منثور

وبلاگ با نام منثور
صبح زود یک خواب ترسناک بیدارم کرد. فکر موقع است و طبق معمول ساعت گوشی مادر هم اب. گفتم:« گور بابای ساعت. مامانم همیسه منو از خواب بیدار می کنه و امروز هم». اما دلم راضی نشد و پا شدم ساعت را نگاه ۳:۳۸. دوباره چشمانم را بستم تا ساعت ۴:۰۵ که ساعت زنگ زد و دوباره کوک برای ۴:۱۵. بیدار شدم... لباس و بعد دوچرخه. سر کوچه برای دوستم ایستادم. جک دوچرخه را زدم و قدم هم. طبق معمول رفتگر شهرداری با لباس خا تری و یک سطل بزرگ زباله ی تیره تر و جارو مقوا در دست و کامیونی نارنجی رنگ در کنارش. گویی رنگشان را با هم عوض کرده اند(!) چند بار قدم زدم با آیت الکرسی و و چند قل هو الله. اندکی بعد از دور دوچرخه ی دوستم را دیدم. قرمز و سفید با نقش puma رو ی آن و خودش با چهره ای لاغر و نحیف و لباس (احتمالا) سیاه و خنده ی همیشگی بر لب. گونه هایش را به دو طرف می کشید. مسجد در مرکز شهر کنار میدان و تعدادی دوچرخه و چند موتور سیکلت کنارش. حیاطی نسبتا وسیع با دو تا گلدسته و یک گنبد که برع مساجد دیگر شهر آماده ساز نیست و کاشی کاری شده. نشستیم و ی و خطابه ای؛ اول آب جوش و بعد چای توی لیوان های کوچک و فرش نمدی و قدیمی آبی و سفید مثل فرش های ح ی تهران در زیر ما. بعد از دعا و سلام دست داریم و خارج شدیم و طبق عادت معهود چرخ ها در دست و قدم ها روی زمین و بساط دیانت و سیاست بر پا. هوا از روز های دیگر روشن تر بود و احتمالا سخنرانی حاج آقا هم طولانی تر. و باز بحث های همیشگی سر راضی رفیق برای پیاده روی و دست آ هم قبول ن او. به خانه که رسیدم گوشی را که تازه یده بودم برداشتم(سیاه رنگ با صفحه ۶ اینچی با حاشیه ی کم و البته نرم افزار قدم شمار هم روی آن) کفش های سرمه ای رنگم را به پا و در را بستم. لامپ های خیابان خاموش بود البته چراغ خورشید هم پشت ابر بود و دیده نمی شد. کوچه با درخت کاری زیتون تلخ و عناب گه گداری هم توت سبز. جز نانوای محل ی را در کوچه ندیدم. و البته در بلوار هم جز یک ی و مشتری که یخ می ید؛ با ماشین پراید سیاه با دو تا بالش پشتش؛ با تصویر زنی روی آن که پشت کامیون ها زیاد دیده ام. شاید کامیون دار بوده و از بد حادثه به پراید قناعت کرده. خبری از برادران عزیز شهرداری نیست جز یکی که مشغول آب دادن به گیاهان است در کنار خیابان. که البته آب نمای نیمه سازی با کف ایزوگام شده در کنارش. از اداره راه ومنابع طبیعی طبق معمول هر روز عبور ولی خبری از جیک جیک هشتاد نود گنجشک هر روزه نبود. تا تابلوی حوضه ی استحفاظی شهر رفتم و راه کج کرده برگشتم. سه تا خانم مثل هر روز در حال پیاده روی و برادر عزیز شهرداری هنوز مشغول آب دادن؛ با صورتی چروک و تیره و اندک ریشی سیاه و سفید. سلام . گویا نشنید. دوچرخه ی قرمز ۲۸ با دو تا میله ی افقی و خورجینی در پشتش کنار آب نمای کذا تکیه داده بود. به داخل کوچه رفتم وگام ها بلندتر. مرد میانسالی و دخترکی شانزده هفده ساله کنار پیاده رو ایستاده بودند و دختر مرد را آقا جان صدا می کرد. به مرد سلام . دختر خانم داشت زیتون تلخ مزه می کرد.(رضی الله عنه ان شاء الله)(!) به نانوایی آ کوچه رفتم و یک تفتان پیازی یدم و بقیه پول را در جیب گذاشتم و حرکت به سمت خانه. کلید را از جیب در آوردم و کفش ها را از پا کندم و روی جاکفشی گذاشتم و نان را هم در آشپزخانه والسلام

اطلاعات

  • منبع: http://mansuur.blog.ir/1397/05/30/سلام-دنیا
  • مطالب مشابه: ۱:سلام دنیا
  • کلمات کلیدی: ساعت ,دوچرخه ,کوچه ,البته ,سیاه ,سلام ,کوچه رفتم ,سلام ,عزیز شهرداری
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها