دخترم پریا

وبلاگ با نام دخترم پریا
با احساسات زیادم اذیت شدی. ازت معذرت میخوام. دارم یاد میگیرم که چطوری مثل تو باشم. خوب. مهربون. منطقی و به موقعش عاطفی و دل رحم.... دوستت دارم عزیزترینم. همسر مهربونم. ... دخترم زنگ زد. قربون صداش که کلی ازش انرژی میگیرم... دوستت دارم دختر خوشگلم.

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/15
  • مطالب مشابه: یاد میگیرم
  • کلمات کلیدی: میگیرم ,دوستت دارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب کمال و نیهان رو می دیدم . عشق کمال واقعا فقط تو هاست.... ب اینقدر دلتنگ دخترم بودم که همش اشکام سرازیر بود. همش آرزوش تو گوشم می پیچید . واسه دخترم بغض داشتم. مهدی می گفت چته؟ گفتم هیچی قلبم درد داره.... کلی ماساژم داد و کلی نازم کرد و منو خندوند تا از اون حال و هوا بیام بیرون. با اون همه خستگی که داشت بخاطر من تا دیر وقت بیدار بود. اشکهام بند نمی یومد. اصلا ب نمی فهمیدم چرا اینطوری بودم. خلاصه که بنده خدا کلی اذیت شد تا من کمی سرحال شدم. نصف شب گرمش شده بود و داشت می رفت پایین تختمون بخوابه. بیدارم کرد و بهم گفت دوست داری بیا پایین پیش من بخواب. دوباره صورتم رو ناز کرد و گفت دیگه نبینم اشک بریزی. غصه خوردم. منم رفتم کنارش خو دم و گفتم سعی می کنم جلوی احساساتم رو بگیرم و خندیدم و خو دیم. امروز صبح رفتم صبحانه . پیش بابا و مامانم و بعد اومدم سرکارم. حالم کمی بهتر شد. با دخترم تلفنی حرف زدم ازش کلی انرژی گرفتم. الان هم دارم می رم سالن ورزشی. کمی ورزش کنم و بعد برم خونه کنار همسر خوبم. خدایا شکرت. ممنونم بخاطر عزیزای خوبی که بهم دادی.

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/12
  • مطالب مشابه: (بدون عنوان)
  • کلمات کلیدی: دخترم ,دیشب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
باید سعی کنم های عشقی و احساسی نبینم تا یاد آدمهای بد زندگیم نیفتم... ب خیلی احساساتی شدم . کمال کلا منو احساساتی می کنه و دلم عشقی مثل اون می خواد... موقع خواب یادم افتاد که اولین ماه عسل . اولین شب توی کلاته خیج و بهانه های الکی و قهر های الکی برای اینکه نازم رو ب ه ... بعد یادم اومد توی اون هوای سرد. پیش مادر و پدرم نرفتم . رفتم یک اتاق سرد سرد. اتاق میهمان . به سختی چند تا تشک پیدا و ریختم روی تنم تا سرما داخلش رخنه نکنه. اما از سرما تا سحر خوابم نبرد... تا سحر هم ی دنبالم نیومد که نازم رو ب ه... دلم واسه خودم سوخت... اشکام سرازیر شد ... چطور یک همچین آدمی رو من عاشقانه دوست داشتم؟؟؟ نمی تونم احمق بودن خودم رو با هیچ فرضیه ای ثابت کنم... یا یاد بابای پریا افتادم. دستهای عاشق و گرمش که نازم می کرد هرگز فراموشم نمیشد اما هر وقت این یادم می یادم . یکهو یاد زورگویی هاش. یاد مچ گیری هاش. می افتم و تموم اون حس ها فراموشم میشه. ب یادم افتاد چطور از ترسش وقتی برای اولین بار تلگرامم رو نصب و ع حمید روی صفحه ی تلگرامم اومد تمام وجودم لرزید. از ترس تهمت هاش گوشی رو دادم به همکارم الهام. ماس کنان که این رو از تلگرامم پاک کن وگرنه بیچاره میشم و باز میشینه فکرای ناجور میکنه و.... در نهایت از ترسش گوشی رو آوردم به خودش تحویل دادم و بهش ماجرا رو گفتم... و اون هم درستش کرد. اما ترسهایی که به وجودم داد. اعص که ازم خورد کرد. هرگز فراموشم نمیشه. مثلا منو برده بود شمال. با دوستهاش مست کرد. شب که اومد کنارم. برگشت گفت تو منو دوست نداری و به فلانی فکر می کنی و.... که منم گریه کنان گفتم بس کن. این تفریح من شده بود. سکوت و اشک بخاطر ی که تو گذشته ی من بود و من راستش رو گفته بودم که عاشقش بودم... خوب معلومه که هیچ مردی رو و هیچ عشقی رو باور نمی کنم... خوشحالم که نه من عاشق مهدی هستم نه مهدی عاشق من. به قول مهدی عشق زودگذره. دوست داشتن همیشه موندگاره. چرا منم خیلی وقتها دلم عشق میخواد اما وقتی یاد خاطرات بد گذشته می افتم از هر چی عشق و محبت هست زده می شم و می گم خدایا شکرت که همین علاقه وجود داره. واسه هر دوتامون هم کافیه... به خودم گفتم بخواب آرزو. زیاد اهمیت نده. دقت زیادی... د ق ت می ده.... فراموش کن و بخواب... همین کار رو . متکامو محکم بغل و خو دم. شبها سعی می کنم زیاد سمت مهدی نرم. خیلی خسته اس. دلم نمی یاد بیدار بشه. واسه همین خیلی احساسی میشم متکام رو بغل میکنم تا آروم شم و بخوابم...

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/13
  • مطالب مشابه: اولین
  • کلمات کلیدی: یادم ,مهدی ,اولین ,خیلی ,تلگرامم ,گفتم ,هرگز فراموشم ,یادم افتاد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
روز دختر قشنگم . ای قشنگ تر از پریام.... مبارک دیروز زنگ زدم و بهش تبریک گفتم. این هفته دوچرخه ای که قولش رو بهش دادم واسش می م انشاا... ب مامان مهدی و پدر ناتنی مهدی و داداش مهدی خونمون بودن. مهرداد داره می ره کانادا. اونجا اقامت گرفته. ب مهرداد با خانومش دعواش شده بود. من اولین بار بود زن مهرداد رو می دیدم. عجب آپاچی بود این زن. اصلا نگفت دفعه اول هست که با من روبرو میشه. خیلی راحت صدرا رو فرستاد خونه ی ما و گفت بچه اش رو بگید بیاد ببره.... خیلی خنده ام گرفته بود. من با اینکه و خانوادش رو دوست نداشتم. تو دعواهای شدیدم . جرات همچین کاری رو نداشتم که آبروی همسرم رو بخوام جلو خانوادش ببرم. خیلی راحت این کار رو کرد. بدبخت مهرداد هم اومد صدرا رو از خونه ما برد و تا برگشت و سوئیچ ماشین رو تحویل داد ساعت نزدیک 12 شده بود.... دلم واسه مهرداد سوخت... خیلی بدبخته و مثل چی از زنش می ترسه. کلی بهم سفارش کرد که به مادر و برادرش حرفی از دعواشون نزنم.منم گفتم خی راحت. اما مهدی خواب نبود و شنیده بود . منم به مهدی گفتم که به ی حرفی نزنه. در هر صورت توی زندگی اگه هر کدوم از طرفین بداخلاق و بدرفتار و خودخواه باشن . زندگی رو زهرمار می کنن و بچه ها هم کلی اذیت میشن ... دیروز عصر مهرداد به مهدی میگفت از وقتی ازدواج کردی چقدر آروم شدی... مامان مهدی هم شروع کرد از من تعریف و گفت آدم زن خوب داشته باشه. آروم میشه و کلی قربون صدقه ی من رفت... منم کلی خج کشیدم. مهدی هم خیلی ریل نگاش کرد و جلوی من میوه می زاشت... قربونش برم که این همه آرومه. این همه مهربون و خوش قلبه... خداروشکر ب خواب بود. مهرداد که رفت کلی خداروشکر که بلا ه خدا بهم همسری داد که کنارش آرومم. اون هم کنارم آرامش داره و از جنگ و جدال خبری نیست خداروشکر...

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/10
  • مطالب مشابه: روز دختر
  • کلمات کلیدی: مهدی ,مهرداد ,خیلی ,خداروشکر ,دیشب ,گفتم ,خیلی راحت ,مامان مهدی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یه آدم جدید اومد تو زندگیم. قول داده بشه کل زندگیم. یه آدم . عجیب عوض کرده منو. تو چشام نگاه کرد و گفت که نرو. یه آدم جدید اومد تو زندگیم. رفته تو قلبمو و شده زندگیم. یه آدم مثبت و خیلی مهربون. بیا جونم واسه تو . فقط بمون یه آدم جذاب یه عشق تازه من اونو می خوام. بی اندازه یک عالمه عشق تو چشماشه من اونو می خوام هر جوری که باشه.... رضا شیری. .... با اینکه خوشبختم اما دلم واسه دخترم خیلی می سوزه... چهارشنبه شب دخترم به مریم خواهر زنداداشم گفته آرزو داره منو و باباش باهم آشتی کنیم و با هم زندگی کنیم... دلم واسش سوخت و کلی براش گریه . بچه ام نمی دونه که پدرش ازدواج کرده و مادرش هم همینطور و دیگه نمیشه اما آرزوی بچگانه اش رو گفته.... الهی مامان آرزو واسش بمیره... دلم واسه آوارگی هاش می سوزه. دلم واسه بی شدنهاش می سوزه. درسته خودم خیلی خوشبخت و خوشحالم اما دخترم خیلی غصه داره و صداش در نمی یاد. خیلی سنش کمه و از الان درد می کشه خیلی واسم سخته... من با تمام بدی های و خانوادش قصد نداشتم بخاطر پریا ازش جدا شم اما بعد از فوت داداش روح اله . گفت که میخواد به خودش یک شانس دوباره بده و نمی خواد بی عشق زندگی کنه... در هر صورت دلم واسه دخترم خیلی سوخت. خیلی. دیروز مصاحبه ارشد داشتم . خیلی خوب بود. فکر کنم قبول بشم انشاا... این سراسری بود. آزاد که حتما قبولم...

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/8
  • مطالب مشابه: آدم جدید
  • کلمات کلیدی: خیلی ,واسه ,دخترم ,زندگیم ,سوزه ,جدید ,دخترم خیلی ,واسه دخترم ,جدید اومد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خیلی جالبه .... یک زمان از خونه ی خودم فراری بودم. الان لحظه شماری می کنم که برسم خونه .... اینقدر دوست داشتنی و مهربونه که انگار اولین باره عاشق شدم و درست عین بچه ها واسه رفتن توی آغوشش می دوم .... خدایا شکرت. جالبه مهدی هم مثل منه. ب در جواب من که بهش گفتم خدا خیلی بهم حال داد که تو رو بهم داد. خندید و گفت اگه خدا تو رو به من نمی داد بعد این همه سختی. باید به عد ش شک می . تو مهربونترین و با معرفت ترین زنی هستی که تا بحال تو زندگیم دیدم و خیلی ازت راضی ام. کدبانوی من .... منم کلی ذوق و کلی بوسش . بوسهای بزرگ که بهم گفت : آرزو یواش . الان همسایه ها می شنون... منم خندیدم و بلندتر بوسش . گفتم بزار حسو ون شهچشمک خدایا ممنونتم.... مهدی عزیزم .... خیلی خیلی خیلی دوستت دارم. خیلی.

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/9
  • مطالب مشابه: خونه
  • کلمات کلیدی: خیلی ,خونه ,خیلی خیلی ,بوسش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یا حسین(ع) قربون اسمت که هر وقت نذر تو می کنم . کارم درست میشه. شکر خدا که با کمک ائمه . چک وام ید مسکن ام با بخشنامه ی جدیدی که اومد. امضا شد. این وام فقط یک بار تو کل خدمت داده می شد. ولی . وقتی وام خونه ی بابای رو تسویه . تقریبا دو ماه بعد . این بخشنامه اومد و برای بار دوم هم می شه از این وام استفاده کرد... شکر. امروز چک وامم رو گرفتم. شکر. وام بانک ملی ام رو هم گرفتم و 70 میلیون قرض برادرم رو دادم. خدایا ممنون. خدایا کمک کن تا بقیه ی قرض برادرم رو هم زودتر بتونم بدم و زیر دین ی نباشم... یک صندوقی شرکت کرده بودم که اونم این ماه بنامم دراومد و پولش رو دادم مهدی جونم که ماشینمون رو هم عوض کنه . خیلی کار کرده و داشت اذیتش می کرد. خدایا ممنونم ازت با اینکه آدمهات بهم سخت گرفتن. اما تو همه چی رو واسم آسون کردی و زندگیم رو بهتر از قبل کردی.... ممنونتم... شکر خدای خوبم. خوشحالم...

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/7
  • مطالب مشابه: خوشحالم
  • کلمات کلیدی: خدایا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از اینکه آدم احساسی و با عاطفه ای هستم همیشه کلافه ام. مهدی بهم میگه تو چرا این همه از خودگذشتگی کردی و اصلا بفکر خودت نبودی توی تموم این سالها.... خندیدم گفتم: چقدر هم که قدر منو دونستن... آره درست میگه. من باید بیشتر به فکر خودم باشم اما همیشه مثل مادرم که پشت پدرم بوده . یاد گرفته بودم که زن باید پشت شوهرش باشه اما متاسفم که صداقت زیادی زندگی رو به آتیش میکشه ... خودم رو سرزنش نمی کنم. چون فکر می همه مثل پدرم بااحساس هستند و هرگز همسرشون رو تنها نمی زارن. تو هیچ شرایطی... اما تو سن 38 سالگی فهمیدم که به هیچ ی نباید اعتماد 100 درصد کرد... به مهدی گفتم همیشه همسرم رو در نظر گرفتم. مشکلاتش رو مشکلات خودم دونستم. چه می دونستم می خواد سرم کلاه بزاره. تموم زحمت کشیده ام رو ببره و .... گفتم دلم میخواد بهت اعتماد کنم همه جوره. اما با این حرفهات دلم رو نلرزون... خندید و گفت : به دو تا چشمات هم اعتماد نکن. عاشق صداقتشم. رک بودن به همراه احترامی که بهم می زاره رو خیلی دوست دارم . حتی بعضی وقتها حرفهاش اذیتم میکنه اما وقتی می بینم با صداقت تمام حرف می زنه بدون هیچ چاپلوسی ای . بدون اینکه بخواد الکی خودش رو توی دلم جا کنه و ... حس میکنم بیشتر از قبل دوستش دارم. از آشنایی مون تقریبا یازده ماه گذشته اما من حس میکنم قرنها هستش که می شناسمش و دوستش دارم. چقدر خوبه که بلا ه یک نفر پیدا شد که من دوستش دارم و اخلاقهاش همونی هست که من دوست دارم.... شکر .... مهدی رو دوست دارم اما وقتی حس می کنم علاقه ام داره بیش از حد میشه. شروع میکنم به عقب رفتن. اصلا دوست ندارم دوباره ضربه بخورم. حمید برام درس عبرت شده... اما واقعا مهدی مرد دوست داشتنی هستش و ناخودآگاه با رفتارهاش و کارهاش بیشتر بهش حس پیدا میکنم.... می ترسم. بهش میگم که مهدی می ترسم اگه تو هم اذیتم کنی . چی؟ می خنده میگه . نترس. مهدی پیش تواه. من پشتتم و شروع می کنه به قلقلک دادن و خندوندن من.... وقتی منو محکم بغل می کنه. می فهمم که عاشقم نیست اما دوست داشتن واقعی اش رو حس میکنم. درست مثل خودم... به نظرم عشق وجود نداره و فقط مختص خداونده.... این ها رو یک سالی هست که واقعا فهمیدم و این یک اصل هستش توی زندگیم و دیگه بهش فکر نخواهم کرد.... .... ب آهنگ جدید احسان خواجه ی به نام قلب ساعتی رو گوش می .... چقدر زیبا بود... بازم ب احساساتی شده بودم اما وقتی یادم افتاد چقدر بلا سرم اومد بخاطر عشق و احساس. یک عالمه گریه ... مهدی خواب بود. بعد به خودم و احساسم خندیدم و برگشتم , مهدی رو بغل و آروم خو دم. صبح قفسه ی ام درد می کرد. به مهدی گفتم یک کمی ماساژم داد و کمی بهتر شدم... شکر...

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/5
  • مطالب مشابه: عشق
  • کلمات کلیدی: مهدی ,دوست ,میکنم ,چقدر ,گفتم ,هستش ,دوستش دارم ,دوست دارم ,مهدی گفتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز خیلی حالم خوبه . خداروشکر... ب کلی از همسرم انرژی گرفتم و بهش گفتم از چه چیزهایی می ترسم. از اینکه بخوام از دستش بدم می ترسم و.... بهم کلی خندید و گفت تو دیوونه ای. تو یکی یکدونه ی قلب منی و کلی شیرین زبونی کرد... بهم گفت که من هر روز بدو بدو می یام که زودتر برسم به خونه و تو رو ببینم . اینها نشون میده که خیلی دوستت دارم. از این فکرا نکن لطفا. ناراحت میشم... منم خندیدم و گفتم : چشم... یک عالمه بوسش و نازش تا خوابمون برد... خدایا شکرت... من خیلی خوشبختم... ممنون خدایا. ممنونم

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/6
  • مطالب مشابه: یکی یکدونه
  • کلمات کلیدی: خیلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تموم وبلاگم با تغییرات این سایت از بین رفت و مجبور شدم دوباره از اول شروع کنم به نوشتن.... برام مهم نیست جریان چیه . واسم مهمه که من دارم پیشرفت می کنم و خیلی ها چشم دیدنش رو ندارند. ارشد سراسری مجاز شدم . دخترم از همه بیشتر منو دوست داره. خودش میگه که دلش می خواد واسه همیشه پیش من و عمو مهدی بمونه. همسرم هم که مهربانترین و بهترینه. خانوادم و کارم هم که عالی هستند. بدنم که داره حس رو فرم می یاد و با عمل بینی ام حس خوب شدم. سالمم و شادم. شکر خدای خوبم. اگه خیلی سختی کشیدم. بلا ه دارم روی راحتی رو می بینم انشاالله. تنها سختی ام مشکلات مالی ام تا پایان امساله که اونم انشاالله حل میشه و من می تونم از پسش بربیام... امروز صبح خواب می دیدم پرواز می کنم از جایی به جای بلندتر. انگار تو ده مامانم بودم یا خونمون. نمی دونم ولی هر جا دوست داشتم پرواز می . به مامان و بابام تو خواب می گفتم که من بی بال دارم پرواز می کنم. صبح بلند شدم و حس خوبی داشتم. به مهدی پیام دادم و گفتم تموم حسهای خوب دنیامو مدیون اونم... مدیون خوبیهای بی حد و بی منتش...خدایا شکرت

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/2
  • مطالب مشابه: پرواز
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دلم ش ته که چرا باید به اعتماد می ... تاوان اعتمادی که و حرفهایی که بهش زدم . شد وضعیت الان که به راحتی به من تهمت هرزه بودن می زنه. تموم اشکهامو دید. دید عاشقانه حمید رو دوست داشتم. تمام حسهامو صادقانه بهش گفتم. هر چی که بود و نبود... تو زندگیم همون صداقتهام شد سرکوفت و تیکه. همونها شد مشکلاتم. چون ناراحت بودم خودش بهم اجازه داد باهاش حرف بزنم با مسنجر و ... آره من بخاطر احساسی که بهش داشتم خیلی زیاد پیش رفتم. و اون هم خیلی در حقم نامردی کرد که با احساساتم بازی کرد. اما خدای من می دونه . همه هم می دونن. تا زمانی که باهاش بودم دست هیچ مردی به دستم نخورد. الان هم که با مهدی هستم همینطوری ام. بعد عشق و صداقت من . شده هرزگی من.... باشه واگذارشون به همون خدای خودم... اینقدر ناراحتم . اینقدر دلگیرم. اما می دونم تموم نیشهایی که مثل عقرب به من می زنه از سوزش قلبشه. از ناراحتی نبودنم. حرف الکی می زنه که راحت شده. من خوب می شناسمش. منو با همسرم تهدید می کنه که میگم فلان کارت رو. میگم بسان کارت رو... خبر نداره که من قبل از شروع زندگی جدیدم تموم حرفها و مشکلات گذشته رو واسش گفته ام و خبر داره... اصلا واسم مهم نیست تهدیدهاش. آدمی که تهدید می کنه و نیش می زنه . از کمبودهاشه. از اینکه نمی تونه درد قلبش رو بگه. داره اینطوری خودش رو خالی میکنه . در ضمن می خواد اعتماد به نفس منو ازم بگیره. اما من واگذارش به خدا.... واسم مهم نیست هر چرندی که گفته و میگه. خطم رو میگم واسم عوض کنه. دیگه حوصله ی حرفهای مز فش رو ندارم... .... بامهدی هر شب ساعت 8 اوکیا رو تو شبکه جم می بینم. وقتی عشق اوکیا رو می بینم و مخصوصا کمال. باور نمی کنم مردی مثل کمال وجود داشته . به مهدی گفتم من دیگه هیچ عشقی رو قبول ندارم. عشق برام معنی مس ه ای داره. درسته خیلی عاطفی هستم اما فقط دوست داشتن مهمه. عشق سر بیش نیست... مهدی هم خندید و گفت درسته. فقط خودمونو عشقه... دلم گرفته. خیلی زیاد. حق من این نبود که در حقم این همه بدی شده و میشه... اما بخدا واگذار ...

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/3
  • مطالب مشابه: اعتماد
  • کلمات کلیدی: خیلی ,واسم ,میگم ,مهدی ,تموم ,خیلی زیاد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیروز دیدم حالم خوب نشده با وجود کلی ناز و نوازش انرژی که مهدی به من داد. صبح بلند شدم قبل از دوش گرفتن . اول شروع یک نیم ساعتی هل هوپ زدم و دراز و نشست رفتم و بعد رفتم دوش گرفتم. از خونه که اومدم بیرون . هوا ابری بود و نسیم کمی می وزید. احساس خیلی بهتر شده حالم. به مهدی پیام دادم و ازش تشکر . از خدا هم تشکر که حالم خوبه. از طرف محل کارم جا رزرو که یک سفر چند روزه با همسرم بریم یه جای سرد. توی مرداد ماه. انشاالله. مهدی هم قبول کرد. منم امروز نامه اش رو گرفتم .... نیاز به یک سفر دارم... اگه بابای دخترم بزاره حتما می برمش انشاالله. وقتی توی بیمارستان واسه عمل دخترم نذاشت برم. دیگه امیدی به هیچ کدوم از کاراش ندارم. می خواد اجازه بده. می خواد نده. منم درست مثل خودش شدم. و یک دنده.... خدایا به خاطر همه چی ازت ممنونم. به دخترم خودت کمک کن که بتونه جای خالی منو تحمل کنه. دلم برای بچه ام خیلی می سوزه اما کاری از دستم برنمی یاد.... فعلا شرایطم اینطوریه دیگه و دیگه نمی خوام به اون باج بدم... وقتی تو اوکیا . رو می بینم. واقعا یاد بابای پریا می افتم. همون طوری و و از خود متشکر و خودخواه. البته با ورژن پولدارش.... شکر که از دستشون نجاتم دادی خدایا.... شکر

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/4
  • مطالب مشابه: مسافرت
  • کلمات کلیدی: عوضی ,دخترم ,مهدی ,حالم ,تشکر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
آخ خدای مهربونم شکر.... خدایا خیلی خوشحالم ... شکر چقدر احساس خوشبختی و عشق می کنم... شکر ..... امروز زیر بارون اومدم . مهدی خواست برسوندم اما گفتم می خوام دیرتر برم... به مهدی گفتم حساب کتاب . اگه پنج شنبه ها بیام اضافه کار میشه روزی 70 هزار تومان که بهتره برم. چون از این ماه دوست ندارم پول کم بیارم واسه وامهایی که گرفتیم و جهایی که داریم... مهدی میگه من هستم. نگران نباش. بهش اعتماد دارم ولی من کلا زنی هستم که تکیه به هیچ مردی نمی دم... به هیچ مردی... دوست دارم که خودم همیشه پول داشته باشم... امسال سال سختی دارم. انشاالله مسائل مالی ام امسال حل میشه و از سال بعد اگر زنده بودم کمی روی قلطک می افتم... بازم شکر و ممنون از خدای خوبم که اگه تو مسائل مالی دارم سختی میکشم. تو مسائل عاطفی و روحی و جسمی دیگه سختی ندارم... شکر... با مهدی حاضرم حتی روی زمین و روی همون تشک دونفره ای که داریم بخوابم اما مثل الان با آرامش باشیم... و مداوم خدای خودم رو شکر میکنم... از آ این ماه می ریم خونه ی خودمون. همون خونه 50 متری که به کمک وامهای خودم و مهدی و کمک مالی برادرم واسم یدن.... اگه یک نامرد کل 15 سال زحمت کشیده ام رو برد. در عوض خدا خیلی چیزهای خوب دیگه بهم داد که بازم حاضرم برگردم به 9 سال پیش و همه زندگیمو بدم ولی 9 سال سختی نکشم... اگه برگردیم به 9 سال پیش بازم مهدی رو انتخاب می کنم. چون توی تموم انتخابهای غلطی که داشتم. فقط تنها شانس خوبی که داشتم مهدی بوده. با تمام وجودم احساس خوشبختی می کنم. حس میکنم با مهدی خوشبخت ترین زن روی زمینم... خدایا ممنونم ازت. شکرت... اینقدر توی قلبم خوشحالم که مدام خدای خودم رو شکر میکنم و عین ندید بدیدها همش ذوق میکنم از داشتن مهدی... خدایا دوستت دارم... ممنونم ازت بخاطر تموم نعمتهات... دلم واسه بغل دخترم تنگ شده . دلم واسه دختر خوشگلم خیلی تنگ شده... تنها سختی زندگیم همینه... بازم شکر...

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/36
  • مطالب مشابه: شکر
  • کلمات کلیدی: مهدی ,سختی ,خدای ,بازم ,میکنم ,مالی ,خدای خودم ,مسائل مالی ,احساس خوشبختی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تولد تولد تولدم مبارک.... یوهو.... یک سال پیرتر شدم... ب مهدی جونم واسم تولد دو نفره گرفت. مانتو نداشتم و واسه تولدم رفتیم مانتو واسم ید. ب سردرد داشتم شدید... کلی بهم آب عسل و آب شیره انگور و چای و ما داد تا کمی فشارم بیاد بالا و سردردم کمتر بشه. صبح زنگ زد حالم رو بپرسه. بهتر بودم شکر. امروز مدام تلفنم زنگ می خوره و همه تولدم رو تبریک میگن..... خدایا ممنون بخاطر عزیزای خوبی که دارم... واسم سالم و تندرست نگهشون دار...آمین. دلم واسه دخترم تنگ شده... بعدازظهر تو بارون که با مهدی داشتیم می رسوندیمش. روی بخار شیشه یک قلب کشید. اسم خودش رو بالا نوشت. اسم منو و مهدی رو پایین اسمش... بچه ام خیلی مهدی رو دوست داره. دلم برای بچه ام کلی سوخت . وقتی از ماشین پیاده شد که بره. چشماش . و غمی که توش بود . قلبم رو تو این دو روز به درد آورده. همش چشماش جلو نظرمه و قلبی که با بخار شیشه کشیده بود ... بمیرم واسه دل بچه ام که حرفهاشو اینطوری میگه و جرات گفتنش رو نداره... وقتی بزرگ بشی . وقتی خودت بتونی تصمیم بگیری. مطمئن باش بجز قلبم. توی تمام زندگیم جریان خواهی داشت. مهدی می دونه که من چقدر عاشق پریام هستم. اونم دختر دوست داره و به پریا خیلی محبت میکنه. چون خودش هم پدر نداشته . بیشتر دلش برای پریا می سوزه... شب که پریا رفت. مهدی رو بغل و کلی بوسیدمش و بهش گفتم مرسی که این همه با پریای من خوبی. این همه با من خوبی... دوستت دارم... اینقدر مهربون و خوش قلبه که فقط لبخند زد و منو بوسید. همین. نه چاپلوسی بلده. نه دروغ میگه. نه خودشو بزرگ میکنه. مهدی فقط خودشه. با یک قلب بزرگ و مهربون که اصلا مال دنیا واسش ارزش نداره.... شکر. خیلی دوستش دارم. مثل دخترم . عاشق دو تاشونم... خدایا شکرت... به مهدی که فکر میکنم و به دخترم . واسه دردهاشون کلی غصه دار میشم و واسه داشتنشون کلی خوشحال .... شکر خدای خوبم... خودت کمکمون کن تا مشکلات مالی مون زودتر تموم شه. خسته شدم ... خدایا من خیلی زحمت کش بودم و حقم این نبود اما الان فقط ازت میخوام زودتر تموم بشه سختی های این چند روزه تا بریم خونمون....

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/37
  • مطالب مشابه: تولد
  • کلمات کلیدی: مهدی ,واسه ,خیلی ,تولد ,پریا ,دخترم ,زودتر تموم ,دوست داره ,بخار شیشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گذشته هایت را ببخش.... زیرا آنان همچون کفشهای کودکیت. نه تنها برایت کوچکند. بلکه تو را . از برداشتن " گام های بزرگ" باز می دارند... پریام روز تولدم اومد خونه ی مامانم اینا و کادو بهم یک آینه داد. از آینه های خودش آورده بود بچه ام. همین که به یادم بود واسم کافیه. کارش خیلی قشنگ بود. کلی ازش تشکر ... خیلی دوستت دارم دختر قشنگم... ممنونتم. ببخش مامان رو که کنارت نیستم (وقتی بزرگ بشی حتما درک می کنی که آدم کنار ایی که احساس بد می دن بهش نمی تونه خوشبخت باشه. مطمئنم که می رسه روزی که منو درک کنی...) ... ب مهدی خیلی خسته بود. دیر اومد خونه. بخاطر زندگی و رفاه حالمون . داره دو تا کار انجام میده. بجز اداره . کار دوم هم داره. همش میخواد که من و مادرش توی تنگنای مالی نباشیم... دلم براش می سوزه...خیلی خیلی بی پشت هستش. همیشه فکر می خودم بی هستم. بعد از طلاق از بابای پریام. وقتی برادرم و پدر و مادرم برای ید خونه و وسایلام کلی کمکم . فهمیدم من یک خانواده ی خوب دارم که پشت و پناهم باشند. امید به بابام گفته بود : فکر کن آرزو تازه داره می ره خونه شوهر. هر چی می خواد واسش بگیر. اگه کم و ری داره واسش فراهم کن. اگه نداشتی از من بگیر.... این نشون می ده که برادر و خانواده ام همه پشتم هستند. خواهرم هم با اینکه کار نمی کنه ولی وقتی واسش پول ریختم . تمام خورد ریزهای آشپزخونه ام رو ید. با اون بچه ی کوچولوش. کلی واسم زحمت کشید. اینها همه شکر داره. و من شکرگزار خداوندم... پس من خیلی خوشبختم. چون یک خانواده ی خوب. یک دختر خوب. یک همسر خوب و کار خوب و موقعیت عالی و یک سقف دارم که می تونم با آرامش در اون استراحت کنم... شکر. خدایا امروز بهم اون خبر خوب رو بده که منتظرشم.... ممنونتم. خدایا دوستت دارم... خانواده ی خوبم دوستتون دارم. همسر قشنگ و مهربونم دوستت دارم. دختر زیبا و چشم سبز خودم. دوستت دارم..... ممنونم که هستید....

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/38
  • مطالب مشابه: خوشبختم
  • کلمات کلیدی: خیلی ,خانواده ,دوستت ,خونه ,واسش ,دختر ,دوستت دارم ,اومد خونه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیروز بلا ه دخترم رو دیدم... از 20 اسفند تا دیروز دخترم رو نذاشته بود که ببینمش. البته نه مستقیم. با موزی گری و کار پیش آوردن... احساس می کنم تا زمانی که بمیرم ازش بیزارم. اون موقع هم که باهاش زیر یک سقف بودم ازش متنفر و بیزار بودم . الان که دیگه حالم ازش بهم می خوره. حتی نمی خوام اسمش رو روی گوشیم ببینم . اینقدر که ازش بیزارم... مرتیکه ی کلاهبردار و و موزی و ... بگذریم... خداروشکر فردا می خوام سند خونه ام رو بزنم. نزدیک مادرم اینا یک خونه 50 متری بلا ه یدم با هزار تا بدبختی... از اول اردیبهشت هم باید وسایل خونه ب م... وسایل قبلی ها نو نبود و الان مجبورم که برای زندگی جدیدمون وسایل نو ب م. مهدی هم کل وامش رو داد که من گذاشتم روی پول ید خونمون.... خداروشکر که آدمهای بد از زندگیم رفتند و ی رو خدا به من داد که واقعا مرد خوبیه و زندگی در کنارش تماما آرامشه... شکر خیلی خوبه که حس های قدیمم زنده شده. احساس عشق و سرزندگی می کنم. همه رو اول مدیون خدا و بعد مدیون خدا هستم... عاشقانه و با تمام وجودم مهدی رو دوست دارم. امیدوارم لیاقت این همه عشق و علاقه ی من رو داشته باشه. من هم همینطور . امیدوارم لایق این همه خوبی و محبتهای زیادش باشم. این همه اعتماد و مهربونی اش و... دوستت دارم .... بعد از سالها اولین باری هست که این جمله رو از ته قلبم به مردی میگم که واقعا بهش همین حس رو دارم... شکر

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/29
  • مطالب مشابه: دیدار
  • کلمات کلیدی: وسایل ,خونه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بعضی آدمها چقدر خودبزرگ بین هستند... اشتباهات خودشون رو اصلا نمی بینند و فقط طلبکارند... دوست ندارم از گذشته بگم ولی ی که من عاشقانه بااون همراه بودم و هر کاری چه مالی و چه احساسی در توانم بود براش انجام دادم. حتی با من یک کلام صحبت هم نکرد... بعد چه انتظاری از من داشت؟؟ نمی خوام دیگه انتظاراتش رو بدونم چون اصلا مهم نیست و بهش فکر نمی کنم ... من هر کاری که در توانم بود برای اثبات خودم و عشقم انجام دادم.... اما اون هیچ کاری نکرد که دیگه کاراشم مهم نیست ... ... خدا مثل بنده هاش نیست ... فکر می که بعد از دو ش ت الان به بدبختی می افتم. مخصوصا اون موزی. اما خدا بهش نشون داد که اگه با خدا باشی پادشاهی خواهی کرد و خدا بهترینها رو نصیبت میکنه.... خدارو شکر که مهدی از هر دونفر قبلی زندگیم هم بهتره و قدرشناس تره... شکرت که هرگز منو شرمنده و خج زده نکردی. خدایا بخاطر خانواده ی خوبم . برادر خوبم . همسر خوبم. دختر خوبم. کار خوبم و نعمتهایی که بهم عطا کردی ازت ممنون و سپاسگزارم.

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/30
  • مطالب مشابه: سپاسگزارم
  • کلمات کلیدی: خوبم ,کاری ,انجام دادم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تو نیم دیگر من نیستی..... تو تمام منی..... دوستت دارم زندگیم... روزت مبارک همه من.... ب وقتی با مهدی رفتیم بخو م. اصولا در حال موزیک گوش یم. جفتمون. واسم آهنگهای سامان رو گذاشته بود. قدیمی. اگه تو از پیشم بری سر به بیابون می زارم... یک دفعه یاد قدیم و حال و هواش و کلی احساس ج خودم و کرخ بودن طرف مقابلم افتادم... اشکام سرازیر شد. بازوش خیس شد. بغلم کرد و گفت چت شد؟؟؟ گفتم هیچی . یک کم می ترسم. گفت چرا؟ من که پیشتم. پشتتم. گفتم می ترسم مثل قدیم اذیت بشم. من عاشقانه طرفم رو دوست داشتم ولی داغون شدم. پوستم کنده شد. حس می کنم دارم زیادی بهت علاقه پیدا می کنم. بخاطر همین می ترسم.... بلند بلند خندید. بغلم کرد. بهم گفت تخته گاز برو تا آ ش. من پیشتم. پشتتم. دوستت دارم دیووونه. تو بی نظیری و از این شیرین زبونیها که همیشه واسم می کنه... حس خوبی بهم داد. کلی آروم شدم. بهم گفت دیگه گریه نکنیا. طاقت دیدن اشکامو نداره... منم بهش قول دادم. بهش گفتم وقتی مامانت از انی که واسشون خواستگاری رفتی و نشده. و همچنین از دخترای فامیلتون و گذشته حرف می زنه. عین خل و چلا حسودیم میشه. با اینکه من وجود نداشتم اون موقع.اما حسودی می کنم... کلی خندیدیم و منو بوسید و کلی سر به سرم گذاشت و بهم قوت قلب داد. کلی سر به سر هم گذاشتیم و کلی ادا و اصول درآوردم و قهقهه ی خنده اش کل خونه رو برداشته بود... جالبه وقتی خیلی خوابمون می یاد. می ریم بخو م. همین تو رختخواب می ریم. یک ساعت تا دو ساعتی باهم حرف می زنیم و شوخی و کلی موزیک گوش و آ ش به زور اینکه فردا سرکار خوابمون می بره. می خو م.... ب هم دقیقا 10.30 شب رفتیم بخو م. 12 شب به زور خو دیم.... حس خوبیه که همسرت همراهت باشه. زبونی و قلبی . شکر. من هر شب کلی خداروشکر می کنم. تا صبح چندین بار بیدار می شم و آروم روش رو می پوشونم. کلی می بوسمش و قربون صدقه اش می رم و بعد دوباره خداروشکر می کنم و می خوابم.

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/31
  • مطالب مشابه: اگه تو از پیشم بری...
  • کلمات کلیدی: ترسم ,گفتم ,بخوابیم ,پیشتم پشتتم ,رفتیم بخوابیم ,دوستت دارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیگه مهم نیست... دیگه هیچ کدوم از کارهات نه مهم هست نه مهم خواهد بود... تو یک بی عرضه هستی که حتی نمی تونستی واسه عشق و زندگیت تصمیم بگیری... چه انتظاری می تونم ازت داشته باشم... فقط واست متاسفم... می گی توی بیست سالگی جسارت نداشتی ؟؟؟ تو یک دروغ گوی بزرگی... فقط خوشحالم که دیگه دوستت ندارم. .... چقدر خوشحالم که دیگه دوستت ندارم.... چقدر خوشحالم که اون عشق لعنتی از قلبم پر کشید و رفت.... شکر که راحت شدم... .... من یاد گرفتم از هیچ انتظاری نداشته باشم... چه از اون ی که تمام عشق و احساسم رو به پاش ریختم. چه اون ی که بخاطر دخترم و زندگیش حاضر شدم هر کاری کنم اما اینقدر خودخواه بود که قبول نکرد... اون فقط خودش رو می دید. کمبودهاشو. امیدوارم که الان دیگه کمبود غریزه و عشقش درست شده باشه... که محاله... چون من خودم تموم این حسها رو دوره کرده بودم... اما اینقدر احمق بود که دخترمون رو فدا کرد... مهم نیست. مهم نیست که بهم انگ همه چی زد و به دو ماه نکشیده رفت ازدواج کرد... مهم نیست که من نگرانش بودم با تموم بدیهایی که درحقم کرد اما اون فقط بفکر خودش بود.... یک آدم خودخواه و کثیف و موزی و هر چی از بدیهاش بگم کمه... حیف دخترم... حیف. آدمها فکر می کنند که خدا هم مثل بنده هاشه... واسشون متاسفم... الان دخترها شوهر پیدا نمی کنند. ولی خدای من اینقدر دوستم داشت که یک همسر آروم و خوب نصیبم کرد... این از لطف خداست. نه چیزه دیگه ای... با خدا باش پادشاهی کن. بی خدا باش . هر چه خواهی کن... آره منم خیلی کمبودها داشتم و دارم. اما اول طرف مقابلم رو در نظر می گیرم بعد خودم رو. اما فقط خودش رو دید. فقط خودش... دخترم رو اذیت میکنه. نمی زاره دلتنگم میشه بیاد پیشم. شب عید بچه ام بغض کرد و اعصابم خورد شد. با بغض گفت بابا نذاشت بیام پیشت مامان... از پشت تلفن دلم میخواست جیغ بکشم... واگذارش به خدا. بخاطر زرنگیهاش دخترم رو نمی برم پیشم. بزار بفهمه که وقتی به من می گفت مادر خوبی نیستم. ببینم اون چطور پدریه... اون بدترین مردی هست که تا بحال دیدم .... هم خودش و هم خانوادش.... کاش پریا رو از نداشتم. از یک مرد دیگه داشتم بهتر بود تا از اون موزی .... حس می کنم ازش به اندازه ی اقیانوسهای عمیق و بزرگ . بیزارم.. بیزارم... بیزارم... متنفرم ازش... خدایا شکرت که هیچ وقت عاشقش نشدم. چون لیاقت عشق رو نداشت...

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/32
  • مطالب مشابه: لیاقت
  • کلمات کلیدی: خودش ,دخترم ,بیزارم ,اینقدر ,خوشحالم ,بیزارم بیزارم ,چقدر خوشحالم ,ندارم چقدر ,دوستت ندارم ,دیگه دوستت ,دیگه دوستت ندارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز صبح مهدی جونم منو رسوند علامه. واسه امتحان ارشدم. خیلی خوب بود سوالات. شاید چون کمی خونده بودم اینطوری بود.... من حتما موفق میشم. انشاالله. چون تموم تلاشمو می کنم. فقط کمی دلتنگم . ب بخاطر دلتنگی بی حوصله بودم. تا مهدی منو دید. فهمید. بوسم کرد و گفت بریم بیرون. گفتم نه. کلی لوسم کرد و کمی حالم بهتر شد اما دلتنگیم هنوز ادامه داره واسه دختر خوشگلم... دوستت دارم مادر. ممنونم از خدا واسه وجود عزیزام و پاک شدن آدمهای بد زندگیم... شکر

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/33
  • مطالب مشابه: ارشد
  • کلمات کلیدی: واسه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چه بارون زیبایی داره می باره.... با مهدی صبح تا دم محل کارم زیر این بارون اومدیم . خواست که من برم سر کار . بهش گفتم می خوای بنزین بزنی منم باهات بیام؟ یک نگاهی بهم انداخت و گفت باشه. خودش فهمید که دوست دارم بیشتر ببینمش... واقعا حس می کنم تا بی نهایت دوستش دارم . تا به حال این حس رو به هیچ مردی نداشتم. همیشه فکر می فقط حمید. اما از وقتی خدا بهم مهدی رو داد. تازه فهمیدم که عشق باید دو طرفه باشه و برات بجنگه. بخاطرت همه کار انجام بده تا وقتی بهش فکر میکنی تموم حسهای خوب توی قلبت جمع بشه.... پنج شنبه شب مهدی منو برد بیرون و رفتیم سمت کوهسار. یک قلیون گرفتیم و بارون خوشگلی می اومد و کلی باهم آهنگ گوش دادیم و خوش گذروندیم... از صبح کلی کار خونه داشتم و کلی به آقای خونه رسیدگی . کلی حال کردیم. خداروشکر. بعدش براش از مشهد رفتن تنهایی ام گفتم. گفتم که از رضا برای بار آ چی خواستم! گفتم بهش من همیشه از خدا و رضا عشقم رو می خواستم. و هرگز عملی نشد.(خداروشکر ). اما بار آ خوب یادمه. ازش خواستم عشق حمید برای همیشه از قلبم کنده بشه بره. و اون خدای مهربونم نه تنها کمک کرد که عشق یک طرفه ی حمید بلا ه تموم بشه. بلکه کمک کرد از زندگیم خیلی آدمهای بد بیرون رفتند و در آ ی رو نصیبم کرد که در کنارش حس می کنم آرومترین و خوشبخت ترین زن روی زمینم. اینقدر بهم خوبی و مهربونی می کنه و کلامش و کارهاش اینقدر دلنشینه که واقعا حس می کنم خوشبخت ترینم... شکر. آره براش گفتم که توی سفر قبلی ام به مشهد واسم تایم می گرفت که یک رب وقت داری تا بری زیارت. توی حیاط منتظر می موند و داخل حرم هم نمی یومد. بعد از من انتظار عشق بی حد و اندازه داشت. حالا الان با زنش رفته مشهد زیارت.... بیچاره اون زنی که نصیب اون شده. خیلی بدبخته. خیلی. وقتی بشناسدش . می فهمه که چه آدم کثیف و خودخواه و رذلی رو انتخاب کرده. من بعد از گذشت دو سال از ازدواجمون این واقعیت تلخ رو فهمیدم. اون بخاطر خودش همه انگی رو بهم زد و همه جوره خواست که ابم کنه. اما خدای من خیلی بزرگه. اصلا شبیه بنده هاش نیست... شکر. مهدی همسرش بهش خیانت کرده بود. اما یک بار حتی به زبون نیاورده که زنم بهم خیانت کرد. حتی یک بار. من از مادرش و گواهی های دادگاهشون فهمیدم. اونوقت می دونست من عاشق حمید هستم و هزاران بار به من انگ خیانت زد.... واقعا شکر که از زندگی اون تونستم نجات پیدا کنم ... شکر. اگه هزار بار دیگه هم ضرر مالی بهم بخوره. بازم از اون جدا می شم... من چوب صداقتم رو خوردم که همه چیز رو براش گفته بودم. تا اون هر طور دوست داشته باشه موضوع منو به نفع خودش تموم کنه... واقعا چه موجود کثیفی اسم خودش رو گذاشته انسان... نه خودش. نه خانوادش. نه فامیلاش. هیچ کدوم انسان نیستند... اسم ترک ها که می یاد تمام تنم می لرزه.... اینقدر اینها منو آزار دادن. یکی می گه من ترک تبریزم. ناخودآگاه ازشون فاصله می گیرم....

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/34
  • مطالب مشابه: بارون
  • کلمات کلیدی: گفتم ,خودش ,بارون ,خیلی ,حمید ,واقعا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب رفتم خونه ی مادرم اینا و موهامو دادم زنداداشم واسم خا تری کرد . سشوار زدمش و کلی صافش و آرایش و رفتم خونه. پیش مهربونترین شوهر دنیا . پیش همسرم. کلی خوشش اومد. و با شوخی گفت با اجازه ی کی خانومم رفته خوشگل کرده؟ من فقط نگاش . بعد گفت : خوب خانوم من خوردنی شده . حالا چی کار کنم ؟ .... منم خندیدم گفتم خوب اینکارو که منو بخوری دیگه... بعدش خندیدمچشمک تا کارها ی خونه رو انجام بدم و بخونم . خوابش برده بود. دلم نیومد بیدارش کنم. فقط بوسیدمش و روش رو کشیدم و کنارش خو دم. امروز احساس می کنم خیلی دلتنگشم. خیلی. آخه همیشه قبل خو دن کلی باهام حرف می زد و شوخی می کرد . بعد می خو د. انگار امروز یک چیزی کم دارم... مهدی خونم اومده پایین. صبح بهش گفتم. حس حال میکنه که من این همه دوستش دارم. به من میگه تاحالا ی رو نداشتم که تا این حد دوستم داشته باشه... بعد از ناهار . دستامو کلی بوسید و گفت خداروشکر که خدا خانوم کدبانویی مثل تو بهم داده. بهم میگه که از داشتنم خیلی خوشحاله. درست مثل من... من و مهدی مثل هم هستیم و کلی از داشتن هم ذوق می کنیم. انگار خدا ما دوتا رو واسه هم ساخته. از بس مکمل هم هستیم و حس های هم رو می خونیم... بعضی شبها که دلتنگ پریا هستم و بغض دارم. سریع می فهمه. اینقدر لوسم میکنه. می بوسدم تا کمی بهتر بشم. بعد می خوابه... توجه. محبت. صمیمیت . مهربونی . خوبی و وفاداری و حتی عصبانی شدنهاشم به نظرم قشنگه. چون بعد از عصبانی شدنش . وقتی من هیچی نمی گم. خودش چند دقیقه بعد می یاد سراغم و کلی سربه سرم می زاره. این یعنی که خیلی دوستم داره. این یعنی حتی یک دقیقه سکوتمم نمی تونه تحمل کنه و این خیلی چیزها توش داره.... خدایا شکرت. همیشه ازش می ترسیدم . چون همسرش بهش خیانت کرده. شکاک باشه. بددل باشه. اما یک روز بهم گفت . شک . آفت زندگیه. هرگز به من شک نکن . منم به تو اعتماد کامل دارم.... اینقدر توی قلبم حرفهاش . کارهاش و احساسی که بهش دارم خوب هستش که مدام می ترسم نکنه خواب باشم . نکنه زودی تموم بشه. مهدی بهم میگه : آرزو من خیلی سختی کشیدم. منم بهش میگم منم کلی سختی کشیدم. درد کشیدم . کتک خوردم . تحقیر شدم . طرد شدم و .... اونوقت با هم میگیم پس بخاطر سختی های زیادی که کشیدیم باید قدر همدیگرو بیشتر بدونیم. و واقعا هم همینطوریه... شکر.... تو خج نمی کشی؟ فکر کردی من چی ام؟؟ هنوزم کارای پسرهای 20 ساله رو انجام می دی که تلفن می زنی و قطع می کنی؟؟ حالم از این کارهات بهم می خوره... مرد واقعی نبودی و نیستی.... دیگه نمی خوام با این کارهات باقی زندگیمم ازم بگیری ... شکر که همسرم و زندگیم خوبه. شکر. پس بی خیال من شو. دست از سرم بردار. دیگه حتی نمی خوام حست کنم... دیگه دوستت ندارم. دیگه دوستت ندارم. تو مال گذشته ای. و گذشته ها گذشته... خیلی سخت بود که بفهمم اما بلا ه خدا کمکم کرد و فهمیدم. تو لایق دوست داشتن من نبودی وگرنه برای بدست آوردن من می جنگیدی... چطور برای بدست آوردن اون زنیکه منو رها کردی و رفتی جنگیدی.... پس خلایق هر چه لایق....عصبانی

اطلاعات

  • منبع: http://pariya1386.persianblog.ir/post/35
  • مطالب مشابه: خلایق هر چه لایق
  • کلمات کلیدی: خیلی ,کشیدم ,گذشته ,سختی ,لایق ,میگه ,برای بدست ,بدست آوردن ,دوستت ندارم ,دیگه دوستت ,سختی کشیدم ,دیگه دوستت ندارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.