هشت بهشت زندگی

وبلاگ با نام هشت بهشت زندگی
بامداد چهارشنبه+ دوباره بی خواب شدم. اذیت می شوم. این چهارمین بار در سه هفته اخیر است.صبح ها هم ماه خوشگلم که خوابش را سیر رفته میاید دور من می چرخد، از روی سرم رد میشود. دستش را برای بیدار م به من میزند. صدا می کند تا بیدار شوم و شیرش بدهم. در نتیجه نمیشود اضافه تر خو د که جبران شود.
+ پاتق ام شده تاب ف ی حیاط . همین که فرصتی پیدا کنم روی تاب می نشینم و به هیچ چیز فکر نمی کنم جز اکنون و اینجا. با حرکت عقب جلوی تاب، باد می پیچد در تنم و خنکای هوای تر تان مور مور می کند تنم را. به طرز شگفت انگیزی در عرض سه روز هوای آنقدر خنک شده که شبها کمی سردت می شود. عاشق باد خنکی هستم که اینجا دایمی است. البته که زمستانها این باد تبدیل به سوز سرما می شود و آن موقع اصلا دوستً داشتنی نیست.
+ از روزی که رسیدم اینجا به طرز فجیعی دایم خیس عرق بودم. هر روز بودم. از شدت گرگرفتگی درونم میسوختم. های اینجا طبق قانون مادر همسر همیشه کشیده شده و اصلا پنجره ها باز نمی شود. با وجود باد کولر وقتی داخل حیاط یا پارکینگ بودم خنک تر بودم تا داخل خانه. از کلاس برگشته بودم. همین که وارد سالن شدم دیدم مادر همسر بعد از هیچوقت را باز کرده و پنجره هم باز است. الان چها روزی هست که پنجره باز است با وجود بادهایی که می وزید و این برای منِ عاشق نور یعنی یک اتفاق هیجان انگیز.
+ اگر هیچکدام از مغازه ها را نگاه نکنم برایم مهم نیست اما هیچوقت نمی توانم از خیر دیدن مغازه پیرگاردین بگذرم. حتی اگر ید نداشته باشم یا چیزی نداشته باشد. با اینکه می دانم همه پولمان را سهام یده ایم و در حسابمان تقریبا مگس نمی پرد؛ با اینکه همسر گفته بود که اگر گفتند برویم کایا فقط صد تومان می توانی ید کنی :)) هم شوخی و خنده دار بود هم واقعیت این بود که فعلا موقعیت ید آنچنانی نیست باز هم نتوانستم از خیر دیدنش بگذرم . مادر و خواهر همسر اصرار دارند بپوشم اش. در جوابشان گفتم این قیمت برای الان زیاد است. مادر همسر کوتاه نیامد. نگاهی به همسر انداختم. گفت حالا خواستی بپوش. پوشیدم. وای خدای من این دقیقا همان چیزی است که مدتهاست چشمم به دنبالش می گردد. خاص و متفاوت. اما نمی دانستم کجا می توانم پیدا کنم. مثل یک کودک که از خوشحالی نمی تواند لبخندش را جمع کند سعی می ی متوجه نیش بازم نشود آنقدر که مدل این مانتو مطابق خواست من بود. :)) خانم فروشنده گفت برای شما که مشتری خودمان هستید تا چهل درصد تخفیف دارد. با این حال پولی که در حسابمان بود با صدتومانی که داخل کیف من بود نصف پول مانتو با چهل درصد تخفیفش بود. :)))) تصمیم گرفتیم بیعانه کنیم اما خانم فروشنده گفت به خاطر تخفیف امکان بیعانه نیست. حالا ما ایستادیم جلوی پیش خوان و درست مثل وقتایی که با دوستهایم می رفتیم بیرون و پول کم داشتیم، چهارتایی موجودی جیب هایمان را چک می کنیم تا یک مانتو ب یم. :)) حالا خوب بود که مشتری خودشان بودیم وگرنه احتمالا محترمانه بیونمان می کرد :))). به فروشنده گفتم ما قصد ید نداشتیم اما نشد. فروشنده گفت برای من هم زیاد چنین اتفاقی افتاده. جایتان سبز آنقدر برای این صحنه کمیک دسته جمعی با فروشنده های مغازه خندیدیم تا بالا ه جمع پولهای جیبمان به اندازه قیمت مانتو شد. :)) تازه فروشنده تا دم در بدرقه مان کرد و مانتو را آنجا به ما تحویل داد. :))
ظهر چهارشنبهساعت ١٢ ظهر است و ماه اک شیر پریده توی گلویش و سرفه می کند. فکر کنم نزدیک های پنج بود که خوابم برد. عجب نعمت بی بدیلی است خو دن. آن هم خواب شب.
ظهرچهارشنبه شب بعد از یک روز خوشحالی برای ید مانتو به شدت افکارم بهم ریخته بود از اینکه ملت نون شب ندارند إنوقت من رفتم فلان قدر مانتو یدم. همسر گفت چرا ناراحتی؟ ما برای این پول زحمت کشیدیم. اما باز فکر آشفته بود و نتیجه اش شد سردرد بدی که حس اذیتم کرد.
+ دو روز است سردرد بدی دارم. بهتر بشوم بقیه حرفهایم را می نویسم
+ اینجا یکی از بهشت های احساس من است با وجود دلتنگی برای خانه عشق و خانواده ام.
+ بالا ه بعد از چند روز تکمیل شد این پست
+ دلهاتون لبریز خس خوشبختی و آرامش

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/26/post-536/
  • مطالب مشابه: من در تر تان ٢
  • کلمات کلیدی: مانتو ,همسر ,فروشنده ,اینکه ,مغازه ,وجود ,مادر همسر ,خانم فروشنده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اینجا یکی از بهشتهای احساس من است اما نمی تواند دائمی باشد. همانطور که هیچ چیز این دنیا ماندنی نیست. اینجا بهشت است تا وقتی به اندازه اینجا باشیم. تا وقتی میزبانمان را خیته نکرده باشیم. امروز احساس کم کم باید بانگ رفتن نواخت. همه اصرار دارند بیشتر بمانیم اما مهمان یک روز دو روز نه یک ماه :))
امشب بی دلیل دلم گرفته است و بی حوصله ام. حتی حوصله بازیگوشیهای ماه قبل از خواب را نداشتم. بالا ه خو د و نوبت خواب من هم رسید.

اطلاعات

بامداد چهارشنبه+ دوباره بی خواب شدم. اذیت می شوم. این چهارمین بار در سه هفته اخیر است.صبح ها هم ماه خوشگلم که خوابش را سیر رفته میاید دور من می چرخد، از روی سرم رد میشود. دستش را برای بیدار م به من میزند. صدا می کند تا بیدار شوم و شیرش بدهم. در نتیجه نمیشود اضافه تر خو د که جبران شود.
+ پاتق ام شده تاب ف ی حیاط . همین که فرصتی پیدا کنم روی تاب می نشینم و به هیچ چیز فکر نمی کنم جز اکنون و اینجا. با حرکت عقب جلوی تاب، باد می پیچد در تنم و خنکای هوای تر تان مور مور می کند تنم را. به طرز شگفت انگیزی در عرض سه روز هوای آنقدر خنک شده که شبها کمی سردت می شود. عاشق باد خنکی هستم که اینجا دایمی است. البته که زمستانها این باد تبدیل به سوز سرما می شود و آن موقع اصلا دوستً داشتنی نیست.
+ از روزی که رسیدم اینجا به طرز فجیعی دایم خیس عرق بودم. هر روز بودم. از شدت گرگرفتگی درونم میسوختم. های اینجا طبق قانون مادر همسر همیشه کشیده شده و اصلا پنجره ها باز نمی شود. با وجود باد کولر وقتی داخل حیاط یا پارکینگ بودم خنک تر بودم تا داخل خانه. از کلاس برگشته بودم. همین که وارد سالن شدم دیدم مادر همسر بعد از هیچوقت را باز کرده و پنجره هم باز است. الان چها روزی هست که پنجره باز است با وجود بادهایی که می وزید و این برای منِ عاشق نور یعنی یک اتفاق هیجان انگیز.
+ اگر هیچکدام از مغازه ها را نگاه نکنم برایم مهم نیست اما هیچوقت نمی توانم از خیر دیدن مغازه پیرگاردین بگذرم. حتی اگر ید نداشته باشم یا چیزی نداشته باشد. با اینکه می دانم همه پولمان را سهام یده ایم و در حسابمان تقریبا مگس نمی پرد؛ با اینکه همسر گفته بود که اگر گفتند برویم کایا فقط صد تومان می توانی ید کنی :)) هم شوخی و خنده دار بود هم واقعیت این بود که فعلا موقعیت ید آنچنانی نیست باز هم نتوانستم از خیر دیدنش بگذرم . مادر و خواهر همسر اصرار دارند بپوشم اش. در جوابشان گفتم این قیمت برای الان زیاد است. مادر همسر کوتاه نیامد. نگاهی به همسر انداختم. گفت حالا خواستی بپوش. پوشیدم. وای خدای من این دقیقا همان چیزی است که مدتهاست چشمم به دنبالش می گردد. خاص و متفاوت. اما نمی دانستم کجا می توانم پیدا کنم. مثل یک کودک که از خوشحالی نمی تواند لبخندش را جمع کند سعی می ی متوجه نیش بازم نشود آنقدر که مدل این مانتو مطابق خواست من بود. :)) خانم فروشنده گفت برای شما که مشتری خودمان هستید تا چهل درصد تخفیف دارد. با این حال پولی که در حسابمان بود با صدتومانی که داخل کیف من بود نصف پول مانتو با چهل درصد تخفیفش بود. :)))) تصمیم گرفتیم بیعانه کنیم اما خانم فروشنده گفت به خاطر تخفیف امکان بیعانه نیست. حالا ما ایستادیم جلوی پیش خوان و درست مثل وقتایی که با دوستهایم می رفتیم بیرون و پول کم داشتیم، چهارتایی موجودی جیب هایمان را چک می کنیم تا یک مانتو ب یم. :)) حالا خوب بود که مشتری خودشان بودیم وگرنه احتمالا محترمانه بیونمان می کرد :))). به فروشنده گفتم ما قصد ید نداشتیم اما نشد. فروشنده گفت برای من هم زیاد چنین اتفاقی افتاده. جایتان سبز آنقدر برای این صحنه کمیک دسته جمعی با فروشنده های مغازه خندیدیم تا بالا ه جمع پولهای جیبمان به اندازه قیمت مانتو شد. :)) تازه فروشنده تا دم در بدرقه مان کرد و مانتو را آنجا به ما تحویل داد. :))
ظهر چهارشنبهساعت ١٢ ظهر است و ماه اک شیر پریده توی گلویش و سرفه می کند. فکر کنم نزدیک های پنج بود که خوابم برد. عجب نعمت بی بدیلی است خو دن. آن هم خواب شب.
ظهرچهارشنبه شب بعد از یک روز خوشحالی برای ید مانتو به شدت افکارم بهم ریخته بود از اینکه ملت نون شب ندارند إنوقت من رفتم فلان قدر مانتو یدم. همسر گفت چرا ناراحتی؟ ما برای این پول زحمت کشیدیم. اما باز فکر آشفته بود و نتیجه اش شد سردرد بدی که حس اذیتم کرد.
+ دو روز است سردرد بدی دارم. بهتر بشوم بقیه حرفهایم را می نویسم
+ اینجا بهشت احساس من است

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/26/post-536/
  • مطالب مشابه: من در تر تان ٢
  • کلمات کلیدی: مانتو ,همسر ,فروشنده ,اینکه ,مغازه ,داخل ,مادر همسر ,خانم فروشنده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ ماشالله اوضاع مملکت همه گل و بلبل بود به سبزه قطعی اینترنت هم آراسته شد. اونوقت پست دل نوشت من همش تو ذهنم پودر شد و نتونستم بنویسم اش
+ می خوام فردا سبزی ب م و با خورد کن مامانجون خورد کنم و ببرم خونه
+ مهمونی پاگشای عروس و داماد یک دلی از عزا درآوردم و حس یدم. اونم با یک آهنگ آروم که قبلا یدن با این سبک ها خیلی سخت و حوصله سر بر بود و الان با اینجور آهنگها حس عشق می کنم. خودنمایی نباشه چنان حماسه آفرینی که خواهر داماد گفت: " تو عروسی گفتی پنج ساله میرم عروسی اما نمیشد ب م. همون ن یدن ها و نگاه بقیه باعث شده الان اینقدر قشنگ ب ی" اما خودم می دونم علاقه ام به آذری سبک م را تغییر داده. :))
+ مهمونی پاگشا با همه شیرینی اش یک جوری بود که امروز حسم خوب نبود چون خواهر به شدت حساس داماد الکی دلخور شد و تا آ ش با همه خوش اخلاقی های بقیه خصوصا عروس و خواهرش و نازکشیدن های ما همچنان تو همون فاز تلخ موند و جو یک جور مس ه ای شد با اینکه زدیم به در بیخیالی و تا نفس آ یدیم. ای ایمان آوردندگان بدانید و آگاه باشید یک جاهایی از حساسیتهای مس ه مان باید بگذریم و وقتی توهین یا عمدی در کار نبوده آنقدر قبافه نگیریم و تلخ نشویم تا مهمانی و زحمتهای میزبان طفلک به کام بقیه و خود میزبان تلخ نگردد و خستگی در تن میزبان نماند
+ ماه اک عجیب دلبری می کند و عجیب به پدر جان و مادر جان وابسته شده. آنها هم. نمی دانم بزرگ تر شود بحران زمانهای خداحافظی و چند روز بعدش را چطور باید مدیریت کرد.
+ بعد از دو سال با دوتا رفیق جان در یکی از خانه های زیبای میراث فرهنگی دور یک میز نشستیم و عصرانه ای دلچسب در گرمی عصر تابستان نوش کردیم. آسی می گفت هنوز ازدواجت را نمی توانم متصور شوم چه برسد به مادر شدنت. لحظه های آ مادر جان آمد و ماه را آورد تا تصویر را زنده ببینند. آسی خندید و گفت منیر خاطرت هست غزل عاشق آدمهای و چشم روشن بود؟ :)))
+ برای زهرا رومیزی قلمکار یدم. جای پهن ش را نداشتم اما چقدر دلم می خواست. حیف که حریف همسر نشدم که برای دلم ب م
+ هوا ناجوانمردانه گرم است. دلم خنکی می خواهد و سکوت. خنکی جنگل کنار یک رود یا شاید دریا.
+ این بار که تر تان بروم حتما کلاس آذری را باید بروم. پنج سال است که دنبال یک فرصتم
+ چقدر حرف زدم!! خوشحالم که اگر سخت بود آمدیم. خوش گذشت. به دلشان هم چسبید.
+ از آرایشگاه نگفتم. به خاطر ماه راه دور نرفتیم. زنک ش ه هم با دو تا بچه قد و نیم قد چنان حماسه ای در سرهایمان آفرید فراموش نشدنی. آنقدر که بعدن وقتی ع پشت سرم را دیدم آنقدر صحنه دل اش بود که باورم نشد :)) به عمرم شینیون به این زشتی و ش گی ندیده بودم. خودم با کلیپس و بدون سشوار قشنگ تر موهایم را می بستم:)) به قدری چسب مو زده بود که پنج بار سرم را شستم و چنان چسب مژه اش لامصب خوب بود :)) که بعد از پنج روز با ناخن و هیچ گونه پاک کننده دیگری پاک نشده. توصیف روز آرایشگاه در یک خلاصه نمی گنجد اما حکایتی بود بس رنج آور و خنده دار
+ از هول قطع نشدن نت هرخطی با یک نگارش نامزون با خط دیگر نوشته شد شما ببخشید. وقتی از صبح نت نیست حق دارم نه؟اگر قطع نشد اصلاح می کنم. لاقل هر پاراگراف یک مدل باشه :))

اطلاعات

پاهایم را وسط حیاط خانه پدری همسر با آب سردی که از شلنگ می آید خیس می کنم و خنکی اش در تمام تنم رخنه می کند و حرارت این تن سوزان را پایین می آورد این خنکای دلچسب. با پای خیس روی تاب می نشینم و خودم را هل می دهم. پرت می شوم به جنگل های شمال و تابهایی که هر کدام با طنابهایی حدود سه متری بسته شده بودند. تاب آبی از تاب زرد هم بلندتر بود. منِ داخل خاطره آنقدر کوچک است که ارتفاع درختها و درازای طنابها به نظرم ده متری می رسد. روی تاب نشسته ام و پسر با تمام قدرت من را هل می دهد. من آنقدر بالا می روم که کم مانده به نوک درختها برسم. از شدت هیجان و خوشحالی جیغ می زنم. ترس! تهوع!... نه فقط هیجان، فقط خوشحالی. دخترک خاطره ها که از دیوار راست بالا می رفت هرگز فکر نمی کرد روزی برسد که از نشستن روی تاب و حرکت تندش حتی کمی بترسد یا سرگیجه بگیرد. صدای قیژ قیژ تاب ف ی توی گوشم می پیچد. چشمانم را می بندم و با تمام وجود نفس عمیقی می کشم. آرام عقب و جلو می روم و موهایم با هر بار جلو رفتن روی صورتم پخش می شوند و با هر عقب آمدن روی هوا می ند. باد نسبتا تندی پوست صورتم نوازش می کند. صدای پیچیدن باد لابلای درخت کاج و برگهای درخت توت همسایه فضا را پر کرده و من به آرامش بی نظیری که این خانه و آدمهایش در وجودم ریخته اند فکر می کنم. در بخشی از شیرین ترین لحظات زندگی ام که در این خانه رقم خورده اند غرق می شوم و مرورشان می کنم.این خانه عجیب حال من را خوب می کند. آدمهایش یک جور عجیبی حس زندگی را درونم به جریان می اندازند. با همان زبان ترکی شان که هنوز بخش اعظم اش را بلد نیستم. اما دیگر مثل دو سه سال اول از نفهمیدن حرفهایشان عصبی و آشفته نمی شوم چون من و آنها با زبان مشترکی که در کلام نمی آید همدیگر را می فهمیم و درک می کنیم. ما یک زبان مشترک در دلهایمان داریم که مخصوص ما است. مخصوص خودِ خودِ ما. اینجا که می آیم به طرز شگفت انگیزی در لحظه حال زندگی می کنم.
ادامه دارد....

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/21/post-535/
  • مطالب مشابه: من در تر تان
  • کلمات کلیدی: خانه ,زبان ,تمام ,زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ ماشالله اوضاع مملکت همه گل و بلبل بود به سبزه قطعی اینترنت هم آراسته شد. اونوقت پست دل نوشت من همش تو ذهنم پودر شد و نتونستم بنویسم اش
+ می خوام فردا سبزی ب م و با خورد کن مامانجون خورد کنم و ببرم خونه
+ مهمونی پاگشای عروس و داماد یک دلی از عزا درآوردم و حس یدم. اونم با یک آهنگ آروم که قبلا یدن با این سبک ها خیلی سخت و حوصله سر بر بود و الان با اینجور آهنگها حس عشق می کنم. خودنمایی نباشه چنان حماسه آفرینی که خواهر داماد گفت: " تو عروسی گفتی پنج ساله میرم عروسی اما نمیشد ب م. همون ن یدن ها و نگاه بقیه باعث شده الان اینقدر قشنگ ب ی" اما خودم می دونم علاقه ام به آذری سبک م را تغییر داده. :))
+ مهمونی پاگشا با همه شیرینی اش یک جوری بود که امروز حسم خوب نبود چون خواهر به شدت حساس داماد الکی دلخور شد و تا آ ش با همه خوش اخلاقی های بقیه و خصوصا عروس و خواهرش و نازکشیدن های ما همچنان تو همون فاز تلخ موند و جو یک جور مس ه ای شد با اینکه زدیم به در بیخیالی و تا نفس آ یدیم. ای ایمان آوردندگان بدانید و آگاه باشید یک جاهایی از حساسیتهای مس ه مان باید بگذریم و وقتی توهین یا عمدی در کار نبوده آنقدر قبافه نگیریم و تلخ نشویم تا مهمانی و زحمتهای میزبان طفلک به کام بقیه تلخ نگردد و خستگی در تن میزبان نماند
+ ماه اک عجیب دلبری می کند و عجیب به پدر جان و مادر جانوابسته شده. آنها هم. نمی دانم بزرگ تر شود بحران زمانهای خداحافظی و چند روز بعدش را چطور باید مدیریت کرد.
+ بعد از دو سال با دوتا رفیق جان در یکی از خانه های زیبای میراث فرهنگی دور یک میز نشستیم و عصرانه ای دلچسب در گرمی عصر تابستان نوش کردیم. آسی می گفت هنوز ازدواجت را نمی توانم متصور شوم چه برسد به مادر شدنت. لحظه های آ مادر جان آمد و ماه را آورد تا تصویر را زنده ببینند. خندید گفت منیر خاطرت هست غزل عاشق آدمهای و چشم روشن بود؟ :)))
+ برای زهرا رومیزی قلمکار یدم. جای پهن ش را نداشتم اما چقدر دلم می خواست. حیف که حریف همسر نشدم که برای دلم ب م
+ هوا ناجوانمردانه گرم است. دلم خنکی می خواهد و سکوت. خنکی جنگل کنار یک رود یا شاید دریا.
+ این بار که تر تان بروم حتما کلاس آذری را باید بروم. پنج سال ایت که دنبال یک فرصتم
+ چقدر حرف زدم!! خوشحالم که اگر سخت بود آمدیم. خوش گذشت. به دلشان هم چسبید.
+ از آرایشگاه نگفتم. به خاطر ماه راه دور نرفتیم. زنک ش ه هم با دو تا بچه قد و نیم قد چنان حماسی در سرهایمان آفرید فراموش نشدنی. آنقدر که بعدن وقتی ع پشت سرم را دیدم آنقدر صحنه دل اش بود که باورم نشد :)) به عمرم شینیون به این زشتی و ش گی ندیده بودم. خودم به کلیپس و بدون سشوار قشنگ تر موهایم را می بستم:)) به قدری چسب مو زده بود که پنج بار سرم را شستم و چنان چسب مژه اش لامصب خوب بود :)) که بعد از پنج روز با ناخن و عیچ گونه پاک کننده دیگری پاک نشده. توصیف روز آرایشگاه در یک خلاصه نمی گنجد اما حکایتی بود بس رنج آور و خنده دا
+ از هول قطع نشدن نت از یک خطی با یک نگارش نامزون با دیگری نوشته شد شما ببخشید. وقتی از صبح نت نیست حق دارم نه؟اگر قطع نشد اصلاح می کنم. لاقل هر پاراگرا یک مدل باشه :))

اطلاعات

+ از خیسی لباسم بیدار شدم. فکر کنم فشارش بدهم شیر چکه کند از لباسم. در وضعیتی بد با همان لباس مجبور هستم بخوابم که برداشتن لباس بقیه را بیدار نکند.
+ چشم باز می کنم ته دلم یک جور ناخوشایندی است. نمی دانم اما فکر می کنم از فکر آرایشگاه رفتن است. از اینکه شانه ای که به سر بقیه خورده و لوازمی که روی صورت بقیه استفاده شده به سر و صورتم بخورد حس ناخوشایندی دارم. اینقدر که کم کم دارم از آرایش منصرف می شوم و فقط به شینیون فکر می کنم.
+ یک حس به درد نخور بودن دارم. از همسر می پرسم دو سه روز است بک گوشه گوشی بدست نشسته ای. حس بط نداری؟ می گوید نه دارم استراحت می کنم. اما مغز من نمی فهمد که مسافرت وقت استراحت است. نیست که روزها در خانه مان از شدت مفید بودن هلاک می شوم!!!
+ چیزی به بسته شدن ها نمانده بود. تقریبا کارم تمام بود که طلاها را برای بردن کنار هم گذاشتم. اما انگشتر تک نگین؟! بستن را رها و بیخیال رفتن شدم. همسر که آشفتگی مرا از جمع وسایل می دانست گفت یک روز دیرتر می رویم که تو هم آرام باشی. هر جایی که به ذهنم میرسید را گشتم. همیشه آ ین امید کشوی آرایش ام است اما تازه مرتبش کرده بودم می دانستم چیزی آنجا نیست. آ شب که همسر خو د کیسه جارو را هم اما این آ ین امید هم ناامید شد. شب با وضع اسفناکی خو دم. صبح مادر پرسید پیدا شد و من یواشکی و با حالی نزار که دلم میخواست گریه کنم گفتم نه. هم می بستم هم دنبال انگشتر می گشتم و همسر هم این وسط ها لطفش را دریغ نمی کرد و گزارش لحظه به لحظه از قیمت طلا و سکه به من میداد و حال من بدتر می شد. نزدیک سه بود که یک بار دیگر تلاشی و ناباورانه پیدا شد.
+ از شدت فشار روانی گم انگشتر میل به غذا نداشتم. بالا ه تا شش و نیم حاضر شدیم و راه افتادیم. وسط راه انگشتر را از کیف درآوردم و داخل انگشتم و تا مقصد هر بار برای آرامش گرفتن ام نگاهش می
* شین گفته بیا ببینم ات. آسی و منیر هم اما حس بیرون رفتن از خانه نیست. ماه اک حس خوش می گذراند و از این بغل به آن بغل می رود و زمان غذا خوردن بر حسب سختگیر نبودن مادرجان و بقیه اغلب یک جورایی داخل سفره تشریف دارند
+ وسواسم به مرور با باردار شدن و آمدن ماه تعدیل شده. دیگر مثل اوایل از اینکه دیگران ماه را بغل کنند و موقع شیر دادن با همان لباسها به تن من بچسبد عصبی نمی شوم. شدتش خیلی کم شده. الهی برسد روزی که نابود شود. حالا که کم شده حاضرم در موردش حرف بزنم و بدون سانسور اعتراف کنم به داشتن اش. خدا میداند به خاطرش بارها آرزوی مرگ
+ این روزها دائم خوابالودم. نمیدانم باز کمبود آهن است یا تاثیر فصل
+ هیچ اندازه پدرجان برای ماه وقت نمی گذارد

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/09/post-531/این-روزها
  • مطالب مشابه: این روزها
  • کلمات کلیدی: انگشتر ,بقیه ,همسر ,رفتن ,روزها ,آ ین امید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ عروسی فامیل خودت زمین تا آسمون فرق داره با عروسی های خانواده همسر به خصوص که راحت میتونی ب ی
+ اگر برای عقد و شب چله اشون نبودم که برم، شکر خدا واسه پاگشای عروس داماد اینجام
+ به خاطر مرخصی ندادن به احتمالا هفته دیگه مهربرون باشه. اما من نیستم :(((
+ چقدر هر لحظه این روزها واسه خواهر برادرم از ته دل دعا می کنم
+ قرار شنبه به بچه ها جور نشد. نمیدونم میشه دیدشون قل از رفتن؟
+ فردا یه شیوا زنگ می زنم ببینم میتونه بیاد؟
+ باید یه رومیزی قلمکار ب م برای جبران لطف یک دوست
+ همه خوابن ولی من!!! کاش خوابم ببره
+ امشب به قوی شدن خودم به خاطر دوری از این بابت که برای همه کارها رو پای خودمم بالیدم

اطلاعات

١ مرداد: یک ماه دیگر هم از سال ٩٧ گذشت. سه روزی است که ماه اک متوجه شده می تواند کشوها را باز کند. حالا هم قاشق چنگالها و چاقوها را از کشو برداشته ام و کنارش نشسته تا با بقیه ت و پرتهای کشو بازی کند تا از بازی با آنها سیر شود. آ ب که طبق معمول نزدیک من بازی می کرد، کشو را باز کرد و تا سر من گرم آشپزی بودم نتوانسته بود کشو را کنترل کند و کشو روی انگشتهای کوچکش بسته شده بود. ضعف کرده بود از درد. وقتی کشو را باز تمام ناخنهای دست راستش که کمی بلند شده بود ش ته بود. حالا کنارش هستم که مراقب باشم کشو روی مروارید انگشتهایش بسته نشود.
٣١ تیر:+ یک استرس مرموز زیر پوستی افتاده به جانم و هر چه تلاش می کنم از بین برود مثل کنه چسبیده به جانم و ول کن نیست. فقط گاهی کم و زیاد می شود. نمی دانم باز اسم سفر آمد سر و کله اش پیدا شد؟ همین روزها سالگرد یکی از خانمهای دوست داشتنی فامیل است. ب ته ذهنم حرف زدن ها و چهره اش مرور می شد و به طرز بدی فکر مرگ و ترس از آن چمبره زده بود روی تمام افکارم. ماه اک دوتا صندلی آن طرف تر شلواری که از تن اش درآورده بودم را برداشته بود و با هیجان تکان می داد و گاهی از شدت هیجان داد می زد. هر بار از دست اش می افتاد یک دستش را به صندلی می گرفت و خم می شد و شلوار را بر میداشت. چشم دوخته بودم به این صحنه و هر لحظه حس ترس و نخواستن مرگ پر رنگ تر می شد. به همسر گفتم: نمی خواهم بمیرم. طبق معمول اینجور وقتها با لبخندی گفت قرار نیست بمیری. گفتم من تازه دارم زندگی می کنم. تازه دارم یاد می گیرم زندگی کنم. بودن تو، بودن ماه اک، این زندگی و همه چیزهایی که رویای دیروزم بودند. تو از مرگ می ترسی؟ گفت هیچ وقت بهش فکر ن . ماه اک هنوز با شلوارش بازی می کرد و از خوشحالی کار جدیدی که انجام می داد، داد می زد. رنده سیب زمینی ها تمام شده بود و من محو تماشای دردانه ام بودم. حالا صبح شده و تازه یادم آمده که ماه اک تمام افکارم را بهم زد و آنقدر من را خنداند و هیجان زده کرد که همه چیز را فراموش . وقتی غذا از گلویش پایین می رفت لب پییتش را در دهانش می برد و لب بالایش را جمع می کرد و ص شبیه آنچه ما برای خوشمزه بودن چیزی در می آوریم در آورد. بای بای یادش دادیم و برای تقلید از دست پدرش دست راستش را از کتف بالا و پایین می برد و آن وسط ها انگار که متوجه شده بود دستش از مچ باید تکان بخورد دستش را از مچ بالا و پایین می برد. آنقدر ذوق کردیم و خندیدیم از این حرکات شیرین ک نه اش که گویی هیچ نگرانی در دنیا وجود ندارد.
+ نمی دانم چطور افکارم را عوض کنم که از گذر سریع روزها مضطرب نشوم. که بتوانم حقیقتا در لحظه اکنون زندگی کنم. آنقدر زندگی کنم که غصه گذشتن اش را نخورم. آنقدر این روزهای ماه اک و شیرینی زندگی مان را زندگی کنم و نفس بکشم که نفس کم بیاورم. دلم میخواهد تمام لحظه های بودن با ماه اک را ثبت کنم اما بلاچه وقتی می فهمد میگیرم حرکات محیرالعقول اش را رها می کند. ت می شود و با سرعت تمام سمت من می آید تا گوشی را بگیرد.
+ ساعت از پنج گذشته و بالا ه موفق شدیم کنیم؛ من و ماه اک. دو هفته است که ماه داخل وانش می ایستد و این کار، دو نفره را سخت کرده. جرات ندارم وقت شستن موهایم چشم روی هم بگذارم. با همه نگرانی ام از اینکه مبادا بیفتد. با این حال عاشق هایمان هستم. اینکه تن بدون لباس اش روبرویم است و می توانم بدون مانع لمس اش کنم و در آغوش بگیرم و بوسه باران اش کنم. عاشق لحظه های عاشقی مان هستم. لحظه هایی که نه نگران گذر زمان هستم نه از فکرهای تلخ دیگر چیزی ته ذهنم هست. لحظه هایی که فقط من هستم و ماه اک. لحظه هایی که تمام فکر و ذکرم دخترک شیرینم است که پری وار نگاهم می کند و گاهی آنقدر به این بوسه ها نیاز دارد که کوچکترین حرکتی نمی کند. دخترک چشم روشنِ مو طلایی ام که با دستهای کوچکش آنقدر نرم و لطیف لمس ام می کند که دلم می خواهد زمان متوقف شود و این لمس دلنشین روزی تمام لحظه هایم شود. عاشق این روزهایش هستم که می خواهد نزدیک من باشد. تا وقتی که در آشپزخانه هستم آنجا بازی می کند و می پلکد. همین که از آشپزخانه خارج می شوم پشت سرم راه می افتد و خدا می داند در دل من چه جشنی ب است از این همه دوست داشته شدن و مهم بودن برای این پریِ بی بال و پر. اگرچه می دانم که او برای حفظ بقا اینقدر خودش را محتاج من می داند. عاشق لحظه هایی هستم که همه بازی ها را رها می کند و غرغرکنان از پایم بالا می آید و سرش را تا منتها علیه بالا میگیرد تا صورتم را ببیند و ماس گونه چشم می دوزد به چشمهایم و با خا تری چشمهایش و گاهی شیرینی لبخندش به من می گوید حالا فقط تو می توانی مرا دری . وقتهایی که در حال آشپزی هستم و در آشپزخانه از این طرف به آن طرف می روم و طفلک دست از تلاش نمی کشد. به هر طرف بروم تن نخیفش را به همان سمت می کشاند تا به آغوش من برسد. گاهی دلم می سوزد برای این همه اینطرف آنطرف آمدنش به دنبال من وقتی کارم مهلت درنگ ندارد.
+ چقدر دلم می خواهد عکاسی بلد بودم و دوربین حرفه ای داشتم و تا دلم میخواست ع های دلچسب از ماه اک می گرفتم. با اینکه دوربین گوشی ام خیلی با کیفیت است اما هیچوقت رنگ پوست ماه اک که چون ماه سپید است و چون گلِ لب صورتی ته رنگ صورتی دارد، با رنگ اصلی ثبت نشد. اوایل که صورتش قرمز ثبت می شد و تیره تر. حالا هم شفافیت حقیقی پوستش و صورتی مثال گل اش ثبت نمی شود.
+ چقدر جمله ها و واژه هایم کم اند برای بیان حس بی نظیری که ماه اک با بودنش در درونم جاری کرده. حسی که فکر می کنم اگر نداشتم اش قطعا از این همه تنهایی زانوهایم خم می شد. حسی که امید به زندگی ام را هزاران برابر کرده است و خندیدن را آسان تر برای تک تک خانم هایی که آرزوی داشتن فرزند دارند از ته دل دعا می کنم که به شیرینی و سلامتی تجربه کنند این لذت سخت و شیرین را

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/01/post-528/
  • مطالب مشابه: su kuşum
  • کلمات کلیدی: لحظه ,زندگی ,تمام ,بازی ,آنقدر ,حالا ,لحظه هایی , عاشق لحظه ,تمام لحظه ,تازه دارم ,تمام افکارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
+ یک هفته است میخوام ببندم. اونوقت اینقدر ماه اک و همسر با من همکاری د که نه تنها نبستم بلکه خونه هم در وضعیت اسفناکی قرار گرفته.کتاب هم نخوندم، ننوشتم و خیلی کارهای دیگه انجام نشده. یازیکلار اولسون
+ ماه اک دو روزه می گه "ژیِه" نمیدونی میگه " کیه" یا "چیه" ولی به قدری قشنگ این کلمه رو ادا نی کنه مثل اینکه میدونه یعنی چی؟
+ ریخت و پاشیهای آشپزخونه جمع شد اما تمیز؟؟؟ یُک
+ باید آفتاب گیر، مسکن ب یم و گلدونها رو منتقل کنیم.
+ برای رفع حس بد کارهای انجام نشده باید به خاطر بیارم که بالا ه رفتم آرایشگاه. موهامو نوک گیری و به خاطر ریزش شیر دهی نمیشد دکلره کرد که بدتر نشه. فقط قسمتهای دکلره موهام رو رنگساژ زیتونی دودی . یخچال بالا ه خونه ت ی شد. چند متر از بندهای بین سرامیک های سالن رو حس س دم و سفید شد. کی برسه روزی که همش برق بیفته.
+ حالا که میخوام برم عروسی یک جوشی تو صورتم زده اصلن یک وضعیی.
+ ب این موقع سه ساعت بود که خواب بودم. حالا چقدر تو این سه ساعت کار ؟!!!

اطلاعات

١ مرداد: یک ماه دیگر هم از سال ٩٧ گذشت. سه روزی است که ماه اک متوجه شده می تواند کشوها را باز کند. حالا هم قاشق چنگالها و چاقوها را از کشو برداشته ام و کنارش نشسته تا با بقیه ت و پرتهای کشو بازی کند تا از بازی با آنها سیر شود. آ ب که طبق معمول نزدیک من بازی می کرد، کشو را باز کرد و تا سر من گرم آشپزی بودم نتوانسته بود کشو را کنترل کند و کشو روی انگشتهای کوچکش بسته شده بود. ضعف کرده بود از درد. وقتی کشو را باز تمام ناخنهای دست راستش که کمی بلند شده بود ش ته بود. حالا کنارش هستم که مراقب باشم کشو روی مروارید انگشتهایش بسته نشود.
٣١ تیر:+ یک استرس مرموز زیر پوستی افتاده به جانم و هر چه تلاش می کنم از بین برود مثل کنه چسبیده به جانم و ول کن نیست. فقط گاهی کم و زیاد می شود. نمی دانم باز اسم سفر آمد سر و کله اش پیدا شد؟ همین روزها سالگرد یکی از خانمهای دوست داشتنی فامیل است. ب ته ذهنم حرف زدن ها و چهره اش مرور می شد و به طرز بدی فکر مرگ و ترس از آن چمبره زده بود روی تمام افکارم. ماه اک دوتا صندلی آن طرف تر شلواری که از تن اش درآورده بودم را برداشته بود و با هیجان تکان می داد و گاهی از شدت هیجان داد می زد. هر بار از دست اش می افتاد یک دستش را به صندلی می گرفت و خم می شد و شلوار را بر میداشت. چشم دوخته بودم به این صحنه و هر لحظه حس ترس و نخواستن مرگ پر رنگ تر می شد. به همسر گفتم: نمی خواهم بمیرم. طبق معمول اینجور وقتها با لبخندی گفت قرار نیست بمیری. گفتم من تازه دارم زندگی می کنم. تازه دارم یاد می گیرم زندگی کنم. بودن تو، بودن ماه اک، این زندگی و همه چیزهایی که رویای دیروزم بودند. تو از مرگ می ترسی؟ گفت هیچ وقت بهش فکر ن . ماه اک هنوز با شلوارش بازی می کرد و از خوشحالی کار جدیدی که انجام می داد، داد می زد. رنده سیب زمینی ها تمام شده بود و من محو تماشای دردانه ام بودم. حالا صبح شده و تازه یادم آمده که ماه اک تمام افکارم را بهم زد و آنقدر من را خنداند و هیجان زده کرد که همه چیز را فراموش . وقتی غذا از گلویش پایین می رفت لب پییتش را در دهانش می برد و لب بالایش را جمع می کرد و ص شبیه آنچه ما برای خوشمزه بودن چیزی در می آوریم در آورد. بای بای یادش دادیم و برای تقلید از دست پدرش دست راستش را از کتف بالا و پایین می برد و آن وسط ها انگار که متوجه شده بود دستش از مچ باید تکان بخورد دستش را از مچ بالا و پایین می برد. آنقدر ذوق کردیم و خندیدیم از این حرکات شیرین ک نه اش که گویی هیچ نگرانی در دنیا وجود ندارد.
+ نمی دانم چطور افکارم را عوض کنم که از گذر سریع روزها مضطرب نشوم. که بتوانم حقیقتا در لحظه اکنون زندگی کنم. آنقدر زندگی کنم که غصه گذشتن اش را نخورم. آنقدر این روزهای ماه اک و شیرینی زندگی مان را زندگی کنم و نفس بکشم که نفس کم بیاورم. دلم میخواهد تمام لحظه های بودن با ماه اک را ثبت کنم اما بلاچه وقتی می فهمد میگیرم حرکات محیرالعقول اش را رها می کند. ت می شود و با سرعت تمام سمت من می آید تا گوشی را بگیرد.
+ ساعت از پنج گذشته و بالا ه موفق شدیم کنیم؛ من و ماه اک. دو هفته است که ماه داخل وانش می ایستد و این کار، دو نفره را سخت کرده. جرات ندارم وقت شستن موهایم چشم روی هم بگذارم. با همه نگرانی ام از اینکه مبادا بیفتد. با این حال عاشق هایمان هستم. اینکه تن بدون لباس اش روبرویم است و می توانم بدون مانع لمس اش کنم و در آغوش بگیرم و بوسه باران اش کنم. عاشق لحظه های عاشقی مان هستم. لحظه هایی که نه نگران گذر زمان هستم نه از فکرهای تلخ دیگر چیزی ته ذهنم هست. لحظه هایی که فقط من هستم و ماه اک. لحظه هایی که تمام فکر و ذکرم دخترک شیرینم است که پری وار نگاهم می کند و گاهی آنقدر به این بوسه ها نیاز دارد که کوچکترین حرکتی نمی کند. دخترک چشم روشنِ مو طلایی ام که با دستهای کوچکش آنقدر نرم و لطیف لمس ام می کند که دلم می خواهد زمان متوقف شود و این لمس دلنشین روزی تمام لحظه هایم شود. عاشق این روزهایش هستم که می خواهد نزدیک من باشد. تا وقتی که در آشپزخانه هستم آنجا بازی می کند و می پلکد. همین که از آشپزخانه خارج می شوم پشت سرم راه می افتد و خدا می داند در دل من چه جشنی ب است از این همه دوست داشته شدن و مهم بودن برای این پریِ بی بال و پر. اگرچه می دانم که او برای حفظ بقا اینقدر خودش را محتاج من می داند. عاشق لحظه هایی هستم که همه بازی ها را رها می کند و غرغرکنان از پایم بالا می آید و سرش را تا منتها علیه بالا میگیرد تا صورتم را ببیند و ماس گونه چشم می دوزد به چشمهایم و با خا تری چشمهایش و گاهی شیرینی لبخندش به من می گوید حالا فقط تو می توانی مرا دری . وقتهایی که در حال آشپزی هستم و در آشپزخانه از این طرف به آن طرف می روم و طفلک دست از تلاش نمی کشد. به هر طرف بروم تن نخیفش را به همان سمت می کشاند تا به آغوش من برسد. گاهی دلم می سوزد برای این همه اینطرف آنطرف آمدنش به دنبال من وقتی کارم مهلت درنگ ندارد.
+ چقدر دلم می خواهد عکاسی بلد بودم و دوربین حرفه ای داشتم و تا دلم میخواست ع های دلچسب از ماه اک می گرفتم. با اینکه دوربین گوشی ام خیلی با کیفیت است اما هیچوقت رنگ پوست ماه اک که چون ماه سپید است و چون گلِ لب صورتی ته رنگ صورتی دارد، با رنگ اصلی ثبت نشد. اوایل که صورتش قرمز ثبت می شد و تیره تر. حالا هم شفافیت حقیقی پوستش و صورتی مثال گل اش ثبت نمی شود.
+ چقدر جمله ها و واژه هایم کم اند برای بیان حس بی نظیری که ماه اک با بودنش در درونم جاری کرده. حسی که فکر می کنم اگر نداشتم اش قطعا از این همه تنهایی زانوهایم خم می شد. حسی که امید به زندگی ام را هزاران برابر کرده است و خندیدن را آسان تر برای تک تک خانم هایی که آرزوی داشتن فرزند دارند از ته دل دعا می کنم که به شیرینی و سلامتی نجربه کنند این تجربه سخت و شیرین را

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/05/01/post-528/
  • مطالب مشابه: su kuşum
  • کلمات کلیدی: لحظه ,زندگی ,تمام ,بازی ,آنقدر ,حالا ,لحظه هایی , عاشق لحظه ,تمام لحظه ,تازه دارم ,تمام افکارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تا حلقوم لباسشویی را با ملافه پر کرده ام. باز هم مقاومتم ش ت و با این که ملافه روی تشک ها پهن کرده بودم، ملافه اصلی تشک ها را هم جدا که شسته شود. ماه اک به میز آویزان شده و تلاش می کند دستش را به تافن برساند و غر می زند.همسر طی یک توفیق اجباری مشرف شده اند قم. البته فکر نکنم حرم بروند.با ماه اک مراسم سرلاک خوری داریم. ته سرلاکها را که نمی خورد می خورم وًسعی می کنم با learn english سرش را گرم کنم تا چند جمله بنویسم اما بی فایدست. میاید و می چسبد به من. شیر می خورد و خوابش می برد. مست خوابم. نمیتوانم با باد کولر بخوابم. امروز کمی خنک تره. پنجره را باز می کنم و کولر را خاموش. بیهوش می شوم اما چند دقیهقه بعد با کوبیده شدن پنجره از خواب می پرم و دیگر خوابم نمی برد.بی حوصله ام. درست صبحانه نخورده ام. از بعد از آمدن ماه اک تقریبا هر روز فرصت سیر خوردن صبحانه از دست میرود. به شدت گرسنه ام. حس آشپزی نیست. در یخچال را باز می کنم و انگار که تو بیابون آب پیدا کرده باشم، با خوشحالی باقیمانده قورمه سبزی را می بینم. گرمش می کنم و با ماست و سبزی خوردنی که مامان پاک کرده می خورم. غذا که تمام شد با کوچیکه حرف می زنم. میگه دو جلسه آ یک حس بی تفاوتی به طرف داره. برایش از حس های متناقض قبل از ازدواج می گویم. از روزهایی که عاشق همسر بودم و روزهایی که فارغ می شدم. میگویم به خودت فرصت بده. هنوز زوده که انتظار احساس ویژه ای داشته باشی. اما هر دو میداتیم که به خاطر تفاوت سنی شان نگران است. حالم خوب نیست. زنگ میزنم به همسر. میگویم برایم سوغاتی بیار. خیلی وقته دلم جا جدید می خواهد. میگوید باید ببینم بقیه برنامه اشون چیه. میگویم تنها ماندم. میگوید میام. ماه اک بیدار میشود. موزیک را تا آ زیاد می کنم. سعی می کنم با یدن حالم را خوب کنم اما م نمیاد. ملافه ها را از حلقوم ماشین لباسشویی می کشم بیرون. پهن می کنم. بهنام بانی میخواند "کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده ..." و من یهو یاد هدی می افتم و حس اینکه تو ماشین به قول خودش تابلو پاشو گذاشته رو گاز و صدای بهنام بانی داره ماشین رو می تر ه و اون فقط برای اینکه حرف نزنه داره گاز رو تا جایی که ممکن است فشار میده. ماه اک از پایم بالا می آید و رشته افکارم می شود

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/22/post-521/
  • مطالب مشابه: تنهایی
  • کلمات کلیدی: کرده ,ملافه ,ماشین ,همسر ,میگویم ,بهنام بانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیگه نمی خوام برای نوشتنم قانون بزارم. می خوام آزاد باشم. هر وقت هر چیزی که دلم خواست بنویسم. بدون اینکه حساس باشم که الان این متن باید با سبکی خاص باشه. یا این خوبه این بده. می خوام هر موقع هوس بنویسم حتی اگر فرصتی برای جواب دادن به نظرات پست قبلش نداشته باشم. حتی شاید نظرات رو تو بعضی پستها ببندم یا اینکه بی جواب فقط تاییدشون کنم. می خوام کمی بی قانون عمل کنم. می خوام آزاد باشم از خودمو و سختگیریهام تا بنویسم از هر لحظه ای که هوس نوشتن دارم. از اینکه

الان خا تری چشمهای ماه اک زیر پلکهای صورتی آرایشگونه ماه اک پنهان شده. تمام صورتش از خمیر نانی که خورده کثیف شده اما از آن کثیفی های قشنگ و خوردنی. طلایی موهایش نوازشگر چشمهایم است و سنگینی تن اش عزیزترین سنگینی است که در دنیا وجود دارد. از آن عزیزها که دلت نمی خواهد هرگز زمین بگذاری اش. افسوس که ممکن نیست.از صدای نفس های در حال شیر خوردنش و گرمای تن اش که گاهی در این گرمی هوا تمام تنم را به آتش می کشد.حال دلم کمی فقط کمی بهتر است. قرار است همسر از مهر و ماه برایم از آن سوهانهای مورد علاقه ام ب د. مادرجان مهمان دارد و من اینجا تنها نشسته ام وسط خانه ای که درش بمب منفجر شده و من فقط شستنی های را شسته ام و پهن کرده ام. شکم ماه را سیر کرده ام اما ظرفها و کف خانه همچنان کثیف اند.از قیافه ام نگویم که اوضاع فجیع شده. گفته بودم دو ماه پیش که بی مقدمه قصد خانه پدری کردیم و فرصت آرایشگاه نبود ابرویم با دستگاه بند انداز به فنا رفت؟! حالا تقریبا پر شده اما با این ماه شیطون چطور برم آرایشگاه؟راستش را بگویم دلم رنگ مو می خواهد. همسر از دادن پول آرایشگاه بدش می آید. می گوید یک رنگ چه کاری دارد که تا این قدر باید پول داد. به مقایسه اش ایرادی نمی گیرم چون خودم هم زیاد موافق نیستم اما حقیقتش بعد از دو سال که به خاطر بارداری و حالا به خاطر نبودن ی که ماه را نگه دارد، دلم یک تغییر اساسی می خواهد. همسر رنگ کاهی دوست دارد اما هنوز قانع نشده پولی بدهد :)). با خودم می کنم کمی دیگر صبر کن شاید اک عروس شد.گفتم عروس! آخ خواهرک یکدانه ام چه رنجی می برد این روزها از مسائل پیش رویش. و برادرک که قصد ازدواج کرده اما مشکلات مالی اش این امکان را برایش میسر نمی کند. نفهمیدم کی اینقدر بزرگ شد؟! کی اینقدر از هم فاصله گرفتیم؟! کی بی خبر م م از هم. این بار نیامده بود اما عزیز دلم هدیه اش را برای ماه اک فرستاده بود و ماه اک چقدر پسندید.نیاز به سفر دارم. به یک سفر سه نفره. بدون هیچ دیگر. به جایی سرسبز و بکر. اما ماه اک! سن مناسبی برای سفر ندارد. خمین چند روز که خانواده ام اینجا بودند لب به غذا نزد. انگار که نمی تواند حضور دیگران را در کنار دیگر مشغله هایش منیج کند و همین باعث می شود از غذا بیفتد. از طرفی شکم اش هم اوضاع مناسبی ندارد. ماه اک را روی زمین می گذارم. روی تخت دراز می کشم و سعی می کنم در ذهنم را به روی هجوم افکارم ببندم شاید کمی آرام بگیرم

اطلاعات

همسر آمد.میوه و چایی خوردیم. برای ماه اک ذوق کردیم و خندیدیم. دیدیم و سر غذا دادن به ماه اک بحثمان شد. همچنان چیزی در درونم سرجایش نیست. ماه اک مثل یک جوجه زرد هر جا باشم هست. حالا هم من روی تخت دراز کشیده ام و ماه اک کتاب روی میز پاتخت را برداشته و به اش خیره شده و به زبان خودش حرف می زند. البته که چند دقیقه دیگر رهایش می کند و می چسبد به من. بودنش را عاشقم. فقط حالا که انرژی هایم تمام شده و خوابم می آید دلم میخواهد همین حالا بخوابد تا من بدون هیچ حرکتی همینجا به خواب بروم. یک خواب آرام، کاش بفهمم درونم را چه شده که خوب نیستم!!
از غزلی که در کنار خانواده ام قرار می گیرد بدم می آید. چه بسا متنفرم. حس می کنم یک تکبری در من بروز می کند که حالم را بهم می زند. همان تکبر مس ه خانواده پدری! نمی دانم اینها خصوصیت خوب نداشته اند که به ما هم برسد؟! حقیقتا به جز عمو و دختر ام تمامشان را سرتاپا ایراد می بینم و متاسفانه من هم بعضی از آن ایرادها را از ژن اب موجود دارم. خودم را وقتی کنار خانواده همسر قرار می گیرم عاشقم. یک غزل مهربان، خوش اخلاق که اگرچه در درون ایرادهایی به دیگران می گیرد اما سریع از رویش می گذرد و می گوید تو جای آنها نیستی. اما غزل در کنار خانواده اش یک فرد غرغرو ایرادگیر است. اغلب ایرادها را در دلش می گیرد اما نمی گوید من که جای آنها نیستم!! خودش را حق به جانب می داند و ... هر چه بیشتر به بعضی خصوصیات خودم آگاه می شوم بیشتر از خودم بیزار می شوم چون خودم را برای برطرف ش ضعیف تر از هر زمانی می بینم. ایرادی که هر بار می گویم دیگر تکرارش نمی کنم اما لعنتی همیشه هست. بدترش آن است که خواهرک هم اخلاق به خصوصی دارد و بعضی جاها هیچ وقت درکش ن . قطعا او هم مرا. ماه اک و همسر را در سالن به حال خودشان گذاشته ام و به این فکر می کنم که از صبح هیچ نپرسید ت به چند من؟! خودم به مادر زنگ زدم و او هم مهمان داشت. سریع خداحافظی . همسر هم از رانندگی خسته بود و حالِ پرسیدن حال من را نداشت. ماه اک غر می زند اما من خالی تر از آنم که بتوانم زیر پایش را عوض کنم و بخوابانم. دلم ش ت که همسر برای غذای بچه سر من داد زد. این روزها عجیب شده ام!!!! شبیه روزهایی که افسردگی داشتم شاید....

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/22/post-523/
  • مطالب مشابه: کدوم غ ز ل واقعیه؟
  • کلمات کلیدی: همسر ,خانواده ,بعضی ,گیرد ,حالا ,کنار خانواده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گاهی با وجود همه آدمهای دور و برت احساس می کنی تنهاترینی. شاید این هم تمرینی است برای رفتن راهی که تنهایی تا این دنیا طی کردی و باید به دنیای دیگر طی کنی و ی جز خودت نمی تواند همراهی ات کندبا همه تنهایی ها اما ماه اک اغلب به من چسبیده و من را هم می خنداند. هم کیف می دهد. هم دلم را قنج می برد. هم به اوج احساس می رساند. هم گاهی کلافه ام می کند اما همیشه هست. افسوس کهاین هم یک دوره کوتاه است. او هم می رود و من باز تنها می شوم. چقدر وقتی به بزرگ شدن ماه اک فکر می کنم بغض گلویم را چنگ می زند. کاش زمان در یکی از لحظه های قشنگ این دوران قفل می شد و ماه ام همینقدر کوچک، خندان، بازیگوش، بی دغدغه می ماند و فقط من را میخواست. اما او هم زود خواهد رفت. زودتر از آنچه به نظر می رسد. باز هم تنهایی ام را تحمل می کنم. دعا می کنم ماه ام هرگز احساس تنهایی نکند اما می دانم تا دنیا هست و این آدمها هستند و هستیم دنیا همین است. دعا می کنم عاقبتش بخیر شود دردانه ای که عشق اش اشکهایم را روانه گونه هایم می کند

+ ظاهرن لازم است بعضی پستها رمزدار منتشر شوند باشد که مقبول بیفتد.

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/23/post-524/ی-لحظه
  • مطالب مشابه: ی لحظه
  • کلمات کلیدی: تنهایی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چه متن دلچسبی شده بود. تمامش پرید :(

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/27/post-526/لعنتی
  • مطالب مشابه: لعنتی
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از پنجره تراس سرم را می برم بیرون برای شانه زدن موهای نمناکم. نفس عمیقی می کشم. ته بوی سیگار در آمیخته با بوی چمن در این هوای نیمه شرجی شب صیقل می دهد روحم را و طراوت می بخشد مشامم را. از دود سیگار متنفرم اما این ته بوی درآمیخته با عطر چمن مرا می برد به شب نشینی های تا دم صبح خانواده پدری داخل پارک ه.ب. به آن شبی که با کاسه نارنجی مادر از دور حوض پارک آبشار یک پلاستیک قورباغه جمع کرده بودم و مادر گفت اجازه ندارم آنها را به خانه ببرم و همه شان را کنار خیابان رها . راستی اگر ماه اک دستهایش را به قورباغه ها بزند ع العمل من چه خواهد بود؟ احتمالا از شدت شوک موهایم بریزد :)) به خاطر نزدن نرم کننده موهایم در هم گره خورده. با اسپری بازکننده گره مو بازشان می کنم و با مهربانی زیاد می بافم موهای دوست داشتنی ام را که وقت خواب پریشان خشک نشود. مدتهاست که حوصله سشوار زدن را ندارم. البته که با حضور ماه اک امکانش خیلی کم شده. می ترسم سشوار را روشن کنم و همان چند دقیقه ای که نمی شنوم اش برایش اتفاقی بیفتد. دستی می کشم روی بافتِ موهایم و چه رضایت بخش است داشتن شانهمینطور که مسواک می زنم، کلید را داخل قفل می چرخانم. صورتم را که بر می گردانم قامت مردی کنار در اتاق برایم هویدا می شود. دلم هوری می ریزد اما آن قامت لوله پیچ و تاب دار جارو برقی است. هنوز آثار ترس را در دلم حس می کنم. سرم را که برای قرقره بالا می برم چشمم می افتد به ابروهایم و لبخند رضایت بخشی بر لبانم نقش می بندد و با خودم می گویم عملکردت بد هم نبوده. دو ماه قبل که بی مقدمه قصد رفتن به ولایت پدری ام کردیم و فرصت آرایشگاه رفتن نبود ابرویم با دستگاه بند انداز به فنا رفته بود. بالا ه به حد قابل قبولی درآمده اما با این ماه شیطون و نبودن ی برای نگه داشتن اش؛ آرایشگاه رفتن سخت است در نتیجه در این زمینه هم مانند خیلی کارهای دیگر خودکفا شده ام.چرخی در خانه می زنم. دلم از این نامرتبی و ضعف ام در مرتب خانه گرفته است. حرف زن کویر "ده سال بعد ی خاطرش نیست که خانه تو تمیز نبود اما تو هرگز زمانهایی را که برای بودن با ماه اک از دست داده ای را فراموش نخواهی کرد " در ذهنم بانگ می زند. گرفتگی دلم را پشت در فکرهایم می گذارم. ماه اک خوابم را بوسه باران می کنم و روی تخت دراز می کشم. دستم را که روی بازوی همسر می گذارم پرت می شوم به صبح ساعت ٦:٣٠ و جمله پر از حس خوب همسر که برای اولین بار در این سه سال به جای این که بگوید " غزل صبحانه میدی؟" گفت:"جوجه با من صبحانه می خوری؟"
غ ز ل واره:+ بالا ه دیروز دوران نقاهت بعد از بدخلقی ها و بی حوصلگی های این دوره هایی که نمی دانم بر چه اساسی رخ می دهد هم تمام شد. نفهمیدم چرا ناخوش شدم اما تلاش برای خوب شدن. البته که رفتن خانواده ام ناخوشی را تشدید کرده بود. دیروز یک عالم کار و چقدر چسبید
+ فقط خدا می داند منِ حساس روی جمله "صبحانه می دی" چقدر با شنیدن جمله جدید انرژی گرفتم. با شنیدن جمله اول احساس بدی دارم. این که من یک کلفتم که وظیفه صبحانه دادن دارم. اما حس جمله جدید برایم حس عشق بود. حس همدلی و مهربانی. مست خواب بودم اما اینقدر حس جمله برایم خوب بود؛ اینقدر همیشه سر جمله اول و قهر های زی وستی همسر که چایی ندهم صبحانه نمی خورد ... که دلم نیامد همراهی اش نکنم. گفتم من میز را می چینم شما چایی دم کن و همسر بدون قیافه گرفتن و با کمال میل چایی دم کرد و جایتان خالی عجب صبحانه ای بود با طعم مهربانی و همدلی
+ دوشنبه وسط ناراحتی هام به همسر گفتم من زنت هستم نه مادرت. باید بعضی کارهاتو خودت انجام بدی نه من. شاید این هم اثر همان حرفها بود
+ ماه اک هر روز شیرین تر می شود و خدا را سپاس که دارمش. الهی روزی همه خانمهای عالم شود مادری

٢٥ تیرماه

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/28/post-527/طعم-عشق
  • مطالب مشابه: طعم عشق
  • کلمات کلیدی: جمله ,صبحانه ,همسر ,خانه ,رفتن ,چایی ,جمله جدید ,شنیدن جمله ,آرایشگاه رفتن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مهمانهایم آمدند.جسم ام یک جورای عجیبی شده این روزها. ب دل و کمرم طوری درد می کرد گویی مجروح است. امروز دائم یک لرزش درونی دارم و یک چیزی در گلویم گیر کرده انگار.اما حال دلم خوب است. آرامم. ماه ام ولی آنقدر درگیر حضور مهمانها است که نمی تواند شیر بخورد.امروز وقتی روی چرخ نش م اش نیازی به گرفتن اش نبود. بعد هم عین آدم بزرگها که از دوچرخه پیاده می شوند پیاده شد و یک دست به فرمان یک دست به زین جلو رفتبه طرز عجیبی شیطون شده و کنجکاو است تا دلتان بخواهدهمسر با پدرجانرفته اند میدان میوه و بازار را بار کرده اند.جای تان سبز عجب شلیل و هلویی خوردیمخوشحالم که آمده اند.صدای خواندن مادرجان فضای خانه را پر کرده و آرامش میریزد توی جانم


اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/18/post-517/عطر-تو
  • مطالب مشابه: عطر تو
  • کلمات کلیدی: کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
رفتیم پارک. دارم از پله های سنگی میرم بالا. از مسیر سمت راست نمیرم چون دارن آب میدن و خیلی خیسه. از سمت چپ میرم. یک گوشه از دو سه پله بالاتر از من آب جمع شده. پسره ی نفهم پاشو میبره بالا و محکم میاره روی اون آبی که جمع شده. تمام آب می پاشه به من. عصبانی میشم و میگم چی کار می کنی احمق؟!پریشون می شم. فقط دلم میخواد برم خونه تا لباسهامو بشورم. بقیه میگن نجس که نیست. من میگم تمیز هم نیست. با اون کفشا حتما دسشویی هم رفته بعد هم آبها به من پاشیده.رسما زهرمارم شده. حتی ماه رو بغل نمی کنم مبادا بخوام بعدن اونو هم بشورمش.همسر که از بدو وج به من گفت تقصیر توعه که داریم دیر میریم!!! چهره گریون منو که می بینه می گه به حرف من گوش ندادی که گفتم اون طرفی بریم، این اتفاق برات افتاد. من که خیلی عصبانی ام از پاشیده آب می گم همه گفتن از این طرف بریم. من حرفی نزدم.به خواهر می گم به جای دلداری محکومم می کنه. لابد بسته بودن جاده چلوس هم تقصیره منه که مجبور شدیم بیایم اینجا. فقط روش نمیشه بگهخواهر که حق رو به من میده می گه خونه هر دیگه بود بر می گشتم خونمون. من تحمل بحث ای همسرت با تو رو ندارم. اون هر چی گفت تو فقط سکوت کن تا تموم شه وگرنه فردا ماه بدتر از اون باهات بحث می کنه.میام برای تهلیه ناراحتیم چیزی از همسر بگم. خواهر میگه غیبتشو نکن چون همونطور که ازش دلخور میشم که تو رو ناراحت می کنه با بحث هاش، دوستش دارم خیلی زیاد.ادامه نمی دم و دائم فکرم مشغوله. دیگه مثل قدیما به خاطر چنین اتفاقایی تنم تب نمی کنه ولی عصبی میشم. مجبوریم یک راه طولانی پیاده بریم. برای اینکه پایین مانتو و شلوارم به جایی نخوره روی لبه تخت می شینم.تو راه برگشت از مادر و خواهر می پرسم که من امروز شماها رو ناراحت ؟ می گن نه. میگم فکر به خاطر ناراحت شماها این بلا سرم اومدخواهر میگه این پای کنبر رفتنای بچگیمون!! این احساس گناهی که آ- خ.. دا نهادینه تو درونمون همیشه هست و نمیزاره لذت ببریم از خوشیها از ترس گناه بود
+ آ شبی یک چیزی دیدم که کاش ندیده بودم و حالا چون نمیتونم خودم حرفی بزنم یا کاری م بد عصبی ام چون این یکی رو هر باشه بدش میاد. ناراحتم خیلی
+ با حال بدی بیدار میشم. تازه اذان صبح رو گفتند. به خاطر چیزی که دیدم به قدری حالم بده انگار که یک گند بزرگ زدم و الان نمیدونم باید چطور جمعش کنم؟! دست به دامن خدا می شم که کمکم کنه و می گم الله اکبر. ننیدونم چطوری؟ اما ایمان دارم کمکم می کنه و نمیزاره یک بنده ضعیف مثل من چند روز شاید هم مدتها شکنجه بشه.

+ از اونایی که تو پست خصوصی برام نظر داده بودند تشکر می کنم. سپاس بیکران مهربونهای من

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/19/post-518/احساس-گناه
  • مطالب مشابه: احساس گناه
  • کلمات کلیدی: خیلی ,میشم ,ناراحت ,خاطر ,خواهر ,میگم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اپیزود ١: عادت کرده ام به تنهایی، به سکوت، به حرف نزدن، به اینکه تمام فرصتم برای حرف زدن همان چند دقیقه تلفن باشد. اینقدر عادت کرده ام که وقتی امروز طبق عادت گذشته و پر حرفیهای قدیم از هر دری سخنن گفتم یکهو به خودم آمدم و دیدم چقدر آشفته ام از حرف زدن. از همین حرفهایی که گفتن و نگفتن شان تفاوتی ندارد. از اینکه مبادا حرفی ناخواسته به دل ی بیاید. اینقدر این آشفتگی هویدا بود که مادر پرسید. گفتم پشیمانم از حرف زدن. گفت مگر حرف بدی زدی؟ و من هنوز در حال محاکمه خودم هستم
اپیزود ٢: از شدت دلخوری از همسر به مادر گلایه . اما ناراحتم. همسر فرشته نیست. مثل همه ایرادهایی دارد. اما حسن هم زیاد دارد. یک فقره به خصوص اش اینکه هرچقدر بین مان شکراب شود هرگز به خانواده اش از من گلایه ای نمی کند و نکرده. حتی در جمع خانواده من تا وقتی بحث پیش نیاید و من چیزی نگویم و وم به دفاع یا زدن حرفی نبیند فقط شنونده است.

اطلاعات

تا حلقوم لباسشویی را با ملافه پر کرده ام. باز هم مقاومتم ش ت و با این که ملافه روی تشک ها پهن کرده بودم، ملافه اصلی تشک ها را هم جدا که شسته شود. ماه اک به میز آویزان شده و تلاش می کند دستش را به تافن برساند و غر می زند.همسر طی یک توفیق اجباری مشرف شده اند قم. البته فکر نکنم حرم بروند.با ماه اک مراسم سرلاک خوری داریم. ته سرلاکها را که نمی خورد می خورم وًسعی می کنم با learn english سرش را گرم کنم تا چند جمله بنویسم اما بی فایدست. میاد و می چسبه به من. شیر می خوره و خوابش می بره. مست خوابم. نمیتونم با باد کولر بخوابم. امروز کمی خنک تره. پنجره را باز می کنم و کولر را خاموش. بیهوش می شم اما چند دقیه بعد با کوبیده شدن پنجره از خواب می پرم و دیگه خوابم نمی بره.بی حوصله ام. درست صبحانه نخورردم. از بعد از اومدن ماه اک تقریبا هر روز فرصت سیر خوردن صبحانه از دست میره. به شدت گرسنه ام. حس آشپزی نیست. در یخچال رو باز می کنم و انگار که تو بیابون آب پیدا کرده باشم، با خوشحالی باقیمونده قورمه سبزی رو می بینم. گرمش می کنم و با ماست و سبزی خوردنی که مامان پاک کرده برام می خورم. غذا که تمام شد با کوچیکه حرف می زنم. میگه دو جلسه آ یک حس بی تفاوتی به طرف داره. براش از حس های نامتعادلم قبل از ازدواج می گم. از روزایی که عاشق همسر بودم و روزایی که فارغ می شدم. میگم به خودت فرصت بده. هنوز زوده که انتظار احساس ویژه ای داشته باشی. اما دو میدونیم که به خاطر تفاوت سنیشون نگرانه. حالم خوب نیست. زنگ میزنم به همسر. میگم برام سوغاتی بیار. خیلی وقته دلم جا جدید می خواد. میگه باید ببینم بقیه برنامه اشون چیه. میگم تنها موندم. میگه میام. ماه اک بیدار میشه. موزیک رو تا آ زیاد می کنم. سهی می کنم با یدن حالمو خوب کنم اما م نمیاد. ملافه ها را از حلقوم ماشین لباسشویی می کشم بیرون. پهن می کنم. بهنام بانی میخونه "کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده ..." و من یهو یاد هدی می افتم و حس اینکه تو ماشین به قول خودش تابلو پاشو گذاشته رو گاز و صدا بهنام بانی داره ماشین رو می تر ه و اون فقط برای اینکه حرف نزنه داره گاز رو تا ته فشار میده

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/22/post-521/
  • مطالب مشابه: تنهایی
  • کلمات کلیدی: کرده ,ملافه ,ماشین ,میگم ,همسر ,میگه ,بهنام بانی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
رفتیم پارک. دارم از پله های سنگی میرم بالا. از مسیر سمت راست نمیرم چون دارن آب میدن و خیلی خیسه. از سمت چپ میرم. یک گوشه از دو سه پله بالاتر از من آب جمع شده. پسره ی نفهم پاشو میبره بالا و محکم میاره روی اون آبی که جمع شده. تمام آب می پاشه به من. عصبانی میشم و میگم چی کار می کنی احمق؟!پریشون می شم. فقط دلم میخواد برم خونه تا لباسهامو بشورم. بقیه میگن نجس که نیست. من میگم تمیز هم نیست. با اون کفشا حتما دسشویی هم رفته بعد هم آبها به من پاشیده.رسما زهرمارم شده. حتی ماه رو بغل نمی کنم مبادا بخوام بعدن اونو هم بشورمش.همسر که از بدو وج به من گفت تقصیر توعه که داریم دیر میریم!!! چهره گریون منو که می بینه می گه به حرف من گوش ندادی که گفتم اون طرفی بریم، این اتفاق برات افتاد. من که خیلی عصبانی ام از پاشیده آب می گم همه گفتن از این طرف بریم. من حرفی نزدم.به خواهر می گم به جای دلداری محکومم می کنه. لابد بسته بودن جاده چلوس هم تقصیره منه که مجبور شدیم بیایم اینجا. فقط روش نمیشه بگهخواهر که حق رو به من میده می گه خونه هر دیگه بود بر می گشتم خونمون. من تحمل بحث ای همسرت با تو رو ندارم. اون هر چی گفت تو فقط سکوت کن تا تموم شه وگرنه فردا ماه بدتر از اون باهات بحث می کنه.میام برای تهلیه ناراحتیم چیزی از همسر بگم. خواهر میگه غیبتشو نکن چون همونطور که ازش دلخور میشم که تو رو ناراحت می کنه با بحث هاش، دوستش دارم خیلی زیاد.ادامه نمی دم و دائم فکرم مشغوله. دیگه مثل قدیما به خاطر چنین اتفاقایی تنم تب نمی کنه ولی عصبی میشم. مجبوریم یک راه طولانی پیاده بریم. برای اینکه پایین مانتو و شلوارم به جایی نخوره روی لبه تخت می شینم.تو راه برگشت از مادر و خواهر می پرسم که من امروز شماها رو ناراحت ؟ می گن نه. میگم فکر به خاطر ناراحت شماها این بلا سرم اومدخواهر میگه این پای کنبر رفتنای بچگیمون!! این احساس گناهی که آ- خ.. دا نهادینه تو درونمون همیشه هست و نمیزاره لذت ببریم از خوشیها از ترس گناه بود
+ آ شبی یک چیزی دیدم که کاش ندیده بودم و حالا چون نمیتونم خودم حرفی بزنم یا کاری م بد عصبی ام چون این یکی رو هر باشه بدش میاد. ناراحتم خیلی

اطلاعات

قرار گذاشته بودیم دوشنبه بار و بندیل ببندیم و برویم ولایت پدری. اما یک آدم از خود راضی بدون هماهنگی با همسر و برخلاف گفته های قبلی خودش، برنامه کاری همسر را بهم ریخته و همسر مجبور است به جای شنبه، یک شنبه باید ، چهارشنبه برودمنِ بچه دار نمی توانم به سرعت برق آماده شوم چون همه چیز بستگی به ماه دارد. مثلا ب که من هلاکِ خواب بودم تا ساعت یک خندید و شیطنت کرد. منِ کم خواب که طاقتم تمام شده بود؛ نیم ساعت آ خیلی بهش غر زدم که بسه جان مادرت بخواب و طفل معصوم باز کار خودش را می کرد تا اینکه از ساعت یک یهو زد زیر گریه. طفلک به قدری خوابش می آمد که با چشم بسته گریه میکرد. من که خودم را نقصر آن حال ماه اک می دانستم، تازه آن لحظه فهمیدم چقدر ناشکری که طفلکم به سلامتی و حال خوش بیدار مانده و من را بی خواب کرده. دلم ریش شده بود و مثل سگ پشیمان بودم از اینکه چرا صبوری ن ؟ مگر تا کی طفلکم فرصت دارد از غم دنیا فارغ باشد و با فراغ بال بازی کند، جیغ بکشد، بخندد و یک لحظه آرام و قرار نداشته باشد؟ مگر تا کی فرصت دارد که برای شیطنت و بازی تا دیر وقت بیدار بماند؟مگر تا کی فرصت دارد که همیشه نزدیک من و پدرش باشد و هم دل ما از بودنش در کنارمان امن باشد هم او ما را تنها پناه خودش بداند؟مگر چقدر فرصت دارد که بدون نگرانی و هر وقت بخواهد ما را ببینید ؟دلم ش ته است از اینکه برای دیدن پدر مادرم باید بنشینم و حساب کتاب روزها را م!!!که چون همسر گفته تابستان فقط یک بار می رویم من بنشینم حساب کنم چه موقع می شود روزهای بیشتری آنجا بمانم؟ آنوقت منصرف شوم از رفتن الان چون فقط چهار روز می شود ماند؟بعد با خودم فکر کنم که وقتی بروم میخواهم سبزی هایم را درست کنم چون من اینجا با ماه و بدون دستگاه سبزی خورد کن امکانش را ندارم. چون همسر از سبزی های آماده بدش می آید. بعد فکر کنم که دلم می خواهد مادر برایم یک تاپ برای مانتوی جدید بدوزد و یک مانتو روشن! آنوقت حساب کنم که یک هفته ای که نمی شود!!! بعد یاد قدیم ها بیفتم که با دستان مهربانش برایم خیاطی می کرد و اغلب موقع پرو به قدری غر می زدم و ایراد می گرفتم که طفلک تمام انرژیهایش تخلیه می شد (آ خودش با ریز بینی هایش در مورد لباسها باعث شده بود سخت گیر شوم) و وقتی لباس تمام می شد همانی بود که باید. حالا برای دوختن یک تاپ ساده به دست مادر فقط حسرتش به دلم می ماند. برای اولین جشن، بعد ازعقدمان لباسی که عاشق اش بودم و مادر دوخته بود را برده بودم؛ چقدر ناراحت شدم که مادر همسر گفت چرا فقط همین لباس را آوردی؟! چون من عاشق لباسم بودم و مادر چیزی دقیقا مطابق میل من دوخته بود.. نمی دانم درکم می کنید! یک تعصب خاص روی چیزی که با دستهای مهربان مادرت آماده شده!!!بالا ه ش ت!! همین حالا ش ت این بغض پنهان شده توی گلویم که مدتهاست آرزوی ش تن اش را داشتم. تمام مدت دستهای زحمت کش مادر جلوی چشمانم است و دلم میخواست همین الان خودم را به اش می رساندم و میبوسیدم دستهای مهربانی که برایم از دل و جان هر کاری کرد. دلم میخواست بدون حساب کتاب و هر موقع اراده کنم بروم و صورت ماهش را ببینم. دلم میخواست هم حالا بروم هم مرداد.دلم می خواست بزرگ شدن ماه ام را ببینند که هر روز شیرین تر از دیروز می شود. که هر روز یک کار جدید می کند. که برای آمدن و بودنش چقدر حسرت داشتندآه مادر!!! در این لحظه فقط دستهای مادرم را نیاز دارم. بوسه های نرمی که با همه عشق اش روی گونه ام می کارد و دست مهربانی که مادرانه دور گردنم حلقه می شودماه اک به کاناپه ایستاده و روی پای من می زند و آواز می خواند. "رفتنت حالم و گرفت ..." در حال خواندن است. همسر داخل اتاق مشغول کارش است و من روی کاناپه با صورت خیس و چشمهای تار می نویسم. می نویسم که قلبم آرام شود.سپید را می خوانم و دلم پر می کشد تا ایوان طلا و پهنای رود اشکم گسترده تر می شود و از ته دل آرزوی رفتن دارم. ته ذهنم فکر می کنم اگر عروسی باشد؟!اگر اکم عروس شود؟اگر این دو جشن با فاصله باشند باز هم من را می برد؟!برایم ننویسید که خودم می توانم بدون همسر بروم که نه می توانم مسئولیت ماه ام را تنهایی به عهده بگیرم و بروم و نه بعد از فاصله طولانی موقع زایمان بین من و همسر، حاضرم تنها بماند.فقط دلم خواست حرف بزنم شاید کمی آرام شوم.

غ ز ل واره:نفهمیدم چی نوشتم از بس ماه اک می خواهد نزدیکم باشد. فکر کنم راستی راستی قرار از مرواریدهایش پدیدار شوند آنقدر که دو روز است بی تاب است
نازلی ممنونم. هستم اما ماه امان نداد تمرکز کنم و حرف بزنم.سپیده جان زیارتت قبول. برایت نوشتم همه ماس دعاهایم را اما باز هم ثبت نشدمیخوانم همه تان را فقط تا برایتان بنویسم ماه امان نمیدهد
خواهرانه:خواهرک اهل گله و شکایت نیست اما امشب با ص که از شدت خستگی از ته چاه در می آمد، با بغض برایم از شرایط سخت این روزهایش گفت. جگرم برای خواهرک، برادرک و کل خانواده کباب ایت اما جز دعا کاری از من ساخته نیست. از همه تا ماس دعا دارملطفا وقتی خواندن این متن تمام شد یک امن یجیب برای سهل شدن کارها و حل شدن مشکلات خانواده ام بخوانید.

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/13/post-513/دلِ-تنگ
  • مطالب مشابه: دلِ تنگ
  • کلمات کلیدی: همسر ,مادر ,تمام ,برایم ,بروم ,دستهای ,فرصت دارد ,حساب کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

مهمانهایم آمدند.جسم ام یک جورای عجیبی شده این روزها. ب دل و کمرم طوری درد می کرد گویی مجروح است. امروز دائم یک لرزش درونی دارم و یک چیزی در گلویم گیر کرده انگار.اما حال دلم خوب است. آرامم. ماه ام ولی آنقدر درگیر حضور مهمانها است که نمی تواند شیر بخورد.امروز وقتی روی چرخ نش م اش نیازی به گرفتن اش نبود. بعد هم عین آدم بزرگها که از دوچرخه پیاده می شوند پیاده شد و یک دست به فرمان یک دست به زین جلو رفتبه طرز عجیبی شیطون شده و کنجکاو است تا دلتان بخواهدهمسر با پدرجانرفته اند میدان میوه و بازار را بار کرده اند.جای تان سبز عجب شلیل و هلویی خوردیمخوشحالم که آمده اند.صدای خواندن مادرجان فضای خانه را پر کرده و آرامش میریزد توی جانم
+ دوستهای گلم نظرات پست قبلی رو بعد تایید می کنم. الان وقت ناهار است

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/18/post-517/عطر-تو
  • مطالب مشابه: عطر تو
  • کلمات کلیدی: کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
قرار گذاشته بودیم دوشنبه بار و بندیل ببندیم و برویم ولایت پدری. اما یک آدم از خود راضی بدون هماهنگی با همسر و برخلاف گفته های قبلی خودش، برنامه کاری همسر را بهم ریخته و همسر مجبور است به جای شنبه، یک شنبه باید ، چهارشنبه برودمنِ بچه دار نمی توانم به سرعت برق آماده شوم چون همه چیز بستگی به ماه دارد. مثلا ب که من هلاکِ خواب بودم تا ساعت یک خندید و شیطنت کرد. منِ کم خواب که طاقتم تمام شده بود؛ نیم ساعت آ خیلی بهش غر زدم که بسه جان مادرت بخواب و طفل معصوم باز کار خودش را می کرد تا اینکه از ساعت یک یهو زد زیر گریه. طفلک به قدری خوابش می آمد که با چشم بسته گریه میکرد. من که خودم را نقصر آن حال ماه اک می دانستم، تازه آن لحظه فهمیدم چقدر ناشکری که طفلکم به سلامتی و حال خوش بیدار مانده و من را بی خواب کرده. دلم ریش شده بود و مثل سگ پشیمان بودم از اینکه چرا صبوری ن ؟ مگر تا کی طفلکم فرصت دارد از غم دنیا فارغ باشد و با فراغ بال بازی کند، جیغ بکشد، بخندد و یک لحظه آرام و قرار نداشته باشد؟ مگر تا کی فرصت دارد که برای شیطنت و بازی تا دیر وقت بیدار بماند؟مگر تا کی فرصت دارد که همیشه نزدیک من و پدرش باشد و هم دل ما از بودنش در کنارمان امن باشد هم او ما را تنها پناه خودش بداند؟مگر چقدر فرصت دارد که بدون نگرانی و هر وقت بخواهد ما را ببینید ؟دلم ش ته است از اینکه برای دیدن پدر مادرم باید بنشینم و حساب کتاب روزها را م!!!که چون همسر گفته تابستان فقط یک بار می رویم من بنشینم حساب کنم چه موقع می شود روزهای بیشتری آنجا بمانم؟ آنوقت منصرف شوم از رفتن الان چون فقط چهار روز می شود ماند؟بعد با خودم فکر کنم که وقتی بروم میخواهم سبزی هایم را درست کنم چون من اینجا با ماه و بدون دستگاه سبزی خورد کن امکانش را ندارم. چون همسر از سبزی های آماده بدش می آید. بعد فکر کنم که دلم می خواهد مادر برایم یک تاپ برای مانتوی جدید بدوزد و یک مانتو روشن! آنوقت حساب کنم که یک هفته ای که نمی شود!!! بعد یاد قدیم ها بیفتم که با دستان مهربانش برایم خیاطی می کرد و اغلب موقع پرو به قدری غر می زدم و ایراد می گرفتم که طفلک تمام انرژیهایش تخلیه می شد (آ خودش با ریز بینی هایش در مورد لباسها باعث شده بود سخت گیر شوم) و وقتی لباس تمام می شد همانی بود که باید. حالا برای دوختن یک تاپ ساده به دست مادر فقط حسرتش به دلم می ماند. برای اولین جشن، بعد ازعقدمان لباسی که عاشق اش بودم و مادر دوخته بود را برده بودم؛ چقدر ناراحت شدم که مادر همسر گفت چرا فقط همین لباس را آوردی؟! چون من عاشق لباسم بودم و مادر چیزی دقیقا مطابق میل من دوخته بود.. نمی دانم درکم می کنید! یک تعصب خاص روی چیزی که با دستهای مهربان مادرت آماده شده!!!بالا ه ش ت!! همین حالا ش ت این بغض پنهان شده توی گلویم که مدتهاست آرزوی ش تن اش را داشتم. تمام مدت دستهای زحمت کش مادر جلوی چشمانم است و دلم میخواست همین الان خودم را به اش می رساندم و میبوسیدم دستهای مهربانی که برایم از دل و جان هر کاری کرد. دلم میخواست بدون حساب کتاب و هر موقع اراده کنم بروم و صورت ماهش را ببینم. دلم میخواست هم حالا بروم هم مرداد.دلم می خواست بزرگ شدن ماه ام را ببینند که هر روز شیرین تر از دیروز می شود. که هر روز یک کار جدید می کند. که برای آمدن و بودنش چقدر حسرت داشتندآه مادر!!! در این لحظه فقط دستهای مادرم را نیاز دارم. بوسه های نرمی که با همه عشق اش روی گونه ام می کارد و دست مهربانی که مادرانه دور گردنم حلقه می شودماه اک به کاناپه ایستاده و روی پای من می زند و آواز می خواند. "رفتنت حالم و گرفت ..." در حال خواندن است. همسر داخل اتاق مشغول کارش است و من روی کاناپه با صورت خیس و چشمهای تار می نویسم. می نویسم که قلبم آرام شود.سپید را می خوانم و دلم پر می کشد تا ایوان طلا و پهنای رود اشکم گسترده تر می شود و از ته دل آرزوی رفتن دارم. ته ذهنم فکر می کنم اگر عروسی باشد؟!اگر اکم عروس شود؟اگر این دو جشن با فاصله باشند باز هم من را می برد؟!برایم ننویسید که خودم می توانم بدون همسر بروم که نه می توانم مسئولیت ماه ام را تنهایی به عهده بگیرم و بروم و نه بعد از فاصله طولانی موقع زایمان بین من و همسر، حاضرم تنها بماند.فقط دلم خواست حرف بزنم شاید کمی آرام شوم.
همین که ماه اک امان بدهد نظرات قشنگتان را تایید می کنم. نفهمیدم چی نوشتم از بس می خواهد نزدیکم باشد. فکر کنم راستی راستی قرار از مرواریدهایش پدیدار شوند آنقدر که دو روز است بی تاب است
نازلی ممنونم. هستم اما ماه امان نداد تمرکز کنم و حرف بزنم.سپیده جان زیارتت قبول. برایت نوشتم همه ماس دعاهایم را اما باز هم ثبت نشدمیخوانم همه تان را فقط تا برایتان بنویسم ماه امان نمیدهد

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/13/post-513/دلِ-تنگ
  • مطالب مشابه: دلِ تنگ
  • کلمات کلیدی: همسر ,مادر ,بروم ,برایم ,فرصت ,چقدر ,فرصت دارد ,حساب کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
قبل از ازدواج اشک ام دم مشک ام بود. اگر الان نه به آن اندازه ولی کمی راحت تر گریه می ؛ الان اینقدر کم نمی آوردم. نه اینکه فکر کنید اتفاق ناگواری رخ داده؛ نه. فقط کم آورده ام. جسمم کم آورده و همین مسئله و البته دلتنگی عزیزان اوضاع روانم را هم دچار بحران کرده. اگر مثل گذشته ها کمی چشمانم نم می زد و گونه هایم خیس می شد، غم دلم هم شسته می شد و کمرنگمثل همان روزهای تنهایی که از ترس تنها ماندن تا همیشه شبهای زیادی بالشم خیس میشدمثل امتحان نظریه که بعد از امتحان فهمیدم جواب سوال همان ماشین منظم داخل جزوه بود و به خاطرش چهار نمره را از دست داده بودممثل وقتهایی که فکر می عاشق شده ام و غروبها وقت اذان روی پشت بام با معبود راز و نیاز می مثل اولین روزهای آشنایی من و همسر که روی صندلی آرژانتین نشسته بودیم و من گفتم همین جا تمامش کنیم و تمام راه با فکر حلقه اشک چشمان همسر و لرزیدن چانه اش و دل خودم که دوباره تنها می شود از تهران تا ولایت با مثل روزهای با هم بودنمان قبل از ازدواج که گاه تردیدهایم برای ادامه دادن و ندادن امانم را می ب ثل روزی که برای مشاوره ازدواج رفتیم سراغ آن مرتیکه شیاد و یک مشت اراجیف تحویل داد و رازداری نکرد و همه آنچه را که نباید به زبان می آورد را آورد. اگر چه عدو شد سبب خیر اما از لحظه وج از دفترش تا آ شب در تهران پرسه زدم وبا و ٥ صبح با چشمان ورم کرده رسیدم خانهمثل روز آ ین امتحان ترم ٢ من که مناظرش بودیم و همسر زنگ زد من نمی توانم قول بدهم که کار من در شهر شما نهایی می شود و از تو بخواهم با من بمانی. هیچ تضمینی نیست. نمی توانم وعده سر من بدهم و مثلا برای همیشه خداحافظی کردیممثل شبی که گوشی ام هنگ کرد و در کمال تعجب ع ها سر جایش ماند اما تمام اس ام اس هایم پاک شد و من از حسرت از دست دادن "دوستت دارم های" عزیز دلم که شاید ی تا آ عمر اینطور دوستم نداشته باشد مثل ابر بهار با مثل روزی که فکر همه چیز تمام شده و بعد از دو ماه همسر زنگ زد که احتمالا کارم در شهر شما نهایی شود و من مثل یخ برخورد اما وقتی قطع کرد از فکر ادامه تردیدهای بی پایان ک نه گریستممثل اولین عید نوروزی که قرار بود کنار خانواده ام نباشم و با گریه رهسپار جاده ها شدممثل روزهای رفتن همسر در ایام عقد که با هر بار رفتن اش بخشی از وجودم را می بردمثل روز بردن جهاز که حس می دارند من را از خانه بیرون می اندازند و پریشان و وحشی شده بودممثل آ ِ شب پاتختی که دیگر وقت رفتنِ همیشگی بودمثل چند هفته بعد از عروسی که از دلتنگی مادرجانم کار و زار زدممثل روزهایی که منتظر جواب آزمایشاتم بودم که بگویند ریسکی در کار نیست و جنین ات سالم استمثل بچگی که راحت گریه می مثل خیلی وقتهای دیگر که فقط گریه جلادهنده دلم شد

اطلاعات

قدیم ها کتاب بخشی از جهاز دخترها بود. بخشی از جهاز من هم کتاب بود. البته اغلب شان کتابهای و کنکور بودند. چند رمان خوب که همه شان را خوانده ام و یک سوم کتابهایم، کتابهای وین دایر و برایان تریسی و مدیریت زمان و غیره بود که بیشترشان خوانده نشده بودند و خیلی هایشان نیمه کاره رها شده بودند چون همه شان ادعای تغییر داشتند اما من که هیچ گونه تغییری تا نیمه کتاب در درون حس نکرده بودم آن را نیمه کاره رها کرده بودم. متاسفانه روزگاری فکر می خواندن رمان جز کتاب خوان بودن حساب نمی شود و از جایی به بعد دنبال چنین کتابهایی رفتم. به دنبال شناخت خودم بودم اما نمی یافتم آنچه باید در نتیجه کتابها یا نیمه کاره ماندند یا کلا خوانده نشدند. حالا چقدر افسوس می خورم که آن روزها که کتاب آنقدر گران نبود! که آنقدر جم کم بود که یک بخش از پولم صرف ید کتابهایی می شد که خوانده نشدند؛ ای کاش راه را اشتباه نرفته بودم و هم انگ کتاب خوان نبودن به خودم نمی زدم هم کتابها و البته رمان هایی یده بودم که تا آ خوانده می شدند و حالا از دیدن آن همه کتاب خوانده شده به خودم افتخار می . راستش فقط دو رمان است که تمامشان ن "چراغ ها را من خاموش می کنم" بود. آن هم از نظرم آنقدر روزمره هایش کشدار شد که یک سوم آ کتاب را ول و چند صفحه آ را خواندم که بدانم ته داستان چه شد؟ و "صد سال تنهایی" که حجم اش خیلی زیاد بود و افتاد وسط یک ماجراهایی و آنقدر فاصله افتاد که رشته داشتان از دستم رفت و حوصله ن سیصد صفحه را دوباره بخوانم.آنقدر تعریف سینوهه را شنیده بودم که وقت آوردن جهاز، سینوهه را که ... گرفته بود که بخواند و عین خیالش هم نبود که پس بدهد انگار از اول مال خودش بوده، با هزار ترفند و کلک وادارشان پس بدهند و به پدرجان گفتم این هم سر جهازی من :))و امروز بعد از نزدیک سه سال که سینوهه سر جهازی من شده بود؛ تمام شددوستش نداشتموقتی مینا را ته آن غار هزار دالانِ خدای دروغین و مرده کرت پیدا د تا چند ساعتی از شدت جه مردم کرت! مردم فریبی کاهنان! و ماری که خدا انگاشته بودندنش به قدری حالم بد بود که نمی دانستم چطور خودم را تسکین بدهم و آرام کنم. وقتی به مریت گفت جان شما مهم نیست و چیزی نگذشت که مریت و تهوت کشته شدند چه حرصی به جانم افتاد. البته که مریت و کاپتا و موتی هم با نگفتن راز مقصر بودنداز باکتامون و کارش حالم به هم خورداز جنگ و خونریزی و هایش عصبی می شدم البته که نه به اندازه کتاب "شوهر آهو خانم" که با زجر تمامش و متاسف شدم از زمانی که براش گذاشتماما اجازه ندادم مثل قبل تر و مثل بعضی کتابها نیمه تمام بمانند. باید به خودم ثابت می که من هم اراده تمام کارها را دارمبا همه آن که کم انرژی ام می کرد؛ همراه لحظه هایی بود که ماه را شیر می دادم تا بخوابد. همدم تاریکی شبهایم بود و لالایی قبل از خوابم.اغلب قسمتهایش را نیمه شب خواندمسینوهه تمام شد. اگرچه دوستش نداشتم اما از عملکرد خودم راضی امزنده باد خودم
+ ماه اک اصلا نمیزاره با خیال راحت بنویسم یا بخونمتون و نظر بزارم. برای هر پست ده بار باید پاشم و بشینم آ م نمیفهمم چی شد!
+ میدونم که شوهر آهو خانم جز شا ارای ادبی ماست. اما بر خلاف توصیفات دلنشین اش ، داستانش از نظر من طبق افکار و احساسات من یکی از بدترین داستانهایی بود که خوندم

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/09/post-509/
  • مطالب مشابه: سینوهه
  • کلمات کلیدی: کتاب ,نیمه ,خوانده ,آنقدر ,البته ,سینوهه ,نیمه کاره ,کتاب خوان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
احساس خیسم. با نگرانی چشم باز و دیدم بله... تموم لباسم شیری شده و روتختی هم خیس. انگار خستگی کارهای دیروز برگشت تو تنم. گاهی مثل امروز با کوچکترین موردی استرس می گیرم. همین ب روتختی رو عوض و امروز نه حوصله عوض ش رو دارم نه فرصت شستن اش
دلم نمی خواد بنویسمآمار وب رو که می بینم؛ حس بدی پیدا می کنم که این همه آدم من رو یواشکی می خونند و رد می شنیک عالمه پست نوشتم که وسط شون به خودم گفتم که چی؟ و نیمه کاره رها شدن

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/12/post-511/-
  • مطالب مشابه: ....
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چند هفته ای هست که قصد دارم برنامه ای را برای آموزش و شناخت و تی به ک ن معرفی کنمحتما حتما حتما "برنامه حال خوب" دوشنبه شبها ساعت ٩ و ها ساعت ٢ بعد از ظهر از شبکه سلامت را ببینید.این بهترین برنامه ای هست که دنبال می کنم. بسیار پویا و علمی است

اطلاعات

تو کلاس های قبل از زایمان گفته بود که تو چربی نداری. تو شیردهی مراقب خودت باش اما من کلا خوردن بلد نیستم خصوصا اگر روزها تنها باشمعاشق میوه ام که بعد از زایمان اونم فرصت نمی کنم زیاد بخورماون چند روزی که احساس گیاه بودن داشتم تازه اوضاع خوب بوده. امشب از عصر پاهام خیلی دردناک شده و احساس می کنم بند بند تنم داره از هم در میرهقبل از ده از شدت ضعف ماه رو سپردم به همسر و رفتم رو تخت. نه فکر می بخوابه. نه توان عوض شو داشتم از شدت ضعفبه هر روی قبل از ده و نیم در آغوش پدرش خو دالان ملت ریختن تو خیابون اما من حتی نتونستم بازی رو ببینم از شدت ضعف و درناک بودن تنمماه اک تازگیا زیاد شیر میخورهاز طرفی غذایی که براش میپزم رو نمیخورهاز غذای خودمون چرااما چون میگن توانایی دفع نمک ندارن نگرانمطفلکی اون بیمارهایی که ناخوش اند و دردناک اونوقت ضعف بدنی هم آزارشون میده خدایا همه بیمارا رو شفا بده
از این که الان سردمه حدس میزنم شاید کمی هم سرما خوردم نمیدونم.
از تابستون به خاطر قار قار مس ه کولر همسایه که شب تا صبح؛ صبح تا شب رو مغزمه بدم میاد. از پارسال هر روز دعا می کنم اب شه و دیگه کار نکنه تا یکی دیگه ب ن اما از دعا گربه کوره... :))))

اطلاعات

قبل از ازدواج اشک ام دم مشک ام بود. اگر الان نه به آن اندازه ولی کمی راحت تر گریه می ؛ الان اینقدر کم نمی آوردم. نه اینکه فکر کنید اتفاق ناگواری رخ داده؛ نه. فقط کم آورده ام. جسمم کم آورده و همین مسئله و البته دلتنگی عزیزان اوضاع روانم را هم دچار بحران کرده. اگر مثل گذشته ها کمی چشمانم نم می زد و گونه هایم خیس می شد، غم دلم هم شسته می شد و کمرنگمثل همان روزهای تنهایی که از ترس تنها ماندن تا همیشه شبهای زیادی بالشم خیس میشدمثل امتحان نظریه که بعد از امتحان فهمیدم جواب سوال همان ماشین منظم داخل جزوه بود و به خاطرش چهار نمره را از دست داده بودممثل وقتهایی که فکر می عاشق شده ام و غروبها وقت اذان روی پشت بام با معبود راز و نیاز می مثل اولین روزهای آشنایی من و همسر که روی صندلی آرژانتین نشسته بودیم و من گفتم همین جا تمامش کنیم و تمام راه با فکر حلقه اشک چشمان همسر و لرزیدن چانه اش و دل خودم که دوباره تنها می شود از تهران تا ولایت با مثل روزهای قبل از ازدواج که گاه تردیدهایم برای ادامه دادن و ندادن امانم را می ب ثل همان روزی که برای مشاوره ازدواج رفتیم سراغ آن مرتیکه داوری و یک مشت اراجیف تحویل داد و رازداری نکرد و همه آنچه را که نباید به زبان می آورد را آورد. اگر چه عدو شد سبب خیر اما از لحظه وج از دفترش تا آ شب در تهران پرسه زدم وبا و ٥ صبح با چشمان ورم کرده رسیدم خانهمثل اولین عید نوروزی که قرار بود کنار خانواده ام نباشم و با گریه رهسپار جاده ها شدممثل روزهای رفتن همسر در ایام عقد که با هر بار رفتن اش بخشی از وجودم را می بردمثل روز بردن جهاز که حس می دارند من را از خانه بیرون می اندازند و پریشان و وحشی شده بودممثل آ ِ شب پاتختی که دیگر وقت رفتنِ همیشگی بودمثل چند هفته بعد از عروسی که از دلتنگی مادرجانم کار و زار زدممثل روزهایی که منتظر جواب آزمایشاتم بودم که بگویند ریسکی در کار نیست و جنین ات سالم استمثل بچگی که راحت گریه می مثل خیلی وقتهای دیگر که فقط گریه جلادهنده دلم شد

اطلاعات


دیروز تا این موقع فقط صبحانه خورده بودم و مراقب ماه بودماما امروز با همسر صبحانه خوردم. بدرقه اش و کلی کار انجام دادم. ماه کوچکم نهایت همکاری را با من کرده. با جارو و سیم اش بازی کرده تا من جارو زدم. با موبایل بازی کرده تا من تی کشیدم. به میز پاتخت ایستاده و هر چه روی میز بوده روی زمین ریخته تا من گرد گیری کنم. سراغ مودم رفته و گیر افتاده تا من لباسهایش را برای آماده کنم. دستمال کاغذی ها را پراه کرده تالباس او و شال خودم را اتو کنم و وسایل مهمانی اش را بردارم. کردیم و ده بار توی وانش دست به وان بلند شده و من ترسیدم که بیفتد. چسبیده به دراور تا من آرایش کنم و حالا شیر میخورد و خو ده تا موهایم را سشوار کنم. لباس بپوشیم و بریم مهمانی. روزهای این مدلی که به کلی کار میرسم را عاشقم

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/04/03/post-505/حال-خوش
  • مطالب مشابه: حال خوش
  • کلمات کلیدی: کرده ,بازی کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تو کلاس های قبل از زایمان گفته بود که تو چربی نداری. تو شیردهی مراقب خودت باش اما من کلا خوردن بلد نیستم خصوصا اگر روزها تنها باشمعاشق میوه ام که بعد از زایمان اونم فرصت نمی کنم زیاد بخورماون چند روزی که احساس گیاه بودن داشتم تازه اوضاع خوب بوده. امشب از عصر پاهام خیلی دردناک شده و احساس می کنم بند بند تنم داره از هم در میرهقبل از ده از شدت ضعف ماه رو سپردم به همسر و رفتم رو تخت. نه فکر می بخوابه. نه توان عوض شو داشتم از شدت ضعفبه هر روی قبل از ده و نیم در آغوش پدرش خو دالان ملت ریختن تو خیابون اما من حتی نتونستم بازی رو ببینم از شدت ضعف و درناک بودن تنمماه اک تازگیا زیاد شیر میخورهاز طرفی غذایی که براش میپزم رو نمیخورهاز غذای خودمون چرااما چون میگن توانایی دفع نمک ندارن نگرانمطفلکی اون بیمارهایی که ناخوش اند و دردناک اونوقت ضعف بدنی هم آزارشون میده خدایا همه بیمارا رو شفا بده
از این که الان سردمه حدس میزنم شاید کمی هم سرما خوردم نمیدونم.+ نظرات رو فردا تایید می کنم

اطلاعات

اینقدر مشغول کار بودم که اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. در را که باز با لبخندی شیرین و یک جعبه گنده وارد خانه شد و گفت تولدت مبارک. هنوز چند روزی تا تولدم مانده بود و حس غافلگیر شده بودم. بوسیدمش و تشکر . توضیح داد که چون روز تولدت احتمالا خیلی گرفتار هستم چند روز زودتر برایت کیک یدم و مثل کودکی معصوم بالای سر کیک ایستاد و گفت بیا ببین قشنگ است؟ در جعبه را که باز یک کیک بزرگ سفید دیدم با یک پاپیون خوشگل قرمز آبی فوندانت. گفت رفتم که سفارش بدهم اما گفتند زیر سه کیلو سفارش قبول نمی کنیم. من هم کیک های کوچک را نپسندیدم. این قشنگ بود. منتظر تایید من بود. خیالش را راحت که عالی است. گفتم فقط الان برای تولد بازی خیلی دیر است. قرار شد روز بعد تولد بگیریم
فردا رسید. من و ماه اک کردیم که تا آمدن همسر آماده شویم. ماه اک روی میز سیار کامپیوتر ایستاده بود و حواسش به تلویزیون بود. چند دقیقه بعد برگشتم و دیدم خودش را به میز تلویزیون رسانده و به آن ایستاده و از نزدیکترین نقطه ممکن تصاویر تلویزیون را تماشا می کند. خوب ایستاده بود. کمی گرفتم. لحظه ای حواسم پرت شد و ماه که خواست برگردد به سمت من که با صورت خورد زمین. طفلکم ضعف کرده بود از درد. همین شد که تا آمدن همسر از کنارش جُم نخوردم. در را که به روی همسر باز تعجب کرد کن ما برای تولد بازی حاضر نیستیم. تا ساعت نُه چایی خوردیم. شسوار زدم و لباس پوشیدیم. با کمک همسر میز را تزیین ساده ای کردیم. همسر با آرامش همراهی ام کرد و چند بادکنک هم باد کردیم. ظرف میوه را که گذاشتم میز تکمیل شد. شمع ها را روشن کردیم و من ماه اک به بغل شمعهای اولین تولد بعد از متولد شدن ماه اک را فوت . خندیدیم. ع گرفتیم. یدیم. کیک خوردیم و همسر بیشتر از ده بار تولدم را تبریک گفت.
غ ز ل واره:
+ ماه اک گِلَس گوشی ام را اب کرده. همین که گوشی را بر میدارم ماه اک خودش را می رساند به گوشی و همین می شود که برای خواب تر نشدن باید گوشی را پنهان کنم و نمی توانم بنویسم. درست یه همین دلیل بلاگم پر شده از پستهای نیمه کاره که رشته کلامش شده و چرکنویس شده اند.
+ پست قبل زیادی از همسر نالیدم و لازم بود کمی هم از محبتهایش تشکر کنم
+خواباندمش و امیدوار که دو ساعتی برای خودم وقت دارم اما همین که گذاشتمش روی تخت بیدار شد. کاش مامان اینجا بود. کنارش دراز کشیده ام. دو دقیقه بازی می کند، بعد می آید روی من یا سرش را توی ام فرو می کند. یا با لباسم بازی می کند. یا دستش را روی گلویم نی گذارد که بلند شود و من رسما از فشار دستهای کوچکش احساس خفگ می کنم. یا از من به عنوان مانع استفاده می کند و با عبور از مانع خودش را به کنترل و امثال آن می رساند. دلش که آرام شد دوباره دو دقیقه دورتر می شود. خدایا شیرینی این لحظه های فوق شیرین و کمی سخت را قسمت تمام ن سرزمینم کن
برایتان بهترینها را آرزومندم

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/03/30/post-502/
  • مطالب مشابه: چایم را با عطرت هم بزن
  • کلمات کلیدی: همسر ,همین ,گوشی ,بازی ,تولد ,کردیم ,آمدن همسر ,تولد بازی ,برای تولد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
احساس می کنم ماهیتم از نوع انسان به نوع گیاه تغییر وضعیت داده.حالا که ماه اک درست از شنبه شب ساعت ١١ برای اولین بار دستش را به شزلون گرفت و بدون کمک پاشد ایستاد باید بیشتر مراقبش باشم. اما دو سه روز است که حس تحرکم از اندازه یک گیاه که با نسیم تکان های ملایمی با ناز و غمزه می خورد بیشتر نیست. البته که چون انسان آفریده شده ام نمی توان بر اساس این میزان کم حس تحرک زندگی کرد و تحرکی بیش از این لازم استحالا چند دقیقه ای است ماه اک خو ده. بعد از چند روز یک قرص ب-کمپل خوردم که فکر کنم مجبورم هر روز بخورم که بتوانم در ماهیت یک انسان زندگی کنم.آنوقت آنقدر شیر و ماست و مواد کلسیمی نخورده ام ( لاکتوز شیر ناراحتم می کند، ماست هم علاقه ندارم :(( )که روزها مچ پایم و تنم از کنبود کلسیم دردناک است. ب دل را زدم به دریا و قرص کلسیم خوردم اما حالا سردرد دارد لالایی گویان پیدایش می شود و همین هم از حس حالم کم می کند. ربطش هم این هست که افزایش کلسیم در بدن آنها که مستعد میگرن هستند ایجاد سردرد می کند. من هم این را در آن ده روز دردناک دوران بارداری فهمیدماز طرفی برای اثبات بعضی چیزها به خودم سینوهه را ادامه دادم و حالا مردن فرزندش بد در من اثر کرده. خوب که فکر می کنم خوندنش انرژی زیادی ازم گرفته. کاش زودتر تمام شود.در راستای خارج شدن از این ماهیت گیاه گونه که نوعش شناخته شده نیست باید دست از نوشتن بکشم و به تحرک بپردازم :))
زندگیتان انسان گونه باد

اطلاعات

عصری ماه اک روی سرامیک ها با صورت خورد زمین. لب بالاش باد کرد. نمی دونم حساس شدم یا واقعا بینی اش طوری شده؟ حس می کنم سوراخ هاش فرق داره با هم. اما خاطرم هم نیست که قبلا عین هم بوده یا نه؟!حالم به قدری بده که نمیدونم باید چه کار کنم. سرم میسوزه و تمام تنم داغه. دلم یک آغوش امن و آروم میخواد. دلم میخواد بفهمم طوری شده یا نه اما نمیدونم چطوری؟! همسر هم از ناراحتی اش داره نثل همیشه از من ایراد میگیره. فکر نکنم دلش بخواد منو آروم کنه چون در موارد تلخ به شدت منو مقصر میدونهتازه بخث رو کشونده به غذای ماه اک (قبلا از حساسیت همسر روی غذای خوردن و نخوردن ماه اک نوشتم) که تو غذا ندادی. میگ میخواستی تو بهش بدی. میگه چند روزه میگم غذا بپز براش. هر چی می گم غذا داشت میگه وظیفه داری بهش بدی. میگم وظیفه باشه ( البته که معتقدم وظیفه زن نیست طبق گفته و زن می تونه پرستار بگیره و هزینه اش هم با مَرده اما از اونجایی که همسر کار خونه و بقیه امورات را به طرز صفر و یکی اکید و موکد وظیف زن میدونه مطرح این امر کاری است بس بیهوده و فرسایشی).' دلیل نمیشه که تشکر نکنی. شد یک بار برای غذا پختن برای ماه اک از من تشکر کنی؟ برای هر کار ریز و درشتی ازت تشکر می کنم. نون یدی، خوب وظیفه اته!! اما من ازت تشکر می کنم.ته کار باز هم میگه من هر چی گفتم واسه بچه گفتم. یعنی شما حرصی نمیشید وقتی صدجور صد مدل توضیح بدید و طرف از اول تا آ جمله خودش رو تکرار کنه؟ چقدر تلخ و گزنده است این فهمیده نشدن ها.کاش عصری از کنار ماه اک ت نخورده بودم. کاش همون یک لحظه رو دور نشده بودم. کاش چیزی نشده باشه. کاش من حساس شده باشم. کاش اگر چیزی هست کمی ورم باشه. خدایا کمکم کن لطفا. خدایاااااا

اطلاعات

اینقدر مشغول کار بودم که اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. در را که باز با لبخندی شیرین و یک جعبه گنده وارد خانه شد و گفت تولدت مبارک. هنوز چند روزی تا تولدم مانده بود و حس غافلگیر شده بودم. بوسیدمش و تشکر . توضیح داد که چون روز تولدت احتمالا خیلی گرفتار هستم چند روز زودتر برایت کیک یدم و مثل کودکی معصوم بالای سر کیک ایستاد و گفت بیا ببین قشنگ است؟ در جعبه را که باز یک کیک بزرگ سفید دیدم با یک پاپیون خوشگل قرمز آبی فوندانت. گفت رفتم که سفارش بدهم اما گفتند زیر سه کیلو سفارش قبول نمی کنیم. من هم کیک های کوچک را نپسندیدم. این قشنگ بود. منتظر تایید من بود. خیالش را راحت که عالی است. گفتم فقط الان برای تولد بازی خیلی دیر است. قرار شد روز بعد تولد بگیریم
فردا رسید. من و ماه اک کردیم که تا آمدن همسر آماده شویم. ماه اک روی میز سیار کامپیوتر ایستاده بود و حواسش به تلویزیون بود. چند دقیقه بعد برگشتم و دیدم خودش را به میز تلویزیون رسانده و به آن ایستاده و از نزدیکترین نقطه ممکن تصاویر تلویزیون را تماشا می کند. خوب ایستاده بود. کمی گرفتم. لحظه ای حواسم پرت شد و ماه که خواست برگردد به سمت من که با صورت خورد زمین. طفلکم ضعف کرده بود از درد. همین شد که تا آمدن همسر از کنارش جُم نخوردم. در را که به روی همسر باز تعجب کرد کن ما برای تولد بازی حاضر نیستیم. تا ساعت نُه چایی خوردیم. شسوار زدم و لباس پوشیدیم. با کمک همسر میز را تزیین ساده ای کردیم. همسر با آرامش همراهی ام کرد و چند بادکنک هم باد کردیم. ظرف میوه را که گذاشتم میز تکمیل شد. شمع ها را روشن کردیم و من ماه اک به بغل شمعهای اولین تولد بعد از متولد شدن ماه اک را فوت . خندیدیم. ع گرفتیم. یدیم. کیک خوردیم و همسر بیشتر از ده بار تولدم را تبریک گفت.
غ ز ل واره:ماه اک گِلَس گوشی ام را اب کرده. همین که گوشی را بر میدارم ماه اک خودش را می رساند به گوشی و همین می شود که برای خواب تر نشدن باید گوشی را پنهان کنم و نمی توانم بنویسم. درست یه همین دلیل بلاگم پر شده از پستهای نیمه کاره که رشته کلامش شده و چرکنویس شده اند.
اینها را نوشتم چون پست قبل زیادی از همسر نالیدم و لازم بود کمی هم از محبتهایش تشکر کنم
برایتان بهترینها را آرزومندم

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/03/30/post-502/
  • مطالب مشابه: چایم را با عطرت هم بزن
  • کلمات کلیدی: همسر ,همین ,کردیم ,تولد ,گوشی ,تلویزیون ,آمدن همسر ,تولد بازی ,برای تولد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
عصری ماه اک با صورت خورد زمین. لب بالاش باد کرد. نمی دونم حساس شدم یا واقعا بینی اش طوری شده؟ حس می کنم سوراخ هاش فرق داره با هم. اما خاطرم هم نیست که قبلا عین هم بوده یا نه؟!حالم به قدری بده که نمیدونم باید چه کار کنم. سرم میسوزه و تمام تنم داغه. دلم یک آغوش امن و آروم میخواد. دلم میخواد بفهمم طوری شده یا نه اما نمیدونم چطوری؟! همسر هم از ناراحتی اش داره نثل همیشه از من ایراد میگیره. فکر نکنم دلش بخواد منو آروم کنه چون در موارد تلخ به شدت منو مقصر میدون اش عصری از کنار ماه اک ت نخورده بودم. کاش همون یک لحظه رو دور نشده بودم. کاش چیزی نشده باشه. کاش من حساس شده باشم. کاش اگر چیزی هست کمی ورم باشه. خدایا کمکم کن لطفا. خدایاااااا

ببخشید که نظرات تایید نشده. حالم خیلی ابه

اطلاعات

طاعاتتان قبول و دعاهایتان مقبول درگاه حقعید همگی مبارکو صدر نشینی شانسی ایران در ج جام جهانی هم مبارکبه قولی سه تا گل اسپانیا زده، سه تا پرتقال، یکی هم مراکش اونوقت ایران صدر نشینه :))
خواستم سر فرصت سفرنامه را بنویسم تا به دلم بچسبد جمله هایم اما زمانهایی فرصت دارم که به شدت خسته ام و نوشتن فراغ بال می خواهد و تنی آرام. با این حال در حد گزارش می نویسم که بماند:

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

نسیم ملایم خنکای صبحدم پوستم را نوازش می کرد و از خنکی اش مور مورم می شد. چشم هایم را که باز پنجره باز اتاق را دیدم و خیال دستهای مهربان همسرجان که برای بی نصیب نماندن من از این هوای خوش روزهای واپسین بهار پنجره را گشوده بود تا وقتِ چشم باز من؛ خیالش را خوش ب اند در ذهن تازه هوشیار من و قلقلک بدهد قلب کوچکم را. دلم قنج می رود برای همین محبت های ریز و کوچک که اگر کمی فقط کمی حواست جمع باشد؛ می بینی شان و یک روز می بینی که همین ریزه ریزه های کوچک، دلچسب ترین لحظه های دنیا را برایت ساخته اند. همسر به این ایزهای کوچک و به چشم بعضی ها بدیهی و پیش پا افتاده بسیار اهمیت می دهد. حالا نه اینکه فقط برای او مهم بوده. من هم برای هر شاخه گل کوچکی که به جای دسته گل های آنچنانی از گوشه و کنار چیده بود و می آورد از خوشحالی بالا و پایین می پ و ذوق می . وقتی که از راه می رسید و دستم را باز می کرد و چیز کوچکی داخل دستم می گذاشت و قبل از اینکه ببینمش دستم را جمع می کرد و می گفت فقط برای تو آوردم؛ محکم بغل اش می . برای هر دست پُر خانه آمدنش تشکر می آنقدر که وقتی انبه یده بود و از راه رسید و من نمی دانم به کدام دلیل دلخور بودم که توجهی به انبه ها نشان نداده بودم حس حالش گرفته شده بود و به زبان آورد. البته که هم ازهای کوچک همسر دائمی نبود هم ذوق های من که تکراری شود و تشکر وظیفه ام شود. چشمم به پنجره باز بود و ذهنم پر از خیال همسرانه. بعد از پنج روز شب را در خانه خودمان صبح کرده بودیم. یک روز تازه، هوای تازه، ذهنی لبریز از برنامه ها و افکار هیجان انگیز، دلی خوش به این زندگی و روزهای در پیش. ب صبح شده بود و من مثل چند روز قبل نگران گذر روزها و آمدن یک روز جدید نبودم. تمام دیروز صبح را لذت برده بودم. اصلا تمام این چند روز را عشق کرده بودم. چقدر بعد از آن تصادف کذایی و روال فرسایشی تعمیر ماشین به این تنوع نیاز داشتیم.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/03/20/post-497/
  • مطالب مشابه: سفرنامه دادی
  • کلمات کلیدی: دستم ,کوچک ,پنجره
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چایی به دست کنار تخت نشسته ام و چشم دوختم به فرشته کوچکی که ناباورانه تمام زندگی ام را از این رو به آن رو کرده. دختر ماه گونی که این روزهاهمه زندگی من و پدرش شده. غرغر کنان غلتی می زند و در پوزیشنی جدید در سکوت خواب اش غرق می شود. سکوت خو که شاید درونش پر از هیاهو و هیجان باشد. شاید حتی پر از ورجه وورجه های ک نه یا که دریافت محبت های بی آلایش مادرانه و پدرانه. چاشنی سکوت صبحدمان خانه صدای آواز گنجشککانی است که دمیدن یک روز بهاری را جشن گرفته اند. غرقم در خودم، در شیرینی و آرامش این لحظه، در رویای شیرینی که می ترسم تمام شود، در ... آنقدر که استکان را زیادی کج کرده ام برای نوشیدن و چایی گرم رودی باریک می شود روی ران پایم. اما عجب دلچسب است یک چای گرم با همین حس و حال اکنون در خنکای صبحدم. با بی کلاسی تمام کف استکان را روی ران پایم می کشم تا خشک شود و با لذتی بی انتها گرمای چای را می بلعم تا گرم شوم وجان بگیرد تنم.
دو روز شلوغ و دوست داشتنی را سه نفری پشت سر گذاشتیم. البته دیروز برای ماه اک زیاد دوست داشتنی نبود چون ما مشغول کار بودیم. پنجشنبه صبح بعد از مدتها با ماشین دوست داشتنی مان زدیم بیرون. نگویم که به خاطر ضبط ماشین چقدر ضایع شدیم. :)) آنقدر آفتاب بود که قید دور دور را زدیم و با مقداری ید مواد خوراکی به خانه برگشتیم. عصر بعد از آشپزی شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. در یک اقدام انتحاری بین راه برای فردا( ) مهمان دعوت کردیم. یک رویای دور از دسترس در روزهای اول شروع زندگی که من آنقدر خانه ام مرتب باشد و زرنگ شده باشم که بتوانم امروز برای فردا مهمان دعوت کنم. بالا ه پس از پیمودن راهی دراز و پر ترافیک به کاخ شمس رسیدیم. عجب هوایی داشت. این هوا در حالی است که این روزها شهر پر از ماشین آلودگی است. تصور کنید قدیم ها که همه جا آب و هوای پاک یافت می شد هوا کاخ چه بهشتی و لذت بخش بوده. شاه عجب لذتی می برده از دنیای طبیعت. گفته بودند نمایشگاه صنایع دستی است اما تعداد غرفه های صنایع دستی به زور به ده تا می رسید. بقیه غرفه ها خوراکی داشتند. در هر صورت به ما خوش گذشت و با دو زیر قابلمه حصیری و کمی حاجی بادومی محوطه کاخ را ترک کردیم. ٨ صبح
به باغ سیب که رسیدیم منظره و هوا به قدری دلچسب بود که با همه خستگی و خوابالودگی نتوانستم از خیرش بگذرم و نیم ساعتی قدم زدیم. باز هم رهگذرها مخصوصا دو تا از خانم ها ذوق کرده بودند برای زیبایی ماه اک. با کمک ویژه همسر که پشت مبل ها را تمیز کرد و میوه ها را شست و جارو زد برای افطار کوفته تبریزی پختم. آ ین بار قبل از بارداری ام پخته بودم و حالا عجب استرس عظیمی بود که مبادا اب شود. مواد کوفته به نظر کمی شل بود و چسبناک. ترسیده بودم. اولین کوفته را که برگرداندم ترک خورد و حالم بدتر شد. همسر می گفت غ ز ل یک ساعت است که الکی کنار گاز ایستادی و میگویی خوب شد؟! بد شد؟! آماده شو. آشپزخانه افتضاح است. بالا ه آماده شدم. خدا بیامرز. پدر مخترع ماشین ظرفشویی را که اگر تبود کارهای من یکی تمام شدنی نبود. ظرفهای کثیف را داخل ماشین گذاشتم. و تا آمدنشان شسته شد. انصافا همسر کار نمی کند اما وقتی کار می کند با سلیقه و فرز کار را تحویل می دهد. قبل از رسیدن مهمانها گفت امروز فقط آشپزی کردی بقیه کارهایت را من انجام دادم. گفتم کارهای من نه کارهای خانه مان.خوب صبح وسایل کوفته کامل نبود که بپزم. بعد از ظهر هم همسر یک ساعتی روی پشت بام بود تا کولر و آنتن را راه بیندازد و رگبار هم باعث طولانی شدن این کار شد. خلاصه یک ساعتی کارم عقب افتاد و همین استرسم را بیشتر و بیشتر کرده بود. چرا که به خاطر غافل نشدن از ماه اک نه می توانستم چرخ گوشت روشن کنم. نه کاری که دستم را کثیف کند جهت جواب دادن به تلفنهای همسردر هر حال نتیجه بد نبود. مهمانها خوردند و تعریفی هم د. پرستو خندید و گفت این غذا را فقط بزرگترهای فامیل می پزند.با این حرف تمام خستگی های تنم را در کرد. خندیدم و گفتم خواهر شوهر و جاری من هم نمی پزند. منزل مادرهایشان می خورند. اما من به خاطر راه دور خودکفا شده ام. حالا که نوشتن تمام شده ساعت از یک نیمه شب شنبه گذشته است و به قول قدیمیها مست و پاتیل البته از شدت خواب هنوز اینجا نشسته ام. یک جور عجیبی نیاز دارم به حرف زدن. حرف های روزمره. حتی شاید کمی زنک

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/03/13/post-495/
  • مطالب مشابه: کاخ شمس
  • کلمات کلیدی: تمام ,ماشین ,نبود ,زدیم ,خانه ,کرده ,دوست داشتنی ,صنایع دستی ,زدیم بیرون ,مهمان دعوت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
پُرم از یک عالم حس خوبیک دنیا آرامشیک بغل محبتیک بغچه لبریز از عشقیک عالم دل خوشیک دنیا آرزویک بغل عروسانهیک بغچه دخترانه و خواهرانهو دنیا دنیا مادرانه و همسرانه


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

بالا ه ماه اک خو د. امروز هم تمام شد و من به قدری له ام که دلم می خواد همه چیز رو همینطور که هست بزارم بمونه و برم رو تخت. با اینکه صبحانه و ناهارم یکی شده و یه شام درست نخوردم به خاطر غرغرهای ماه اک و هنوز گرسنه ام. اما دیگه توان خوردن هم ندارمکاش منم کاراگاه گجت بودم و الان دستان پر توان می رسید به داد این ناتوانامروز شش بار پوشک ماه رو عوض اما شبی پاهاش خیلی اب شده و قرمز
حس می کنم هیچوقت عرضه نظم دهی کامل به خانه را نخواهم داشت. تلخ و گزنده است ناجور
خدایا سپاس که ماه ام دوباره خندید و شیطنت کرد و با حال تقریبا خوش خو د

اطلاعات

از همین ترییون و با کمال افتخار به اطلاع می رسانم که من و ماه اک یک دل سیر موزیک گوش دادیم و یدیم. البته ماه اک بیشتر با نگاه ها و خنده هایش مرا همراهی کرد. یک جاهایی که خیلی خوشش آمد آواز خواند و دست و پا زد. وقتی دو نفری یدیم با دقت تمام حرکات دستم را زیر نظر گرفت و ناگفته نماند که تلاش هایی هم در جهت تقلید از حرکات دست من صورت داد. همه این اتفاقها بعد از خوردن صبحانه ای بود که همسر نان سبزیجاتش را با عشق برایم یده بود. جای همه تان سبز. لازم است به عرض برسانم که حال ماه اک به طرز مشهودی خوب است و به جز بالا آوردن شب قبل ناراحتی خاصی مشاهده نگردیده. در همین لحظه تاریخی، ماه اک بعد از یک دوره تلاش ناموفق از صبح تا کنون به دلیل وجود مانع بزرگی به اسم مامان بالا ه به ری. سیور رسیده و قصد خارج آن از میز تلویزیون را دارد. اما در یک تصمیم انتخاری میسرش را تغییر می دهد و به سمت سیم آنتن روانه شده و متاسفانه از آنجا که من دستش را خوانده ام؛ موفق به دستی به هدفش نشد. باید به عرض برسانم که جوجه مان به قدری به سیم علاقه مند است که در سفر اخیر به ولایت مادری یک عدد سیم سفید شارژر از برادرک که از رده خارج شده بود را در اسباب بازی هایش جا داده ایم که غیر از یک سیم سیاه، سفیدش را هم داشته باشد به امید آنکه دل از سیم شارژر بنده و کابل آنتن کنده و دیگر سراغشان نرود. تنها نگرانی مان از این بابت اینست که نکند به وقتش از ریسمان سیاه و سفید نترسد؟! با این حال سیمی که در اختیارش قرار داده ام را به هیچ حساب می کند و دوباره به سمت سیم سفید آنتن خیز بر می دارد.از آنجا که دیروز غذای درستی نخوردم و تمام مدت درگیر ماه اک بودم و شاید احساس گرما هم مزید بر علت باشد؛ به شدت خوابالودم و احساس خستگی مفرط دارم و تا این لحظه ویتامین دی و ب.کمپل قادر به ایجاد هیچگونه بهبودی در وضع جسمی نبوده اند. اما وضع خانه چنان اسف بار است که هیچ عذری برای در رفتن از زیر کار پذیرفته نیست.البته با وجود احساس خستگی حال روحی ام خوش است چرا که کوچکم دوباره به اندازه یک دونده محکم و سریع دست و پایش را تکان می دهد و هر لحظه که از او غافل شوم در کمال سکوت، در یکی از نقاط حساس خانه پیدایش می کنم.از آنجا که خیلی باکلاس نیستم و هیچ وقت نه توانستم یک انگشتانه (منظور نویسنده همان فنجان های فسقل سرو اسپرسو) کامل از اسپرسو را بنوشم؛ نه حتی یک فنجان قهوه تلخ!! مشتقاتی مثل کاپوچینو و قهوه با کافی میت را بیشتر می پسندم. یک ماگ کاپوچینو آماده کرده ام که نوش کنم باشد که خستگی و خوابالودگی از تنم بگریزدامضایک عدد مامان غ ز ل له اما خوشحال
+ بالا ه نظرات پستهای قبلی از شب زنده داری احباری تا دیروز را تایید . پوزش بنده را برای این تاخیر پذیرا باشید

اطلاعات

بدجوری روی اعصابم است. حساسیت همسر در مورد غذا خوردن ماه اک را می گویم. ماه اک از روزی که بیمار شد و حتی حالا که خوب شده دائم به من چسبیده است. جدا از وقتهایی که به من چسبیده و با گردنبند و دستهای من بازی می کند؛ تا کنارش هستم با وسایلش سرگرم میشود. اما همین که دور شوم شروع می کند به غر زدن.امروز از ٩:٣٠ تا خود ٣ که خوابش برد به من چسبیده بود و من از گرسنگی سردرد گرفته بودم. آن وقت همسر گیر داده به غذا خوردن ماه اک و غذا دادنش و روزی نیست که ما بحث نداشته باشیمقصه از شش ماه و دو روزگی ماه اک شروع شد. همان روزی که وا ن شش ماهگی را زد. مسئول بهداشت گفت روزی سه تا پنج وعده باید غذا بخورد. حالا همسر اصرار داشت هر جوری شده باید به بچه غذا داد حتی وقتی میل ندارد. اوایل با بازی موفق می شدیم اما کم کم که عاقل تر شد و دست ما را خواند حتی وقت بازی با دهان بسته میخندید مبادا بی هوا قاشق وارد دهانش شود. با اینکه میدانستم نباید به زور غذا داد؛ یک روز برای اینکه باز هم بابایش گیر ندهد به زور متوسل شدم اما جواب نگرفتم. بعد از آن با کم و زیاد ترکیبات پیدا آنچه ماه اک می پسندد. با این حال هست وقتهایی که میل ندارد و گاهی فقط یک وعده در روز می خورد. به خاطر این حساسیت پدر ماه اک از پرسیدم چقدر باید غذا بخورد؟ گفت هر قدر که میل داشت. اذیتش نکنید اما پدر بچه چه کرد؟ حرفهای را به هیچ گرفت و باز هر روز وضعیت غذا دادن ها را کنترل می کرد. و هر روز حرفهای تکراری که "بچه گناه داره؛ کوتاه نیا" مکالمه روزمره اش با من بود. تازه می گفت گفته سه تا پنج وعده بخورد!!!!چند روز قبل به گفتم در مورد غذا خوردنش توضیح بدهید ما هر روز بحث داریم. باز هم گفت هر زمان میل داشت غذا بدهید. نه الان همیشه همین روش را پی بگیر. همسر چه کرد؟! همان رویه خودش را ادامه داد. اینقدر که روزها بی رغبت شده ام که زنگ بزنم چون میدانم که اولین سوالش همین است " نی نی غذا خورده؟!"حالا اگر همکاری می کرد و بدون گفتن من کمی زمان می گذاشت کمتر ناراحت می شدم. ساعت ١١ شده؛ و می گویم بچه را بگیر من بخوانم. می گوید بگذار زمین خوب!! قطعا خودم بلدم بگذارم زمین اما گریه می کند!! با ناراحتی می گویم اصلا همکاری نمی کنیا!. به اجبار ماه اک را گرفته و بعد، من تمام شده یا نشده دوباره می گوید "تونستی یه کم غذا بده"اینقدر که این تکرار مکررات اعصاب من را مشوش کرده فکر کنم لازم نباشد بگویم با شنیدن این جمله چقدر عصبانی شدم. گفتم دوست داری غذا بخورد خودت پاشو. شروع کرده به ماه اک بگه که "نی نی ببخش ما بهت غذا نمیدیم. ببخش که حالشو نداریم. ببخش که فلان..." گفتم تو را باید ببخشد نه من. می گوید ببخش که من رفتم تا فلان جا (محل کارش). می گویم نه که از صبح باد من را می زدند؟ من که از صبح مراقبش بودم حتی ناهار هم بعد از یک عالم گرسنکی کشیدن خوردم که اذیت نشود. شبها هم به خاطرش تا دیر وقت بیدارم. الان هم شیر میدهم گرسنه نمی خوابد. آنقدر عصبی ام که با صدای غر زدن ماه اک بلند می گویم ماه اک!! بخور اعصاب ندارم. و به همسر تذکر می دهم از این به بعد در مورد غذا خوردن اش حرفی زدی نزدی هااعصابم را بد بهم ریخته این گیر دادن ها. این کنترل ها. حالا خوبیه من این است که چیزی پنهان از همسر ندارم و همه چیزم رو هست وگرنه کنترل ها فجیع می شد.اینها به کنار؛ باید از بحث بردن و نسخه و ماجرایش هم حتما بنویسم چون بد در گلویم باد کرده و همچنان او می گوید تو بی ادبی کردی.میترسم از روزی که از این کنترل شدن ها به تنگ بیایم. کنترل شدن هایی که شاید خودش نداند اما برایم برنامه و وظیفه مشخص می کند. و باید هر زمان که او تعیین کرده انجام شود و هنوز بعد از چند سال نه او تعدیل شده نه من این خصوصیتش را پذیرفته امخیلی دلخور و ناراحتم خیلی. اگر او هر روز میرود سر کار و یک راه طولانی طی می کند من هم به غیر از مراقبت شبانه روزی از گل دخترم، دارم از شیره جانم به ماه ام میدهم. منتی نیست نوش جانش اما کاش همسر یک لحظه خودش را بگذارد جای من ببیند توانش را دارد؟امروز زنگ زده و وسط حرفهایش می گوید رسیدی یک جارو بزن کف خانه خیلی مو هست. اینقدر لجم گرفته بود که من دیروز کلی کار سه بار تی کشیدم ندیده؟!!! حالا امروز برنامه میدهد به منخلاصه که خوشحال بودم امشب با حس خوب نسبت به بچه داری و کارهای خانه ای که نسبتا خودم را رساندم می خوابم اما اوقاتم بد تلخ است.
غ ز ل واره:+ همسر خصوصیات خوب زیاد داره و فوق العاده مهربونه اما گاهی قوانین و کنترل گری هاش و البته حق به جانب بودنش تو یک سری موارد خیلی موجب آزار فکر و روانم میشه
ببخشید غلطهای املایی را

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/03/10/post-494/
  • مطالب مشابه: کنترل کننده
  • کلمات کلیدی: همسر ,کنترل ,روزی , ,حالا ,گویم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چایی به دست کنار تخت نشسته ام و چشم دوختم به فرشته کوچکی که ناباورانه تمام زندگی ام را از این رو به آن رو کرده. دختر ماه گونی که این روزهاهمه زندگی من و پدرش شده. غرغر کنان غلتی می زند و در پوزیشنی جدید در سکوت خواب اش غرق می شود. سکوت خو که شاید درونش پر از هیاهو و هیجان باشد. شاید حتی پر از ورجه وورجه های ک نه یا که دریافت محبت های بی آلایش مادرانه و پدرانه. چاشنی سکوت صبحدمان خانه صدای آواز گنجشککانی است که دمیدن یک روز بهاری را جشن گرفته اند. غرقم در خودم، در شیرینی و آرامش این لحظه، در رویای شیرینی که می ترسم تمام شود، در ... آنقدر که استکان را زیادی کج کرده ام برای نوشیدن و چایی گرم رودی باریک می شود روی ران پایم. اما عجب دلچسب است یک چای گرم با همین حس و حال اکنون در خنکای صبحدم. با بی کلاسی تمام کف استکان را روی ران پایم می کشم تا خشک شود و با لذتی بی انتها گرمای چای را می بلعم تا گرم شوم وجان بگیرد تنم.
دو روز شلوغ و دوست داشتنی را سه نفری پشت سر گذاشتیم. البته دیروز برای ماه اک زیاد دوست داشتنی نبود چون ما مشغول کار بودیم. پنجشنبه صبح بعد از مدتها با ماشین دوست داشتنی مان زدیم بیرون. نگویم که به خاطر ضبط ماشین چقدر ضایع شدیم. :)) آنقدر آفتاب بود که قید دور دور را زدیم و با مقداری ید مواد خوراکی به خانه برگشتیم. عصر بعد از آشپزی شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. در یک اقدام انتحاری بین ره برای فردا( ) مهمان دعوت کردیم. یک رویای دور از دسترس در روزهای اول شروع زندگی که من آنقدر خانه ام مرتب باشد و زرنگ شده باشم که بتوانم امروز برای فردا مهمان دعوت کنم. بالا ه پس از پیمودن راهی دراز و پر ترافیک به کاخ شمس رسیدیم. عجب هوایی داشت. این هوا در حالی است که این روزها شهر پر از ماشین آلودگی است. تصور کنید قدیم ها که همه جا آب و هوای پاک یافت می شد هوا کاخ چه بهشتی و لذت بخش بوده. شاه عجب لذتی می برده از دنیای طبیعت. گفته بودند نمایشگاه صنایع دستی است اما تعداد غرفه های صنایع دستی به زور به ده تا می رسید. بقیه غرفه ها خوراکی داشتند. در هر صورت به ما خوش گذشت و با دو زیر قابلمه حصیری و کمی حاجی بادومی محوطه کاخ را ترک کردیم. ٨ صبح
به باغ سیب که رسیدیم منظره و هوا به قدری دلچسب بود که با همه خستگی و خوابالودگی نتوانستم از خیرش بگذرم و نیم ساعتی قدم زدیم. باز هم رهگذرها مخصوصا دو تا از خانم ها ذوق کرده بودند برای زیبایی ماه اک. با کمک ویژه همسر که پشت مبل ها را تمیز کرد و میوه ها را شست و جارو زد برای افطار کوفته تبریزی پختم. آ ین بار قبل از بارداری ام پخته بودم و حالا عجب استرس عظیمی بود که مبادا اب شود. مواد کوفته به نظر کمی شل بود و چسبناک. ترسیده بودم. اولین کوفته را که برگرداندم ترک خورد و حالم بدتر شد. همسر می گفت غ ز ل یک ساعت است که الکی کنار گاز ایستادی و میگویی خوب شد؟! بد شد؟! آماده شو. آشپزخانه افتضاح است. بالا ه آماده شدم. خدا بیامرز. پدر مخترع ماشین ظرفشویی را که اگر تبود کارهای من یکی تمام شدنی نبود. ظرفهای کثیف را داخل ماشین گذاشتم. و تا آمدنشان شسته شد. انصافا همسر کار نمی کند اما وقتی کار می کند با سلیقه و فرز کار را تحویل می دهد. قبل از رسیدن مهمانها گفت امروز فقط آشپزی کردی بقیه کارهایت را من انجام دادم. گفتم کارهای من نه کارهای خانه مان.خوب صبح وسایل کوفته کامل نبود که بپزم. بعد از ظهر هم همسر یک ساعتی روی پشت بام بود تا کولر و آنتن را راه بیندازد و رگبار هم باعث طولانی شدن این کار شد. خلاصه یک ساعتی کارم عقب افتاد و همین لسترسم را بیشتر و بیشتر کرده بود. چون به خاطر غافل نشدن از ماه اک نه می توانستم چرخ گوشت روشن کنم. نه کاری که دستم را کثیف کند جهت جواب دادن به تلفنهای همسردر هر حال نتیجه بد نبود. مهمانها خوردند و تعریفی هم د. پرستو خندید و گفت این غذا را فقط بزرگترهای فامیل می پزند.با این حرف تمام خستگی های تنم را در کرد. خندیدم و گفتم خواهر شوهر و حاری من هم نمی پزند. منزل مادرهایشان می خورند. اما من به خاطر راه دور خودکفا شده ام. حالا که نوشتن تمام شده ساعت از یک نیمه شب شنبه گذشته است و به بول قدیمیها مست و پاتیل البته از شدت خواب هنوز اینجا نشسته ام. یک جور عجیبی نیاز دار به حرف زدن. حرف های روزمره. حتی شاید کمی زنک

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/03/13/post-495/
  • مطالب مشابه: کاخ شمس
  • کلمات کلیدی: تمام ,ماشین ,نبود ,زدیم ,خانه ,کرده ,دوست داشتنی ,صنایع دستی ,زدیم بیرون ,مهمان دعوت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
١٠:٣٠ صبح: ماه ام مریضه و دلم طاقت گریه ها و جیغ هاشو نداره. دچار یبوست شده و داره زجر میکشه طفلکم.شکم اش را با روغن زیتون ماساژ دادمکمی هم روغن زیتون خورده و توی بغلم خو ده. باید برم داروشو ب ماز ساعت هفت شیر هم نخورده و میل نداره
١:٥٣ ظهر: ساعت ٢ شده. کنار ماه اک دراز کشیدم. من تازه تونستم صبحانه و ناهار را یکی کنم. از فرط خستگی و خواب در شرف بیهوشی ام. داروهای ماه را گرفتم. پدی لاکت را دادم. بالا ه ساعت ١٢:٣٠ میلش کشید که شیر بخوره و الان خوابه.
+ ببخشید که نظرات هنوز تایید نشده. میخواستم جواب بدم اما بد حالی ماه اک اجازه نداد

اطلاعات

  • منبع: http://life-time.blogsky.com/1397/03/07/post-491/غم-اولاد
  • مطالب مشابه: امروز
  • کلمات کلیدی: ساعت ,روغن زیتون
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بالا ه ماه اک خو د. امروز هم تمام شد و من به قدری له ام که دلم می خواد همه چیز رو همینطور که هست بزارم بمونه و برم رو تخت. با اینکه صبحانه و ناهارم یکی شده و یه شام درست نخوردم به خاطر غرغرهای ماه اک و هنوز گرسنه ام. اما دیگه توان خوردن هم ندارمکاش منم کاراگاه گجت بودم و الان دستان پر توان می رسید به داد این ناتوانامروز شش بار پوشک ماه رو عوض اما شبی پاهاش خیلی اب شده و قرمز

اطلاعات

+ با صدای گریه اش بد از خواب پ . بد گریه می کرد. پایین تخت را که نگاه نبود. با وحشت ازاتاق پ بیرون تا ببینم کجا رفته؟! صدا از اتاقش می آمد و با دیدنش روی تخت تازه یادم آمد که روی تخت خودش خواب بوده. هنوز چشمهایش بسته بود. بد گریه می کرد. یک گریه معمولی و غرغرانه بعد از خواب نبود. محکم توی بغلم گرفتم اش و های مادرانه . آرام که شد بدون اینکه چشمهایش را باز کند رضایت داد به شیر خوردن و دوباره بیهوش شد. استرسی مور مورانه خودش را زیر پوستم جا می کرد که چرا دوباره خو د؟! آرام از خودم جدایش می کنم و روی تخت می گذارمش. سمت چپ لباسم خیس شده. باز هم کاهو خورده ام و شیر سر می رود و لباسهایم را خیس می کند. ل و بی حال یکی از هات چاکلت ها را داخل ماگ مورد علاقه ام می ریزم و یک گوشه خودم را جا می دهم که بنویسم. چه هات چاکلت مس ه ای است. پر از شکر و بی مزه!!! باید برای دفعه بعد یک مارک خوب پیدا کنم.نمی دانم امروز ماه ام را چه شده. ب هم نصه شبی با چشم های بسته گریه بدی می کرد و شیر هم نخواست. فقط در آغوشم و راه رفتن آرام شد و خو د. تا نزدیک ١١ خواب بود. رفتیم بیرون و در راه برگشت خوابش برد. ساعت یک نشده بود که رسیدیم خانه. بعد از شیر خوردن بیدار شد اما بی حوصله بود. نه آواز خواند نه بازی کرد. بغل اش گرفتم. ماه اک آنقدر جنب و جوش دارد که امکان ندارد در آغوش من آرام باشد. یا با گردنبندم بازی می کند و آواز می خواند یا روی دستم میزند و با صدایش خوشحال می شود یا خودش را از آغوشم به سمت زمین می کشد تا به اموراتی مهمتر من باب مسایل ک نه اش رسیدگی کند. اما...اما امروز خودش را به من چسباند و فقط با دیدن ماهیهای بازکنکی کمی ذوق کرد و بقیه زمان را بدون حرکت در آغوشم سپری کرد. غرهایش که شروع شد راه رفتیم و دوباره به خواب رفت. ساعت ٢ بود. الان ساعت ٥ است و نیم ساعتی است که بعد از شیر دوباره خو ده. کمی ترسیده ام. یعنی چرا ؟!دیروز چند ساعت توی راه بودیم و ماه اک مادر به قربونش با همکاری تمام فقط یک ساعتش را بیدار بود که نیم ساعتش در مهر و ماه بود. امیدوارم امروز در حال در خستگی دیروز باشد.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات