کند. هنوز یک ساعت نیست که پاییز از راه رسیده با این حال بارون رو با خودش هدیه آورده. قدمش مبارک. قسمت حیف شده این هوای دلپذیر هوای صبح سحر هست که به خاطر ماه اک و اینکه پتو روی تنش نگه نمی داره مجبور میشم پنجره رو ببندم و بخو م که کوچکمان سرما نخورد.حالا روز دوم مهر است. بعد از دو هفته که به احترام دهه عزاداری تعطیل بود، باز آهنگ "تویوز مبارک" ریتم تنظیم حرکاتم می شود. همین دو هفته چه فراموشی از حرکات آذری به بار آورده. مدتی است ریتم م عوض شده. شاید سه ماه. من که یک روز یدن با موزیکهای ملایم برام حوصله سر بر بود الان فقط دوست دارم با آهنگ تو بهترینی عارف و آهنگهایی تو این سبک ب م. اونم نه با حرکات قبلیم. یک مدل خیلی یواش و متفاوت. هنوز نفهمیدم این تحول از کجا نشات گرفته. شاید این هم تاثیر وصلت با ترکهاست :)). خوبه که خانواده همسر به جز جاری هیچکدوم اهل نیستن و جاری هم یواش نمی ه :)). حالا که فهمیدین من چقدر دوست دارم و چطوری می م :))) باید بگم همه اینها رو گفتم که بگم اینقدر برای حرکت حال دلم در بالای محور ای ها و حذف این موجهای سینوسی در صفحه مختصات تز دادم و نظریه پردازی تا این یکی کمی موثر افتاد.بعد از بی ت های ماه و صبحانه ای که یک ساعت طول کشید تناول کنم اینقدر که یک لقمه خوردم چند دقیقه ماه رو آروم و ننه به قربونت بره گریه نکن گفتم؛ بعد از خورده فرمایش های همسر و عصبی شدن های لحظه ای و پشیمون شدن های بعدش؛ شال و کلاه کردیم و من برای انجام یکی از گزینه های ج که استفاده از دستکش بود و الان یک ماهه گزینه اش خالی مونده؛ نه که دستکش نداشتم!! چون همت استفاده ش رو نداشتم؛ رفتم یک جفت دستکش زرد یدم که سایزش اشتباهی مدیوم شده و چون بازش دیگه نمی تونم عوضش کنم. با این حال برخلاف گذشته ها که اگر یدم کوچکترین ایرادی داشت حالم اب میشد الان از یدن یک جفت دستکش زرد که برام گشاده بسیار مشعوفم و بلافاصله ازش استفاده .ویترین مغازه ها توجه ماه رو جلب می کرد و اونم طبق عادت این روزهاش با انگشت اشاره کوچکش به اون سمت موردنظرش اشاره می کرد و می گفت: "اینو اینو". فکر نمی کنم بدونم اینو واقعا کاربردش همینه که ازش استفاده می کنه. کلا این روزها یا میگه "اینو" یا "ژیه" و وسط گریه هاش هم یه آوایی شبیه مامان ادا می کنه. در واقع تو خیابون قدم میزدم اما رو ابرها بودم از واقعیت این روزهایی که آرزوی سالهای گذشته ام است. از این که دخترم تو آغوشم هست و هر جا میرم دیگه تنها نیستم. اینقدر اینو اینو می کنه که میرم داخل مغازه عروسک فروشی. از عروسک جوجه و جغد خوشش میاد. من اینقدر عاشق جغد میشم که تصمیم میگیرم نه برای ماه که برای خودم یکیش رو ب م به جای اون عروسک هدیه ام که همسر بدون اجازه من و به زور بخشید به بچه دوستش. خانم فروشنده اونقدر براش ذوق کرده که یکی یکی عروسک ها رو نشونش میده. وقتی دستکش رو یدم یک آب نبات چوبی برداشت. اما همین که رسیدیم خونه ارج و قربش تموم شد. پرتش کرد و اومد پیش من و گفت اینو اینو (بغل کن) در این حد علاقه داره به ی که براش می کنم. :)) یکی دیگه از این تزها اضافه گزینه های خاصی مربوط به ماه اک در دفتر برنامه ریزی هست. موردهایی که قطعا به بهبود شرایط من و ماه بسیار کمک خواهد کرد. باید بیشتر بهشون فکر کنم. من از این بحران به بهترین شکل رد میشم.به خودم زمان میدم و خودم را دوست دارم و خواهم داشت. برای دختر لوس خونه که دست به سیاه و سفید نمیزد تا همین جا هم یعنی خیلی تلاش. پس صبوری می کنم تا برسم به نقطه ایده آل

غ ز ل واره:* بعد از مدتها چقدر تایپ با لپ تاپ چسبید و زود تمام شد نوشتنم
*نوشتن انگار یادم رفته. فعلا فقط می نویسم که بعدها حسرت ننوشتن و یادگاری نموندنش رو نداشته باشم
* ستاره جون در مورد اینکه یک اتاق واسه ریخت و پاشی ها باشه باید بگم من اینقدر کمال طلبم که باز اگر یک اتاق شلوغ باشه به نظرم به خونه ام نمی تونم بگم منظم. باز غر میزنم که نا مرتبه خونه.

بیکرانه:خدایا سپاس که هستم و زندگی می کنم و دوباره ماه ام را دیدم. خدایا سپاس که می تونم برای بهتر شدنم تلاش کنم. خدایا سپاس که تمرین های سپاس گزاری رو دارم تمام می کنمخدایا به خاطر نظمی که در خونه روحم رو نوازش می کنه سپاس گزارم.خدایا به خاطر انتخاب همسر به عنوان عضو هیت نظارت سپاس گزارم.خدایا به خاطر رفع کامل کیست لثه خواهر ازت سپاس گزارم.خدایا از اینکه اینقدر نعمت و موهبت هر لحظه به ذهنم میرسه برای سپاس گزاری، ازت سپاس گزارمخدایا سپاس که تصمیم دارم به محض تمام شدن از اول شروع کنم. هر روز و هر روز از اول شروع خواهم کرد



اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/02/post-563/
  • مطالب مشابه: روی ابرها
  • کلمات کلیدی: سپاس ,اینو ,اینقدر ,دستکش ,همسر ,خونه ,سپاس گزارم ,دوست دارم ,اینو اینو ,گزارم خدایا , خدایا سپاس ,سپاس گزارم خدایا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
"زخم های خود را به دمندی تبدیل کنید"این جمله اُپرا تمام امروز در گوشم تکرار می شد. روم به دیفال داخل دستشویی یاد تمرین امروز می افتم. برای بدترین اتفاق و بحرانی ترین شرایط زندگیم انجامش میدم. یاد صبح می افتم. وقتی داشتم تمرین رو می خوندم. با خودم می گفتم اون اتفاق وحشتناک چه نقطه مثبتی دلست که برلش سپاس گزار باشم؟ اونوقت حالا!!! بیشتر از ده تا ویژگی مثبت واسه اون اتفاق به ذهنم میرسه. کاش بتونم همیشه این تمرین رو در موقعینهای سخت انجامش بدم. با همین افکار کارهای باقیمانده رو انجام میدم. سرنگ قطره های ماه اک،آ ین چیزی ِ که میشورم. با یک چایی لب سوز میشینم پایین پای ماه و تکیه میدم به تخت. نسیم هوای ملس شبهای مهر که گاهی دست کمی از ملسی اردیبهشت نداره؛ پوستم رو نوازش می کنه و همراه خودش بوی سیرهایی که هفته قبل ترشی انداختم و گذاشتم توی بالکن توی فضا پخش می کنه که یک جورایی تو ذوق می زنه. قند دارچینی رو میزارم تو دهنم و تا چایی برسه به لبم به خودم می گم عجب این همسر منِ تَرکِ چایی رو چایی خور کرده!! البته هنوزم تنها باشم چایی دم نمی کنم. شاید کلا دوبار تو عمرم برای خودم تنها چایی دم کرده باشم.کتاب معجزه ی سپاس گزاری رو گذاشتم کنار دستم که اگر چشمام و مغزم یاری کنه تمرین فردا رو بزارم. غرق می شم تو مرور امروز و ایمان دارم که سپاس گزاری ها داره هر روز معجزه های بیشتری بهم نشون میده. امروز یک روز فوق العاده بود. از اون روزایی که عاشقشونم. از اون روزایی که خستگی معنی نداشت. از اون روزایی که تمام لحظه هاش پر از انگیزه بود. از اون روزایی که من و ماه هم تیمی شده بودیم. از اون روزایی که ماه اک بازی می کرد، من کمدش رو تمیز می .ماه اک با خودش حرف میزد من یک کشو برای جا ها خالی و یک انباشتگی دیگه رو حذف . ماه اک خو د و من کمی گوشیم رو خالی ، سرکه ها رو جمع ؛ با مادرجان حرف زدم و به سیر ترشی ها کمی سرکه اضافه که یهو برگشتم دیدم رو تخت نشسته و با من حرف میزنه. ماه اک وسایل کشوی پاتخت رو زیر و رو می کرد و من لباسهای نیمه چرک داخل کمد رو ریختم تو ماشین. ماه اک با توپ بسکتبال بازی کرد و من اتاقش رو جارو . ماه اک با بند بازی کرد و من لباس پهن . ماه هی دوید سمت کشوی پای تخت و من یک کم اتاقمون رو گردگیری می یا جارو میزدم؛ یک کم بدو بدو میرفتم ماه رو از سر کشو بر میداشتم. ماه کشوی آشپزخونه رو بیرون می ریخت من آشپزخونه رو جارو میزدم و میگفتم بزار جارو تمام شه بعد. ماه موز می خورد و من پذیرایی رو جارو میزدم. ماه ادای منو در میاورد و لبه رو فرشی رو میگرفت اینطرف اونطرف می کرد و من پذیرایی رو مرتب می . ماه شیطونی می کرد من ظرف می شستم. ماه گریه می کرد و من دست کار می کشیدم. ماه شیر می خورد و من یک دستی با حرکات ژانگولری ماه رو با دست چپ نگه داشته بودم و با دست راست تی می کشیدم. ماه از این مدل آکروباتیک شیر خوردن یک قلپ میخور یک کم می خندید؛ من می نشستم و بوسه بارونش می و قهقه می زدم. من میوه می شستم و ماه کنار باباش گل می خورد. من میوه می شستم و ماه به کمک باباش غذا می خورد.امروز معجزه تمرین دیروز بود. معجزه پیامدهای شگفت انگیز وقتی گفتم: " خدایا شکرت که نظم تو خونمون موج می زنه". دارم از تمرینها در راستای اون چیزهایی که نیاز دارم یا آررزشو دارم کمک می گیرم. خدایا این یک معجزه است.ماه و همسر که می خوابند میز رو جمع می کنم. لیموهای ی باغ وحش رو روی دستمال پهن می کنم تا فردا به پیشنهاد مادر همسر بریزم تو آبمیوه گیری. یک کم دلم می گیره وقتی یادم میاد لبه داخلی در رویی آبمیوه گیری یک تکه اش ش ته. نمیدونم ارجینالش گیر میاد؟! و دعا می کنم برای لیموها که نسبت به بقیه میوه ریزند کار ساز باشه. انگورها رو میزارم داخل یک ظرف در دار و امتحانی زیر و روی انگورا رو پارچه میندازم. نمیدونم چرا یخچالم مدتهاست داخلش مرطوبه. یک شیشه از یخچال در بیارم چند دقیقه بعد زیرش خیسه از رطوبتی که داخل یخچال داره. انارها رو که داخل جامبوه ای می گذارم یاد دو سال پیش می افتم که از خونه پدر بعد از همسر برگشتم و وقتی در خونه رو باز یک کیسه بزرگ انار جلوی چشمام خودنمایی می کرد. حس ایز شده بودم. چقدر دوست دارم این ایزهای شاید معمولی اما به شدت دلچسب رو. چایی تمام شد و جای رژ لب قرمزم روی استکان مونده. چشمهایم از خواب تار شده. نسیم مهر همچنان در حال دلربایی است. ماه اک به جای اینکه زیر پتو باشد روی پتو است.امروز تا همین لحظه که با چای و کتاب روی زمین نشستم احساس خستگی ن . همسر که ٩ شب با میوه ها رسید یک لحظه حس ن که خسته ام و توان شستن نیست . امروز یک روز پر از نور و معجزه بود. امروز یک روز فوق العاده بود. نسیم پاییزی سرد شده و تنم مور مور میشه از سرما. چقدر مچاله شدن از سرما زیر پتو می چسبه
ماه نوشت:همسر که رسید مثل دو سه هفته گذشته ماه با نهایت سرعت خودشو چهار دست و پا به همسر رسوند تا بره تو بغل باباش. من هم یک دستمال خیس دستم بود و سنگ جلوی دستشویی روپا می . کارم که تمام شد دیتمال رو شستم و گذاشتم کنار پادری دستشویی. چند دقیقه بعد دیدیم رفتن دستمال رو برداشته و می کشه رو پادری. بردمش داخل آشپزخونه و گفتم اینجا رو تمیز کن. مشغول میوه شستن بودم که دیدم دستمال رو می کشه رو سرش. بعد هم با عجله خودش رو رسوند نزدیک دستشویی. فکر می کنه چون من اونجا رو دستمال کشیدم اونم اونجا رو باید دستمتل بکشه
ظرف می شستم که دیدم صدای گریه اش از یک حای دور میاد اما ما که جای دور نداریم. گریه لش که زیاد شد دویدم. می بینم سرش رو مرده زیر ویترینش و نمیتونه در بیاره. هم می خندیدم هم میترسیدم. با کلی احتیاط و تلاش از اون زیر درش آوردن

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/04/post-564/پاییزمون-مبارک
  • مطالب مشابه: پاییزمون مبارک
  • کلمات کلیدی: همسر ,چایی ,معجزه ,داخل ,روزایی ,شستم ,آبمیوه گیری ,جارو میزدم ,گذاشتم کنار ,سپاس گزاری
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
نمیدونم اگر نزدیک خانواده هامون زندگی می کردیم چقدر از زمانمون رو بیرون از خونه و با دیگران سپری می کردیم. اما این همسایه روبرویی ما اینقدر خونه نیستش که احساس غربت و بی ی من رو به شدت تشدید می کنه. اینقدر که دلم نمی خواد آشپزی کنم :((بعد با فکر اینکه شاید چون بچه ندارند سر خودشو اینقدر شلوغ می کنه که تنها نباشه و فکر نکنه؛ خودمو دلداری می دم.
راستش اینجا هم اینقدر سوت و کوره که نوشتن هم حالم خوب که نمیکنه؛ بدتر میکنه.
+زهراجون پیامتو خوندن. ده روزه میخوام برات جواب بدم اما واقعا فرصت ندارم. ممنونم ازت
پینوشت: الان خیلی بهترم:)

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/06/30/post-559/غربت
  • مطالب مشابه: غربت
  • کلمات کلیدی: اینقدر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
با صدای اِ اُ خواب و بیداری های ماه بیدار می شم. چقدر خوبه که دیروز تمام شده و در این لحظه پرم از شور زندگی. روی تخت می شینم و قرص ماه ام را نگا می کنم. همچنان داره غلت میزنه. همین که چشمش به من میفته با هیجان نیم خیز می شه و من با تمام وجود تو آغوش می گیرم و می بوسمش. می خوابونمش روی تخت و کنار دراز می کشم. با هیجان و یک دنیا ناز شروع می کنه به شیر خوردن. لبم روی موهاشه و عطر حریر طلایی موهاش رو نفس می کشم. صدای نفس های تند و بلندش موقع شیرخوردن ملودی لحظه هام شده. غرقم در این معجزه و هر لخظه با هر نفس از ته وجودم خدا رو شکر می کنم.شیر خوردنش که تمام میشه کلیپس ام رو بر میداره و به سمت منی که موهام رو شونه می کنم میگیره. اما بازی می کنه و بهم نمیده.طفلکم ب در عین ناباوری یک ربع به نُه خوابش برد. گرسنه :( ساعت ٢:٣٠ شب دیدم کنار تختمون ایستاده که من رو بیدار کنه. این اولین باری بود که تو دل شب پاشده بود و کنار تخت ایستاده بود.بهش شیر دادم و خو د اما وقتی کمی بعد دوباره دیدم کنار تخت ایستاده پاشدم که بهش غذا بدم. ماه صبورم با کمترین سر و صدا منتظر نشست تا غذا بیارم. کمی غذا خورد اما چون خوابالود بود میل نداشت. همس هم بدخواب شده بود. بالا ه ساعت چهار خو دیم اما باز هم ناراحتش بودم که گرسنه خو ده.امروز دیگه ناراحتی حس غربت غروب از بین رفته و پُرم از زندگی. پُرم از انگیزه برای شروع یک پاییز متفاوت. برای شروع یک سال متفاوت تر. پاییز و سالی که تو ماه پُر از مهرش ماه کوچولوی من متولد شده می تونه تا ابد بهترین فصل هر سال باشه.
امروز یقه لباسم بازه. ما که دو هفته ای میشه که دستش رو می کنه تو لباسم امروز خیلی کارش راحت تره و به مناسبت همین اتفاق میمون یک تکه تخم مرغ به داخل لباسم تعارف می کنه و وقتی هم درش میارم باز با اصرار میندازه تو لباسم

بالا ه ماه رسما از قابلیت واکر گور ش ( اسکوتر سه ح ه که مثلا گور ه :)) ) داره استفاده می کنه. البته به جای گرفتن دسته تعبیه شده برای واکر، فرمون واکر رو میگیره و میره جلو. گاهی هم سرعتش ناخواسته بالا میره و باید گامهاش رو سریع برداره و گاهی می خوره زمین :))
دیگه پاهاش نمی لرزه موقع ایستادن و راه رفتن اما هنوز حاضر نیست بدون کمک و به تنهایی روی پا بایسته.
ازهفته دوم مرداد بود که وقتی بهش غذا دادیم دستش رو بهشمتما دراز می کرد که غذا رو بزاره تو دهن ما. امروز از نونش گذاشته تو دهن من. اونوقت نزدیکش شدم و نون خورد به گردنش. یک خنده ای کرد که شد یک بازی جدید برامون و ده دقیقه ای از ته دل با این بازی خندیدیم. من نون رو میزدم به گردن ماه، ماه سرش رو می برد عقب و می خندید
این روزا که دلم نوشتن می خواد اما فرصت نمی کنم بیشتربه این فکر می کنم که خیلی زود این روزا میگذره همینطور که یک سالش گذشت و نفهمیدم چطور گذشت و ته دلم یک حسرتی هست از دو ماه اول تولد ماه که نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و سیر زندگیش ن . روزی هزار بار آرزو می کنم که ای کاش یکبار دیگه میرفتم به لحظه تولد ماه و اون دو ماه رو دوباره زندگی می .

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/06/31/post-560/
  • مطالب مشابه: یک صبح تازه
  • کلمات کلیدی: لباسم ,بازی ,زندگی ,لحظه ,تمام ,برای شروع ,دیدم کنار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بالا ه وقتی دیروز با منیر حرف می زدیم حسی که رنجم میده رو پیدا . "احساس گناه"حالا چطوری احساس گناه دارم؟ وقتی یک رابطه ای بدون هیچ دلیلی از سمت طرف مقابل قطع می شه به جای اینکه به این فکر کنم که لابد لیاقت من بیش از اون آدم بوده مرتب دنبال اینم که ببینم چه خطایی از من سر زده که طرف یهویی جنی شد و بهم پرخاش کرد یا ول کرد رفت؟! حالا شاید آدم ناخواسته یه جاهایی یه حرفی بزنه یا رفتاری ه که ی برنجه اما برای فردی مثل من که سعی می کنم رعایت کنم نمی تونه در مورد همه روابط یهویی نابود شده مصداق داشته باشه. توی چند تا مورد خاص همه یک کلام می گفتند ایراد از اون بوده تو خودت رو اذیت نکن. اما حتی وقتی میدونم هیچ کار بدی ن دائم به رفتارای ریز و خاص تر فکر می کنم که نکنه تو اون موارد من اشتباهی کرده باشم؟!
وقتی خونه نامرتب میشه، به خودم حق نمیدم که خوب از صبح بچه داری و فکر و جسمم خسته است و من هم آدمم. تمام مدت حال بدی دارم و تازه دیروز فهمیدم که اون استرس زی وستی و حال بد ناشی از احساس گناه درونیه منِ که دائم توی نامرتب بودن خونه و کارهای انجام نشده خودم رو مقصر می دونم و ناخودآگاه تری پس زمینه ذهنم در حال سرزنش خودمم
وقتی غذا دیر میشه نمی گم خوب تقصیر من نیست. مشغله نگذاشته
وقتی همسر میگه چایی دم کن و من کتری رو میگذارم و میرم دراز می کشم. بعد از خستگی حس دم چایی نیست اگر همسر از کنارم پاشه بره فکر می کنم از دستم ناراحته که چایی دم ن
وقتی مامان و خواهرک یواش یکی دو تا جمله حرف بزنن فکر نمی کنم چیزی بوده که من لازم نیست بدونم. فکر می کنم پشت سر من حرف می زنن چون لابد یه کاری که نمیدونم
و خیلی جاهای دیگه که الان یادم میست اما خواهرک گفته تو چرا احساس گناه داری.جالبتر اینکه بابایی زاد می گه یکی از دلایل وسواس داشتن احساس گناه درونیه و ذهن برای رهایی از این احساس فرمان تمیز و شستن میده و می بینی فرد ساعتها داره ک نت پاک می کنه یا می کنه و ...
حالا که دلیل خیلی از احساس های بد کشف شد باید دنبال را ار باشم برای خلاصی از عامل آزاردهنده
+ در مورد اون خانوم پست قبل نمی گم دروغ میگه اما خانمی که سه تا بچه داره اگر دست تنها باشه اونقدر کارش زیاده که- امکان نداره هر روز بلا استثنا خونه اش اونقدر برق بزنه که بتونه دائم ع و بزاره
- بعیده که وقتی خیلی درگیر کارهات هستی همیشه بچه ها اونم سه تا لباس هاشون همیشه تمیز و مرتب باشه. گاهی یک تیکه میوه یا یه ذره غذا کافیه که هم اباس مادر کثیف بشه هم بچه
- عجیبه که دست تنها به همه کارهات برسی، آشپزی ی و بعد اونقدر سر حال باشی و اعصابت آروم باشه که هر روز پست بزاری
و خیلی چیزهای دیگه که از حوصله اینجا خارجه.علت حرفهای منم اینه که همسر خیلی متفکرانه استوری این خانم رو گذاشته من گوش کنم که از تجربیات ایشون استفاده کنم که خونم همیشه مرتب باشه. اونم فقط گفت خدمتکار نداره و گاهی تا ساعت سه شب بیداره کار می کنه. و مامانهاشون تو نگه داری بچه ها کمک میکنند. یعنی همسر من و با ایشون یک جورایی مقایسه کرده :|

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/01/post-562/احساس-گناه
  • مطالب مشابه: احساس گناه
  • کلمات کلیدی: گناه ,باشه ,خیلی ,همسر ,چایی ,اونقدر ,احساس گناه ,مرتب باشه ,گناه درونیه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ دندونپزشکی بودم. دندون بسیار سختی بود. ٧ چپ بالا. اثر بی حسی داره میره و ریز ریز درد میکنه. اونقدر بهم سخت گذشت که دفترچه ام رو جا گذاشتم.
+ به جز و شنبه هر روز سردرد داشتم.
+ کل کتابهای کتابخونه رو میز ناهاره تا خونه ت ی شون کنم.
+ دلم کباب برگ حاضر و آماده پدر پز میخواد. کوبیده حتی.
+ دلم یک ناهار دورهمی با خانوادم میخواد. دلم بدجوری تنگ شده. اما مهر شروع شلوغیامونه. هم ما هم خانواده من هم خانواده همسر. عملا نه ما میتونیم بریم، نه اونا میتونن بیان. طفلی ماه که تولدش تو مهر هست. نمیدونم دوتایی برای تولدش چه کنیم. به همسر میگم دوتا از دوستامونو دعوت کنیم اما همسر از اینکه بقیه واسه کادو تو زحمت بیفتن بدش میاد میگه نه. اگر خانواده هامون بودن فرق داشت. دوست رو تو زحمت ننداز. شما بودید چه میکردید؟ کاش س ا اینقدر دور نشده بود و سرش شلوغ نبود تا کیک ماه رو درست کنه. یک کیک خاص و شیک
+ پارسال بعد از مدتها گریه و زاری بابت اینکه نمیتونم از همسر دور شم و نمیتونم خونه ی طولانی بمونم؛ ٢٣ شهریور با همسر راهی ولایت ما شدیم و ٢٤ ام همسر بدون من برگشت و این شد شروع تنهاییهای همسر و روزهای آ دو جسم در یک بدن. حقیقتا که عجب معجزه شگفت آوریه بارداری.
+ کاش بیشتر مینوشتم. حتی شده روزانه نویسی یا خلاصه طور. نه چیز دیادی از بارداری یادمه نه از این یک سال با ماه بودن
+ از صبح با سردرد بیدار شدم. بعدش بهتر شد اما دندون عزیزم زیر دست حس از خج سرم درومد و باز سردرد. خدا کنه دندونم درد نگیره
+ باز هم حال تهوع همراه با سردرد!
+ ماه خوابه و همسر رفته ید. برم یک کم دراز بکشم.
+ امروز از اون نهادی که از سر حسادت زیرآب همسر و همکارای نخبه اش رو زده بودن بعد از پنج ماه زنگ زدن که دوباره برمیگردی؟! من معتقدم همسر باید روی حقوقش که به نسبت تجربه و سطح علمیش باید ساعتی بالای n تومان باشه پافشاری کنه اما همسر میگه مهم نیست. عجیبه برام. وقتی این همه زحمت می کشی چرا در مورد حقوق هیچی نگی؟ چرا وقتی از شدت فقدان نیروی فوق تخصص و علمی شون باز زنگ زدن که برگردی نباید شرایط جدید رو تو تعیین کنی؟ در حالی که هم مجبوره از زمان بودنش با ما و استراحتش بزنه؟!
+ بالا ه بعد از چند ماه در چالش برنامه ریزی سپید شرکت دادم خودمو. سه هفته است. این بار کوتاه نمیام تا همه ستونهام پر شه
+ این روزا با همه وجود دلم میخواد فدای ماه بشم
+ دندونم داره درد میاد

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/06/25/post-554/خلاصه-طور
  • مطالب مشابه: خلاصه طور
  • کلمات کلیدی: همسر ,سردرد ,زحمت ,خانواده ,میخواد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
باز هم معجزه های سپاس گزاری یکی یکی در حال رخ دادن هستند و من با دیدن و شنیدن هر کدام غرق در شور و شعف این معجزه ها به ادامه گزاری می پردازم. ساده ترینش مطرح قضیه رفتن به یک سفر سه نفره از طرف همسر بود. ما از زمان ازدواج تا الان ماه عسل نرفتیم. تنها یک سال بعد از عقد یک سفر شمال به اسم من ( چون همسر ویلا گرفته بود به قول خودش به خاطر من که ببرم سفر) با خانواده خواهر همسر رفتیم که در مجموع بد نبود اما به دل من نچسبید. من و خواهر همسر صحبت مشترک زیادی نداشتیم. به اضافه اینکه من یک آدم شلوغ و برونگرام و خواهر همسر یک آدم خیلی ت و درونگرا است که باید دوتا بچه کوچکش رسیدگی می کرد و زمان زیادی ازش می گرفت. همه اینها به کنار ترکی حرف زدنشان برای منی که بعد از شش سال هنوز درست زبانشان را مترجه نمیشوم برای خودش نور علی نوری بود. تمام سفرهای ما خلاصه می شود به دیدار خانواده هایمان. همسر زیادی اهل کار است و همین کار زیادش باعث شد زمانی برای سفرهای غیر خانوادگی نماند. حالا این پیشنهاد سفر حتی اگر عملی نشود برای من حدیث عشق استچند مدتی است که به درآمدهای متفاوتی (ایده های خاص) فکر می کنم. امروز بعد از دوسال خبر رسید که استانداردهای پیشنهادی تایید شده و این یعنی فرصتی برای دست در جیب داشتن من تا برسد روزی که به آن نوع درآمد خاص دست بیابم.
از شماها ی به من فیدبکی از تمرینات سپاس گزاری نداد. اما برای من زندگی رو به تغییرات دلنشینی پیش می رود.ان شالله به زودی اک هم کاممان را شیرین می کند.
دندونم دردش خوب شده اما هنوز نمی توانم یزی با سمت راست دهنم بخورم. ماه خواب است و ما هم ناهار نخورده از شدت خوابالودکی رو تخت ولو شده ایم شاید بخو م

اطلاعات

+ دو روزه بدن درد بدی دارم. سرم ناراحته و سخت شده رتق و فتق امورات
+ بالا ه دو تا کشوی دیگه یدم که کمد رو مرتب تر کنم
+ همشخوابم میاد.چشمام داغه و میسوزه
+ پنجشنبه نوبت دندون پزشکی دارم :((((
+ چرا کلا نه فرصت نوشتن دارم نه نظر گذاشتن؟ تنها هنرم گذاشتن پستای سپاس گزاری تو اینستا است.
+ دلم میخواست راه مامان نزدیک بود و امشب من چیزی نمیپختم. تازگیا آشپزی شده غول مرحله آ .
+ دوباره دو روزه به قدری گُر می کشه بدنم که چند ساعت بعد از انگار چند روزه نرفتم.
+ له ام از بدن درد.
+ کاش همونطور که از ده روز قبل میرن پیشواز محرم و ده روز مراسم عزاداری برگزار می کنند؛ یک زمانی از سال هم اختصاص میدادن به یک فستیوال شاد و پیشوازش میرفتن و یک نشاطی رو تو جامعه به جریان می انداختن

اطلاعات

بالا ه بعد از سه هفته برگشتن از سفر ماه ب فقط ساعت٤ بیدار شد و این یعنی خوابش داره تنظیم میشه دوباره. طفلکی بخاطر سفر رفتن های طولانی و اجباری کل سیستمش بهم میریزه. مثلا من از شش ماهگی جای خوابش رو از خودم جدا اما یک ماه سفر و کنار من خو دن تمام زحمتهامون رو به باد داده بود.این میگرن لامصب دست بردار نیست. نمیدونم کی تموم میشه برای همیشه. یکی از بدترین حسهای دنیا اینه که صبح چشماتو باز کنی و ببینی سرت درد می کنه. ساعت چهار که بیدار شدم دیدم سرم چقدر درد می کنه. چند وقتیه که زیاد سردرد دارم. یادش بخیر نیمه دوم بارداریم که کلا میگرن محو شده بود. دلم نمیخواد هی مسکن بخورم اما هم کل سیستمم رو بهم میریزه این دردها و حال تهوع بدی میگیرم. هم از کار و زندگی می افتم هم اصلا تحمل درد ندارم این روزا. خدایا میشه کل دردای دنیا رو حذف کنی و به جز بیماری های جزیی و درمانپذیر بیماریه خاصی رو زمین وجود نداشته باشه؟وقتایی که درد می کشم دیگه نه لذت می برم از زندگی، نه حرص می خورم از اتفاقای دوروبر مثل گرونیهای الان و بهم ریختگی اوضاع. فقط به یک چیز فکر می کنم؛ اینکه چه کار کنم این درد لامصب از بین بره و دوباره احساس سلامتی کنم. اینجور وقتا می فهمم این که بهترینها را داشته باشی یا نداشته باشی اصلا فرقی نمی کنه چون درد کشیدن نمیگذاره از هیچ چیز زندگیت لذت ببری. اصلا گرونی باشه یا نباشه. اصلا خیلی چیزها اهمیتشون رو از دست میدن چون تو اون لحظه ها فقط بدست آوردن سلامتی برات مهمه.تنها حسن دلچسب این دردها، حس شیرین بعد از تمام شدن دردهاست. وقتی دردهام تموم میشن یک حس خوشبختی بی انتهایی سرازیر میشه تو وجودم. یک حس عجیب و بشدت دوست داشتنی. یک حسی که دلم میخواد تک تک عزیزانم رو محکم در آغوش بکشم و بگم چقدر خوشبختم از اینکه کنارم هستن و دوست داریم همدیگه رو. یک حس دلنشینی که احساس می کنم تمام دنیا مال دستای من ِ . یک خوشبختی شیرین از اینکه فقط سرم درد می کرده و دردم درمان داشته و با خوب شدنش نگرانیم بابت سلامتیم رفع شده. یک حس عمیق از اینکه چقدر خدا دوستم داره و من چقدر عاشق اش هستم. یک حس پر از هیجان که دلم میخواد می تونستم تو تمام لحظه های زندگیم تو وجودم حفظش کنم . حس این که چقدر برای چیزای کم اهمیت فکر می کنیم و غصه میخوریم و سلامتیمون را با افکار ناخوشایند پایین میاریم. خیلی از حسهای خوبی که در درونم دارم رو مدیون همین حال خوب بعد از درد هستم. با این حال دوست دارم نه من نه هیچ دیگه ای تو این دنیا درد نکشه.لامصب دم کرده پونه و پولک که دیروز خوردم چنان حرارت بدنم رو بالا برده که تو شب خیس عرق شده بودم. فکر کنم باید دست به دامن خاکشیر و تخم ریحون امثال اینها بشم تا بهتر شم،ماه خوابش برده. میام تو پذیرایی که یک فکری به حال ناخوشم م. چشمم می افته به قِی ساوا ( تخم مرغ و ما) یی که برای ماه درست و نخورد. زیر کتری رو روشن می کنم. از سرِ کم تحملی آ ش مسکن می خورم. یک قاشق عسل، کمی دارچین و کمی زنجبیل داخل لیوان می ریزم. کمی آب داغ روش می ریزم. با لیوان معجون رفع تهوع ام میشینم سر میز و شروع می کنم به خوردن قیساوا و نوشتن. همسر زنگ می زنه. از حالم می پرسه. میگم کلا از کار و زندگی افتادم. تا بود بدن درد داشتم حالا هم سردرد. بعد از مهربونی به سبک خودش می گه "ولبهمن" رو فروخته. شرایط یک سرمایه گذاری رو برام توضیح میده و میگه به نظرت چکار کنیم. بهش می گم بد هم نیست ها! از قضیه همه تخم مرغ هاتو تو یک سبد نزار رو استفاده کن. از مهر سرت خیلی شلوغ میشه و فرصتت برای بورس بازی خیلی کم میشه. با شنیدن این جمله انگار تازه یادش میاد که همینطوره. میگه پس همین کار رو می کنم. میخواد خداحافظی کنه که میگم "همسر!" میگه "جونم" می گم:" میدونستی چه حس بی نظیری بهم میدی که باهام م می کنی واسه انجام کارها؟!" با مهربونی خاص خودش میگه:"عشقمی" مکالمه که تمام میشه سرم بهتر شده و حس آرامش قشنگی از این همه مهم بودن تو زندگی مشترکمون توی وجودم وول می خوره.
غ ز ل واره:+ اینجا زیاد از تفاوتهای فکریم با همسر نوشتم اما همونقدر که یک جاهایی متفاوتیم همونقدر هم یک جاهای دیگه ای شبیه هستیم. الهی همه زوجها خوشبخت و شاد کنار هم لخظه هاشونو بسازند.
+ هورا بالا ه یک پست که به دلم بشینه نوشتم. برم تا ماه اکم خوابه یک کم به کارهام برسم. امروز چی بپزم؟ :))
+ با انجام تمرینهای سپاس گزاری تغییری تو خودتون وزندگییتون حس کردید؟

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/06/20/post-553/
  • مطالب مشابه: یک روز شگفت انگیز
  • کلمات کلیدی: میشه ,چقدر ,تمام ,خیلی ,اینکه ,میگه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ دو روزه بدن درد بدی دارم. سرم ناراحته و سخت شده راق و فتق امورات
+ بالا ه دو تا کشوی دیگه یدم که کمد رو مرتب تر کنم
+ همشخوابم میاد.چشمام داغه و میسوزه
+ پنجشنبه نوبت دندون پزشکی دارم :((((
+ چرا کلا نه فرصت نوشتن دارم نه نظر گذاشتن؟ تنها هنرم گذاشتن پستای سپاس گزاری تو اینستا است.
+ دلم میخواست راه مامان نزدیک بود و امشب من چیزی نمیپختم. تازگیا آشپزی شده غول مرحله آ .
+ دوباره دو روزه به قدری گُر می کشه بدنم که چند ساعت بعد از انگار چند روزه نرفتم.
+ له ام از بدن درد.
+ کاش همونطور که از ده روز قبل میرن پیشواز محرم و ده روز مراسم عزاداری برگزار می کنند؛ یک زمانی از سال هم اختصاص میدادن به یک فستیوال شاد و پیشوازش میرفتن و یک نشاطی رو تو جامعه به جریان می انداختن

اطلاعات

دیروز یک روز قشنگ بود. همه اتفاقها به ظاهر عادی بودند اما برای من شیرین ترین بود. اگرچه با حضور ماه و نداشتن تمرکز شاید تمرینهای سپاس گزاری کامل نشه اما همون مقدار کم از انجام تمرینها حالم رو از این رو به اون رو کرده. اگرچه که شنیدن خبر دلار ١٣٥٠٠ دو روز پیش و شوکش احتمالا باعث سردردای امروز و دیروز بودن اما ب وقتی ساعت ١١ سردردم تمام شد از احساس خوشبختی در پوست خودم نمی گنجیدم. امشب هم یک ساعته خوب شدم. حس خوشبختی شیرینی زیر پوستم وول میخوره. حس شیرینم به شدت دیروز نیست چون دیروز یک روز فوق فعال بود برای من. شلوغ از دو دوست که شرحش رو مینویسم ان شالله.امروز در عرض صبح از خستگی روز قبل دلم میخواست ولو باشم و بعد ناهار هم سردرد ...امروز ماه رو بردیم چکاپ. وزنش ٧ کیلو ٣٠٠ بود. میگه واسه ١١ ماه وزنش کمه. آزمایش ادرار و خون نوشته. خدا کنه بتونم راحت ازش نمونه بگیرم.دوتا نی نی دوقلوی چند روزه آورده بودند که زردی داشتند. بقدری پتو اینا دورشون پیچیده بودند که با خودم گفتم همینه که زردی گرفتند و باید بیمارستان بستری شن:(. هم میگفت گوش نمیدن. من ٢٠ مهر ماه چند روزه رو بردم با یک دور پیچ نخی ایه و یک سرهمی ساده. دعوا کرد این چیه دور بچه؟ و من دیگه گرم نگهش نداشتم. خصوصا که زمستونای تر تان منو خیلی آزار میده و نمیخواستم ماه هم اذیت بشه
پیاده برگشتیم. با وجود اینکه قرص خوردم سرم بهتر نشد. یک خانمی هم که تراس میشست زحمت کشید آبش رو ریخت رو من. اما در کمال تعجب من نه جیغ و داد نه خیلی حرص خوردم. فقط به خانومه گفتم نمیخوای یک کم دیگه آب بریزی رو من؟ بیشتر روی دستم و شالم ریخت. تو راه وقتی درد نمیگذاشت از پیاده روی سه نفره لذت ببرم به همسر میگفتم با ناراحتی ما از این وضع چیزی درست نمیشه. به جز بیماری ارمغانی برامون نداره.الان من بهترین لباس و بهترین ماشین و همه بهترینها رو هم داشته باشم با این سردرد از هیچیش نمی تونم لذت ببرم چه برسه به اینکه خ نکرده با این استرس ها بیماری ناعلاجی هم پیدا کنیم.امروز و دیروز دیگه نگران دلار ١٥ هزارتومنی نبودم اما شوک دو روز قبل کار خودش رو کرده بود.حالا اما تصمیم گرفتم نه غصه چیزهایی که تو اریبهشت قصد یدنش رو داشتم و همسر گفت صبر کن و الان هیچ کدوم نه که گرون بلکه اصلا موجود نیست و خدا میدونه دیگه کی میشه بهش فکر کرد نباشم. با نبودن اونا باز هم میتونم شاد باشم و زندگی کنم در کنار بهترین هام.میخوام برنامه شکرگزاری رو بهتر انجام بدم و ایمان دارم اون معجزه ای که آرزوشو دارم اتفاق می افته
فردا روز پنجمه. آدرس اینستا رو هم که گذاشتم،'پیش به سوی شادی و زندگیخدایا برای سلامتی و افکار زیبا سپاس بیکران

اطلاعات

+ دلم نه مهمون چند روزه میخواد نه مهمانی رفتن راه دور و چند روزه. دلم یک مهمونی دو سه ساعته خونه مامانهامون میخواد،
+ اینقدر درگیرم که یک خط نوشتن از دلم و افکارم حسرتی شده برای خودش.
+ امشب به قدری احساس فشار از این همه مسئولیت داشتم که با همه حساسیت ها و وسواس هایی که مانع از کمک خواستن میشن به همسر گفتم اگر از خودم درآمدی داشتم تردید نمی در اینکه ی رو بگیرم برای کمک. حقیقتا ماه به مرحله ای رسیده که من حتی فرصت کارهای ساده رو هم ندارم. اینقدر که امروز وقت لباس خواستن همسر برای بیرون اومدن از تازه متوجه شدم همه شلوارهاش کثیفه. چیزی که قبل از این سابقه نداشت.ع العمل همسر چی باشه خوبه؟ میگه آفرین آفرین همه پولمونو بدیم یکی بیاد کارای خونه رو ه؟کاش خواهر و مادرش هم کمی برای بدن و اعصابشون بیشتر ارزش قائل بودن و اینقدر کار نمی د تا حالا که بعد سه سال بالا ه دلم انگار راضی شده ی بیاد کمک اونم راضی میشد،همسر معتقده من باید صبح زود بیدار شم و تا ماه خوابه کارهامو م و ظهر باهاش بخوابم. نظر خوبیه اما یه جور عجیبی نمیتونم صبح زود بیدار شم. ماه شبا سه چهار بار بیدار میشه از وقتی از سفر برگشتیم و این مسئله خواب منو بهم میریزه
+ میخوام حرص نخورم انرژی منفی ندم. اما امشب بعد از هیچوقت همسر زده اخبار که ببینه خبر آتش زدن سفارت ایران تو عراق رو میگه؟ اونوقت می بینم به جای وفاداری به مردم و رسیدگی به بحران، جلسه دارن با روسیه و ترکیه و در مورد راحتی ای ها جلسه میزارن و خدا میدونه چقدر برای این کار هزینه می کنند. در عوض صدای ا . م . ر . ی . ک . ا میگه پرزیدنت ترامپ اعلام کرده که قصد ما به صفر رسوندن فروش نفت ایرانه که راه ورود عرض به ایران بسته بشه. از ته دلم همینو خواستم چون از پول نفت هیچی عاید مردم نمیشه. تو این کشور میلیاردها درآمد هست اما ببین مردم رو به چه روزی انداختن
+ کاش امشب هم اخبار ندیده بود. تازه داشتم موفق می شدم که در این مورد فکر نکنم.
+ تمرین شکرگزاری امروز برای شرایط فعلی عالی بود. فکر کنم بهت ه هر روز انجامش بدیم. حالمونو بهتر میکنه
+ تصمیم گرفتم به جای سنگ شکرگزاری، این نقش رو به موبایلم بدم و هر بار برش میدارم سپاس گزاری کنم
+ با همین یک ساعت حرص از تمام نشدن کارها سرم ناراحت شده
+ این دو روز حتی فرصت یک تلفن ساده به مادر هم نداشتم. خیلی خسته ام. نمیدونم چطور تمرین امشب رو بزارم تو اینستا. ماه خوابه و من از بس اخساس فشار روم هست دلم میخواد بدون فکر فقط بخوابم
+ وای همسر پیرهن اتو شده هم نداره :(((
+ قطعا فردا صبح حالم روبراهه ولی باید حرفامو مینوشتم


اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/06/17/post-549/خستگی
  • مطالب مشابه: خستگی
  • کلمات کلیدی: همسر ,امشب ,بیدار ,مردم ,داشتم ,اینقدر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ماه اک بیشتر از یک ساعت تو بغلم خواب بود اما دست از شیر خوردن نمی کشید. از دیروز ام مثل اولیل شیردهی که سفت و دردناک میشه سفت شده بود. تمام امروز از یک طرف شیر داده بودم که اون سفتی سبک بشه و دردش از بین بره. اما هنوز بخش پایینش سفت و درناک مونده. وقتی برای چندمین بار خواستم بزارمش رو تخت و دوباره دهنش را باز کرد فهمیدم که لابد سیر نشده اما من به خاطر اون سفتی باقی مانده فکر می هنوز هم شیر هست. بالا ه ماه سیر می شود. ساعت سه شده. سرم از گرسنگی در حال درد گرفتن است، لوبیاها تقریبا پخته اما هنوز نیم ساعتی باید کار کنم تا غذا را آماده کنم. وسط آشپزخانه روی زمین نشسته ام و بستنی می خورم. سردی و شیرینی بستنی آرامم می کند. مغزم خسته است. دعوای بدی کردیم. همیشه بعد از دعواها پیش قدم می شم برای آشتی اما انگار این پیش قدم شدن همیشه باعث بده شدنم می شه. همیشه بعد از پیش قدم شدنم یک جایی می گه که تو بی ادبی کردی! در حالی که متوجه نیست یک سر ماجرا خودش و رفتارهایش است. نمیدونه چطور روی اعصابم رژه می ره که کار به اینجا می رسد. آدم جیغ جیغویی نیستم اما وقتی اعصابم بد خورد شود!!! داد می زنم. برع او که داد نمی زند اما مثل نوار ریپلی می شود حرفهایش. این بار میخوام آشتی را به او واگذار کنم. بگذارم کمی فاصله بگیریم و اینقدر تو حلق هم نباشیم بلکه کمی قدر من و زحمتهایم بیاید دستش.با هم رفته بودیم ید ت و پرتهای خوراکی خانه. بعد از برگشت برای چندمین بار گفت درِ خانه را پاک کن خیلی خاکی شده. او رفت نان و کره و هویج ب د و من کیفم را روی زمین انداختم و مشغول پاک درِ خانه (مثلا خواستم بداند که برایش احترام قائلم) و سنگ جلوی درِ ، دستشویی و جمع یدها و شیر دادن ماه اک شدم. نان یدنش طول کشید. ساعت یک بود. ماه اک درست صبحانه نخورده بود. بعد از بیته بندی نان ها؛ کمی نان روغنی و خامه آوردم مشغول دادن غذا به ماه شدم که در حال بازی با ماه اک گفت "این صبحانه است یا ناهار؟" بعد از آن داخل آشپزخانه مشغول تدارکات ناهار و جمع بقیه ت و پرت ها بودم و او روی گوشی بدست روی کاناپه ولو شده بود. گفت: "داخل کیف ات چی داری؟ ماه همه را کشیده بیرون" نگاهی و دیدم تمام دستمال کاغذی های داخل کیف را ریخته کف سالن و مشغول است. مادرها خوب می دانند اینجور وقتها که به شدت سرت شلوغ هست ترجیح میدهی بچه سرش با چیز بی خطری گرم شود و تو به کارت برسی. ماه سرش گرم بود. چرا باید کیف را میگرفتم؟!!!!! به کارم ادامه دادم که چند بار دیگر تکرار کرد کیف را بگیر. یک مرتبه ظرفیتم از این تکرار بی جا به قدری خورد شد که با عصبانیت گفتم: "ناراحتی؟ پاشو خودت کیف را بگیر. می بینی که کار دارم" گفت:" من دو ساعت راه رفتم تا نان ب م خسته ام o_o . آی دلها بسوزد برای منی که تمام مدتی که ایشان رفته بودند نان ب ند لم داده بودم یک گوشه و خودم را باد می زدم :))))اصلا قدرت درک این شرایط را نداشتم. ما با هم رفتیم ید! خوب!!! بعد من داخل خانه تند تند کار می ؛ ایشون هم تشریف بردند نان یدند! خوب!!!! حالا از وقتی آمده ولو شده و من همچنان روی پا در حال کارم! خوب!!! اونوقت من که دارم بدو بدو می کنم و راضی ام سر ماه با کیف گرم باشه تا به کارم برسم چرا باید به خواست ایشون برم کیف را از ماه بگیرم تا بیاد بچسبه به من در حالیکه ایشون به دلیل خستگی مفرط!! o_o نه حال داره ت بخوره نه حال داره ماه اک رو بگیره؟می گوید وقتی نمیخواهی دستمالها رو استفاده کنی چرا دستمال داخل کیفت می گذاری که بچه حرومشون کند. پول می دهیم بابت هر بار دستمال کاغذی یدن که حرومشون کنی؟ با این جمله آ ی تیر خلاص را زد. با عصبانیت جمله هایی که خاطرم نیست را داد نی زدن و کیف را از دست ماه گرفتم. طفلکم هنوز می خندید. به خیالش بازی می کنیم. دستمال ها را از حرصم ریختم داخل سطل و گفتم "اگر ناراحتی خودت پاشو کیف را بگیر چرا اینقدر تکرار می کنی؟! به خاطر حرف تو کیف را انداختم اینجا تا درِ خانه را پاک کنم. اصلا دیدی؟! تشکر کردی؟! (راستش فقط کثیفی اش را میبیند) گفت:"وظیفه ات را انجام دادی.اگر عرضه داشتی خودت قبلا پاک کرده بودی که من نگم" گفتم:"پس تو هم وظیفه ات بود که نان ب ی. من مردم که تشکر ؟" برای راحت خودش می گوید "خوب تشکر نکن" و قس علی هذا . ت که شدیم گفت:" فقط یک بار دیگه تو این خونه داد بزنی ...." گفتم:" تو هم یک بار دیگه در مورد غذای ماه حرف بزنی خودت میدونی. ساعت یک صبحانه میخوره یا ناهار به من مربوطه نه تو"سردی بستنی که در وجودم می پیچد یاد گریه های طفلکم می افتم که از شدت اعصاب خوردی بغل اش ن و گفتم برو پیش بابات. این اولین باری بود که اینقدر عصبی بودم که حاضر نبودم بغلش کنم چون اصلا دیده نمی شم. نه زحمتهام برای ماه. نه کاریهام برای خونه.یکی از دلایل دیده نشدن هم مادر همسر است. نه این که در کار ما سوسه بیاید ها!!! از بس تمیز است و می روبد و می شوید. به جرات می گویم تنها ی است که اینقدر تمیز دیده ام. اما دست، پا، کمر و همه جایش درد می کند از کار زیاد. سلامتی اش را گذاشته پای کارِ خانه و حاضر هم نیست ی کمک اش کند. من اما اعتقادی ندارم که سلامتی ام را پای خانه داری بگذارم. تمیزی خوبه اما نه اونقدر که از درد تنت نتونی لذتشو ببری.بستنی که تمام شده و ذهنم دوباره درگیر دردناکی ام هست. غذا را آماده می کنم و صدایش می زنم و در سکوت قاشق و چنگالها به بشقابها می خورد. به خودم فکر می کنم. خسته ام از این دعوای گاه و بیگاه اما تکراری. چه می شد به جای تکرار جمله کیف را بگیر و شانه خالی ش به بهانه خستگی که حس دیده نشدن و بی ارزش بودن زحمتهایم به من می داد بدون کلامی، به احترام تلاشهای شبانه روزی ام و آرامش مان فقط تکانی میخورد و کیف را از ماه می گرفت وقتی میداند از تکرار یک حرف و دستور چقدر بدم می آید؟!درست است که کار می کند و روزها حدود پنج ساعت توی راه رفت و برگشت است. اما معمولا شبها و روزهای تعطیل یک گوشه ولو شده. ماه هاست می گویم انبار را روبراه کن اما می گوید کار دارم. خوبه منم بگم بی عرضه ای که انبار رو درست نکردی؟؟! با اینکه در یک روز تعطیل شاید سه ساعت کار کند و بقیه را گوشی بدست یک گوشه وقت می گذراند. آنوقت من به لطف خدا صبح تا شب مراقب ماه عزیزتر از جانم هستم و کارهای خانه هم که تمامی ندارد. اما به چشم نمی آید. تازه برای درِ خانه که به خاطر یک ماه خانه نبودن خاک گرفته متهم به بی عرضگی می شوم.همسر خصوصیات خوب زیاد دارد. دوستش دارم خیلی زیاد اما مثل همانی که در پست قبل گفتم. گاهی با یک جمله کوتاه و به ظاهر ناچیز تمام من را فرو میریزد. من هم تمام خوبی نیستم اما مستحق چنین برچسبهایی هم نیستم. اگر بی عرضه بودم کجای این زندگی تا اینجا میرسید؟!مغزم خسته است. کاش خانه پدری نزدیک بود. ماه را به مادرجانم می سپردم و چند ساعتی برای خودم پیاده روی می . تنها بدون اینکه کلامی با ی حرف بزنم. بدون اینکه فکر کنم. شاید حتی شهربازی می رفتم و با همه ترسم یک بازی هیجان انگیز سوار می شدم شاید تمام فشارهای امروز با هیجان پر پر میشد. کاش مادرجان بود و مثل تر تان یکی دو تا بعد از ظهر در هفته دو ساعتی آزاد بودم و یوگا یا زومبا می رفتم. کاش یک مقدار استقلال مالی داشتم و آزادتر بودم. کاش همین حالا بدون توضیح از خانه میزدم بیرون و با خودم قدم میزدم. اما برای پیاده دلم فقط بوستانهای تمام نشدنی و بهم چسبیده شهرمان را میخواهد. وقتی دلم ش ته است و چرخ زدن در این شهر با حال بد حس غربت دردناکی را در وجودم می ریزد. کاش ی مرا از این حس بیرون بکشد.کمرم از خستگی و طولانی روی پا بودن دردناک است. آشپزخانه ز له است و حال من ویران.
غ ز ل واره:+ دوست نداشتم حس بدی بهتان القا کنم. اما نیاز داشتم حرف بزنم. نیاز داشتم شنیده بشوم.
+ اینجور وقتها حس می کنم چقدر راحت یک زندگی سر هیچ و پوچ از هم می پاشد
+ همسر و ماه مشغولند. کاش کمی بخوابم
+ دوستتان دارم. ممنون که هستید.
+ کاش بلد بودن چه کنم که زحمتهام دیده بشه. و چه کنم که همیشه آدم بده قصه نباشم. چون تقصیرا هیچوقت یک طرفه نیست
+ ان شالله از فردا سپاس گزاری را شروع می کنم. تمرینها رو تو اینستا میگذارم. آدرس اینستا hi.life_time

اطلاعات

+ خدمتتون عارضم که من در چالش "خانواده شاد" شرکت . درست از روزی که شروع چنان حماسه های شادی آفرینی در خانواده خلق نمودم که قبل از شرکت در این چالش بروز این حجم از حماسه آفرینی در چند روز متوالی اتفاقی بسیار نادر بود. :))))از این رو بطور خودسر نام چالش را از "خانواده شاد" به "خانواده ناشاد" تغییر نام دادم باشد که این تغییرِ نام نوع حماسه ها را هم به سمت مع تغییر دهد و بطور زی وستی و نامحسوس شادی در خانواده جریان یابد :)))
+ سیاست رفتاری چیز خوبی است اگر داشته باشیم و استفاده کنیم. من ندارم و نه گاهی خاطر هست که چیزی به این نام اصلا وجود دارد و بد نیست همان مقدار نداشته را استفاده کنم. اما خوب معمولا دیر یادش می افتم.
+ بعد از ظهر روز دعوا که ماه خواب بود منم رفتم روی تخت و پست گذاشتم. بعدش ماه بیدار شد و من به هاطر کمر درد ت نخوردم. همسر خودش ماه رو برداشته بود و بدون حرف غذا داد و بازی و منم کمی خو دم. وقتی پاشدم کتری را گذاشته بود. منم چایی رو دم و بی حرف براش بردم. برخلاف بی تفاوتی همیشه این بار تشکر کرد.

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/06/11/post-546/
  • مطالب مشابه: چالش و عملکرد مع
  • کلمات کلیدی: خانواده ,چالش ,حماسه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیروز یک روز قشنگ بود. همه اتفاقها به طاهر عادی بودند اما برای من شیرین ترین بود. اگرچه با حضور ماه و نداشتن تمرکز شاید تمرینهای سپاس گزاری کامل نشه اما همون مقدار کم از انجام تمرینها حالم رو از این رو به اون رو کرده. اگرچه که شنیدن خبر دلار ١٣٥٠٠ دو روز پیش و شوکش احتمالا باعث سردردای امروز و دیروز بودن اما ب وقتی ساعت ١١ سردردم تمام شد از احساس خوشبختی در پوست خودم نمی گنجیدم. امشب هم یک ساعته خوب شدم حس خوشبختی شیرینی زیر پوستم وول میخوره. حسم به قدرت دیروز نیست چون دیروز یک روز فوق فعال بود برای من و شلوغ از دو دوست که شرحش رو مینویسم ان شالله.امروز در عرض صبح از خستگی روز قبل دلم میخواست. ولو باشم و بعد ناهار هم سردرد ...امروز ماه رو بردیم چکاپ. وزنش ٧ کیلو ٣٠٠ بود. میگه واسه ١١ ماه وزنش کمه. آزمایش ادرار و خون نوشته. خدا کنه بتونم راحت ازش نمونه بگیرم.دوتا نی نی دوقلوی چند روزه آورده بودند که زردی داشتند. بقدری پتو اینا دورشون پیچیده بودند که با خودم گفتم همینه که زردی گرفتند و باید بیمارستان بستری شن:(. هم میگفت گوش نمیدن. من ٢٠ مهر ماه رو بردم با یک دور پیچ نخی ابه و یک سرهمی ساده. دعوا مرد این چیه دور بچه؟ و من دیگه گرم نگهش نداشتم. خصوصا که زمستونای تر تان منو خیلی آزار میده و نمیخواستم ماه هم ادیت بشه
پیاده برگشتیم. با وجود اینکه قرص خوردم سرم بهتر نشد. یک خانمی هم که تراس میشست زحمت کشید آبش رو ریخت رو من. اما در کمال تعجب من نه جیغ و داد نه خیلی حرص خوردم. فقط به خانومه گفتم نمیخوای یک کم دیگه آب بریزی رو من؟ بیشتر روی دستم و شالم ریخت. تو راه وقتی درد نمیگذاشت از پیاده روی سه نفره لذت ببرم به همسر میگفتم با ناراحتی ما از این وضع چیزی درست نمیشه. به جز بیماری ارمغانی برامون نداره.الان من بهترین لباس و بهترین ماشین و همه بهترینها رو هم داشته باشم با این سردرد از هیچیش نمی تونم لذت ببرم چه برسه به اینکه خ نکرده با این استرس ها بیماری ناعلاجی هم پیدا کنیم.امروز و دیروز دیگه نگران دلار ١٥ هزارتومنی نبودم اما شوک دو روز قبل کار خودش رو کرده بود.حالا اما تصمیم گرفتم نه غصه چیزهایی که تو اریبهشت قصد یدنش رو داشتم و همسر گفت صبر کن و الان هیچ کدوم نه که گرون بلکه اصلا موجود نیست و خدا میدونه دیگه کی میشه بهش فکر کرد نباشم. با نبودن اونا باز هم میتونم شاد باشم و زندگی کنم در کنار بهترین هام.میخوام برنامه شکرگزاری رو بهتر انجام بدم و ایمان دارم اون معجزه ای که آرزوشو دارم اتفاق می افته
فردا روز پنجمه. آدرس اینستا رو هم که گذاشتم،'پیش به سوی شادی و زندگیخدایا برای سلامتی و افکار زیبا سپاس بیکران

اطلاعات

اینجا یکی از بهشتهای احساس من است اما نمی تواند دائمی باشد. همانطور که هیچ چیز این دنیا ماندنی نیست. اینجا بهشت است تا وقتی به اندازه اینجا باشیم. تا وقتی میزبانمان را خیته نکرده باشیم. امروز احساس کم کم باید بانگ رفتن نواخت. همه اصرار دارند بیشتر بمانیم اما مهمان یک روز دو روز نه یک ماه :))
امشب بی دلیل دلم گرفته است و بی حوصله ام. حتی حوصله بازیگوشیهای ماه قبل از خواب را نداشتم. بالا ه خو د و نوبت خواب من هم رسید.
+ نظرات در پست قبل باز است

اطلاعات

+ همراه اول ده گیگ اینترنت تا ساعت ٧ هدیه داده. می خواستم برنامه های "حال خوب" در مورد شناخت تی بچه ها را کنم اما امان از دست این ماه کوچولو که زمان استفاده از لپ تاپ بهم نمیده.
+ تو اسنپ نشستم برم کلاس. این جلسه سوم هستش. مربی بهم میگه تو عالی هستی. البته که خودم در این مورد شک ندارم. یکی از معدود استعدادهاییم هست که بی تردید خودم رو درش قبول دارم و یکی از لذتبخش ترین فعالیتهای زندگیمه. کاش تو همه زمینه ها با خودم مهربون بودم و خودم رو باور داشتم.
+ زمان کمه و نمیرسم کلاس رو تمام کنم. چند روز دیگه باید برگردیم. چقدر دلم میخواد تکمیل میشد و برمیگشتم. کاش چهارشنبه تعطیل نبود و یک جلسه بیشتر میرفتم
+ ماه!!! بی اغراق شیرین ترین موجود دنیاست. از ١٩ مرداد میشینه بدون کمک بدون تکیه گاه. اوایل به دقیقه نمیرسید اما الان دو سه دقیقه ای میشینه

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/27/post-539/اکنون
  • مطالب مشابه: اکنون
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ خوشم میاد که همه سکوت پیشه د!!! کم مونده که تو این سکوت غرق بشیم o_o
+ بلال آب پز!! خیلی خوشمزه بود. به پیشنهاد مادر همسر آبلیمو هم زدم عالی بود. برای ما آپارتمان نشین ها گزینه دلنشینیه
+ آش کلم قمری با ماست عجب آشیه :)
+ نه رفتار ناخوشایندی دیدم نه ی حرفی زده اما حسم میگه زودتر بریم دیگه. نمیدونم سطح انرژیهامون افت کرده؟ ی از من دلخوره؟ یا فقط به خاطر اینکه مادر همسر باید همه کاراش رو خودش انجام بده این احساس رو دارم!
+ پسر کوچولوی هفت هشت ساله به قدری مردونه آذری ید که وقتی تمام شد دلم میخواست ببوسمش.
+ وقتی دختر کوچولو هندی می ید اشک تو چشمام حلقه زده بود و خدا رو شکر می که ماه رو دارم و چقدر خوشحال تر بودم که فرشته کوچولومون دختره
+ با همه سختیهای نفهمیدن زبون ترکی، یک جاهایی خیلی خوبه که نمی فهمم چی می گن. خانواده همسر خصوصا مادر همسر به شدت روی جاری و روی شوهر خواهر شوهر حساس اند. اینکه حس شون به من چیه نمی دونم. اما خیلی خوشحالم که همون یک شبی هم که از دلخوری از جاری برای همسر حرف می زدند؛ من نمی فهمیدم چی می گن. وقتی علت دلخوریشون رو چند روز بعد فهمیدم کمی برام عجیب بود اون حجم از دلخوری که پدر همسر که اصلا اهل غیبت نیست حتی با شیطنت های ماه که حرفش را قطع کرد باز هم مصمم حرفش را برای همسر ادامه داد. علت دلخوری از نظر من زیاد هم اساسی و بد نبود اما امان از حساسیت هایی که در بدو وصلت دو خانواده به وجود می آید و باعث می شود هر دلخوری کوچکی اندازه تمام دلخوریهای از اول تا امروز دلخورت کنند. درست مثل خساسیتهایی که بین خانواده من و ها وجود دارد. عید وقتی رفتیم و آن با وجود اطلاع از رفتن ما خانه نبود (در حقیقت رفته بود که بابا را نبیند) به قدری دلخور شدم که گفتم سال بعد دیدنشان نمی روم. اما همسر که آن حساسیتها را نداشت با وجود فهمیدن علت ماجرا می گفت بیخیال.حالا اما فکر کنم دلخوریها رفع شده. چون ماجرایی که خانواده همسر را دلخور کرده بود ختم به خیر شد به شیرینی و آسونی و همه خیلی خوشحال شدیم.در هر صورت خوشحالم که با خضور طولانی در خانه پدری همسر به خاطر ندانستن ترکی در جریان خیلی از مسائلی که به من مربوط نیست قرار نمی گیرم چون می دانم که ناخودآگاه موجب بروز حساسیت در افکار و احساسم می شود. برای مثال شوهر خواهر شوهر وضع مالیه خوبی داره اما بدون دور شی و با اعتماد بیش از اندازه به دیگران پولش را به ی داده که فعلا طرف قصد دادن سود کارش را که هیچ انگار قصد دادن اصل پول را هم فعلا ندارد. در کنار اینها کمی مسائل کاری هم هست. مادر همسر از بی فکری دامادش تعریف می کرد که همسر گفت مهم اینه که داره زندگیشو میچرخونه. زن و شوهر هر دو با هم باید تلاش کنند. اهل صرفه جویی نیستن. راحت ج می کنند. تو مضیقه هم که نیستن. همیشه هم از بهترین جا بهترین چیزها رو می ن. با این حال مادر همسر به خاطر یه قضیه ای مربوط به طلا گریه اش افتاد.همسر گفت ما اینقدر صرفه جویی کردیم و با حساب کتاب ج کردیم . مثل کار کردیم باز هم نسبت به اونا که اینقدر لارج ج می کنند و اهل صرفه جویی نیستند عقب تریم. اونا در هر صورت اوضاع مالیشون خوبه چرا غصه می خوری؟ البته که مسلما بخاطر این مسائل مالی پیش آمده فشار روانی به نسرین وارد می شود اما خوب...همه اینها را گفتم که بگم با دونستن اینها دروغ چرا کمی حساس شده ام روی اینکه چرا مادر همسر اینقدر غصه شان را می خورد و خودش را اذیت می کند( آخه فشار خون دارند و با اعصاب خوردیها حالشون بد میشه)؟! و تنها دلیل این حساسیتها زیاد موندن ما اینجاست وگرنه مادرها و خصوصا مادر همسر برای هر کدام از بچه هایشان یکجور غصه می خوردند.اینجا را عاشقم اما وقتی طولانی می مانم حس های مس ه ای درونم ظهور می کند!!! دلم برای خانه تنگ شده.
+ به خاطر جریاناتی که در پست دوم تر تان گفتم قصد ید نداشتیم. یعنی باید برای ید کمی صبر می کردیم. پیشنهاد دادند بریم جلفا. من کمی به خاطر ماه و بعد هم به خاطر اینکه خواهر همسر برای ید میرفت نه تفریح و اگر من هم میرفتم دلم ید میخواست نرفتیم. حالا پشیمونم از بس تو خونه نشستیم و این همسر بی بخاری کرد و ما رو تفریح نبرد. همسر هم می گوید خستگی جلفا رفتن با برگشتن به خانه قاطی می شود و انرژی زیادی می برد

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/29/post-540/
  • مطالب مشابه: من در تر تان ٥
  • کلمات کلیدی: همسر ,مادر ,خاطر ,شوهر ,خیلی ,وجود ,مادر همسر ,صرفه جویی ,همسر برای ,برای ید ,برای همسر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بعد از حدود یک ماه ب در خانه خودمان سرروی بالش گذاشتیم. امروز به طرز فجیعی خالی بودم از همه چیز. به خصوص بعد از آمدن و رفتن دوست همسر که از ایرلند آمده بود. دوستش یک انسان انرژی مثبت و شاد و ایده آل ت که چند ماهی هست برای پست داک ن ایرلند شده و چقدر راضی بود از آرامش زندگی در آنجا.ما هر چقدر هم بگوییم نگران نیستیم همه اش دروغ است. گرانی های اخیر به طرز بدی درون مرا به هم ریخته. پدر و مادرهای نسل می گفتند ما از هیچ شروع کردیم اما حالا هر کدام یک زندگی درخور و خوب دارند. اما حالا؟!! ما از هیچ شروع نکردیم اما با این اوضاع پیشرفت خاصی هم امیدش نیست. البته نظر همسر این نیست. پروازهای خارجی از سمت اروپا کم کم دارند حذف می شوند. چرا؟!!! چون شمار انی که می توانند با این مبلغ ها بلیط هواپیما تهیه کنند و سفر بروند کم کم انگشت شمار خواهد شد و این یعنی ماها کلا باید دنبال زندگی بدوییم و حسرت یک سفر به دلمان بماند. مشکل من سفر نیست. مشکل من نداشتن امنیت مالی است. این که امروز صد هزار تومن ات صد هزار تومان ارزش دارد و به فاصله چند ماه ارزشش به سی هزارتومان برسد. همسر به رغم خودش تلاش کرد تا مرا از این خالی بودن رها کند و حال من به شود. حتی پیاده روی هم رفتیم. من اما به قدری خسته بودم که وقت رسیدن آرزوی خواب داشتم. به هر زحمتی بود تخم مرغ ها را گذاشتم داخل یخچال و با چهارتایش برای هر سه مان نیمرو درست . اما اگر ماه اک نبود قطعا بدون شام می خو دم. بالا ه ساعت ١١:٣٠ ماه اک کم حوصله این رو ها خو د.یک ربعی بود که ماه اک خو ده بود. مسواک را برداشتم و رفتم داخل دستشویی. پنج دقیقه هم نشد که داخل دسشویی بودم. صدای ماه بلند شده بود. به جای بغل ماه اک از تخت پاشده آمده تا دستشویی که بگوید سه ساعته بچه دارد گریه می کند. سه ساعته رفتی داخل دستشویی نمیای بیرون!!! o_o ماه طفلی توی رختخوابش نشسته و گریه می کند.بابای بچه اعصابم را بد بهم ریخته برای گریه ماه. می گویم به جای تلخ اوقات من و آمدن تا دستشویی بچه را بغل کن. می گوید من شیر دارم؟؟؟!!! این بار توجیه خورد اعصابم این است. بار دیگر بیدار شدن پدرش و بارهای بعد؟!!!!این چندمین بار است در یک ماه گذشته که همسر آ شب به خاطر ماه اک گ .. ه می زند به اوقات من و من باید با افکاری پریشان به خواب بروم. نُه من شیر ده شنیدید!!! بعد از تلاشهایش برای بهتر شدنم؛ تمام زحمتهایش را بر باد داد.
+ در شرف بیهوشی ام. با عرض معذرت فردا نظرات را تایید می کنم

اطلاعات

یک هلو انجیری بزرگ گرفتم دستم و بیخیال از کارهای روی زمین مانده از فرصت خواب بودن ماه اک استفاده می کنم تا بنویسم از حال خوبم و انتقالش به همه شماهایی که مهربونید و بهم انرژی مثبت میدید با حرفای قشنگ و دلنشین و شماهایی که نامردید (شوخی) و یواشکی و در سکوت اینجا رو می خونید :))بعد از یک ماه من و ماه یک دو نفره رفتیم. آخ که چقدر چسبید دیدن تن ظریفش توی وان و لمس تنش موقع شستن بدون هیچ مانعی. نشیمن وانش را جدا و ماه کوچولوی من بدون تکیه گاه نشست داخل وان و با عروسکهایش بازی کرد. عروسکهایش را پرت می کرد روی زمین و خم می شد که بردارد اما موفق نمیشد :). این وسطها کناره های وان را می گرفت و خم و دست به وان می ایستاد و محکم پای راستش را می کوبید کف وان. از صدای شالاپ شلوپ آب خیلی ذوق می کرد. عاشقشم. خدا میداند که چقدر شیرین شده این روزها. فقط یک کم زیادی به من می چسبد که شاید ناشی از همان اضطراب ج باشد. طفلکم بد عادت کرده بود به این که شبها تنگ نفسم :) بخوابد. شب دوم برگشتمان بیدار شد و یک جور ناجوری گریه میکرد که من و همسر از ترس به جای بیدار شدن پرواز می کردیم. ب اما بد گریه نمیکرد ولی چهار بار بیدار شد. در حالیکه در این یک ماه اغلب پنج یا شش صبح بیدار می شد و بعد هم نه یا ده.حالا ماه به خواب بعد از یک گرم و طولانی رفته و من خوابالود و گرسنه، گوشی بدست روی شزلون ولو شده ام رویای یک غذای گرم و خوشمزه در سر می پرورانم. عصر بود که اتاقمان را گردگیری می . نوبت به میز آرایش رسیده بود. وسایلش را روی زمین ریخته بودم که ن در درونم نهیب زد که نشستن و دست روی دست گذاشتن و غر زدن مشکلی را حل نمی کند. اوضاع مملکت را هم عوض نمی کند. باید فکری کرد. همسر را صدا زدم و گفتم می دانی که فعلا با وجود حضور ماه ام و کوچک بودنش کار بزرگی نمی توانم م اما اگر بخواهم کاری آهسته و پیوسته شروع کنم که در چند سال آینده جدی اش کنم نظرت چیست؟! همسر چند پیشنهاد قبلی اش را مطرح کرد و گفت خودت جدی نگرفتی! گفتم خودم را می شناسم تنهایی کاری از پیش نمیبرم. من یک مدیر نیاز دارم. یک نفر که هولم بدهد جلو. یکی از خصوصیات قابل تحسین همسر اینست که با وجود اینکه در بهترین کشور در رشته خودش تحصیل کرده اما همیشه توانمندیهای من برایش با ارزش است و تمام این چند سال سعی کرده به من یاد بدهد که خودم را از موضع قدرت نگاه کنم نه از موضع ضعف و انتقاد. بحث به جای مشخصی نرسید چون من هنوز نمی دانم می خواهم چه کنم. اما همسر یک همراه واقعی و مدیر است اگر بخواهم دست به کاری بزنم.از دیروز با خودم فکر می کنم که این وضع هر چقدر ناشی از عدم مدیریت، تصمیمات نادرست و ی گرگی های سران مملکتی باشد! بخشی از آن هم به خود ما مردم بر میگردد که منفعلانه یک گوشه نشسته ایم و تنها کاری که بلدیم غر زدن و شکایت از اوضاع است.ما به یک انقلاب صنعتی نیاز داریم برای ساختن این کشور بدون دل بستن به را ارهای ناکارامد ت و سران که آن هم باید مردم دست و دلشان یکی شود. هر چقدر پراکنده و دور از هم باشیم بیشتر به این آشفتگی دامن می زنیم. همه باید دست به زانو بزنیم. بایستیم و هر تا حداکثر توانش تلاش کند تا خودمان و همنوعان ما را از این وضع نجات بدهیم و با آرامش و امنیت اقتصادی و ... در این کشور زندگی کنیم. من همسر امکان رفتن برایمان فراهم است. چند سال قبل هم که همسر از دوندگی برای پیدا شغل مورد علاقه اش هسته شده بود پوزیشن خوبی پیش آمد که خوشبختانه یا متاسفانه به خاطر شغل آن زمان همسر و ممنوع ال وج بودنش بیخیال فرصت پیش آمده شدیم و دوباره تلاش. حالا اما نه همسر ممنوع ال وج است نه مانع دیگری برای رفتن هست. هر دویمان ماندن را دوست داریم. پس باید تلاش کنیم. تمام دیروز به یک چیز فکر می . اینکه همه دنیا دارد به نوعی روی علمی که هم تحصیل اش کرده ام می چرخد. چرا علم انمندیهای من هم چرخی از آن میلیاردها چرخ نباشد؟! ب همسر در جواب اینکه هنوز ذهنم از این اوضاع گرانی کمی آشفته است، وضعیت خودمان را با جزییات توضیح داد و حالا فکر می کنم اغلب آن دلواپسی ها برای خانواده ام است. اما نگرانی من کمکی به بهبود اوضاع نمی کند.حالم خوب است. پر از انرژی ام. خودم و عزیزانم سلامتیم. پس به خاطر خودم هم نباشد به خاطر ماه اک قاطعانه تصمیم گرفته ام دست از غر زدن و نک و نال برای اوضاع اقتصادی پیش آمده بردارم. آشفتگی های ما اوضاع را که بهتر نمی کند هیچ! فضای خانه هایمان را هم دچار تشنج می کند. ک نمان را از همه بیشتر. چون نیاز نیست بد رفتاری و کج خلقی کنیم تا درونمان را بفهمند و نگران شوند. آنقدر آستانه شان پایین است که بدون سخن یا رفتاری تمامان را می فهمند. نمیدانم حرف هایم در حد شعار می ماند یا جدی جدی حرکت منحصر به فردی از درونش شکل می گیرد اما مصمم ام که با تحقیق یکی از گرایش های کاری در زمینه رشته ام را انتخاب کنم و با فکر قدرتمندی که نه من بلکه همه ما داریم، نقشی در این زندگی بزنم که تا ابد ماندگار باشد حتی اگر فقط خودم از آن نقش با اطلاع باشم.
غ ز ل واره:+ می خواهم هموطن، همسر، خواهر، دختر ، عروس و مادر قابل افتخاری باشم برای تک تک عزیزانم.
+ برای یا علی گفتن و شروع یک حرکت درخور و یک تصمیم جدی، قصد دارم از چند روز آینده دوباره برنامه شکرگزاری را شروع کنم. اگر ی دوست دارد همراهم شود بگوید تا در اینستا برنامه روزهای شکرگزاری را شروع کنم و همراه شود.
+ بیایید از دلخوشی هایمان بنویسیم و شکرگزای کنیم و ببینیم معجزه های الهی را. من ماه را از شکرگزاری که متاسفانه نتوانستم تمام اش را در وب منتشر کنم دارم. یک معجزه از حس و حال خوب آن روزها
سپاس نوشت:+ خداوندا بابت داشتن همسری که اینقدر شفاف اوضاع مان را برایم تشریح کرد و نگرانی هایم را برطرف کرد سپاس+ برای داشتن ماهی زیباتر از قرص ماه و شیرین تر از عسل سپاس+ خداوندا برای سلامتی خودم و تک تک عزیزانم سپاس سپاس سپاس

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/06/04/post-542/من-می-توانم
  • مطالب مشابه: من می توانم
  • کلمات کلیدی: همسر ,اوضاع ,سپاس ,کاری ,کنیم ,بیدار ,سپاس سپاس ,ممنوع ال وج
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ بعد از یک روز پر مشغله تازه آشپزخونه جمع شده و دارم میرم بخوابم
+ الان ساعت سه و نیم شده. یک ساعته تو تخت غلت میزنم اما خبری از خواب نیست. فکر کنم ام کلا به فنا میره با این بی خو م

اطلاعات

وسط آشپزخانه روی رمین نشسته ام و بستنی می خورم. ماه اک بیشتر از یک ساعت تو بغلم خواب بود اما دست از شیر خوردن نمی کشید. از دیروز ام مثل اولیل شیردهی که سفت و دردناک میشه سفت شده بود. تمام امروز از یک طرف شیر داده بودم که اون سفتی سبک بشه و دردش از بین بره. اما هنوز بخش پایینش سفت و درناک مونده. وقتی برای چندمین بار خواستم بزارمش رو تخت و دوباره دهنش را باز کرد فهمیدم که لابد سیر نشده اما من به خاطر اون سفتی باقی مانده فکر می هنوز هم شیر هست. بالا ه ماه سیر می شود. سرم از گرسنگی در حال درد گرفتن است، لوبیاها تقریبا پخته اما هنوز نیم ساعتی باید کار کنم تا غذا را آماده کنم. سردی و شیرینی بستنی آرامم می کند. مغزم خسته است. دعوای بدی کردیم. همیشه بعد از دعواها پیش قدم می شوم برای آشتی اما انگار این پیش قدم شدن همیشه باعث بده شدنم می شود. همیشه بعد از پیش قدم شدنم یک جایی می گوید که تو بی ادبی کردی! در حالی که متوجه نیست یک سر ماجرا خودش و رفتارهایش است و چطور روی اعصابم رژه می رود که کار به اینجا می رسد. آدم جیغ جیغویی نیستم اما وقتی اعصابم بد خورد شود!!! داد می زنم. برع او که داد نمی زند اما مثل نوار ریپلی می شود حرفهایش. این بار میخواهم آشتی را به او واگذار کنم. بگذارم کمی فاصله بگیریم و اینقدر در حلق هم نباشیم بلکه کنی قدر من و زحمتهایم بیاید دستشبا هم رفته بودیم ید ت و پرتهای خوراکی خانه. بعد از برگشت برای چندمین بار گفت در خانه را پاک کن خیلی خاکی شده. او رفت نان و کره و هویج ب د و کیفم را روی زمین انداختم و من مشغول پاک در خانه (مثلا خواستم بداند که برایش احترام قائلم) و سنگ ، دستشویی و جمع یدها و شیر دادن ماه اک شدم. نان یدنش طول کشید. ساعت یک بود. بعد از بسته بندی نان ها؛ ماه اک درست صبحانه نخورده بود. کمی نان روغنی و خامه آوردم مشغول دادن غذا به ماه شدم که در حال بازی با ماه اک گفت "این صبحانه است یا ناهار؟" بعد از آن داخل آشپزخانه مشغول تدارکات ناهار و جمع بقیه ت و پرت ها بودم و او روی گوشی بدست روی کاناپه ولو شده بود. گفت: "داخل کیف ات چی داری؟ ماه همه را کشیده بیرون" نگاهی و دیدم تمام دستمال ماغذی ها را ریخته کف سالن. مادرها خوب می دانند که اینجور وقتها که به شدت سرت شلوغ هست ترجیح میدهی بچه سرش با چیز بی خطری جمع شود و تو به کارت برسی. ماه سرش گرم بود. چرا کیف را بگیرم!!!!! به کارم ادامه می دادم که چند بار دیگر تکرار کرد کیف را بگیر. یک مرتبه ظرفیتم از این تکرار بی جا به قدری خورد شد که با عصبانیت گفتم: "ناراحتی؟ پاشو خودت کیف را بگیر. می بینی که کار دارم" گفت:" من دو ساعت راه رفتم تا نان بهرم خسته ام o_o . آی دلها بسوزد برای منی که تمام مدتی که ایشان رفته بودند نان ب ند لم داده بودم یک گوشه و خودم را باد می زدم :))))اصلا قدرت درک این شرایط را نداشتم. ما با هم رفتیم ید! خوب!!! بعد من داخل خانه تند تند کار می ؛ ایسان هم تشریف بردند نان یدند! خوب!!!! حالا از وقتی آمده ولو شده و من همچنان روی پا در حال کارم! خوب!!! اونوقت من که دارم بدو بدو می کنم راضی ام سر ماه با کیف گرم باشه تا به کارم برسم چرا باید به خواست ایشون برم کیف را از ماه بگیرم تا بیاد بچسبه به من وقتی ایشون به دلیل خستگی مفرط نه حال داره ت بخوره نه حال داره ماه اک رو بگیره؟می گوید وقتی نمیخواهی ایتفاده کنی چرا دستمال داخل کیفت می گذاری که بچه حرامشان کند. خدا تومن!!! پول می دهیم بابت هر بار دستمال کاغذی یدن . با این جمله آ ی تیر خلاص را زد. با عصبانیت و داد زدن جمله هایی که خاطرم نیست کیف را از دست ماه گرفتم. طفلکم هنوز می خندید. به خیالش بازی می کنیم و دستمال ها را از حرصم ریختم داخل سطل و گفتم اگر ناراحتی خودت پاشو کیف را بگیر چرا اینقدر تکرار می کنی؟! به خاطر حرف تو کیف را انداختم تا در خانه را پاک کنم. اصلا دیدی؟! تشکر کردی؟! (راستش فقط کثیفی اش را میبیند) گفت:"وظیفه ات را انجام دادی.اگر عرضه داشتی خودت قبلا پاک کرده بودی که من نگم" گفتم:"پس تو هم وظیفه ات بود که نان ب ی. من مردم که تشکر ؟ برای راحت خودش می گوید "خوب تشکر نکن" و قس علی هذا ت که شدیم گفت:" فقط یک بار دیگه تو این خونه داد بزنی ...." گفتم:" تو هم یک بار دیگه در مورد غذای ماه حرف بزنی خودت میدونی. ساعت یک صبحتانه میخوره یا ناهار به من مربوطه نه تو"سردی بستنی که در وجودم می پیچد یاد گریه های طفلکم می افتم که از شدت اعصاب خوردی بغل اش ن و گفتم برو پیش بابات. این اولین باری بود که اینقدر عصبی بودم که حاضر نبودم بغلش کنم چون اصلا دیده نمی شم. نه زحمتهام برای ماه. نه کاریهام برای خونه.یکی از دلایل دیده نشدن هم مادر همسر است. نه این که در کار ما سوسه بیاید ها!!! از بس تمیز است و می روبد و می شوید. به جرات می گویم تنها ی است که اینقدر تمیز دیده ام. اما دست، پا، کمر و همه جایش درد می کند از کار زیاد. سلامتی اش را گذاشته پای کارِ خانه و حاضر هم نیست ی کمک اش کند.بستنی که تمام شد غذا را آماده می کنم و صدایش می زنم و در سکوت قاشق و چنگالها به بشقابها می خورد. به خودم فکر می کنم. خسته ام از این دعوای گاه و بیگاه اما تکراری. چه می شد به جای تکرار جمله کیف را بگیر و شانه خالی ش به بهانه خستگی که حس دیده نشدن و بی ارزش بودن زحمتهایم به من می داد بدون کلامی، به احترام تلاشهای شبانه روزی ام و آرامش مان فقط تکانی میخورد و کیف را از ماه می گرفت وقتی میداند از تکرار یک حرف و دستور چقدر بدم می آید؟!درست است که کار بیرون دارد و روزها حدود پنج ساعت توی راه رفت و برگشت است. اما معمولا شبها و روزهای تعطیل یک گوشه ولو شده. ماه هایت می گویم انبار را روبراه کن اما می گوید کار دارم. با اینکه در یک روز تعطیل شاید سه ساعت کار کندو بقیه را گوشی بدست یک گوشه وقت می گذراند. آنوقت من به لطف خدا صبح تا شب مراقب ماه عزیزتر از جانم هستم و کارهای خانه هم که تمامی ندارد. اما به چشم نمی آید. اونوقت برای در خانه که به خاطر یک ماه خانه نبودن خاک گرفته متهم به بی عرضگی می شوم.همسر خصوصیات خوب زیاد دارد. دوستش دارم خیلی زیاد اما مثل همانی که در پست قبل گفتم. اما گاهی با یک جمله کوتاه و به ظاهر ناچیز تمام من را فرو میریزد. من هم تمام خوبی نیستم اما مستحق چنین برچسبهایی هم نیستم. اگر بی عرضه بودم کجای این زندگی تا اینجا میرسید؟!مغزم خسته است. کاش خانه پدری نزدیک بود. ماه را به مادرجانم می سپردم و چند ساعتی برای خودم پیاده روی می . تنها بدون اینکه کلامی با ی حرف بزنم. بدون اینکه فکر کنم. شاید حتی شهرباری می رفتم و با همه ترسم یک بازی هیجان انگیز سوار می شدم. کاش مادرجان بود و مثل تر تان یکی دو تا بعد از ظهر در هفته دو ساعتی آزاد بودم و یوگا یا زومبا می رفتم. کاش یک مقدار استقلال مالی داشتم و آزادتر بودم. کاش همین حالا بدون توضیح از خانه میزدم بیرون و با خودم قدم میزدم. اما برای پیاده دلم فقط بوستانهای تمام نشدنی و بهم چسبیده شهرمان را میخواهد. وقتی دلم ش ته است چرخ زدن در این شهر حس غربت بدی در وجودم می ریزد. کاش ی مرا از این حس بیرون بکشد.کمرم از خستگی و طولانی روی پا بودن دردناک است. آشپزخانه ز له است و حال من ویران.
غ ز ل واره:+ دوست نداشتم حس بدی بهتان القا کنم. اما نیاز داشتم حرف بزنم. نیاز داشتم شنیده بشوم.
+ اینجور وقتها حس می کنم چقدر راحت یک زندگی سر هیچ و پوچ از هم می پاشد
+ همسر و ماه مشغولند. کاش کمی بخوابم
+ دوستتان دارم. ممنون که هستید.
+ بدون ویرایش بخوانید چون اعصاب مرورش را ندارم. ببخشید
+ کاش بلد بودن چه کنم که زحمتهام دیده بشه. و چه کنم که همیشه آدم بده قصه نباشم. چون تقصیرا هیچوقت یک طرفه نیست
+ ان شالله از فردا سپاس گزاری را شروع می کنم. آدرس اینستا hi.life_time

اطلاعات

بامداد چهارشنبه+ دوباره بی خواب شدم. اذیت می شوم. این چهارمین بار در سه هفته اخیر است.صبح ها هم ماه خوشگلم که خوابش را سیر رفته میاید دور من می چرخد، از روی سرم رد میشود. دستش را برای بیدار م به من میزند. صدا می کند تا بیدار شوم و شیرش بدهم. در نتیجه نمیشود اضافه تر خو د که جبران شود.
+ پاتق ام شده تاب ف ی حیاط . همین که فرصتی پیدا کنم روی تاب می نشینم و به هیچ چیز فکر نمی کنم جز اکنون و اینجا. با حرکت عقب جلوی تاب، باد می پیچد در تنم و خنکای هوای تر تان مور مور می کند تنم را. به طرز شگفت انگیزی در عرض سه روز هوای آنقدر خنک شده که شبها کمی سردت می شود. عاشق باد خنکی هستم که اینجا دایمی است. البته که زمستانها این باد تبدیل به سوز سرما می شود و آن موقع اصلا دوستً داشتنی نیست.
+ از روزی که رسیدم اینجا به طرز فجیعی دایم خیس عرق بودم. هر روز بودم. از شدت گرگرفتگی درونم میسوختم. های اینجا طبق قانون مادر همسر همیشه کشیده شده و اصلا پنجره ها باز نمی شود. با وجود باد کولر وقتی داخل حیاط یا پارکینگ بودم خنک تر بودم تا داخل خانه. از کلاس برگشته بودم. همین که وارد سالن شدم دیدم مادر همسر بعد از هیچوقت را باز کرده و پنجره هم باز است. الان چها روزی هست که پنجره باز است با وجود بادهایی که می وزید و این برای منِ عاشق نور یعنی یک اتفاق هیجان انگیز.
+ اگر هیچکدام از مغازه ها را نگاه نکنم برایم مهم نیست اما هیچوقت نمی توانم از خیر دیدن مغازه پیرگاردین بگذرم. حتی اگر ید نداشته باشم یا چیزی نداشته باشد. با اینکه می دانم همه پولمان را سهام یده ایم و در حسابمان تقریبا مگس نمی پرد؛ با اینکه همسر گفته بود که اگر گفتند برویم کایا فقط صد تومان می توانی ید کنی :)) هم شوخی و خنده دار بود هم واقعیت این بود که فعلا موقعیت ید آنچنانی نیست باز هم نتوانستم از خیر دیدنش بگذرم . مادر و خواهر همسر اصرار دارند بپوشم اش. در جوابشان گفتم این قیمت برای الان زیاد است. مادر همسر کوتاه نیامد. نگاهی به همسر انداختم. گفت حالا خواستی بپوش. پوشیدم. وای خدای من این دقیقا همان چیزی است که مدتهاست چشمم به دنبالش می گردد. خاص و متفاوت. اما نمی دانستم کجا می توانم پیدا کنم. مثل یک کودک که از خوشحالی نمی تواند لبخندش را جمع کند سعی می ی متوجه نیش بازم نشود آنقدر که مدل این مانتو مطابق خواست من بود. :)) خانم فروشنده گفت برای شما که مشتری خودمان هستید تا چهل درصد تخفیف دارد. با این حال پولی که در حسابمان بود با صدتومانی که داخل کیف من بود نصف پول مانتو با چهل درصد تخفیفش بود. :)))) تصمیم گرفتیم بیعانه کنیم اما خانم فروشنده گفت به خاطر تخفیف امکان بیعانه نیست. حالا ما ایستادیم جلوی پیش خوان و درست مثل وقتایی که با دوستهایم می رفتیم بیرون و پول کم داشتیم، چهارتایی موجودی جیب هایمان را چک می کنیم تا یک مانتو ب یم. :)) حالا خوب بود که مشتری خودشان بودیم وگرنه احتمالا محترمانه بیونمان می کرد :))). به فروشنده گفتم ما قصد ید نداشتیم اما نشد. فروشنده گفت برای من هم زیاد چنین اتفاقی افتاده. جایتان سبز آنقدر برای این صحنه کمیک دسته جمعی با فروشنده های مغازه خندیدیم تا بالا ه جمع پولهای جیبمان به اندازه قیمت مانتو شد. :)) تازه فروشنده تا دم در بدرقه مان کرد و مانتو را آنجا به ما تحویل داد. :))
ظهر چهارشنبهساعت ١٢ ظهر است و ماه اک شیر پریده توی گلویش و سرفه می کند. فکر کنم نزدیک های پنج بود که خوابم برد. عجب نعمت بی بدیلی است خو دن. آن هم خواب شب.
ظهرچهارشنبه شب بعد از یک روز خوشحالی برای ید مانتو به شدت افکارم بهم ریخته بود از اینکه ملت نون شب ندارند إنوقت من رفتم فلان قدر مانتو یدم. همسر گفت چرا ناراحتی؟ ما برای این پول زحمت کشیدیم. اما باز فکر آشفته بود و نتیجه اش شد سردرد بدی که حس اذیتم کرد.
+ دو روز است سردرد بدی دارم. بهتر بشوم بقیه حرفهایم را می نویسم
+ اینجا یکی از بهشت های احساس من است با وجود دلتنگی برای خانه عشق و خانواده ام.
+ بالا ه بعد از چند روز تکمیل شد این پست
+ دلهاتون لبریز خس خوشبختی و آرامش

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/26/post-536/
  • مطالب مشابه: من در تر تان ٢
  • کلمات کلیدی: مانتو ,همسر ,فروشنده ,اینکه ,مغازه ,وجود ,مادر همسر ,خانم فروشنده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اینجا یکی از بهشتهای احساس من است اما نمی تواند دائمی باشد. همانطور که هیچ چیز این دنیا ماندنی نیست. اینجا بهشت است تا وقتی به اندازه اینجا باشیم. تا وقتی میزبانمان را خیته نکرده باشیم. امروز احساس کم کم باید بانگ رفتن نواخت. همه اصرار دارند بیشتر بمانیم اما مهمان یک روز دو روز نه یک ماه :))
امشب بی دلیل دلم گرفته است و بی حوصله ام. حتی حوصله بازیگوشیهای ماه قبل از خواب را نداشتم. بالا ه خو د و نوبت خواب من هم رسید.

اطلاعات

بامداد چهارشنبه+ دوباره بی خواب شدم. اذیت می شوم. این چهارمین بار در سه هفته اخیر است.صبح ها هم ماه خوشگلم که خوابش را سیر رفته میاید دور من می چرخد، از روی سرم رد میشود. دستش را برای بیدار م به من میزند. صدا می کند تا بیدار شوم و شیرش بدهم. در نتیجه نمیشود اضافه تر خو د که جبران شود.
+ پاتق ام شده تاب ف ی حیاط . همین که فرصتی پیدا کنم روی تاب می نشینم و به هیچ چیز فکر نمی کنم جز اکنون و اینجا. با حرکت عقب جلوی تاب، باد می پیچد در تنم و خنکای هوای تر تان مور مور می کند تنم را. به طرز شگفت انگیزی در عرض سه روز هوای آنقدر خنک شده که شبها کمی سردت می شود. عاشق باد خنکی هستم که اینجا دایمی است. البته که زمستانها این باد تبدیل به سوز سرما می شود و آن موقع اصلا دوستً داشتنی نیست.
+ از روزی که رسیدم اینجا به طرز فجیعی دایم خیس عرق بودم. هر روز بودم. از شدت گرگرفتگی درونم میسوختم. های اینجا طبق قانون مادر همسر همیشه کشیده شده و اصلا پنجره ها باز نمی شود. با وجود باد کولر وقتی داخل حیاط یا پارکینگ بودم خنک تر بودم تا داخل خانه. از کلاس برگشته بودم. همین که وارد سالن شدم دیدم مادر همسر بعد از هیچوقت را باز کرده و پنجره هم باز است. الان چها روزی هست که پنجره باز است با وجود بادهایی که می وزید و این برای منِ عاشق نور یعنی یک اتفاق هیجان انگیز.
+ اگر هیچکدام از مغازه ها را نگاه نکنم برایم مهم نیست اما هیچوقت نمی توانم از خیر دیدن مغازه پیرگاردین بگذرم. حتی اگر ید نداشته باشم یا چیزی نداشته باشد. با اینکه می دانم همه پولمان را سهام یده ایم و در حسابمان تقریبا مگس نمی پرد؛ با اینکه همسر گفته بود که اگر گفتند برویم کایا فقط صد تومان می توانی ید کنی :)) هم شوخی و خنده دار بود هم واقعیت این بود که فعلا موقعیت ید آنچنانی نیست باز هم نتوانستم از خیر دیدنش بگذرم . مادر و خواهر همسر اصرار دارند بپوشم اش. در جوابشان گفتم این قیمت برای الان زیاد است. مادر همسر کوتاه نیامد. نگاهی به همسر انداختم. گفت حالا خواستی بپوش. پوشیدم. وای خدای من این دقیقا همان چیزی است که مدتهاست چشمم به دنبالش می گردد. خاص و متفاوت. اما نمی دانستم کجا می توانم پیدا کنم. مثل یک کودک که از خوشحالی نمی تواند لبخندش را جمع کند سعی می ی متوجه نیش بازم نشود آنقدر که مدل این مانتو مطابق خواست من بود. :)) خانم فروشنده گفت برای شما که مشتری خودمان هستید تا چهل درصد تخفیف دارد. با این حال پولی که در حسابمان بود با صدتومانی که داخل کیف من بود نصف پول مانتو با چهل درصد تخفیفش بود. :)))) تصمیم گرفتیم بیعانه کنیم اما خانم فروشنده گفت به خاطر تخفیف امکان بیعانه نیست. حالا ما ایستادیم جلوی پیش خوان و درست مثل وقتایی که با دوستهایم می رفتیم بیرون و پول کم داشتیم، چهارتایی موجودی جیب هایمان را چک می کنیم تا یک مانتو ب یم. :)) حالا خوب بود که مشتری خودشان بودیم وگرنه احتمالا محترمانه بیونمان می کرد :))). به فروشنده گفتم ما قصد ید نداشتیم اما نشد. فروشنده گفت برای من هم زیاد چنین اتفاقی افتاده. جایتان سبز آنقدر برای این صحنه کمیک دسته جمعی با فروشنده های مغازه خندیدیم تا بالا ه جمع پولهای جیبمان به اندازه قیمت مانتو شد. :)) تازه فروشنده تا دم در بدرقه مان کرد و مانتو را آنجا به ما تحویل داد. :))
ظهر چهارشنبهساعت ١٢ ظهر است و ماه اک شیر پریده توی گلویش و سرفه می کند. فکر کنم نزدیک های پنج بود که خوابم برد. عجب نعمت بی بدیلی است خو دن. آن هم خواب شب.
ظهرچهارشنبه شب بعد از یک روز خوشحالی برای ید مانتو به شدت افکارم بهم ریخته بود از اینکه ملت نون شب ندارند إنوقت من رفتم فلان قدر مانتو یدم. همسر گفت چرا ناراحتی؟ ما برای این پول زحمت کشیدیم. اما باز فکر آشفته بود و نتیجه اش شد سردرد بدی که حس اذیتم کرد.
+ دو روز است سردرد بدی دارم. بهتر بشوم بقیه حرفهایم را می نویسم
+ اینجا بهشت احساس من است

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/26/post-536/
  • مطالب مشابه: من در تر تان ٢
  • کلمات کلیدی: مانتو ,همسر ,فروشنده ,اینکه ,مغازه ,داخل ,مادر همسر ,خانم فروشنده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ ماشالله اوضاع مملکت همه گل و بلبل بود به سبزه قطعی اینترنت هم آراسته شد. اونوقت پست دل نوشت من همش تو ذهنم پودر شد و نتونستم بنویسم اش
+ می خوام فردا سبزی ب م و با خورد کن مامانجون خورد کنم و ببرم خونه
+ مهمونی پاگشای عروس و داماد یک دلی از عزا درآوردم و حس یدم. اونم با یک آهنگ آروم که قبلا یدن با این سبک ها خیلی سخت و حوصله سر بر بود و الان با اینجور آهنگها حس عشق می کنم. خودنمایی نباشه چنان حماسه آفرینی که خواهر داماد گفت: " تو عروسی گفتی پنج ساله میرم عروسی اما نمیشد ب م. همون ن یدن ها و نگاه بقیه باعث شده الان اینقدر قشنگ ب ی" اما خودم می دونم علاقه ام به آذری سبک م را تغییر داده. :))
+ مهمونی پاگشا با همه شیرینی اش یک جوری بود که امروز حسم خوب نبود چون خواهر به شدت حساس داماد الکی دلخور شد و تا آ ش با همه خوش اخلاقی های بقیه خصوصا عروس و خواهرش و نازکشیدن های ما همچنان تو همون فاز تلخ موند و جو یک جور مس ه ای شد با اینکه زدیم به در بیخیالی و تا نفس آ یدیم. ای ایمان آوردندگان بدانید و آگاه باشید یک جاهایی از حساسیتهای مس ه مان باید بگذریم و وقتی توهین یا عمدی در کار نبوده آنقدر قبافه نگیریم و تلخ نشویم تا مهمانی و زحمتهای میزبان طفلک به کام بقیه و خود میزبان تلخ نگردد و خستگی در تن میزبان نماند
+ ماه اک عجیب دلبری می کند و عجیب به پدر جان و مادر جان وابسته شده. آنها هم. نمی دانم بزرگ تر شود بحران زمانهای خداحافظی و چند روز بعدش را چطور باید مدیریت کرد.
+ بعد از دو سال با دوتا رفیق جان در یکی از خانه های زیبای میراث فرهنگی دور یک میز نشستیم و عصرانه ای دلچسب در گرمی عصر تابستان نوش کردیم. آسی می گفت هنوز ازدواجت را نمی توانم متصور شوم چه برسد به مادر شدنت. لحظه های آ مادر جان آمد و ماه را آورد تا تصویر را زنده ببینند. آسی خندید و گفت منیر خاطرت هست غزل عاشق آدمهای و چشم روشن بود؟ :)))
+ برای زهرا رومیزی قلمکار یدم. جای پهن ش را نداشتم اما چقدر دلم می خواست. حیف که حریف همسر نشدم که برای دلم ب م
+ هوا ناجوانمردانه گرم است. دلم خنکی می خواهد و سکوت. خنکی جنگل کنار یک رود یا شاید دریا.
+ این بار که تر تان بروم حتما کلاس آذری را باید بروم. پنج سال است که دنبال یک فرصتم
+ چقدر حرف زدم!! خوشحالم که اگر سخت بود آمدیم. خوش گذشت. به دلشان هم چسبید.
+ از آرایشگاه نگفتم. به خاطر ماه راه دور نرفتیم. زنک ش ه هم با دو تا بچه قد و نیم قد چنان حماسه ای در سرهایمان آفرید فراموش نشدنی. آنقدر که بعدن وقتی ع پشت سرم را دیدم آنقدر صحنه دل اش بود که باورم نشد :)) به عمرم شینیون به این زشتی و ش گی ندیده بودم. خودم با کلیپس و بدون سشوار قشنگ تر موهایم را می بستم:)) به قدری چسب مو زده بود که پنج بار سرم را شستم و چنان چسب مژه اش لامصب خوب بود :)) که بعد از پنج روز با ناخن و هیچ گونه پاک کننده دیگری پاک نشده. توصیف روز آرایشگاه در یک خلاصه نمی گنجد اما حکایتی بود بس رنج آور و خنده دار
+ از هول قطع نشدن نت هرخطی با یک نگارش نامزون با خط دیگر نوشته شد شما ببخشید. وقتی از صبح نت نیست حق دارم نه؟اگر قطع نشد اصلاح می کنم. لاقل هر پاراگراف یک مدل باشه :))

اطلاعات

پاهایم را وسط حیاط خانه پدری همسر با آب سردی که از شلنگ می آید خیس می کنم و خنکی اش در تمام تنم رخنه می کند و حرارت این تن سوزان را پایین می آورد این خنکای دلچسب. با پای خیس روی تاب می نشینم و خودم را هل می دهم. پرت می شوم به جنگل های شمال و تابهایی که هر کدام با طنابهایی حدود سه متری بسته شده بودند. تاب آبی از تاب زرد هم بلندتر بود. منِ داخل خاطره آنقدر کوچک است که ارتفاع درختها و درازای طنابها به نظرم ده متری می رسد. روی تاب نشسته ام و پسر با تمام قدرت من را هل می دهد. من آنقدر بالا می روم که کم مانده به نوک درختها برسم. از شدت هیجان و خوشحالی جیغ می زنم. ترس! تهوع!... نه فقط هیجان، فقط خوشحالی. دخترک خاطره ها که از دیوار راست بالا می رفت هرگز فکر نمی کرد روزی برسد که از نشستن روی تاب و حرکت تندش حتی کمی بترسد یا سرگیجه بگیرد. صدای قیژ قیژ تاب ف ی توی گوشم می پیچد. چشمانم را می بندم و با تمام وجود نفس عمیقی می کشم. آرام عقب و جلو می روم و موهایم با هر بار جلو رفتن روی صورتم پخش می شوند و با هر عقب آمدن روی هوا می ند. باد نسبتا تندی پوست صورتم نوازش می کند. صدای پیچیدن باد لابلای درخت کاج و برگهای درخت توت همسایه فضا را پر کرده و من به آرامش بی نظیری که این خانه و آدمهایش در وجودم ریخته اند فکر می کنم. در بخشی از شیرین ترین لحظات زندگی ام که در این خانه رقم خورده اند غرق می شوم و مرورشان می کنم.این خانه عجیب حال من را خوب می کند. آدمهایش یک جور عجیبی حس زندگی را درونم به جریان می اندازند. با همان زبان ترکی شان که هنوز بخش اعظم اش را بلد نیستم. اما دیگر مثل دو سه سال اول از نفهمیدن حرفهایشان عصبی و آشفته نمی شوم چون من و آنها با زبان مشترکی که در کلام نمی آید همدیگر را می فهمیم و درک می کنیم. ما یک زبان مشترک در دلهایمان داریم که مخصوص ما است. مخصوص خودِ خودِ ما. اینجا که می آیم به طرز شگفت انگیزی در لحظه حال زندگی می کنم.
ادامه دارد....

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/21/post-535/
  • مطالب مشابه: من در تر تان
  • کلمات کلیدی: خانه ,زبان ,تمام ,زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ ماشالله اوضاع مملکت همه گل و بلبل بود به سبزه قطعی اینترنت هم آراسته شد. اونوقت پست دل نوشت من همش تو ذهنم پودر شد و نتونستم بنویسم اش
+ می خوام فردا سبزی ب م و با خورد کن مامانجون خورد کنم و ببرم خونه
+ مهمونی پاگشای عروس و داماد یک دلی از عزا درآوردم و حس یدم. اونم با یک آهنگ آروم که قبلا یدن با این سبک ها خیلی سخت و حوصله سر بر بود و الان با اینجور آهنگها حس عشق می کنم. خودنمایی نباشه چنان حماسه آفرینی که خواهر داماد گفت: " تو عروسی گفتی پنج ساله میرم عروسی اما نمیشد ب م. همون ن یدن ها و نگاه بقیه باعث شده الان اینقدر قشنگ ب ی" اما خودم می دونم علاقه ام به آذری سبک م را تغییر داده. :))
+ مهمونی پاگشا با همه شیرینی اش یک جوری بود که امروز حسم خوب نبود چون خواهر به شدت حساس داماد الکی دلخور شد و تا آ ش با همه خوش اخلاقی های بقیه و خصوصا عروس و خواهرش و نازکشیدن های ما همچنان تو همون فاز تلخ موند و جو یک جور مس ه ای شد با اینکه زدیم به در بیخیالی و تا نفس آ یدیم. ای ایمان آوردندگان بدانید و آگاه باشید یک جاهایی از حساسیتهای مس ه مان باید بگذریم و وقتی توهین یا عمدی در کار نبوده آنقدر قبافه نگیریم و تلخ نشویم تا مهمانی و زحمتهای میزبان طفلک به کام بقیه تلخ نگردد و خستگی در تن میزبان نماند
+ ماه اک عجیب دلبری می کند و عجیب به پدر جان و مادر جانوابسته شده. آنها هم. نمی دانم بزرگ تر شود بحران زمانهای خداحافظی و چند روز بعدش را چطور باید مدیریت کرد.
+ بعد از دو سال با دوتا رفیق جان در یکی از خانه های زیبای میراث فرهنگی دور یک میز نشستیم و عصرانه ای دلچسب در گرمی عصر تابستان نوش کردیم. آسی می گفت هنوز ازدواجت را نمی توانم متصور شوم چه برسد به مادر شدنت. لحظه های آ مادر جان آمد و ماه را آورد تا تصویر را زنده ببینند. خندید گفت منیر خاطرت هست غزل عاشق آدمهای و چشم روشن بود؟ :)))
+ برای زهرا رومیزی قلمکار یدم. جای پهن ش را نداشتم اما چقدر دلم می خواست. حیف که حریف همسر نشدم که برای دلم ب م
+ هوا ناجوانمردانه گرم است. دلم خنکی می خواهد و سکوت. خنکی جنگل کنار یک رود یا شاید دریا.
+ این بار که تر تان بروم حتما کلاس آذری را باید بروم. پنج سال ایت که دنبال یک فرصتم
+ چقدر حرف زدم!! خوشحالم که اگر سخت بود آمدیم. خوش گذشت. به دلشان هم چسبید.
+ از آرایشگاه نگفتم. به خاطر ماه راه دور نرفتیم. زنک ش ه هم با دو تا بچه قد و نیم قد چنان حماسی در سرهایمان آفرید فراموش نشدنی. آنقدر که بعدن وقتی ع پشت سرم را دیدم آنقدر صحنه دل اش بود که باورم نشد :)) به عمرم شینیون به این زشتی و ش گی ندیده بودم. خودم به کلیپس و بدون سشوار قشنگ تر موهایم را می بستم:)) به قدری چسب مو زده بود که پنج بار سرم را شستم و چنان چسب مژه اش لامصب خوب بود :)) که بعد از پنج روز با ناخن و عیچ گونه پاک کننده دیگری پاک نشده. توصیف روز آرایشگاه در یک خلاصه نمی گنجد اما حکایتی بود بس رنج آور و خنده دا
+ از هول قطع نشدن نت از یک خطی با یک نگارش نامزون با دیگری نوشته شد شما ببخشید. وقتی از صبح نت نیست حق دارم نه؟اگر قطع نشد اصلاح می کنم. لاقل هر پاراگرا یک مدل باشه :))

اطلاعات

+ از خیسی لباسم بیدار شدم. فکر کنم فشارش بدهم شیر چکه کند از لباسم. در وضعیتی بد با همان لباس مجبور هستم بخوابم که برداشتن لباس بقیه را بیدار نکند.
+ چشم باز می کنم ته دلم یک جور ناخوشایندی است. نمی دانم اما فکر می کنم از فکر آرایشگاه رفتن است. از اینکه شانه ای که به سر بقیه خورده و لوازمی که روی صورت بقیه استفاده شده به سر و صورتم بخورد حس ناخوشایندی دارم. اینقدر که کم کم دارم از آرایش منصرف می شوم و فقط به شینیون فکر می کنم.
+ یک حس به درد نخور بودن دارم. از همسر می پرسم دو سه روز است بک گوشه گوشی بدست نشسته ای. حس بط نداری؟ می گوید نه دارم استراحت می کنم. اما مغز من نمی فهمد که مسافرت وقت استراحت است. نیست که روزها در خانه مان از شدت مفید بودن هلاک می شوم!!!
+ چیزی به بسته شدن ها نمانده بود. تقریبا کارم تمام بود که طلاها را برای بردن کنار هم گذاشتم. اما انگشتر تک نگین؟! بستن را رها و بیخیال رفتن شدم. همسر که آشفتگی مرا از جمع وسایل می دانست گفت یک روز دیرتر می رویم که تو هم آرام باشی. هر جایی که به ذهنم میرسید را گشتم. همیشه آ ین امید کشوی آرایش ام است اما تازه مرتبش کرده بودم می دانستم چیزی آنجا نیست. آ شب که همسر خو د کیسه جارو را هم اما این آ ین امید هم ناامید شد. شب با وضع اسفناکی خو دم. صبح مادر پرسید پیدا شد و من یواشکی و با حالی نزار که دلم میخواست گریه کنم گفتم نه. هم می بستم هم دنبال انگشتر می گشتم و همسر هم این وسط ها لطفش را دریغ نمی کرد و گزارش لحظه به لحظه از قیمت طلا و سکه به من میداد و حال من بدتر می شد. نزدیک سه بود که یک بار دیگر تلاشی و ناباورانه پیدا شد.
+ از شدت فشار روانی گم انگشتر میل به غذا نداشتم. بالا ه تا شش و نیم حاضر شدیم و راه افتادیم. وسط راه انگشتر را از کیف درآوردم و داخل انگشتم و تا مقصد هر بار برای آرامش گرفتن ام نگاهش می
* شین گفته بیا ببینم ات. آسی و منیر هم اما حس بیرون رفتن از خانه نیست. ماه اک حس خوش می گذراند و از این بغل به آن بغل می رود و زمان غذا خوردن بر حسب سختگیر نبودن مادرجان و بقیه اغلب یک جورایی داخل سفره تشریف دارند
+ وسواسم به مرور با باردار شدن و آمدن ماه تعدیل شده. دیگر مثل اوایل از اینکه دیگران ماه را بغل کنند و موقع شیر دادن با همان لباسها به تن من بچسبد عصبی نمی شوم. شدتش خیلی کم شده. الهی برسد روزی که نابود شود. حالا که کم شده حاضرم در موردش حرف بزنم و بدون سانسور اعتراف کنم به داشتن اش. خدا میداند به خاطرش بارها آرزوی مرگ
+ این روزها دائم خوابالودم. نمیدانم باز کمبود آهن است یا تاثیر فصل
+ هیچ اندازه پدرجان برای ماه وقت نمی گذارد

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/09/post-531/این-روزها
  • مطالب مشابه: این روزها
  • کلمات کلیدی: انگشتر ,بقیه ,همسر ,رفتن ,روزها ,آ ین امید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ عروسی فامیل خودت زمین تا آسمون فرق داره با عروسی های خانواده همسر به خصوص که راحت میتونی ب ی
+ اگر برای عقد و شب چله اشون نبودم که برم، شکر خدا واسه پاگشای عروس داماد اینجام
+ به خاطر مرخصی ندادن به احتمالا هفته دیگه مهربرون باشه. اما من نیستم :(((
+ چقدر هر لحظه این روزها واسه خواهر برادرم از ته دل دعا می کنم
+ قرار شنبه به بچه ها جور نشد. نمیدونم میشه دیدشون قل از رفتن؟
+ فردا یه شیوا زنگ می زنم ببینم میتونه بیاد؟
+ باید یه رومیزی قلمکار ب م برای جبران لطف یک دوست
+ همه خوابن ولی من!!! کاش خوابم ببره
+ امشب به قوی شدن خودم به خاطر دوری از این بابت که برای همه کارها رو پای خودمم بالیدم

اطلاعات

١ مرداد: یک ماه دیگر هم از سال ٩٧ گذشت. سه روزی است که ماه اک متوجه شده می تواند کشوها را باز کند. حالا هم قاشق چنگالها و چاقوها را از کشو برداشته ام و کنارش نشسته تا با بقیه ت و پرتهای کشو بازی کند تا از بازی با آنها سیر شود. آ ب که طبق معمول نزدیک من بازی می کرد، کشو را باز کرد و تا سر من گرم آشپزی بودم نتوانسته بود کشو را کنترل کند و کشو روی انگشتهای کوچکش بسته شده بود. ضعف کرده بود از درد. وقتی کشو را باز تمام ناخنهای دست راستش که کمی بلند شده بود ش ته بود. حالا کنارش هستم که مراقب باشم کشو روی مروارید انگشتهایش بسته نشود.
٣١ تیر:+ یک استرس مرموز زیر پوستی افتاده به جانم و هر چه تلاش می کنم از بین برود مثل کنه چسبیده به جانم و ول کن نیست. فقط گاهی کم و زیاد می شود. نمی دانم باز اسم سفر آمد سر و کله اش پیدا شد؟ همین روزها سالگرد یکی از خانمهای دوست داشتنی فامیل است. ب ته ذهنم حرف زدن ها و چهره اش مرور می شد و به طرز بدی فکر مرگ و ترس از آن چمبره زده بود روی تمام افکارم. ماه اک دوتا صندلی آن طرف تر شلواری که از تن اش درآورده بودم را برداشته بود و با هیجان تکان می داد و گاهی از شدت هیجان داد می زد. هر بار از دست اش می افتاد یک دستش را به صندلی می گرفت و خم می شد و شلوار را بر میداشت. چشم دوخته بودم به این صحنه و هر لحظه حس ترس و نخواستن مرگ پر رنگ تر می شد. به همسر گفتم: نمی خواهم بمیرم. طبق معمول اینجور وقتها با لبخندی گفت قرار نیست بمیری. گفتم من تازه دارم زندگی می کنم. تازه دارم یاد می گیرم زندگی کنم. بودن تو، بودن ماه اک، این زندگی و همه چیزهایی که رویای دیروزم بودند. تو از مرگ می ترسی؟ گفت هیچ وقت بهش فکر ن . ماه اک هنوز با شلوارش بازی می کرد و از خوشحالی کار جدیدی که انجام می داد، داد می زد. رنده سیب زمینی ها تمام شده بود و من محو تماشای دردانه ام بودم. حالا صبح شده و تازه یادم آمده که ماه اک تمام افکارم را بهم زد و آنقدر من را خنداند و هیجان زده کرد که همه چیز را فراموش . وقتی غذا از گلویش پایین می رفت لب پییتش را در دهانش می برد و لب بالایش را جمع می کرد و ص شبیه آنچه ما برای خوشمزه بودن چیزی در می آوریم در آورد. بای بای یادش دادیم و برای تقلید از دست پدرش دست راستش را از کتف بالا و پایین می برد و آن وسط ها انگار که متوجه شده بود دستش از مچ باید تکان بخورد دستش را از مچ بالا و پایین می برد. آنقدر ذوق کردیم و خندیدیم از این حرکات شیرین ک نه اش که گویی هیچ نگرانی در دنیا وجود ندارد.
+ نمی دانم چطور افکارم را عوض کنم که از گذر سریع روزها مضطرب نشوم. که بتوانم حقیقتا در لحظه اکنون زندگی کنم. آنقدر زندگی کنم که غصه گذشتن اش را نخورم. آنقدر این روزهای ماه اک و شیرینی زندگی مان را زندگی کنم و نفس بکشم که نفس کم بیاورم. دلم میخواهد تمام لحظه های بودن با ماه اک را ثبت کنم اما بلاچه وقتی می فهمد میگیرم حرکات محیرالعقول اش را رها می کند. ت می شود و با سرعت تمام سمت من می آید تا گوشی را بگیرد.
+ ساعت از پنج گذشته و بالا ه موفق شدیم کنیم؛ من و ماه اک. دو هفته است که ماه داخل وانش می ایستد و این کار، دو نفره را سخت کرده. جرات ندارم وقت شستن موهایم چشم روی هم بگذارم. با همه نگرانی ام از اینکه مبادا بیفتد. با این حال عاشق هایمان هستم. اینکه تن بدون لباس اش روبرویم است و می توانم بدون مانع لمس اش کنم و در آغوش بگیرم و بوسه باران اش کنم. عاشق لحظه های عاشقی مان هستم. لحظه هایی که نه نگران گذر زمان هستم نه از فکرهای تلخ دیگر چیزی ته ذهنم هست. لحظه هایی که فقط من هستم و ماه اک. لحظه هایی که تمام فکر و ذکرم دخترک شیرینم است که پری وار نگاهم می کند و گاهی آنقدر به این بوسه ها نیاز دارد که کوچکترین حرکتی نمی کند. دخترک چشم روشنِ مو طلایی ام که با دستهای کوچکش آنقدر نرم و لطیف لمس ام می کند که دلم می خواهد زمان متوقف شود و این لمس دلنشین روزی تمام لحظه هایم شود. عاشق این روزهایش هستم که می خواهد نزدیک من باشد. تا وقتی که در آشپزخانه هستم آنجا بازی می کند و می پلکد. همین که از آشپزخانه خارج می شوم پشت سرم راه می افتد و خدا می داند در دل من چه جشنی ب است از این همه دوست داشته شدن و مهم بودن برای این پریِ بی بال و پر. اگرچه می دانم که او برای حفظ بقا اینقدر خودش را محتاج من می داند. عاشق لحظه هایی هستم که همه بازی ها را رها می کند و غرغرکنان از پایم بالا می آید و سرش را تا منتها علیه بالا میگیرد تا صورتم را ببیند و ماس گونه چشم می دوزد به چشمهایم و با خا تری چشمهایش و گاهی شیرینی لبخندش به من می گوید حالا فقط تو می توانی مرا دری . وقتهایی که در حال آشپزی هستم و در آشپزخانه از این طرف به آن طرف می روم و طفلک دست از تلاش نمی کشد. به هر طرف بروم تن نخیفش را به همان سمت می کشاند تا به آغوش من برسد. گاهی دلم می سوزد برای این همه اینطرف آنطرف آمدنش به دنبال من وقتی کارم مهلت درنگ ندارد.
+ چقدر دلم می خواهد عکاسی بلد بودم و دوربین حرفه ای داشتم و تا دلم میخواست ع های دلچسب از ماه اک می گرفتم. با اینکه دوربین گوشی ام خیلی با کیفیت است اما هیچوقت رنگ پوست ماه اک که چون ماه سپید است و چون گلِ لب صورتی ته رنگ صورتی دارد، با رنگ اصلی ثبت نشد. اوایل که صورتش قرمز ثبت می شد و تیره تر. حالا هم شفافیت حقیقی پوستش و صورتی مثال گل اش ثبت نمی شود.
+ چقدر جمله ها و واژه هایم کم اند برای بیان حس بی نظیری که ماه اک با بودنش در درونم جاری کرده. حسی که فکر می کنم اگر نداشتم اش قطعا از این همه تنهایی زانوهایم خم می شد. حسی که امید به زندگی ام را هزاران برابر کرده است و خندیدن را آسان تر برای تک تک خانم هایی که آرزوی داشتن فرزند دارند از ته دل دعا می کنم که به شیرینی و سلامتی تجربه کنند این لذت سخت و شیرین را

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/01/post-528/
  • مطالب مشابه: su kuşum
  • کلمات کلیدی: لحظه ,زندگی ,تمام ,بازی ,آنقدر ,حالا ,لحظه هایی , عاشق لحظه ,تمام لحظه ,تازه دارم ,تمام افکارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ یک هفته است میخوام ببندم. اونوقت اینقدر ماه اک و همسر با من همکاری د که نه تنها نبستم بلکه خونه هم در وضعیت اسفناکی قرار گرفته.کتاب هم نخوندم، ننوشتم و خیلی کارهای دیگه انجام نشده. یازیکلار اولسون
+ ماه اک دو روزه می گه "ژیِه" نمیدونی میگه " کیه" یا "چیه" ولی به قدری قشنگ این کلمه رو ادا نی کنه مثل اینکه میدونه یعنی چی؟
+ ریخت و پاشیهای آشپزخونه جمع شد اما تمیز؟؟؟ یُک
+ باید آفتاب گیر، مسکن ب یم و گلدونها رو منتقل کنیم.
+ برای رفع حس بد کارهای انجام نشده باید به خاطر بیارم که بالا ه رفتم آرایشگاه. موهامو نوک گیری و به خاطر ریزش شیر دهی نمیشد دکلره کرد که بدتر نشه. فقط قسمتهای دکلره موهام رو رنگساژ زیتونی دودی . یخچال بالا ه خونه ت ی شد. چند متر از بندهای بین سرامیک های سالن رو حس س دم و سفید شد. کی برسه روزی که همش برق بیفته.
+ حالا که میخوام برم عروسی یک جوشی تو صورتم زده اصلن یک وضعیی.
+ ب این موقع سه ساعت بود که خواب بودم. حالا چقدر تو این سه ساعت کار ؟!!!

اطلاعات

١ مرداد: یک ماه دیگر هم از سال ٩٧ گذشت. سه روزی است که ماه اک متوجه شده می تواند کشوها را باز کند. حالا هم قاشق چنگالها و چاقوها را از کشو برداشته ام و کنارش نشسته تا با بقیه ت و پرتهای کشو بازی کند تا از بازی با آنها سیر شود. آ ب که طبق معمول نزدیک من بازی می کرد، کشو را باز کرد و تا سر من گرم آشپزی بودم نتوانسته بود کشو را کنترل کند و کشو روی انگشتهای کوچکش بسته شده بود. ضعف کرده بود از درد. وقتی کشو را باز تمام ناخنهای دست راستش که کمی بلند شده بود ش ته بود. حالا کنارش هستم که مراقب باشم کشو روی مروارید انگشتهایش بسته نشود.
٣١ تیر:+ یک استرس مرموز زیر پوستی افتاده به جانم و هر چه تلاش می کنم از بین برود مثل کنه چسبیده به جانم و ول کن نیست. فقط گاهی کم و زیاد می شود. نمی دانم باز اسم سفر آمد سر و کله اش پیدا شد؟ همین روزها سالگرد یکی از خانمهای دوست داشتنی فامیل است. ب ته ذهنم حرف زدن ها و چهره اش مرور می شد و به طرز بدی فکر مرگ و ترس از آن چمبره زده بود روی تمام افکارم. ماه اک دوتا صندلی آن طرف تر شلواری که از تن اش درآورده بودم را برداشته بود و با هیجان تکان می داد و گاهی از شدت هیجان داد می زد. هر بار از دست اش می افتاد یک دستش را به صندلی می گرفت و خم می شد و شلوار را بر میداشت. چشم دوخته بودم به این صحنه و هر لحظه حس ترس و نخواستن مرگ پر رنگ تر می شد. به همسر گفتم: نمی خواهم بمیرم. طبق معمول اینجور وقتها با لبخندی گفت قرار نیست بمیری. گفتم من تازه دارم زندگی می کنم. تازه دارم یاد می گیرم زندگی کنم. بودن تو، بودن ماه اک، این زندگی و همه چیزهایی که رویای دیروزم بودند. تو از مرگ می ترسی؟ گفت هیچ وقت بهش فکر ن . ماه اک هنوز با شلوارش بازی می کرد و از خوشحالی کار جدیدی که انجام می داد، داد می زد. رنده سیب زمینی ها تمام شده بود و من محو تماشای دردانه ام بودم. حالا صبح شده و تازه یادم آمده که ماه اک تمام افکارم را بهم زد و آنقدر من را خنداند و هیجان زده کرد که همه چیز را فراموش . وقتی غذا از گلویش پایین می رفت لب پییتش را در دهانش می برد و لب بالایش را جمع می کرد و ص شبیه آنچه ما برای خوشمزه بودن چیزی در می آوریم در آورد. بای بای یادش دادیم و برای تقلید از دست پدرش دست راستش را از کتف بالا و پایین می برد و آن وسط ها انگار که متوجه شده بود دستش از مچ باید تکان بخورد دستش را از مچ بالا و پایین می برد. آنقدر ذوق کردیم و خندیدیم از این حرکات شیرین ک نه اش که گویی هیچ نگرانی در دنیا وجود ندارد.
+ نمی دانم چطور افکارم را عوض کنم که از گذر سریع روزها مضطرب نشوم. که بتوانم حقیقتا در لحظه اکنون زندگی کنم. آنقدر زندگی کنم که غصه گذشتن اش را نخورم. آنقدر این روزهای ماه اک و شیرینی زندگی مان را زندگی کنم و نفس بکشم که نفس کم بیاورم. دلم میخواهد تمام لحظه های بودن با ماه اک را ثبت کنم اما بلاچه وقتی می فهمد میگیرم حرکات محیرالعقول اش را رها می کند. ت می شود و با سرعت تمام سمت من می آید تا گوشی را بگیرد.
+ ساعت از پنج گذشته و بالا ه موفق شدیم کنیم؛ من و ماه اک. دو هفته است که ماه داخل وانش می ایستد و این کار، دو نفره را سخت کرده. جرات ندارم وقت شستن موهایم چشم روی هم بگذارم. با همه نگرانی ام از اینکه مبادا بیفتد. با این حال عاشق هایمان هستم. اینکه تن بدون لباس اش روبرویم است و می توانم بدون مانع لمس اش کنم و در آغوش بگیرم و بوسه باران اش کنم. عاشق لحظه های عاشقی مان هستم. لحظه هایی که نه نگران گذر زمان هستم نه از فکرهای تلخ دیگر چیزی ته ذهنم هست. لحظه هایی که فقط من هستم و ماه اک. لحظه هایی که تمام فکر و ذکرم دخترک شیرینم است که پری وار نگاهم می کند و گاهی آنقدر به این بوسه ها نیاز دارد که کوچکترین حرکتی نمی کند. دخترک چشم روشنِ مو طلایی ام که با دستهای کوچکش آنقدر نرم و لطیف لمس ام می کند که دلم می خواهد زمان متوقف شود و این لمس دلنشین روزی تمام لحظه هایم شود. عاشق این روزهایش هستم که می خواهد نزدیک من باشد. تا وقتی که در آشپزخانه هستم آنجا بازی می کند و می پلکد. همین که از آشپزخانه خارج می شوم پشت سرم راه می افتد و خدا می داند در دل من چه جشنی ب است از این همه دوست داشته شدن و مهم بودن برای این پریِ بی بال و پر. اگرچه می دانم که او برای حفظ بقا اینقدر خودش را محتاج من می داند. عاشق لحظه هایی هستم که همه بازی ها را رها می کند و غرغرکنان از پایم بالا می آید و سرش را تا منتها علیه بالا میگیرد تا صورتم را ببیند و ماس گونه چشم می دوزد به چشمهایم و با خا تری چشمهایش و گاهی شیرینی لبخندش به من می گوید حالا فقط تو می توانی مرا دری . وقتهایی که در حال آشپزی هستم و در آشپزخانه از این طرف به آن طرف می روم و طفلک دست از تلاش نمی کشد. به هر طرف بروم تن نخیفش را به همان سمت می کشاند تا به آغوش من برسد. گاهی دلم می سوزد برای این همه اینطرف آنطرف آمدنش به دنبال من وقتی کارم مهلت درنگ ندارد.
+ چقدر دلم می خواهد عکاسی بلد بودم و دوربین حرفه ای داشتم و تا دلم میخواست ع های دلچسب از ماه اک می گرفتم. با اینکه دوربین گوشی ام خیلی با کیفیت است اما هیچوقت رنگ پوست ماه اک که چون ماه سپید است و چون گلِ لب صورتی ته رنگ صورتی دارد، با رنگ اصلی ثبت نشد. اوایل که صورتش قرمز ثبت می شد و تیره تر. حالا هم شفافیت حقیقی پوستش و صورتی مثال گل اش ثبت نمی شود.
+ چقدر جمله ها و واژه هایم کم اند برای بیان حس بی نظیری که ماه اک با بودنش در درونم جاری کرده. حسی که فکر می کنم اگر نداشتم اش قطعا از این همه تنهایی زانوهایم خم می شد. حسی که امید به زندگی ام را هزاران برابر کرده است و خندیدن را آسان تر برای تک تک خانم هایی که آرزوی داشتن فرزند دارند از ته دل دعا می کنم که به شیرینی و سلامتی نجربه کنند این تجربه سخت و شیرین را

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/01/post-528/
  • مطالب مشابه: su kuşum
  • کلمات کلیدی: لحظه ,زندگی ,تمام ,بازی ,آنقدر ,حالا ,لحظه هایی , عاشق لحظه ,تمام لحظه ,تازه دارم ,تمام افکارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تا حلقوم لباسشویی را با ملافه پر کرده ام. باز هم مقاومتم ش ت و با این که ملافه روی تشک ها پهن کرده بودم، ملافه اصلی تشک ها را هم جدا که شسته شود. ماه اک به میز آویزان شده و تلاش می کند دستش را به تافن برساند و غر می زند.همسر طی یک توفیق اجباری مشرف شده اند قم. البته فکر نکنم حرم بروند.با ماه اک مراسم سرلاک خوری داریم. ته سرلاکها را که نمی خورد می خورم وًسعی می کنم با learn english سرش را گرم کنم تا چند جمله بنویسم اما بی فایدست. میاید و می چسبد به من. شیر می خورد و خوابش می برد. مست خوابم. نمیتوانم با باد کولر بخوابم. امروز کمی خنک تره. پنجره را باز می کنم و کولر را خاموش. بیهوش می شوم اما چند دقیهقه بعد با کوبیده شدن پنجره از خواب می پرم و دیگر خوابم نمی برد.بی حوصله ام. درست صبحانه نخورده ام. از بعد از آمدن ماه اک تقریبا هر روز فرصت سیر خوردن صبحانه از دست میرود. به شدت گرسنه ام. حس آشپزی نیست. در یخچال را باز می کنم و انگار که تو بیابون آب پیدا کرده باشم، با خوشحالی باقیمانده قورمه سبزی را می بینم. گرمش می کنم و با ماست و سبزی خوردنی که مامان پاک کرده می خورم. غذا که تمام شد با کوچیکه حرف می زنم. میگه دو جلسه آ یک حس بی تفاوتی به طرف داره. برایش از حس های متناقض قبل از ازدواج می گویم. از روزهایی که عاشق همسر بودم و روزهایی که فارغ می شدم. میگویم به خودت فرصت بده. هنوز زوده که انتظار احساس ویژه ای داشته باشی. اما هر دو میداتیم که به خاطر تفاوت سنی شان نگران است. حالم خوب نیست. زنگ میزنم به همسر. میگویم برایم سوغاتی بیار. خیلی وقته دلم جا جدید می خواهد. میگوید باید ببینم بقیه برنامه اشون چیه. میگویم تنها ماندم. میگوید میام. ماه اک بیدار میشود. موزیک را تا آ زیاد می کنم. سعی می کنم با یدن حالم را خوب کنم اما م نمیاد. ملافه ها را از حلقوم ماشین لباسشویی می کشم بیرون. پهن می کنم. بهنام بانی میخواند "کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده ..." و من یهو یاد هدی می افتم و حس اینکه تو ماشین به قول خودش تابلو پاشو گذاشته رو گاز و صدای بهنام بانی داره ماشین رو می تر ه و اون فقط برای اینکه حرف نزنه داره گاز رو تا جایی که ممکن است فشار میده. ماه اک از پایم بالا می آید و رشته افکارم می شود

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/22/post-521/
  • مطالب مشابه: تنهایی
  • کلمات کلیدی: کرده ,ملافه ,ماشین ,همسر ,میگویم ,بهنام بانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیگه نمی خوام برای نوشتنم قانون بزارم. می خوام آزاد باشم. هر وقت هر چیزی که دلم خواست بنویسم. بدون اینکه حساس باشم که الان این متن باید با سبکی خاص باشه. یا این خوبه این بده. می خوام هر موقع هوس بنویسم حتی اگر فرصتی برای جواب دادن به نظرات پست قبلش نداشته باشم. حتی شاید نظرات رو تو بعضی پستها ببندم یا اینکه بی جواب فقط تاییدشون کنم. می خوام کمی بی قانون عمل کنم. می خوام آزاد باشم از خودمو و سختگیریهام تا بنویسم از هر لحظه ای که هوس نوشتن دارم. از اینکه

الان خا تری چشمهای ماه اک زیر پلکهای صورتی آرایشگونه ماه اک پنهان شده. تمام صورتش از خمیر نانی که خورده کثیف شده اما از آن کثیفی های قشنگ و خوردنی. طلایی موهایش نوازشگر چشمهایم است و سنگینی تن اش عزیزترین سنگینی است که در دنیا وجود دارد. از آن عزیزها که دلت نمی خواهد هرگز زمین بگذاری اش. افسوس که ممکن نیست.از صدای نفس های در حال شیر خوردنش و گرمای تن اش که گاهی در این گرمی هوا تمام تنم را به آتش می کشد.حال دلم کمی فقط کمی بهتر است. قرار است همسر از مهر و ماه برایم از آن سوهانهای مورد علاقه ام ب د. مادرجان مهمان دارد و من اینجا تنها نشسته ام وسط خانه ای که درش بمب منفجر شده و من فقط شستنی های را شسته ام و پهن کرده ام. شکم ماه را سیر کرده ام اما ظرفها و کف خانه همچنان کثیف اند.از قیافه ام نگویم که اوضاع فجیع شده. گفته بودم دو ماه پیش که بی مقدمه قصد خانه پدری کردیم و فرصت آرایشگاه نبود ابرویم با دستگاه بند انداز به فنا رفت؟! حالا تقریبا پر شده اما با این ماه شیطون چطور برم آرایشگاه؟راستش را بگویم دلم رنگ مو می خواهد. همسر از دادن پول آرایشگاه بدش می آید. می گوید یک رنگ چه کاری دارد که تا این قدر باید پول داد. به مقایسه اش ایرادی نمی گیرم چون خودم هم زیاد موافق نیستم اما حقیقتش بعد از دو سال که به خاطر بارداری و حالا به خاطر نبودن ی که ماه را نگه دارد، دلم یک تغییر اساسی می خواهد. همسر رنگ کاهی دوست دارد اما هنوز قانع نشده پولی بدهد :)). با خودم می کنم کمی دیگر صبر کن شاید اک عروس شد.گفتم عروس! آخ خواهرک یکدانه ام چه رنجی می برد این روزها از مسائل پیش رویش. و برادرک که قصد ازدواج کرده اما مشکلات مالی اش این امکان را برایش میسر نمی کند. نفهمیدم کی اینقدر بزرگ شد؟! کی اینقدر از هم فاصله گرفتیم؟! کی بی خبر م م از هم. این بار نیامده بود اما عزیز دلم هدیه اش را برای ماه اک فرستاده بود و ماه اک چقدر پسندید.نیاز به سفر دارم. به یک سفر سه نفره. بدون هیچ دیگر. به جایی سرسبز و بکر. اما ماه اک! سن مناسبی برای سفر ندارد. خمین چند روز که خانواده ام اینجا بودند لب به غذا نزد. انگار که نمی تواند حضور دیگران را در کنار دیگر مشغله هایش منیج کند و همین باعث می شود از غذا بیفتد. از طرفی شکم اش هم اوضاع مناسبی ندارد. ماه اک را روی زمین می گذارم. روی تخت دراز می کشم و سعی می کنم در ذهنم را به روی هجوم افکارم ببندم شاید کمی آرام بگیرم

اطلاعات

همسر آمد.میوه و چایی خوردیم. برای ماه اک ذوق کردیم و خندیدیم. دیدیم و سر غذا دادن به ماه اک بحثمان شد. همچنان چیزی در درونم سرجایش نیست. ماه اک مثل یک جوجه زرد هر جا باشم هست. حالا هم من روی تخت دراز کشیده ام و ماه اک کتاب روی میز پاتخت را برداشته و به اش خیره شده و به زبان خودش حرف می زند. البته که چند دقیقه دیگر رهایش می کند و می چسبد به من. بودنش را عاشقم. فقط حالا که انرژی هایم تمام شده و خوابم می آید دلم میخواهد همین حالا بخوابد تا من بدون هیچ حرکتی همینجا به خواب بروم. یک خواب آرام، کاش بفهمم درونم را چه شده که خوب نیستم!!
از غزلی که در کنار خانواده ام قرار می گیرد بدم می آید. چه بسا متنفرم. حس می کنم یک تکبری در من بروز می کند که حالم را بهم می زند. همان تکبر مس ه خانواده پدری! نمی دانم اینها خصوصیت خوب نداشته اند که به ما هم برسد؟! حقیقتا به جز عمو و دختر ام تمامشان را سرتاپا ایراد می بینم و متاسفانه من هم بعضی از آن ایرادها را از ژن اب موجود دارم. خودم را وقتی کنار خانواده همسر قرار می گیرم عاشقم. یک غزل مهربان، خوش اخلاق که اگرچه در درون ایرادهایی به دیگران می گیرد اما سریع از رویش می گذرد و می گوید تو جای آنها نیستی. اما غزل در کنار خانواده اش یک فرد غرغرو ایرادگیر است. اغلب ایرادها را در دلش می گیرد اما نمی گوید من که جای آنها نیستم!! خودش را حق به جانب می داند و ... هر چه بیشتر به بعضی خصوصیات خودم آگاه می شوم بیشتر از خودم بیزار می شوم چون خودم را برای برطرف ش ضعیف تر از هر زمانی می بینم. ایرادی که هر بار می گویم دیگر تکرارش نمی کنم اما لعنتی همیشه هست. بدترش آن است که خواهرک هم اخلاق به خصوصی دارد و بعضی جاها هیچ وقت درکش ن . قطعا او هم مرا. ماه اک و همسر را در سالن به حال خودشان گذاشته ام و به این فکر می کنم که از صبح هیچ نپرسید ت به چند من؟! خودم به مادر زنگ زدم و او هم مهمان داشت. سریع خداحافظی . همسر هم از رانندگی خسته بود و حالِ پرسیدن حال من را نداشت. ماه اک غر می زند اما من خالی تر از آنم که بتوانم زیر پایش را عوض کنم و بخوابانم. دلم ش ت که همسر برای غذای بچه سر من داد زد. این روزها عجیب شده ام!!!! شبیه روزهایی که افسردگی داشتم شاید....

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/22/post-523/
  • مطالب مشابه: کدوم غ ز ل واقعیه؟
  • کلمات کلیدی: همسر ,خانواده ,بعضی ,گیرد ,حالا ,کنار خانواده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گاهی با وجود همه آدمهای دور و برت احساس می کنی تنهاترینی. شاید این هم تمرینی است برای رفتن راهی که تنهایی تا این دنیا طی کردی و باید به دنیای دیگر طی کنی و ی جز خودت نمی تواند همراهی ات کندبا همه تنهایی ها اما ماه اک اغلب به من چسبیده و من را هم می خنداند. هم کیف می دهد. هم دلم را قنج می برد. هم به اوج احساس می رساند. هم گاهی کلافه ام می کند اما همیشه هست. افسوس کهاین هم یک دوره کوتاه است. او هم می رود و من باز تنها می شوم. چقدر وقتی به بزرگ شدن ماه اک فکر می کنم بغض گلویم را چنگ می زند. کاش زمان در یکی از لحظه های قشنگ این دوران قفل می شد و ماه ام همینقدر کوچک، خندان، بازیگوش، بی دغدغه می ماند و فقط من را میخواست. اما او هم زود خواهد رفت. زودتر از آنچه به نظر می رسد. باز هم تنهایی ام را تحمل می کنم. دعا می کنم ماه ام هرگز احساس تنهایی نکند اما می دانم تا دنیا هست و این آدمها هستند و هستیم دنیا همین است. دعا می کنم عاقبتش بخیر شود دردانه ای که عشق اش اشکهایم را روانه گونه هایم می کند

+ ظاهرن لازم است بعضی پستها رمزدار منتشر شوند باشد که مقبول بیفتد.

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/23/post-524/ی-لحظه
  • مطالب مشابه: ی لحظه
  • کلمات کلیدی: تنهایی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چه متن دلچسبی شده بود. تمامش پرید :(

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/27/post-526/لعنتی
  • مطالب مشابه: لعنتی
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها