روزنوشت های یک کوآلا

وبلاگ با نام روزنوشت های یک کوآلا
تقریبا یک ماه پیش شروع شد. صدای جیرجیری که از اول شب از یه مکان نامشخص در حیاط آغاز میشد و تمام شدنش رو ما دیگه بیدار نبودیم. روزهای اول همه جا رو گشتیم ولی پیداش نکردیم چون تا وارد حیاط میشدیم صدا قطع میشد. البته حس می کنم ما اونقدر که باید، تلاش نکردیم وگرنه حتمن پیدا می شد. حتی همین الان که دارم می نویسم هم صداشو می شنوم. کم کم ما به صدای جیرجیرک عادت کردیم. دیگه دلمون واسه سکوت شب تنگ نشد و راحت خو دیم... احساس می کنم تو ذهن ما هم همینطوره. یه عادت بد مثل یه جیرجیرک وارد ذهنت میشه. اول اذیتت می کنه ولی کم کم عادت می کنی و جزئی از وجودت میشه، و با اومدنش عادتای خوبو مثل سکوت شب از بین می بره. حالا نکته مز فش چیه؟ همونطور که جیرجیرک ممکنه چند تا بچه بیاره و همنوایی شبانه ار تر جیرجیرک ها راه بندازه، عادت بد هم باعث عادت های بد بعدی می شه. وقتی هم که دنبالش می گردی تا از بین ببری خودشو نشون نمیده یا توجیح می کنه. مثل خونواده من سریع کوتاه نیاید... مواظب جیرجیرک ها باشید :)

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/10
  • مطالب مشابه: آواز جیرجیرک
  • کلمات کلیدی: جیرجیرک ,عادت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز هوا عالی بود انقدر سرد نبود که چسبیدن به بخاری رو ترجیح بدم. بهترین اتفاق ممکن تو این موقعیتا زدن به طبیعت و روشن یه آتش کوچولوئه. حالا اگه سیب زمینی و چایی هم کنارش باشه که فوق العاده میشه. این که با نزدیک ترین های زندگیم دور آتش نشسته بودیم واسم خیلی لذت بخش بود که نم بارون لذتشو دوبرابر کرد. انقدر هوای خنک پاییز دوست داشتنی بود که مسیر برگشتو از بقیه جدا شدم و تا خونه قدم زدم و بعد مدتها بالا ه تونستم نفس بکشم. کاش میشد این لحظه ها رو کش بدیم یجوری که تموم نشن. چطور می تونم امروز لبخند نزنم وقتی دنیا بهتریناشو داره بهم نشون میده؟ :)))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/6
  • مطالب مشابه: زیبایی پاییز برای من
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از وقتی یادم میاد کتاب می خوندم. از همون سه چهار سالگی که تموم دنیام ع ای کتابایی بود که واسم مامان بابام می یدن این پروسه تا زمانی که من کتابخونه بزرگ دوست مامانمو پیدا ادامه داشت و ید کتاب قصه ت شد. اون زمان هشت سالم بود خیلی از کلمه ها رو نمی فهمیدم ولی با اون کتابخونه که بیشترش قصه های جن گیرا و مذهبی بود انس گرفتم. دیگه هیچ واسم کتاب ن ید چون همیشه چن تا کتاب تازه و نخونده تو بغلم بود. دوازده سالم بود که مامانم منو برد کتابخونه محلمون. گذشت تا حالا که کتابخونه من ب وسعت چهارتا کتابخونه اطرافمه. وقتی کتابخونه های پرو پیمون بقیه رو می بینم واقعا غصه می خورم که منی که این همه کتاب خوندم چرا ی کتابخونه واسه خودم ندارم. البته ب نفعمم هس چون هیچ کت و حتی اگه دیوونشم باشم دوبار نمی خونم. نمی دونم... به نظرتون باید ی کتابخونه واسه خودم داشته باشم یا نه؟؟؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/7
  • مطالب مشابه: چرا من کتابخونه ندارم؟
  • کلمات کلیدی: کتابخونه ,کتاب ,واسه خودم ,کتابخونه واسه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
برای من خو دن ی پروسه جالب و وحشتناکه. چیزی که نمی تونم کنترلش کنم و بدتر از همه وقتی بیدار می شم رویاهامو فراموش می کنم. هرشب ی اعت تمام تو تختم وول می خورم و صدای قیژ قیژ اعصاب خورد کنشو درمیارم و به هزار تا چیز ممکن و غیر ممکن فکر می کنم تا اینکه یکی با شاتگان مغزمو هدف می گیره و... بنگ! خاموشم می کنه. اصولن زیاد رویا نمی بینم یا بیشترش رو یادم می ره ولی کابوسها ولم نمی کنن، تمام روز جلوی چشمامن. مثل ب که دو نفر در بدر دنبالم تو کوچه ها می دویدن و نمی دونم چرا منو می خواستن بگیرن. یهو تو ی حرکت انتحاری هم زدم وسط جمعیت یه عروسی که صدای آهنگشون قطع شد و همه برگشتن زوم رو من. اومدم برگردم که اون دوتا رو دیدم دارن وارد میشن. تو آمپاس شدید گیر کرده بودم که از خواب پ و دیگه خوابم نبرد. البته این بیداری نیمه شب بعد مدتها باعث شد لذت یه خواب دلچسب ظهر که وقتی از خواب بیدار می شی نمی دونی صبحه یا غروبه رو نصیبم کرد. ولی کاش هیچ وقت نمی خو دیم یا اگه می خو دیم هیچ وقت بیدار نمی شدیم...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/8
  • مطالب مشابه: به خواب عادت نمی کنیم:/
  • کلمات کلیدی: خواب ,بیدار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب قبل از خواب داشتم فکر می که کاش ی اتفاق میفتاد که من حس خسته بشم و راحت و سریع خوابم ببره. همون موقع تمام کائنات دست به دست هم دادن تا آرزوی منو به بهترین نحو ممکن عملی کنن... امروز دوساعت تمام تو باغمون، کمک پدر، بیل می زدم... واسه اولین بار تو زندگیم:||| البته فکر نکین مجبور بودما، خودم پیشنهاد کمک دادم و با اینکه تو ثانیه دوم پشیمون شدم ادامه دادم که خودم رو ضایع نکرده باشم. هر چند چایی ای که روی آتیش درست شده باشه درمان تمام خستگی هاست اما تمام مهره های کمرم درد می کنه:((( ولی واقعا یه لحظه هایی دنیا باید تموم شه دیگه... اصن واسه چی هنوز اینجاییم؟

اطلاعات

سلام... هیوا هستم (مرسی از تشویقتون:*) و بالا ه تصمیم گرفتم بنویسم... هرچند تجربه ای در این مورد ندارم ولی اشتیاق زیادی برای یادگیری مهارتهای جدید دارم که مهم ترینش نوشتنه... سعیم اینه که براتون از روزمره های خودم و مطالبی که فک می کنم برای خودم و شما مفیده بذارم. ممنون میشم اگه کمکم کنید...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/1
  • مطالب مشابه: اولین پست
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
- تو از مردن می ترسی واسه همینه همش دنبال خوش گذرونی ای. واقعا چه ارزشی داره وقتی انقدر زندگی تلخ و تباهه؟ با تعجب از صدای بلندش سرمو بالا آوردم. پوزخند روی صورت مرد توجهمو جلب کرد. زن روبروییش، دستاشو دور فنجونش چسبونده بود. - ما هر لحظه میمیریم... چرا باید بترسم؟ هر نفسی که می کشم برنمی گرده، پس باید قبولش کنم. مرگ و زندگی فقط دوتا کلمه ند که ما بهشون معنی دادیم. سعی تمرکزمو روی فنجون قهوه م بذارم. هوا کم کم سرد می شد و من ترجیح میدادم حتی تو سرد ترین هوا قهوه مو روی صندلی های بیرون کافه بخورم. دوست داشتم از سکوت خیابون همیشه خلوتش لذت ببرم ولی با وجود میز کناری امروز نشدنی بود. - اگه این طوریه، پس چه فایده داره تلاش واسه یه زندگی لحظه ای؟ - درسته. زندگی خیلی کوتاهه ب اندازه یه لحظه... ولی باید مراقب اون یه لحظه باشیم که به خوشی بگذره. نظرت چیه؟ واقعا هوا سرد شده...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/2
  • مطالب مشابه: ما هر لحظه میمیریم...
  • کلمات کلیدی: لحظه ,زندگی ,لحظه میمیریم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
نقطه تاریک زندگی من اونجاشه که واسه خودم ی تابلو درست ، از تموم هدف هایی که می تونم داشته باشم. خوش اشتهائم هستم و به همه چیزهای موجود دنیا علاقه دارم. خلاصه هرروز یکیش رو انتخاب می کنم و تصورش می کنم: چه کارهایی باید انجام بدم؟ چقدر زمان لازمه؟ چ کاری برای شروع باید م؟ و... با همین روش روزم رو شروع می کنم و نصف روز رو هم با همین فرمون میرم جلو و خب مرحله آ اینه که ب اون نقشه ها عمل کنم که... بمب!!! فقط انگشت پای راستمو ت میدم. البته توجیهات خوبیم دارم: شاید این راه زندگی من (همون افسانه شخصی) نباشه، شاید فردا نظرم عوض بشه و بدتر از همه حیف وقتی که واسه ی تصمیم اشتباه بذارم ://// پس بهتره انگشت شصت نازنینمو برگردونم سر جای قبلی و برم سراغ پلن بعدی. تقریبا با همین روند، ی ال تمام از فارغ حصیلیم می گذره و عملا هیچ کار خاصی ن :((( حالا قصدم از گفتن اینا چی بود؟ اینکه بالا ه کوآلای خسته درونم از خواب بیدار شده و فکر می کنه نیاز دارم جاشو به یه جونور یکم فعال تر بده. گزینه مورد نظر خودم پاندائه؛) حالا بازم بهش فکر می کنم. به هر حال اومدم اعتراف کنم و بگم که قول میدم دختر خوبی بشم و تا آ سال ببری، جگواری چیزی بشم. نمی دونم چطوری؛ باید درموردش فکر و برنامه ریزی کنم:)))))

اطلاعات

امروز از صبح بارون اومد. هوای ابری و بارونی یکی از دوست داشتنی ترین اتفاقات زندگیمه. عاشق اینم که با یه پتو و یه لیوان گنده چایی بشینم کنار پنجره و زل بزنم به آسمون و خیابون خیس و فقط فکر کنم. تایم آهن olafur arnalds و غرق شدن تو ی دنیای بی انتها و لذت بردن از حال. واقعا دست و دلم ب کار نمی ره. حیف این زمان عالی که توش از تنهاییت بهترین استفاده رو نکنی. همیشه به این فکر می کنم که الان کجای دنیام؟ کجا می تونستم باشم؟ واسه چی اینجام؟ باید چیکار کنم؟ و هزار تا فکر دیگه (متاسفانه هنوز عاشق نشدم که به یار فکر کنم) وقتی هم که بارون تموم میشه بهترین کار اینه که بزنی بیرون و انقدر قدم بزنی و بوی نم بارونو نفس بکشی تا پاهات درد بگیرن. بعدشم تا می رسی خونه بچسبی ب بخاری و چرت بزنی. و در آ هیچ چیز بهتر از شنیدن موسیقی یه بارون سنگین وقتی داری می خو نیست...

اطلاعات

این که علاقه به دیدن هیچ ندارم و دلم نمی خواد با هیچ موجود دوپایی ب اسم انسان مراوده داشته باشم (نه تو دنیای مجازی) واسه خودم اتفاق تازه ای نیست. همیشه دوست داشتم تنهایی بالای ی کوه زندگی کنم و فقط ب طلوع و غروب آفتاب خیره بشم یا توی یه کتابخونه ی خیلی بزرگ حبس بشم فقط یکی سه وعده غذا از زیر در واسم رد کنه تو ولی نشد که بشه. آدما خیلی عجیبن واسم حالا جالبیش اینه صبحا که میرم جلو آینه از عجیب غریب بودن خودمم ب شدت تعجب می کنم . دنیا واسه من یه مجموعه ای از رازها و معماهای پیچیده و تو درتو به تعداد انسانهای جهانه که پیدا شون به این سادگی نیست با این که جواب ساده ای داره. البته هیچی بهتر از دنبال جواب گشتن واسه ماها نیست. نمی دونم وقتی به اون جواب برسیم چه اتفاقی میفته شاید دیدگاهمون به جهان عوض بشه یا خود جهان تغییر کنه... به هر حال مطمعنم جواب من با اجتماعی شدن پیدا نمی شه:(

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/5
  • مطالب مشابه: از آدم ها متنفرم
  • کلمات کلیدی: جواب ,واسه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز هوا عالی بود انقدر سرد نبود که چسبیدن به بخاری رو ترجیح بدم. بهترین اتفاق ممکن تو این موقعیتا زدن به طبیعت و روشن یه آتش کوچولوئه. حالا اگه سیب زمینی و چایی هم کنارش باشه که فوق العاده میشه. این که با نزدیک ترین های زندگیم دور آتش نشسته بودیم واسم خیلی لذت بخش بود که نم بارون لذتشو دوبرابر کرد. انقدر هوای خنک پاییز دوست داشتنی بود که مسیر برگشتو از بقیه جدا شدم و تا خونه قدم زدم و بعد مدتها بالا ه تونستم نفس بکشم. کاش میشد این لحظه ها رو کش بدیم یجوری که تموم نشن. چطور می تونم امروز لبخند نزنم وقتی دنیا بهتریناشو داره بهم نشون میده؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/6
  • مطالب مشابه: زیبایی پاییز برای من
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها