نلیسا

وبلاگ با نام نلیسا
۱. وبلاگ نویسی رو چطوری و از چه زمانی شروع کردین. از حال اولین پستتون بگین و اگر میدونین روزش رو هم بنویسین. حال و هوای اون روزها رو بگین. اولین بار سال ۸۹ تو جلسه های انجمن ی، با وبلاگ آشنا شدم. اولین وبلاگم رو همون سال نوشتم فکر کنم اسمش" دلنوشته های من" یا همچین چیزی بود که توش متن هایی که گه گاهی می نوشتم رو پست می . خیلی برام جالب بود، انگار دریچه ی یه دنیای جدید به روم باز شده بود. سعی می بیشتر بنویسم تا دوست پیدا کنم که متاسفانه اون سال ها هیچ دوستی پیدا ن ۲. وبلاگ نویسی آیا چهارچوب خاصی داره؟ آیا باید به یک قواعدی پایبند بود یا خیر؟ نظرتون رو بگین. نه، به نظرم فقط میتونه یه قانون داشته باشه: خودت باش هر چقدر خوب، هر چقدر بد. ۳. مخاطب هدف شما معمولا کیه ؟ برای کی می نویسین؟ (مخاطب خاص منظورم نیست. خوانندگان وبلاگ منظورمه.برای کدام دسته از خوانندگان می نویسین). مخاطب اصلیم خودمم، شاید بیشتر وقت ها می نویسم تا یه چیزایی رو به خودم گوشزد کنم. ۴. وضعیت فعلی وبلاگستان رو چطور می بینین؟ نظر خاصی ندارم، هم خوبه هم بد. خوب چون قلم ها خیلی قوی تر از گذشته ان، بد چون دورویی بین بلاگرا زیاد شده. ۵. فکر می کنین برای جلوگیری از کپی چکار میشه کرد؟ آیا مشکلی با کپی شدن دارین؟ هیچ کاری به جز وجدان داشتن. من چیز خاصی نمینویسم اما چون دلنوشته هام هستن، خیلی ناراحت میشم ی کپی کنه. ۶. آیا شبکه های اجتماعی دشمن وبلاگ نویسی ان؟ به نظر شما چه تاثیری روی وبلاگ داشته؟ آره، چون دسترسی و کار باهاشون راحت تره مخاطب رو از وبلاگ دور می کنن. به نظرم رونق وبلاگ رو کمتر و ی دیگه حوصله ی متن های طولانی رو نداره. ۷. وبلاگ نویسی چه اثری روی زندگی شخصی تون گذاشته؟ بیشتر در موردش بنویسین؟ تحول خیلی بزرگی تو زندگیم ایجاد کرد، کمکم کرد از بحران های روحیم راحت تر بگذرم و درس های زیادی بگیرم. ۸. قدرتمند ترین زمانتون توی وبلاگ نویسی به نظرتون کی بوده و به نظر شما چه چیزی قدرت حساب میاد؟ بر اساس چه مبنایی این فکر رو می کنین؟ فکر کنم چند ماه اولی که این وبلاگ رو نوشتم. شاید قدرت یعنی اینکه وقت بیشتری بذاری و فید بک های خوبی بگیری و ارتباطت با بقیه قوی تر باشه. چون حس میکنم وبلاگ مینویسیم تا ایی رو پیدا کنیم که هم فکرمون باشن و درکمون کنن، پس هر چقدر این ارتباط قوی تر باشه، وبلاگمون قوی تره. ۹. چقدر نظرات وبلاگ و آمارتون براتون مهمه (چه محتوایی چه تعدادی) ؟ کامل توضیح بدین. نظرات از نظر محتوا، برام مهمن، دوست دارم نظر مخاطبم رو بدونم، خیلی وقت ها کمکای خوبی بهم شده. ۱۰. وبلاگ چه چیزی رو به شما داد و چه چیزی ازتون گرفت؟ وبلاگ قدرت بیان و دوستای خوبی رو بهم داد و تنهایی و انزوا و اعتماد به آدم ها رو ازم گرفت. ۱۱. مشکلاتی که سر راه وبلاگ نویسی هست چیه؟ اینکه گاهی دلسرد میشی یا تو شلوغی های زندگی از وبلاگ فاصله میگیری، گاهی مجبور میشی خود سانسوری کنی. ۱۲. جذ ت وبلاگ ها و وبلاگ نویسی توی چیه؟ میشه دنیا رو از دید آدم های مختلفی دید و انگار جای همه زندگی می کنی:) ۱۳. چی نگه تون داشته که نوشتن وبلاگتون رو ادامه میدین؟ تهدید های هاتف ۱۴. دوست خوبی از وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟ آره، دوستای زیادی پیدا که مثل خواهر برام عزیزن، تا حد خیلی خیلی زیاد:))) ۱۵. آرزو و ایده آل شما در وبلاگ و وبلاگ نویسی (چه خودتون چه دنیای وبلاگ نویسی) چیه؟ بنویسین. آرزوم برای خودم اینه که بتونم یه روز یه وبلاگنویس حرفه ای بشم و برای دنیای وبلاگنویسی هم اینه که اتفاقای هیجان انگیزتری براش بیفته:) منبع:blog.hatef.click

اطلاعات

واقعا نمیدونم به چه زبونی و چجوری از هاتف تشکر کنم، امروز زحمت کشید و کل آرشیوم رو به این وب انتقال داد. خیلی خوشحالم*__* خدا این دوست خوبو ازم نگیره:))) بازم میگم خیلی خیلی مررررسی:))))))

اطلاعات

تاریخ امروز چقدر جالبه97/7/7 :))منو یاد 88/8/8 میندازه، درسته اونقدر رند نیست ولی تاریخ خوشگلیه :) صبح اول هفته ام با اتفاقای خوشگل و خبرای خوب شروع شد. وقتی بعد از چند ماه کتاب شیمی رو باز با این جمله روبرو شدم: "دیوانه ها و قهرمان ها از چیزی نمی ترسند، شما از کدومین؟" من از کدومم؟ بهش فکر میکنم.....شاید دیوونگی هم بد نباشه، نه؟
+ من از همون آدمام که تو کتابام واسه خودم کامنت می نویسم یا نامه ای به آیندم :) ++تیتر هم از همین کامنتای لای کتابه :دی

اطلاعات

1- یه بار من و همسرم خواستیم خودمونو تحویل بگیریم یه عالمه چیپس و پفک یدیم، چون من عاشق بال کبابم رفتیم بال مرغ ب یم. تا گفتیم بال مرغ میخوایم، مرغ فروشه یه نگاه به پلاستیک چیپس انداخت یه نگاه به بال مرغ، یه لبخند ملیح زد،گفت: ایول شما هم؟! ما :||| 2-دیروز دوست همسرم با پسر خوشمزه ی 1سالش اومد دم در، به همسرم گفتم پسرش رو بیاره خونه ببینمش. تا گذاشتمش زمین همه ی اتاقا رو گشت و تا چشمش به عروسک ببعیم افتاد بامزه گفت: بع بع:) من مردم براش... کف آشپزخونه حدود 5 سانت بلند تر از پذیراییه، پسر خوشمل دم آشپزخونه وایساده بود و نمی تونست بیاد پایین، مظلوم دستاشو دراز کرد سمتم که کمکش کنم ^__^ وقتی رفت انگار رنگ از خونمون رفت.... خلاصه خواستم بگم بچه روح خونه است، مزه ی شیرین زندگیه:) 5- به همسرم میگم شنیدی97/7/7 صف زایمان شلوغ شده بود چون همه میخواستن تو این تاریخ رند بچشونو به دنیا بیارن؟ با نگرانی میگم:اینو که از دست دادیم، نظرت واسه99/9/9 چیه؟ بعد چند دقیقه با خوشحالی میگم: آخ جووون لازم نیس عجله کنیم، تا 12/12/12 هر سال یه روز تاریخ رند هست، پس فعلا دونفره میمونیم:))) 6- تو نوبت دندون پزشکی نشسته بودم و بازی پرسپولیس رو نگاه می ، یهو چشمم خورد به ی که اون سمت سالن نشسته و روپوش و دستکش تنشه. گفتم شاید توهم زدم. نیم ساعت بعد که بازی تموم شد نوبتم رسید و با تعجب دیدم همونی که تو سالن بود، اومد بالاسرم:)) اصلا تا فهمیدم پرسپولیسیه معطل شدنم یادم رفت:))) 7-تو آگهی دیوار یه dvd درسی که لازم داشتم رو پیدا و با همسرم رفتیم به آدرسش. موقع خداحافظی آقاهه به همسرم گفت: این جزوه رو پارسال200 یدم اما چون پسرم قبول شد رایگان رو dvd میدمش ایشالا دختر شما هم قبول بشه:| همسرم رنگش پرید گفت: مرسی ولی این خانو . تو ماشین همسرم حرص میخورد میگف یعنی قیافم انقدر بزرگتر از خودمه؟! منم که انقدر خندیدم از حال رفتم، به همسرم میگم الان تو دلش میگه بیچاره دختره، شوهرش هم سن باباشه:)) + میگن من بیبی فیسم و سنم به چهره ام نمیخوره(البته دوستایی که منو دیدن باید بگن درسته یا نه)، شاید دلیل اشتباهش این بود، چون همسرم فقط 6 سال از من بزرگتره. 8-اینم از پستی که تو پست قبل گفتم:) مرسی از همتون.... حالم بهتر شد و تصمیم گرفتم این پست رو منتشر کنم:)

اطلاعات

عنوان این پست، اسم بخش جدیدی هست که به قسمت بالای وبلاگ اضافه شده:) خیلی وقت ها نیاز داشتم تجربیات ایی که این راه رو رفتن رو بخونم و یاد بگیرم و مجبور می شدم کلی وقت بذارم تا بخونم و یادداشت برداری کنم. برای همین تصمیم گرفتم این پست ها رو یه جا جمع آوری کنم تا هم خودم استفاده کنم هم دوستای کنکوری دیگه:)
+ اگه پستی از قلم افتاده، لطف کنید بگید تا اضافه کنم:)

اطلاعات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها