مگلاگ

وبلاگ با نام مگلاگ
اون شب رو خوب یادمه، اومدم روی تخت نشستم و ع اشو با دقت نگاه . اون ع ی که حین جمع میوه برای خودم گرفته بودم، یا اونی که قیافه ی جدی به خودش گرفته بود و داشت حساب و کتاب می کرد، همون که تو محل کار ازش گرفته بودم.اون ع ه که تو شیشه عینکش ع هر دو مون بود، همونی که بعد خوردن کولی با هم گرفته بودیم، من کولی سفارش داده بودم و تو کباب... من از سه تا کولی یکیشو خوردم و دوتاشو گذاشتم برات، همونجام حتی ازت ع گرفتم، از دستات که بر ع دستای من قشنگه، که تمیز و شفافه... که ناخناش بادومیهبا همون دستا برام تیغای ماهی رو در آورده بودی، یادته؟ از این صحنه هم ع گرفتم.فکر این همه ع یادگاری که ازش دارمو یه روزی باید براش بفرستم، اون شب ع ا رو فرستادم و خو دم. وقتی بیدار شدم دیدم برام نوشته نمی تونی تصور کنی که این کارات چقدر بهم می چسبه

اطلاعات

۷/۷ بی اینکه توجهی به تاریخ داشته باشم یکی از آرزوهام برآورده شد. دیدن انبار کتاب فروشی، باور ی نبود من بودم میون حجم زیادی از کتاب ها... کتاب های رنگی رنگی، کتابای ی، کمک درسی و رمان ها همه شون باعث میشدن بیشتر و بیشتر به وجد بیام. همینطور که به کتابا نگاه می و روشون دست می کشیدم داد کشید لطفا بلند بلند فکر کنید، خج کشیدم، گفتم فکر خاصی نمی کنم فقط خوشحالم...

اطلاعات

بی اینکه بدونم برای همیشه از پیشمون رفتی، من هیچ وقت آهن پرست نبودم اما می دونم هیچی دیگه جاتو برام پر نمی کنهاز ۲سال پیش تا امروز شبی نبوده که با دلهره ی از دست دادن نخوابم، یادم می مونه خدا، یادم می مونه

اطلاعات

قبل اینکه راه بیفتیم گوشیمو برداشتم دیدم ببین کی چی نوشته، یکی از بچه ها که همیشه همینقدر ریز بینه برام نوشته بود یه روزی فلانی تو وبلاگش گفته بود تو بهش مقداری پول قرض دادی و اینجوری ممکنه باعث شک و شبهه بشه که منظورت فلانی بودهخلاصه خواستم اعلام کنم ی که ازم قرض گرفته هرگز دوستم نبوده و اون مبلغ رو به بهانه ی درمان یه بچه گرفته بوده...قصدم بردن آبرو نیست اما اگه لازم شه اسمشونم اینجا می نویسم شاید شما هم تجربه ی مشابهی داشته باشید.


اطلاعات

ساعت ٧ صبح قرار داشتیم، قرار بود زنگ بزنه و بیدارم کنه...ساعت ٨ صبح سرحاال بیدار شدم و شاکى که چرا زنگ نزده، گفت فکر واقعاً درست نیست به خاطر قرارمون روز تعطیل زنگ بزنم از خواب صبح بندازمتگفت نیم ساعت دیگه میام، تماس گرفتم کجایى؟ گفت کارم طول کشیده و یک ربع دیگه جلو در خونه م، اس ام اس دادم صبحونه خوردى رفتى سر کار؟ جواب داد نه، فقط یه چاى خالى خوردممن همچنان منتظر... گشنه م بود، صبحونه نخوردم چون ذوق داشتم صبحونه رو یه جاى هیجان انگیز و دور از رشت میخوریم. ساعت ٩:٣٠ تماس گرفت گفت یک ربع دیگه میام و توضیح داد کجاست و چرا نشده بیاد. حالا ساعت ١٠:٥٠ دقیقه ست و من همچنان صبحونه نخوردم و از خودم متنفرم که اینقدر بخاطر یه قرار ک نه ى صبحونه بداخلاق و غمگین شدم.

اطلاعات

۴ سال پیش ۱میلیون تومن به یکی قرض دادم بابت هزینه ی درمان... قرار بود آ ماه بهم برگرده... اون زمان ۱تومن برای من خیییییلی پول بود، شاید برای شما نبود. شاید باورتون نشه ولی هنوز یک قرونش بهم برنگشته، دیگه با یه میلیون تومن هیچ کاری نمیشه کرد:) ازت نمیگذرم دوست عزیز خدا هم الهی ازت نگذره...

+ فقط در شرایطی میتونم ببخشم که تو همین ماه پولم بهم برگرده

اطلاعات

میرسیم جلوى یه خونه ى قدیمى، ماشینو پارک مى کنه و ازم مى پرسه آیا دوست دارم توى خونه رو ببینم؟یه کم این پا و اون پا مى کنم و میگم شاید خونواده راضى نباشن، میگه از دید من ایرادى نداره... در و باز مى کنه و پله ها رو دو تا یکى بالا میره و چراغ رو روشن میکنهخونه بوى نم و نا میده، از ته دلم نفس میکشم... جلوى در یه ظرف قدیمیه، میگه این مال مامان بزرگِ مرحوممون بوده، میگه عمو وقتى خیلى جوون بود میره و تو ِ ای مشغول به تحصیل میشه، دانشجوى ى بوده که پدربزرگ از دنیا میره... عمو بر مى گرده ایران و دیگه هرگز بر نمیگرده، اما تا آ ین روز عمرش سوداى داشته... میپرسم عمو در قید حیات نیست؟ آه میکشه و میگه نه دیگه هیچ تو این خونه زنده نیست.طبقه ى بالا، در رو باز مى کنه و کفششو در میاره، یه دست مبل استیل که حداقل متعلق به ٣٠ سال پیشه گوشه ى پذیراییه... چراغاى لوستر سوخته نور بى جون هال به پذیرایى میتابهمجله ها و کتاب هاى قدیمى رو میبینم و میپرسم اجازه دارم نگاهشون کنم؟ شونه شو بالا میندازه و یکیشونو میده دستم... با خودم فکر مى کنم یعنى چقدر خاطره از اینجا داره، چشمم به ع جوونیاش روى طبقه ى وسط کتابخونه میفته، خج مى کشم دستش بزنم ولى جلوتر میرم و نگاهش مى کنم... میگه جوون بودم، نه؟ روم نمیشه تایید کنم حرفشو، فقط لبخند میزنم.نزدیکم میشه و دستشو رو شونه م میذاره، میپرسه دوست دارم اتاق خواب ها رو ببینم؟ بدون اینکه منتظر جوابى باشه میره سمت یه در که تو انتهایى ترین نقطه ى خونه ست، دنبالش میرم. رو یه نقطه مى ایسته و میگه همینجا تخت من درست اینجا بود. اتاق پره از کتاب، ازش میپرسم این کتاباى قدیمى انگلیسى مال خودشه؟ ازش میپرسم تو این اتاق که اندازه ى پذیراییه تنها بوده؟ میگم من از اتاقاى بزرگ خوشم میاد، میگه اینجا مال تو... میخندم. ازش تشکر مى کنم که اجازه داده همه جا رو ببینم، یه بار دیگه از ته دل نفس میکشم و بوى خاک و نا رو تو م میبرم. ازم میپرسه مگه این بو رو دوست دارى؟ میگم آخه بوى قدیما رو میده، شاید دیگه هیچ وقت به هیچ خونه و اتاق اینقد قدیمى دعوت نشم... بذار یک بار دیگه هواشو نفس بکشم.




اطلاعات

صبح روز ٢٨م کتاب فروش محل براش آرزوى روزى پر از الهام کرده بود... شب ٢٨م مرداد بود که دختره از تو رخت خواب با خودش فکر کرد اى کاش هر روز همینقدر آروم، ساده و پر از الهام سر مى شد.
+ ٢٨ بهمن تا ٢٨ مرداد

اطلاعات

من هر کى رو که تو دنیاى مجازى فالو یه جایى باعث سکته م شد، مثه همین پست هماى بعد بازى ایران که حالا ویرایش شده و واژه هاى سخیفش از توش حذف شده... مردک نالایق و بى ادب، کاش هرگز نمیشناختمش!

اطلاعات

امروز خیلى خندیدیم، یاد اون موقع هایى افتادم که دلمون خوش بود... که حامد هنوز زنده بود و شرایط اقتصادى خونواده مون تو بهترین حالش بود:)این دختره امروز شبیه گذشته هاش بود، شده بود چوپان واقعى خودم... دلم برا خود امروزمون تنگ میشه
+ بمون برام لطفاً

اطلاعات

  • منبع: http://meghan.blogsky.com/1397/04/09/post-3314/٨-تیر
  • مطالب مشابه: ٨ تیر
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دلم مى خواست ازشون تشکر کنم، اما بلد نبودم. دلم مى خواست تو یه نامه ى بى سر و ته، مثل همون نامه ها که بابا از شهر دانشجوییش براى مامانم مى نوشت ازشون تشکر کنم.مثلا بنویسم بانو و مریم عزیز، هدیه ى ارزشمندتان به دستم رسید، از شما و ازچوپان سپاسگزارم که با همکارى هم حال دلم را خوب تر کردید، به نظرم باید برایتان جالب باشد دانستن آنکه من کى و کجا براى اولین بار هدیه تان را استفاده خواهم کرد، به شرط حیات روز "عید فطر"دوستدارتان مگى

اطلاعات

خیلى سال بعد، اصلا خیلى خیلى سال بعد یه روزى میاد که دلت براى همین چیزاى پیش و پا افتاده تنگ میشه... مثل شنیدنِ واژه ى مو مشکى از دهن دوستت، یا مثلاً جوجوق خطاب شدن توسط اون یکى دوستت و خیلى چیزا، خیلى چیزا
+ کاش بلد بودم یه بار بهش بگم

اطلاعات

کى باورش میشد ماه رمضون امسال انقد با سرعت بیاد و همینجور بدو بدو بره؟ هنوزم دوست دارم، با اختلاف بهترین ماه سالى :)


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

اولین بار ماه رمضون بود که دیدمش...
+ نامردیه که اینقده دوره ازم+ چققققد وقته که تهران نرفتم، چقد

اطلاعات


من روز کاریمه، با اینکه خیلى مى خواستم برم کنسرتشون(بنا به دلایلى!) نشد. اگر رشتى هستید برید خب، جاى منم بهتون خوش بگذره لطفاًو اینکه بچه ها، بچه ها، من کشف وبلاگ قدیمى دیگه م که خیلى هم آبرومندتر از این بود توسط یکى از کتاب فروش هاى شهرمون خونده میشده، خلاصه اینکه یه جوریم شده... آهاى جماعت وبلاگ نویس، روزانه نویس و هر چى... تاثیر اینجا و کلا دنیاى مجازى رو در زندگى دست کم نگیرید. با تچکر

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

دوستاى عزیزم، من خیلى کم اینجام دوستم ندارم وقتى میام گله کنم:))ولى جان عزیزاتون نیاین زیر پیج مشترک من و خواهرم ننویسین شما مگلاگى؟مگانى؟ مگهانى؟ مگى جونى؟

اطلاعات

از اونجایى که همیشه یا کار نیست، یا خیلى هست منم الان درگیر مرحله ى خیلى هستش هستم. فقط در این حد بگم که از ١٢ تا حالا نشده بود واسه مامان کادو روز معلم ب یم، ب بعد مدتهااا ٥تایى شام رفتیم بیرون، گفتیم خندیدیم، هدیه یدیم و شب تر کنار هم الکلاسیکو دیدیم و نسکافه نوشیدیم. اینه که الان حس مى کنم یه دختر خیلى سرحال و شاداب از این همه اوقات فراغت! هستم. از فردا تا ماه رمضون دوره ى بعدى فشار کار شروع میشه، امیدوارم ماه رمضون ماهِ خلوص، آرامش و البته حرکت رو به جلو باشه... شمام بگید آمین

اطلاعات

هى اومدم یه چیزایى رو اینجا بنویسم، نتونستم و بستمش...الان که حدوداً ساعت ٢ صبحه و دارم از بى خوابى به فنا میرم اومدم حداقل در حد ٢ کلمه بنویسم.تنها چیزى که تونستم بنویسم این بود: "خاک تو سر بى جنبه ت نکنن مگى!"

اطلاعات

ساعت ١١:١١ دقیقه
تاریخ ١/١١
و همین.

اطلاعات

ساعت ١:١١ دقیقه صبح عی و دادم بهش و برگشتم تو ماشین، بهش گفتم ببین ببین ساعتو... دماسنج ماشین قدیمیش ١١درجه رو نشون میداد، بهش گفتم ببین دما رو...و همینقدر یگانه! امشب به پایان رسید.
+ حقیقى شدنِ دوستاى مجازى

اطلاعات

  • منبع: http://meghan.blogsky.com/1397/01/12/post-3301/١-١١
  • مطالب مشابه: ١/١١
  • کلمات کلیدی: ببین ,گفتم ببین
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
حوالى ٤:٣٠ دقیقه ى صبح...روى تخت اتاق کاملاً تمیزم دراز مى کشم(عموماً اتاقم تمیز نیست)، میز آرایشم را مرتب مى کنم، آرایشم را با دقت و آرامش پاک مى کنم، بعد از ٥ روز که در مضیقه ى پد پاک کننده ى آرایش بودم امروز بالا ه صاحب یک بسته پد شدم. کرمم را بر میدارم و مى خزم زیر پتوى سبک بهاره ام... چراغ کوچکم را روشن مى کنم و کتاب نیمه تمامم را پیش تر میبرم.

+ امشب لیله الرغائب بود، نه سر مزارش رفتم، نه آرزویى و نه دعایى...

اطلاعات

پیام خصوصیت حکم مسکّن داشت برام، ممنون که برام نوشتى دختر مهربون...
+ این روزاى آ سالى گوش شیطون کر(!)چرا یجور عجیبى خوبن؟

اطلاعات

پس از ساعت ها کار و تلاش ساعت ٣:١١ صبح بالا ه تونستم با تختم معا کنم، پس از مدتها اتاقمو تمیز (به معناى واقعى کلمه تمیز).هتل کادوس... و همین

اطلاعات

ظهر سال ٩٧ با قصد تموم کتاباى نیمه خونده شروع شد!
"هر روز به هر شیوه ى ممکنى به او فکر مى کرد تا اینکه خیال و واقعیت در هم آمیختند و تمایزشان را از دست دادند" + از کتاب خوب سیم هاى جادویى فرانکى پرستو

اطلاعات

راس راسى دارى تموم میشى؟خیلى بى شرف بودى ٩٦لعنتى، در کمال ناباورى باید بگم دوسِت داشتم و دارم.
+ خیلى سرم شلوغه تو شرکت، مى خوام کامنتاتونو جواب بدم هى میگم دیرتر تایید کن مگى اما با جواب... خلاصه ش که هى میمونه واسه فردا و فردا و فردا... هاه

اطلاعات

عادتم شده بود به ى نگم وبلاگ دارم و اگرم بگم با قیافه ى گیج و گنگ آدما و سوال وبلاگ چیه مواجه شم، تا درست همین چند روز پیش که وسط حرفام بهش گفتم من یه وبلاگى مى خوندم قدیما... حرفمو قطع کرد و گفت احیاناً میتونم آدرس وبلاگتو داشته باشم؟
+ قورت دادن آب دهان

اطلاعات

الکى الکى یکى از آرزوهام بر آورده شد، یعنى دو تا...یکیش تولد کنار دریا بود و اون یکیش اینکه ى بیاد جلو در کارخونه و زنگ بزنه بگه: "من پایین منتظرتم"
+ تولد با تو خیلى میچسبه، با همین تو که میاى دنبالم و میگى خیلى وقته پایین منتظرمى... همین تو که اینقدر دل آدمو گرم مى کنى با بودنت

اطلاعات

+ ترک اعتیاد
یجوریمه که نمیدونم چطور شرحش بدم، فقط میدونم حس آدماى معتادى رو دارم که در تلاشن براى ترک و هى تنشون درد مى کنه و خسته شونه :(


اطلاعات

به هر حال هر آدمى یه صیادى براى خودش داره دیگه...

اطلاعات



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

  • منبع: http://meghan.blogsky.com/1396/12/15/post-3283/درد-دل
  • مطالب مشابه: درد دل
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

همینکه بلدم تو ٢٧ سالگى، برا خودم الکى الکى هیجان بسازم! فردا دارم میرم کنسرت که یه کم با بقیه ى کنسرت هاى عمرم فرق مى کنه، ته دلم یه حال خوبى دارم. حالا بگذریم که هم سن هاى من چه دغدغه هاى مهمى دارن و من چه دغدغه و هیجانى

اطلاعات

احتمالا سالها بعد یاد ى میفتم که براى شروع مکالمات مینوشت: سلام، سلام

اطلاعات

به شکل غیر قابل باورى پسوردم رو فراموش کرده بودم و نمیشد بیام اینجا... الان شد، چقدر زیادین شما از سرم... من چقدر دوست دارم اینجا تو این خونه ى خالى از سکنه
+ هنوز نوشتن رو در جاى دیگه شروع ن ، خب اگه بخوام به همه آدرس بدم سخته و ندمم سخت تر... بى رحمانه ست، بمونید ببینم چى کا مى کنم. به زودى بر خواهم گشت، یا اینجا یا اونجا

اطلاعات

من به نزدیک ترین دوستم، تاکید مى کنم به نزدیک ترینشون حتى از راز زندگى دختر م چیزى نگفتم... با اینکه دلم پر بود، با اینکه خیلی می خواستم بگم و خالی شم، اما نگفتم! ب حدود ساعت ١ شب بود که فهمیدم مهم ترین راز زندگیم که فقط و فقط مال خودم بود و فاش ، قلبم دردش گرفت... خیلی گذشته از اون روزا و حالا همه چی برام کم رنگ شده، اونقدرا هم مهم نبوده ولى خب اون روزا برام راز بوده و ى از نزدیکام به خودش اجازه داده رازمو فاش کنه... هعى

اطلاعات

تولدى به طعم به آلو... مهمون حضرت بودیم، شب تولدمو میگم، شام خورشت به آلو بود... حق داشتم که همش منتظر یه اتفاق خاص تو سال ٩٦ بودم، تولد یک دختر ٦٩اى بایدم این چنین قشنگ میشد تو این سال :-"

اطلاعات

چند وقت پیش طى یه جریانى ارتباط مکاتبه اى داشتم با ى، یاد ایام جوانى و جه افتادم و حالم خوب شد. به راستى چرا من اینقدر شیفته ى ارتباط صرفاً مکاتبه اى هستم؟


اطلاعات

با هم حرف میزدیم، اون پرونده هاشو زیر و رو میکرد دنبال یه فاکتور و من تو سند زدن کمکش مى ... +کد فلان محصول رو حفظى؟ _بزن ٤٣٨... خب میگفتى، این یاروهه بازاریه؟ +آره بازارى..._وقتى میگى بازارى همش تصور مى کنم تو بازار وایساده و ماهى میفروشه... چشامو میبندم و تصور مى کنم دختر یه ماهى فروش بودم، یا زن ماهى فروش و خنده م میگیره... بهش میگم فک کن بابا ماهى فروش بود، اینجورى به نظرت ما هر روز ماهى سرخ شده ى برشته داشتیم واسه ناهارامون؟ میگه اگه بابا ماهى فروش بود ما الان همکار هم نبودیم، خیلى بد بود اونجورى؟ بهش فکرم نکن... جاش بیا فردا بعد ساعت کارى دستتو بگیرم ببرمت بازار و به ماهى فروشا پیشکشت کنم، خوشبختشون مى کنیا، مطمئنم میخنده، میخندم... فاکتورشو پیدا مى کنه، سند زدنامو تموم مى کنم و با هم میریم براى ناهار
+ نعمت داشتن همکار خوب، تو روزاى خیلى شلوغ و خسته ى کارى

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

کتاباى نخونده م روى هم تلنبار شدن، اما انگار ناراحت نیستم اونقدرا از بى وقتى... قول میدم از اول بهمن هر روز و هر روز کتاب بخونم، حتى شده ١٠ صفحه...

اطلاعات

از وسط هفته اعلام کرده بودم دلم یه ى خسته مى خواد، از اینا که هى لم بدم کتاب بخونم، به هیچى هم فک نکنم... ب درست وقتى آماده ى خواب بودم طى یک سرى رویداد متوجه شدم که کارمو درست انجام ندادم و مجبور شدم ساعت ٦ پاشمو خودم رو به محل کار برسونم! اینجورى بود که خدا نخواست یه هم به عیاشى در تخت بپردازم.

اطلاعات

ما عوض نمیشیم، همه مون همون چیزى که بودیم خواهیم موند. مرسى، اه+ خب از روزى که یادمه وبلاگ من خیلیا رو ناراحت کرده، متاسفانه یا خوشبختانه برام قابل درک نیست لذت و عذاب کنار هم... دوست عزیز، وقتى ناراحت میشى از خوندن اینجا، خب نکن این کارو با خودت و من... نخون، لطفا نخون

اطلاعات

اومدم اینجا بنویسم من اومدم پیش م، فک تنهاست اما با ٧ تا آقاى محترم نشسته بودن کار مى تا سر حد مرگ معذب شدم! ولى کم کم یخم وا شد و نشستم پیششون و باهاشون همکارى رو شروع :))) واقعا خانومایى که سر کار نمیرن خیلى متفاوت از خانومایى نیستن که سر کار میرن؟ خصوصا تو محیطاى مردونه؟ خب برم م صدام مى کنه!!!

اطلاعات

هشتگ خاک تو سر بى جنبه م کنن:دى

اطلاعات

از ى که ٦ صبح کارشو شروع و ٩ شب تموم مى کنه دیگه واقعا چه انتظار؟

اطلاعات

شاید شما از قشر تحصیل کرده ى مملکت انتظار نداشته باشى ازت بپرسه اصلا واسه چى کار مى کنى؟ حقیقتا خودمم انتظار نداشتم و وقتى پرسید براى چند ثانیه چشمام گرد شده بود و از اون ورم سعى داشتم نشون ندم که سوالش به نظرم مس ه اومده... خلاصه ش که جواب دادم براى پولش و انگیزه ى زندگیش! احتمالا قانع شد که دیگه ادامه ش نداد.

اطلاعات

من اگه ٢٠٠ میلیون تو حسابم پول داشته باشم از کار استعفا میدم و تفریحاتم رو شدیدا شروع میکنم، وقتى پولم به ته کشید دوباره روز از نو، روزى از نو...

اطلاعات

نمى دونم دقیقا واسه خاطر چى چى اینقد دارم انرژى میذاریم، از من بعیده... شاید ارزششو داره و خدا به دلم انداخته که تلاش کنم. با خودم فکر مى کنم هر ى یه لمى داره، باید دستم بیاد که اگه بیاد دیگه همه چى خوب میشه... امیدوارم خیلى زود اوضاع رو دستم بگیرم و بتونم خوشحال تر به ادامه ى زندگیم بپردازم.

اطلاعات

از خودت بپرس اگه ماهى چقدر در بیارى خوشحالى؟
+ من پرسیدم، هنوز جوابى ندارم براش... اما پیداش مى کنم.

اطلاعات

خوب و خوشم با خودم و اتفاقاى دور و برم، همین تنهایى بودنا و زمان نداشتن براى ى... ترسناکه اما فعلا همینه که هست! یکى دو تا هدفم تعیین که مثلا خیر سرم براشون تلاش کنم و تلاش براى اونها یعنى حداقل یک سال کار زیاد... :دى


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

واى واى واى، اینجا که من توش هستم یه پنجره کنار میزم داره به جاده، اون وقت همش باید حواسمو جمع کنم عین خانوم شیرزاد محو تماشاى اتفاقات جاده نشم:دىمنو تصور کنید که تا بیکار میشم دست زیر چونه دارم از پنجره به بیرون نگاه مى کنم:دى راستى اگه الان ١٩ ٢٠ ساله بودم به بوی فرند نداشته م میگفتم بیاد پایین ساختمون محل کارم و از دیدن هم ذوق کنیم! مطمینم این کارو مى ، حیف که نه ٢٠ ساله ام و نه بوى فرند دارم، شت

اطلاعات

آخرین ارسال ها