روزنوشت های یک کوآلا

وبلاگ با نام روزنوشت های یک کوآلا
در روزگاران قدیم، آن زمان که هنوز زمانی وجود نداشت، درواقع چیزی وجود نداشت، تنها چیزی که بود هیچ بود... هیچ از هیچ بودنش خسته شد، چرا خسته شد؟ چون آگاه بود و خلاقیت داشت. می دانست که می تواند همه چیز باشد ولی برای این که همه چیز باشد به ابعاد و زمان نیاز داشت... پس هیچ اراده کرد و انفجاری رخ داد، تکه تکه شد و تمام ک شان ها با سیاره ها و ستاره هایش را اتم به اتم تشکیل داد، این کار را همین طور ادامه داد ولی باز هم هیچ تبدیل به همه چیز نمی شد... تکه ای از خود را کند و در بهترین سیاره اش به عنوان تک سلولی زنده ای گذاشت... هیچ نهایت نداشت و آنقدر تکثیر شد تا تمام زمین را موجودات زنده فراگرفت... اما چیزی کم بود، هیچ نیاز به هیجانی جدید داشت پس انسان را ساخت و تنها به آن از آگاهی خودش داد. این آگاهی به انسان حق انتخاب و رشد داد. انقدر انتخاب ها زیاد شد که انسان هیچ بودن خودش را فراموش کرد... انسان مضطرب و ناهماهنگ شد، در مقابل جریان زندگی و خوبی ها مقاومت کرد و با همنوع خودش جنگید... انسان ها خود را از هیچ جدا د و او را موجودی ترسناک فرض د، چطور هیچ می توانست به خودش آسیب برساند؟ از هیچ نماد هایی ساختند، اصل وجو ان را فراموش د و از بازگشت به هیچ ترسیدند... اما هیچ با مهربانی و آغوش باز منتظر آنها بود و هر چه خواستند به آنها داد حتی اگر به ضررشان بود... اینجاست که مولانا میگه: "ای هیچ بهر هیچ بر هیچ مپیچ" آیا روزی انسان، هیچ بودن خودش را می پذیرد؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/74
  • مطالب مشابه: روزی روزگاری هیچ
  • کلمات کلیدی: خودش ,انسان ,چیزی ,بودن خودش ,وجود نداشت،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
صبح خوب و پر انرژی ای رو شروع . چندتا کامنت خوب داشتم و ممنونم ازتون. تو راه رفتن به آموزشگاه بودم که دیدم شهرداری داره درختا رو خلوت می کنه. روی زمین پر از شاخه های خشک درختا بود. راستش یکم ناراحت کننده بود ولی در کل حال خوبی داشتم که هیچی از بین نمی بردش. احساس می کنم بیشتر به خاطر این بود که ب خوب خو دم و صبح سرحال بودم... کلاسشو زودتر از همیشه تعطیل کرد و سریع رفتم سمت خونه. بعد از ظهر از شدت حال خوب پاشدم و اتاقمو مرتب بنابراین فهمیدم یه رابطه مستقیمی بین ذهن و اتاقم هست، اگه حالم خوب باشه و ذهنم آروم اتاقم تمیزه و اگه ذهنم درگیر و پر هرج و مرج اتاقم داغون. جالبیش این بود که یه عالمه برگ اکالیپتوس از اتاقم جمع ... چند روز پیش که با دوستم رفته بودیم کوه تو پارک کنار اونجا یه درخت اکالیپتوس دیدیم و دوستم گفت بخور این برگ واسه سرماخوردگی عالیه که خواهرم سریع یه عالمه جمع کرد تو کیف من و یادش رفت ببره. امروز هر چی جمع می توش برگ اکالیپتوس بود... حتی سر کلاس که نمونه کار تحویل میدادم از وسط پارچه ها اکالیپتوس افتاد بیرون. چه اسم باحالی داره... اکالیپتوس... دوست دارم هی بنویسم... وقتی داشتم جمع می به مامانم گفتم یه وبلاگ به اسم کوآلا دارم... اینم از غذام و کلی بهم خندید و به انتخاب درست اسم برای وبلاگم آفرین گفت :/ می ترسم با همین فرمون برم جلو قیافم هم عوض بشه :دی بعد از اون هم کلی استراحت خیلی چسبید جاتون خالی... کنار بخاری بساط کرده بودم و پتو روی پاها داشتم کتاب می خوندم :)) عصر به دستور مادری ماکارونی درست ، می خواست شب بره خونه زنعموش که واستون گفتم و برحسب اتفاق دلش هوس ماکارونی کرده... منم که تو خونواده به ماکارونی های خوشمزه معروفم ولی هیچ نمی تونه بهتون بگه چه مزه ای میده چون هر سری با یه مزه جدید می پزم... عاشق آشپزیم چون میشه هر کاری دوست داری باش ی (به جز قرمه سبزی، روش تعصب دارم :دی) از اینام که همیشه در حال پختن یه غذای جدیدن یا به روشی جدید... شب هم که به دیدن گذشت و آسایش از نبود مادر :دی حس خاصی دارم، یعنی یجورایی فکر می کنم امیدوارم. امید دارم به آینده ای که هر لحظه دارم بهش نزدیک تر می شم. من اشتباهات زیادی و تجربه های زیادی داشتم ولی میدونم که چندین برابر اون تجربه های خوب و بد دیگه در انتظارمه و می تونم واسه اونا بهترین باشم...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/73
  • مطالب مشابه: امید کوآلا :)))
  • کلمات کلیدی: داشتم ,اکالیپتوس ,اتاقم ,ماکارونی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب فقط چهار ساعت خو دم. صبحانه یه شیربرنج مامان پز بدمزه زدیم به بدن و زدیم بیرون، دوباره برنامه کوه و براه بود. حتی از قبل هم کمتر حرف می زدم هوای سرد صبح به طرز عجیبی آرامش و تمرکز عالی ای رو بهتون میده، به شرط این که واسه کلاس بیدار نشده باشی... تمام روز ل بودم ولی از اضطراب و سرگیجه خبری نیست... بالا ه خواهری روانه خونه شد و همه چیز به روال سابق برگشت... کتاب "تعالیم آبراهام" بالا ه تموم شد. کت که از ارتعاشات میگه و از تموم اتفاقات بدی که تو زندگینتون میفته. به نظر من هیچ کت بهتر از این نمی تونست این قانون رو مفهومی تر و کامل تر بیان کنه... وقتی آرزویی دارید دو چیز مهمه: یکی شدت آرزوتون (یا همون مدتی که بهش توجه می کنید) و دومی پذیرفتن یا مقاومت در مقابل اون یعنی این که وقتی شما اون آرزو رو تصور می کنید حس خوبی مثل لذت و عشق و انتظار دارین یا حسرت و عصبانیت و ناامیدی؟ احساس شما تعیین می کنه که شما برای گرفتن آرزوتون آماده هستید یا نه... آ کتاب هم 22 بازی یا روش برای بهتر شدن حس و ارتعاشتون نوشته که خیلی خوبن... یه جا یادداشت و حتمن تو روز ازشون استفاده می کنم... الان دیگه واقعن می خوام روی احساساتم تمرکز کنم، بشناسم و بهترش کنم تا یه روز خوب و یه زندگی موفق داشته باشم... موفقیت فقط به معنی پول و ثروت نیست بلکه صد در صد میزان لذتیه که از زندگیتون می برین. بعد از خوندن این کتاب می تونین آگاهانه به زندگیتون گند بزنید چون مسئولیت تک تک اتفاقات با خودتونه نه کشور و خانواده و بیماری ها...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/71
  • مطالب مشابه: ارتعاش کوآلایی
  • کلمات کلیدی: کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
صبح فقط تونستم پست بگذارم و پاشم با مادری برم آزمایشگاه، جایی که میریم طبق معمول باید خیلی شلوغ می بود ولی نبود و سریع نوبت گرفتیم. خون گرفتن واسه من اصلن صحنه جالبی نیست، صورتمو یه طرف دیگه و وقتی سوزن وارد دستم شد (بیشتر بخاطر اینکه حواسم پرت بود) پ بالا و خانمی که مسئولش بود کلی غر زد که چرا حرکت می کنی؟! اگه سوزن حرکت می کرد تو دستت چیکار می کردی :| من آب شدم از خج ... بعدشم که از مادری جدا شدم و رفتم کتابخونه. جدیدا واسه تحویل کتاب خیلی معطل می کنند، کاش به جای این کامپیوتر چرت می تونستم وسط قفسه ها راه برم تا انقدر وقتی اسم کتابو می بینم و ذوق می کنم و می خوام امانتش بگیرم ولی تو کتابخونه نیست یا امانته ضد حال نخورم... کتاب جدیدی از استر هی گرفتم و نشستم تا آماده شدن کتاب قبلی که خانمی با دیدن اون کتاب سر حرف رو باز کرد و درمورد استر هی و بقیه دوستان در این زمینه حرف زدیم، می گفت همه کتاب های استر هی یجوره و یکیش رو که بخونی انگار بقیه رو خوندی... رفتم کتاب وین دایر رو هم گرفتم و بحث به بقیه نویسنده ها کشید و گفت از برایان تریسی خوشش نمیاد و به نظرش کتابای هی خیلی بهترن. با نظرش موافقم کتابای هی و جمله های کتابش خیلی دوست داشتنی تره. لحظه آ که داشت می رفت گفت "کتابای والاس رو هم بخون خیلی خوبن، من که هر چی گشتم تموم کتاباش امانت بود" و رفت... همون لحظه اسممو صدا زدند و گفتند کت که سفارش داده بودم مفقود شده و می تونم یه کتاب دیگه بردارم، راستش اینو به عنوان یه نشونه گرفتم و سریع رفتم والاس رو سرچ ، برحسب اتفاق یکی از کتابهاش موجود بود و منم سریع گرفتم. اسم کتاب علم ثرتمند شدنه. نمی دونم کتابش خوبه یا نه فقط می دونم که هرروز بیشتر به جمله "کتاب ها ما رو انتخاب می کنن تا بخونیمشون" اعتقاد پیدا می کنم... بعد از گرفتن کتاب ها سری به بخش مجلات زدم و شماره جدید موفقیت رو خوندم، عاشق احمد حلتم و از کتابخونه ممنونم که همیشه جدیدترین جلدشو واسه خوندن می ذاره. وقتی رسیدم خونه ساعت دوازده و نیم بود و کلی ضدحال خوردم...دلم می خواست بشینم و پست ها رو بخونم ولی دوازده که میشه بسته م تموم میشه و نمی تونم بیام. اولش یه را ار خوب واسه محدود زمان اینترینتم بود ولی الان بیشتر روی مخه... بعد از ظهر از شدت خستگی خوابم برد و وقتی هم که بیدار شدم خوابالود بودم و نتونستم کارای کلاس رو تموم کنم. کمی از کتاب غیر معمولی ها رو خوندم و با خونواده تلویزیون دیدیم... یه روز عادی با حس خوب بهترین چیز واسه منه... حالا دیگه شلوغیا کم شده و افسار زندگیم دستم افتاده، فکر کنم با این اوضاع داغون برای کنترل شرایط جدید، اگه ازدواج کنم برم تو کما... اوایل که پست می گذاشتم دلم می خواست و نوشتم که دوست دارم شب ها خسته بخوابم و صبح ها واسه زود بیدار شدن دلیل داشته باشم... مرسی از کائنات که خواسته م رو برآورده کرد و مرسی از خودم که از هر دو شرایط ناراضیم... واقعن کی ما به شرایط خودمون راضی میشیم؟؟؟ (-_-)

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/72
  • مطالب مشابه: کوآلای همیشه ناراضی
  • کلمات کلیدی: کتاب ,واسه ,خیلی ,هی ,گرفتم ,تموم ,استر هی ,کتابای هی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
متاسفانه عملیات کوه انجام شد (خواهری هم اومد و سه نفره بودیم) بعدش هم خواهری چند جا کار داشت که همراهش رفتم، دلشوره فقط باعث کرختی و بی حالیم شده و اصلن نمی تونم کاری انجام بدم... وقتی دوروبرم شلوغ باشه و روتین زندگیم بهم بخوره ذهنم هنگ می کنه، از خودم خبر ندارم و همه چیز واسم قاطی میشه... این قاطی شدن باعث میشه که هیچ کاری انجام ندم و همین هم باعث ناراحتی و عصبانیتم میشه، اگه این وسط هم مادری مثل مادر من داشته باشید که دائم در حال غر زدن و تحقیر ه حتمن نابود می شین... این اضطراب به علاوه سرگیجه عجیبی که چند روزه دچارش شدم و علتش رو نمی دونم به علاوه خشمم از خودم و بقیه باعث شده که بد اخلاق بشم و دارم رفتار هایی از خودم نشون میدم که به عصبانیتم اضافه می کنه. دوست ندارم خواهرم فکر کنه که این خونه ما موندنش منو ناراحت کرده ولی در عمل دارم اینو نشون میدم :(( تازه جاتون خالی ظهر برادرم و همسر و فرزند گودزیلاش خونمون اومدن و جهان منو به ورطه بیگ بنگ کشوندن... آدم های زیاد، کار های عقب افتاده، بی نظمی بیش از حد، اتفاق های سرزده، رفتارها و ع العمل های بد می تونن بهشت رو تبدیل به جهنم کنن. اصلن حالم خوب نبود امروز و به خاطر این که نتونستم حال خوبمو حفظ کنم ناراحتم... انگیزه هام از دست رفته و حتی باید از همون نقطه ی صفری که توش بودم هم عقب تر برم... فهمیدم توانایی کنترل خودم تو شرایط جدید رو ندارم و این خیلی وحشتناکه...واسه این یکی هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه :/// مثل همیشه... آ شب با خوندن کتاب "تعالیم آبراهام" یکم آروم شدم، خوندن سطر سطر این کتاب امید و آرامش رو بهتون تزریق می کنه... به شدت توصیه می کنم بخونید... نمی دونم آ این قصه چطور تموم میشه...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/70
  • مطالب مشابه: سرگیجه کوآلا
  • کلمات کلیدی: باعث ,میشه ,ندارم ,انجام ,نشون میدم ,کاری انجام
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یه روز واقعا عالی چه روزی می تونه باشه، روزی که از وقتی بیدار میشی تا شبش هوا بارونی باشه و توام بیرون بری. البته جایی که رفتیم رو دوست نداشتم، از ظهر که خواهرم اومد خونه و پاشدیم تو بارون رفتیم خونه مادربزرگ مادری، باهاش رابطه خوبی ندارم ولی کوچکم هم اونجا بود و کلی گفتیم و خندیدیم... وقتی وارد خونه شدیم اول ام رو نشناختم، به لب هایش ژل تزریق کرده بود دماغشم که از قبل عمل کرده بود، نمی گم عمل ش کار زشتیه چون بدن هر ی به خودش مربوطه ولی واسه خودم اصلن مناسب نمی دونم و به نظرم اشتباه ترین کار ممکنه... عصر با ام به خونه اش که بیست متر اونطرف تر بود ( ام طلاق گرفته و مجردی زندگی می کنه)، یه خونه بزرگ بود و به نظرم واسه یه نفر زیادی بزرگ بود. توی اتاقش که رفتم زندگی ایده آل خودم رو دیدم. یه رخت خواب کوچیک کنار بخاری پهن شده بود، کنارش یه سه راهی و شارژر و هندزفری بود. مودم وایفای پر سرعت هم که اونطرف اتاق داشت چشمک میزد... به نظرم یه چیز ارثیه تو خونوادمون کوآلا بودن :))) بعدش هم رو با خواهری رسوندیم سرکار (دستیار دندون پزشکه، ترسناک ترین شغل ممکن بعد از دندونپزشکی) و تو راه برگشت از رفتن تو چاله های پر آب خیابون و پاشیدن آب تا ارتفاع دو متری لذت بردیم (با تشکر از شهرداری اون ناحیه). تقریبا غروب بود که رسیدیم خونه خواهری و وسایل رو جمع کرد تا شب خونه ما لنگر بندازه :))) اگه گرفته شدن تختم توسط بچه خواهر و بقیه محوطه اتاقم توسط خواهرم و اون یکی بچه ش (به دلیل اینکه اتاق من گرمتر از بقیه مناطقه) رو ندید بگیریم شب خوبی بود و دوست داشتم. تنها چیزی که اذیت کرد دلشوره و اضطراب بی دلیلی بود که از غروب توی دلم افتاده و رهام نمی کنه... حالا فکر کن بعد از این قضایا دوستم پیام داده فردا بریم کوه، حتمن داستان جالبی میشه :// چقدر بده که نمی تونم کتاب بخونم :((( نور خواب بچه ها رو اذیت می کنه، این پست رو هم دارم قایمکی زیر پتو می نویسم :/// راستی چند تا بازی از گوشی جان گرفتم و تا خونشو درنیارم رهاش نمی کنم :))))) امیدوارم بتونم بخوابم...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/69
  • مطالب مشابه: دلشوره بی دلیل
  • کلمات کلیدی: خونه ,نظرم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز پر انرژی بودم، تا ظهر بارون دیدم و تو اینترنت گشتم... بعدشم که واسه ناهار خواهرم اومد خونمون و دورهمی خوش گذشت. از ظهر تا ساعت نه شب ی ره کارهای کلاس رو انجام دادم و تا وقت خواب بی حال و خسته بودم :/ تو اینجور موقعیتا یا باید بشینی ببینی یا انقدر کتاب بخونی که چشمات خسته بشن و خوابت بگیره و درست تو همون لحظه مهم ترین اتفاق ممکن میفته، تو به وصال عشقت می رسی :)))) چقدر خوبه خواب... خو دن تو زمستون خیلی می چسبه، گرمای پتو لذت بخش می شه نه مثل تابستون که چون عادت داری حتمن باید پتو باشه ولی گرماش وحشتناکه و زجرآور...نتیجه می گیریم نیمه دوم سال دوست داشتنی تره. البته چون ب تا ساعت یک و نیم بیدار بودم و "عقل و احساس" رو تموم . داستان دو خواهره، که یکی تصمیمات منطقی و یکی تصمیمات احساسی و لحظه ای در مقابل اتفاقات می گیره. حالا این دوتا خواهر به طور همزمان عشق و ش ت عشقی رو تجربه می کنند اما با ع العمل های متفاوت. رمان های جین آستین ساده و روونه، یه زندگی عادی و اتفاقاتی که به نظر زیادی معمولی به نظر می رسن ولی خیلی جذاب چیده می شن و نمی گذارن کتاب رو زمین بگذارین. در کل حس خوبی داشت خوندنش و بهتون توصیه می کنم. صبح بعد از کلاس سریع رفتم کتابخونه و پسش دادم، مهلت کتاب تموم شده بود، وگرنه براتون یه قسمتش رو می گذاشتم. به هر حال که شب دیر خو دم، همیشه حدود دوازده می خوابم، این یک ساعت و نیم برای خیلی ها به چشم نمیاد ولی برای من می تونه کل روز بعد رو اب کنه. صبح ساعت هفت بیدار شدم و رفتم کلاس، یه عالمه کار واسه این دوروز واسم جور شد که تقریبا به فنا رفته ام... دلم میخواست همش لم بدم و از خستگی ناله کنم و طبیعتا این کارو با وجود تموم کارهایی که داشتم d: حتی حال ندارم کتاب بخونم ولی به هر حال "غیر معمولی ها" از ملکوم گل رو شروع ، داستان موفقیت از یه جهت دیگه. وقتی خوندم باز هم ازش براتون میگم :))) بعد از ظهر هم یه جمع خونوادگی کوچیک تو خونه داداشم پای کرسی و چایی و لبو داشتیم و بعدشم شام کوفته خوردیم :))) خدا رو شکر که بانوی عمارت، یک سریال مز ف و روی مخ دیگه تموم شد و مادر من از فردا با یه سریال وحشتناک تر روی تردمیل مغزی من می دوه :||| یه فرصت شغلی واسم پیدا شد ولی مادرم نمیگذاره برم... صد البته که نظر مادرم تاثیری تو زندگی من هیچ وقت نداشته ولی خودم توی دوراهی گیر ، هم این پولی که تو دستم میاد خوبه، هم اینکه کلاس خیاطی رو باید رها کنم و از هدفم کامل دست بکشم چون هر دو کار همزمان نمیشه :||| قضیه اینه که من چند ماهی تو یه فروشگاه نزدیک خونمون صندوقدار بودم تا زد و صاحبکارم ورش ت شد و از اونجا رفت، آدم خیلی بدی بود حقمو به زور و کارهایی که اصلن دوست نداشتم م و در شان من نبود گرفتم دائما هم اذیتم می کرد با دستورهاش... حالا اون فروشگاه رو یه نفر دیگه یده و امشب که دوستم رفته اونجا گفته دوست من اینجا کار میکرده و از این حرفا... طرفم خوشحال گفته خوب تماس بگیرین بیاد دوباره همینجا و دوست منم سزیع تماس گرفت و واسه نه صبح فردا برای من قرار گذاشت... انقدر تند و سریع گفت که من فرصت ن حتی مخالفت کنم... نمی دونم فردا برم یا نه :((( از اونطرف یه کار دیگه هم هست با دستمزد خیلی پایین ولی ساعت کاری انعطاف پذیر، یعنی هر وقت دوست داشته باشم میرم هروقت دون تولدم تو اردیبهشته بهار هم به جز داد (خاطره های ترسناک امتحانات) جزو دوست داشتنی ها میشه :)))) امروز فهمیدم باید تو روابطم با بقیه افراد تجدید نظر کنم :| یعنی تقریبا منفی ام تو این مورد، کل امروز چندین بار توسط افراد مختلف تذکر بهم داده شد که اصلن بلد نیستی چی میگی (صد البته که این افراد مختلف شامل خواهری و مادری می شن) امروز فهمیدم اضطرابم برای آینده به میزان قابل توجهی کم شده، هنوز هست ولی کمتر از قبل، یه حس خوبی درموردش دارم، مثل حسی که ترکیب هوای سرد و بخاری و بارون و چای بهم میده :))) در کل حالم بهتره و میدونم که خودمو گول نمی زنم، نمی دونم فردا چه حالی دارم ولی امیدوارم برنگردم سر خونه اول... یه جا خوندم که برای موفقیت نیاز به شرایط سخت و خسته کننده داریم، طوریکه فرد بخواد از این شرایط بیرون بیاد، یه خواستن واقعی و تلاش هایی که در ادامه ش میاد باعث رسیدن به موفقیت میشه، تو این راه حتی اگه ش ت هم بخوری یادآوری شرایط قبلی باعث میشه دوباره بلند بشی و راه بیفتی، شاید این دوره اضطراب و استرس آینده و غرق شدن تو گرداب روزمره برای من یه نیاز بود تا بتونم محکم قدم بردارم به سمت چیزی که میخوام. شاید واسه من بیشتر از بقیه طول بکشه ولی وقتی به نتیجه رسیدم شیرینیش برام بیشتر از بقیس :)))) کلی کار دارم و کلی وقت - عزرائیل با لبخند ملیح نگاهش می کند - و حس می کنم که دارم کند شروع می کنم و با انگیزه بیشتر... کوآلاتون داره سعی میکنه پاشه و راه بره :دی

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/67
  • مطالب مشابه: کوآلا با طعم زمستان
  • کلمات کلیدی: دوست ,خیلی ,ساعت ,تموم ,واسه ,کتاب ,افراد مختلف ,امروز فهمیدم ,دونم فردا ,دوست داشتنی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکی از نکته هایی که تو زندگیم سعی می همیشه به یاد داشته باشم، اینه که زندگی رو جدی نگیرم. همه چیز خیلی ساده تر از اون چیزیه که فکرشو می کنی، ذهن ما علاقه داره همه چیزو پیچیده کنه و جواب های ساده رو بی اهمیت میدونه و واسه شه های عمیق ذوق نشون میده. وقتی زندگی رو سخت بگیری سخت میشه، یعنی همون چیزی که انتظارشو داری، وقتی واسه ی موفقیت به دنبال یه فرمول طولانی از تلاش های 24 ساعته و استعداد بی حد و امکانات فراوان می گردی و بعد می شینی حسرتشو می خوری و هیچ کاری نمی کنی به هیچ جایی نمی رسی. راستش تا قبل از این منم تقریبا همین تفکر رو داشتم که تعدادی آدمها از بقیه موفق ترند ولی درست که نگاه می کنم می بینم تلاش و تمرین و استفاده از فرصت ها کافیه. شناگرها واسه مسابقه هرروز یه تایمی تمرین رو انجام میدن تا آماده باشن، مایکل فلپس هرروز سه بار این تمرین رو انجام میداده و حالا دیوارهاش واسه مدال هاش کافی نیست فکر کنم... یا جوانی بیل گیتس درست در زمان انقلاب کامپیوتر بود، گیتس که عاشق ریاضی بود برنامه نویسی رو شروع کرد و فرصت ها به او زمانی اضافی برای تمرین داد. تا زمانی که گیتس از هاروارد بعد از سال دوم به قصد راه اندازی شرکت نرم افزاری خودش بیرون زده بود، هفت سال بی وقفه برنامه می نوشت. (همون قانون ده هزار ساعت) پس فقط تلاش و پیدا فرصت ها لازمه... هر چند ما به اندازه بیل گیتس خوش شانس نیستیم، مکانی که به دنیا اومده و خونواده ثروتمندی که داشته واقعا کمکش کرده برای شانس ها... "زیرا به هر که دارد داده شود و فراوانی یابد و از آنکه ندارد، آنچه دارد نیز گرفته شود" آیه 29 انجیل متی جمله ی خیلی باحال و درستیه به نظرم البته من اینو تو کتاب "غیر معمولی ها" نوشته بود من انجیل رو تا حالا نخوندم :||| حالا می تونیم واسه موفقیت پیه تلاشرو به تنمون بمالیم و برای فرصت هام از قانون جذب و باهوش بودن خودمون استفاده کنیم :))) یادمه وقتی بچه بودم یه جا خوندم (فکر کنم مجله بود) که پدر بیل گیتس یه نجار فقیر بوده، و با این تفکر "وی در خانواده ای فقیر و مذهبی چشم گشود"، بیل گیتس رو الگوی خودم قرار داده بودم... ب کاخ آرزوهام پودر شد که فهمیدم طرف باباش یه پولدار و مادرش دختر یه بانکدار معروف بوده :/// کاش یکم به جای زنک بازی می رفتم سرچ می زندگی نامه آدمای موفق رو تا الان این طوری نباشم... جاتون خالی امروز ظهر پنج ساعتی خو دم، خیلی خوش گذشت یه عالمه هم خواب های عجیب غریب دیدم :))) به طور همزمان دارم کتاب غیر معمولی ها و تعالیم آبراهام از استر و جری هی ، که درمورد قانون جذبه رو می خونم (به خاطر اینکه امروز فردا باید برم کتابخونه مرکزی شهرداری و پسش بدم) دارم همه قانونا رو با هم ترکیب می کنم و مطمعنا تهش یا انفجار کوچیک رخ می ده... خدا رو چه دیدی شاید یه حرکت درست حس ازش دراومد :)))) امروز سر کلاس مربیمون گفت کارت خیلی خوبه :))) مامانمم بهم گفت کارت عالیه :))) واقعا چی بهتر از این دوتا تعریف... صبح همون صاحب فروشگاه که بهتون گفتم، گفته بیا واسه صندوق داری، اومده بود دم در خونمون و من نبودم با مادرم حرف زده بود (بچه محلیم و آشنا). گفته که دوست داریم دختر شما بیاد که هم بچه محل و قابل اطمینانه هم قبلا کار صندوقداری انجام داده... یعنی تو این اوضاع بیکاری دیده بودین صاحبکار بیاد دم در خونتون و اصرار کنه بیا سرکار؟ چقدر من کم عقلم ://// کاش این کلاس خیاطی و هدف انتهاییش رو نداشتم و هر جا دوست داشتم سر کار می رفتم... چرا شرایط واسه من اونطور که دوست دارم پیش نمیره؟ یا هیچ خبری نیست یا یهو همه چی با هم پیش میاد... چخبره؟؟؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/68
  • مطالب مشابه: کوآلای غیر معمولی
  • کلمات کلیدی: واسه ,گیتس ,تمرین ,فرصت ,خیلی ,داده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز پر انرژی بودم، تا ظهر بارون دیدم و تو اینترنت گشتم... بعدشم که واسه ناهار خواهرم اومد خونمون و دورهمی خوش گذشت. از ظهر تا ساعت نه شب ی ره کارهای کلاس رو انجام دادم و تا وقت خواب بی حال و خسته بودم :/ تو اینجور موقعیتا یا باید بشینی ببینی یا انقدر کتاب بخونی که چشمات خسته بشن و خوابت بگیره و درست تو همون لحظه مهم ترین اتفاق ممکن میفته، تو به وصال عشقت می رسی :)))) چقدر خوبه خواب... خو دن تو زمستون خیلی می چسبه، گرمای پتو لذت بخش می شه نه مثل تابستون که چون عادت داری حتمن باید پتو باشه ولی گرماش وحشتناکه و زجرآور...نتیجه می گیریم نیمه دوم سال دوست داشتنی تره. البته چو ب تا ساعت یک و نیم بیدار بودم و "عقل و احساس" رو تموم . داستان دو خواهره، که یکی تصمیمات منطقی و یکی تصمیمات احساسی و لحظه ای در مقابل اتفاقات می گیره. حالا این دوتا خواهر به طور همزمان عشق و ش ت عشقی رو تجربه می کنند اما با ع العمل های متفاوت. رمان های جین آستین ساده و روونه، یه زندگی عادی و اتفاقاتی که به نظر زیادی معمولی به نظر می رسن ولی خیلی جذاب چیده می شن و نمی گذارن کتاب رو زمین بگذارین. در کل حس خوبی داشت خوندنش و بهتون توصیه می کنم. صبح بعد از کلاس سریع رفتم کتابخونه و پسش دادم، مهلت کتاب تموم شده بود، وگرنه براتون یه قسمتش رو می گذاشتم. به هر حال که شب دیر خو دم، همیشه حدود دوازده می خوابم، این یک ساعت و نیم برای خیلی ها به چشم نمیاد ولی برای من می تونه کل روز بعد رو اب کنه. صبح ساعت هفت بیدار شدم و رفتم کلاس، یه عالمه کار واسه این دوروز واسم جور شد که تقریبا به فنا رفته ام... دلم میخواست همش لم بدم و از خستگی ناله کنم و طبیعتا این کارو با وجود تموم کارهایی که داشتم d: حتی حال ندارم کتاب بخونم ولی به هر حال "غیر معمولی ها" از ملکوم گل رو شروع ، داستان موفقیت از یه جهت دیگه. وقتی خوندم باز هم ازش براتون میگم :))) بعد از ظهر هم یه جمع خونوادگی کوچیک تو خونه داداشم پای کرسی و چایی و لبو داشتیم و بعدشم شام کوفته خوردیم :))) خدا رو شکر که بانوی عمارت، یک سریال مز ف و روی مخ دیگه تموم شد و مادر من از فردا با یه سریال وحشتناک تر روی تردمیل مغزی من می دوه :||| یه فرصت شغلی واسم پیدا شد ولی مادرم نمیگذاره برم... صد البته که نظر مادرم تاثیری تو زندگی من هیچ وقت نداشته ولی خودم توی دوراهی گیر ، هم این پولی که تو دستم میاد خوبه، هم اینکه کلاس خیاطی رو باید رها کنم و از هدفم کامل دست بکشم چون هر دو کار همزمان نمیشه :||| قضیه اینه که من چند ماهی تو یه فروشگاه نزدیک خونمون صندوقدار بودم تا زد و صاحبکارم ورش ت شد و از اونجا رفت، آدم خیلی بدی بود حقمو به زور و کارهایی که اصلن دوست نداشتم م و در شان من نبود گرفتم دائما هم اذیتم می کرد با دستورهاش... حالا اون فروشگاه رو یه نفر دیگه یده و امشب که دوستم رفته اونجا گفته دوست من اینجا کار میکرده و از این حرفا... طرفم خوشحال گفته خوب تماس بگیرین بیاد دوباره همینجا و دوست منم سزیع تماس گرفت و واسه نه صبح فردا برای من قرار گذاشت... انقدر تند و سریع گفت که من فرصت ن حتی مخالفت کنم... نمی دونم فردا برم یا نه :((( از اونطرف یه کار دیگه هم هست با دستمزد خیلی پایین ولی ساعت کاری انعطاف پذیر، یعنی هر وقت دوست داشته باشم میرم هروقت دون تولدم تو اردیبهشته بهار هم به جز داد (خاطره های ترسناک امتحانات) جزو دوست داشتنی ها میشه :)))) امروز فهمیدم باید تو روابطم با بقیه افراد تجدید نظر کنم :| یعنی تقریبا منفی ام تو این مورد، کل امروز چندین بار توسط افراد مختلف تذکر بهم داده شد که اصلن بلد نیستی چی میگی (صد البته که این افراد مختلف شامل خواهری و مادری می شن) امروز فهمیدم اضطرابم برای آینده به میزان قابل توجهی کم شده، هنوز هست ولی کمتر از قبل، یه حس خوبی درموردش دارم، مثل حسی که ترکیب هوای سرد و بخاری و بارون و چای بهم میده :))) در کل حالم بهتره و میدونم که خودمو گول نمی زنم، نمی دونم فردا چه حالی دارم ولی امیدوارم برنگردم سر خونه اول... یه جا خوندم که برای موفقیت نیاز به شرایط سخت و خسته کننده داریم، طوریکه فرد بخواد از این شرایط بیرون بیاد، یه خواستن واقعی و تلاش هایی که در ادامه ش میاد باعث رسیدن به موفقیت میشه، تو این راه حتی اگه ش ت هم بخوری یادآوری شرایط قبلی باعث میشه دوباره بلند بشی و راه بیفتی، شاید این دوره اضطراب و استرس آینده و غرق شدن تو گرداب روزمره برای من یه نیاز بود تا بتونم محکم قدم بردارم به سمت چیزی که میخوام. شاید واسه من بیشتر از بقیه طول بکشه ولی وقتی به نتیجه رسیدم شیرینیش برام بیشتر از بقیس :)))) کلی کار دارم و کلی وقت - عزرائیل با لبخند ملیح نگاهش می کند - و حس می کنم که دارم کند شروع می کنم و با انگیزه بیشتر... کوآلاتون داره سعی میکنه پاشه و راه بره :دی

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/67
  • مطالب مشابه: کوآلا با طعم زمستان
  • کلمات کلیدی: دوست ,خیلی ,ساعت ,تموم ,واسه ,کتاب ,افراد مختلف ,امروز فهمیدم ,دونم فردا ,دوست داشتنی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب تا ساعت یک و نیم بیدار بودم و "عقل و احساس" رو تموم . داستان دو خواهره، که یکی تصمیمات منطقی و یکی تصمیمات احساسی و لحظه ای در مقابل اتفاقات می گیره. حالا این دوتا خواهر به طور همزمان عشق و ش ت عشقی رو تجربه می کنند اما با ع العمل های متفاوت. رمان های جین آستین ساده و روونه، یه زندگی عادی و اتفاقاتی که به نظر زیادی معمولی به نظر می رسن ولی خیلی جذاب چیده می شن و نمی گذارن کتاب رو زمین بگذارین. در کل حس خوبی داشت خوندنش و بهتون توصیه می کنم. صبح بعد از کلاس سریع رفتم کتابخونه و پسش دادم، مهلت کتاب تموم شده بود، وگرنه براتون یه قسمتش رو می گذاشتم. به هر حال که شب دیر خو دم، همیشه حدود دوازده می خوابم، این یک ساعت و نیم برای خیلی ها به چشم نمیاد ولی برای من می تونه کل روز بعد رو اب کنه. صبح ساعت هفت بیدار شدم و رفتم کلاس، یه عالمه کار واسه این دوروز واسم جور شد که تقریبا به فنا رفته ام... دلم میخواست همش لم بدم و از خستگی ناله کنم و طبیعتا این کارو با وجود تموم کارهایی که داشتم d: حتی حال ندارم کتاب بخونم ولی به هر حال "غیر معمولی ها" از ملکوم گل رو شروع ، داستان موفقیت از یه جهت دیگه. وقتی خوندم باز هم ازش براتون میگم :))) بعد از ظهر هم یه جمع خونوادگی کوچیک تو خونه داداشم پای کرسی و چایی و لبو داشتیم و بعدشم شام کوفته خوردیم :))) خدا رو شکر که بانوی عمارت، یک سریال مز ف و روی مخ دیگه تموم شد و مادر من از فردا با یه سریال وحشتناک تر روی تردمیل مغزی من می دوه :||| یه فرصت شغلی واسم پیدا شد ولی مادرم نمیگذاره برم... صد البته که نظر مادرم تاثیری تو زندگی من هیچ وقت نداشته ولی خودم توی دوراهی گیر ، هم این پولی که تو دستم میاد خوبه، هم اینکه کلاس خیاطی رو باید رها کنم و از هدفم کامل دست بکشم چون هر دو کار همزمان نمیشه :||| قضیه اینه که من چند ماهی تو یه فروشگاه نزدیک خونمون صندوقدار بودم تا زد و صاحبکارم ورش ت شد و از اونجا رفت، آدم خیلی بدی بود حقمو به زور و کارهایی که اصلن دوست نداشتم م و در شان من نبود گرفتم دائما هم اذیتم می کرد با دستورهاش... حالا اون فروشگاه رو یه نفر دیگه یده و امشب که دوستم رفته اونجا گفته دوست من اینجا کار میکرده و از این حرفا... طرفم خوشحال گفته خوب تماس بگیرین بیاد دوباره همینجا و دوست منم سزیع تماس گرفت و واسه نه صبح فردا برای من قرار گذاشت... انقدر تند و سریع گفت که من فرصت ن حتی مخالفت کنم... نمی دونم فردا برم یا نه :((( از اونطرف یه کار دیگه هم هست با دستمزد خیلی پایین ولی ساعت کاری انعطاف پذیر، یعنی هر وقت دوست داشته باشم میرم هروقت دوست نداشته باشم نمی رم، اینطوری به کلاسم هم می رسم ولی واسه یه کوآلا هم درس هم کار خیلی سخته و باید از تفریحاتم بگذرم و یا کار کنم یا کلاس و کاراش :||| حالا فک نکنین کلاسای من انقدر وقت گیرنا، بیشتر همکلاسیام ازدواج و سرکار هم میرن ولی من نمی دونم همچین توانی رو دارم یا نه :/ به هر حال که کوآلاتون درگیر شده :/ چیکار کنم؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/66
  • مطالب مشابه: کوآلای عمارت
  • کلمات کلیدی: دوست ,خیلی ,تموم ,ساعت ,واسه ,کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
صبح یه دیدم که خانمه می گفت ما مغزمون رو با تموم چیز های موجود جهان پر می کنیم، ایمیل، اینستا، تلگرام، وبلاگ ها، کتاب ها، کارهای روتین روزمره، کارهای اداری و خیلی چیزهای دیگه.. و این مغز فقط یه حجم درهم برهمه که به هیچ دردی نمی خوره پس باید ذهنتون رو خالی کنین. پس همه چیز رو رها کنین و فقط بنویسین. هر چیزی که تو ذهنتون میاد رو بنویسید تا وقتی که کاملن خالی بشه. حالا می تونین کاملا از ذهنتون استفاده کنین (خیلی خوب حرف میزد، احساس می کنم حرفاشو درست بیان ن ) منم همین کارو می کنم نمی خوام مغزم مثل بایگانی مرد هزار چهره باشه...ذهنم مثل اتاقیه که درشو باز می کنی یه عالمه پرونده میریزه روی سرت و معلوم نیست کدوم برگه متعلق به کدوم زونکنه و حتی قفسه های طبقه بندی شده هم نداری و هر برگه رو برمی داری فقط نوشته های محو می بینی :||| باید از نو بنویسم... همه چیز رو... باید هر چیزی که تو ذهنم میاد روی برگه بیارم تا نوشته های اون برگه که از اتاق ذهنم برداشته روشن بشه. برداشتن برگه ها و پرت ش به اون سمت اتاق واسه من هیچ فایده ای نداره. یاد سریال شرلوک هلمز افتادم... اون واسه خودش قصر ذهنی داشت و من بایگانی آقای شصت چی... عالیه :||| به خودم قول دادم که ناامید نشم. حتی اگه درست موقعی که دارم آ ین برگه رو توی زونکن مخصوصش می ذارم کل طبقه ها منفجر بشه... نباید از تغییر ناامید بشم حتی تو نفس آ تم میتونی یه آدم جدید باشی و رشد کنی. من یه بذرم که هنوز از خاک بیرون نیومده. به خاطر این که خاک دورمو گرفته و جلوی نور رو می گیره و جامو تنگ کرده نمی تونم بمیرم... نتونستم کتاب بخونم و کل عصر رو درگیر چرخ خیاطی بودم. ساعت نه و نیم که کارم تموم شد از شدت خستگی تقریبا بیهوش شدم. ده ساعت خواب عمیق رو مدت ها بود نداشتم، کوآلای درونم راضیه ازم...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/64
  • مطالب مشابه: بایگانی کوآلا
  • کلمات کلیدی: برگه ,ذهنم ,بایگانی ,کنین ,ذهنتون
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این روزا خیلی تو اینستا گشت می زنم و سعی می کنم چیزهای خوبی یاد بگیرم که... راضیم از خودم :))) امروز فهمیدم که باید یه عالمه بنزین جور کنم و بایگانی مذکور رو آتیش بزنم تا اب بشه و دوباره از نو بسازمش. یعنی به نظرم تموم این برگه های پر شده چیزهای بدرد بخوری نیستند... شاید به چن تاشون فقط نیاز باشه ولی بقیه فقط به درد لای جرز می خوره. من خوره کتاب بودم ولی کتاب های درستی انتخاب ن واسه خوندن (جدیدا خیلی بهتر شدم) یا یه تایمی از صبح تا شب ی ره و سریال میدیدم ولی نمی تونستم یه خوب انتخاب کنم، کانال های تلگرام و آدم های مجازی که اصلن هیچ چیزی به من اضافه نمی رو دنبال می و مغزم رو با یه مشت چرندیات پر . به جای عمیق فکر به باطن آدمها فقط ظاهر قضیه رو دیدم و اگه منطقی بودم می تونستم بفهمم ظاهر کامل درون کامل رو تایید نمی کنه... به هر حال با یه فندک (از این اتمی نقره ای مستطیلی ها که یه علامت وید روش شده) نشستم و دارم آ ین نگاه ها رو به تموم چرت و پرت های مغزم می کنم با خودم میگم کدومشون ارزش نگه داشتن داره؟ کار خیلی خیلی سختیه ولی می خوام بکوبم و از نو بسازم. ذهنی با ظرفیتی بالا و اطلاعاتی دسته بندی شده و منظم و کامل که واقعا مفیده... برای خالی ذهن می خوام طبق پست قبلی از نوشتن استفاده کنم. کل اون هایی که کل مغزمو درگیر می کنه رو روی کاغذ میارم تا ذهنم از اون کلمات خالی بشه، مثل یه لوح سفید... می خوام کتابخونه های دیگه رو ول کنم و بچسبم به یکی، چون وقتی واسه پنج تا و ده تا کتاب ندارم ترجیح میدم سه تا کتاب بگیرم ولی سر صبر و با دقت بخونم. با اینکه تندخوانی و فهم سریع خصوصیتیه که بابتش از خودم راضی بودم ولی دیگه اینطور نیست، می خوام یه خواننده فعال باشم و توی یه زمینه به نتیجه برسم... تموم سعیم رو می کنم که حداقل تا عید پایه های بایگانی جدید رو پی ریزی کنم... اینم از یه هدف کوتاه مدت :| ولی اگه نشد هم ناامید نمی شم :))) میرسم به هر چی که می خوام شاید دیر بشه ولی حتمن می شه...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/65
  • مطالب مشابه: کوآلای ققنوس
  • کلمات کلیدی: خوام ,خیلی ,کتاب ,تموم ,کامل
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از صبح تا شب بارون اومد و دلم شاد بود و ذوق داشتم. مهربان و پرحرف شده بودم. صبح رفتیم خونه خواهر زنداداشم. من و خواهرم و زن برادرم بودیم و خواهرش. کلی حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. ناهار خوردیم و لم دادیم. نمی دونم این چه رسم مس ه ایه هر وقت می ری یه جا مهمونی، صابخونه آلبوم ع اشو میاره و نشون میده... تقریبا پونصد تا مدل ع آتلیه ای از یه خودشیفته دیدیم. خب عاطفه دختر خوشگلی بود ولی لازم نبود انقدر ع اشو تو چشم ما کنه و چند بار خودشو با بقیه مقایسه کنه و به این نتیجه برسه که خوشگله :|| خلاصه دمش گرم خیلی باحال بود و خوش گذشت. دختر خونگرم و مهربونی بود و آشپزیش هم خوب بود. واسش از هدفم گفتم و کلی بهم انگیزه داد. ناگهان بحث قانون جذب افتاد وسط و کلی وقت ازش حرف زدیم. واسم جالب بود، همه اطرافیانم تو دنیای واقعی دارن بهش ایمان میارن. انگار وقتی تو تغییر می کنی آدمهای اطرافت هم تغییر می کنن بدون این که عوض بشن... چطور می شه وقتی به صدای بارون گوش میدی و هواشو نفس می کشی ح بد باشه؟ زن برادرم گفت از این هوا متنفره و فقط از هوای گرم خوشش میاد... چقدر دوتا آدم می تونن با هم فرق داشته باشن؟ البته به قول یه خانمی که می گفت همیناست که باعث خلاقیت می شه. اگه همه هوای بارونی دوست داشتن، عاشق رنگ زرد بودن و لباسای رسمی می پوشیدند جهان چطور میشد؟ خسته کننده... به هر حال آدمایی که هوای بارونی دوست ندارن واسم خیلی عجیبن. عصر که شوهر عاطفه اومد خونشون با ذوق گفت: عجب هوایی کاش به این زودیا بارون بند نیاد... و من در دلم ذوق از این تفاهم. عاطفه گفت الان باس فقط بزنیم بیرون و دوست داشتم برم ببوسمش ولی این کار رو ن :| دوست نداشتم برگردم خونه، کلن آدمیم که از جمله هیچجا خونه خود آدم نمی شه هرگز استفاده ن ، بیشتر وقتم رو تو خونه می گذرونم ولی وقتی میرم بیرون دوست ندارم برگردم. روابط حسنه ای توی خونه ندارم ولی به عشق تخت و بخاری ازش خوشم میاد. عقل و احساس (جین آستین) رو شروع ... احساس می کنم همون وقت صبحی که واسه نت گردی و تلگرام و اینستا می گذارم هم زیاده و باید از اون کم کنم. بعد می بینم من کلی وقت از روزم رو به استراحت می گذرونم و شب ها عملا هیچکاری نمی کنم. وقت دارم ولی خیلی تنبلم... طبیعیه چون کوآلام. از یه کوآلا انتظار دارید که اتاقش مرتب باشه و همه کارهاش سر موقع انجام بده؟ نکنه نتونم تغییرش بدم؟ حتی فکر بهش وحشتناکه... این که بی نظمم رو دارم مرتب تکرار می کنم، فکر کنید این جمله تمام روز با هر گردش چشمم تو ذهنم عبور می کنه و اذیتم می کنه. فقط دارم خودمو اذیت می کنم، حتی هیچ کاری انجام نمی دم... مامانم داره پشت تلفن میگه هرگز به اون خونه کوفتی (خونه قبلیمون) برنمی گرده... بغضم میگیره از دلتنگی... من عاشق اونجام ولی نظرم واسه ی اهمیت نداره، مادرم از بزرگی خونه و دوبل بودن خونه (آرتروز داره) می ناله و پدرم از همسایه های بدش... یعنی دیگه هرگز اونجا برنمی گردیم؟ من با خشت خشت اون خونه کوفتی خاطره دارم و عاشقشم... من همیشه لب پنجره اتاقم نشستم و غروب رو تماشا ، غروبی که یک ساله نمی تونم اونجور که دلم می خواد ببینمش... هعیییی راستش خونه قبلیمون واسه من زیباترین خونه جهانه... طرحی که پدرم زمان تو تهران دیده بود و توی ذهنش نگه داشته بود. بیست و چند سال پیش یه زمین ارزون گیرش میاد و با مادرم چند سال کار می کنند و آجر رو آجر می ذارن و می سازنش. هرچند نتیجه کار اونطوری که باید خوب درنیومد و اشکالات زیادی داره ولی حسی که اون خونه داشت هیچ خونه ای نداشت. تابستونایی که می رفتیم تو ایوون فرش پهن می کردیم و باغچه رو آب میدادیم و از هوای خنک بعد از آب پاشی لذت می بردیم یا زمستونایی که حیاط پر برف می شد و توش آدم برفی درست می کردیم و غروبا از پشت پنجره به آسمون نارنجی و بنفشش زل می زدیم و حرکت دسته جمعی کلاغها رو نگاه می کردیم... چطور می تونید تو زندگیتون طوری با بقیه رفتار کنید که یه نفر از ته دلش آرزو کنه بتونه از دستتون فرار کنه و به جایی وسط ناکجا آباد بره؟ این کار رو با بقیه نکنید... هر ی حق زندگی داره، نفس کشیدن کافی نیست. شاید وقتی فکر می کنید دارید یه نفر و با عشق بغل می کنید، داره اون زیر خفه میشه و جون میده... کندن پرهای کلاغ فرقی واسه شما نداره ولی زندگی اونو نابود می کنه... من اون کلاغیم که پرهاش کنده شده...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/63
  • مطالب مشابه: کوآلای بدون پر
  • کلمات کلیدی: خونه ,دوست ,واسه ,هوای ,میاد ,کردیم ,خونه قبلیمون ,خونه کوفتی ,بارونی دوست ,هوای بارونی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز هیچکاری ن . از اینکه افراد خونوادم دورهم جمع می شن و من( بدون هیچ اجباری ) میرم می شینم کنارشون و روزم رو باطل می کنم خوشم نمیاد. نه تمرکز واسه کتاب خوندن داشتم نه می تونستم کارای کلاسو انجام بدم چون بچه ها تو دست و پام بودن، فقط آ شب یه دیدم و زار زار پاش گریه . نمی دونم این حس همذات پنداری شدیدم رو از کجا میارم، تمام لحظات حساس رو اشک ریختم. حالا اگه می شنیدم دو هفته دیگه بمیرم عمرا گریه می ااا... البته تازگیا خیلی حساس شدم. فکر کنم نشانه های افسردگی مزمنی چیزی باشه چون بقیه نشانه ها رو هم دارم به جز فکر خودکشی، کلن اعتقادی بهش ندارم. فکر کنین بمیرین و کلی اتفاق که ممکنه بیفته رو از دست بدین. آدم از شدت فوضولی له میشه، عمرن همچین حرکتی بزنم... توجهم به مدیتیشن و مراقبه جلب شده، شاید امتحان کنم چون به آرامش فکری و بی ذهنی به شدت احتیاج دارم. از اشو هم خوشم میاد. این مواردی هستن که دوست دارم درک و ازشون استفاده کنم ولی هر کار می کنم نمی تونم تو زندگیم واردش کنم. خیلی هرج و مرج دارم واسه همین دارم هر چه پیش آید خوش آید پیش میرم... من خیلی حسرت می خورم، حسرت زمان انتخاب رشته، حسرت زمان کنکور، حسرت زمان امتحانای پایان ترم، حسرت زمانی که بیهوده تلف ، حسرت همین امروزی که می تونستم ازش یه استفاده حداقلی رو ببرم ولی نبردم، و می دونم که پنج سال آینده حسرت الان رو می خورم، بیست سال آینده خودم رو لعنت می کنم بابت کارهای اشتباهی که دارم انجام میدم. من همیشه کار اشتباه رو می کنم، فرصت ها رو ندید می گیرم و بی فکر جلو می رم، بعدا سر فرصت می شینم و حسرتشو می خورم و خودمو تحقیر می کنم بابت بی مسئولیتیم. من نمی تونم مسئولیت زندگی خودمو قبول کنم. بعدا می فهمم که امروز باید چیکار می . نمی تونم خودمو بابتش ببخشم... واقعا انقدر سخته روابطمو با خونوادم بهتر کنم؟ واقعا انقدر سخته که نمی تونم مستقل بشم؟ واقعا انقدر سخته که نمی تونم 24 ساعت یه اتاق تمیز داشته باشم؟ انقدر سخته که نمی تونم حتی فکرمو انتخاب کنم؟؟؟؟ خدای من وحشتناکه... من وحشتناکم. هیچ کاری نمی تونم انجام بدم. هیچ نمی تونه منو نجات بده... الکی به خودم دلداری می دم و یکی دو روز همه چی خوبه و بعدش... دائم تلاش چه فایده داره؟ آدم بالا ه یه روز از خودش خسته میشه. من با خودم و جهانی که دارم نمی تونم کنار بیام. کاش می شد این بدنو مثل یه لباس دربیارم و ازش فرار کنم. فقط بدوم تا وقتی که هیچ اثری از این دنیا نباشه... نمی دونم بعدش چی میشه ولی فرار از خودم آرزوییه که به واقعیت تبدیل نمی شه. محکومم به زندان لعنتی، اگه مرگ نبود به چه امیدی زنده می موندیم؟ حسم یه روز خوبه و یه روز بد. خیلی غیر قابل پیش بینی ام مخصوصا واسه خودم در حالی که فقط ثبات می تونه آرومم کنه. در رویاهام زنی هستم که صورت روشنی داره از تک تک لحظه ها و کارهایی که انجام میده لذت می بره و با خوشبینی تمام منتظر آینده س، نه این مچاله شده که در حال گریه برای گذشته و وحشت از آینده س. دوست دارم زمان متوقف بشه. خودم باشم و خودم. بشینم و با خودم به نتیجه برسم( اتفاقی تقریبا غیر ممکن) و بعد دوباره جهان ادامه پیدا کنه این بار با کوآلایی متفاوت. کاش انقدر خیالپرداز نبودم و کمی به خودم ت می دادم...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/62
  • مطالب مشابه: اشک کوآلا
  • کلمات کلیدی: تونم ,حسرت ,انقدر ,سخته ,آینده ,زمان ,انقدر سخته ,واقعا انقدر ,حسرت زمان ,دوست دارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گاهی وقتا کل روزتو صرف خوندن یه رمان می خونی و از ته دلت بابت اینکه داری تمومش می کنی غصه می خوری. کتاب نجواها و دروغ های جوی فیلدینگ رو که می خوندم همین حسو داشتم و این کتاب جدید (تکه های گمشده) این حسو بیشتر بهم داد. داستان کتاب درمورد زنی روانپزشک خانواده، چهل و هفت ساله که درگیر مادری که آ ایمر داره، خواهر خوشگذرانی که عاشق یه قاتل زنجیره ای شده و می خواد باهاش ازدواج کنه و دختر سرکشش شده، روابطش با همسرش رو به سردی می ره و تو همون موقعیت با عشق دوران نوجوونیش رو به رو می شه و کلی احساسات و موقعیت هایی که از نظر من به شدت جذابن. از زندگی های درهم پیچیده شده ای که در آ همه چیز مثل سطح آینه شفاف و روشن می شن خوشم میاد، پایان باز ممکنه منو دیوونه کنه. یادم میاد قبلنا که کتاب می خوندم از جهان اطرافم خارج می شدم و حتی اگه بمب هم کنار گوشم منفجر می شد چیزی متوجه نمی شدم. ولی امروز دیدم که به چه راحتی حواسم پرت می شه و کل داستان و حسش می پره، بارها آرزو گوشی تلفن بسوزه و دکمه ی بی صدا واسه مامانم گذاشته باشن که نه گذاشت عصر بخوابم نه میذاره کتاب بخونم. بعد از کلاس، ی اعت تموم تو قرض الحسنه نزدیک خونه مون، کنار رفیق سیزده ساله ام که هیچوقت خبرش رو نمی گیرم ولی اون دائم به من زنگ می زنه و میگه بیمعرفت گذروندم. خودش نمی دونه ولی من تنها تفکری که از این رفیق تو ذهنم دارم یه مانعه. یادمه دوران دبیرستان خیلی دختر بی دست و پا و احمقی بودم، الانم چندان بهتر نیستم ولی حداقل قدرت نه گفتن به بقیه رو پیدا مخصوصا به ی که قبلا تو رودوایسی رفاقتی به خاطرش رفتم رشته حسابداری، اونم کاردانش، چون با اون نمره ریاضیش هیچ جای دیگه ای قبول نمی شد... اونموقع فکر می که منو دوست داره و می خواد با من باشه ولی در ادامه همون سال دیدم منو به این خاطر اغوا کرد که بهش تقلب برسونم، ضربه خیلی بدی بود از طرف ی که سیزده سال باهم تو یه محل و همکلاسی بودیم ولی واسه من چیز جدیدی نبود. سال های قبلش هم همین طور بود، دوستانی که داشتم وضعیت خیلی بدی داشتن که از من به عنوان نردبونی واسه ترقی خودشون استفاده می . مهم ترینشون لیلا بود، دختری که از طلاق پدر مادرش به شدت ضربه خورده بود و من به خاطر علاقه ای که بهش داشتم روز قبل از همه امتحانا می رفتم خونشون و باهاش درسا رو کار می حتی فرداش هم سر جلسه جواب سوال ها رو تا جایی که می شد بهش می رسوندم ، سال بعدش قضیه طلاق منتفی شد و کلاسش عوض شد و رابطه ش با من قطع و لیلای سال اول راهنمایی شروعی واسه هشت سال تقلب رسوندن من به انی بود که در واقع دوست من بودن... اشتباه نکنین همه دوستامم درب داغون نبود من با درس عالی های کلاس هم رفیق بودم، چون اونام به ی احتیاج داشتن که واسه بهتر شدن کمکشون کنه. کلن دشمن هیچ وقت نداشتم و ملت منفعت طلب باهام خوب بودن به جز یک نفر که بین منو همین رفیق که امروز پیشش بودم رو بهم زد و نصف سال اول دبیرستان رو باهم قهر بودیم تا خودش پا پیش گذاشت و کاش قلم پام می ش ت و نمی رفتم دوباره کنارش بشینم و خام نقشه هاش بشم. گذشته ها گذشته و متنفرم از این که هر شب قسمتی از اون ها رو دارم دوره می کنم. مطمعنن که خوندنش واسه شما اصلن جذاب نیست، متاسفم ولی وقتی در حال نوشتنم اختیاری روی نوشتنم ندارم چون اجازه میدم به ذهنم که هر چی توش می گذره حتی واسه یه ثانیه رو روی کاغذ بیاره حتی اگه داستان زمانی که کرم خاکی و سوسک های ریز رو توی جعبه کبریت جمع می ، باشه یا حسم درمورد دیدن مز ف ترین تاریخ که شما حتی تیزرشو هم درخور توجه نمی دونید... خلاصه که از تموم شدن تکه های گمشده به شدت غمگینم و حتمن تو اولین فرصت یه کتاب دیگه از جوی فیلدینگ پیدا می کنم. اون نویسنده محبوبم بعد از دن براون و سیدنی شلدون حساب می شه. کتابهای جنایی که توصیف خوبی دارن نظرم رو جلب می کنه. کاش یه کتابخونه داشتم و وقتی که اینا رو مینوشتم، کتابای دوست داشتنیمو بغل می . حس خوبی دارم :))) با شما تقسیمش می کنم :)))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/61
  • مطالب مشابه: تکه های گمشده
  • کلمات کلیدی: واسه ,کتاب ,داشتم ,رفیق ,دوست ,خیلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اصلن فکرشو نمی ولی از همون موقع که بیدار شدم روز بدی بود. اون از اول صبح که هر کار نتونستم واسه مامانم نوبت بگیرم بعدش هم که به کلاسم دیر رسیدم. درست همون موقع که داشتم جزوه می نوشتم و دقت می تا یاد بگیرم خواهرم چندین بار زنگ زد به گوشیم و حواسمو پرت کرد(جواب ندادم ولی بازم حواسم پرت می شد) وقتیم که از دست اون راحت شدم یه خانمی وارد کلاس شد و منو برد تو یه اتاق دیگه. کاشف به عمل اومد خواهر یکی از خواستگارهاییه که مادرم رد کرده و اومده بود منو ببینه و راضیم کنه تا بیان واسه خواستگاری. از شدت عصبانیت در حال منفجر شدن بودم. هم از درسم مونده بودم، هم آبروم رفته بود، هم از اصرارهای خانومه اعصابم داغون شده بود... کاش به جای اینکه وایسم و احترام بذارم به چرت و پرت هاش پرتش می بیرون از اونجا. بعدش هم که کلاس تموم شد واسه یه سوال از مربی تا یک ساعت معطل شدم و اعصابم داغون تر شد. تو راه برگشت به خونه هم یه زوجی که اصلن تا حالا پاشون به خیابون ما باز نشده بود گیر داده بودن بهم که آدرس یه کوچه رو بدونن، حالا بدبختیم این بود که هر چی می گفتم باید دور بزنن و برن پایین تر نمی فهمیدن، تا خودم سوار ماشینشون شدم و رسوندمشون... البته اولش ترسیدم تا سوار ماشین شدم دیدم کنارم یه کلنگ و طنابم هست، اگه منو می یدن واقعا قضیه جنایی باحالی میشد :))) هیچی دیگه اومدم خونه و بقیه روز هم بی اعص های خونوادگی داشتیم. صاحب خونه مون یه اجاره بالا واسه تمدید گفته و نه پدر من راضی به جای دیگه می شه و نه مادر من حاضر میشه برگردیم به خونه خودمون... تو همین وانفسا کتاب نغمه غمگین از جی دی سلینجر رو تموم و تکه های گمشده از جوی فیلدینگ (که عاشقشم) رو شروع ... بابام میگه من فقط اینجا رو دوست دارم و شمیرون تهران :|||| انقدر مکان های مورد علاقه ش به هم نزدیکه. معلوم نیس قبل انقلاب که تهران بوده چه کارهایی اونجا می کرده ؛))) یبار که دفترچه خاطراتشو پیدا چیزهای جالبی در این مورد دیدم، عاشق یه دختری به اسم سهیلا هم بوده ولی در آ مادر من نصیبش شده. یادمه وقتی دفترچه رو پیدا ده دوازده سالم بود و پ و دادم به مامانم. بابام که برگشت مجلس بازپرسی اجرا کردیم که فهمیدیم دختره چند سال پیش از اونروز سرطان گرفته و مرده ولی یه سوال بی جواب موند... بابام از کجا خبر داشت؟ البته دفترچه خاطرات خواهرمم پیدا ، واسه خنده عالیه، دوران عقدش که با شوهرش می رفته بیرون همش من باهاشون بودم (یه کوآلای سه چهار ساله آویزون بامزه رو تصور کنین) این بنده معصوم هم همش غر می زنه که این چی میگه تو زندگیم :دی بابام و خواهرم دفترچه خاطراتشون رو جاهایی که مشخص باشه نمی ذاشتن، اتفاقن خیلی خوب قایمش می ولی من تو پیدا چیزایی که بقیه دوست دارن پیدا نشن م، مخصوصا آجیل شب عید :)))))))))) دوست ندارم این حال بدم ادامه پیدا کنه واسه همین تا دم خواب کتاب می خونم، کمدی می بینم و موزیک گوش میدم... :)

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/59
  • مطالب مشابه: روز نحس کوآلا
  • کلمات کلیدی: واسه ,پیدا ,دفترچه ,بابام ,خونه ,دوست ,پیدا ,اعصابم داغون ,همون موقع
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
صبح دلم هوس کوه کرده بود که بلند شدم از خواب و دیدم که به به چه بارانی و چه هوای ابری و سردی. اندکی ذوق و یاد این جمله حسین پناهی افتادم: "پنجره را باز کن و از هوای مطبوع بارانی لذت ببر، خوشبختانه باران ارث پدر هیچ نیست." تا ظهر با همین حال خوش پای اینترنت بودم که ناگهان خواهر گرام با دو فرزند کوچکش وارد خانه شد. از همان اول که بچه خواهرم پایش را روی گلویم گذاشت و گفت برام نودل درست کن. حرکت جدیدی با سس لوبیا و اندکی اسفناج زدم. به نظر غیر قابل خوردن میاد ولی خیلی خوشمزه شد. تا نودل را آماده کردیم مادر زنگ زد که خانه زنعمویش لنگری انداخته و نمی آید. زنعموی مادرم زنی پیر و تنهاست که بچه ای ندارد و عمویم هم زمانی که سه ساله بودم فوت شد. دفن ش خاطره ای است که کاملن در ذهن من ماند و گاهی اوقات خوابش را می بینم، مادرم انقدر حالش بد بود که حواسش نبود به کودکی که نباید این ها را ببیند. نیمه شب غریبانه دفنش د، لامپ صدی را سیم کشی کرده بودند به درخت کنار قبرش تا گورکن درست ببیند. نمی دونم همچین خاطره ای را چطور با وضوح فول اچ دی و لحظه به لحظه به یاد دارم... خلاصه بعد از آن قضیه دعوایی خانوادگی رخ داد( مسئله ای طبیعی در فامیل من) و زنعموی من محکوم شد و مادربزرگ و پدر بزرگم ما رو از رفتن پیش زنعموی تنها منع همراه با پیگرد قانونی د. از آنموقع به بعد خونواده من و ها و ها به صورت زیر زمینی و پنهانی بهش سر می زنیم تا کمی دلش کمتر بگیرد در آن خانه قدیمی. ما هم به ناگاه بساط کردیم خانه زنعمو و ناهار را با خود بردیم آنجا و دور همی صرف شد. در دو قدمی خانه اش کتابخانه است که من و بچه خواهر رفتیم آنجا. مجله "آنگاه" رو پیدا ، نوشته ها و مصاحبه ای درمورد خیام دیدم که اووف بر من . برای چه؟ برای اینکه دوست دارم شعر های مولانا و حافظ و سعدی و خیام را بخوانم اما به جایش در اینستاگرام چرخ می زنم و تلگرام گردی می کنم یا لم می دهم و فکر می کنم به گذشته یا می خوابم... در همین وانفسای درگیری ام با خیام (که کامل هم نخوندم)، دوتا دختر دیدم که وارد شدند و اونطرف میز با کتاب هاشون وارد شدن. از همون لحظه اول چشمام روی دختری که شال خا تری داشت میخکوب شد. پرت شدم به سه سال پیش، شایدم بیشتر، که محض استفاده از تابستان و اندکی وزن کم (دغدغه همیشگی ما دخترا حتی اگه 20 کیلو باشیم) رفته بودم باشگاه بدنسازی و خیلیم از اون وزنه ها و دستگاه ها و ه رها خوشم میومد... تا اینکه اواسط تابستون یه دختر با چشمای درشت خا تری وارد کلاس شد و من میخکوب زیباییش شدم. اونقدر که تا آ تابستون فقط می رفتم که زمان دمبل زدن از تو آینه زل بزنم بهش و دلم بره واسه خوشگلیش (من اصلن تمایلات گرایانه ندارمااا). موهای بلند تا پایین کمرش که به رنگ شن های ساحل بود، پوست سفید مثل برف، لبای درشت صورتی رنگ و بینی کشیده و قلمی، در کل یه صورت بیبی فیس دوست داشتنی ازش ساخته بود. قد بلند و هیکل رو فرمی داشت و همیشه لباسای اسپرت و هودی طور خیلی قشنگی می پوشید (از اون موقع بود که منم طرفدار تیپای اسپرت شدم، قبلش خیلی مز ف و خانمانه بودم). بیشتر واسم جالب بود که چطور یه همچین دختر خوشگلی تو محلمونه، بدون هیچ عملی. درسته محوش بودم اما تو دلم بهش حسودی می . با دیدن دوباره ش توی کتابخونه تموم اون روزها اومد جلوی چشمم که با دیدن نگاه مشکوک دختره، از خیره شدنام، سریع خودمو جمع و با بچه خواهرم زدیم بیرون. بعدشم خواهرم بهمون اضافه شد و یه بازار گردی حس هم کردیم و اومدیم خونه. تازه نشستم پای کارای کلاسم و کل شب هم صرف اون شد. روز طولانی ای بود خسته شدم. کاش تا ابد استراحت می تا خستگیش در بره... پی نوشت: می دونستین "ضنت" یعنی خساست و بخل ورزیدن؟ من امروز فهمیدم :)))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/60
  • مطالب مشابه: بازگشت باران
  • کلمات کلیدی: خانه ,لحظه ,خیام ,دختر ,زنعموی ,کردیم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خوشبختانه ذوق و شوقم نسبت به اون هدف کم نشد و طوری دارم بهش فکر می کنم که انگار از اول زندگیم هدفم همین بوده. امروز تو مسیر کوه به دوستم درموردش توضیح دادم (اصولن چیزی درمورد خودم نمی گم بنده خدا تعجب کرد) و کلی تشویقم کرد و گفت اگه می تونی عالیه که ادامه بدی. کلی انگیزه به هم دادیم و اینا. این رفیقم سی و شش سالشه و خیلی رابطه خوبی با هم برقرار کردیم، چون اون یه بند حرف می زنه و منم همیشه گوش میدم و همراهی می کنم، همیشه هم حقو به اون میدم حتی اگه تو دلم به نظرم کارش اشتباه باشه، چون واسه مشاوره که پیشم نیومده فقط می خواد باهام حرف بزنه. واسم جالبه که بقیه منو محرم رازشون بدونن و بیشتر اوقات این اتفاق میفته چون من اصولن آدمی هستم که رو پیشونیم نوشته شده: با من حرف بزنید... نمی گم دوست ندارم اتفاقن خیلی باحاله و بابتش متشکرم. بعد از این که از کوه اومدیم با خونواده رفتیم باغ و قهوه و چایی آتیشی زدیم تو رگ. هوا عالی بود و حس چسبید بهم. درختا شدن و جذ ت خودشونو به نحو دیگه ای دارن نشون میدن. من شاخه های خالی از برگ درختا رو هم دوست دارم، اگه چند میلی برف هم روش باشه که خیلی بیشتر ولی هنوز خبری از برف و بارون زمستون نیست. بعد از ظهر هم به اتفاق خونواده گرام آتش بس 2 و آینه بغل رو دیدیم و اندکی خندیدیم... دیدن دورهمی حتی اگه چرت و پرت باشه خیلی حال میده ولی هیچی از نمی فهمی. تصمیم داشتم تو لحظه زندگی کنم و امروز تونستم، اصلن تو فکر آینده و گذشته نبودم و فقط از روز م لذت بردم. البته قبل از خواب رو فکر کنم نتونم حالا حالاها درستش کنم. یه عادت سیریش مز ف که هر سری قبل از خواب باید تموم گذشته (کاش حداقل خوباش بود، همش خاطرات بد) از جلوی چشمم رد میشه. شاید فقط وقتی که دوروبرم پر آدمه می تونم تو حال زندگی کنم... فکر نکنم :/ امروز اصلن فرصت ن کتاب بخونم چون هم مهمون داشتیم هم کارای کلاسم رو انجام دادم.آلوئه وراهام رنگشون زرد شده، نمی دونم چیکارشون کنم :((( کوآلاتون مدتهاست تا لنگ ظهر نخو ده... با همین فرمون ادامه بدم کم کم شتر مرغی چیزی میشم، خیلی راه مونده تا جگوار...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/57
  • مطالب مشابه: حرکت کوآلا
  • کلمات کلیدی: خیلی ,فیلم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یه روز خسته کننده بدون هیچ اتفاق خاصی که همش توی خونه ای هر چی دم دستت میاد رو می خوری، هیچی نمی چسبه به جز اینکه کتاب بخونی، ببینی و یه دوش عالی بگیری. واسه من جاییه که مغزم تو فعال ترین ح ممکنه. یعنی قدرت تمرکزم رو گذشته تقریبن صد برابر میشه. ی اعت اون تو نشستم و هم خودم و شستم و هم به این فکر می که چرا من نمی تونم خودم رو ببخشم. من نمی تونم به خودم رحم کنم چه برسه به بقیه. دائم دارم از بچگی تا الان رو مرور می کنم و بابت تموم کارهای زشتم خودم رو سرزنش می کنم. عادت وحشتناکیه که یه نفر با صدای بلند وسط مغزم بهم میده و میگه چرا این کارو کردی. احساس می کنم تو این جنگ درونی دارم کم میارم... بعد از فقط باید حوله بپوشی و بخاری رو زیاد کنی و لم بدی روی تخت. اگه کتاب، یا موزیک هم باشه که خیلیم عالی. اصن این لش بعد جزو واجبات زندگیه. لذتیه که هیچ وقت از دستش ندادم. قرار بود نظم داشته باشم که متاسفانه نشد... اینم به لیست کارهای نیمه تمامم باید اضافه کنم. کاش همون لحظه که یه کار رو نصفه نیمه رها می یه صاعقه نازل می شد منو خشک میکرد راحت می شدم... :( گاهی وقتا یه رو می بینی، به نظرت خیلی چرته ولی یه سکانس انقدر واست جذاب می شه که ده بار و عقب می بری که اون لحظه، اون حرکت بازیگر رو ببینی و دلت بره برای احساسش... :)))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/58
  • مطالب مشابه: کوآلا
  • کلمات کلیدی: ,فیلم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب خیلی غصه خوردم و واقعا دلم ش ته بود. از شدت حرص یه متن بلند بالا به خودم نوشتم و عصبانیتم رو سر خودم خالی . تا دیروقت هم خوابم نبرد. صبح توی اینستاگرام یه کلیپ دیدم که یه خانم می گفت همه ما آدم ها هیچوقت برای هیچ کاری حال و حوصله نداریم. تنها راه حل اینه که هر وقت یه ایده به ذهنمون می رسه ده ثانیه فرصت داریم که یه قدم واسه اون ایده برداریم، حالا هر کاری که خودمون می دونیم باعث میشه اون ایده رو به راحتی از یاد نبریم و شروع کنیم. تقریبا یکماهی میشه که دارم کلاس خیاطی میرم. راستش قبلش طرز تفکر درستی درمورد خیاط ها نداشتم و یجورایی یه کار پیش پا افتاده و مز ف می دونستم که از سر بیکاری توش ثبت نام . جلسه اول که تموم شد به معنای واقعی برگام ریخته بود. انقدر سخت و زمان بره که چند روزه کمر درد گرفتم... البته کارم درسته ها :))) برگردم سر امروز صبح، در حالی که اینستا گردی می توجه بیشترین پستایی که می بینم لباسه، تک تک لباس ها رو با دقت نگاه می کنم و تو ذهنم تصور می کنم که ترکیبش با کدوم طرح دیگه جذاب تره یا نقص ها و زیبایی های اون لباس رو بررسی می کنم. بعد از نیم ساعت یه ایده تو ذهنم اومد: چرا نتونم یه طراح لباس بشم؟ سریع از ده ثانیه استفاده و تو گوگل سرچ که به چه چیزهایی نیاز دارم برای این کار که خوشبختانه تو مسیر درستی هستم. طول می کشه تا بهش دست پیدا کنم، باید دستی بر نقاشی و گرافیک هم داشته باشم و نیاز به روابط عمومی بالا داره که بزرگترین مشکلم همینه. تقریبا یک ساعت بعدش شک ، عمرن بتونم تو این کار به جایی برسم... من تواناییشو ندارم... خیلی وقت می بره و کلی چیز دیگه... ولی یهو یاد کنفرانس بهانه ها از وین دایر افتادم... آیا واقعا صد در صد من نمی تونم به خاطر این بهانه ها به این هدف برسم یا حتی براش تلاش کنم؟ عصر بود که به مادرم گفتم: من می خوام طراح لباس بشم... مادر: چخبره بابا، یه ماهه رفتی کلاس خیاطی فقط، می خوای برات مزون بزنم؟ تو که دوروز دیگه ول می کنی الکی به خودت امید نده. مثه توپی که سوزن توش زده باشن بادم خالی شد... مامانم راس میگه، منو می تونن به عنوان سلطان کارهای نیمه تمام کنند.نمی دونم فردا که از خواب بیدار می شم همین ذوق و شوقی که امروز داشتم و خواهم داشت یا نه... ولی خب هدف غیر از این چی می تونه باشه؟ غیر از اینکه وقتی خودمو تو جایگاه یه آدم موفق تو اون عرصه تصور می کنم از خوشحالی بال در میارم، چی بهترین ملاکه واسه انتخاب هدف؟ باید بشینم با کلاه های مختلف روش فکر کنم و برنامه بریزم. هدف اصلیم شامل چهارده تا هدف زیر شاخه می شه که هرکدوم باز زیر شاخه های خودشو داره و برنامه ریزی می طلبه و نیاز به وقت گذاشتن داره. مهم ترین مهارتی که میطلبه خلاقیته که باید دست به دامن دبونوی عزیزم بشم. نمی خوام فرصتی که به دست آوردم رو از دست بدم. به نظرتون زیادی خیالپرداز نیستم؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/56
  • مطالب مشابه: یافتم! یافتم!
  • کلمات کلیدی: لباس ,ایده ,طراح لباس ,کلاس خیاطی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اولین چیزی که بهش نیاز دارم یکم آرامش و حس خوبه. آروم گرفتن بهم کمک می کنه که اضطراب آینده از بین بره. متوجه الانم بشم و بفهمم حالا چی دلم می خواد. اگه این رو بفهمم که چی می خوام و آرزوهام یه خط ثابت پیدا کنه می تونم برم مرحله بعدی که شروع اون کاره. من واسه قدم اول نیاز به یه مسیر دارم، تا وقتی رو به روم یه دیوار هیچ ت ی نمی تونم بخورم. راستش از این تلاش ی اله که داره کم کم به دوسال هم می کشه خسته شدم. فکری که تو خواب و بیداری مغزم رو کاملن درگیر کرده. من قراره ده سال دیگه چطور آدمی بشم؟ در چه شرایطی احساس خوشبختی دارم؟ اون کاری که با انجام دادنش احساس خستگی نمی کنم و دلم می خواد وقتی مشغولش هستم زمان کش بیاد چی هست؟ پیدا نشدن هدف اولین مشکل منه. می دونم اگه هدف پیدا بشه هزارتا مشکل ریز و درشت دیگه پیدا می شن تا منو کاملن از پیدا ش پشیمون کنند ولی حداقلش اینه که از خودم راضیم. من به جادوی آرامش، حال خوب، اراده، پشتکار، صبر، عشق و همه چیزهای خوب جهان نیاز دارم و بابتش تمام تلاشمو می کنم. مطمئن باش... با وجود تمام ش ت هام تو این زمینه می دونم که آدم تسلیم ناپذیر و یه دنده ای هستم. دوست ندارم وقتی هفتاد سالم شد و با موهای سفید با یه پتو و بالش نرم کنار بخاری لم داده م و دارم خاطرات گذشته رو مرور می کنم چیزی جز حس خوب رضایت و لبخند رو تجربه کنم... میدونی حتی اگه این پروسه تلاشم تا یک روز قبل از مردنم هم طول بکشه و بالا ه پیدا بشه بازهم پشیمون نمی شم از تلاشم چون یک روز وقت دارم که برای محقق شدنش قدم بردارم... آرزوی من پرواز است و روزی از این قفس رها خواهم شد... باور نمی کنی؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/53
  • مطالب مشابه: کوآلای هفتاد ساله
  • کلمات کلیدی: پیدا ,نیاز دارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز کوآلاتون به دلیل دوست نداشتن غذای ظهر دست بکار شد که هر چی دم دستش میاد بپزه. تو فریزر یکم لوبیا پخته و فلفل دلمه ای و گل کلم پیدا . همه رو ریختم تو ماهیتابه و تفت دادم بعد رب زدم و تهشم واسه جدید شدن غذا یه تخم مرغ ش تم توش. مطمئنن اولین و آ ین بارمه که چنین حرکتی می زنم، اصلن خوشمزه نشد... داشتم کار های کلاس رو انجام میدادم که دوست دوران م زنگ زد و دو ساعتی با هم حرف زدیم. آ ین باری که باهاش صحبت تابستون بود که با شوهرش اومده بودند اصفهان و سری به من زدند. اهل قمه و من اصفهان ولی انقدر با هم خاطره داریم که هنوز بعد ی ال و نیم دلم می رود برای روزهای با هم بودنمان. آن روزها که سر به هوا بودیم و دیوانه. بعد از کلاس دوتایی بیرون می زدیم و پیاده می رفتیم تا باغ فین کاشان (نیم ساعت راه بود) می رفتیم پارک کناری اش کنار باریکه آبی که ازش رد می شد می نشستیم و حرف می زدیم. کلاس های هشت صبحی که با هم خواب می م م و دو ترم طول کشید تا ریاضی یک را پاس کنیم... فکر کن روز امتحان از خواب پاشدم و گفتم من حوصله امتحان ندارم تو چی؟ دستش رو از زیر پتویی که تا روی سرش کشیده بود درآورد و لایک داد و گفت پایه م. تمام ی که از پنجره خوابگاه بیرون را نگاه می کردیم و می گفتیم اگر اینجا نبودیم کجا می رفتیم. رویای جهانگردی داشت و عکاسی... هر چند الان هم دائم در مسافرت است و نقاشی را شروع کرده اما من چی؟ وقتی می گفت آرزویت چیست می گفتم بزرگترین آرزوم راحت شدن از دست خونوادمه و آدمای دوروبرم... تمام خلاف هایی که با هم می کردیم. وقتی که خوابگاه ممنوع ال وجمون کرد و باز هم پیچوندیم. ی که تا صبح سریال اورجینال و خاطرات خون آشم و جن گیر رو میدیدیم و بعد از دوساعت خواب، میرفتیم سرکلاس و چرت می زدیم. یا اون ترمی که پاپیچ رفیقم شد و من ازش دفاع می و از حرصش منو دو ترم با نمره خوب پاس کرد که توی دست و پاش نباشم تا با رفیقم راحت باشه با اینکه امتحانمو خوب نمی دادم. با هم تمام خیابون های اطراف رو پیاده طی کردیم و خاطره هایی ساختیم که هروقت یادشون میفتم وحشت می کنم از شجاعتی که داشتیم و خدا رحم کرد که هنوز سالمیم... اون دوسال واسه من مثل سربازی پسراس، دوسال رفتم ولی اندازه ده سال خاطره با خودم آوردم، خاطره هایی که هم تنم رو می لرزونن و هم دلم میره واسه تکرارشون، یعنی می شه دوباره اون هیجان ها رو تجربه کنم؟ یعنی می شه دوباره تو اوج بدبختی احساس خوشحالی کنم و بخندم به مشکلات و جیب خالیم؟ میشه دوباره به عشق همراهی یه نفر از خوابم بزنم و سه روز نخوابم که لحظه ای از با اون بودن رو از دست ندم؟ میشه دوباره یکی بیاد تو زندگیم که از صبح تا شب همش برام حرف بزنه و من با عشق همشو گوش کنم و لذت ببرم ازش؟ دلم می خواد زار زار به حال کوآلای تنها گریه کنم ولی حیف نمی تونم، برای خودم و اتفاقات زندگیم نمی تونم اشک بریزم ولی یه هندی می بینم اشکام جاریه بی اختیار... کلن آدم نیستم... به شدت عاشق اون دو سال از زندگیم هستم، دلم هر شب قبل از خواب براش تنگ می شه و از کائنات می خوام که یه شرایط بهتر از اون روزا واسم جور کنه که دوباره لذت شادی از ته قلب و بی خیالی و هیجان بیش از اندازه رو تجربه کنم... من تا هجده سالگی تنها بودم، رفیق داشتم ولی رفیق صمیمی و فاب نه. زمان نقطه عطف زندگیم بود، از یه دختر لوس و بی دست و پای بچه مثبت تبدیل شده بودم به یه آدم خلاف و مستقل و آزاد. کارهام اشتباه بود می دونم ولی احساسی که داشتم اونموقع رو با هیچی عوض نمی کنم... به امید یه حس خوب :)))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/55
  • مطالب مشابه: دلتنگی های کوآلای خیابان چهل و هشتم
  • کلمات کلیدی: هایی ,زندگیم ,خاطره , ,تمام ,کردیم ,میشه دوباره ,خاطره هایی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هر چیزی که امروز می گم مطمعنا یه اتفاقی به سرعت رخ میده که فردا به برع همون قضیه برسم. مرسی از کائنات که در این مورد همیشه فعال و آماده به خدمتن. دیروز گفتم که به کمی آرامش احتیاج دارم و امروز به معنای واقعی به فنا رفتم. اول صبح که سر کلاس استرس گرفتم و بعد از ظهر هم چندتا مهمون داشتیم. بدترین اتفاقی که می تونه تو یه روز برام بیفته مهمون ن ه س. فرض کنین، از صبح زود تا ظهر کلاس داشته باشید و بعدش هم ید برید. وقتی می رسین خونه خواهرتون با دوتا گودزیلای دو و شش ساله ش برسه و خونه تبدیل به میدون جنگ بشه. شما هم بیخیال با مادر و خواهرتون کنار پنجره زیر آفتاب گرم زمستون لم داده باشید که ناگهان... بله زنگ در خونه زده بشه و مهمونا سرزده بیان تو و تو مجبور باشی سریع تو فاصله خوش آمد گویی خونه رو جمع کنی و لباساتو عوض کنی تا یه وقت زشت نباشه. حالا این مهمونو رد کردی به فاصله نیم ساعت بعد مهمون بعدی سر برسه و این یکی بیشتر بمونه و دهن سرویس کنه با پر حرفیاش... در کل روز خوبی نبود واسه منی که تصمیم داشتم تمام بعد از ظهرمو زیر پتو و بالش به بغل استراحت کنم و با خواب عزیزم عشق بورزم... حتی نشد کتاب بخونم. وقتی می ری کتابخونه و پنج تا کتاب خوب میگیری، نتیجه ش الان من می شه، از هر پنج کتاب چتد صفحه می خونی و هر دفعه به یکیشون ناخنک می زنی. هم باحاله هم تمرکز درستی نداری. انقدر خوابم میاد که حاضرم بابتش نصف مغز ابمو بدم، هر چند فکر نکنم به کار بیاد. باید تو رو مه آگهی بزنم: نیمی از مغز (سمت راست) دست دوم در حد نو که فقط بیست سال کار کرده، تو سر یه خانوم بوده فقط هر از گاهی از چند تا نورون هاش استفاده می کرده، در عوض چند ساعت خواب مفید (ترجیحا کما) به فروش می رسد. (ت ت م) اگه ساعت برنارد داشتم الان زمان رو نگه می داشتم، یه دل سیر می خو دم، یه عالمه کتاب می خوندم، می رفتم مسافرت دور دنیا، تمام ها رو می دیدم و بر می گشتم توی تختم. اگه یه موقع دیدین در عرض یه ثانیه بدنتون مثل اصحاب کهف همون موقع که بیدار شدن، خشک شده و درد می کنه، بدونین من ساعت برنارد رو یافته ام. می دونم هر ایده ای به سرمون می زنه مشخصا ممکنه و قابل دستی ، پس شاید ایده خارج شدن از محدودیت های مکانی و زمانی هم ممکن باشه... واقعا عالی می شه اگه پیدا بشه... احتمالا... :)))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/54
  • مطالب مشابه: نصف مغز کوآلا
  • کلمات کلیدی: کتاب ,ساعت ,خونه ,مهمون ,ساعت برنارد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
فهمیدم که یه کوآلا به راحتی تبدیل به جگوار نمی شه. این که تا الان بیداریم شامل گوشی و و کتاب هام بوده ولی الان دائم بیرونم یا کار دارم خیلی خستم می کنه، دقیقن همین موقع که تصمیم گرفتم یه شانس دوباره به خودم بدم. تموم چیزی که دارم همین افکار مز فه که گاهی وقتا حتی به مرحله دوباره فکر هم نمی رسه. واقعا فکر من کار درستیه؟ شاید فکر فقط یه فرآینده که منو دائم بین گذشته و آینده جا به جا می کنه و هر کاری می کنه که مغز من مشغول بشه و از زمان حالم نتونم درست استفاده کنم. این که دائم بشینی و فقط آینده رویاییتو تصور کنی کافی نیست و خیلیم داغونه. البته من آدم به شدت تنبلیم وگرنه حتمن تا حالا به یه جایی رسیده بودم. تموم وقتایی که می تونستم یه کاری رو انجام بدم رو صرف کارهای بیهوده می کنم وگرنه قبلن که کل وقتم خالی بود الان که کار دارم یهو یه عالمه اتفاق جالب و وقت گذرونی با بقیه واسم پیش اومد. فکر کنم مغزم داره بدون هماهنگی واسه خودش جذب می کنه، اتفاقایی که منو واسه رسیدگی به کار اصلیم خسته کنه یا گولم بزنه. البته درسته که من آدم تنبل و دقیقه نودیم ولی بازم با تمام اینا همیشه کارم رو انجام میدم حتی بهتر از بقیه چون دقت بالایی دارم... اما خب بشدت خسته میشم چون هم حجم کار زیاد میشه و هم مجبور می شم از خوابم بزنم. به شدت از ارزش خواب باخبرم ولی بیشتر اوقات کمبود خواب دارم. از این که ذهنم وقت و بی وقت یاد گذشته میفته بیزارم. آدم هایی رو وارد زندگیم ، جاهایی رفتم که الان باعث وحشتم میشه فکر بهش. دائم عذاب وجدان دارم و فکر می کنم یه روزی اون آدم ها و اون اتفاقات به زندگیم دوباره وارد می شن و آینده م رو نابود می کنند. دائم یا به خاطر گذشته خودم رو سرزنش می کنم یا برای آینده حسرت می خورم. فکر می کنم سرزنش خودم بس باشه ولی اون تایم قبل از خواب که فکرهات مجال پیدا می کنند تا به راحتی خودشون رو نمایش بدن، گذشته و آینده منو رها نمی کنه. هر شب با استرس می خوابم و این باعث میشه تو روز هم کارآیی و تمرکزی که می خوام رو نداشته باشم. فایده ای نداره... منو باید بکوبن از نو بسازن، اصلاح ممکن نیست. خیلی کار دارم و مقاومت ذهنی هم که دست و پاگیره، حتی شرایط زندگیم هم علیه من عمل می کنه. فقط می تونم بگم هیچی نمیدونم...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/52
  • مطالب مشابه: سرزنش کوآلا
  • کلمات کلیدی: دائم ,آینده ,گذشته ,الان ,سرزنش ,زندگیم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اولین چیزی که بهش نیاز دارم یکم آرامش و حس خوبه. آروم گرفتن بهم کمک می کنه که اضطراب آینده از بین بره. متوجه الانم بشم و بفهمم حالا چی دلم می خواد. اگه این رو بفهمم که چی می خوام و آرزوهام یه خط ثابت پیدا کنه می تونم برم مرحله بعدی که شروع اون کاره. من واسه قدم اول نیاز به یه مسیر دارم، تا وقتی رو به روم یه دیوار هیچ ت ی نمی تونم بخورم. راستش از این تلاش ی اله که داره کم کم به دوسال هم می کشه خسته شدم. فکری که تو خواب و بیداری مغزم رو کاملن درگیر کرده. من قراره ده سال دیگه چطور آدمی بشم؟ در چه شرایطی احساس خوشبختی دارم؟ اون کاری که با انجام دادنش احساس خستگی نمی کنم و دلم می خواد وقتی مشغولش هستم زمان کش بیاد چی هست؟ پیدا نشدن هدف اولین مشکل منه. می دونم اگه هدف پیدا بشه هزارتا مشکل ریز و درشت دیگه پیدا می شن تا منو کاملن از پیدا ش پشیمون کنند ولی حداقلش اینه که از خودم راضیم. من به جادوی آرامش، حال خوب، اراده، پشتکار، صبر، عشق و همه چیزهای خوب جهان نیاز دارم و بابتش تمام تلاشمو می کنم. مطمئن باش... با وجود تمام ش ت هام تو این زمینه می دونم که آدم تسلیم ناپذیر و یه دنده ای هستم. دوست ندارم وقتی هفتاد سالم شد و با موهای سفید با یه پتو و بالش نرم کنار بخاری لم داده م و دارم خاطرات گذشته رو مرور می کنم چیزی جز حس خوب رضایت و لبخند رو تجربه کنم... میدونی حتی اگه این پروسه تلاشم تا یک روز قبل از مردنم هم طول بکشه و بالا ه پیدا بشه بازهم پشیمون نمی شم از تلاشم چون یک روز وقت دارم که برای محقق شدنش قدم بردارم... آرزوی من پرواز است و روزی از این قفس رها خواهم شد... باور نمی کنی؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/53
  • مطالب مشابه: کوآلای هفتاد ساه
  • کلمات کلیدی: پیدا ,نیاز دارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
روز پر بار و خسته کننده ای داشتم. صبح کارهای عملی کلاسم رو انجام دادم و عصر هم کتابخونه رفتم و بعدش گشت و گذار با خواهری (آدم خاصی به غیر از این یکی تو زندگیم ندارم متاسفانه). چرا بیرون موندن تو شب بیشتر از روز حال میده؟ به هر حال که اندکی یخ زدیم و به جانمان نفوذ کرد به حدی که هنوز هم سردم است. مدتیه دارم فکر می کنم شاید باید انقدر برنامه ریزی کنم تا مغزم کم بیاره و تسلیم بشه و به هدفدار بودن عادت کنه تا اینکه بعد از ش ت تا یکماه همه چی رو رها کنم دوباره شروع از خونه اول. خیلی دلم می خواست واسه هر ساعتم برنامه خاص داشته باشم و هرروز ده تا تیک تو فهرست برنامه ریزیم بیاد تا شاید منم تجربه دوپامین رو داشته باشم. آ ین باری که دوپامین تو مغزم ترشح شد فکر کنم یه امتحان تو بود که بیست شدم. اونم چون اول ترم مچم رو در حالی که هندزفری تو گوشم بود و تو اینستا می چرخیدم گرفت و مجبورم کرد تا آ ترم ردیف اول بشینم و جزوه بنویسم. خلاصه که دلم می خواد یه فرصت به خودم بدم. هر بار میگم این دیگه آ یشه ولی میدونم باز هم ش ت می خورم. مدتهاست امیدمو نسبت به خودم از دست دادم. شایدم باید خودم رو رها کنم تا غرق شم تو این افسردگی و انزوا ولی احساس می کنم حیفه دوروز زنده ام. مثل اینه که بهتون بگن امروز رو تا می تونی کار کن چون شب که بخو تا مدت نامعلوم می خو . حتی اگه خسته بشید هم دست از کار نمی کشید. وضعیت الان هم همونه. خیلی دلم می خواست یه وبلاگ پر انرژی و مثبت داشته باشم که دائم از موفقیتهام بگم و بقیه منو الگو قرار بدن ولی متاسفانه کاملن برع ه. چرا من نمی تونم با این که می خوام؟ مگه خواستن توانستن نیست؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/51
  • مطالب مشابه: شانس دوباره کوآلا
  • کلمات کلیدی: داشته ,برنامه ,داشته باشم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکی از بزرگترین اشتباهات من که داره تبدیل به عادت می شه، کوه رفتن های صبح ست. هوای اول صبح تموم حس خواب رو از سرت می پرونه و یه عالمه ا یژن تازه و یخ وارد بدنت می کنه. هر چند از دیدن هوای مه آلود که حاصل آتش زدن برگ ها تو خیابونها بود و آسمون دو رنگ (آلودگی هوا) از روی کوه اصلن لذت بخش نبود ولی باز هم به هر حال. اندکی از در جوار آتشکده نیاکان بودن لذت بردیم و بازگشتیم. عصر هم روح و روان خواهرزاده کوچک را با شهربازی شادمان گردانیدیم و شب هم که یلدایمان بود. بساط شام و انار و لبو و تخمه و این جور چیزها... خیلی وقت پیش تو کتاب قدرت خودباوری خوندم که 80 درصد خونواده ها ناکارآمد هستند. جمله تسلی بخشیه، مخصوصا برای من. الان یکی از اون موقعهاییه که دوست دارم این زندگی به درد نخور رو ول کنم و فقط برم. انقدر راه برم تا کاملن از این جهان مز فی که می دونم همش تقصیر خودمه اینطوریه رها بشم. کاش مغزم رو درمیاوردم و یه سری چیزها رو از توش پاک می و یه سری چیزها رو وارد می . کاش حداقل هارد ا ترنال داشتیم. خلاصه که به ظاهر آروم ولی در باطن پر از استرس و نگرانی و خشم هستم. نمی دونم شایدم حس های دیگه ای باشه. خدا رو شکر توانایی همینم ندارم. رااااستی کتاب تیپ شناسی شخصیت انیاگرام (مولف: مهدی سررشته داری) رو خوندم و پس از انجام تست مربوطه، فهمیدم که تیپ شماره پنج (کلن نه تیپ موجوده) یعنی مشاهده گر هستم. اصولن آدم هایی که تو بچگی خونواده زیاد تو دنیاشون دخ و امر و نهی یا انقدر به بچه محل ندادن که بچه ترجیح داده از بقیه جدا بمونه، صد البته که من مورد اولم... این آدم ها اصولا به مطالعه بیشتر علاقه دارند تا عمل و توانایی نظارت و برنامه ریزی خوبی دارند. حریم خصوصیشون براشون مهمه و از آدمهای دیگه فاصله می گیرند. آرام و خج ی اند و مستقل. احساسات خودشون رو سرکوب می کنند تا جلوی بقیه واکنش نشون ندن (شاید تو بچگی انقدر این کارو که الان توانایی درک احساساتمو ندارم) تو ح های ناسالم کاملا ارتباطات قطع میشه. گوشه نشین و پوچ گرا و غیر عادی میشن. ممکنه از لحاظ روانی کلن ارتباطشون با واقعیت رو از دست بدن و اس وفرنی و خودکشی و اینا... ولی ح سالمش خیلی خوبه، ذهن هوشیار و باز که کار های بی نهایت جالبی به وجود میارن و جهان رو می فهمن. آدمهایی مثل انیشتین و هاوکینز و نیچه و بیل گیتس و سارتر و ونگوگ و بودا و کافکا با من هم تیپن. خیلی واسم جالب بود دقیقن خصوصیات منو توضیح میداد. امروز یه عالمه کار دارم و نمی دونم چیکار کنم. کاش ساعت برنارد داشتم :(((

اطلاعات

چقدر از وقتم رو الکی برای چیزهای مختلفی که هیچ به دردم نمی خوره هدر دادم؟ تا کی می خوام بشینم چرت و پرت های کانال های تلگرام و وبسایت هایی که فقط برای بازدید مطلب از همدیگه می ن رو بخونم و صبح تا ظهرم رو با چرخیدن توی اینجور جاها تلف کنم. بعد از اونم بشینم آهنگ گوش کنم، کت بخونم که به دردم نمی خوره و ی ببینم که به طرز وحشتناکی فقط وقتم رو می خوره. واقعا کار دیگه ای واسه انجام ندارم؟ این همه کتاب خوندم و یه کمد پر از کاغذ هایی که خلاصه ها با خط ریز توش نوشته شده دارم، چه فایده؟ نصف روزم عملن روبه روی کامپیوتر به فنا میره... واقعن من دو سه هزار تا آهنگ و اون چند گیگ پی دی اف رو برای ادامه زندگی نیاز دارم؟ واقعن اون حجم از کانال های تلگرامی که وقت بی کاری فقط میرم توش تا نوتیف بالای گوشی بره، نیازه؟ فکر می کنم دارم زیاده روی می کنم و دور و برم رو پر از ها و چرت و پرت هایی که فقط زندگی رو برام سخت تر می کنه. این دقیقن درمورد اتاقم هم هست. واقعن لباسی که هشت سالگیم می پوشیدم چرا باید الان تو کمدم باشه؟ یادگاری های دوران مدرسه و هر بولشت دیگه ای... باید دوروبرم رو خلوت کنم... جا باز کنم واسه اونایی که نیازن و به درد می خورن... درسته قدرت انتخاب ندارم ولی فرق مز ف و درست حس رو خوب می فهمم. درک می کنم چه زندگی بدی واسه خودم دست و پا و مثل یه باتلاقه که تا کمر توش فرو رفتم... چن تا شاخه رو به رومه و نمی دونم کدوم محکمه تا بگیرمشون، استرس دارم و هیچکاری نمی کنم، فقط فرو می رم. می دونم نقاط ضعفم خیلی زیاده ولی حداقلش اینه که نسبت به خودم واقع بینم و می تونم بفهمم مشکلم چیه، هر چند نمی تونم راه حل درست رو انتخاب کنم. باید یه کاری م...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/48
  • مطالب مشابه: های کوآلا
  • کلمات کلیدی: زندگی ,واقعن ,واسه ,هایی ,خوره
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
الان که فکرشو می کنم دقیق یادم میاد وقتی بچه بودم خیلی بچه خوب و درستی بودم. از اونا که شاگرد اول کلاسن و هر هفته با یه بغل جایزه و کارت صد آفرین میومدم خونه و همه می گفتن هیوا خیلی باهوشه و به یه جایی می رسه... چقدرم که رسیدم :/... خلاصه اینطور گذشت و ما مایه ی افتخار بودیم تا یه روز، یادم نمیاد چه روزی بود ولی میدونم هوا بد بود چون یادمه چطور تا آ روز چسبیده بودم به بخاری و فکر می ، رفتم تو کتابخونه بچه های دبیرستانی. کلاس دوم راهنمایی بودم. ساختمان دبیرستان و راهنمایی کنار هم بود با یه محوطه خیلی بزرگ و بالطبع هر ساختمان کتابخونه خاص خودشو داشت. دنبال یکی از دوستام که تو اون ساختمان کار داشت رفته بودم. یکی از فامیلاشو پیدا کرد و گرم بحث شد منم رفتم اون اطراف چرخ بخورم چشمم به در نیمه باز خورد و رفتم توش. کتابخونه شون بود... خیلی بزرگتر از کتابخونه ما بود، صد البته که سال اول دبیرستان بیشترشونو خوندم. ( این قضیه با کمتر قتل ادامه پیدا کنه خیلی چرته :دی ) هیچی دیگه مثل این بود یه دیگ بزرگ نوتلا پر کنی بدی به یکی که عاشق کاکائوئه... با ذوق بین کتابا چرخ زدم و اون پایین مایینا چشمم خورد به یه کتاب با جلد نو و یه ع باحال (یه جسم کاملا سیاه ایستاده وسط آتش) اسم کتاب رو یادم نیس، یه چیزی تو مایه های معبد مقدس بود. لای کتاب و باز و یه صفحه شو شروع خوندن... در کل می گفت این جهانی که می بینیم واقعی نیست و همه چیز رو خودمون خلق کردیم حتی آدمای اطرافمون رو و هر ی جهان خاص خودشو خلق می کنه، البته این چیزیه که یادمه، حدودن سه چهار صفحه رو با چشمای گرد شده خوندم، یهو با داد رفیقم به خودم اومدم. انگار جرمی کرده باشم، سریع کتاب رو گذاشتم توی قفسه و پ بیرون... شاید به نظر شما چیز کوچیک و بی ارزشی باشه ولی برای من دوازده ساله یه اتفاق وحشتناک رخ داد... راستش من تا قبل از اون فقط کتابای مذهبی می خوندم و کلن از نظریه های دیگه باخبر نبودم و اصلن نمیدونستم نظریه ی دیگه ای وجود داره، اون کتاب یه رمان بود که یه فرد این حرفا رو به چندتا دانشجو می زد، وقتی رسیدم خونه کل مدت فکر ... یعنی واقعا ممکنه جهان اینی که من می بینم نباشه؟ یعنی ممکنه اعتقاداتم هم حتی اشتباه باشه؟ یعنی همه چیز من بیهوده س؟ واقعا من کیم و کجام؟ یادمه چند بار انگشتم رو تو بدن مامان و بابام فرو یا حتی با مشت و لگد به جون در و دیوار افتادم. چون اگه ساخته ی ذهن من بودن حالا که من فهمیده بودم فقط یه توهمن اصولن باید دستم از توشون رد می شد. از وقتی فهمیدم می تونه جهان طور دیگه ای باشه طرز فکرم نسبت به همه چیز عوض شد. البته این یهویی نبود و اون کتاب فقط یه بذر تردید کوچک بود که الان تبدیل به یه درخت شده. دیگه پامو تو اون کتابخونه نذاشتم تا سال اول دبیرستان که سریع عضو شدم و اونجا شد جهان من، اون کتابو دیگه پیدا ن ، فکر کنم محتواش رو دیده بودن و برداشته بودن یا گم شده بود یا هر چی. اون چند صفحه واسه من یه تلنگر کوچک بود که به اطرافم و اعتقادات خیلی سفت و سختم شک کنم و بفهمم هیچ چیز قطعی نیست و الان تو بدترین وضعیتم که شما هر چی بگی مغز من قبول نمی کنه. این تردید جزیی از ذهنم شده، اولین ی که در مقابل اطلاعات ورودی قرار داره و جوابش هم همیشه یه چیزه. از این تردید لذتی نمی برم و به نظرم همون بچه لوس باهوش که آینده مشخصی داشت بهتر بود...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/49
  • مطالب مشابه: دلیل کوآلا
  • کلمات کلیدی: کتاب ,خیلی ,کتابخونه ,جهان ,صفحه ,یعنی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این که فکر می ذهنم تمرکز داره میگیره کاملا اشتباه و مز ف بود. این تمرکز نیست... نمی دونم چیه فقط تمرکز نیست... من هیچ نظمی ندارم و از اتاقم کاملن مشخصه. وقتی انقدر ش ه ام زندگی و مغزم هم مشخصا ش ه و نامنظمه. هر وقت که سعی می کنم منظم باشم بازم یه جاش لنگ می زنه و این به نظرم وحشتناکه. هیچوقت دوستش نداشتم و دلم نخواسته این شکلی ادامه بدم ولی نمی تونم... واقعا در این مورد خیلی ناتوانم. هر کاری تونستم ، برنامه ریزی روزانه و صبح به صبح جمع اتاق(نیم ساعت بعد همون قبلی می شه) و فکر به اه م(هرچند هدفی ندارم) و کلی کارای دیگه. فکر می کنم این یه چیز ارثیه چون مادرم و خواهرم هم همینطورن. بی نظمی از قیافه هامون میباره و هممون بابتش متاسفیم و به هم دیگه غر می زنیم اما هیچی. اعترافش وحشتناکه... چقدر خوبه که هیچ اینجا منو نمی شناسه :))) اگه یه روز بتونم این بی نظمی رو برطرف کنم عالی می شه. مثل اینه که وسط یه جنگل که تموم درختاش مثل همه و مه هم جریان داره بخوای راه وج رو پیدا کنی :| تازه یه س به اسم زمان هم دنب ه که تو رو بخوره :| چیه این زندگی؟ همیشه فکر می به خاطر این که بابت هر مشکل یه عالمه گزینه روی میز میارم خیلی خلاقم ولی برع ایده هایی که فقط در حد ایده بمونه به درد ی آلبرت انیشتین می خوره :/ کاش یه معجزه می شد و من از این جنگل مه آلود به یه دشت با آسمون صاف آفت می رسیدم و یه نفس راحت می کشیدم :)))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/45
  • مطالب مشابه: اعتراف کوآلا
  • کلمات کلیدی: نظمی ,تمرکز ,تمرکز نیست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز اصلن حال نوشتن نداشتم خیلی خسته ام. کاش یه ماساژور شخصی داشتم :'(
به جای ترس از گذشت زمان، می توان هرروز را با راستی و سازش و آرامش و عشق سپری کرد. این جمله وین دایره. واقعا چیه این آرامش؟ آرامش چی بهمون می ده؟ چرا همه دنبالشن؟ یه آهنگم دارم واستون...
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/46
  • مطالب مشابه: چیه این آرامش؟
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز دو تا کنفرانس از وین دایر دیدم تقریبا سه چهار ساعتی شد. تازگیا عاشق این انسان شدم. قضیه آنچه خوبان همه دارند و اینا. اولین کنفرانس زندگیم بود که باذوق تا آ شو دیدم. آ ین دفعه ای آزمندیان بود که از بس این بشر آروم و لالایی وار حرف می زنه سریع خوابم میبرد. اولین کنفرانس درمورد اه بود که خیلی روم اثر گذاشت... به جای تست و تلاش برای پیدا هدف و اینجور کارا فقط باید آروم بگیری و صبر کنی، ندای درونت بهت میگه چیکار کنی. یه چیزایی درمورد من ذهنی و دارما هم گفت که باید درموردش بازم مطلب بخونم درست نفهمیدم. ولی هر چی پیش میرم دارم به این نتیجه میرسم که استرس و عجله من واقعا مز ف بود، هر اتفاقی تو زمان خودش حتمن رخ میده حالا هر اتفاقی. هر چی من تلاش می کنم بدتر می شه مثل اینکه هندزفریتون کاملن درهم پیچیده باشه و شما دو طرفش رو بگیرید بکشید... خب بدتر میشه و بیشتر طول می کشه تا از دست این گره ها راحت بشین... این دقیقن مثل ذهن منه. تو کنفرانس دوم درمورد بهانه ها می گفت. مثل: تغییر سخته، با شرایطم سازگار نیست، وقتشو ندارم، می ترسم، توانشو ندارم یا حالشو ندارم و این حرفا... راه حلشم این بود که از خودتون بپرسین واقعا این بهانه درسته؟ یعنی صد درصد مطمعنین به این دلیل نمی تونین کاری انجام بدین؟ نتیجه این بهانه ها چیه؟ اگه از این بهانه ها استفاده نکنم زندگیم چی میشه؟ آیا می تونم یه دلیل منطقی و با معنا و مداوم برای تغییر پیدا کنم؟ چطور می تونم به طور پیوسته تو این تغییر پیشرفت کنم؟ این سوالات باعث می شن بهانه ها واضح بشن. اگه درموردشون فکر کنیم می فهمیم اونقدرام مهم نیستن که باعث تغییر ن ما بشن. باید تصور کنیم اگه محدودیتی نداشتیم چی کار می کردیم؟ با این تصور حال خوبی بهمون دست میده... همون وقتی که افکار بد و مشکلات حالمونو اب می کنن باید اون حال خوب رو بیاد بیاریم و دوباره حسش کنیم... و من به این نتیجه رسیدم که با سرزنش خودم و حرص خوردن بابت پیر شدنم(بیست سالمه و فکر می کنم اوا عمرمه... دیوانه ام دیوانه) به جایی نمی رسم. شاید فقط باید ت بمونم و منتظر... می دونم الان جوگیرمو دو دقیقه دیگه سلولهای خا تریم به جون همدیگه میفتن اما بالا ه سر این کلاف رو یجوری بدست میارم...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/47
  • مطالب مشابه: کوآلا و وین دایر
  • کلمات کلیدی: بهانه ,کنفرانس ,تغییر ,کنیم ,نتیجه ,درمورد ,اولین کنفرانس
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تازگی ها مغزم به سکوت و آرامش خاصی رسیده. قبلن وقتی به خودم می گفتم من الان به چی فکر می کنم؟ یه عالمه صدای "من، من، من..." از گوشه کنار ذهنم میشنیدم. کلی طول می کشید و آ شم نمی تونستم فکر و دغدغه اصلیمو پیدا کنم و خسته می شدم اما چن روزه وضع برع شده... حالا دیگه می شینم و انتخاب می کنم به چی فکر کنم چون قبلش ذهنم تقریبا خالی بوده و تمرکزم بالا رفته. می خوام همین رویه رو ادامه بدم. این که هر شب هر چی تو مغزم می گذره رو می نویسم خیلی کمکم کرده... فکرام زیادن ولی وقتی می خوام یادداشتشون کنم بیشترشون گم و گور می شن و فکرا تو جای درست قرار می گیرن. واسم جالبه. تازگیا وقتی آدما دارن حرف می زنن به کلمه هاشون توجه می کنم، چه معنی می ده و آیا واقعن جای استفاده شون اینجاس؟ چه کلمه ای واسه این جمله بهتره؟ البته سریع گیج می شم چون در این زمینه هیچ دانش تخصصی ندارم و سریع پرونده شو تو ذهنم می بندم، حتی بعدن یادم نمیاد تا درموردش تحقیق کنم. شاید دارم سخت می گیرم... این چند روز هوا آفت بود و فقط باد سرد. حیفه که اینطوری بدون بارون داری آ ین روزاتو می گذرونی و می ری پاییز جان، شروع خیلی خوبی داشتی نذار اینطوری تموم بشه :) دارم تموم لذت ممکن رو از این صحنه ها می برم. راستی کی گفته ها صبح فقط باید بری کوه؟ من عصر رفتم کلی کیف داد تازشم کمتر خسته شدم، چیه این عادتای مس ه؟ ملت فکر می کنن خلوته همه صبح میان... یاد بگیریم هر کاری بقیه می کنن به معنی درست بودن نیست و ما می تونیم یه روش دیگه رو امتحان کنیم شاید خیلی بهتر باشه، شایدم بدتر باشه نمی دونم... :| بازم دوباره زد به سرم برنامه ریزی . این سری چسبوندم به در کمدم تا جلوی چشمم باشه (هر چند عمل ن ). مادر گرام صبح اومد تو اتاق یهو چشمش افتاد بهش، هرهر خندید :((( گفتم به چی می خندی، فرمودند واسم جالبه فقط می نویسی هیچوقت عمل نمی کنی. اول صبحی دلمان شاد شد. و رفت :| همین... خدایا بسه دیگه :'(

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/44
  • مطالب مشابه: تشخیص کوآلا
  • کلمات کلیدی: خیلی ,ذهنم ,واسم جالبه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گاهی وقتا فکر می کنم که این وسیله ای که الان دارم، شرایط الانم، زندگی الانم، اینا رو چطور به دست آوردم... چطور به اینجا رسیدم؟ چیزایی که قبلن فقط برام یه حسرت بود الان یه اتفاق پیش پا افتادس و چیزایی رو از دست دادم که قبلن واسم بی ارزش بودن و الان اهمیتشون رودرک می کنم. گذشته و آینده چیه؟ گاهی وقتا خودمو همون بچه دبیرستانی می بینم که فردا امتحان داره و داره از استرس میمیره ولی لای کتاب رو باز نمی کنه یا همون دختری که روی تخت بالایی خوابگاه می خوابه و انقدر چت می کنه تا ساعت پنج صبح بشه و با ترس از بیدار نشدن واسه کلاس هشت صبحش، از شدت خستگی بیهوش میشه... آینده رو نه ولی گذشته رو می تونم حس کنم و دوباره تو ذهنم تجربه کنم. زمان چیز عجیبیه... درکش برام سخته که چطور تغییر می کنه و می گذره بدون اینکه من بفهمم و ازش استفاده ببرم. اصلن استفاده از زمان به چه معنیه؟ شاید بهترین استفاده از زمان الانم همین وقت تلف ام باشه. کی می دونه؟ این همه تلاش واسه چیه؟ این همه دویدن برای چی؟ من که آ ش هیچ حرکتی نمی زنم این حجم از استرس و نگرانی برای از دست دادن زمان حال چیه؟ " یکی بودن با زندگی،یکی بودن با زمانِ حال است.سپس متوجه می شوید که صرفا زندگی نمیکنید بلکه زندگی،شما را به وجد می آورد.زندگی یک نده است و شما آن حرکت موزون هستید." از این جمله خیلی خوشم اومده و ذهنمو درگیر کرده. دوس دارم به جای نگرانی برای آینده و برنامه ریزی هایی که هرگز عملی نمیشه تو زمان حال زندگی کنم. دوست دارم این فکرای بیخود رو از مغزم حذف کنم تا شاید جای خالیشون با افکار بهتر و قشنگ تری که زندگیمو بهتر کنه، پر بشه. بالا ه کوآلاتون کمبود خواب هاشو برطرف کرده و شروع کرده به فکر و استفاده از نورون های عصبی کپک زده ش... باشد که رستگار شویم :) پ.ن: واقعا اگه موزیک رو نداشتیم دنیا تا چه حد می تونست وحشتناک و خسته کننده باشه؟ دلم می خواد انقدر گوش بدم تا ملو با مغزم یکی بشه:)))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/43
  • مطالب مشابه: زمان کوآلا
  • کلمات کلیدی: زمان ,استفاده ,زندگی ,کرده ,آینده ,چطور ,نگرانی برای ,گاهی وقتا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از تمام سریال های جهان متنفرم. واقعا درک نمی کنم چطور می تونم ببینم. هر سری توبه می کنم و دوباره دلم هوس می کنه و میرم سراغش :( شما فکر کن یه سریال رو شروع می کنی با همه آدماش آشنا می شی باهاشون زندگی می کنی و تو شادی و غمشون شریک می شی و بنگ... سریال تموم میشه :/ یعنی چی عاخه؟ چرا من به آدمای توی زندگیم وابسته نمی شم ولی به شخصیت های سریالی که سه روزه دارم می بینم وابسته می شم و تیتراژ قسمت آ رو که می بینم می خوام زااار زااار گریه کنم؟ این چه وضعیه؟ بعد از تموم شدن و سریال ها خیالبافی های من شروع میشه. می شینم تو ذهنم بازیگر ها رو تصور می کنم... این آدم تو زندگی واقعیش چه قصه ای داره؟ چه دوستایی داره؟ اخلاق و احساساتش چطوریه؟ چه مشکلاتی ممکنه داشته باشه؟ تفریحاتش چیه؟ افکار مز فیه... می دونم، ولی اینم زندگی منه. هیچ وقت اسم بازیگرا رو سرچ نمی کنم و تو ویکی پدیا دنبالش بگردم، بیشتر دوست دارم زندگیشون رو خودم تصور کنم. البته یکی دوبار تصوراتم رو با واقعیت سنجیدم و می دیدم کاملن برع تصور ولی بازم با افکار خودم راحت ترم :) اولش با خودت میگی روزی یکی دو قسمت بیشتر نمی بینم ولی قسمت اول رو که شروع می کنی خواب و خوراکت نابود میشه و تا وقتی چشمات درنیاد ولش نمی کنی... خب خدارو شکر قبل از دراومدن چشمام تموم شد. اتاقم انقدر به هم ریخته س که هر جا پاتو بذار صدای ترق ش تن یه چیزی رو میشنوی ولی نمی دونی چیه چون یه لایه لباس هم روشه. کلی کار نصفه نیمه دارم و باید یکم به خودم برسم... شبیه زامبیا شدم :)

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/42
  • مطالب مشابه: بازی کوآلا
  • کلمات کلیدی: سریال ,قسمت ,تصور ,بینم ,میشه ,زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چهار ساعت تمام بدون هیج استراحتی حتی واسه پنج دقیقه کلاس داشتم. مدرسه و نیس که تایم آزاد داشته باشیم. هر چند اون تایم آزاد کمک زیادی نمی کرد فقط به درد خوردن می خورد:/ بعدش که اومدم خونه و ناهار نخورده زدم بیرون دوباره و رفتم کتابخونه. بعدشم یه مهمونی ریز خونه که واسه من به شدت عذاب آور بود... از جمع های فامیلی خوشم نمیاد دائم باید کنایه ها و فوضولی ها رو تحمل کنی و مواظب حرفات باشی که به ی برنخوره :/ زندگی همه مثل یه داستان پیچیده ست که هرروز واسه خودش اتفاقای جدیدی رو می کنه. زندگی منم همینطوره علاوه بر اتفاقات جدید دورو برم اتفاقات جدیدی توی وجودم داره شکل می گیره. انقدر دورمو با کتابای روانشناسی و رمان های خوب پر که حس می کنم کارکرد مغزم داره بهتر و عمیق تر می شه. اما هنوز سر کلاف افکارم رو پیدا ن . هنوز نمی تونم دسته بندی کنم و تمرکز داشته باشم رو یه موضوع. تو لحظه حال زندگی پر ارزش ترین چیزیه که می خوام بهش برسم و هنوز برام در حد یه رویا دست نیافتنیه.... این که دائم تصمیم می گیرم و رها می کنم باعث می شه این کارهای ناتمام یه گوشه از مغزمو درگیر کنه دائم و نه تمومشون می کنم نه حذف. چقدر خوبه که نوشتن رو دارم وگرنه یذره نظم هم نداشتم. ب داشتم فکر می کلی کار دارم و وقتشو ندارم که تمومش کنم و چنلن سردرگم شدم که می خواستم همه چی رو بدم به دست چپم و بخوابم. همون لحظه گوشه یه کاغذ باطله نوشتم کارام چیه و وقتی نگاه دیدم اونقدرام که فکر می زیاد نیست و دست به کار شدم. هر چند به همه ش نرسیدم و یکی رو محول به مادر و یکی رو حذف ولی مطمعنن بهترین کار رو در اون زمان . تصورم از برنامه ریزی یه سررسید بود که تو هر صفحه ش از شب قبل واسه تموم ساعتای بیداریت کار تعیین می کنی ولی فهمیدم برنامه ریزی می تونه فقط روی کاغذ آوردن کارات و اولویت بن ون باشه. شاید بگین این که مشخصه ولی دونستن با درک تجربی واسه من فرق داره... پ.ن: هنوزم کوآلاتون خسته ست و کمبود خواب داره... کاش یه کمای دو سه هفته ای میرفتم خستگی این چند روزو بشوره ببره... :(

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/40
  • مطالب مشابه: برنامه ریزی به سبک کوآلا
  • کلمات کلیدی: واسه ,ریزی ,برنامه ,زندگی ,دائم ,برنامه ریزی ,تایم آزاد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تمام دیروز رو نشستم دیدم :/ بعد از مدتها یه سریال کره ای دیدم. زندگی یه روانپزشکه که خودش فوبیای عشق و رابطه داره، کلن تموم افرادی که تو ن یه اختلالی دارن یه عالمه اسم جدید یاد گرفتم. از سریال کره ای زیاد خوشم نمیاد چون زیادی رابطه رو لوس می کنن و کشش میدن ولی این یکی خوب بود نسبت به بقیه. البته بیشتر به خاطر لباس پوشیدن، غذاها و طرز رفتارشون باهم دیگه از کره ای ها خوشم میاد. واقعن جالبه که انقدر سریع هر چی تو ذهنشون میگذره تو قیافشون مشخص میشه و سریع هم واکنش نشون میدن. البته زندگی واقعیشونو نمی دونم تو ها که این طوره ... مطمعنم منم اگه یه سر به روانپزشک بزنم یه عالمه اختلال توم پیدا می کنه. یه آدم خج ی که از جمع وحشت داره و توانایی تشخیص هیجاناتش خیلی کمه با یه کم افسردگی مزمن که باعث بدبینیش میشه و بدون توانایی تصمیم گیری و عمل بهش. من با تموم وجودم می دونم که نقاط ضعفم چین و اونقدر زیادن که نقاط مثبتم به چشم نمیان و لیاقتمه که دائما سرزنش بشم. تموم تلاشمو می کنم که مثبت باشم و رشد کنم و مفید باشم، واسه جامعه نه، واسه خونوادم و آدمای دوروبرم... ولی خسته میشم گاهی وقتا... واقعن کاش دکمه ریست فکتوری داشتم :(

اطلاعات

اون زمان که بیکارمو کاری ندارم واسه انجام دادن، حوصله م سر میره و به زمین و زمان غر می زنم. اونموقعی هم که وقت سر خاروندن ندارم از این که نمی تونم همه کارها رو درست و کامل انجام بدم و هم یکم استراحت داشته باشم کلافه می شم. تکلیفم با خودم مشخص نیست چه برسه با بقیه... شاید بگین اگه مدیریت زمان داشتی خوب بود ولی دقیقن همون موقع که برنامه ریزی می کنم انقدر اتفاقات یهویی و وقت گیر سراغم میان که نمی دونم باید کدوم طرفو بگیرم. وقتی دورم شلوغ باشه و کارها درهم برهم بشه و کمبود خوابم داشته باشم مغزم قفل می کنه یعنی حتی اگه یه درصد هم امکان درست شرایط باشه با هنگ مخم همون یه درصد رو هم از دست می دم. تو اینجور مواقع فقط یه دوش آب داغ می چسبه و بعدشم باید بخو . وقتی بیداریم فقط نگاهیم و اطلاعات دریافت می کنیم ولی وقتی می خو م مغزمون فرصت می کنه که دسته بندی کنه و تصمیم بگیره کدوم رو نگه داره یا فراموش کنه. کلن تو خواب یاد میگیریم... این یه پست درمورد فواید خواب نیست، من دوستش دارم و از علاقه خودم می گم... راستش من به همون اندازه خواب عاشق پیاده رویم، جوری که اگه یه روز نرم احساس می کنم اون روز ناقص و مز فه. راه رفتن واسه من یجور ریست مغز تو طول روزه، یجور مدیتیشن. تو اون چند دقیقه به شدت تمرکز دارم و می تونم مغزمو خالی کنم. یه موزیک آروم و یه منظره عالی از خیابون خلوت و درختای نارنجی رنگ بلند که سراشون به هم نزدیکه و یه هوای سرد که باعث میشه نوک دماغت یخ بزنه در حالی که بدنت گرمه از این تحرک. چی از این ایده آل تر واسه من؟ هر ی با یه چیزی حال میکنه و بهش علاقه داره. اینم مال منه دیگه :))) قبلن گفتم که با یه دیکشنری نشستم دارم کتاب ترجمه می کنم :| دقیقا مثل اینه که بخوای لباس یه بچه رو به زور تن یه آدم بزرگسال کنی. شدنی نیست... باعث شد خسته بشم و انگیزه ای شد برای اینکه ت ی به خودم بدم و برم سراغ یاد گرفتنش. اما کلاس نمی رم، هم خیلی تایم زیاد میخواد هم پول زیاد هم روشای تدریس کلاسای دوروبر رو نمی پسندم. می خوام خودم شروع کنم... البته این اولین باری نیست که این تصمیم رو گرفتم ولی این بار اینجا می گم تا حتمن انجام بشه... وبلاگم واسم ارزش داره اونقدر که از خوابم می زنم تا براش پست بذارم و واسه همین حرفایی که توش می زنم هم واسم ارزش داره... نمی دونم گام بعدیم چیه فعلن تصمیم تو دست و بالم زیاده و وقتم پر، اما همه چی درست میشه:))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/39
  • مطالب مشابه: کوآلای فعال
  • کلمات کلیدی: واسه ,خواب ,تصمیم ,انجام ,زمان ,درست ,ارزش داره ,واسم ارزش ,داشته باشم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دوسه روزه ساعت یک شب می خوابم هفت بیدار میشم. بدنم توان اینکه شیش ساعت بخوابم و بقیه روز رو دائم بیرون و در حال جنب و جوش باشم نداره. کوآلای خوابالودی شدم که مغزش توانایی تولید پست نداره. کمبود خواب باعث میشه از هیچی لذت نبرین حالا یا کتاب یا بیرون رفتن یا حتی تختت. تو وقتی خسته ای نمی تونی از گرم و نرم بودن پتوت لذت ببری، از گرمای بخاری کنار تختت یا بالش بامزه ت. نمی تونی قبل خواب دراز بکشی و از این لم دادن لذت ببری. یا حتی با افکارت بازی کنی. یکی از بازی های من اینه که یه اسم انتخاب می کنم، مثلن هیوا، بعد از خود می پرسم این هیوا کیه؟ چه شرایطی داره؟ ممکنه چه بلاهایی سرش بیاد؟ انقدر سوال می پرسم تا شخصیت کامل بشه و زندگیش کامل بشه بعد اون شخصیت رو وارد زندگیم می کنم. یه اتفاق که یه دوستی یا دشمنی بین من و اون هیوای فرضی ایجاد کنه. البته اگه دشمنی باشه که همون موقع له و لورده ش می کنم... افکار خودمه، دلم می خواد :// به هر حال که کمبود خواب خوب نیست، عادی ترین کار های زندگی رو سخت و مشکل می کنه. مثل من که نرفتم مسواک بزنم و در حالی که به ادیسون می دادم (همه آتیشا از گور همینه) خو دم. متاسفم که انقدر از خواب صحبت می کنم ولی خو دن لذت اصلی زندگی منه... چیز خاص دیگه ای که به اندازه خواب یا بیشتر ازش لذت ببرم ندارم. مورد دیگه کتابه که امشب کتاب شش کلاه تفکر از ادوارد دبونو رو شروع . مرسی از آقای مقیسه بابت معرفیش :)))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/38
  • مطالب مشابه: کمبود خواب کوآلا
  • کلمات کلیدی: خواب ,کمبود ,کمبود خواب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
زیاده روی دیروز پاهام درد می کنه و حتی دوش آب گرم هم حالمو جا نمیاره. صبح شنبه حتی اگه تو سر کار یا کلاس هم نباشی مز ف ترین صبح جهانه و تحملش سخت. ولی من دلم می خواد یکم حس خوب داشته باشم و الان که گیج خوابم هیچ برنامه ای براش ندارم. انقدر هوا سرد شده که من منتظرم تا چند روز آینده برف رو هم تو این منطقه خشک ببینم. فعلن که داریم از بارون و قشنگیاش لذت می بریم، خش خش بر زرد که هچ. فکر کن یه عالمه برگ زرد و نارنجی یه گوشه س و یه عالمه بارون هم شب قبل بهش خورده، انقدر نرمه که من دلم خواستم بخوابم، البته وسط خیابون روی یه جای نم دار خو دن کار درستی نیست. اتاقم پنجره نداره و از این که بیشتر اوقات روز توش تاریکه خوشم نمیاد. دوست دارم با خوردن اشعه آفتاب تو صورتم بیدار بشم، دوست دارم غروبا رو از پنجره اتاقم ببینم یا ظهرای زمستون ها رو بکشم و زیر آفتاب گرمش مثل شیرا لم بدم. یا هروقت حوصله م سررفت از پنجره به باغچه یا آدمای تو کوچه نگاه کنم. پنجره رو به کوچه خیلی خوبه. هیچ متوجه نمی شه که تو بهش زل زدی و می تونی هر چقدر که دوس داری نگاهش کنی، صبحا که دارن می دون تا سر کار برسن و ظهرا که کوچه پر میشه از بچه مدرسه ای ها عالیه یه عالمه سوژه واسه و تصور این که الان تو چه وضعیتین، گذشتشون چیه، آینده چی به سرشون میاره و ساختن یه قصه براشون... کاش اتاق تاریکم یه پنجره داشت رو به یه خیابون شلوغ...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/36
  • مطالب مشابه: کوآلای بی پنجره
  • کلمات کلیدی: پنجره ,کوچه ,عالمه ,دوست دارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از صبح که رفتم با دوستم پیاده روی سرمای هوا رفت تو بدنم. تا زمانی که خو دم دست و پاهام یخ زده بود و لباس اضافه و پتو و چسبیدن به بخاری هم جواب نداد. تو اینجور مواقع خوردن یه لیوان شیر یخ باعث میشه دهنتون کاملا سرویس بشه و فقط یه لیوان چایی نبات جوابه :)) البته چای نبات تموم دردای دوران رو جواب بوده... این که گفتم دوست فکر نکنین یه دختر همسن و سال خودم پیدا یه زن 36 ساله با دو تا پسر بچه منظورمه. همیشه از هم صحبتی با آدمای پرحرف خوشم اومده. از اونا که می تونن چند ساعت تمام کل اتفاقات زندگیشون رو با جزییات لحظه به لحظه برات تعریف کنن و انقدر غرق خودشون می شن که از تو سوالی نمی پرسن. دوستای صمیمی تمام زندگیم همین آدما بودن همیشه و به نظرم انتخاب درستی بوده. البته این باعث میشه که کم حرف تر بشم. اصولن آدم کم حرف و آرومیم به جز زمانی که استرس دارم( خیلی خیلی شدید ) یا عصبانیم و به شدت بهم برخورده. تو این مواقع از تموم کلماتی که بلدم استفاده می کنم تا دلیل عصبانیتم رو به طرفم بفهمونم و مذاکره کنم. البته بعدش بابت این که حرف زدم پشیمون می شم و عذاب وجدان می گیرم که به نظرم کار درستی نیست... چند وقتیه دارم سعی می کنم آدم بهتری بشم و از شناخت خودم شروع ، به نظرتون دارم روش درستی رو دنبال می کنم یا اشتباه می زنم؟ :|||

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/37
  • مطالب مشابه: کوآلای پرحرف
  • کلمات کلیدی: درستی ,البته ,باعث میشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
همیشه فکر می آدم خشن و بدون احساساتی هستم... مز ف و همیشه خنثی... ولی در واقع این طور نیست منم مثل بقیه آدما عادیم، احساساتی و زودرنج. مشکل این جاست که من درک درستی از احساساتم تو موقعیت های مختلف ندارم. نمی تونم بفهمم احساسم نسبت به آدما چیه یا در مقابل اتفاقات چه ع العملی رو دلم می خواد انجام بدم. اونجایی که باید عصبانی بشم و حقم رو بگیرم خنثی می مونم. اونجا که باید گریه کنم و ناراحت باشمم همین طور و همه چیو تو خودم می ریزم. حتی نمی تونم فرق عشق و علاقه و این که فقط خوشم میاد رو تو خودم کشف کنم. مطمعنم اگه یه آزمون هوش هیجانی ازش بگیرن یک دهم آیکیوم هم نمی شه. چطور نتونستم مثل بقیه ازش استفاده کنم؟ باید رو خودم کار کنم... دیروز کتاب خدمتکار و پرفسور رو تموم ... دلم رفت برای این حجم از محبت و دوستی :( با تموم آه و ناله هام به خودم که تنهایی برام وحشتناکه ولی هیچ وقت لذت تنهایی بیرون رفتن و قدم زدنو دلم نمی خواد با ی تقسیم کنم :)

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/30
  • مطالب مشابه: کوآلای بی احساس
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خیلی وقت ها از خودم می پرسم چرا در آن لحظه این فرمول خاص را نوشت. با نوشتن همین یک معادله و گذاشتن آن بین ما، به سادگی به مشاجره ی من و آن بیوه زن پایان داد. و در نتیجه من به عنوان خدمتکارش سر کار برگشتم و دوستی اش را با روت از سر گرفت. آیا از ابتدا این نتیجه را پیش بینی کرده بود؟ یا در آشفتگی اش فقط همین جوری یک فرمول نوشته بود؟ راهی برای فهمیدن وجود نداشت.
پروفسور و خدمتکار را بسیاری از شا ار های ادبیات معاصر جهان می دانند. یک نابغه ریاضی که حافظه کوتاه مدت خود را از دست داده و زن خدمتکاری که برای انجام کارهای او استخدام می شود. حضور پسر خدمتکار در کنار مادرش، رابطه ای شگفت آور، عاطفی و پر از راز و رمز را رقم می زند. کتاب بسیار زیبا و عاطفی نگاشته شده و طبق معمول، یوکو او ا، با برداشت های روانشناختی خود، تصویری جاندار و زنده و فوق العاده انسانی را در پیچیدگی های زندگی سه انسان تصویر می کشد. رمان او ا خواندنی، جذاب و سراسر مهر و عاطفه است.

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/31
  • مطالب مشابه: پروفسور و خدمتکار
  • کلمات کلیدی: خدمتکار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
قراری که قبل از ساخت وبلاگ با خودم گذاشتم این بود که حداقل تا 100 روز آینده روزی یک پست بذارم و حتی اگه در ح احتضار هم بودم دست از این کار برندارم ولی دیروز این کارو ن . اینکه این ماه بسته 6 تا 12 صبح گرفتم واقعن دست و پامو بسته. بیشتر کارهام رو صبح باید انجام بدم ولی تمام وقتش رو پای گوشی ام. دیروز از صبح زود تا شب همش راه رفتم و تموم تلاشم رو که تولد شش سالگی دختر خواهرم خوب برگزار بشه. آدم عاشق خانواده ای نیستم و تقریبا از بچه ها بیزارم و فراری ولی خواهرم ارزش خیلی زیادی برام داره و هر کاری از دستم بربیاد براش انجام میدم. واسش پنج تا از کتابای دوران بچگیمو کادو و فاز خواهرم رو از اینکه یه پازل و یه بسته برچسب رو چپوند تو کادوم نفهمیدم :/ به هر حال دیروز نتونستم پست بذارم و خیلی پشیمونم و برای جبران امروز دوتا پست می ذارم. دارم سعی می کنم خودمو بهتر بشناسم و امروز فهمیدم که تو یه استرس دائمی دارم زندگی می کنم. تا میاد حالم خوب بشه یه اتفاقی میفته که حالمو اب کنه و منو نگران. تا جای ممکن اینو نشون نمی دم و همه فکر می کنن یه آدم بی خیال و بی فکرم. ولی این طور نیست، من دائم استرس دارم و دستپاچه ام حتی برای کم اهمیت ترین اتفاقات زندگیم. زن برادرم زنگ زد که عصر پسرش رو نگه دارم. دلیلی برای نه گفتن نداشتم و قبول ولی واقعن از این کار خوشم نمیاد. بابام با حرفاش ناراحتم کرد و گفت تصمیمت اشتباه بوده، خودمم می دونم اشتباه ، اینو وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم... چرا تا یکم حالم خوب میشه و انگیزه پیدا می کنم سرم می خوره به سقف؟ چرا هیچ شرایط منو درک نمی کنه؟ باید چیکار کنم؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/32
  • مطالب مشابه: به تلافی دیروز
  • کلمات کلیدی: دیروز ,خواهرم ,بسته
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ب دیر خو دم و صبح به زور بیدار شدم دل کندن از تخت واقعن وحشتناکه. صبحای سرد فقط حال میده نزدیک بخاری پتو رو بکشی تا گردنت و بالشت نرمتو بغل کنی و بخو . خواب... این عشق جاویدان من، که همیشه با خوابای باحال و گاهی وقتا وحشتناکش روز به روز بیشتر منو وابسته ی خودش می کنه. روزهایی که اصلن از خونه بیرون نمی رم و دائم لم میدم، مثل دیروز، اگه چن روز یبار و بعد از یه روز خسته کننده و پر مشغله باشن، خیلی خاص و عالین... یجور ریست واسه مغز و بدنم. امروز احتمالن میرم کتابخونه بساط می کنم... چند وقتیه دلم هوس کوه نوردی کرده، خیلی وقته نرفتم و حدس می زنم نفسم بگیره ولی وقتی می رسی به قله، می شینی یه کنار و به درختا و خیابونا و آدمای ریز خیره میشی حس خوبی می ده. آسمون اونجا با وقتی روی زمینی فرق داره. بزرگتر و زیباتر. یادم باشه حتمن فردا پسفردا برم... کاش اگه پاییز تموم میشه نارنگی تموم نشه، خیلی دوستش دارم :(

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/33
  • مطالب مشابه: عشق جاویدان کوآلا
  • کلمات کلیدی: خیلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اگر به اختلال ال ی تیمیا مبتلا باشید، احساسات را تجربه نمی کنید. معنای ادبی این واژه یونانی فقدان احساسات است. ال ی تیمیا یک اختلال نادر روان پزشکی است. با این حال تحقیقات فراوان نشان داده اند این اختلال می تواند به درجات مختلف در افراد، بیشتر در مردان اما نه به شکل گسترده، وجود داشته باشد. به طور کلی، افراد مبتلا به این اختلال نمی توانند احساسات خود را تشخیص دهند، درک کنند با آنها را توصیف کنند و نمی توانند تفاوت بین یک احساس و احساس دیگر را بگویند. آنها نمی دانند احساس خوشحالی یا ناراحتی می کنند یا احساس دیگری دارند. اگر از آنها بخواهید احساسی را که دارند توصیف کنند، معمولا با ح بی تفاوتی به شما خیره می شوند. آنها در تجسم اتفاقاتی که کمکشان خواهد کرد احساسات را تشخیص دهند نیز مشکل دارند. این متنو تو کتاب هوش هیجانی به زبان آدمیزاد خوندم، از استیون جی. استاین. و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که منم همینطور. خیلی اسمش با کلاسه خوشم اومد:))) در راستای این اختلال (البته نه در سطح شدید) تصمیم گرفتم بهره هیجانی خودم رو بالا ببرم شاید بتونم احساساتم رو بشناسم و بالا ه بفهمم به چی علاقه دارم، در ضمن بهتر بتونم تصمیم بگیرم و خودم و آدمای دوروبرم رو راحت کنم.... تا قبل از دیدن این کتاب اطلاع خاصی درمورد هوش هیجانی نداشت، فکر می همون احساساته ولی فرق داره؛ احساسات تجربه ذهنی یک حسه ولی هیجان وضعیت بیرونی احساساته یعنی می تونه چند حس با هم ترکیب بشه و یه هیجان رو بسازه، مثل خشم شدید که از آزردگی و کج خلقی میاد. نوشتن تو وبلاگ تا به حال خیلی به من کمک کرده. به کار بردن کلمات و تلاش برای توضیح احساسات کمکم می کنه که احساساتم رو بهتر بشناسم ولی بازم دایره واژگانم کمه و بیشتر پستام عصبانی و ناراحتم فقط. تلاشمو می کنم تا دایره واژگان هیجانیم رو گسترده تر کنم. کاش می شد خودمو ریست فکتوری کنم، از نو یاد گرفتن راحت تر از اصلاح ه... کل روز رو تو کتابخونه بساط کرده بودم، عالی بود :))) ولی امروز تا ظهر تو تختم لم میدم حتی اگه خوابم نبره، این لذت بخش تره :))))

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/34
  • مطالب مشابه: اختلال کوآلا
  • کلمات کلیدی: اختلال ,احساسات ,هیجانی ,دارند ,ال ی تیمیا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیروز رو به بط تمام گذروندم. دوباره نشستم جنگجوی درون (peaceful warrior) رو دیدم و مسحور توانایی های دن میلمن شدم. این که چطور می تونه تو لحظه حال زندگی کنه و تموم چرت و پرتای مغزشو بریزه بیرون، یه نفرو داشته باشه (سقراط) که کمکش کنه، که باعث بشه من ذهنیش رو از بین ببره و دنیا و اتفاقاتش رو از یه دید دیگه ببینه. به عشقش، ژیمناستیک، و تلاشش بابت اون، حسودیم میشه. تصور این حجم از خوشبختی واسه من خیلی سخته... واقعن من با این فرمونی که دارم میرم جلو به جایی می رسم؟ خودم که فکر نمی کنم. منم مثل دن میلمن نیاز به یه تلنگر دارم تا بفهمم خوشبختی یه نیازه و باید چطور به دستش بیارم. خوشبختی فقط ثروت نیست، همین که کاری رو دوست داشته باشی و واسش تلاش کنی خوشبختی حتی اگه ش ت بخوری. حتی به دنبالش رفتن هم واسه من یه قدم بزرگ تو موفقیت حساب میشه. تنها مانعی که دارم خودمم. شدیدا به یک عدد سقراط نیازمندم :(( صبح هر میره کوه دیوانه ترین آدم جهانه. متاسفانه به این دلیل که دلم خیلی هوس کوه کرده منم قبول برم. لعنت بر من که عشقم خواب رو به تخته سنگی فروختم. آه از فراق لم دادن با بالش و پتویی نرم کنار بخاری. چرا من در زمان اصحاب کهف به دنیا نیومدم؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/35
  • مطالب مشابه: کوآلای دیوانه
  • کلمات کلیدی: خوشبختی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز با دختر پیش محلمون هم کلام شدم. راستش دیدگاه خوب و درستی نسبت به این قشر نداشتم ولی یکم که صحبت کردیم فهمیدم رود قضاوت و شعور و روشن فکری اون دختر از من بیشتر بود. فوق لیسانس زبان فرانسه رو داشت می گرفت و از دختر هایی که اولویت اول زندگیشون ازدواج با یه آدم پولدار و بچه دار شدن و زنک بازیه می نالید. از منم پرسید چه میکنی که گفتم ی الیه که فوق دیپلم حسابداری گرفتم و اولویت اول زندگیم اینه که زخم بستر نگیرم. ازم پرسید چرا ادامه نمی دم. گفتم که کارشناسی فنی تو اصفهان نیست و قیمتای های تی زیاده و کار هم پیدا ن . بعد دوتامون ت شدیم ولی تو ذهن من جنگ شده بود. یاد این افتادم که همه معلما و ا سریع می فهمیدن که من باهوشم و حافظه قوی دارم. اینکه مادرم هنوز با افتخار تو جمع میگه هیوا یه کلمه درس هم نمی خوند ولی تمام نمراتش بیست بود و کنکورشم خوب داد. من توانایی و استعدادشو دارم ولی نمی خوام که بجنگم. تسلیم وار نشستم و نگاه می کنم سرنوشت چی به سرم میاره. خسته شدم... دیگه نمی خوام کوآلا باشم :(

اطلاعات

خسته ام بیشتر از کوزت، داغونم بیشتر از پراید، اتفاقات سخت زندگی میان و میرن و فقط خستگیش می مونه بهمون. انتخاب یه آدم واسه ادامه زندگی از روی عقل واقعن سخته، انقدر شاید و اما و اگر میاد تو ذهنت که ترجیح می دی ازش فرار کنی فقط. نمی دونم چیکار کنم... امروز رفتیم چارباغ شیرینی مایی داغ تازه زدیم. همونجا دو نفر فقط سر اینکه دست یکیشون به نون اونیکی خورده و اونیکی بد نگاه کرده، می خواستن همدیگه رو بکشن. چه خبره واقعن؟! چرا انقدر اعصاب ملت ضعیف شده؟ به کجا داریم می ریم؟

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/28
  • مطالب مشابه: کوآلای له شده
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یادم میاد دوران مدرسه و از این که همیشه باید درگیر کلاس و درس و امتحان باشم متنفر بودم. آرزو می کاش یه موقعیتی جور بشه که تمام وقت برای خودم و آزاد باشم تا بتونم بفهمم کجای دنیام و با خودم چند چندم. بفهمم می خوام چیکار کنم و برای رسیدن به اون تلاش کنم. درس خوندن رو یه مانع می دونستم که تمام روزمو درگیر خودش می کنه. حالا یک ساله که اون مانع تموم شده و من تمام وقت آزادم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم. همش دنبال اینم که وقتم رو با کارهای چرت و پرت دوباره پر کنم. وقت که یه زمانی آرزوم بود... نمی دونم دارم چه غلطی تو زندگیم می کنم و کار درست چیه فقط می دونم که من یه دیوانه احمقم:/ من مسئول تموم کارهایی هستم که تو زندگیم و می کنم... هیچ وقت خودمو با همسن و سالام مقایسه نمی کنم، فقط حرف من اینه که چرا اون چیزی که می خوام نمی شم؟ و ی مشکل خیلی بزرگتر اینه که نمی دونم می خوام چی بشم... فقط دلم می خواد از این یکنواختی و تباهی الانم دربیام. دنیا واسم فقط یه مشت ابهامه که درست وقتی فکر می کنم که داره کم کم مشخص میشه به یه عالمه ابهام دیگه می رسه. نمی تونم ذهنم رو متمرکز کنم و جنبه های مختلف زندگیمو کم کم تنظیم کنم. از مدیریت زمان و هدف گذاری و اراده و موفقیت و هر کلمه ای مثل این حالم بهم می خوره. از این شاخه به اون شاخه می پرم و نمی تونم انتخاب کنم کدومو تا آ ش برم. از زمان متنفرم، وقتی به روزها و عمرم که می گذره فکر می کنم، استرس می گیرم و دستپاچه می شم و مغزم داغون میشه. دلم می خواد از یکی بپرسم باید چیکار کنم ولی می دونم هیشکی بهتر از من نمی تونه اینو بفهمه.... حس کوآلایی رو دارم که توی باغ وحش لم داده و به اون کوآلایی که بالای درخت اکالیپتوسش داره لذت می بره حسادت می کنه. می دونم می تونم برم ولی نمی رم... از دست خودم عصبانیم...

اطلاعات

  • منبع: http://raven1998.blog.ir/post/25
  • مطالب مشابه: وقتی از عصبانیت له می شم...
  • کلمات کلیدی: دونم ,تونم ,خوام ,تمام
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها