هشت بهشت زندگی

وبلاگ با نام هشت بهشت زندگی
+ یکشنبه ساعت 1 ظهر شب گذشته بود که می خواست بخوابد. با شیر خوردن توی بغلم نتوانست بخوابد. با ایما و اشاره فهماند که میخواهد روی زمین بخوابد. بالش را گذاشتم روی زمین و ماه اک را گذاشتم رویش. خنده شیرینی کرد! انگار که ته لذت دنیا همین است. کنارش دراز کشیدم. تمام روز، توی ذهنم مرور شد. از صبح که بیدار شده بود تا ساعت 4 بعد از ظهر نخو ده بود. خو دنش هم اندازه مهلت یک و و کمی دور خود پلکیدن بود. و حالا! ساعت از 12 هم گذشته بود و ماه اک هنور بیدار بود. در حالیکه معمولا 2 ساعت در روز می خو د و شبها بین 10:30 تا 11:30 می خو د. با مرور این افکار با خودم گفتم درست همین روزها که حالِ فکر و دلم خوب نیست ماه اک هم اجازه نمی دهد یک کم آزاد باشم... هنوز جمله توی ذهنم کامل نشده بود که جرقه ای در تاریکی افکارم، نور کم جانی را افروخت. با خودم گفتم:"شاید هم، اینقدر فهمیده بوده حال فکر و دل من خوب نیست!... اینقدر که نگرانِ خوب یا بد بودن حالِ من بوده که نمی توانسته بخوابد. شاید مطمئن بوده تنها راه مراقبت از من یا بهتر شدن حال من، بیشتر بیدار بودن و بیشتر به من چسبیدن باشه"دیگر مثل قدیم ها (قبل از ازدواج) اشکم دم مشکم نیست وگرنه حتما با این فکر یک دل سیر می با از ظرافتی که میتواند در تفکر و رفتارش باشد.رراستش این روزها فکر می کنم ماه اک همانقدر که بچه است، بزرگ است. احساس می کنم این روزها بیش از هر دیگری مراقب منِ است اما به روش خودش.
+ دوشنبه 50 دقیقه بامدادظهر ماه اک رو بردم روی تخت که مثلا بازی کنیم و بعد هم بخوابد، رفت دنبال بازی خودش. ماه اک برای خودش بازی می کرد و من دَمَر افتاده بودم روی تخت و همینطور که صورتم رو بالش بود و چشم دوخته بودم به ملافه بالش، فکرهای تلخ و گزنده، سرزنش ها، نبخشیدن ها یک باره هوار شدن روی مغزم، روی دلم، روی تمام احساسم و هر لحظه حالم بدتر و بدتر می شد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم فشاری افکاری را که اگر جلوی جولان دادنشان را نمی گرفتم؛ می توانستند به راحتی له ام کنند . با ناامیدی زنگ زدم به خواهرک... در دسترس بود :) جواب داد. حرف زدیم. گفت باید خودت را ببخشی برای هرتصمیم و انتخاب اشتباهی که داشتی.,و دقیقا بزرگترین مشکل من همین است که نمی توانم خودم را ببخشم. در حقیقت، عمیق تر که فکر می کنم من حتی نتوانستم هیچ کدام از آدمایی که در گذشته به من یا به خانواده مان آسیب رساندند را ببخشم. نمیدانم تا کی باید این بار سنگین را بر دوش بکشم؟ حقیقتا خسته ام. من پُرم از زندگی... اما به طرز غافلگیر گننده ای یک روز یک جا، در یک نقطه، انگار که داخل راه بن بست گیر بیفتم؛ می افتم تو دام تمام این تلخی ها و هر چه دست و پا می زنم؛ چند روز اسیرم تا بالا ه نخ های دام شوند و از دام خارج شوم. ولی فقط از دام خارج می شوم. نمی توانم سر به نیست اش کنم. و باز هم یک روز دیگر یک جای دیگر و تو یکی دیگر از بن بست های مسیر، افکار تلخ هوار می شوند روی وجودم. آزار دهنده ترین قسمت افکارم نبخشیدن خودم است. سرزنش خودم!!! یک بار قاف به من گفت:"همه ما اگر فکر امروزمان را داشتیم خیلی از خطاها را مرتکب نمی شدیم. خیلی از کارها را انجام نمی دادیم. اما حقیقت اینست که آن زمان این فکر را نداشتیم." اما من که به قول ایزدی (خدایا کاش فقط یک بار دیگر می دیدمش و اینبار می بوسیدمش؛ اینقدر که به من حس یک دوست خوب می بخشید تا یک ای روانشناسی) هنوز آدم نشده ام؛ نمی توانم این قانون را به خودم تعمیم بدهم.نمی توانم به آن حرف در مورد شخص خودم اعتقاد داشته باشم. به خواهرک گفتم تو چطور بخشیدی؟ گفت به یک نقطه ای میرسی که خسته می شوی. کم میاوری. دیگر نمی توانی این بار را روی دوشت حمل کنی. آنوقت می بخشی و دعا میکنی آنهایی که موجب آزارت شدند. گفتم:"من کجای این راهم؟" گفت:"تو خسته ای. ولی هر موقع توانستی آنهایی که بهت بد کرده اند را دعا کنی؛ دردهایت تمام میشوند و ح از همیشه خوبتر میشود".با خودم فکر می کنم که الان مهم ترین چیز برایم بخشیدن خودم است. باید از این مرحله رد شوم شاید بقیه را راحت تر بخشیدم. مکالمه که تمام شد؛ حالم خیلی بهتر بود... یادم آمد که دیدی ماه حاضر نبود بخوابد؟ نیم ساعت تو رو به حال خودت گذاشت ببین چطور با نشخوار افکارت یک باره بهم ریختی.
این روزها هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که ماه اک با تمام کوچک بودنش؛ چند روز گذشته برایم مادری کرده. تمام این چند روز به جای اینکه من مادرش باشم او مادرم بوده است. درست مثل روزهایی که به شدت مضطرب بودم و مامان دستم را میگرفت و دور حیاط می دواند که مجبور شوم حرکت کنم و ضربان قلبم برود بالا تا بهتر بشوم؛ من را مجبور می کرد مدام در حال حرکت باشم. ضربان قلبم بالا نمی رفت چون ماه قدم هایش به اندازه قدم های من نبود اما با عشقش دلم می لرزید؛ با کار های شیرینش که هر روز و هر روز شیرین تر میشوند. ماه اک به اندازه همه آدم هایی که به خاطر دوری محبتشان را از دست داده ام؛ به من محبت می کندامشب روی تخت به پشت خو ده بودم. ماه اک روی من خو ده بود و سرش زیر گردنم بود. به خودم آمدم و دیدم دستش کوچکش را گذاشته روی صورتم و دارد به سمت بالا (به من) نگاه می کند و لبخند میزند... فقط خدا می داند چه حس قشنگی بود! کمی بعد خودش را کشیده بالا و با همه بلد نبودنش؛ لبش را گذاشته روی لبهایم. و من کم مانده بود از هیجان این عشق بازی مادر و دختری قالب تهی کنم. ماه اک این روزها کوچکترین مادر دنیا شده.
غ زل واره:فکر کنم این دفعه پنجم یا ششم باشد توی 4، 5 ماه گذشته که به روش خودش من را می بوسد. قبلا دهنش رو باز می کرد و میگذاشت روی لبهایم :)) ❤❤❤❤❤❤

اطلاعات

ساعت از 12 گذشته اما به شدت هوس چایی کرده ام. امروز چایی دم نکرده ام و عصری به جای چای شیر گرم خورده ایم. همسر هم هوس کرده اما وقتی می گوید دیر وقت است من نمی خورم؛ حوصله نمی کنم چایی دم کنم. با یک ماگ پر از قهوه می نشینم سر لپ تاپ که ته مانده خنس شده کار را تمام کنم اما شوک تصادف وحید بدجور افکارم را بهم ریخته. پسرک نخبه ما با 230 تا سرعت زده به یک پیکان. کاپوت و جلوی ماشین کلا نیست. خدا رحم کرده که ماشین درست درمون سوار بوده نه از این قراضه های ایرانی وگرنه امکان نداشت جان سالم به در ببرد. شکر خدا ایربگ ها باز شده و ایمنی ماشین بالا بوده. اما شدت تصادف به قدری زیاد بوده که پشت همان پیکان قراضه که بدنه خیلی محکمی دارد؛ تا خود صندلی راننده جمع شده و سرنشین جلو را به سختی و با کمک نیروهای امدادی از ماشین خارج د.فکر آن آقا با گردن ش ته!!! که همه دست به دعا هستند نخاعش دچار آسیب دیدگی نشده باشد؛ تمام ذهنم را پر کرده و جز او به چیزدیگری نمی توانم فکر کنم. ع ها را که میبینیم من و همسر از تعجب و رحم خدا دهانمان باز است. پیکان کلا لوله شده اما مخزن گاز سالم مانده. فقط خدا می داند اگر منفجر شده بود چه فاجعه ای رخ می داد. بعد یاد مادرش می افتم و به همسر می گویم مادر وحید آنقدر بی توقع به همه محلت می کند و دعای همه پشت سرش است که خدا پسرش را یک بار دیگر به او بخشیده است. صبح شده. همسر را بدرقه کرده ام. چندتا ما بر میدارم و با یک استکان آب جوش می نشینم سر لپ تاپ. اما هنوز ذهنم درگیر تصادف است. حقیقتا زندگی و بزرگی و مکنت آدم ها همه به مویی وصل است. آدم از یک لحظه بعدش خبر ندارد. اینجور اتفاق ها تلنگرهای بزرگی است به ما آدم ها که بگوید به هیچ چیز این دنیا دل نبند و برای هیچ چیزش غصه نخور که هیچ کدام ماندگار نیستند. طرف اگر دچار ضایعه نخاعی شده باشد تمام زندگی خودش و خانواده اش نابود است؛ آنوقت ما می نشینیم و به این فکر می کنیم که فلانی چقدر خودخواه است که فلان کار را کرده و فلان حرف را زده. از ب با خودم فکر می کنم باید با یک لبخند از کنار تلخی ها و سختی ها گذشت اما برای کوچکترین خوشی ها از ته دل قهقه زد. اصلا کاش تو دل غصه ها و سختی هایمان؛ به جای تمرکز روی تلخی اتفاقها؛ ذهنمان را به چالش می کشیدیم و به دنبال سوژه ای برای خنده می گشتیم و آنقدر قهقه می زدیم که آن غصه و درد از رو برود. به قول مهدی پاکدل بزرگترین انتقامی که میشه از زندگی گرفت اینست که شاد باشیم

اطلاعات

درست امروز که خییییلییی کارم واجب بود ماه از 8 صبح بیدار شد. ظهر یک ساعت خو د. شب هم مثلا 9:30 خو د. اما تا 1 چهار بار بیدار شد و شیر خورد و من الان از شدت خواب، خستگی، شیردادن زیاد در شرف بیهوشی ام اما با اینکه از عصر تا الان هر چه ماه اجازه داده بدون وقت تلف کار ؛ نشد. تمام نشد. سرعت عمل؟!!!!!!! خدایا کمک باید تمومش کنم و بخوابم. باید تحویلش بدم
+ همسر گفت ماه رو نگه میداره که کار کنم. اما از نظر من موفق نبود. سرش رو می گرفت چسبیده بود به من. تهش هم میگرفت بازهم چسبیده بود به من :((
بعد نوشت: سرم گیج میره از خستگی اونوقت همسر به جای اینکه شرایط پیش آمده را بپذیره که من با بچه و دو بار سفر کارم عقب افتاده که یکیش ایراد داره؛ نشسته فلسفه می بافه و ته مونده انرژیهامون رو به صفر رسوند. حالا منم و یک کار که باید تمام بشه و یک اعصاب خورد که نمیزاره همون یک ذره تمرکز رو هم داشته باشم و یک فردای بی خواب و گیج

اطلاعات

درست امروز که خییییلییی کارم واجب بود ماه از 8 صبح بیدار شد. ظهر یک ساعت خو د. شب هم مثلا 9:30 خو د. اما تا 1 چهار بار بیدار شد و شیر خورد و من الان از شدت خواب، خستگی، شیردادن زیاد در شرف بیهوشی ام اما با اینکه از عصر تا الان هر چه ماه اجازه داده بدون وقت تلف کار ؛ نشد. تمام نشد. سرعت عمل؟!!!!!!! خدایا کمک باید تمومش کنم و بخوابم. باید تحویلش بدم
+ همسر گفت ماه رو نگه میداره که کار کنم. اما از نظر من موفق نبود. سرش رو می گرفت چسبیده بود به من. تهش هم میگرفت بازهم چسبیده بود به من :((
بعد نوشت: سرم گیج میره از خستگی اونوقت همسر به جای اینکه شرایط پیش آمده را بپذیره که من با بچه و دو بار سفر کارم عقب افتاده که یکیش ایراد داره؛ نشسته فلسفه می بافه و ته مونده انرژیهامون رو به صفر رسوند. حالا منم و یک کار که باید تمام بشه و یک اعصاب خورد که نمیزاره همون یک ذره تمرکز رو هم داشته باشم و یک فردای بی خواب و گیج

اطلاعات

همسر می گه برنامه های کپی خوب نیستند اما به نظر من برنامه داریم تا برنامه. من بفرمایید شام رو هر از گاهی میدیدم اما فقط محض اینکه تلویزیون هیچ برنامه ای نداشت و گاهی زیادی حوصله ام سر می رفتمدتها بود که جم کیدز و گاهی شبکه پویا برنامه ثابت خونه ما بود. یعنی یا تلویزیون کلا خاموش بود یا وقتی روشن بود روی این کانالها بود. ماه اک هم بین بازیهاش و به من چسبیدن هاش هر از گاهی یک نگاهی به تلویزیون می انداخت. غیر از اون گاهی شبکه های موزیک هم میدیدم. شنبه خیلی اتفاقی زدم شبکه نسیم و دیدم اشکان خطیبی، سروش صحت، مهدی پاک دل، رامبد جوان .... جمعی از بازیگرایی هستند که من دوستشون دارم! مهدی پاکدل و "اولین شب آرامش" سروش صحت و "داستان یک شهر" و رامبد جوان و "خانه سبز"و اشکان خطیبی که یادم نمیاد چه سریالی بود که خیلی خوشم میومد؟ نه از سریالش از بازی اشکان خطیبی مدتهاست نه می بینم نه سریال اما دیروز عصر با برنامه شام ایرانی اینقدر لذت بردم و کیف که مدتها بود هیچ برنامه و ی این لذت رو به من نداده بود. دیروز فارغ از مشغله هام در کنار ماه اک اون یک ساعت رو به خودم اختصاص دادم و تنهایی بلند بلند خندیدم.چه یک ساعت شیرینی بود.

اطلاعات

همسر می گه برنامه های کپی خوب نیستند اما به نظر من برنامه داریم تا برنامه. من بفرمایید شام رو هر از گاهی میدیدم اما فقط محض اینکه تلویزیون هیچ برنامه ای نداشت و گاهی زیادی حوصله ام سر می رفتمدتها بود که جم کیدز و گاهی شبکه پویا برنامه ثابت خونه ما بود. یعنی یا تلویزیون کلا خاموش بود یا وقتی روشن بود روی این کانالها بود. ماه اک هم بین بازیهاش و به من چسبیدن هاش هر از گاهی یک نگاهی به تلویزیون می انداخت. غیر از اون گاهی شبکه های موزیک هم میدیدم. شنبه خیلی اتفاقی زدم شبکه نسیم و دیدم اشکان خطیبی، سروش صحت، مهدی پاک دل، رامبد جوان .... جمعی از بازیگرایی هستند که من دوستشون دارم! مهدی پاکدل و "اولین شب آرامش" سروش صحت و "داستان یک شهر" و رامبد جوان و "خانه سبز"و اشکان خطیبی که یادم نمیاد چه سریالی بود که خیلی خوشم میومد؟ نه از سریالش از بازی اشکان خطیبی مدتهاست نه می بینم نه سریال اما دیروز عصر با برنامه شام ایرانی اینقدر لذت بردم و کیف که مدتها بود هیچ برنامه و ی این لذت رو به من نداده بود. دیروز فارغ از مشغله هام در کنار ماه اک اون یک ساعت رو به خودم اختصاص دادم و تنهایی بلند بلند خندیدم.چه یک ساعت شیرینی بود.

اطلاعات

هنوز هم بعد از سه سال هر موقع یک عروسی سمت خانواده همسر هست و مادر همسر از جهاز عروس تعریف می کنه؛ اعتماد به نفسم میره ته. اونا هیچ وقت در مورد جهاز من حرفی نزدن؛ جز اینکه وقتی چیدیم گفتند همه چیز خیلی خوبه. من هر وسیله ای رو که یدم؛ بهترینش رو یدم خصوصا وسایل برقی رو اما ت و پرت های اضافه مثل تزئینی ها رو نگرفتم. و خوب چون بقیه رو خوبش رو یدم باید چشمم رو روی داشتن بعضی چیزها که واجب نبودن می بستم. خودم هم به جهاز آنچنانی اعتقادی نداشتم و ندارم اما شاید چون خیلی اذیت شدم تا جهاز ب م اینقدر حساسم روی این موضوع. شماها هم چنین حس هایی دارید؟

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/14/post-633/جهاز
  • مطالب مشابه: جهاز
  • کلمات کلیدی: جهاز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هنوز هم بعد از سه سال هر موقع یک عروسی سمت خانواده همسر هست و مادر همسر از جهاز عروس تعریف می کنه؛ اعتماد به نفسم میره ته. اونا هیچ وقت در مورد جهاز من حرفی نزدن؛ جز اینکه وقتی چیدیم گفتند همه چیز خیلی خوبه. من هر وسیله ای رو که یدم؛ بهترینش رو یدم خصوصا وسایل برقی رو اما ت و پرت های اضافه مثل تزئینی ها رو نگرفتم. و خوب چون بقیه رو خوبش رو یدم باید چشمم رو روی داشتن بعضی چیزها که واجب نبودن می بستم. خودم هم به جهاز آنچنانی اعتقادی نداشتم و ندارم اما شاید چون خیلی اذیت شدم تا جهاز ب م اینقدر حساسم روی این موضوع. شماها هم چنین حس هایی دارید؟

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/14/post-633/جهاز
  • مطالب مشابه: جهاز
  • کلمات کلیدی: جهاز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مدتی بود که کنترل خوبی روی خودم داشتم تا ب که از ساعت 9 شب یهو انرژی هام ته کشید و دیگه از دست شیطونی های ماه اک به شدت خسته شده بودم و کمرم هم درد گرفته بود از بس از سر ک نت ها برش داشته بودم. از اینکه با عصبانیت از آشپزخونه بردمش بیرون. از اینکه با عجله کار می که شام آماده کنم و به خاطر عجله یکهو قدم برداشتم و ماه که چسبیده بود به پای من افتاد رو زمین. و همین شد که بعد از خو دن ماه اک که با سختی و کلافگی موفق به خوابوندنش شدم؛ هجوم افکار منفی به حدی رسیده بود که آشفته بودم و نه ی بود براش حرف بزنم؛ نه افکار تلخم گفتنی بود!!! حتی یک پست هم نوشتم اما دلم نخواست انرژی منفی اش اینجا بمونه.امروز بهتر بودم. رابطه مون با ماه خوب بود. کلی خندیدیم و بازی کردیم اما اون افکار تلخ، اون احساس گناه در پس زمینه مثل خوره جونم رو میخورد. ماه رو شیر میدادم که خدا رو قسم دادم به شیره جونی که تو وجودم نهاده که یک راهی بهم نشون بده. میدونم تو منو بخشیدی. کمکم کن خودم رو برای همه خطاهای زندگیم ببخشم.هنوز زمان زیادی نگذشته بود که اینستا رو باز و حرف های جول اوستین خوب که نه اما حالم رو خیلی بهتر کرد. خدایا چه قشنگه که اینقدر هوای بنده هاتو داری. کاش همیشه بفهمیم اینو

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

مدتی بود که کنترل خوبی روی خودم داشتم تا ب که از ساعت 9 شب یهو انرژی هام ته کشید و دیگه از دست شیطونی های ماه اک به شدت خسته شده بودم و کمرم هم درد گرفته بود از بس از سر ک نت ها برش داشته بودم. از اینکه با عصبانیت از آشپزخونه بردمش بیرون. از اینکه با عجله کار می که شام آماده کنم و به خاطر عجله یکهو قدم برداشتم و ماه که چسبیده بود به پای من افتاد رو زمین. و همین شد که بعد از خو دن ماه اک که با سختی و کلافگی موفق به خوابوندنش شدم؛ هجوم افکار منفی به حدی رسیده بود که آشفته بودم و نه ی بود براش حرف بزنم؛ نه افکار تلخم گفتنی بود!!! حتی یک پست هم نوشتم اما دلم نخواست انرژی منفی اش اینجا بمونه.امروز بهتر بودم. رابطه مون با ماه خوب بود. کلی خندیدیم و بازی کردیم اما اون افکار تلخ، اون احساس گناه در پس زمینه مثل خوره جونم رو میخورد. ماه رو شیر میدادم که خدا رو قسم دادم به شیره جونی که تو وجودم نهاده که یک راهی بهم نشون بده. میدونم تو منو بخشیدی. کمکم کن خودم رو برای همه خطاهای زندگیم ببخشم.هنوز زمان زیادی نگذشته بود که اینستا رو باز و حرف های جول اوستین خوب که نه اما حالم رو خیلی بهتر کرد. خدایا چه قشنگه که اینقدر هوای بنده هاتو داری. کاش همیشه بفهمیم اینو

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

چقدر دلم نوشتن های طولانی میخواد. چقدر حرف ننوشته دارم. این کار تموم شه یک حال اساسی باید به خودم بدم با این همت و یک حال اساسی تر به ماه اک که یک وقتایی همکاری میکنه :). خیلی خوابم میاد ولی باید تموم شه. فرسایشی شده این کش دار شدنش
+سپاس بی کران از اونایی که تو پست "جهاز" برام حرف زدن. نظرات رو تایید

اطلاعات

چقدر دلم نوشتن های طولانی میخواد. چقدر حرف ننوشته دارم. این کار تموم شه یک حال اساسی باید به خودم بدم با این همت و یک حال اساسی تر به ماه اک که یک وقتایی همکاری میکنه :). خیلی خوابم میاد ولی باید تموم شه. فرسایشی شده این کش دار شدنش
+سپاس بی کران از اونایی که تو پست "جهاز" برام حرف زدن. نظرات رو تایید

اطلاعات

+ یکشنبه ساعت 1 ظهر شب گذشته بود که می خواست بخوابد. با شیر خوردن توی بغلم نتوانست بخوابد. با ایما و اشاره فهماند که میخواهد روی زمین بخوابد. بالش را گذاشتم روی زمین و ماه اک را گذاشتم رویش. خنده شیرینی کرد! انگار که ته لذت دنیا همین است. کنارش دراز کشیدم. تمام روز، توی ذهنم مرور شد. از صبح که بیدار شده بود تا ساعت 4 بعد از ظهر نخو ده بود. خو دنش هم اندازه مهلت یک و و کمی دور خود پلکیدن بود. و حالا! ساعت از 12 هم گذشته بود و ماه اک هنور بیدار بود. در حالیکه معمولا 2 ساعت در روز می خو د و شبها بین 10:30 تا 11:30 می خو د. با مرور این افکار با خودم گفتم درست همین روزها که حالِ فکر و دلم خوب نیست ماه اک هم اجازه نمی دهد یک کم آزاد باشم... هنوز جمله توی ذهنم کامل نشده بود که جرقه ای در تاریکی افکارم، نور کم جانی را افروخت. با خودم گفتم:"شاید هم، اینقدر فهمیده بوده حال فکر و دل من خوب نیست!... اینقدر که نگرانِ خوب یا بد بودن حالِ من بوده که نمی توانسته بخوابد. شاید مطمئن بوده تنها راه مراقبت از من یا بهتر شدن حال من، بیشتر بیدار بودن و بیشتر به من چسبیدن باشه"دیگر مثل قدیم ها (قبل از ازدواج) اشکم دم مشکم نیست وگرنه حتما با این فکر یک دل سیر می با از ظرافتی که میتواند در تفکر و رفتارش باشد.رراستش این روزها فکر می کنم ماه اک همانقدر که بچه است، بزرگ است. احساس می کنم این روزها بیش از هر دیگری مراقب منِ است اما به روش خودش.
+ دوشنبه 50 دقیقه بامدادظهر ماه اک رو بردم روی تخت که مثلا بازی کنیم و بعد هم بخوابد، رفت دنبال بازی خودش. ماه اک برای خودش بازی می کرد و من دَمَر افتاده بودم روی تخت و همینطور که صورتم رو بالش بود و چشم دوخته بودم به ملافه بالش، فکرهای تلخ و گزنده، سرزنش ها، نبخشیدن ها یک باره هوار شدن روی مغزم، روی دلم، روی تمام احساسم و هر لحظه حالم بدتر و بدتر می شد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم فشاری افکاری را که اگر جلوی جولان دادنشان را نمی گرفتم؛ می توانستند به راحتی له ام کنند . با ناامیدی زنگ زدم به خواهرک... در دسترس بود :) جواب داد. حرف زدیم. گفت باید خودت را ببخشی برای هرتصمیم و انتخاب اشتباهی که داشتی. گفتم دقیقا بزرگترین مشکل من همین است که نمی توانم خودم را ببخشم. در حقیقت، عمیق تر که فکر می کنم من حتی نتوانستم هیچ کدام از آدمایی که در گذشته به من یا به خانواده مان آسیب زدند را ببخشم. هیچ کدام. مثلا لی لی! با همه محبتی که به من دارد. اما من بعد از اون رفتارهای ناحق هیچوقت نتوانستم مثل قبل دوستشان داشته باشم. هستند. تماس داریم. برایم کم نمیگذارند اما من!!!! .... این یک نمونه ساده است از نبخشیدن ها. خواهرک گفت تا کی می خواهی این بار سنگین را روی دوشت بکشی؟ گفتم حقیقتا خودم هم خسته ام. من پُرم از زندگی اما ی و تو یک نقطه، انگار که توی راه بن بست گیر بیفتم؛ می افتم تو دام تمام این تلخی ها و هر چه دست و پا می زنم؛ چند روز اسیرم تا بالا ه نخ های آن دام شوند و از دام خارج شوم. اما فقط از دام خارج می شوم. باز هم یک روز دیگه یک جای دیگه تو یکی دیگه از بن بست های مسیر، افکار تلخ هوار می شوند روی وجودم. اما آزار دهنده ترین قسمت افکار نبخشیدن خودم است. سرزنش خودم!!! یک بار قاف به من گفت:"همه ما اگر فکر امروزمان را داشتیم خیلی از خطاها را مرتکب نمی شدیم. خیلی از کارها را انجام نمی دادیم. اما حقیقت اینست که آن زمان این فکر را نداشتیم." اما من که هنوز آدم نشده ام؛ نمی توانم این قانون را به خودم تعمیم بدهم.نمی توانم به آن حرف در مورد شخص خودم اعتقاد داشته باشم. به خواهرک گفتم تو چطور بخشیدی؟ گفت به یک نقطه ای میرسی که خسته می شوی. کم میاوری. دیگر نمی توانی این بار را روی دوشت حمل کنی. بعدش یکهو انگار زیر و رو شدم. بخشیدم و دعا آنهایی که موجب آزارم شدند. گفتم:"من کجای این راهم؟" گفت:"تو خسته ای. ولی هر موقع تونستی منفورترین آدمی که توی زندگیت بوده رو ببخشی اونوقت سبک می شی. دردهات تموم میشه و ح از همیشه خوبتر میشه". بعد من نشستم فکر می کنم ببینم چند تا آدم منفور بین بخشیده نشده ها هست :)) البته مهم نیست منفورترین ها چند نفرن. اما پیدا نمی کنم شان. الان مهم ترین چیز برام بخشیدن خودم است. باید از این مرحله رد شوم شاید بقیه را راحت تر بخشیدم. مکالمه که تمام شد؛ حالم خیلی بهتر بود. یکهو یادم آمد که دیدی ماه حاضر نبود بخوابد؟ نیم ساعت تو رو به حال خودت گذاشت ببین چطور با نشخوار افکارت یک باره بهم ریختی. این روزها هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که ماه اک با تمام کوچک بودنش؛ چند روز گذشته برایم مادری کرده. تمام این چند روز به جای اینکه من مادرش باشم او مادرم بوده است. درست مثل روزهایی کهبه شدت مضطرب بودم و مامان دستم را میگرفت و دور حیاط می دواند که مجبور شوم حرکت کنم و ضربان قلبم برود بالا تا بهتر بشوم؛ من را مجبور می کرد مدام در حال حرکت باشم. ضربان قلبم بالا نمی رفت چون ماه قدم هایش به اندازه قدم های من نبود اما با عشقش ضربان قلبم را تندتر می کرد. با کار های شیرینش که هر روز و هر روز شیرین تر میشوند. ماه اک به اندازه همه آدم هایی که به خاطر دوری محبتشان را از دست داده ام؛ به من محبت می کندامشب روی تخت به پشت خو ده بودم. ماه اک روی من خو ده بود و سرش زیر گردنم بود. یهو دیدم دستش کوچکش را گذاشته روی صورتم و دارد به سمت بالا (به من) نگاه می کند و لبخند میزند... فقط خدا می داند چه حس قشنگی بو! کمی بعد خودش را کشیده بالا و با همه بلد نبودنش؛ لبش را گذاشت روی لبهایم. و من کم مانده بود از هیجان این عشق بازی مادر و دختری قالب تهی کنم. ماه اک این روزها کوچکترین مادر دنیا شده.فکر کنم این دفعه پنجم یا ششم باشد توی 4، 5 ماه گذشته که به روش خودش من را می بوسد. قبلا دهنش رو باز می کرد و میگذاشت روی لبهایم :)) ❤❤❤❤❤❤

اطلاعات

+ یکشنبه ساعت 1 ظهر شب گذشته بود که می خواست بخوابد. با شیر خوردن توی بغلم نتوانست بخوابد. با ایما و اشاره فهماند که میخواهد روی زمین بخوابد. بالش را گذاشتم روی زمین و ماه اک را گذاشتم رویش. خنده شیرینی کرد! انگار که ته لذت دنیا همین است. کنارش دراز کشیدم. تمام روز، توی ذهنم مرور شد. از صبح که بیدار شده بود تا ساعت 4 بعد از ظهر نخو ده بود. خو دنش هم اندازه مهلت یک و و کمی دور خود پلکیدن بود. و حالا! ساعت از 12 هم گذشته بود و ماه اک هنور بیدار بود. در حالیکه معمولا 2 ساعت در روز می خو د و شبها بین 10:30 تا 11:30 می خو د. با مرور این افکار با خودم گفتم درست همین روزها که حالِ فکر و دلم خوب نیست ماه اک هم اجازه نمی دهد یک کم آزاد باشم... هنوز جمله توی ذهنم کامل نشده بود که جرقه ای در تاریکی افکارم، نور کم جانی را افروخت. با خودم گفتم:"شاید هم، اینقدر فهمیده بوده حال فکر و دل من خوب نیست!... اینقدر که نگرانِ خوب یا بد بودن حالِ من بوده که نمی توانسته بخوابد. شاید مطمئن بوده تنها راه مراقبت از من یا بهتر شدن حال من، بیشتر بیدار بودن و بیشتر به من چسبیدن باشه"دیگر مثل قدیم ها (قبل از ازدواج) اشکم دم مشکم نیست وگرنه حتما با این فکر یک دل سیر می با از ظرافتی که میتواند در تفکر و رفتارش باشد.رراستش این روزها فکر می کنم ماه اک همانقدر که بچه است، بزرگ است. احساس می کنم این روزها بیش از هر دیگری مراقب منِ است اما به روش خودش.
+ دوشنبه 50 دقیقه بامدادظهر ماه اک رو بردم روی تخت که مثلا بازی کنیم و بعد هم بخوابد، رفت دنبال بازی خودش. ماه اک برای خودش بازی می کرد و من دَمَر افتاده بودم روی تخت و همینطور که صورتم رو بالش بود و چشم دوخته بودم به ملافه بالش، فکرهای تلخ و گزنده، سرزنش ها، نبخشیدن ها یک باره هوار شدن روی مغزم، روی دلم، روی تمام احساسم و هر لحظه حالم بدتر و بدتر می شد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم فشاری افکاری را که اگر جلوی جولان دادنشان را نمی گرفتم؛ می توانستند به راحتی له ام کنند . با ناامیدی زنگ زدم به خواهرک... در دسترس بود :) جواب داد. حرف زدیم. گفت باید خودت را ببخشی برای هرتصمیم و انتخاب اشتباهی که داشتی. گفتم دقیقا بزرگترین مشکل من همین است که نمی توانم خودم را ببخشم. در حقیقت، عمیق تر که فکر می کنم من حتی نتوانستم هیچ کدام از آدمایی که در گذشته به من یا به خانواده مان آسیب زدند را ببخشم. هیچ کدام. مثلا لی لی! با همه محبتی که به من دارد. اما من بعد از اون رفتارهای ناحق هیچوقت نتوانستم مثل قبل دوستشان داشته باشم. هستند. تماس داریم. برایم کم نمیگذارند اما من!!!! .... این یک نمونه ساده است از نبخشیدن ها. خواهرک گفت تا کی می خواهی این بار سنگین را روی دوشت بکشی؟ گفتم حقیقتا خودم هم خسته ام. من پُرم از زندگی اما ی و تو یک نقطه، انگار که توی راه بن بست گیر بیفتم؛ می افتم تو دام تمام این تلخی ها و هر چه دست و پا می زنم؛ چند روز اسیرم تا بالا ه نخ های آن دام شوند و از دام خارج شوم. اما فقط از دام خارج می شوم. باز هم یک روز دیگه یک جای دیگه تو یکی دیگه از بن بست های مسیر، افکار تلخ هوار می شوند روی وجودم. اما آزار دهنده ترین قسمت افکار نبخشیدن خودم است. سرزنش خودم!!! یک بار قاف به من گفت:"همه ما اگر فکر امروزمان را داشتیم خیلی از خطاها را مرتکب نمی شدیم. خیلی از کارها را انجام نمی دادیم. اما حقیقت اینست که آن زمان این فکر را نداشتیم." اما من که هنوز آدم نشده ام؛ نمی توانم این قانون را به خودم تعمیم بدهم.نمی توانم به آن حرف در مورد شخص خودم اعتقاد داشته باشم. به خواهرک گفتم تو چطور بخشیدی؟ گفت به یک نقطه ای میرسی که خسته می شوی. کم میاوری. دیگر نمی توانی این بار را روی دوشت حمل کنی. بعدش یکهو انگار زیر و رو شدم. بخشیدم و دعا آنهایی که موجب آزارم شدند. گفتم:"من کجای این راهم؟" گفت:"تو خسته ای. ولی هر موقع تونستی منفورترین آدمی که توی زندگیت بوده رو ببخشی اونوقت سبک می شی. دردهات تموم میشه و ح از همیشه خوبتر میشه". بعد من نشستم فکر می کنم ببینم چند تا آدم منفور بین بخشیده نشده ها هست :)) البته مهم نیست منفورترین ها چند نفرن. اما پیدا نمی کنم شان. الان مهم ترین چیز برام بخشیدن خودم است. باید از این مرحله رد شوم شاید بقیه را راحت تر بخشیدم. مکالمه که تمام شد؛ حالم خیلی بهتر بود. یکهو یادم آمد که دیدی ماه حاضر نبود بخوابد؟ نیم ساعت تو رو به حال خودت گذاشت ببین چطور با نشخوار افکارت یک باره بهم ریختی. این روزها هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که ماه اک با تمام کوچک بودنش؛ چند روز گذشته برایم مادری کرده. تمام این چند روز به جای اینکه من مادرش باشم او مادرم بوده است. درست مثل روزهایی کهبه شدت مضطرب بودم و مامان دستم را میگرفت و دور حیاط می دواند که مجبور شوم حرکت کنم و ضربان قلبم برود بالا تا بهتر بشوم؛ من را مجبور می کرد مدام در حال حرکت باشم. ضربان قلبم بالا نمی رفت چون ماه قدم هایش به اندازه قدم های من نبود اما با عشقش ضربان قلبم را تندتر می کرد. با کار های شیرینش که هر روز و هر روز شیرین تر میشوند. ماه اک به اندازه همه آدم هایی که به خاطر دوری محبتشان را از دست داده ام؛ به من محبت می کندامشب روی تخت به پشت خو ده بودم. ماه اک روی من خو ده بود و سرش زیر گردنم بود. یهو دیدم دستش کوچکش را گذاشته روی صورتم و دارد به سمت بالا (به من) نگاه می کند و لبخند میزند... فقط خدا می داند چه حس قشنگی بو! کمی بعد خودش را کشیده بالا و با همه بلد نبودنش؛ لبش را گذاشت روی لبهایم. و من کم مانده بود از هیجان این عشق بازی مادر و دختری قالب تهی کنم. ماه اک این روزها کوچکترین مادر دنیا شده.فکر کنم این دفعه پنجم یا ششم باشد توی 4، 5 ماه گذشته که به روش خودش من را می بوسد. قبلا دهنش رو باز می کرد و میگذاشت روی لبهایم :)) ❤❤❤❤❤❤

اطلاعات

اپیزود1 : با اینو اینو گفتن ماه اک بیدار میشم. به جز روزهایی که همسر هست و دو نفری از هیچ تلاشی برای له و اذیت من برای بیدار شدن فرو گذار نمی کنند؛ بقیه روزها اگر زودتر از من بیدار بشه همین که میدونه نزدیکش هستم؛ تو اتاق با خودش بازی می کنه و بعد میاد منو بیدار میکنه لم داده ام روی کاناپه. ماه اک سطل اسباب بازیهایش را خالی کرده و وارونه گذاشته. پدر سوخته همه اش یک هفته است که بدون تکیه دستش به در و دیوار روی پاهای کوچکش می ایستد. آنوقت دارد تلاش می کند از سطل بالا برود و روی آن بایستد.پذیرایی پر از اسباب بازیست. جاروبرقی هم آمده به کمک ریخت و پاشی های ماه اک که من هم سهمی در این بازار شام داشته باشم. انباشتگی های زیادی را باید جمع کنم.آمده ام روی تخت و صدای ف شومینه می آید. باز چشم من را دور دیده. یک مس ه در تنم خودنمایی می کند. دوباره خواب ماه اک بهم ریخته و من شبها خواب درستی ندارم. بهم ریختگی خواب و گرمای خونه باعث شده خیلی ل شوم. امسال به خاطر ماه اک شوفاژها را زودتر روشن کرده ایم. من البته همه را بسته ام اما گرمی لوله های کف خانه را گرم کرده. ماه را از کنار شومینه بر می دارم و اسباب بازیهایش را جمع می کنم. چرخی در خانه میزنم و به خودم میگم کی میخوای یاد بگیری ریخت و پاشیهای کوچولو را نذاری بمونه و سریع جمعشون کنی؟ یادم به گل کلم های داخل یخچال می افتد که باید زودتر به دادشان برسم. دیروز برای پیتزا فلفل دلمه ای خواستم. به خاطر ماه اک همراه همسر شدیم. بین راه حس ایز شدم وقتی فهمیدم قصد نهالستان تهران کرده، وقتی رسیدیم از همیشه شلوغ تر بود. هوای بارون زده همه را از خانه ها کشیده بود. فکر کنم تنها جایی باشه که روز هم میشه سبزی تازه تهیه کرد. با دیدن آن همه گل کلم به سرم زد که ترشی درست کنم. خیلی دلم از آن ترشی سبزیجات مادر همسر میخواست اما وقتی زنگ زدم و فهمیدم هفت تا سبزی لازم است؛ کلا منصرف شدم. من با این ماه اک جوجه زرد که زیاد به من می چسبد؛ ترجمه های عقب افتاده و کارهای منزل باید یک ترشی ساده درست کنم. همین شد که فقط جعفری یدم. هویج، سیب زمینی ترشی هم به اضافه گل کلم. وقتی رسیدیم خونه و چشمم به پیازهای ریز قرمز افتاد؛ یاد ترشی پیازهای آقاجون افتادم و به همسر گفتم این پیازها حیفه برای خوردن.
اپیزود2 :روفرشی فرش گرد و جمع می کنم و با زور هولش میدم داخل ماشین ظرفشویی. بعد از پاک واشر ماشین که روفرشی بهش کشیده بود و همه میگن خشکه طوری نیست اما من بدم میاد لباسهای شسته بخوره به این واشر اگر تمیز نکرده باشم؛ میرم سراغ ماشین ظرفشویی. مایع و نمکش رو میریزم و ش رو در میارم که بشورم. یاد حرف مادر همسر می افتم که با افتخار می گفت من چون ظرفهامو تمیز می کنم میزارم تو ماشین اصلا نیازی نیست ش رو تمیز کنم و من که اوایل تعجب می از این کارشون و پیش خودم می گفتم خوب این که دیگه صرفه جویی در آب و وقت نمیشه. اگر آدم ظرفها رو آب بگیره خوب کلا خودش میشوره؛ به مرور و ناخودآگاه به اون سمت کشیده شده بودم و ظرفها رو میذاشتم تو سینک تا آب شستشوهام بریزه روش و خورده های غذاها جدا شه بعد بزارم تو ماشین و همین باعث میشد اغلب مواقع سینک سفید نباشه. خانم همسایه که گویا خودش یکی از این مارکهای کره ای رو داره با فهمیدن مارک ماشین ظرفشویی ام؛ پرسید ازش راضی هستی؟ گفتم آره. من مامانم هم بوش داشت و تو تحقیقاتم واسه ج ه گفتن بوش از همه بهتره. اما وقتی منظورش رو از رضایت گفت تصمیم گرفتم ظرفهامو در کثیف ترین ح ممکن تو ماشین بزارم و نتیجه رو بهش خبر بدم. کفگیرم پر از پنیر پیتزا بود و شاید کمی خورده غذا به بعضی ظرفها حتی خشک شده بود اما... نتیجه عالی بود. از اون روز دیگه ظرفها رو تو سینک نمیذارم. یک راست میذارم تو ماشین و هم آشپزخونه مرتب تره هم سینک از چربی ظرفها هی تیره نمیشه که مجبور باشم سفید کننده بزنم. نهایتش هر سه چهار بار ش رو می شورم. زحمت شستن از هر بار آب گرفتن ظرفها خیلی کمتره. میرم ماه رو از اتاقمون که درش رو بسته بود بردارم که می بینم گوشی منو رو تخت پیدا ش همانا و ج سیب از قاب همان. این بار عصبانی نمیشم. دعواش هم نمی کنم. فقط یک هویی گوشی را از دستش میگیرم بدون اینکه حرفی بزنم.
اپیزود3: وضع دستهام خیلی ابه. ی منو نشناسه فکر می کنه یا یک جایی شبیه تعویض روغنی کار می کنم یا خیلی کثیفیم که رگه های انگشتام و دور ناخنهام و زیر ناخن هام سیاهه. اما حقیقت اینه که بعد از تولد ماه پوست دستهام بشدت حساس تر شده و به خاطر سهل انگاری دو ماه قبل که بدون دستکش با سفید کننده سینک رو شستم حال دستام ناخوش شد و هنوز خوب نشده. تازه یک هفته است که سیاه سیاه هم شده
اپیزود4:شب شده. همسر برای ناهار رسید. پرم از حال خوب، هیجان برای چیزهایی که رویای داشتنشان را در سر می پرورانم. گویی همین لحظه تک تک شان را دارم. قبل ترها با خودم میگفتم لپ تاپ که باشه. گوشیت هم خوب باشه نقش تبلت چی می تونه باشه. اما این روزها یک جور عجیبی احساس نیاز می کنم به داشتن اش. خصوصا برای مطالعه . شاید هم بهتر باشه یک بوک ریدر بگیرم تا تبلت. شماها از بوک ریدر استفاده کردید که نظرتون رو بهم بگید؟
شنبه 5 ام آبان

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/01/post-596/
  • مطالب مشابه: یادداشت منتشر نشده 1 (یک روز قشنگ)
  • کلمات کلیدی: ماشین ,ظرفها ,همسر ,خیلی ,ترشی ,باشه ,ماشین ظرفشویی ,سفید کننده ,مادر همسر ,اسباب بازیهایش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اپیزود1 : با اینو اینو گفتن ماه اک بیدار میشم. به جز روزهایی که همسر هست و دو نفری از هیچ تلاشی برای له و اذیت من برای بیدار شدن فرو گذار نمی کنند؛ بقیه روزها اگر زودتر از من بیدار بشه همین که میدونه نزدیکش هستم؛ تو اتاق با خودش بازی می کنه و بعد میاد منو بیدار میکنه لم داده ام روی کاناپه. ماه اک سطل اسباب بازیهایش را خالی کرده و وارونه گذاشته. پدر سوخته همه اش یک هفته است که بدون تکیه دستش به در و دیوار روی پاهای کوچکش می ایستد. آنوقت دارد تلاش می کند از سطل بالا برود و روی آن بایستد.پذیرایی پر از اسباب بازیست. جاروبرقی هم آمده به کمک ریخت و پاشی های ماه اک که من هم سهمی در این بازار شام داشته باشم. انباشتگی های زیادی را باید جمع کنم.آمده ام روی تخت و صدای ف شومینه می آید. باز چشم من را دور دیده. یک مس ه در تنم خودنمایی می کند. دوباره خواب ماه اک بهم ریخته و من شبها خواب درستی ندارم. بهم ریختگی خواب و گرمای خونه باعث شده خیلی ل شوم. امسال به خاطر ماه اک شوفاژها را زودتر روشن کرده ایم. من البته همه را بسته ام اما گرمی لوله های کف خانه را گرم کرده. ماه را از کنار شومینه بر می دارم و اسباب بازیهایش را جمع می کنم. چرخی در خانه میزنم و به خودم میگم کی میخوای یاد بگیری ریخت و پاشیهای کوچولو را نذاری بمونه و سریع جمعشون کنی؟ یادم به گل کلم های داخل یخچال می افتد که باید زودتر به دادشان برسم. دیروز برای پیتزا فلفل دلمه ای خواستم. به خاطر ماه اک همراه همسر شدیم. بین راه حس ایز شدم وقتی فهمیدم قصد نهالستان تهران کرده، وقتی رسیدیم از همیشه شلوغ تر بود. هوای بارون زده همه را از خانه ها کشیده بود. فکر کنم تنها جایی باشه که روز هم میشه سبزی تازه تهیه کرد. با دیدن آن همه گل کلم به سرم زد که ترشی درست کنم. خیلی دلم از آن ترشی سبزیجات مادر همسر میخواست اما وقتی زنگ زدم و فهمیدم هفت تا سبزی لازم است؛ کلا منصرف شدم. من با این ماه اک جوجه زرد که زیاد به من می چسبد؛ ترجمه های عقب افتاده و کارهای منزل باید یک ترشی ساده درست کنم. همین شد که فقط جعفری یدم. هویج، سیب زمینی ترشی هم به اضافه گل کلم. وقتی رسیدیم خونه و چشمم به پیازهای ریز قرمز افتاد؛ یاد ترشی پیازهای آقاجون افتادم و به همسر گفتم این پیازها حیفه برای خوردن.
اپیزود2 :روفرشی فرش گرد و جمع می کنم و با زور هولش میدم داخل ماشین ظرفشویی. بعد از پاک واشر ماشین که روفرشی بهش کشیده بود و همه میگن خشکه طوری نیست اما من بدم میاد لباسهای شسته بخوره به این واشر اگر تمیز نکرده باشم؛ میرم سراغ ماشین ظرفشویی. مایع و نمکش رو میریزم و ش رو در میارم که بشورم. یاد حرف مادر همسر می افتم که با افتخار می گفت من چون ظرفهامو تمیز می کنم میزارم تو ماشین اصلا نیازی نیست ش رو تمیز کنم و من که اوایل تعجب می از این کارشون و پیش خودم می گفتم خوب این که دیگه صرفه جویی در آب و وقت نمیشه. اگر آدم ظرفها رو آب بگیره خوب کلا خودش میشوره؛ به مرور و ناخودآگاه به اون سمت کشیده شده بودم و ظرفها رو میذاشتم تو سینک تا آب شستشوهام بریزه روش و خورده های غذاها جدا شه بعد بزارم تو ماشین و همین باعث میشد اغلب مواقع سینک سفید نباشه. خانم همسایه که گویا خودش یکی از این مارکهای کره ای رو داره با فهمیدن مارک ماشین ظرفشویی ام؛ پرسید ازش راضی هستی؟ گفتم آره. من مامانم هم بوش داشت و تو تحقیقاتم واسه ج ه گفتن بوش از همه بهتره. اما وقتی منظورش رو از رضایت گفت تصمیم گرفتم ظرفهامو در کثیف ترین ح ممکن تو ماشین بزارم و نتیجه رو بهش خبر بدم. کفگیرم پر از پنیر پیتزا بود و شاید کمی خورده غذا به بعضی ظرفها حتی خشک شده بود اما... نتیجه عالی بود. از اون روز دیگه ظرفها رو تو سینک نمیذارم. یک راست میذارم تو ماشین و هم آشپزخونه مرتب تره هم سینک از چربی ظرفها هی تیره نمیشه که مجبور باشم سفید کننده بزنم. نهایتش هر سه چهار بار ش رو می شورم. زحمت شستن از هر بار آب گرفتن ظرفها خیلی کمتره. میرم ماه رو از اتاقمون که درش رو بسته بود بردارم که می بینم گوشی منو رو تخت پیدا ش همانا و ج سیب از قاب همان. این بار عصبانی نمیشم. دعواش هم نمی کنم. فقط یک هویی گوشی را از دستش میگیرم بدون اینکه حرفی بزنم.
اپیزود3: وضع دستهام خیلی ابه. ی منو نشناسه فکر می کنه یا یک جایی شبیه تعویض روغنی کار می کنم یا خیلی کثیفیم که رگه های انگشتام و دور ناخنهام و زیر ناخن هام سیاهه. اما حقیقت اینه که بعد از تولد ماه پوست دستهام بشدت حساس تر شده و به خاطر سهل انگاری دو ماه قبل که بدون دستکش با سفید کننده سینک رو شستم حال دستام ناخوش شد و هنوز خوب نشده. تازه یک هفته است که سیاه سیاه هم شده
اپیزود4:شب شده. همسر برای ناهار رسید. پرم از حال خوب، هیجان برای چیزهایی که رویای داشتنشان را در سر می پرورانم. گویی همین لحظه تک تک شان را دارم. قبل ترها با خودم میگفتم لپ تاپ که باشه. گوشیت هم خوب باشه نقش تبلت چی می تونه باشه. اما این روزها یک جور عجیبی احساس نیاز می کنم به داشتن اش. خصوصا برای مطالعه . شاید هم بهتر باشه یک بوک ریدر بگیرم تا تبلت. شماها از بوک ریدر استفاده کردید که نظرتون رو بهم بگید؟
شنبه 5 ام آبان

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/01/post-596/
  • مطالب مشابه: یادداشت منتشر نشده 1 (یک روز قشنگ)
  • کلمات کلیدی: ماشین ,ظرفها ,همسر ,خیلی ,ترشی ,باشه ,ماشین ظرفشویی ,سفید کننده ,مادر همسر ,اسباب بازیهایش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کاش میدونست بعد از یک روز پر از مشغله که شاید فشار روانی بدی رو هم تحمل و اون ندونه؛ بعد از یک روز بچه داری و به من چسبیدن های ماه اک؛ چقدر نیاز داشتم کمی بغلم کنه که با همه خستگی هام کارهای باقیمونده رو ول رفتم کنارش. درسته منو تو بغلش جا داد و موهام رو نوازش داد اما همین که حرف زدم گفت صبر کن؛ داوری بازی دیروز رو داره بررسی می کنه. دو دقیقه صبر اما می خواست کلیپ رو کامل ببینه. پا شدم اومدم. گفت چرا زود رفتی؟ گفتم: "چون تو برات مهم نبود". صدام زد که بیا اما دل من ش ته بود از این که تو همه مشغله های امروزش، خودش زمانی برام نگذاشت جز دو تا تماس تلفنی. دلم ش ته که حتی نتونست پنج دقیقه صبر کنه و بعد کلیپ رو ببینه. دلم ش ت که موبایلش از من مهمتر بود. دلم ش ت که به خاطر خسته بودنش خودش نیومد پیش من وقتی من برگشتم سر کارمچرا یک وقتایی اینقدر بی رحم میشیم؟ چرا گاهی اینقدر ساده می گذریم از چیزهایی که ظاهرشون ساده است اما در باطن زخم عمیقی روی دل طرف مقابل میزاره که بی اختیار اشکهاش سرازیر بشه؟ چرا این روزا موبایل لعنتی از همه برامون عزیزتر و مهم تر شده؟ چرا باید اینقدر زندگی سخت بشه که آدمها تا آ ین توانشون باید کار کنند و وقتی میرسن خونه از خستگی جون ت خوردن نداشته باشن؟ فکر می اومدن ماه اک تاثیر بدی روی روابط ما نداشته اما کم کم دارم حس می کنم اینطور هم نبوده. حس می کنم خیلی وقتا یادمون میره یکی دیگه هم تو این خونه هست. و تعداد دفعاتی که دلخور می شم و ناراحت زیاد شده.همه چیز شاید مثل قبله اما من عوض شدم و شاید همسر خسته تر. نمیدونم!!!
غ ز ل واره:+ دوباره صورتم پر از جوش شده :((+ امشب منم و کار و هولم نکن. حیف که سیم هدفونم کوتاهه و نمی تونم با خیال راحت و بدون نگرانی تو دست و پا اومدن ماه اک باهاش قر بدم. م های وسطش خیلی خوبه :))

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/06/post-622/ای-داد
  • مطالب مشابه: ای داد
  • کلمات کلیدی: اینقدر ,شاید ,اومدن ماه‌اک
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کاش میدونست بعد از یک روز پر از مشغله که شاید فشار روانی بدی رو هم تحمل و اون ندونه؛ بعد از یک روز بچه داری و به من چسبیدن های ماه اک؛ چقدر نیاز داشتم کمی بغلم کنه که با همه خستگی هام کارهای باقیمونده رو ول رفتم کنارش. درسته منو تو بغلش جا داد و موهام رو نوازش داد اما همین که حرف زدم گفت صبر کن؛ داوری بازی دیروز رو داره بررسی می کنه. دو دقیقه صبر اما می خواست کلیپ رو کامل ببینه. پا شدم اومدم. گفت چرا زود رفتی؟ گفتم: "چون تو برات مهم نبود". صدام زد که بیا اما دل من ش ته بود از این که تو همه مشغله های امروزش، خودش زمانی برام نگذاشت جز دو تا تماس تلفنی. دلم ش ته که حتی نتونست پنج دقیقه صبر کنه و بعد کلیپ رو ببینه. دلم ش ت که موبایلش از من مهمتر بود. دلم ش ت که به خاطر خسته بودنش خودش نیومد پیش من وقتی من برگشتم سر کارمچرا یک وقتایی اینقدر بی رحم میشیم؟ چرا گاهی اینقدر ساده می گذریم از چیزهایی که ظاهرشون ساده است اما در باطن زخم عمیقی روی دل طرف مقابل میزاره که بی اختیار اشکهاش سرازیر بشه؟ چرا این روزا موبایل لعنتی از همه برامون عزیزتر و مهم تر شده؟ چرا باید اینقدر زندگی سخت بشه که آدمها تا آ ین توانشون باید کار کنند و وقتی میرسن خونه از خستگی جون ت خوردن نداشته باشن؟ فکر می اومدن ماه اک تاثیر بدی روی روابط ما نداشته اما کم کم دارم حس می کنم اینطور هم نبوده. حس می کنم خیلی وقتا یادمون میره یکی دیگه هم تو این خونه هست. و تعداد دفعاتی که دلخور می شم و ناراحت زیاد شده.همه چیز شاید مثل قبله اما من عوض شدم و شاید همسر خسته تر. نمیدونم!!!
غ ز ل واره:+ دوباره صورتم پر از جوش شده :((+ امشب منم و کار و هولم نکن. حیف که سیم هدفونم کوتاهه و نمی تونم با خیال راحت و بدون نگرانی تو دست و پا اومدن ماه اک باهاش قر بدم. م های وسطش خیلی خوبه :))

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/06/post-622/ای-داد
  • مطالب مشابه: ای داد
  • کلمات کلیدی: اینقدر ,شاید ,اومدن ماه‌اک
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هنوز شستنی های سفر هفته قبل تمام نشده که به طرز غافلگیرانه ای فهمیدم دوباره باید ببندم. رفتن و دیدن عزیزان خوبه اما از راه و جاده یک ترسی تو دلم میاد که نکنه زبونم لال اتفاقی بیفته؟!یکی از عزیزان همسر باید عمل کنه.مادر همسر می گه نیاید. راه دوره نگران میشم.خودم هم به خاطر راه دور و کار ترجمه که گیر افتاده تو این رفت و آمدها اصلا حس رفتن ندارم. بیشتر یک نگرانی ته دلمه که ان شالله بی دلیله و به خاطر فاصله کم سفرهاست.یک اشتباه بدی که من اینه که صندلی ماشین برای ماه اک ن یدم چون جاری گفته بود که بچه اش روی صندلی ماشین ننشست. اما الان می بینم اگر تمام روز هم گریه کنه تا عادت کنه باید می یدم تا تو راه رفت و آمدها اینقدر دلواپس نباشم. خصوصا که تو سه سفر آ هیچ جوری حاضر نیست از من جدا بشه و موقع خواب تو کریر (بماند که براش کوچک شده) بخوابه. حالا یک صندلی که با 1میلیون موقع ید سیسمونی میتونستم ب م رو باید 4 میلیون ب م. همسر هم ماشالله تو یدها دل گنده ای داره و صبر زیاد. برع من :( همسر میگه برای عیادت میریم. ت یک ربع زمان لازم داره اما نظر من این نیست.نگرانم بد قول بشم و کارم به موقع آماده تحویل نشه:((
یک چایی بخورم شاید بتونم یک قسمت کار نیمه کاره رو تموم کنم
+ سفر کنسل شد :)

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/06/post-625/
  • مطالب مشابه: غیرمنتظره
  • کلمات کلیدی: صندلی ,همسر ,صندلی ماشین
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هنوز شستنی های سفر هفته قبل تمام نشده که به طرز غافلگیرانه ای فهمیدم دوباره باید ببندم. رفتن و دیدن عزیزان خوبه اما از راه و جاده یک ترسی تو دلم میاد که نکنه زبونم لال اتفاقی بیفته؟!یکی از عزیزان همسر باید عمل کنه.مادر همسر می گه نیاید. راه دوره نگران میشم.خودم هم به خاطر راه دور و کار ترجمه که گیر افتاده تو این رفت و آمدها اصلا حس رفتن ندارم. بیشتر یک نگرانی ته دلمه که ان شالله بی دلیله و به خاطر فاصله کم سفرهاست.یک اشتباه بدی که من اینه که صندلی ماشین برای ماه اک ن یدم چون جاری گفته بود که بچه اش روی صندلی ماشین ننشست. اما الان می بینم اگر تمام روز هم گریه کنه تا عادت کنه باید می یدم تا تو راه رفت و آمدها اینقدر دلواپس نباشم. خصوصا که تو سه سفر آ هیچ جوری حاضر نیست از من جدا بشه و موقع خواب تو کریر (بماند که براش کوچک شده) بخوابه. حالا یک صندلی که با 1میلیون موقع ید سیسمونی میتونستم ب م رو باید 4 میلیون ب م. همسر هم ماشالله تو یدها دل گنده ای داره و صبر زیاد. برع من :( همسر میگه برای عیادت میریم. ت یک ربع زمان لازم داره اما نظر من این نیست.نگرانم بد قول بشم و کارم به موقع آماده تحویل نشه:((
یک چایی بخورم شاید بتونم یک قسمت کار نیمه کاره رو تموم کنم
+ سفر کنسل شد :)

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/06/post-625/
  • مطالب مشابه: غیرمنتظره
  • کلمات کلیدی: صندلی ,همسر ,صندلی ماشین
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
درست امروز که خییییلییی کارم واجب بود ماه از 8 صبح بیدار شد. ظهر یک ساعت خو د. شب هم مثلا 9:30 خو د. اما تا 1 چهار بار بیدار شد و شیر خورد و من الان از شدت خواب، خستگی، شیردادن زیاد در شرف بیهوشی ام اما با اینکه از عصر تا الان هر چه ماه اجازه داده بدون وقت تلف کار ؛ نشد. تمام نشد. سرعت عمل؟!!!!!!! خدایا کمک باید تمومش کنم و بخوابم. باید تحویلش بدم
+ همسر گفت ماه رو نگه میداره که کار کنم. اما اصلا موفق نبود :((

اطلاعات

درست امروز که خییییلییی کارم واجب بود ماه از 8 صبح بیدار شد. ظهر یک ساعت خو د. شب هم مثلا 9:30 خو د. اما تا 1 چهار بار بیدار شد و شیر خورد و من الان از شدت خواب، خستگی، شیردادن زیاد در شرف بیهوشی ام اما با اینکه از عصر تا الان هر چه ماه اجازه داده بدون وقت تلف کار ؛ نشد. تمام نشد. سرعت عمل؟!!!!!!! خدایا کمک باید تمومش کنم و بخوابم. باید تحویلش بدم
+ همسر گفت ماه رو نگه میداره که کار کنم. اما اصلا موفق نبود :((

اطلاعات

" نــه نرو دیوونم نکن.... نرو داغونم نکن .... نرو عشق تو هنوز تو دلمهنــه نگو اینجور بهتره .... داره رنگم می پره ....داری تنهام میزاری مثل همـــهدل نکن آخه دلم ... به مو بنده ... بری دیگه لبام نمی خنده مگه آدم از عشقش اینقدر ساده رد میشه؟آروم آروم اومدی به دلم نشستی تومنو مثل همه ش تی تومگه ی که اینقد عاشق بوده بد میشه>؟
خیلی وقته که آهنگ های ج و بی وفای و امثال اون برام لذتی نداره. اما این صدا، این ریتم، این متن عجیب به دلم می شینه. اینقدر ب تا حالا تکرار شده که تقریبا حفظ شدم. به خودم که میام ناخودآگاه دارم با آهنگ قصه وار می م و ...

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

اینقدر بدم میاد از رفتار اونایی که رمزدار می نویسند و رمز قبلیشونو بهت دادن بعد اتفاقا تو آ ین پست با رمز قبلیشون هم نظر دادی اما رمز رو عوض می کنن و به روی خودشون نمیارن که یک احترامی هم باید برای خوانندشون قائل شن و منتظر می مونند عین گداها دوباره بری طلب رمز کنی. در حالیکه خودشون یک بارم برات نظر ندادن.اصلا بعضیا انگار رمزدار می نویسن و هی رمز عوض می کنند که مجبور باشی براشون نظر بزاریچند هفته ای بود این حرفا تو مغزم بود. گفتم بنویسم بلکه مغزم تخلیه شه :)

اطلاعات

+ بعد از اون دعوای کذایی یک ماه قبل و مذاکرات متعاقبش؛ توافق !!! نه... نمیشه اسمش رو توافق گذاشت چون همسر معتقده مبلغی که من میگم زیاده اما حرفی که خودش زده شده جز قرار. البته من هم کوتاه نیومدم و گفتم اون حرف تو هم جز قرار محسوب نمیشه مثل حرف من :)) باید از ح.ت هم سهم داشته باشم. حالا اون روزا به خاطر دلتنگی و عدم هماهنگیمون تو مسائل مالی خیلی عصبی بودم که سخت بحثمون شد اما بعد از مذاکرات و موقع عمل که فهمیدم میخواد چقدر بهم بده قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم من اگر میخواستم اینقدر باشه که اونقدر خودمو اذیت نمی و دعوا راه نمی نداختم :)) اینو که قبلا میدادی فقط یک جا و چند ماه یک بار بود. در هر صورت فعلا فقط ماه به ماه بودنش به خواست من شده اما مبلغش خیر ولی...بعد از هفت سال دوباره احساس مالی دارم. مثل اون سالهای اولِ کار م. نه اینکه تا قبل از این تو این هفت سال هیچ پولی نداشتم. تا پارسال کار می و درآمد داشتم؛ همسر هم بعد از عروسی چند ماه یک بار یک مبلغ کلی بهم میداد اما تمام این سالها درگیر هزینه های کلاس و رفت و آمد به تهران و بعدش ید ج ه و سیسمونی و خون بند ناف بودم. همین بود که امکان آزادانه تصمیم گرفتن و برای خودم دلی و با آرامش یدی را نداشتم. حالا اما ج های بزرگی که از سمت من و خانواده ام باید انجام می شد تمام شدند. زندگی به یک ح پایدار رسیده و لازم نیست نگران یدهای اساسی باشم. حالا با خیال راحت می توانم بزنم بیرون و اگر چیزی چشمم دید و دلم خواست؛ دائم فکر نکنم نیاز هست یا نه؟! با همسر هماهنگ کنم یا نه؟ آیا قبول می کنه ب م یا نه؟! و ... خودم برای دلم ید کنم. اصلا یک حس قشنگی دارم که اگر هر ببینه فکر می کنه من هیچوقت پول نداشتم. دقیقا شبیه اون بچه هایی که تو خونه هم نوشابه میخورن ها اما وقتی میرن جشن؛ بعد برای دوستاشون میگن تو جشن نوشابـــــه خوردیم. انگار پدر مادرشون نوشابه بهشون نمیدن :))یک کار جدید هم که تصمیم گرفتم م اینه که هر ماه لیست ضرویات مورد نیاز را تهیه کنم و بدم به همسر تا با هم اولویت بندی کنیم و زمان تعیین کنیم برای یدشون تا گره ای که با دست باز می شود را با دندان باز نکنیم
+ مادر همسر و نسرین اجازه ندادند تو کارهای آماده سازی مهمانی کمک کنم. حتی اجازه ندادند برنج ها رو پاک کنم یا تو درست سالاد یا خاگینه کمک کنم. از یک جهت خیلی خوبه که بری بخوری و بخو . اما از اون جهت که علت ماجرا رو بدونی ته دلت یک جوری میشه. این که مادر همسر به جز خودش و دخترش اصلا ی رو قبول نداشته باشه. قضیه کمک به جاری بود که مادر همسر یک جوری گفت فقط نسرین بلده تو ک نتی ها رو ببُره انگار که چه کار تخصصی و سختی هستش. یک جوری شدم. مثل اینکه کلا دیده نمی شم. یک روز که گذشت با خودم به این نتیجه رسیدم که خوبه مادرها کارهای کوچیک بچه هاشون رو هم اینقدر ارزشمند بدونند و فکر کنند همین کار ساده، خیلی هم بزرگه و خیلی هم مهمه که بچه اشون می تونه انجام بده. یاد افتادم که همیشه با بهترین واژه ها بچه هاش رو توصیف می کرد. اون وقت من در مورد خودم و کارهای تخصصی که می تونم انجام بدم بلد نیستم به خودم بنازم. نه که مغرور باشم. فقط در این حد که خودم رو خیلی قبول داشته باشم چون توانایی اش رو دارم. نسبت به قبل بهتر شدم اما تصمیم دارم نوازشگرانه تر و منطقی تر با توانایی هام برخورد کنم تا به قدرتی برسم که بتونم این رو به ماه اکم انتقال بدم و یادش بدم که یک آدم منحصر به فرده و قطعا مجموعه تواناییهاش هم منحصر به خودش خواهند بود. یادش بدم که خودش رو با دیگران مقایسه نکنه و خودش رو باور داشته باشه.دلم میخواد توی آشپزی و پذیرایی خودم رو به جایی برسونم (غذاهایی متفاوت از غذاهای اونا و خیلی خوشمزه درست کنم) که دوست دارم و یک روزی یک جایی بهترین پذیرایی ممکن رو از خانواده همسر م و بهشون نشون بدم که من هم توانایی های مختص به خودم رو دارم.
+ ترجمه ها که تمام بشه تا وقتی مطمئن نشم من و ماه اک به لحاظ وقت و وابستگی میتونیم از پس یک کار خارج از کارهای خونه و با هم بودن بر بیایم؛ دیگه هیچ کاری رو با ددلاین کم قبول نمی کنم. این مدت از نظر فکری اذیت شدم. ماه اک عین بومرنگ هر جا بگذارمش برمیگرده به من و اصلا وقتی بیداره مجال کار بهم نمیده. برنامه های قشنگی برای خودم و ماه اک دارم که باید ذهنم از این کار آزاد بشه و خونه به نظم قبلش برگرده تا شروع کنیم به کارهای متفاوتتو دلم داشتم فکر می کاش ماه اک کمی دست از سرم برداره و بزاره آزاد باشم که یادم به قدیمها افتاد. به اون روزایی که ته دلم به مامانها غبطه میخوردم که خوش به حالشون که بچه هر جا هم بره باز برمیگرده پیش خودشون. حالم بهتر شد.
+ ماه اک این روزها به قدری شیرین شده که دلم میخواد درسته قورتش بدم. خیلی باهوشه، خیلی کنجکاوه اگرچه گاهی کلافه میشم چون دست تنهام
+ این روزها خودم رو بیشتر از قبل دوست دارم و ایمان دارم کارهای بزرگی میتونم انجام بدم.
+ برای نوشتن هر پاراگراف این پست ده بار ماه اک رو بردم گذاشتم کنار اسباب بازیهاش تا بتونم چندتا جمله بنویسم. :))

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/08/27/post-618/
  • مطالب مشابه: حس
  • کلمات کلیدی: همسر ,خیلی ,کارهای ,خودش ,انجام ,قبول ,مادر همسر ,اجازه ندادند ,دوست دارم ,برای خودم ,باشم حالا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از بس ب موقع آشپزی گریه کرد و خواست بهش توجه کنم؛ امشب قید شام رو زدم و نشستم کنارش. صبح ساعت هشت یعنی یک ساعت زودتر از همیشه بیدار شده و بعد از ظهر بر خلاف همیشه که دو تا سه ساعت میخوابه یک ساعت و ربع خو ده. اینقدر که من یک دوش بگیرم. یک سری لباس بشورم و ناهار بخورم. حالا اومده سر کشوی روسریهام و یکی یکی داره میریزه شون بیرون. همینطور که با مامان حرف میزنم روز و شبم رو مرور می کنم. ب یک و نیم خو دم. صبح قبل از شش بیدار شدم و به جز دو ساعت صبح فرصتی برای خودم و کارهام نداشتم. یکهو اینقدر احساس عجز می کنم واسه اینکه نمیتونم مدیریت کنم رابطه خودمو ماه اک رو یک جوری که کمی زمانم بیشتر بشه که اشک می شم و با چشم خیس روسری ها رو بر میگدونم تو کشو
یکی از آرزوهام اینه که همسر وقتی می گم زیاد چسبیدن ماه اک به من گاهی کلافه ام می کنه؛ به جای این که بگه خوب منم کار می کنم یک جور دیگه خسته میشم بهم بگه آ هفته یک ساعت ماه رو نگه میدارم تو فقط خودت باش. یکی دیگه اش اینه که از راه برسه و ببینه خسته و کلافه ام و نتونستم غذا درست کنم. بدون سوال و حرف بگه بپوش بریم. و برم و کنار یک غذاخوری پیادم کنه و بگه امشب مهمون من. ولی همسر در عین مهربون بودنش به شدت منطقی تصمیم میگیره نه احساسی و اینه که خیلی از چیزایی که خیلی هاشونم کوچیکن و من آرزوشو دارم همیشه آرزو بمونه
دلم نمیخواد باز فردا شب مجبور شم تا صبح بیدار بمونم

اطلاعات

اپیزود1 : با اینو اینو گفتن ماه اک بیدار میشم. به جز روزهایی که همسر هست و دو نفری از هیچ تلاشی برای له و اذیت من برای بیدار شدن فرو گذار نمی کنند؛ بقیه روزها اگر زودتر از من بیدار بشه همین که میدونه نزدیکش هستم؛ تو اتاق با خودش بازی می کنه و بعد میاد منو بیدار میکنه لم داده ام روی کاناپه. ماه اک سطل اسباب بازیهایش را خالی کرده و وارونه گذاشته. پدر سوخته همه اش یک هفته است که بدون تکیه دستش به در و دیوار روی پاهای کوچکش می ایستد. آنوقت دارد تلاش می کند از سطل بالا برود و روی آن بایستد.پذیرایی پر از اسباب بازیست. جاروبرقی هم آمده به کمک ریخت و پاشی های ماه اک که من هم سهمی در این بازار شام داشته باشم. انباشتگی های زیادی را باید جمع کنم.آمده ام روی تخت و صدای ف شومینه می آید. باز چشم من را دور دیده. یک مس ه در تنم خودنمایی می کند. دوباره خواب ماه اک بهم ریخته و من شبها خواب درستی ندارم. بهم ریختگی خواب و گرمای خونه باعث شده خیلی ل شوم. امسال به خاطر ماه اک شوفاژها را زودتر روشن کرده ایم. من البته همه را بسته ام اما گرمی لوله های کف خانه را گرم کرده. ماه را از کنار شومینه بر می دارم و اسباب بازیهایش را جمع می کنم. چرخی در خانه میزنم و به خودم میگم کی میخوای یاد بگیری ریخت و پاشیهای کوچولو را نذاری بمونه و سریع جمعشون کنی؟ یادم به گل کلم های داخل یخچال می افتد که باید زودتر به دادشان برسم. دیروز برای پیتزا فلفل دلمه ای خواستم. به خاطر ماه اک همراه همسر شدیم. بین راه حس ایز شدم وقتی فهمیدم قصد نهالستان تهران کرده، وقتی رسیدیم از همیشه شلوغ تر بود. هوای بارون زده همه را از خانه ها کشیده بود. فکر کنم تنها جایی باشه که روز هم میشه سبزی تازه تهیه کرد. با دیدن آن همه گل کلم به سرم زد که ترشی درست کنم. خیلی دلم از آن ترشی سبزیجات مادر همسر میخواست اما وقتی زنگ زدم و فهمیدم هفت تا سبزی لازم است؛ کلا منصرف شدم. من با این ماه اک جوجه زرد که زیاد به من می چسبد؛ ترجمه های عقب افتاده و کارهای منزل باید یک ترشی ساده درست کنم. همین شد که فقط جعفری یدم. هویج، سیب زمینی ترشی هم به اضافه گل کلم. وقتی رسیدیم خونه و چشمم به پیازهای ریز قرمز افتاد؛ یاد ترشی پیازهای آقاجون افتادم و به همسر گفتم این پیازها حیفه برای خوردن.
اپیزود2 :روفرشی فرش گرد و جمع می کنم و با زور هولش میدم داخل ماشین ظرفشویی. بعد از پاک واشر ماشین که روفرشی بهش کشیده بود و همه میگن خشکه طوری نیست اما من بدم میاد لباسهای شسته بخوره به این واشر اگر تمیز نکرده باشم؛ میرم سراغ ماشین ظرفشویی. مایع و نمکش رو میریزم و ش رو در میارم که بشورم. یاد حرف مادر همسر می افتم که با افتخار می گفت من چون ظرفهامو تمیز می کنم میزارم تو ماشین اصلا نیازی نیست ش رو تمیز کنم و من که اوایل تعجب می از این کارشون و پیش خودم می گفتم خوب این که دیگه صرفه جویی در آب و وقت نمیشه. اگر آدم ظرفها رو آب بگیره خوب کلا خودش میشوره؛ به مرور و ناخودآگاه به اون سمت کشیده شده بودم و ظرفها رو میذاشتم تو سینک تا آب شستشوهام بریزه روش و خورده های غذاها جدا شه بعد بزارم تو ماشین و همین باعث میشد اغلب مواقع سینک سفید نباشه. خانم همسایه که گویا خودش یکی از این مارکهای کره ای رو داره با فهمیدن مارک ماشین ظرفشویی ام؛ پرسید ازش راضی هستی؟ گفتم آره. من مامانم هم بوش داشت و تو تحقیقاتم واسه ج ه گفتن بوش از همه بهتره. اما وقتی منظورش رو از رضایت گفت تصمیم گرفتم ظرفهامو در کثیف ترین ح ممکن تو ماشین بزارم و نتیجه رو بهش خبر بدم. کفگیرم پر از پنیر پیتزا بود و شاید کمی خورده غذا به بعضی ظرفها حتی خشک شده بود اما... نتیجه عالی بود. از اون روز دیگه ظرفها رو تو سینک نمیذارم. یک راست میذارم تو ماشین و هم آشپزخونه مرتب تره هم سینک از چربی ظرفها هی تیره نمیشه که مجبور باشم سفید کننده بزنم. نهایتش هر سه چهار بار ش رو می شورم. زحمت شستن از هر بار آب گرفتن ظرفها خیلی کمتره. میرم ماه رو از اتاقمون که درش رو بسته بود بردارم که می بینم گوشی منو رو تخت پیدا ش همانا و ج سیب از قاب همان. این بار عصبانی نمیشم. دعواش هم نمی کنم. فقط یک هویی گوشی را از دستش میگیرم بدون اینکه حرفی بزنم.
اپیزود3: وضع دستهام خیلی ابه. ی منو نشناسه فکر می کنه یا یک جایی شبیه تعویض روغنی کار می کنم یا خیلی کثیفیم که رگه های انگشتام و دور ناخنهام و زیر ناخن هام سیاهه. اما حقیقت اینه که بعد از تولد ماه پوست دستهام بشدت حساس تر شده و به خاطر سهل انگاری دو ماه قبل که بدون دستکش با سفید کننده سینک رو شستم حال دستام ناخوش شد و هنوز خوب نشده. تازه یک هفته است که سیاه سیاه هم شده
اپیزود4:شب شده. همسر برای ناهار رسید. پرم از حال خوب، هیجان برای چیزهایی که رویای داشتنشان را در سر می پرورانم. گویی همین لحظه تک تک شان را دارم. قبل ترها با خودم میگفتم لپ تاپ که باشه. گوشیت هم خوب باشه نقش تبلت چی می تونه باشه. اما این روزها یک جور عجیبی احساس نیاز می کنم به داشتن اش. خصوصا برای مطالعه . شاید هم بهتر باشه یک بوک ریدر بگیرم تا تبلت. شماها از بوک ریدر استفاده کردید که نظرتون رو بهم بگید؟
شنبه 5 ام آبان

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/01/post-596/
  • مطالب مشابه: یادداشت منتشر نشده 1 (یک روز قشنگ)
  • کلمات کلیدی: ماشین ,ظرفها ,همسر ,خیلی ,ترشی ,باشه ,ماشین ظرفشویی ,سفید کننده ,مادر همسر ,اسباب بازیهایش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کاش میدونست بعد از یک روز پر از مشغله که شاید فشار روانی بدی رو هم تحمل و اون ندونه؛ بعد از یک روز بچه داری و به من چسبیدن های ماه اک؛ چقدر نیاز داشتم کمی بغلم کنه که با همه خستگی هام کارهای باقیمونده رو ول رفتم کنارش. درسته منو تو بغلش جا داد و موهام رو نوازش داد اما همین که حرف زدم گفت صبر کن؛ داوری بازی دیروز رو داره بررسی می کنه. دو دقیقه صبر اما می خواست کلیپ رو کامل ببینه. پا شدم اومدم. گفت چرا زود رفتی؟ گفتم: "چون تو برات مهم نبود". صدام زد که بیا اما دل من ش ته بود از این که تو همه مشغله های امروزش، خودش زمانی برام نگذاشت جز دو تا تماس تلفنی. دلم ش ته که حتی نتونست پنج دقیقه صبر کنه و بعد کلیپ رو ببینه. دلم ش ت که موبایلش از من مهمتر بود. دلم ش ت که به خاطر خسته بودنش خودش نیومد پیش من وقتی من برگشتم سر کارمچرا یک وقتایی اینقدر بی رحم میشیم؟ چرا گاهی اینقدر ساده می گذریم از چیزهایی که ظاهرشون ساده است اما در باطن زخم عمیقی روی دل طرف مقابل میزاره که بی اختیار اشکهاش سرازیر بشه؟ چرا این روزا موبایل لعنتی از همه برامون عزیزتر و مهم تر شده؟ چرا باید اینقدر زندگی سخت بشه که آدمها تا آ ین توانشون باید کار کنند و وقتی میرسن خونه از خستگی جون ت خوردن نداشته باشن؟ فکر می اومدن ماه اک تاثیر بدی روی روابط ما نداشته اما کم کم دارم حس می کنم اینطور هم نبوده. حس می کنم خیلی وقتا یادمون میره یکی دیگه هم تو این خونه هست. و تعداد دفعاتی که دلخور می شم و ناراحت زیاد شده.همه چیز شاید مثل قبله اما من عوض شدم و شاید همسر خسته تر. نمیدونم!!!

+ دوباره صورتم پر از جوش شده :((

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/09/06/post-622/ای-داد
  • مطالب مشابه: ای داد
  • کلمات کلیدی: اینقدر ,شاید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ بعد از اون دعوای کذایی یک ماه قبل و مذاکرات متعاقبش؛ توافق !!! نه... نمیشه اسمش رو توافق گذاشت چون همسر معتقده مبلغی که من میگم زیاده اما حرفی که خودش زده شده جز قرار. البته من هم کوتاه نیومدم و گفتم اون حرف تو هم جز قرار محسوب نمیشه مثل حرف من :)) باید از ح.ت هم سهم داشته باشم. حالا اون روزا به خاطر دلتنگی و عدم هماهنگیمون تو مسائل مالی خیلی عصبی بودم که سخت بحثمون شد اما بعد از مذاکرات و موقع عمل که فهمیدم میخواد چقدر بهم بده قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم من اگر میخواستم اینقدر باشه که اونقدر خودمو اذیت نمی و دعوا راه نمی نداختم :)) اینو که قبلا میدادی فقط یک جا و چند ماه یک بار بود. در هر صورت فعلا فقط ماه به ماه بودنش به خواست من شده اما مبلغش خیر ولی...بعد از هفت سال دوباره احساس مالی دارم. مثل اون سالهای اولِ کار م. نه اینکه تا قبل از این تو این هفت سال هیچ پولی نداشتم. تا پارسال کار می و درآمد داشتم؛ همسر هم بعد از عروسی چند ماه یک بار یک مبلغ کلی بهم میداد اما تمام این سالها درگیر هزینه های کلاس و رفت و آمد به تهران و بعدش ید ج ه و سیسمونی و خون بند ناف بودم. همین بود که امکان آزادانه تصمیم گرفتن و برای خودم دلی و با آرامش یدی را نداشتم. حالا اما ج های بزرگی که از سمت من و خانواده ام باید انجام می شد تمام شدند. زندگی به یک ح پایدار رسیده و لازم نیست نگران یدهای اساسی باشم. حالا با خیال راحت می توانم بزنم بیرون و اگر چیزی چشمم دید و دلم خواست؛ دائم فکر نکنم نیاز هست یا نه؟! با همسر هماهنگ کنم یا نه؟ آیا قبول می کنه ب م یا نه؟! و ... خودم برای دلم ید کنم. اصلا یک حس قشنگی دارم که اگر هر ببینه فکر می کنه من هیچوقت پول نداشتم. دقیقا شبیه اون بچه هایی که تو خونه هم نوشابه میخورن ها اما وقتی میرن جشن؛ بعد برای دوستاشون میگن تو جشن نوشابـــــه خوردیم. انگار پدر مادرشون نوشابه بهشون نمیدن :))یک کار جدید هم که تصمیم گرفتم م اینه که هر ماه لیست ضرویات مورد نیاز را تهیه کنم و بدم به همسر تا با هم اولویت بندی کنیم و زمان تعیین کنیم برای یدشون تا گره ای که با دست باز می شود را با دندان باز نکنیم
+ مادر همسر و نسرین اجازه ندادند تو کارهای آماده سازی مهمانی کمک کنم. حتی اجازه ندادند برنج ها رو پاک کنم یا تو درست سالاد یا خاگینه کمک کنم. از یک جهت خیلی خوبه که بری بخوری و بخو . اما از اون جهت که علت ماجرا رو بدونی ته دلت یک جوری میشه. این که مادر همسر به جز خودش و دخترش اصلا ی رو قبول نداشته باشه. قضیه کمک به جاری بود که مادر همسر یک جوری گفت فقط نسرین بلده تو ک نتی ها رو ببُره انگار که چه کار تخصصی و سختی هستش. یک جوری شدم. مثل اینکه کلا دیده نمی شم. یک روز که گذشت با خودم به این نتیجه رسیدم که خوبه مادرها کارهای کوچیک بچه هاشون رو هم اینقدر ارزشمند بدونند و فکر کنند همین کار ساده، خیلی هم بزرگه و خیلی هم مهمه که بچه اشون می تونه انجام بده. یاد افتادم که همیشه با بهترین واژه ها بچه هاش رو توصیف می کرد. اون وقت من در مورد خودم و کارهای تخصصی که می تونم انجام بدم بلد نیستم به خودم بنازم. نه که مغرور باشم. فقط در این حد که خودم رو خیلی قبول داشته باشم چون توانایی اش رو دارم. نسبت به قبل بهتر شدم اما تصمیم دارم نوازشگرانه تر و منطقی تر با توانایی هام برخورد کنم تا به قدرتی برسم که بتونم این رو به ماه اکم انتقال بدم و یادش بدم که یک آدم منحصر به فرده و قطعا مجموعه تواناییهاش هم منحصر به خودش خواهند بود. یادش بدم که خودش رو با دیگران مقایسه نکنه و خودش رو باور داشته باشه.دلم میخواد توی آشپزی و پذیرایی خودم رو به جایی برسونم (غذاهایی متفاوت از غذاهای اونا و خیلی خوشمزه درست کنم) که دوست دارم و یک روزی یک جایی بهترین پذیرایی ممکن رو از خانواده همسر م و بهشون نشون بدم که من هم توانایی های مختص به خودم رو دارم.
+ ترجمه ها که تمام بشه تا وقتی مطمئن نشم من و ماه اک به لحاظ وقت و وابستگی میتونیم از پس یک کار خارج از کارهای خونه و با هم بودن بر بیایم؛ دیگه هیچ کاری رو با ددلاین کم قبول نمی کنم. این مدت از نظر فکری اذیت شدم. ماه اک عین بومرنگ هر جا بگذارمش برمیگرده به من و اصلا وقتی بیداره مجال کار بهم نمیده. برنامه های قشنگی برای خودم و ماه اک دارم که باید ذهنم از این کار آزاد بشه و خونه به نظم قبلش برگرده تا شروع کنیم به کارهای متفاوتتو دلم داشتم فکر می کاش ماه اک کمی دست از سرم برداره و بزاره آزاد باشم که یادم به قدیمها افتاد. به اون روزایی که ته دلم به مامانها غبطه میخوردم که خوش به حالشون که بچه هر جا هم بره باز برمیگرده پیش خودشون. حالم بهتر شد.
+ ماه اک این روزها به قدری شیرین شده که دلم میخواد درسته قورتش بدم. خیلی باهوشه، خیلی کنجکاوه اگرچه گاهی کلافه میشم چون دست تنهام
+ این روزها خودم رو بیشتر از قبل دوست دارم و ایمان دارم کارهای بزرگی میتونم انجام بدم.
+ برای نوشتن هر پاراگراف این پست ده بار ماه اک رو بردم گذاشتم کنار اسباب بازیهاش تا بتونم چندتا جمله بنویسم. :))

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/08/27/post-618/
  • مطالب مشابه: حس
  • کلمات کلیدی: همسر ,خیلی ,کارهای ,خودش ,انجام ,قبول ,مادر همسر ,اجازه ندادند ,دوست دارم ,برای خودم ,باشم حالا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
شب ساعت 12کارها همه روی هم جمع شدند. به خاطر اینکه زمان هایی که ماه اک خوابه زمانم برای ترجمه ها رفته. خونه یک رسیدگی اساسی لازم داره و امشب... از اون شبهایی هستش که خیلی خسته و بی انرژی هستم و یک عالم کار مونده اما توانی برای انجامشون نیست. دلم میخواد همین حالا بخوابم. هنوزم فقط بهنام بانی و فقط دل نکن گوش می کنم و غم توی آهنگ من رو زیر و رو می کنه.
شنبه صبح ساعت 7باز هم هوا سرد شد و شوفاژها دو شبه خاموش میشن. ازوقتی بیدار شدم سرم به دلیل تنفس هوای سرد ناراحته. ب نتونستم بیدار بمونم. ظرفهای باقیمونده رو چیدم تو ماشین و زدم بشوره. کمی کانتر اپن رو مرتب و تمیز ؛ ساعت رو برای 5:30 تنظیم و خو دم. الان ولی ناراحتی سرم و البته خوااااب نمیذاره کار کنم. دلم بخاری می خواد با شعله کم که مثل قدیم ها کنارش دراز بکشم و گرم بشه وجودم.نمیدونم چرا این متن تازه یک جوریه که سه روزه هنوز جلو نرفته.خوابم میاد

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/08/26/post-617/
  • مطالب مشابه: روزانه 1
  • کلمات کلیدی: ساعت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز گواراترین آب دنیا را نوشیدم وقتی با دستهای کوچک سخاوتمندش لیوان قهوه ای کوچکش را به سمت صورتم گرفت و من فکر دوباره آب می خوا هد اما لیوان را به من نداد و با پاهای لرزانش جلوتر آمد و با تلاش آن را به لبهای من رساند و دقت کرد که آنقدری لیوان کج شود که بتوانم بخورم و وقتی حس کرد که خوردم با مدل خاص این روزهایش؛ دماغ کوچولویش را چین داد، چشمهایش را جمع و ریز کرد و زبانش را بین لثه سفید شده بالایش که نشان از روییدن عنقریب دندان هایش دارد و دو دندان کوچک پایینش قرار داد که به من بفهماند چقدر خوشحال است از اینکه توانمند شده و ازش کارهای بزرگتر از خودش سر می زندخدایا چطور بگم که چقدر خوشبختم؟ چطور بگم که چقدر ممنونت هستم؟ چطور بگم که در پوست خودم نمی گنجم؟دلم یک دشت سر سبز می خواد. یک دشت پر از سکوت که من از اعماق وجودم درش این همه حس فوق العاده را فریاد بزنم. یک جوری که به گوش همه دنیا برسه. و اندازه همه عمرم سر به زمین بگذارم و هیجان دلم اشک شود و گل کند خاک دشت را . چشمه ای زلال بسازد از این همه نعمت و رحمتی که به زندگی ام روانه کردی و برویاند گل های کمیاب؛ که داد بزنم و بگم عاشقتم خدا که یادم دادی خوب ببینم و خوب حس کنم و تلخی ها رو بگذارم پشت در گذشته ها و از ته دل قهقهه بزنم. که سرم رو تکیه بدم به تنه تنومند درختی که به لطف تو سایه اش را روی سرم انداخته؛ چشمهایم را ببیندم و خیس شوم زیر بلور شبنم خوشبختی و یک به یک مرور کنم تک تک خوشی های کوچک و بزرگ زندگی ام را. که خودم را بندازم توی بغلت و با همان زور کم ام فشارت بدهم و بوسه بارانت کنم که یادم دادی بخندم؛ درد سختی ها را در دلم پرورش ندم و از نهال آسونی ها و خوشی های زندگیمون مثل چشم هام مراقبت کنم.


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

+ یک وقتایی هیجان انگیزترین موزیک ها هم نمی تونه سطح انرژیت رو بیاره بالا که بیدار بمونی و کار کنی. مثل وقتایی که یک مسیر طولانی رانندگی کردی و الان نه موزیک نه چایی نه شلوغ ها و مس ه بازیها هیچ کدوم کمکی به بازتر شدن چشمهات نمی کنند. سوختت تمام شده و کفگیر باکت به ته دیگ خورده. فقط یک خواب عمیقِ که میتونه دوباره سر ح کنه و به وجدت بیاره
+ مادر همسر عروسهای فامیل که خیلی هم قرتی هستند رو پاگشا کرده. البته یکی شون خیلی خوش سلیقه است. اما اون یکی که پول باباش از پارو بالا میره خیل خوش سلیقه نیست. یا لاقل من نمی پسندم سلیقه اشو. حالا موندم چی بپوشم؟ حالا خودم به کنار! ماه اک چی بپوشه؟ :)) کاش مامان نزدیک بود و چند دست لباس مهمونی ردیف می برای اینجور موقع ها. خانواده همسر اهل لباس پوشیدن تو مهمونیایی که مردها هم هستند نیستند. خانم ها مانتو می پوشند اما من هیچ وقت دوست نداشتم مانتو تنم کنم. کاش همسر وقت داشت بریم یک شومیز ب یم. یا یک کت حریر برای اون میدی مشکی می یدیم.
+ بهت قول میدم سخت نیست. لاقل برای تو .... لامصب این آهنگ همیشه می چسبه.
+ اینقدر خوابم میاد که تایید نشدن نظرات رو به من ببخشید
+هدی جان من چطوری ازت خبر بگیرم؟ کاش کامنتات رو نمی بستی :)

اطلاعات

چقدر خوبه که امروز تموم شد. چقدر خوبه که بالا ه ماه اک خو د. چقدر خوبه که صدای خواننده مورد علاقه ات تو گوشت بپیچه. چقدر خوبه که یک لپ تاپ داری که وسط یک خونه که توش سگ میزنه و گربه می ه همه کارها رو بیخیال شی؛ حتی میز غذا رو جمع نکنی و برای اینکه طنش های یک روز سخت بچه داری رو با نوشتن کم کنی. چقدر خوبه که همسر هم شامش رو خورد و خو د و وقتی حرص منِ خسته و بی اعصاب از گریه ها و بی ت های امروز ماه اک را با حرف هاش درآورد و در مقابل من عصبانی شدم و اون سکوت کرد. چقدر خوبه که وسط بی وقتی و بی ت های ماه اک تونستم یک غذا بپزم. چقدر خوبه که با وجود اینکه غذا نه مورد علاقه من باشه نه مورد علاقه همسر اما نیاز به زمان گذاشتن زیادی نداشته باشه و بتونم بازم ماه اک رو بغل کنم. چقدر خوبه که روزها شی میشن. چقدر خوبه که بعد از صبح تا حالا که له له میزنی واسه خواب، بالا ه زمان خو دن فرا رسیده. چقدر خوبه که بهنام بانی تو گوشم " آروم آروم اومدی به دلم.... نشستی و" می خونه و صدای موسیقی ی مثل سا یفون مغزم رو نوازش می کنه. چقدر خوبه که دستام توان نوشتن داره. چقدر خوبه که مست خوابم اما نوشتن حالم رو بهتر می کنه. چقدر خوبه که به همسر گفتم اینقدر راجع به غذای ماه اک حرف نزن، نپرس، مگه هر روز از من می پرسی چقدر غذا خوردم؟ خوب خوردم؟ چقدر خوبه که در مقابل اعتراض همسر به غذا گفتم که منم یک غذاهایی رو اصلا دوست ندارم اما گاهی چاره ای نیست. چقدر خوبه که جایی برای خواب هست و میتونم با خیال راحت سرم رو بزارم روی بالش و غرق شم تو رویاهای شبانه. چقدر خوبه که خونه پره از اسباب بازی ها و لباس های ماه اک و کف خونه پر از خورد نون و خوراکیه. اینا یعنی من یک دختر دارم که سالمه و میل به خوردن داره و اینقدرانرژی داره و یاد گرفته راه بره که همه جا راه می ره وقتی یک خوراکی میدم دستش که خودش بخوره. چقدر خوبه که اینقدر ظرف کثیف دارم چون یعنی غذایی داشتیم برای خوردن و آبی داشتیم برای نوشیدنچقدر خوبه که گوجه و خیار و سیب زمینی ها نشسته روی اپن موندن اینا یعنی پولی داشتیم که بتونیم ید کنیمچقدر خوبه که اتاق ماه اک پر از و وسیله است این یعنی که ما شرایطش رو داشتیم و رفتیم سفر و همچنین یک دختر بلا داریم که اجازه جمع هیچی تو این دو روز به من نداده و من هم به خاطر کار ترجمه فرصت های خواب ماه اک رو به اون کار اختصاص ندادمچقدر خوبه که تو فکرت بگی کاش ی هولم میداد تا دوباره سپاس گزاری رو شروع کنم و در همون حین با تمام خستگی هات و عصبیت هات تصمیم بگیری بنویسی که کمی غر بزنی از وضعیت امروز اما همش میشه حرفهایی که ازش بوی سپاس گزاری میاد و این یعنی خودِ خودِ خودِ خدا هولت داده جلو بدون اینکه خودت بدونیچقدر خوبه که لبخندی ناخودآگاه نشسته روی لبهام این بعنی من با همه خستگی هام راضی ام به رضای اوچقدر خوبه چقدر خوبهچقدر خوبه

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/08/22/post-612/چقدر-خوبه-
  • مطالب مشابه: چقدر خوبه....
  • کلمات کلیدی: خوبه ,چقدر ,ماه‌اک ,یعنی ,داشتیم ,همسر ,چقدر خوبه ,سپاس گزاری ,خودِ خودِ ,داشتیم برای ,اینا یعنی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ساعت از 12 شب گذشته. قصد که امشب یک بخشی از کار را تمام کنم با همه خوابالودگی و خستگی. دنبال ترفندی بودم برای بیدار ماندن که افتادم وسط شبهایی که باید بیدار می ماندم من بودم و هدفون و موزیک های شاد که اینقدر حس خوب توی وجودم میریختن که بتونم بیدار بمونم. "موزیک هیجان" سرچ می کنم. و حالا من و لرز از سرما و آهنگ نگارا که خیلی منو سر کیف آورده اگرچه که چشم هام داره بسته میشه.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/08/12/post-602/نگارا
  • مطالب مشابه: نگارا
  • کلمات کلیدی: بیدار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از اونجایی که به طور مادرزادی اعمالم رو مد اسلوموشن تنظیم شده بود و تو خونه پدری به ندرت پیش میومد خونه داری کنم؛ اوایل ازدواج از صبح تا شب کار می و کار تمومی نداشت. هنوز اون صحنه رو به خاطر دارم: برای کاری از خونه رفته بودم بیرون. درست سر سوم شرقی بودم وقتی سرم رو آوردم بالا و دیدم خانم جلویی با یک بسته سبزی داره میره خونشون. ته دلم گفتم یعنی میرسه یک روزی که من اینقدر خونم منظم باشه و کار نداشته باشم که بدون استرس بزنم بیرون و برای ناهارم سبزی ب م؟هر بار میرفتیم دیدن خانواده هامون و بر می گشتیم؛ به شدت انگیزه داشتم برای مرتب و تمیز خونه. بعد از یک دوره متوجه شدم اینقدر که تو خودآگاه و ناخودآگاهم دنبال را ار هستم برای منظم و منظم نگه داشتن خونه که هر جایی میرم ناخودآگاه به اعمال و رفتار خانم خونه دقت می کنم و نکته های مثبتی که به دردم میخورد پیدا می کنم. هربار که یک دوره میرفتم خونه پدری، خونه مادر همسر، خونه خواهرشوهر یک یا چند نکته جدید یاد می گیرم. از این نکته ها که توضیح دادنی نیست و الان هیچ کدوم رو یادم نیست چی بودن فقط می دونم تاثیر به سزایی روی خانه داری من داشتن.وقتی برای زایمان رفتم خونه پدری، خونه هنوز خیلی کار داشت چون هنوز نه مدیریت الان رو داشتم نه سرعت عمل اما دیگه زمان نبود. یک هفته نبود که رفته بودم. پدر مادر همسر قصد بیان خونه ما. حالا فکر کنید مادر وسواسی و فوق العاده تمیز همسر بیاد تو خونه نامرتب عروس!!!!همسر که میدونه مادرش رو این چیزها حساسه از سر کار که رسیده بود دست به کار شده بود. از ساعت ٤ بعد از ظهر تا ١١ شب کار کرده بود. شیشه تمیز کرده بود. کف رو جارو کرده بود و دستمال کشیده بود. ریخت و پاشیها رو جمع کرده بود. حالا همسر کلا آدم فرزیه و بر ع من وقت کار به جای اینکه هی فکر کنه اینو چه کنم اونو چه کنم؛ عمل می کنه و با همون دید مردونه ٦ ساعت تمام کار کرده بود. این یک اتفاق به شدت نادر اما عالی بود. اما... چشمتون روز بد نبینه که نیم ساعت تمام پشت تلفن منو برد زیر سوال که چرا کیفهات مرتب نبود؟ این چه مدل خونه داریه؟ همه جا خاک بود! فلان چرا اینجوری بود بیسار چرا اونجوری بود و قس علی هذا. حالم خیلی بد بود از انتقادها و مقایسه هاش. بهش گفتم جان من و رو با خواهرت مقایسه می کنی که ده ساله ازدواج کرده؟ که قبل از ازدواجش هم خونه داری می کرده؟ من دو ساله ازدواج . تمام سالهای قبلش رو هم یا درس میخوندم یا کار بیرون انجام میدادم؟! توی همین نقطه همسر آروم گرفت و گفت در این مورد حق رو به تو میدم. اما ... و یک سری انتقادهای ملایم تر جای قبلی ها رو گرفت. تا چند روز اعصابم از این همه ایراد و انتقاد بهم ریخته بود و تا روزی که برگردم هی نقشه می کشیدم که این کار و می کنم و اون کار رو می کنم تا همیشه نظم باشه و نتونه بهم ایراد بگیره. برگشتم. بهتر شده بودم اما هنوز راه زیادی مونده بود تا نظم کامل. همچنان توی رفت و آمدها دقت می و نکته های مهم رو توی ذهنم بولد می تا اینکه دوباره تمرینات سپاسگزاری رو شروع . رسیدم به تمرینی که باید اونچه میخواستم رو باید پیشاپیش تصور اتفاق افتادنش رو می و برای اتفاق افتادنش سپاس گزاری می . "خدا برای این همه هنر خانه داری و تدبیر و مدیریتم تو کارهای خونه ازت سپاس گزارم که باعث شده نظم در خونه برقرار بشه" "خدایا از این همه نظمی که توی خونه برقراره ازت سپاس گزارم"و از چند روز بعد از اون انگار تمام نکته ها کاراتر شدن، دستهام قویتر شدند؛ مدیریتم مقتدرتر شد و مد اسلوموشن استپ شد. حالا نوع کار م و اوضاع خونه اینقدر تغییر کرده که معمولا خونه هم مرتبه هم تمیز. هم بچه داری می کنم بدون استرس؛ هم آشپزی می کنم با خیال راحتحالا امروز و اینجا اینقدر همه چیز نزدیک به ایده آل است که آرزوی آن روز برآورده شد. ماه اک را زدم زیر بغل و مادر دختری رفتیم سبزی یدیم تا برای اولین بار با با کلم قمری که روز یدم؛ یکی از غذاهای سنتی را بپزم.
خدایا سپاس سپاس سپاس

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/08/10/post-600/آرزوها-کم-نیست
  • مطالب مشابه: آرزوها کم نیست
  • کلمات کلیدی: خونه ,کرده ,سپاس ,همسر ,داری ,نکته ,ساله ازدواج ,اتفاق افتادنش ,سپاس گزارم ,سپاس سپاس ,ساعت تمام
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

صبح ها را فول انرژی شروع می کنم. آنقدر خوبم ... آنقدر شادم ... آنقدر پر از انگیزه ام... آنقدر لبریزم از جمله ها و کلمه های زیبا ... اما فرصت نوشتن در آن لحظه های پر از شور حال آنقدر کم است که تمام آن حس ها ثبت نشده تا ظهر رو به خاموشی می گذارند. و درست وقتی ماه می خوابد و من آزادم انرژی هایم به پایین ترین سطح افت می کند. عصر دوباره شور و حال زندگی در درونم قوت می گیرد و مثل صبح فرصت نوشتن نیست. ماه اجازه تمرکز نمی دهد و من تمام مدت یا درگیر ماه هستم یا درگیر امور منزل. امروز هم خوب بودم. عالی اما ظهر وقتی از دستشویی بیرون آمدم و دیدم ماه سیب روی قاب گوشی را کنده و تمام چسب زیرش را با انگشت و ناخن ظریف و کوچکش روی کل قاب پخش کرده و دوربین گوشی هم کدر شده از نگرانی ع العمل همسر به این اتفاق بی اختیار داد زدم و طفلکم فقط هاج و واج نگاهم می کرد و من تند تند با دستمال نانو روی قاب و دوربین می کشیدم تا مطمئن شوم تمیز می شود. ماه طفلکم با هر بار راه رفتن خودش را به من می رساند و پایم را می گرفت و من که از سینک به اپن از اپن به سینک رفت و آمد می ؛ مجال برداشتن اش را نداشتم و البته ناراحت هم بودم که حالا همسر ببیند حتما بحثمان می شود. بعد که خیالم راحت شد از پاک شدن دوربین گوشی و قاب؛ برای ماه یک فنجان شیر پرچرب ریختم اما لب نزد. ک نت خوراکی ها را ریختم بیرون تا نی شیر پیدا کنم و ببینم ماه بلد است با نی شیر بخورد؟ موقع جمع خوراکی ها نان های ساندویج که برای بعضی کارها خشک کرده بودم جا مانده بود و ماه اینقدر به اینور آنور زده بود و کشیده بودش که تمام خورده نان ها پخش آشپزخانه ای شده بود که دیروز تمامش را تمیز کرده بودم. با ناراحتی نایلون را از دستش کشیدم و شروع با صدای بلند غر زدن که من هر چقدر کار کنم تمام شدنی نیست. چرا زحمت من را اضافه می کنی؟ حیوونکی به پایم چسبیده بودبا دهن باز نگاهم می کرد که من چه بلغور می کنم؟ این الفاظ پرت و پلا چیست که از دهن من آزد می شود؟ به پایم چسبیده بود که بغل اش کنم. می خواست که بخوابانمش. ماه خواب است. من پشیمانم از برخورد تندی که با نفس ام داشته ام و فرشته کوچکم چون پری بهشتی خواب را در آغوش کشیده و من محو صورت بلورین اش شده ام و با لمس حریر طلایی موهایش زیر لب می گویم من را ببخش. ته دلم آرزو می کنم ای کاش همسرک هم مثل پدرجان روی اب شدن وسایل اینقدر حساس نبود و حساسیت به ج نمی داد که من از ترس ع العمل تلخش ماه را ناراحت نکنم. ای کاش...این وسطها خواهرک خلوت غم انگیزم را با تلفنش بهم می زند. بین حرفهایش می گوید:"طبق حرفهای بابایی زاد این طفلک بعدها مهار "نزدیک نباش" می گیرد. اینقدر که با رفت و آمدهای با فاصله فکر می کند به هر که نزدیک شود از او دور می شود. به مادر میگفتم مادر بچه که بالغ است گفته دیگه طولانی جایی نمیرم که بعدش اذیت نشم. پس بچه حتما این مهار را می گیرد"پرت می شوم بع روزهای بعد از سفر یک ماهه که چقدر طول کشید دوباره به این تنهایی عادت کنم. که انگار برای اولین بار است زندگی در غربت را تجربه می کنم و توی دالان تاریک روزهای تنهایی به دنبال را اری برای از بین رفتن سختی بعد از سفر برای خودم و ماه می گردم. تنها گزینه پر رنگ کلاس های "مادر و کودک" است که نمیدانم این ها هست؟ که نمیدانم همسرِ مخالف کلاس آن موقع ما را یاری می کند؟حال این روزهایم خوب است اما درست زمانهایی فرصت نوشتن دست می دهدکه سطح انرژی ام در پایین ترین حد ممکن است. دلم میخواهد ماه 4 ساعتی بخوابد و من هم ترجمه کنم. هم ناهار بخورم. هم جارو بزنم و تی بکشم و بعد از کمی رفع خستگی ماه بیدار شود و من با آرامش حاصل از انجام کارهایم در آغوش بکشم اش و شاید دوباره جوراب بازی کنیم. یا آنقدر ب یم و شیطنت کنیم که نفس من بند بیاید از فعالیت و هیجان. یا با هم کنار پنجره برویم و پرنده های را ببینیم. شاید هم برویم خانه خانم همسایه . دلم می خواهد وقتی بیدار می شود در آرام ترین لحظه روزمان باشم و بهترین خاطره ها را بسازیم
غ ز ل واره:+ ماشالله به این بلاگ اسکای و قر و قمیش های نا تمامش. بازم آمار بازدید رو صفر نشون میده. خدا میدونه چه ایرادهای دیگه ای هست که خبر نداریم. وبلاگمون نره رو هوا صلوات :))

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/25/post-587/مادر-اعصاب-اتمی
  • مطالب مشابه: مادر اعصاب اتمی
  • کلمات کلیدی: آنقدر ,تمام ,مادر ,پایم ,دوربین ,اینقدر ,فرصت نوشتن ,پایم چسبیده ,دوربین گوشی ,کرده بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
میام تو اتاق و در اتاق رو می بندم. ماه پشت در میمونه و می زنه زیر گریه. میرم ماه رو برمیدارم یک حرفی هم میزنم که یادم نیست و باز میام تو اتاق و در رو می بندم. همین که میشینم رو تخت اشکام میریزه پایین. مدتهاست که دیگه به ندرت گریه می کنم. دیگه مثل دوران مجردی نیستم که اشکم دم مشکم بود. دیگه مثل اون روزها دایم اشک نیستم. ماه داره شیر میخوره و به صدای کم گریه من می خنده و با انگشت کوچولوش با قطره های آویزون اشک از زیر چونه ام بازی می کنه و لذت می بره. وقتی میشنم رو زمین ماه بغلم می کنه و با همون انگشت کوچولوش خیسی صورتمو پاک می کنه. نمیدونم فهمیده گریه ؟ یا فهمیده ناراحتم. با تلاش خودش رو تو کشوی پاتخت جا میده و منو نگاه می کنه و می خنده اما من همچنان غرقم تو غمی که تو دلمه.الله اکبر رو که گفتم شروع می کنم به گفتن حرفهایی که هی اومدن تو ذهنم و نذاشتن بفهمم چی می خونم. به اینکه اصلا نمیخوام برم بیرون. اینکه گفتی کیک معمولی ب گفتم چشم. گفتی تم ن گفتم باشه. گفتی آتلیه نه گفتم اوکی. واقعا این انصافه که من از اول تا آ هفته بشورم، بسابم و بچه داری کنم اونوقت آ هفته با درخواست بیرون رفتن که نمیدونیم کجا بریم و من میگم میشه هم بریم برای ماه یک شلوار خونه پاییزی بگیریم؛ با ع العملش اینقدر منو دلخور کنه؟؟من هم آدم ام. میفهمم. میدونم که وقتی یک کار بزرگ میکنی (سرمایه گذاری یا امثال اون) لازمه یه مدت یه کم کمتر ج کنی. میفهمم که ماه مهر داره تموم میشه اما ما با وجود مهمونداری چند روزه حداقل پونصد تومن کمتر از چیزی که تو تظرمون بوده ج کردیم. این یعنی پونصد تومن اضافه تر از چیزی که فکر میکردیم برامون مونده. این یعنی من مراعات و چون میدونستم خوب رعایت پیشنهاد دادم. اونوقت می گه ما هر وقت میخوایم بریم بیرون بحث یده. چرا اینقدر بی انصافه؟ این مدت شاید برای تولد ماه اک که من به احترام همسر و تصمیمون از خیلی کارها که میخواستم انجام بدم زدم؛ یک ی کردیم اما من ج اضافه رو دستش نذاشتم. حتی برای اینکه بدونه همراهشم آرایشگاه نرفتم اما الان می بینم اشتباه . وقتی رعایت ام دیده نمیشه و متهم میشم به اینکه همش بحث یده چرا این کار رو نکنم؟آقای همسایه برای اینکه زنش تنها تو خونه نمونه و میخواد لاغر بشه واسه هشت جلسه یک میلیون هزینه باشگاه داده. خوش باشن الهی. من نمی گم همسر مثل آقای همسایه باشه اما با درخواست یک شلوار چهل پنجاه تومنی واسه ماه هم اینقدر اعصاب منو خورد نکنهمن نمی گم دایم ببره تفریح های گرون قیمت و رستوران های فلان اما وقتی می گم من امروز حوصله غذا پختن ندارم بگه ایراد نداره امروز غذا سفارش میدیممن نمی گم هی برم موهامو فلان کنم صورتمو بیسار کنم فقط اینقدر ع العمل منفی به آرایشگاه رفتن من نشون ندهمن تو این غربت بی و تنهام. چرا نمی خواد بفهمه که راه راضی دل من خیلی هم سخت نیستخدایا آدم درد دلشو به کی بگه که نشه تف سر بالا؟!تو میدونی که هیچ بی غیب نیست. منم ایراد دارم میدونم. خدایا میونی که من زندگیمو دوست دارم. عاشق همسر و ماه اکم اما بعضی حرفای همسر خیلی آزارم میده. خیلی دلمو میشکنه. خیلی حالمو بد می کنه.

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/27/post-588/منِ-بی-کس
  • مطالب مشابه: منِ بی
  • کلمات کلیدی: خیلی ,اینکه ,همسر ,گفتم ,اینقدر ,گفتی ,برای اینکه ,پونصد تومن ,انگشت کوچولوش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دارم علائم افسردگی رو می خونم. می رسم به قسمت اختلال خواب. که افراد افسرده معمولا صبح خیلی زود بیدار می شوند. پرت میشم توی دالان سرد و تاریک قشنگ ترین ماه سال ٩٣. روزایی که از شدت اضطراب و نگرانی صبح زود بیدار می شدم و برای فرار از فکرهایی که رهام نمی د پناه می بردم به اتاق خواهرک. حتی یه مدت از شدت بدحالی تو اتاق خواهرک می خو دم. منی که خج می کشیدم از شدت احساسهای بد می رفتم بابا رو بغل می شاید کمی احساس امنیت بیاد تو وجودم. اغلب مواقع اگر امکان داشت سرم رو پای مادر جان بود. بقیه روز هم اگر خواهرک بود امکان نداشت بتونم تنها بشینم. به بی اشتهایی شدیدی که داشتم. به روزایی که بعد از امتحانم با همسر رفتیم تر تان و من دچار حالاتی شده بودم که پنج دقیقه نشستن در توانم نبود. نمیدونم چه حالی بود ولی یک ضعف شدیدی تو پاهام و تمام تنم بود که قدرت نشستم نداشتم. به بقیه نگاه می و می گفتم خوش به حالشون که می تونند بشینند. من چطور قبلا می تشستم که الان نمیتونم؟ طفلک دو ساله خواهر شوهر با همون قامت ظریف و کوچولوش با همون مغز نیمه کاملش فهمیده بود که من چقدر بیمارم و چقدر نیاز به محبت دارم. وقتی تو اتاق خو ده بودم می اومد یک دقیقه کنارم دراز می کشید بعد بدو بدو می رفت پیش بقیه و چند دقیقه بعد دوباره می اومد کنار من دراز می کشید. این قشنگ ترین صحنه اون روزای تلخ و سرده. به روزی که ساعت ٧:٣٠ صبح با شکم خالی پناه بردم به ایمی پرامین و فکر می حالم خوب میشه و تمام تفریح رو توی چادر خواب بودم و همسر طفلی هم بی حوصله یک گوشه کنار من دراز کشید و هنوز داغ اون تفریح به دلمه. به وقتی از تر تان رسیدم خونه و مامان بهم گفت چرا مثل یک مرده متحرک شدی؟ و تمام داروها رو ریخت دور. قبلا هم فلو تین و پرانول خورده بودم. قطعا امی پرامین منو اونطور نابودتر از وقتی دارو نمی خوردم کرده بود. پرت می شم به اون روزی که توی اتاق و نمیدونم چرا روی زمین دراز کشیده بودم و صدام به مامان که تو اتاقشون بود نمی رسید و تصور رفتن تا اتاقشون هم برام غیر ممکن به نظر می رسید اینقدر که دور بود. باورم نمیشه منی که سه ساعت پا به پای همسر راه میرم؛ چند قدم تا اتاق مامان اینا نمی تونستم برم. مامان خواست منو ببره گلستان . همون راه نزدیک رو صد بار وسط راه نشستم و زانوهامو تو بغلم گرفتم. به وقتهای غذا خوردن که فقط بقیه رو نگاه می و آرزوی میل به یک لقمه غذا رویایی بیش نبود. به وقتی همسر با اصرار به من غذا داد که جون بگیرم و همه رو بالا آوردم. به زمانی که از بدحالی راهی بیمارستان شدم و سرم زدم. لیست نشانه ها و علائم تمام می شه اما من به جز عصبی شدن های با فاصله کم این دو سه ماه که اون هم توی نشانه ها نیست نشانه ای ندارم. نه کم خواب شدم نه پر خواب. نه کم غذا شدم نه پر خور. میل به خودکشی؟ نه! دردهای بدنی؟ جز کمردرد که به نظرم از بغل ماه اکِ و گاهی سردرد مشکلی ندارم. امید به زندگی؟! به جز شنبه که از شدت فشار عصبی گریه می و میگفتم خدایا کاش من بمیرم تا همه مون راحت شیم اما تو دلم میگفتم پس ماه اک چی؟! امید به زندگیم خیلی بالاست، لذت بردن از امور و فعالیت های روزانه؟ خوب همه آدمها بعضی روزا ل هستند و حال کار ندارن اما در کل خیلی لذت می برم از انجام کارهام
با خودم میگم مگه میشه تو با این همه انگیزه و هدف و برنامه افسرده باشی؟ اگر بودی هیچ کدوم برات مهم نبود. مثل همون روزای سخت. پس چرا به خودت برچسب می زنی؟! اصلا اگر افسرده نیستی پس چته؟اولین باری که رفتم پیش "ق" بهم گفت ضعف جسمی هم یکی از عوامل بهم ریختگی های روانی و هجوم افکار صد من یک غاز است. به خودت برسپارسال خانم رفیعی تو کلاسهای بارداری گفت : "چربی اضافه نداری. اگر به خودت نرسی تو دوران شیردهی مریض می شی" و من تازه منظورش رو از مریضی میفهممبه نظرم این دو مورد محتمل تر از افسردگی هستش. البته که صد سال هم از این دوری بگذره، بعد از رفتن خانواده ام یک دوره نقاهت باید طی کنم.
و اما...

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

گفت اگر به جیغ زدن ادامه بدهی نه بچه به دنیا میاد نه میشه سزارین کرد. تنها تصویری که از آن لحظه ها خاطرم هست، حضور روبرویم بود که نمی دیدمش، خانم علوی (مامای مهربونی که بزرگترین کمک ها را به من کرد)، مسئول گرفتن خون بند ناف، و اون دوتا خانمی که نمیدونم چه کاره بودند. یکیشون خیلی کمکم کرد ولی اون یکی فکر کنم فقط اونجا بود که یک پولی کاسب بشه. حدود٣:٢٠ بود که و خانم علوی و بقیه با خنده گفتن ببین، آ شه. موهاش پیداست. من که تا اون موقع فکر می همسر کنارم ایستاده با شنیدن جمله که گفت: " باباشو صدا بزنید بیاد ببینه" فهمیدم که همسر طاقت نیاورده اما من اونقدر بین درد کشیدن ها و ضعف غذا نخوردن دست و پا زده بودم که نتونسته بودم به جز سقف و گاهی آدمایی که پایین تخت ایستاده بودندو خانم علوی که سمت راستم بود چیزی از اطرافم متوجه بشم. همسر اومد داخل اتاق اما دلش رو نداشت که لحظه تولد رو ببینه. سمت چپ من ایستاد و من که فکر می موقع درد شاید گرفتن دست همسر تسکینی باشه چنان از نفس افتاده بودم که هیچ علاقه ای به لمس و گرفتن دست ی نداشتم. میدونستم که تنها راه نجات از درد متولد شدن ماه هستش. آنقدر به جسمم فشار وارد شده بود که احساس می الان که بدنم چهار تکه بشه و هر پایی یک طرف بیفته. اونقدر بی طاقت شده بودم که دو دقیقه مونده به تولدش گفتم خدایا جونمو بگیر.دو دقیقه گذشت. خدا بهم خندیده بود. زنده بودم. ساعت بیمارستان ٣:٣٢ بود اما نمیدونم ساعت رسمی دقیقا چند بود و اصلا اختلافی با ساعت بیمارستان داشت یا نه. فقط دردها یک هو تمام شد و من اونقدر از دریافت مورفین و تنفس گاز انتون بی رمق شده بودم و خوابالود که یادم نیست وقت به دنیا اومدنش گریه کرد؟! فقط یادمه گرفتنش جلوی صورتم که ببینمش. یک دختر سفید که یک لایه سفید ورنی کل بدنش رو پوشونده بود. که من تا دیدمش تو دلم گفتم چقدر بینی اش پهنه :)).با موهای مشکی و ابروهایی شبیه من که یک چال روی چونش داشت. من برای سلامتیش و شکر خدا حمد رو کنار گوشش و امسال با زادروزش باران را مهمان زمین کرده است.حالا یک سال از اون روز گذشته و من هنوز به همسر می گم چرا فقط ١٥ ثانیه از بچم گرفتی؟! چرا یک ع از من و بچه ام کنار هم نگرفتی؟چرا اصلا یک ع سه تایی سلفی حتی از اون روز نداریم؟!چرا من لحظه به لحظه اون روز و روزهای بعدش رو یادداشت ن پارسال این موقع تازه کار تمام شده بود و من چقدر دلم آرام بود از موفقیت بزرگی که به لطف خدا به دست آورده بودم
غ ز ل واره:+ خوبه که دوریم و نمیشد تولد بگیریم امروز. هنوز تب داره و ناخوشه

اطلاعات


روز :حالم خوبِ خوبِ.با یک حس آرامش دلچسب و خوشبخت با ماه تو آشپزخونه نشستیم و بهش ناهار میدم. آهنگ "من هستم" جهانبخش داره پلی می شه. غرق شدم تو آهنگ و حس اش. تو دلم می گم دلم یک پست میخواد با یک کمی چاشنی غم. اما من که غمگین نیستم؟!به شب نرسیده بی دلیل دلم می گیره و یه غم بزرگ میاد تو دلم.
پنجشنبه:تصمیم دارم بیام از خوشحالیم بنویسم که "فقط یک مادر میدونه چه پیروزی بزرگیه گرفتن نمونه ادرار از دخترت اونم بعد از یک ماه که ذهنت درگیره ولی فرصتی برای آزمایشگاه رفتن با همسر دست نداده" اما بعد از آزمایشِ ماه اک هر دو یک جور بدی دپرسیم. " فقط یک مادر میدونه چقدر قلبت به درد میاد وقتی از بچه ات خون می گیرن و تو مجبوری محکم دست و پاشو بگیری ت نخوره به جای اینکه وقتی ترسیده و از درد و ترس گریه می کنه بغلش کنی" ماه خیلی مظلومه طفلکم اما خیلی گریه کرد. آروم که شد وقتی خانمِ اومد چسب بزنه با دیدنش باز زد زیر گریه. چرا؟! نمیدونیم اما تمام روز بی حالیم و یه گوشه کز کردیم. هر برای خودش تو سکوت و افکار و تلفن خودش غرق شده. با خودم می گم زود گذره. موقتیه.
:مادرجان می گه میایم. فلانی هم گفته به منم اطلاع بدید. بهش بگیم بیان؟! می گم خودتون میدونید که اذیت میشم اما وقتی گفته؛ بگید چاره ای نیست. ان شالله که نمیاد. برخوردی چنین شیک و مجلسی :)) . قبلا واکنشم به آمدن مهمان چند روزه خیلی شدید بود. چه در مقابل مادرجان چه در درون خودم. عصر همسر حرفی میزنه که من بهش می گم از الان تا فردا صبح با من حرف نزن اصلا. می پرسه چرا؟! می گم چون بی حوصله ام. می گه بپوش بریم بیرون. آماده می شیم. به نظرم هوا سرد نیست. بلوز تن ماه می کنم. در طول درست غذا نخورده.تو راه بیسکوییت بهش میدم. بی صدا و بی حرکت لم داده تو بغلم و بیسکوییت می خوره. این همه بی تحرکی از ماه بعیده. موقع پیاده شدن هوا کمی سرده. طفلی ماه با پاهای !!! چنین مادر هواشناسی هستم من. تمام راه برگشت بی حرکت تو بغلم لم داده.تو پله ها متوجه حرارت سرش میشم. به محض وارد شدن به خونه دنبال تب سنج می گردم. از دست این دختر کوچولو هر وسیله ای رو یک جا جا دادم که خودم هم پیدا نمی کنم. همسر بتورش نمیشه که تب داره اما تب سنج ٣٨.١ رو نشون میده. همسر میره و با یک قطره استامینوفن بر میگرده. ساعت ١٠ بهش ١٦ قطره میدم. به پیشنهاد همسر بین خودمون رو تخت می خوابونیمش. ساعت یک بیهوش میشم و با ت ها و غرغو ماه اک مثل جن زده ها می پرم بالا. ساعت نزدیک سه هستش. باز هم تب داره. ٣٨.٤ باز قطره و خواب

شنبه: ساعت ٧:٣٠ ماه باز تب کرده. قطره رو میدم و چون خوابم درست نبوده باز بیهوش میشم. به فلانی زنگ زدن خبر دادن و من از اون لحظه دست به دعام که بگه نمیان. انرژی هام گرفته شده از فکر چند نفر مهمون دیگه به جز خانوادم. در طول روز ماه اک خوبه اما من حس تخلیه انرژی شدم. ساعت پنج باز تب، باز قطره. تا وقتی بچه ات سالمه قدر نمیدونی. مریض که شد دلت ریشه از ناراحتیتا ساعت ٧:٣٠ شب دپرسم. همسر از ٦:٣٠ می خوابه و رسما از صبح تو خونه و کمنار من حضور نداره. حتی الان که برگشته. کنار ماه میشنم رو زمین و میزنم زیر گریه. ماه فکر می کنه مس ه بازی در میارم. میخنده. به ده دقیقه نمیرسه. به خودم میگم پاشو عوض کن جو خونه رو. مثلا اولین ساگرد تولد دخترمونه. این چه وضعشه؟! اشکامو پاک میکنم. افوض امری الی الله گویان همزن رو در میارم. مواد رو حاضر می کنم و میریزم تو قالب. پیرهن هامو از کمد می کشم بیرون و از بینشون پیرهن قرمز گل گلی که مادرجان دوخته رو می پوشم. مدل بامزه ای داره. رژ قرمز می زنم. یک لباس خاص تن ماه اک می کنم. ساعت ٩ کیکمون حاضره. همسر رو بیدار می کنم. میگه بزار بغلت کنم که کیک پختی. خوشحال شده. چندتا بادکنک میدم باد کنه. عروسکهای ماه رو میریزم رو تختش وماه رو میزارم رو تخت. عاشق بادکنک ها شده. هیجان زده و خوشحال بازی می کنه. ازش می گیرم. ع هم. دوتا سلفی هم باهاش می گیرم. تو اینستا اینقدر و و خانواده براش پست تولد گذاشتن که خج کشیدم منم بزارم و باز بقیه مجبور شن تبریک بگن. ع ا که تموم میشه خم میشم ماه رو از رو تخت بردارم. آه ه ه ه که ماه اک یک مرتبه صورتش رو برمیگردونه و ناخن نسبتا کوتاه و صاف من چنان کشیده میشه روی صورتش که طفلکم ریسه میره از درد. و نابود میشه تمام حس خوشحالی که فکر می تو خونه ایجاد . بچه ام بازی می کنه. می خنده اما دل من ریشه.آ شباز تب می کنه
یکشنبه؛ الان تقریبا یک هفته از خیال یک پست کمی غمگین گذشته و اون حس گذرا نبوده. هر چه هم می گذره داره بدتر میشه. فقط غم نیست. پُر شده ام از اضطراب و استرس. یک بار می گویم از دلتنگی است. یک بار می گویم اقتضای این فصل و آب و هوای ناگهان سرد این دو روز است که یک جور بدی مضطربم می کند اما هر چه فکر می کنم کدام اتفاق را این هوا در پس زمینه ذهنم تازه کرده که اینطور آشفته ام کرده؟! شاید خاطره فوت یا مادربزرگ ؟! شاید استرس روزهای اول تدریس. شاید؟!! شاید چه؟!شب از فکر زخم شدن بچه ام خیلییی بد خو دم. نوشتنم تمام نشده که همسر هشدار میدهد دیر می شود. آماده می شویم و بعد از گرفتن جواب آزمایش ماه به ملاقات می رویم. خیالمان را راحت می کند که همه چیز عالی است. در مورد تب می گوید الان که تب ندارد؟ و با جواب نه میگه پس بزارید راحت باشه. برای تولد ماه هدیه می یم و بعد از یک ید کلی و کرم آبرسان( مدتها بود یدنش بی دلیل عقب می افتاد) می رسیم خونه. یک گوشه نشسته ام و فکر می کنم که از یک هفته قبل تا امروز به یکباره چه بلایی سر من و آرامش قشنگم آمده. زیر و رو می کنم و میرسم به بعد از ظهر که ماری پیام داد. ماری بک دختر دارد. پارسال یک بار بعد از آمینیوسنتز و یک بار دیگر بی دی پزشک که هر دوبارش قصور پزشکی بود جنین هایش را از دست داده . ماری نوشته حتی حوصله بیرون رفتن نداره و من در جوابش یک عالم جمله قشنگ پر از احساس آرامشم براش مینویسم و درست کمی بعد از این مکالمه بهم ریختگی ها شروع شد. علت ؟! هنوز نمیدونم
دوشنبه:بعد از نزدیک یک هفته حال خوبی دارم اما ظهر بداخلاقیای خواهرک و غر زدنش به اینکه ما حال نداریم بریم تفریح باهاشون اعصابم رو بهم میریزه.یک هفته است ضعف اعصاب دارم. گاهی هم شبها با ماه دعوام میشه از بس غر میزنه،غذا نمیخوره و البته منم دیوونه شدم.مغزم سگینه. به قول ترکها حوصله ام یُخدِه. حس ام ناخوبه و حالا همش با هم یک ناخوشی روانی بهمراخ داره، خدا به هیر بگذرونه
غ ز ل واره:
+ قراره کنار عزیزانمون و کمی با تاخیر تولد بگیریم برای کوچکمان. +باخودم میگم نکنه چشم خوردی از بس از حال خوبت و خوش بودنت واسه بقیه (منظورم آدمای دنیای حقیقی) گفتی:)))
+کجایی ای آرامش بی نظیرم. بیا.
+ بالا ه بعد از چند روز تموم ای ن پست رو
+ همانا بد حال شدن و دچار اضطراب و استرس شدن از رگ گردن به شما نزدیک تر است

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/17/post-579/
  • مطالب مشابه: از دست و زبان که برآید
  • کلمات کلیدی: ساعت ,همسر ,میشم ,قطره ,میدم ,میشه ,بیهوش میشم ,مادر میدونه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کلیات سعدی به دست اومدم که در سکوت شبانه کمی خلوت کنم. سعدی را دیده میگه می خوای فال حافظ بگیری؟! :)))شوخی شوخی کتاب را باز می کنم و عجب شعری!
١١٧-ط...بی دلان را عیب ، ل بی دل شدمآن گُنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست...ما زبان اندر کشیدیم از حدیث خلق و رویگر حدیثی هست، با یار است و با اغیار نیستقادری بر هر چه می خواهی مگر آزار منزان که گر شمشیر بر فرقم نهی، آزار نیست
١١٨-ط....درد عشق از تندرستی خوش تر استگرچه بیش ازصبر درمانیش نیستهر که را با ماه رویی سرخوش است تی دارد که پایانیش نیست
شعرخوانی هم یکی از گزینه های ج برنامه ریزی یا بهتر بگویم ج بهبودبخشی زندگی ام است. چقدر به دلم می نشیند این ات روان سعدی و گاه بعضی بیت ها چه جلا می بخشد حال دل را
بالا ه خط کش سبز و محبوب دوران پشت کنکور ارشد را به لطف شیطنت های ماه اک و بیرون ریخته شدن کشوی پاتخت پیدا . این خط کش یک دنیا خاطره و احساس است برای منِ خاطره باز. حالا راحتر ج هایم را خط کشی می کنم
حالا که ماه اک هست، خیلی دوست دارم از دنیا و افکار ک ن اطلاعات بیشتری داشته باشم. کاش همت کنم و کتاب " اتاق" را از انبار بیاورم و یک بار دیگر بخوانمش. همین که راوی داستان کودک است باید حسم به این داستان، با چند سال قبل خیلی فرق کرده باشد.
از شدت خواب چشمانم به زور باز هستند و عین باز بودن چشمهایم سرم هر چند دقیقه به یک سمتی ول می شود. اما باید ج را رسیدگی کنم، مسواک بزنم، ماشین ظرفشویی را تکمیل کنم و استارت بزنم تا مجال خواب فرا رسد
دور جدیدی از تغییرات مثبت، شاد و دل انگیز در درون من و زندگی ام در حال آغاز شدن است و این معجزه همان شکرگزاریهاست. دوباره از نو شروع می کنم و این بار متعهدانه تر تمرینهایم را انجام خواهم دادچه هیجان شیرینی برای تغییر در درون من است

اطلاعات

دوباره نیمه دوم سال و ساعتهای طولانی تنهایی شروع شد. دوباره نیمه دوم سال و فاصله های طولانی بین تازه شدن دیدارهای یکی دو روزه . دوباره نیمه دوم سال و زود تاریک شدن هوا و تنهایی ها ی کشدار بعد از غروب. دوباره نیمه دوم سال و دلگیری غروبها و غربتی که بیشتر از هر زمانی خودنمایی می کند. دوباره نیمه دوم سال که قشنگی هایش زادروز های عزیزترین های زندگی ام ( ماه، پدرجان، مادرجان، همسر) است. دوباره نیمه دوم سال و خستگی های زیادتر از همیشه همسر و به نوعی عبور از شبها تنهای تنها دوباره... دوباره ... دوباره

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

همینطور که ظرفهای تمیز را از ماشین در می آوردم، آب جوش آماده تا یک قهوه بخورم. وقتهایی که نیاز باشد حالم بهتر شود یا ذهنم تازه شود؛ یک قهوه بهتر از هر چیزی سر حالم می کند. یکی از شکلاتهایی که راهنمای همسر از فرانسه آورده بود را چاشنی قهوه می کنم. یک روزی عاشق شکلات بودم. حتما داخل وسایلم یکی از بهترین مارکهای شکلات پیدا می شد. آن هم تلخ. اما از وقتی سر و کله میگرن پیدا شد؛ شکلات خوردن به شکل قبل کلا از زندگی ام حذف شد. هر بار هوس می و چند روز پشت سر هم میخوردم باز سردردها شروع می شد و به غلط می افتادم. هنوز هم شکلات و مشتقاتش را دوست دارم اما نه به اندازه قبل از میگرن.حین خوردن قهوه فقط به یک چیز فکر می کنم. به لذت این نوشیدنی گوارا. ماه اکم می زند زیر گریه. با همه عشقم صورتم را به صورت شیرین ترین معجزه دنیا می چسبانم و در آغوش می کشم فرشته بی بال و پرم را و روی تخت دراز می کشیم. نسیم مهرماه هوای اتاق را لطیف کرده و نوازش می کند پوست تنم را. صدای ملچ مولوچهای گاه و بی گاه دخترکم سکوت خانه را می شکند و چشمانم پُر از خواب می شود. اما وقت خواب نیست. حالا که ماه خواب است وقت شروع دوباره است. شروع یک تلاش دلچسب که کمک کندد دستم در جیب خودم باشد. امروز قرار بود تلاشی یم برای یک سرمایه گذاری دیگر اما فکر می کنم دعوای روز چهارشنبه سر یک قفل بی ارزش انرژی منفی بود به سمت این سرمایه گذاری و موفق نشدنمان در انجامش. البته که خیر و صلاحی بوده در این نشدن. دعوایی که دلیلش تفاوت دیدگاه من و همسر از لحاظ تحلیل مسائل و البته تفاوت فکر اقتصادی مان در عین شباهت های زیاد است. فکر کنم لازم نباشد بگویم که شیطنت های ماه اک و نا امن شدن کشوهای خانه از دست ماه اک باعث رو شدن بعضی از این تفاوتهاست. نمی دانم حکمت این اتفاقها چه بود اما دومین باری بود در این یک ماه که سهم هایی که میدانستیم رشد بالایی خواهند داشت را با یک سود متوسط فروختیم به خاطر این سرمایه گذاری اما نیمی از آن انجام شد.بر خلاف تمام ناآرامی های درونی هفته قبل این هفته با حال خوبی شروع شد. ایمان دارم تمام این حال خوب نتیجه تمرینات سپاس گزاری است که تمام شد. می خواهم دوباره شروع کنم. میخواهم نهادینه شوند در درونم و از همین کوچکی انتقالش بدهم به ماه اکم شاید خیلی خیلی بیش از من لذت ببرد از زندگی اشو تجربه نکند رنجهای تلخی را که بهترین دهه عمر و زندگی ام ( از ٢٠ تا ٣٠) سالگی را به فنا داد. بزرگترین خاطره شیرین این دهه کار و مستقل شدن از لحاظ مالی بود؛ چند مسافرت خانوادگی دلچسب و آ هایش پیدا شدن سر و کله همسر که آن هم به اندازه خودش سخت بود و رنج داشت تا به آرامش برسیم. دلم برای آن ده سالی که بهترین سالهای عمرم بود می سوزد. به خاطر همین سعی می کنم حالا را زندگی کنم و جبران کنم زندگی نکرده بیست سالگی را. خوشحالم. از این کاری که بعد از دو سال و درست همزمان با انجام تمرینات سپاس گزاری من تایید شد. از این که مثل دو سال قبل از مهرماه شروع می کنم ترجمه را. از اینکه دوباره حرکتی رو به جلو در حیطه کاری خواهم داشت. از اینکه مجبورم توان مدیریتی ام را در رسیدگی به ماه اک، امور خانه داری و انجام این کار بالا ببرم. از اینکه می توانم از قابلیتهای بیشترم استفاده کنم. از اینکه اگر موفق به انجام این کار بشوم؛ در حیطه تخصصی خودم شروع به فعالیتهایی خواهم کرد که برایش برنامه های بلند مدت دارم. از اینکه هم ترجمه را عاشقم هم رشته و تخصص حرفه ای خودم را و این دو کنار هم چه لذت و هیجانی وارد زندگی ام می کنند. از اینکه ماه اک با همه کوچکی اش و زحمتهایی که دارد انگیزه بزرگی است برای حرکت من. از اینکه همسر میخواهد تمام کار را به من بسپارد اگر قبول کنم. از اینکه همسری دارم که اهل پیشرفت است و من را هم به سمت تلاش و پیشرفت سوقم می دهد. از اینکه با همه تفاوتهای فکری و رفتاری مان، با تمام وجود یکدیگر را دوست داریم. از اینکه بلد نیستیم قهرهای طولانی داشته باشیم. از اینکه با آمدن ماه اک باز هم رابطه مان را خوب مدیریت کردیم و بینمان فاصله چشمگیری نیفتاد؛ آنقدری که هست با وجود ماه طبیعی است. از اینکه روزها برای آمدنش شوق دارم. از اینکه این خانه مامن عاشقانه ها و سه نفره هایمان است. از این که این خانه؛ خانه خودمان است. از این که این پنجره باز است و تمام اتاق لبریز نور است. از این که مهر است و هوا ملس است. از اینکه روی تهت کنار ماهم دراز کشیده ام و نفس هایش منظم و آرام است. از این تمام رویاهای ده سال رنج و سختی ام اینجا و اکنون است. از این که ال سی دی گوشی ام را ماه با دستهای سال و کوچکش کثیف کرده؛ از این که این صفحه و این گوشی و این دستها هست تا ثبت کنند خوشحالی من را. از این که من هستم؛ همسر هست؛ ماه اک هست؛ دنیا هست و عزیزانمان هستند. از اینکه زندگی هست. از این که من اینقدر حالم خوب است و آرامم. خداوندا به کدامین زبان سپاس گویم تو را

ماشالله و لا حول و لا قوة الّا باللّه
زندگی هاتون؛ دلهاتون؛ لحظه هاتون پر سپاس گزاری،عشق، آرامش و سلامتی

اطلاعات

همینطور که ظرفهای تمیز را از ماشین در می آوردم، آب جوش آماده تا یک قهوه بخورم. وقتهایی که نیاز باشد حالم بهتر شود یا ذهنم تازه شود؛ یک قهوه بهتر از هر چیزی سر حالم می کند. یکی از شکلاتهایی که راهنمای همسر از فرانسه آورده بود را چاشنی قهوه می کنم. یک روزی عاشق شکلات بودم. حتما داخل وسایلم یکی از بهترین مارکهای شکلات پیدا می شد. آن هم تلخ. اما از وقتی سر و کله میگرن پیدا شد؛ شکلات خوردن به شکل قبل کلا از زندگی ام حذف شد. هر بار هوس می و چند روز پشت سر هم میخوردم باز سردردها شروع می شد و به غلط می افتادم. هنوز هم شکلات و مشتقاتش را دوست دارم اما نه به اندازه قبل از میگرن.حین خوردن قهوه فقط به یک چیز فکر می کنم. به لذت این نوشیدنی گوارا. ماه اکم می زند زیر گریه. با همه عشقم صورتم را به صورت شیرین ترین معجزه دنیا می چسبانم و در آغوش می کشم فرشته بی بال و پرم را و روی تخت دراز می کشیم. نسیم مهرماه هوای اتاق را لطیف کرده و نوازش می کند پوست تنم را. صدای ملچ مولوچهای گاه و بی گاه دخترکم سکوت خانه را می شکند و چشمانم پُر از خواب می شود. اما وقت خواب نیست. حالا که ماه خواب است وقت شروع دوباره است. شروع یک تلاش دلچسب که کمک کندد دستم در جیب خودم باشد. امروز قرار بود تلاشی یم برای یک سرمایه گذاری دیگر اما فکر می کنم دعوای روز چهارشنبه سر یک قفل بی ارزش انرژی منفی بود به سمت این سرمایه گذاری و موفق نشدنمان در انجامش. البته که خیر و صلاحی بوده در این نشدن. دعوایی که دلیلش تفاوت دیدگاه من و همسر از لحاظ تحلیل مسائل و البته تفاوت فکر اقتصادی مان در عین شباهت های زیاد است. فکر کنم لازم نباشد بگویم که شیطنت های ماه اک و نا امن شدن کشوهای خانه از دست ماه اک باعث رو شدن بعضی از این تفاوتهاست. نمی دانم حکمت این اتفاقها چه بود اما دومین باری بود در این یک ماه که سهم هایی که میدانستیم رشد بالایی خواهند داشت را با یک سود متوسط فروختیم به خاطر این سرمایه گذاری اما نیمی از آن انجام شد.بر خلاف تمام ناآرامی های درونی هفته قبل این هفته با حال خوبی شروع شد. ایمان دارم تمام این حال خوب نتیجه تمرینات سپاس گزاری است که تمام شد. می خواهم دوباره شروع کنم. میخواهم نهادینه شوند در درونم و از همین کوچکی انتقالش بدهم به ماه اکم شاید خیلی خیلی بیش از من لذت ببرد از زندگی اشو تجربه نکند رنجهای تلخی را که بهترین دهه عمر و زندگی ام ( از ٢٠ تا ٣٠) سالگی را به فنا داد. بزرگترین خاطره شیرین این دهه کار و مستقل شدن از لحاظ مالی بود؛ چند مسافرت خانوادگی دلچسب و آ هایش پیدا شدن سر و کله همسر که آن هم به اندازه خودش سخت بود و رنج داشت تا به آرامش برسیم. دلم برای آن ده سالی که بهترین سالهای عمرم بود می سوزد. به خاطر همین سعی می کنم حالا را زندگی کنم و جبران کنم زندگی نکرده بیست سالگی را. خوشحالم. از این کاری که بعد از دو سال و درست با انجام تمرینات سپاس گزاری من تایید شد. از این که مثل دو سال قبل از مهرماه شروع می کنم ترجمه را. از اینکه دوباره حرکتی رو به جلو در حیطه کاری خواهم داشت. از اینکه مجبورم توان مدیریتی ام را در رسیدگی به ماه اک، امور خانه داری و انجام این کار بالا ببرم. از اینکه می توانم از قابلیتهای بیشترم از استفاده کنم. از اینکه اگر موفق به انجام این کار بشوم؛ در حیطه تخصصی خودم شروع به فعالیتهایی خواهم کرد که برایش برنامه های بلند مدت دارم. از اینکه هم ترجمه را عاشقم هم رشته و تخصص حرفه ای خودم را و این دو کنار هم چه لذت و هیجانی وارد زندگی ام می کنند. از اینکه ماه اک با همه کوچکی اش و زحمتهایی که دارد انگیزه بزرگی است برای حرکت من. از اینکه همسر میخواهد تمام کار را به من بسپارد اگر قبول کنم. از اینکه همسری دارم که اهل پیشرفت است و من را هم به سمت تلاش و پیشرفت سوقم می دهد. از اینکه با همه تفاوتهای فکری و رفتاری مان، با تمام وجود یکدیگر را دوست داریم. از اینکه بلد نیستیم قهرهای طولانی داشته باشیم. از اینکه با آمدن ماه اک باز هم رابطه مان را خوب مدیریت کردیم و بینمان فاصله چشمگیری نیفتاد؛ آنقدری که هست با وجود ماه طبیعی است. از اینکه روزها برای آمدنش شوق دارم. از اینکه این خانه مامن عاشقانه ها و سه نفره هایمان است. از این که این خانه؛ خانه خودمان است. از این که این پنجره باز است و تمام اتاق لبریز نور است. از این که مهر است و هوا ملس است. از اینکه روی تهت کنار ماهم دراز کشیده ام و نفس هایش منظم و آرام است. از این تمام رویاهای ده سال رنج و سختی ام اینجا و اکنون است. از این که ال سی دی گوشی ام را ماه با دستهای سال و کوچکش کثیف کرده؛ از این که این صفحه و این گوشی و این دستها هست تا ثبت کنند خوشحالی من را. از این که من هستم؛ همسر هست؛ ماه اک هست؛ دنیا هست و عزیزانمان هستند. از اینکه زندگی هست. از این که من اینقدر حالم خوب است و آرامم. خداوندا به کدامین زبان سپاس گویم تو را

ماشالله و لا حول و لا قوة الّا باللّه
زندگی هاتون؛ دلهاتون؛ لحظه هاتون پر سپاس گزاری،عشق، آرامش و سلامتی

اطلاعات

"زخم های خود را به دمندی تبدیل کنید"این جمله اُپرا تمام امروز در گوشم تکرار می شد. روم به دیفال داخل دستشویی یاد تمرین امروز می افتم. برای بدترین اتفاق و بحرانی ترین شرایط زندگیم انجامش میدم. یاد صبح می افتم. وقتی داشتم تمرین رو می خوندم. با خودم می گفتم اون اتفاق وحشتناک چه نقطه مثبتی دلست که برلش سپاس گزار باشم؟ اونوقت حالا!!! بیشتر از ده تا ویژگی مثبت واسه اون اتفاق به ذهنم میرسه. کاش بتونم همیشه این تمرین رو در موقعینهای سخت انجامش بدم. با همین افکار کارهای باقیمانده رو انجام میدم. سرنگ قطره های ماه اک،آ ین چیزی ِ که میشورم. با یک چایی لب سوز میشینم پایین پای ماه و تکیه میدم به تخت. نسیم هوای ملس شبهای مهر که گاهی دست کمی از ملسی اردیبهشت نداره؛ پوستم رو نوازش می کنه و همراه خودش بوی سیرهایی که هفته قبل ترشی انداختم و گذاشتم توی بالکن توی فضا پخش می کنه که یک جورایی تو ذوق می زنه. قند دارچینی رو میزارم تو دهنم و تا چایی برسه به لبم به خودم می گم عجب این همسر منِ تَرکِ چایی رو چایی خور کرده!! البته هنوزم تنها باشم چایی دم نمی کنم. شاید کلا دوبار تو عمرم برای خودم تنها چایی دم کرده باشم.کتاب معجزه ی سپاس گزاری رو گذاشتم کنار دستم که اگر چشمام و مغزم یاری کنه تمرین فردا رو بزارم. غرق می شم تو مرور امروز و ایمان دارم که سپاس گزاری ها داره هر روز معجزه های بیشتری بهم نشون میده. امروز یک روز فوق العاده بود. از اون روزایی که عاشقشونم. از اون روزایی که خستگی معنی نداشت. از اون روزایی که تمام لحظه هاش پر از انگیزه بود. از اون روزایی که من و ماه هم تیمی شده بودیم. از اون روزایی که ماه اک بازی می کرد، من کمدش رو تمیز می .ماه اک با خودش حرف میزد من یک کشو برای جا ها خالی و یک انباشتگی دیگه رو حذف . ماه اک خو د و من کمی گوشیم رو خالی ، سرکه ها رو جمع ؛ با مادرجان حرف زدم و به سیر ترشی ها کمی سرکه اضافه که یهو برگشتم دیدم رو تخت نشسته و با من حرف میزنه. ماه اک وسایل کشوی پاتخت رو زیر و رو می کرد و من لباسهای نیمه چرک داخل کمد رو ریختم تو ماشین. ماه اک با توپ بسکتبال بازی کرد و من اتاقش رو جارو . ماه اک با بند بازی کرد و من لباس پهن . ماه هی دوید سمت کشوی پای تخت و من یک کم اتاقمون رو گردگیری می یا جارو میزدم؛ یک کم بدو بدو میرفتم ماه رو از سر کشو بر میداشتم. ماه کشوی آشپزخونه رو بیرون می ریخت من آشپزخونه رو جارو میزدم و میگفتم بزار جارو تمام شه بعد. ماه موز می خورد و من پذیرایی رو جارو میزدم. ماه ادای منو در میاورد و لبه رو فرشی رو میگرفت اینطرف اونطرف می کرد و من پذیرایی رو مرتب می . ماه شیطونی می کرد من ظرف می شستم. ماه گریه می کرد و من دست کار می کشیدم. ماه شیر می خورد و من یک دستی با حرکات ژانگولری ماه رو با دست چپ نگه داشته بودم و با دست راست تی می کشیدم. ماه از این مدل آکروباتیک شیر خوردن یک قلپ میخور یک کم می خندید؛ من می نشستم و بوسه بارونش می و قهقه می زدم. من میوه می شستم و ماه کنار باباش گل می خورد. من میوه می شستم و ماه به کمک باباش غذا می خورد.امروز معجزه تمرین دیروز بود. معجزه پیامدهای شگفت انگیز وقتی گفتم: " خدایا شکرت که نظم تو خونمون موج می زنه". دارم از تمرینها در راستای اون چیزهایی که نیاز دارم یا آررزشو دارم کمک می گیرم. خدایا این یک معجزه است.ماه و همسر که می خوابند میز رو جمع می کنم. لیموهای ی باغ وحش رو روی دستمال پهن می کنم تا فردا به پیشنهاد مادر همسر بریزم تو آبمیوه گیری. یک کم دلم می گیره وقتی یادم میاد لبه داخلی در رویی آبمیوه گیری یک تکه اش ش ته. نمیدونم ارجینالش گیر میاد؟! و دعا می کنم برای لیموها که نسبت به بقیه میوه ریزند کار ساز باشه. انگورها رو میزارم داخل یک ظرف در دار و امتحانی زیر و روی انگورا رو پارچه میندازم. نمیدونم چرا یخچالم مدتهاست داخلش مرطوبه. یک شیشه از یخچال در بیارم چند دقیقه بعد زیرش خیسه از رطوبتی که داخل یخچال داره. انارها رو که داخل جامبوه ای می گذارم یاد دو سال پیش می افتم که از خونه پدر بعد از همسر برگشتم و وقتی در خونه رو باز یک کیسه بزرگ انار جلوی چشمام خودنمایی می کرد. حس ایز شده بودم. چقدر دوست دارم این ایزهای شاید معمولی اما به شدت دلچسب رو. چایی تمام شد و جای رژ لب قرمزم روی استکان مونده. چشمهایم از خواب تار شده. نسیم مهر همچنان در حال دلربایی است. ماه اک به جای اینکه زیر پتو باشد روی پتو است.امروز تا همین لحظه که با چای و کتاب روی زمین نشستم احساس خستگی ن . همسر که ٩ شب با میوه ها رسید یک لحظه حس ن که خسته ام و توان شستن نیست . امروز یک روز پر از نور و معجزه بود. امروز یک روز فوق العاده بود. نسیم پاییزی سرد شده و تنم مور مور میشه از سرما. چقدر مچاله شدن از سرما زیر پتو می چسبه
ماه نوشت:همسر که رسید مثل دو سه هفته گذشته ماه با نهایت سرعت خودشو چهار دست و پا به همسر رسوند تا بره تو بغل باباش. من هم یک دستمال خیس دستم بود و سنگ جلوی دستشویی روپا می . کارم که تمام شد دیتمال رو شستم و گذاشتم کنار پادری دستشویی. چند دقیقه بعد دیدیم رفتن دستمال رو برداشته و می کشه رو پادری. بردمش داخل آشپزخونه و گفتم اینجا رو تمیز کن. مشغول میوه شستن بودم که دیدم دستمال رو می کشه رو سرش. بعد هم با عجله خودش رو رسوند نزدیک دستشویی. فکر می کنه چون من اونجا رو دستمال کشیدم اونم اونجا رو باید دستمتل بکشه
ظرف می شستم که دیدم صدای گریه اش از یک حای دور میاد اما ما که جای دور نداریم. گریه لش که زیاد شد دویدم. می بینم سرش رو مرده زیر ویترینش و نمیتونه در بیاره. هم می خندیدم هم میترسیدم. با کلی احتیاط و تلاش از اون زیر درش آوردن

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/04/post-564/پاییزمون-مبارک
  • مطالب مشابه: پاییزمون مبارک
  • کلمات کلیدی: همسر ,چایی ,معجزه ,داخل ,روزایی ,شستم ,آبمیوه گیری ,جارو میزدم ,گذاشتم کنار ,سپاس گزاری
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
نمیدونم اگر نزدیک خانواده هامون زندگی می کردیم چقدر از زمانمون رو بیرون از خونه و با دیگران سپری می کردیم. اما این همسایه روبرویی ما اینقدر خونه نیستش که احساس غربت و بی ی من رو به شدت تشدید می کنه. اینقدر که دلم نمی خواد آشپزی کنم :((بعد با فکر اینکه شاید چون بچه ندارند سر خودشو اینقدر شلوغ می کنه که تنها نباشه و فکر نکنه؛ خودمو دلداری می دم.
راستش اینجا هم اینقدر سوت و کوره که نوشتن هم حالم خوب که نمیکنه؛ بدتر میکنه.
+زهراجون پیامتو خوندن. ده روزه میخوام برات جواب بدم اما واقعا فرصت ندارم. ممنونم ازت
پینوشت: الان خیلی بهترم:)

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/06/30/post-559/غربت
  • مطالب مشابه: غربت
  • کلمات کلیدی: اینقدر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بالا ه وقتی دیروز با منیر حرف می زدیم حسی که رنجم میده رو پیدا . "احساس گناه"حالا چطوری احساس گناه دارم؟ وقتی یک رابطه ای بدون هیچ دلیلی از سمت طرف مقابل قطع می شه به جای اینکه به این فکر کنم که لابد لیاقت من بیش از اون آدم بوده مرتب دنبال اینم که ببینم چه خطایی از من سر زده که طرف یهویی جنی شد و بهم پرخاش کرد یا ول کرد رفت؟! حالا شاید آدم ناخواسته یه جاهایی یه حرفی بزنه یا رفتاری ه که ی برنجه اما برای فردی مثل من که سعی می کنم رعایت کنم نمی تونه در مورد همه روابط یهویی نابود شده مصداق داشته باشه. توی چند تا مورد خاص همه یک کلام می گفتند ایراد از اون بوده تو خودت رو اذیت نکن. اما حتی وقتی میدونم هیچ کار بدی ن دائم به رفتارای ریز و خاص تر فکر می کنم که نکنه تو اون موارد من اشتباهی کرده باشم؟!
وقتی خونه نامرتب میشه، به خودم حق نمیدم که خوب از صبح بچه داری و فکر و جسمم خسته است و من هم آدمم. تمام مدت حال بدی دارم و تازه دیروز فهمیدم که اون استرس زی وستی و حال بد ناشی از احساس گناه درونیه منِ که دائم توی نامرتب بودن خونه و کارهای انجام نشده خودم رو مقصر می دونم و ناخودآگاه تری پس زمینه ذهنم در حال سرزنش خودمم
وقتی غذا دیر میشه نمی گم خوب تقصیر من نیست. مشغله نگذاشته
وقتی همسر میگه چایی دم کن و من کتری رو میگذارم و میرم دراز می کشم. بعد از خستگی حس دم چایی نیست اگر همسر از کنارم پاشه بره فکر می کنم از دستم ناراحته که چایی دم ن
وقتی مامان و خواهرک یواش یکی دو تا جمله حرف بزنن فکر نمی کنم چیزی بوده که من لازم نیست بدونم. فکر می کنم پشت سر من حرف می زنن چون لابد یه کاری که نمیدونم
و خیلی جاهای دیگه که الان یادم میست اما خواهرک گفته تو چرا احساس گناه داری.جالبتر اینکه بابایی زاد می گه یکی از دلایل وسواس داشتن احساس گناه درونیه و ذهن برای رهایی از این احساس فرمان تمیز و شستن میده و می بینی فرد ساعتها داره ک نت پاک می کنه یا می کنه و ...
حالا که دلیل خیلی از احساس های بد کشف شد باید دنبال را ار باشم برای خلاصی از عامل آزاردهنده
+ در مورد اون خانوم پست قبل نمی گم دروغ میگه اما خانمی که سه تا بچه داره اگر دست تنها باشه اونقدر کارش زیاده که- امکان نداره هر روز بلا استثنا خونه اش اونقدر برق بزنه که بتونه دائم ع و بزاره
- بعیده که وقتی خیلی درگیر کارهات هستی همیشه بچه ها اونم سه تا لباس هاشون همیشه تمیز و مرتب باشه. گاهی یک تیکه میوه یا یه ذره غذا کافیه که هم اباس مادر کثیف بشه هم بچه
- عجیبه که دست تنها به همه کارهات برسی، آشپزی ی و بعد اونقدر سر حال باشی و اعصابت آروم باشه که هر روز پست بزاری
و خیلی چیزهای دیگه که از حوصله اینجا خارجه.علت حرفهای منم اینه که همسر خیلی متفکرانه استوری این خانم رو گذاشته من گوش کنم که از تجربیات ایشون استفاده کنم که خونم همیشه مرتب باشه. اونم فقط گفت خدمتکار نداره و گاهی تا ساعت سه شب بیداره کار می کنه. و مامانهاشون تو نگه داری بچه ها کمک میکنند. یعنی همسر من و با ایشون یک جورایی مقایسه کرده :|

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/07/01/post-562/احساس-گناه
  • مطالب مشابه: احساس گناه
  • کلمات کلیدی: گناه ,باشه ,خیلی ,همسر ,چایی ,اونقدر ,احساس گناه ,مرتب باشه ,گناه درونیه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
باز هم معجزه های سپاس گزاری یکی یکی در حال رخ دادن هستند و من با دیدن و شنیدن هر کدام غرق در شور و شعف این معجزه ها به ادامه گزاری می پردازم. ساده ترینش مطرح قضیه رفتن به یک سفر سه نفره از طرف همسر بود. ما از زمان ازدواج تا الان ماه عسل نرفتیم. تنها یک سال بعد از عقد یک سفر شمال به اسم من ( چون همسر ویلا گرفته بود به قول خودش به خاطر من که ببرم سفر) با خانواده خواهر همسر رفتیم که در مجموع بد نبود اما به دل من نچسبید. من و خواهر همسر صحبت مشترک زیادی نداشتیم. به اضافه اینکه من یک آدم شلوغ و برونگرام و خواهر همسر یک آدم خیلی ت و درونگرا است که باید دوتا بچه کوچکش رسیدگی می کرد و زمان زیادی ازش می گرفت. همه اینها به کنار ترکی حرف زدنشان برای منی که بعد از شش سال هنوز درست زبانشان را مترجه نمیشوم برای خودش نور علی نوری بود. تمام سفرهای ما خلاصه می شود به دیدار خانواده هایمان. همسر زیادی اهل کار است و همین کار زیادش باعث شد زمانی برای سفرهای غیر خانوادگی نماند. حالا این پیشنهاد سفر حتی اگر عملی نشود برای من حدیث عشق استچند مدتی است که به درآمدهای متفاوتی (ایده های خاص) فکر می کنم. امروز بعد از دوسال خبر رسید که استانداردهای پیشنهادی تایید شده و این یعنی فرصتی برای دست در جیب داشتن من تا برسد روزی که به آن نوع درآمد خاص دست بیابم.
از شماها ی به من فیدبکی از تمرینات سپاس گزاری نداد. اما برای من زندگی رو به تغییرات دلنشینی پیش می رود.ان شالله به زودی اک هم کاممان را شیرین می کند.
دندونم دردش خوب شده اما هنوز نمی توانم یزی با سمت راست دهنم بخورم. ماه خواب است و ما هم ناهار نخورده از شدت خوابالودکی رو تخت ولو شده ایم شاید بخو م

اطلاعات

بالا ه بعد از سه هفته برگشتن از سفر ماه ب فقط ساعت٤ بیدار شد و این یعنی خوابش داره تنظیم میشه دوباره. طفلکی بخاطر سفر رفتن های طولانی و اجباری کل سیستمش بهم میریزه. مثلا من از شش ماهگی جای خوابش رو از خودم جدا اما یک ماه سفر و کنار من خو دن تمام زحمتهامون رو به باد داده بود.این میگرن لامصب دست بردار نیست. نمیدونم کی تموم میشه برای همیشه. یکی از بدترین حسهای دنیا اینه که صبح چشماتو باز کنی و ببینی سرت درد می کنه. ساعت چهار که بیدار شدم دیدم سرم چقدر درد می کنه. چند وقتیه که زیاد سردرد دارم. یادش بخیر نیمه دوم بارداریم که کلا میگرن محو شده بود. دلم نمیخواد هی مسکن بخورم اما هم کل سیستمم رو بهم میریزه این دردها و حال تهوع بدی میگیرم. هم از کار و زندگی می افتم هم اصلا تحمل درد ندارم این روزا. خدایا میشه کل دردای دنیا رو حذف کنی و به جز بیماری های جزیی و درمانپذیر بیماریه خاصی رو زمین وجود نداشته باشه؟وقتایی که درد می کشم دیگه نه لذت می برم از زندگی، نه حرص می خورم از اتفاقای دوروبر مثل گرونیهای الان و بهم ریختگی اوضاع. فقط به یک چیز فکر می کنم؛ اینکه چه کار کنم این درد لامصب از بین بره و دوباره احساس سلامتی کنم. اینجور وقتا می فهمم این که بهترینها را داشته باشی یا نداشته باشی اصلا فرقی نمی کنه چون درد کشیدن نمیگذاره از هیچ چیز زندگیت لذت ببری. اصلا گرونی باشه یا نباشه. اصلا خیلی چیزها اهمیتشون رو از دست میدن چون تو اون لحظه ها فقط بدست آوردن سلامتی برات مهمه.تنها حسن دلچسب این دردها، حس شیرین بعد از تمام شدن دردهاست. وقتی دردهام تموم میشن یک حس خوشبختی بی انتهایی سرازیر میشه تو وجودم. یک حس عجیب و بشدت دوست داشتنی. یک حسی که دلم میخواد تک تک عزیزانم رو محکم در آغوش بکشم و بگم چقدر خوشبختم از اینکه کنارم هستن و دوست داریم همدیگه رو. یک حس دلنشینی که احساس می کنم تمام دنیا مال دستای من ِ . یک خوشبختی شیرین از اینکه فقط سرم درد می کرده و دردم درمان داشته و با خوب شدنش نگرانیم بابت سلامتیم رفع شده. یک حس عمیق از اینکه چقدر خدا دوستم داره و من چقدر عاشق اش هستم. یک حس پر از هیجان که دلم میخواد می تونستم تو تمام لحظه های زندگیم تو وجودم حفظش کنم . حس این که چقدر برای چیزای کم اهمیت فکر می کنیم و غصه میخوریم و سلامتیمون را با افکار ناخوشایند پایین میاریم. خیلی از حسهای خوبی که در درونم دارم رو مدیون همین حال خوب بعد از درد هستم. با این حال دوست دارم نه من نه هیچ دیگه ای تو این دنیا درد نکشه.لامصب دم کرده پونه و پولک که دیروز خوردم چنان حرارت بدنم رو بالا برده که تو شب خیس عرق شده بودم. فکر کنم باید دست به دامن خاکشیر و تخم ریحون امثال اینها بشم تا بهتر شم،ماه خوابش برده. میام تو پذیرایی که یک فکری به حال ناخوشم م. چشمم می افته به قِی ساوا ( تخم مرغ و ما) یی که برای ماه درست و نخورد. زیر کتری رو روشن می کنم. از سرِ کم تحملی آ ش مسکن می خورم. یک قاشق عسل، کمی دارچین و کمی زنجبیل داخل لیوان می ریزم. کمی آب داغ روش می ریزم. با لیوان معجون رفع تهوع ام میشینم سر میز و شروع می کنم به خوردن قیساوا و نوشتن. همسر زنگ می زنه. از حالم می پرسه. میگم کلا از کار و زندگی افتادم. تا بود بدن درد داشتم حالا هم سردرد. بعد از مهربونی به سبک خودش می گه "ولبهمن" رو فروخته. شرایط یک سرمایه گذاری رو برام توضیح میده و میگه به نظرت چکار کنیم. بهش می گم بد هم نیست ها! از قضیه همه تخم مرغ هاتو تو یک سبد نزار رو استفاده کن. از مهر سرت خیلی شلوغ میشه و فرصتت برای بورس بازی خیلی کم میشه. با شنیدن این جمله انگار تازه یادش میاد که همینطوره. میگه پس همین کار رو می کنم. میخواد خداحافظی کنه که میگم "همسر!" میگه "جونم" می گم:" میدونستی چه حس بی نظیری بهم میدی که باهام م می کنی واسه انجام کارها؟!" با مهربونی خاص خودش میگه:"عشقمی" مکالمه که تمام میشه سرم بهتر شده و حس آرامش قشنگی از این همه مهم بودن تو زندگی مشترکمون توی وجودم وول می خوره.
غ ز ل واره:+ اینجا زیاد از تفاوتهای فکریم با همسر نوشتم اما همونقدر که یک جاهایی متفاوتیم همونقدر هم یک جاهای دیگه ای شبیه هستیم. الهی همه زوجها خوشبخت و شاد کنار هم لخظه هاشونو بسازند.
+ هورا بالا ه یک پست که به دلم بشینه نوشتم. برم تا ماه اکم خوابه یک کم به کارهام برسم. امروز چی بپزم؟ :))
+ با انجام تمرینهای سپاس گزاری تغییری تو خودتون وزندگییتون حس کردید؟

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/06/20/post-553/
  • مطالب مشابه: یک روز شگفت انگیز
  • کلمات کلیدی: میشه ,چقدر ,تمام ,خیلی ,اینکه ,میگه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها