مگلاگ

وبلاگ با نام مگلاگ
۷/۷ بی اینکه توجهی به تاریخ داشته باشم یکی از آرزوهام برآورده شد. دیدن انبار کتاب فروشی، باور ی نبود من بودم میون حجم زیادی از کتاب ها... کتاب های رنگی رنگی، کتابای ی، کمک درسی و رمان ها همه شون باعث میشدن بیشتر و بیشتر به وجد بیام. همینطور که به کتابا نگاه می و روشون دست می کشیدم داد کشید لطفا بلند بلند فکر کنید، خج کشیدم، گفتم فکر خاصی نمی کنم فقط خوشحالم...

اطلاعات

بی اینکه بدونم برای همیشه از پیشمون رفتی، من هیچ وقت آهن پرست نبودم اما می دونم هیچی دیگه جاتو برام پر نمی کنهاز ۲سال پیش تا امروز شبی نبوده که با دلهره ی از دست دادن نخوابم، یادم می مونه خدا، یادم می مونه

اطلاعات

۴ سال پیش ۱میلیون تومن به یکی قرض دادم بابت هزینه ی درمان... قرار بود آ ماه بهم برگرده... اون زمان ۱تومن برای من خیییییلی پول بود، شاید برای شما نبود. شاید باورتون نشه ولی هنوز یک قرونش بهم برنگشته، دیگه با یه میلیون تومن هیچ کاری نمیشه کرد:) ازت نمیگذرم دوست عزیز خدا هم الهی ازت نگذره...

+ فقط در شرایطی میتونم ببخشم که تو همین ماه پولم بهم برگرده

اطلاعات

میرسیم جلوى یه خونه ى قدیمى، ماشینو پارک مى کنه و ازم مى پرسه آیا دوست دارم توى خونه رو ببینم؟یه کم این پا و اون پا مى کنم و میگم شاید خونواده راضى نباشن، میگه از دید من ایرادى نداره... در و باز مى کنه و پله ها رو دو تا یکى بالا میره و چراغ رو روشن میکنهخونه بوى نم و نا میده، از ته دلم نفس میکشم... جلوى در یه ظرف قدیمیه، میگه این مال مامان بزرگِ مرحوممون بوده، میگه عمو وقتى خیلى جوون بود میره و تو ِ ای مشغول به تحصیل میشه، دانشجوى ى بوده که پدربزرگ از دنیا میره... عمو بر مى گرده ایران و دیگه هرگز بر نمیگرده، اما تا آ ین روز عمرش سوداى داشته... میپرسم عمو در قید حیات نیست؟ آه میکشه و میگه نه دیگه هیچ تو این خونه زنده نیست.طبقه ى بالا، در رو باز مى کنه و کفششو در میاره، یه دست مبل استیل که حداقل متعلق به ٣٠ سال پیشه گوشه ى پذیراییه... چراغاى لوستر سوخته نور بى جون هال به پذیرایى میتابهمجله ها و کتاب هاى قدیمى رو میبینم و میپرسم اجازه دارم نگاهشون کنم؟ شونه شو بالا میندازه و یکیشونو میده دستم... با خودم فکر مى کنم یعنى چقدر خاطره از اینجا داره، چشمم به ع جوونیاش روى طبقه ى وسط کتابخونه میفته، خج مى کشم دستش بزنم ولى جلوتر میرم و نگاهش مى کنم... میگه جوون بودم، نه؟ روم نمیشه تایید کنم حرفشو، فقط لبخند میزنم.نزدیکم میشه و دستشو رو شونه م میذاره، میپرسه دوست دارم اتاق خواب ها رو ببینم؟ بدون اینکه منتظر جوابى باشه میره سمت یه در که تو انتهایى ترین نقطه ى خونه ست، دنبالش میرم. رو یه نقطه مى ایسته و میگه همینجا تخت من درست اینجا بود. اتاق پره از کتاب، ازش میپرسم این کتاباى قدیمى انگلیسى مال خودشه؟ ازش میپرسم تو این اتاق که اندازه ى پذیراییه تنها بوده؟ میگم من از اتاقاى بزرگ خوشم میاد، میگه اینجا مال تو... میخندم. ازش تشکر مى کنم که اجازه داده همه جا رو ببینم، یه بار دیگه از ته دل نفس میکشم و بوى خاک و نا رو تو م میبرم. ازم میپرسه مگه این بو رو دوست دارى؟ میگم آخه بوى قدیما رو میده، شاید دیگه هیچ وقت به هیچ خونه و اتاق اینقد قدیمى دعوت نشم... بذار یک بار دیگه هواشو نفس بکشم.




اطلاعات

من هر کى رو که تو دنیاى مجازى فالو یه جایى باعث سکته م شد، مثه همین پست هماى بعد بازى ایران که حالا ویرایش شده و واژه هاى سخیفش از توش حذف شده... مردک نالایق و بى ادب، کاش هرگز نمیشناختمش!

اطلاعات

دلم مى خواست ازشون تشکر کنم، اما بلد نبودم. دلم مى خواست تو یه نامه ى بى سر و ته، مثل همون نامه ها که بابا از شهر دانشجوییش براى مامانم مى نوشت ازشون تشکر کنم.مثلا بنویسم بانو و مریم عزیز، هدیه ى ارزشمندتان به دستم رسید، از شما و ازچوپان سپاسگزارم که با همکارى هم حال دلم را خوب تر کردید، به نظرم باید برایتان جالب باشد دانستن آنکه من کى و کجا براى اولین بار هدیه تان را استفاده خواهم کرد، به شرط حیات روز "عید فطر"دوستدارتان مگى

اطلاعات


من روز کاریمه، با اینکه خیلى مى خواستم برم کنسرتشون(بنا به دلایلى!) نشد. اگر رشتى هستید برید خب، جاى منم بهتون خوش بگذره لطفاًو اینکه بچه ها، بچه ها، من کشف وبلاگ قدیمى دیگه م که خیلى هم آبرومندتر از این بود توسط یکى از کتاب فروش هاى شهرمون خونده میشده، خلاصه اینکه یه جوریم شده... آهاى جماعت وبلاگ نویس، روزانه نویس و هر چى... تاثیر اینجا و کلا دنیاى مجازى رو در زندگى دست کم نگیرید. با تچکر

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

از اونجایى که همیشه یا کار نیست، یا خیلى هست منم الان درگیر مرحله ى خیلى هستش هستم. فقط در این حد بگم که از ١٢ تا حالا نشده بود واسه مامان کادو روز معلم ب یم، ب بعد مدتهااا ٥تایى شام رفتیم بیرون، گفتیم خندیدیم، هدیه یدیم و شب تر کنار هم الکلاسیکو دیدیم و نسکافه نوشیدیم. اینه که الان حس مى کنم یه دختر خیلى سرحال و شاداب از این همه اوقات فراغت! هستم. از فردا تا ماه رمضون دوره ى بعدى فشار کار شروع میشه، امیدوارم ماه رمضون ماهِ خلوص، آرامش و البته حرکت رو به جلو باشه... شمام بگید آمین

اطلاعات

هى اومدم یه چیزایى رو اینجا بنویسم، نتونستم و بستمش...الان که حدوداً ساعت ٢ صبحه و دارم از بى خوابى به فنا میرم اومدم حداقل در حد ٢ کلمه بنویسم.تنها چیزى که تونستم بنویسم این بود: "خاک تو سر بى جنبه ت نکنن مگى!"

اطلاعات

ساعت ١١:١١ دقیقه
تاریخ ١/١١
و همین.

اطلاعات

پیام خصوصیت حکم مسکّن داشت برام، ممنون که برام نوشتى دختر مهربون...
+ این روزاى آ سالى گوش شیطون کر(!)چرا یجور عجیبى خوبن؟

اطلاعات

ظهر سال ٩٧ با قصد تموم کتاباى نیمه خونده شروع شد!
"هر روز به هر شیوه ى ممکنى به او فکر مى کرد تا اینکه خیال و واقعیت در هم آمیختند و تمایزشان را از دست دادند" + از کتاب خوب سیم هاى جادویى فرانکى پرستو

اطلاعات

راس راسى دارى تموم میشى؟خیلى بى شرف بودى ٩٦لعنتى، در کمال ناباورى باید بگم دوسِت داشتم و دارم.
+ خیلى سرم شلوغه تو شرکت، مى خوام کامنتاتونو جواب بدم هى میگم دیرتر تایید کن مگى اما با جواب... خلاصه ش که هى میمونه واسه فردا و فردا و فردا... هاه

اطلاعات

عادتم شده بود به ى نگم وبلاگ دارم و اگرم بگم با قیافه ى گیج و گنگ آدما و سوال وبلاگ چیه مواجه شم، تا درست همین چند روز پیش که وسط حرفام بهش گفتم من یه وبلاگى مى خوندم قدیما... حرفمو قطع کرد و گفت احیاناً میتونم آدرس وبلاگتو داشته باشم؟
+ قورت دادن آب دهان

اطلاعات

به هر حال هر آدمى یه صیادى براى خودش داره دیگه...

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

احتمالا سالها بعد یاد ى میفتم که براى شروع مکالمات مینوشت: سلام، سلام

اطلاعات

من به نزدیک ترین دوستم، تاکید مى کنم به نزدیک ترینشون حتى از راز زندگى دختر م چیزى نگفتم... با اینکه دلم پر بود، با اینکه خیلی می خواستم بگم و خالی شم، اما نگفتم! ب حدود ساعت ١ شب بود که فهمیدم مهم ترین راز زندگیم که فقط و فقط مال خودم بود و فاش ، قلبم دردش گرفت... خیلی گذشته از اون روزا و حالا همه چی برام کم رنگ شده، اونقدرا هم مهم نبوده ولى خب اون روزا برام راز بوده و ى از نزدیکام به خودش اجازه داده رازمو فاش کنه... هعى

اطلاعات

چند وقت پیش طى یه جریانى ارتباط مکاتبه اى داشتم با ى، یاد ایام جوانى و جه افتادم و حالم خوب شد. به راستى چرا من اینقدر شیفته ى ارتباط صرفاً مکاتبه اى هستم؟


اطلاعات

از وسط هفته اعلام کرده بودم دلم یه ى خسته مى خواد، از اینا که هى لم بدم کتاب بخونم، به هیچى هم فک نکنم... ب درست وقتى آماده ى خواب بودم طى یک سرى رویداد متوجه شدم که کارمو درست انجام ندادم و مجبور شدم ساعت ٦ پاشمو خودم رو به محل کار برسونم! اینجورى بود که خدا نخواست یه هم به عیاشى در تخت بپردازم.

اطلاعات

هشتگ خاک تو سر بى جنبه م کنن:دى

اطلاعات

شاید شما از قشر تحصیل کرده ى مملکت انتظار نداشته باشى ازت بپرسه اصلا واسه چى کار مى کنى؟ حقیقتا خودمم انتظار نداشتم و وقتى پرسید براى چند ثانیه چشمام گرد شده بود و از اون ورم سعى داشتم نشون ندم که سوالش به نظرم مس ه اومده... خلاصه ش که جواب دادم براى پولش و انگیزه ى زندگیش! احتمالا قانع شد که دیگه ادامه ش نداد.

اطلاعات

نمى دونم دقیقا واسه خاطر چى چى اینقد دارم انرژى میذاریم، از من بعیده... شاید ارزششو داره و خدا به دلم انداخته که تلاش کنم. با خودم فکر مى کنم هر ى یه لمى داره، باید دستم بیاد که اگه بیاد دیگه همه چى خوب میشه... امیدوارم خیلى زود اوضاع رو دستم بگیرم و بتونم خوشحال تر به ادامه ى زندگیم بپردازم.

اطلاعات

خوب و خوشم با خودم و اتفاقاى دور و برم، همین تنهایى بودنا و زمان نداشتن براى ى... ترسناکه اما فعلا همینه که هست! یکى دو تا هدفم تعیین که مثلا خیر سرم براشون تلاش کنم و تلاش براى اونها یعنى حداقل یک سال کار زیاد... :دى


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

امروز ٢٧ آذر من ٢٠٠ تومن از طلبم رو زنده ، ولى خودم مردم.
+ ارزش داشت به شنیدن اون حرفاى دردناک؟ و گفتنِ حرفاى دردناک تر؟+ خدا مچاله شدم، دیدى یا نه؟ + مرسى ازت


اطلاعات



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

از دوباره شنیدن صداى آدما بعد چندین و چند ماه خوشم میاد. از اینکه یه آدم فراموش شده نباشم خیلى خیلى خوشم میاد. از اینکه آبدارچى کارخونه چاى تازه دم و سرگل رو براى من میاره خوشم میاد. از اینکه از حواشى کارخونه اینقدر دورم خوشم میاد. پیش تر ها نمى دونستم اما انگار از اینکه آدماى گذشته م کشیده بشن تو آینده خیلى خوشم میاد. از یاداورى اون روز که دم بیمارستان چادر دادن دستم و گفتن سرت کن خوشم میاد. از یاداورى قیافه ى خسته ى دوستم تو بیمارستان خوشم میاد.

اطلاعات

  • منبع: http://meghan.blogsky.com/1396/10/16/post-3256/خوشم-میاد-
  • مطالب مشابه: خوشم میاد!
  • کلمات کلیدی: خوشم ,میاد ,اینکه ,خیلى ,خوشم میاد ,خیلى خوشم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هشتگِ روزه دارِ خسّـه... حتى پژمرده

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

براتون تعریف کنم یه کم... اینجا که ما هستیم ٢ تا رییس کارخونه داره که با هم نسبت نزدیک فامیلى دارن، چند روز پیش که چارشنبه باشه من تو اتاقم تنها بودم و قصد کرده بودم ساعت ٢ برم خونه... ما ساعت کاریمون ٨ تا ٤ه! همون حوالى جمع و رفتنم دیدم منشى اتاق رییس زنگ زدن به من با حال بد و استرس که کجان؟ میتونن بیان دفتر فلانى؟ و این شد شروع ماجرا نشون به این نشون که تا شب اینجا دعوا و بزن و بشکن بود بین شرکا، منم که دیدم اوضاع ابه و نمیشه صحنه رو ترک کرد خونسرد خونسرد نشستم تو اتاقم و آمار فروش هفتگیمونو در آوردم، فایلامو مرتب . یه فایل درست درمون گزارشى طراحى :)))))) وقتى دعوا تموم شد رفتم حیاط سوار ماشین شم که دیدم یا ابرفرض یکی از شرکا ماشیناشو برداشته داره میره خونه(ماشیناشو داده بود راننده هامون ببرن خونه) و دسته آ ساعت ٩ شب برگشته بود و چادر ماشین و چتر ماشینشم که جا مونده بود برداشته بود و با گریه(!)رفته بود خونه:دى تو همون ٤شنبه ى هیجان انگیز از بهداشت هم اومدن بهمون سر زدن و یه ماجراى مس ه و خنده دار و یه مورد جدى پیدا که نباید می ! البته یه موضوع قانونى بود ولى واقعا مورد و مشکل بهداشتى نداشتیم و همینشم خوب بود. القصه، فرداى اون روز ما باز اومدیم سر کار و اندکى کار کردیم و کارگرام نشستن به تحلیل دعوا بین شرکا:))) و امروز که یکشنبه باشه مدیراى واحدمون تازه فرصت بشینن تحلیل کنن و ببینن چى کار میتونن ن، ضمن اینکه همه از رفتن شریک کوچیکه خوشااالن(من ناراحتم چون حس مى کنم طفلى بوده و میشده جور دیگه اى پیش برن که لازم نباشه اون براى همیشه اینجا رو ترک کنه! مهم تر از اووون من دلم براى تک تک ماشیناى خوشگلش تنگ میشه که زینت بخش حیاطمون بودن:دى)

اطلاعات

  • منبع: http://meghan.blogsky.com/1396/09/05/post-3232/کارانه-
  • مطالب مشابه: کارانه!
  • کلمات کلیدی: خونه ,دعوا ,ساعت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اجازه دارم ٥شنبه ها نرم سر کار، اصلا اجازه دارم هر وقت که مى خوام نرم سر کار... ولى کدوم آدم عاقلى یه روز خونه میشینه و کاراى ٥شنبه ش رو تلنبار مى کنه رو کاراى ش و شنبه که بالا ه میره سر کار با انبوهى کارهاى نصفه نیمه مواجه میشه؟ خلاصه که من دیروز رفتم سر کار و ساعت ٣ ناهار گرم خونه خوردم و نیم ساعت قبل رفتن به کارگاه استراحت ، خیلى خوابالود اما پر انرژى... با م شب قرار داشتم که کنسلش کرد و ازم خواست روز همو ببینیم، خلاصه ش کنم که روز هم نشد مال خودم باشه و عصرشم که باید کارگاه باشم. حس مى کنم خدا داره تمام تلاششو میکنه که من با خودم تنها نباشم، به مدت یک هفته ست که شبها نهایتا ٣ ٤ ساعت مى خوابم و روزا هم تا شب سر کارم، ها روزاى پر استرسمه، باید کارامو تحویل بدم و استرسش برام وحشتناکه!!! و از این رو کل هفته ذهنم درگیر اینه که چند روز مونده به ؟! با این حساب فکر مى کنید وقت میشه من به اون آذر لعنتى که پیرم کرد فکر کنم؟ بله که میشه... من تونستم و وقتش رو به هرطریقى! پیدا مى کنم و حالا با اطمینان می تونم بگم فقط یک چیز میتونه حالمو خوب کنه که کاش کمی دست یافتنی بود اون چیز... خدا برای من معجزه نمی کنه:)

اطلاعات


محمد معتمدى عزیزم و ٧.٥ صبح تا همین حالا... میخونه:"یاد تو چه مى کند با حال اب من..."مى خونه:"هجرت تا به ابد تقدیرم..."


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

بعد مدتها تلاش براى اشک ریختن و هى ناکامى! امروز تا جا داشت تو شرکت اشک ریختم و خب اینم از مزایاى تنها بودن در اتاقه... اینجایی که من هستم یه سالن بزرگه و سه تا اتاقو من تو این سالن بزرگ و سه تا اتاق خالى تنهام و خیلی احساس غریبی دارم، خدایا بنده هاتو بیشتر ببین، چجورى اینو بخوام ازت؟ مى خواستم امروز ى رو با خودم بیارم شرکت که اقلا یه آدم نزدیکى هام باشه اما فک کار جالبى نیست، خلاصه ش اینکه من حالم خوبه فقط تنهامشما ها چى مى کنید این روزا؟ سلامتید؟ تنهایید؟ نیستید؟ ٥١ کامنت دارم، اما جدیدا رو تایید مى کنم الان...

اطلاعات


اینکه مدیر فروشمون بى ادبه اصلا براى من مهم نیست.اینکه من باید با یه فاکتور زن کم سواد کار کنم اما خیلی مهمه...


اطلاعات

مى دونى؟ من جاده انزلى رو دوست داشتم، چون تو روزاى خوبم زیاد ازش گذر کرده بودم... حالا سالهاست که از اون روزها میگذره و من روزای زیادی رو از بالای ساختمونمون به ماشیناى در حال گذر نگاه مى کنم، یعنى تو این ماشینای رهگذر ى هست که حال دلش مثل حال دل اون روزاى من باشه؟

اطلاعات

به خودم قول بدم...

١. از بی شعورها زیاد ناراحت نشم.٢. آدمهای خوب زندگیمو کمتر اذیت کنم.٣. کمتر به پول فکر کنم.٤. به ی زحمت ید چیزی رو ندم(که تو رشت نیست و ندارنش)، یا خودم برم و ب م، یا در آرزوش بمونم حتی...

اطلاعات

  • منبع: http://meghan.blogsky.com/1396/07/13/post-3210/عهد-
  • مطالب مشابه: عهد!
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
قبل ترها دیده بودم میگن همه ى آدما وقتی ستوری میذارن منتظرن یه نفر خاص ببیندش! واقعا درک نمى این جمله رو... الان درک مى کنم.هه...


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات




[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

سلاماول اینکه چرا اینقدر خوبین؟ چرا اینقدر با گم بودنام مدارا می کنین و تا نباشم ایمیل و کامنتاتون به سویم روانه میشه با این مضمون که خوبى؟ نمی خوای بیای؟ وبلاگ جدید زدى؟!حقیقت اینه که من نه وبلاگ جدید زدم نه حالم بده، اتفاقا خیلى هم خوبم با وجود فشار کارى زیاد، خیلی زیاد اصلا... اما خوبم، راضیم از خدا، اینجورى وقتی ندارم بشینم به نداشته هام فک کنم و خدام بیشتر دوستم داره احتمالامن همیشه گفتم تو روزاى شلوغ و کارى بازدهیم بالاتر میره، الان تو اوج روزاى شلوغم هستم و شروع به خوندن قرآن روزى یک صفحه! و عهدم رو نش تم هنوز، باشد که اندکی تاثیرش رو در شخصیتم ببینم به زودى:)یک صفحه خیلى کمه، اما براى من کاهل خیلى خوبه همینشم...درباره ى شغل و محل کارم... حقیقتش مایل نیستم توضیحی در این باره بدم، رشت کوچیکه و شرکت ما هم ناشناس نیست، مى خوام بتونم از خاطرات و مشکلاتش گاه گاهى بنویسم پس بهتره اسمی ازش نبرم! بر مى گردم، به زودی...

اطلاعات

١. من سالمم :)٢. متاسفانه یا خوشبختانه بد بودن حال دوستام خیلی میتونه به همم بریزه و در حال حاضر که دو تا از دوستام حال خوبى ندارن خب پر واضحه منم نتونم مثل همیشه م باشم. با تمام وجودم دارم سعی می کنم خوب کنم اوضاع رو... نمیشه اما، دعا کنید برای دوستام... لطفا٣. میام ادامه ماجرا رو میگم، حقیقت اینه که نوشتم اما قصد داشتم یه بخشش رو حذف کنم و فرصت ن این کارو م هنوز و به دلیل رعایت مسائل امنیتی نمی تونم بذارمش اینجا...٤. قرار بود امروز تهران باشم، به طرز عجیب و غریبی برنامه عوض شد و من حالم بسیار گرفته شد، همچنان امید داشتم تا غروب یهو راهی شم اما نشدم، الانم شبه و مطمین شدم نمیشه برم چون حال دوستم خوب نیست. ٥. پریسا... ٦. همین

اطلاعات

ابتداى این جریان بگم قرار نیست اتفاقى بین ما بیفته و فقط یه اتفاق هیجانى و عجیب بوده، که دلم خواسته بود براتون تعریف کنم(چون اون هم عین شما یه آدم مجازی بود و اینجورى بگم که ممکنه این اتفاق برای هر کدوم ازشما و من بیفته، مثلا یه جای بی ربطی به هم بر بخوریم و بعد معلوم شه من مگیِ مگلاگ هستم و شما فلانى...)خب، خب...توجه داشته باشید که ما تو این مدت یک و نیم ساله از هم کاملا بی خبر بودیم و توجه تر داشته باشید که همدیگرو هم جایی ندیده بودیم. آ ین مکالمه اى که با هم داشتیم باعث کدورت بینمون شده بود!(باورتون میشه؟!همینطور مجازى صرفا به این دلیل که ایشون یه چیزی نوشته بود درباره ى استفاده از همون دستگاه که من احساس خوبى نگرفته بودم و نوشته بودم ممنون از راهنماییتون، خداحافظ) مایل نبودم بحث با یه غریبه کشدار شه... از اونجایی که بحثمون شده بود، وقتى به خدماتشون نیاز داشتم قصد ناشناس برم و تازه اگر هم کدورتى نبود خودم رو معرفى نمى ، همونطور که اصلیم اصلا نمیدونه چند سال کارمند بابا بوده و چ! نمیدونه با بابام سالها دوست بوده و هم کلاس حتى... و ط نمیدونه بابام شاگرد اول کلاسش بوده، بله من آدم معرفی ی نیستم، که اگه بودم کارام این همه به هم گره نمى خورد. تماس گرفتم با ادارى دفترشون و پرسیدم عصر ها مدیر واحد هست یا نه(اوشون مدیر اون واحد بودن) اطلاع دادن بله هستن و من سه روز بعدش عصر که کارم سبک تر بود بى خبر راهى شدم. با بسته ى شکلات که تو کیفم بود و مردد بودم بدم یا نه(از اونجایى که روز معلم بود و ایشون و همکاراشون تو اون واحد هستن) و ساختمون تازه راه افتاده و بخش اداری بهم گفته بود هنوز نمیشه بیاید براى ملاقات و اینجا به هم ریخته ست و بعد رفته بود از خود مدیر واحد پرسیده بود ی میتونه برای مشاوره بیاد؟ چون عجله داره؟ و ایشون اجازه داده بودن مزاحمشون شم و اینجورى بود که دست خالی رفتن به نظرم عیب اومده بود. بخش ادارى بهم یه فرم مشاوره دادن و پر و رفتم داخل، مشاوره انجام شد و هر دو بسیار جدى و رسمی حرفهامون رو زدیم و قرار شد ما از خدماتشون استفاده کنیم. با خودم فکر من چقدر این آدم رو سبک و بیکار میدیدم و حالا که رو به روشم چقدر متفاوته از تصورم... و البته من این مدل آدمای خشک رو راحت تر براى کار مى پذیرم، جدی تر کار می کنن و به خانوم ها احساس ضعف نمیدنبه ذهنم رسید خودم رو معرفى کنم و یه معذرت خواهى کنم بابت قطع حرفشون اون روز و بابت اینکه تو این اوضاع به هم ریخته ى اسباب کشى برام وقت گذاشتن، اما خج کشیدم و چیزى نگفتم. وقتى ازشون خداحافظى و داشتم در رو پشتم می بستم یهو گفتم راستى! روزتون مبارک و شکلات رو روى میز گذاشتم. آب دهنشو قورت داد و اومد یه چیزى بگه که حرفشو خورد و فقط گفت واقعا احتیاجی به این کار نبود و ایستاد پشت میزش و مقدار قابل توجهی خم شد و مثلا تعظیم کرد. منم گفتم ناقابله و در رو بستم درحالیکه فهمیده بودم می خواد یه چیزى بگه... گذشت و گذشت، تا همین چند روز پیش!.....

اطلاعات

  • منبع: http://meghan.blogsky.com/1396/06/07/post-3195/
  • مطالب مشابه: ادامه ى یواشکى:|
  • کلمات کلیدی: واحد ,مشاوره ,چیزى ,مدیر , ,نمیدونه ,مدیر واحد ,داشته باشید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خب اومدم بگم الحمدلله دیگه ى نیست تو کره ى خاکى که ازم ناراحت نباشه... لازمه توضیح بدم بازم با همینقدرش کافیتونه؟

+ پ!

اطلاعات

  • منبع: http://meghan.blogsky.com/1396/06/07/post-3193/غمناک
  • مطالب مشابه: غمناک
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیگه کار به جایی رسیده که حتى فرصت نکنم روزی یه بارم این طرفا پیدام شه! شایعه شده قراره مگى کارمند بشه به زودى، ما باور نکردیم شمام نکنید؛) ولى اینطور به نظر میاد که مهر ماه یه شروع تازه ست براى من و خانواده م... از این حیث که احتمالا کار خواهر عوض شه و من هم به جماعت صبح برو شب بیاها بپیوندم. از کار خونگیمون براتون بگم که شکر خدا خیلى بیشتر از تصورمون خوب پیش رفت و کار به جایی رسید که مجبور شیم یکی در میون سفارش قبول کنیم، اگر می پرسید چرا نیرو کمکى نمیاریم باید بگم سخته توضیحش ولى متاسفانه امکانش برامون وجود نداره! من کلاساى آموزشى کارگاه رو زیاد دوست دارم، بهمون کنار هم خوش تر میگذره و کلى هدیه و گل برامون میارن(چشممون نکنیدا:دى) و اینجوریاس که خیلی خوش میگذره، ما اصلا دنبال این نبودیم که بخواد بهمون خوش بگذره!!! خبر دیگه اینکه قراره ماشین بابا رو عوض کنیم و یه ماشین معمولى تر اما نو ب یم و اینجورى راحت تر امکان سفر رو خواهیم داشت. مهم نیست ماشین چیه، براى من عوض شدن حال خوبی داره... خب خب، لیست اتفاق هاى خوب رو گفتم، بدشم بگم؟ تو این دو هفته شیره م کشیده شده... باور ى نیست اما هزار تا گره تو کار فارغ حصیلیم افتاده که همه از این بابت در عجبن! کار به رییس کل کشیده شده و فردا باید برم براى دیدار ایشون... در همین حد بگم که همه ى ا به بدشانس بودنم در این زمینه ایمان آوردن و منتظرن ببینن چه خیرى در این گره افتادن ها نهفته ست!!!!!! منم به روى خودم نمیارم و سعى دارم با کمک عزیزم گره ها رو باز کنم، باشد که مشکلات شکلات شوند، بعله... سعى مى کنم بیشتر بیام این ورا، حتى اگه مجبور باشم کامنتا رو ببندم ^_^

اطلاعات

٢٠ تا کامنت تایید نشده تو وبلاگم دارم بهم حس اینو میده که ٣ روزه ظرفا تو ظرفشویی مونده و تلنبار شده و من انگار نه انگار! خیلى کم میتونم بیام وبلاگم و وقتى میام ترجیح میدم ٢ کلمه بنویسم و دیرتر همه کامنتا رو با لذت! جواب بدم. دلم مى خواد زودتر این هفته به خوبى و خوشى تموم شه و دوشنبه از راه برسه، نیاز به فرصت دارم براى فکر و آپ ع اى پست قبل... راستى شمام تو هواى آفتابى کارى تر از روزاى بارونى هستید؟ (وقتى تو خونه اید!) من با تمام احترامى که براى بارون هاى بى نظیر قائلم اما متوجه شدم که وقتى روزا بلندن و هوا گرمه انرژى بیشترى براى انجام کارا دارم و زمستون رو مى خوام براى تخت و پتوم و تخت و پتوم رو براى زمستون، یا واضح تر بگم براى تنبلى ؛) شاید باورتون نشه من امروز چقدررر کار ! امیدوارم شمام اندازه ى من کار کرده باشید و از خودتون و خداتون راضى باشید:دى بارها گفتم بازم میگم من روزاى کارى و پر کار رو به روزاى خسته ترجیح میدم، من تو روزاى خسته و بى برنامه ٢٠ صفحه روزانه کتاب مى خونم اما تو روزاى خیلى پر کار که از صبح فقط ١ ساعت وقت ناهار و استراحت دارم بیشتر از این مى خونم و شب هم که خیلى خسته م باز با برنامه کتابمو مى خونم و مى خوابم.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

٢٠ تا کامنت تایید نشده تو وبلاگم دارم بهم حس اینو میده که ٣ روزه ظرفا تو ظرفشویی مونده و تلنبار شده و من انگار نه انگار! خیلى کم میتونم بیام وبلاگم و وقتى میام ترجیح میدم ٢ کلمه بنویسم و دیرتر همه کامنتا رو با لذت! جواب بدم. دلم مى خواد زودتر این هفته به خوبى و خوشى تموم شه و دوشنبه از راه برسه، نیاز به فرصت دارم براى فکر و آپ ع اى پست قبل... راستى شمام تو هواى آفتابى کارى تر از روزاى بارونى هستید؟ (وقتى تو خونه اید!) من با تمام احترامى که براى بارون هاى بى نظیر قائلم اما متوجه شدم که وقتى روزا بلندن و هوا گرمه انرژى بیشترى براى انجام کارا دارم و زمستون رو مى خوام براى تخت و پتوم و تخت و پتوم رو براى زمستون، یا واضح تر بگم براى تنبلى ؛) شاید باورتون نشه من امروز چقدررر کار ! امیدوارم شمام اندازه ى من کار کرده باشید و از خودتون و خداتون راضى باشید:دى بارها گفتم بازم میگم من روزاى کارى و پر کار رو به روزاى خسته ترجیح میدم، من تو روزاى خسته و بى برنامه ٢٠ صفحه روزانه کتاب مى خونم اما تو روزاى خیلى پر کار که از صبح فقط ١ ساعت وقت ناهار و استراحت دارم بیشتر از این مى خونم و شب هم که خیلى خسته م باز با برنامه کتابمو مى خونم و مى خوابم.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

هاها، بالا ه تونستم رادیوبلاگى ها رو بشنوم و خیلى هم حال داد این حرکتشون...بله دوستان، فکر نکنید ما وا دادیم، خیر... من و یکى دو تا از بچه ها داریم پیگیرانه کتابامونو با هم مى خونیم و این خیلى هیجان انگیزه! زشت نیست ازمون عقب بمونید اصلا:دى؟ شماهایى که قول داده بودینو میگم:)) + پست اصلى در ادامه مطلب نگاشته شده:دى

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

خب، خب بچه ها من برگشتم. اونایی که تصمیم داشتن با هم کتاب بخونیم لطفا دوباره اعلام آمادگى کنن:)) و اگر پیشنهادى دارن در این رابطه لطفا بهم ابلاغ کنن؛) با توجه به اینکه ما تعدادمون زیاده و ممکن نیست بتونیم کتاب نصفه ى مشترک پیدا کنیم، میتونیم با هم شروع کنیم و هر روز یه تعداد صفحه از کتاب نصفه مون رو بخونیم و چون به هم قول دادیم که بخونیم، شب بیایم و به هم خبرش رو بدیم. این از این، ولى به نظرم میشه کارهاى بهترى هم کرد مثل اینکه بگردید ببینید تو کتابخونه مون کدوم کتابا مشترکه و با هم شروع کنیم به خوندن، یا اصلا کتاب تازه اى ب یم و با هم شروع کنیم به خوندنش! هوم؟خب من منتظر نظراتتون هستم، خیلى هم پر انرژى، خوشحال و برگشته از سفر، هورااااااااا

+ من مایلم این کتابها رو تو این ماه بخونم، با یکى از شماها یا چندتاتون، ترجیحم چندتاتونه! (نیاین بگین اینو نخوندى؟! فلان و اینا، شایدم خوندم و قصدم دوباره خوندنشه:دى)روى ماه خداوند را ببوس، خاک غریب از جومپا لاهیرى، جشن بى زمان، خداحافظ گارى کوپر، زندگى پیش رو و عطر سنبل، عطر کاج و سلاخ خانه ى شماره پنج*_*

اطلاعات

سفره خاتون اسمشه، حتى نمى دونم چند ساله ست یا چرا این اسم رو روى خودش گذاشته... فقط مى دونم ما امروز ساعت ١ ظهر با هم قرار داشتیم و ٢٠ صفحه کتاب خوندیم! بازم هر کى کتاب خودشو:دى بازم اگر قول نداده بودم احتمالا بخاطر فشار زیاد کارى اصلا نمى خوندم امروز چیزى!

اطلاعات

خب، خب بچه ها من برگشتم. اونایی که تصمیم داشتن با هم کتاب بخونیم لطفا دوباره اعلام آمادگى کنن:)) و اگر پیشنهادى دارن در این رابطه لطفا بهم ابلاغ کنن؛) با توجه به اینکه ما تعدادمون زیاده و ممکن نیست بتونیم کتاب نصفه ى مشترک پیدا کنیم، میتونیم با هم شروع کنیم و هر روز یه تعداد صفحه از کتاب نصفه مون رو بخونیم و چون به هم قول دادیم که بخونیم، شب بیایم و به هم خبرش رو بدیم. این از این، ولى به نظرم میشه کارهاى بهترى هم کرد مثل اینکه بگردید ببینید تو کتابخونه مون کدوم کتابا مشترکه و با هم شروع کنیم به خوندن، یا اصلا کتاب تازه اى ب یم و با هم شروع کنیم به خوندنش! هوم؟خب من منتظر نظراتتون هستم، خیلى هم پر انرژى، خوشحال و برگشته از سفر، هورااااااااا

+ من مایلم این کتابها رو تو این ماه بخونم، با یکى از شماها یا چندتاتون، ترجیحم چندتاتونه! روى ماه خداوند را ببوس، خاک غریب از جومپا لاهیرى، جشن بى زمان، خداحافظ گارى کوپر، زندگى پیش رو و عطر سنبل، عطر کاج و سلاخ خانه ى شماره پنج*_*

اطلاعات

٢٤ ساعت گذشته به طرز غیر قابل باورى کار ریخت سرم، اونقدر که همش ١.٥ ساعت خو دم و اومدم ... به ٦ زنگ زدم، بله، به ٦تا ! باور ى نیست، منى که به خودمم سختمه زنگ بزنم ناچااار بودم به اون همه آدم زنگ بزنم براى هماهنگى یه کار کوچیک و ازشون بخوام همکارى کنن... جالب اینجاست که همه با روى خوش جواب دادن و گفتن ابدا مزاحم نیستم و دو تاشون دعوتم برم دفترشون و حضورى در این رابطه صحبت کنیم!!! الانم تو کتابخونه نشستم کنار دست یکى از یاراى محترم دارم رمان مى خونم و هیچم معذب نیستم، هیچ
+ دیروز لا به لاى اووون همه کار وفا به عهدم و ٥٠ صفحه از کتابمو خوندم، آخیششش

اطلاعات

آخرین ارسال ها