سـارا اَنـار دارد!

وبلاگ با نام سـارا اَنـار دارد!
وقتی بزرگ شی میفهمی که دوست داشتن زیاد
اهمیت دادن بیش از حد بی توجهی میاره
دوست نداشتن میاره
له شدن و ش تن غرور میاره
گاهی وقتا میفهمی همه عالم و آدم رو
دوست و آشنا رو
رفیق رو
همه رو بیخیال شی
دوست داشتنشونو
داشتنشونو
و فقط این میون احترامی باقی باشه بینتون کافیه
و فقط بین همه این ها خانوادتو کنارت نگهداری
ولی یه روز میرسه میفهمی همین خانواده هم نمیتونه همیشه ی همیشه کنارت باشه
اونا هم قراره تک تک برن
و تو باشی و خودت
بعد اون میفهمی تنها ی که قراره تا ا ش حتی تا خود خود اون دنیا هم پیشت باشه خداست
ولی یه روزی میرسه میفهمی درباره خیلی چیزها نباید حتی روی خود خدا هم حساب کرد
اینجاست که نه ناامیدی
نه ترس
و نه بی ی
بلکه قدرتی بهت غلبه می کنه
که تا پایان تمومی راه ها خودتی و خودت
و تنها خودتی که این میون به داد خودت میرسی
پس بجنگ
صد بار زمین بخور
اما
کمر خم نکن
دوباره پاشو وایسا
ادامه بده
و به اون چیزی که خودت میخوای خودت برس
بی منت و کمک هیچ فردی
هر چیزی که با ماس بدست آوردی بدون مال تو نیست
هیچ چیز رو نخواه که با خواهش و تمنا داشته باشی
فقط خودت باش
و رو کمک هیچ فردی حساب نکن
خودت باش
خودت بجنگ
و خودت بدستش بیار

اطلاعات

خسته و منگ و گیج از جلسه امتحان میرسم کیف یک طرف اتاق رها میشود و مقنعه سیاه که دور گردنش سفید شده نیز روی فرش کف اتاق نقش می بندد مانتو و شلوار اما هنوز تن ام است. روی صندلی کامپیوتر ولو میشوم. خسته ام از درس هایی که میخوانم و هیچ کدام به جایی نمیرسد. از افکار حق به جانب که این سه ترم کذایی را الف شدی چه گلی به سرت زدی؟ بنشین و تمرین کن یاد بگیر برای آینده ات نه فقط درس و درس و درس...! حالم از این افکار، از این حرف ها، از خودم که مدام از خودم، از آینده ام فرار میکند، به هم میخورد... دوست دارم انگشت اشاره را تا هر کجا که امکان دارد در گلو فرو کنم و بالا بیاورم این افکار را... گوشی را بدست میگیرم. طبق معمول تلگرام نه با پرو ی فعال میشود و نه با شکن. حوصله ام کمتر از آن است که دو ساعت بنشینم و زل بزنم به تلگرام بلکه فرجی حاصل شود. سراغ اینستاگرام میروم. پست های تبلیغاتی پیج ها حال و حوصله گشت و گذار را در اینستاگرام از ادم میگیرد. استوری های پی در پی و مکرر دوستان از روزمره هایشان، از شکایت از وضع مملکت، از شیر مرغ! از جان آدمیزاد! سری به قسمت سرچ میزنم. پس از دیدن و مطالعه چند پست جک و شکایت و طلاق فلان بازیگر و مس ه فلان میکروسلبریتی اینستاگرامی و فضای های مجازی، پستی با نوشته ای نسبتا طولانی به چشمم میخورد. این نوع پست ها بیشتر از پستهای قبل به دلم مینشیند حتی درصورتیکه مطمئنم از کل جملاتش حتی یه کلمه راست توی پستش نیست! شروع میکنم به خواندن: فوبیایی به نام فلان و بیسار وجود دارد که فرد از آینده خود و موفقیت در آن هراس دارد و به همین دلیل پیگیر علایق و استعدادهای خویش نمیشود. هرچقدر هم که با خواندن چنین پستهایی شانه بالا می انداختم و حتی حروف کلمات اش هم در نطرم دروغ جلوه میکرد، به این پست و فوبیااش ایمان کامل آوردم. زیرا که انگار حال خودم را مو به مو در تک تک جملاتش، در تک تک کلماتش وصف کرده بود. حالا از این ماجرا هم بگذریم فوبیای جدیدی گرفته ام که: خدا نکنه چنین مرضی رو من واقعا داشته باشم؟!

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/13
  • مطالب مشابه: 10. فوبیای فوبیا
  • کلمات کلیدی: فلان ,آینده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
موندم چرا ما هر موقع یکیمون شدیدا نت نیازیم نت رو به اتمامه و بیشتر موارد حتی اصلا تموم شدس؟ باز آ ترمه دیگه هان؟ تموم شو اصن تموم شو اییییشششش رفت رو اعصابمون دیگه بخدا
تنها خدا میدونه و خودم و اعضای خانواده که با چه مشقتی این پستو گذاشتم در این حد وضعیت وخیمه ها

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/11
  • مطالب مشابه: بازم؟
  • کلمات کلیدی: تموم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
آی خوشم میاد اینطوری میشه آی خوشم میاد این اتفاقا میفته یعنی در این حد بی احساس میشم قوی تر میشم یعنی عشق منه شما همینطوری ادامه بده

اطلاعات

دلم داره میترکه... کاش دل آدما رو بود...

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/10
  • مطالب مشابه: تا گلو...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/9
  • مطالب مشابه: ۷. خلوت شبانه ۱
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خوب یادم است که چند وقت است موهایم را کوتاه کرده ام قبل از عید، آ ین یکشنبه سال مصادف با ۲۷ آ ین ماهِ آ ین فصل سال آرایشگرم بانویی ۳۸ ساله اهل ترکیه بود. پس سرش را از ته تراشیده بود و الباقی را هم که چنان بلند نبودند، با کشی از بالای سر بسته بود. گفتم میخواهم موهایم را کلا کوتاه کنم. نه خمی به ابرو آورد و نه حرف هایی چون: " مگه دیوونه ای دختر! " " چطور دلت میاد آخه؟ " " حیف این موها نیست؟ " یا حرف هایی از این قبیل فضولی ها! که نه تنها چنین حرف هایی نمی زد بلکه مرا تشویق می کرد که تا جوانم هر کار دوست دارم انجام دهم. مرا تشویق میکرد که طرفی از سرم را از ته بتراشم و طرف دیگر را بلند کنم. میگفت من فقط ۳ یا ۴ سال دیگر فرصت برای این کارها دارم و بعد هم حرفش را عوض کرد که هر کاری دلش بخواهد می کند که تا ۸۰ سالگی هم همین مدلی موهایش را میزند. نشستم! با یک بسم الله کار را شروع کرد! اول یک دسته از آن موهای بور که تا نصف کمرم آمده بودند را تا شانه هایم کوتاه کرد و داد دسته آزاده و گفت: " با طناب ببند نگهش دار " و بعد بقیه کارش را ادامه داد. این میان چند نفر که توانایی غلبه بر حس فضولی خود را نداشتند پا پیش گذاشتند: " دختر چطور دلت اومد؟ مو به این بلندی؟ " " دوس داری آخه؟ " و جواب من لبخندی با شوق و از سر رضایت بود که: " خوب دوس دارم " بعد از اتمام کارمان، نگاه های اطرافیان را متوجه بودم.. که چه جرئتی داشته مو به این بلندی را کوتاه کرده! من نگاه ها را قضاوت نمی کنم. گاهی حتی حس می نگاهشان به این دلیل بود که به صورت گرد و ریزه ام موی کوتاه می آید. اما با تمام این نگاه ها حتی خم به ابرو نیاوردم. من دوست داشتم موهایم را کوتاه کنم. بحث ش ت عشقی و حرف های صد من یک غاز کوچه بازاری نبود. من فقط علاقه داشتم موهایم را کوتاه کنم. همین... یعنی مانده ام درک این یک جمله آنقدر سخت است که من هنوز بعد از گذشت دو ماه از کوتاه موهایم هنوز چنین حرف هایی را می شنوم! این اولین بار نبود. خوب یادم است سال آ هنرستان هم که موهایم را ته تراشیدم، با چنین ع العمل هایی از طرف همکلاسی ها و آشنایان رو به رو شدم! نمی خواهم بی دلیل غر بزنم شعار بدهم و حرف های خودم را دو روز دیگر یادم نباشد. می خواهم بگویم خواهر عزیزم! مادرم! برادر من! پدر جان! بدن من مال من است. باور کنید من هم آن موهای بور ح دار را دوست داشتم! اما حق هم داشتم خودم برای بدنم، برای موهایم تصمیم بگیرم. من یک انسانم. گاهی کمترین آرایشی روی صورت من نمیبینی و گاهی آرایشم چنان هویداست که از دو فرسخی معلوم است. گاهی دوست دارم ابروهایم را به کوتاهترین ح ممکن شکل دهم و گاهی اصلا بهشان دست نزنم. گاهی موهایم تا پیشانی را می پوشاند و گاه تنها چند تار از آن پیداست. دلیل همه اینها فقط مالکیت است! مالکیت بدن من که هر طور بخواهم شکل اش می دهم. حتی گاهی مردی مایل به آرایش است. این نه ربطی به من دارد و نه هیچ احد دیگری. بدن هر فرد تنها تحت مالکیت اوست. اجازه دهیم انسان ها برای بدن خود تصمیم بگیرند و با دخ های بی ربطمان آرامش و حق انتخاب را ازشان سلب نکنیم.

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/2
  • مطالب مشابه: ۲. بدن من!
  • کلمات کلیدی: موهایم ,کوتاه ,گاهی ,هایی ,داشتم ,دوست ,داشتم موهایم ,دوست داشتم ,دوست دارم ,دختر چطور ,کوتاه کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
نوشتن چون خون در رگ هایم می جوشد و من چون نگهبانی خشمگین و ترسناک با پتکی به دست، بی رحمانه سرکوبش می کنم...

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/5
  • مطالب مشابه: ۳. بنویس...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
و چه ی می داند من آن شب ها چندین بار با حرف هایت فرو ریختم... چه ی می داند شب ها را چون جنینی بی پناه خود را در آغوش سرد ام کشیدم... چه ی می داند چندین شب گریه پهنای صورتم را گرفت... چه ی می داند اشک ها مسیر چشم هایم تا گونه هایم را تا لب هایم را پیمودند ... چه ی می داند من با دیدن ع هایت چگونه تپش این قلب را تحمل ... چه ی می داند با خواندن شعر هایت فرو ریختم... همان هایی که برای معشوقه جدیدت می نویسی... مبارکت باشد...

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/6
  • مطالب مشابه: ۴. چه ی می داند؟
  • کلمات کلیدی: داند ,هایم ,هایت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
عشق را گ نکنید ماسش نکنید عشق را بگذارید اتفاق بیفتد

اطلاعات

نمیدانم چند وقت است زیر باران نرفته ام چند وقت است از زیر باران قدم زدن و کیفور شدن از حال خوبش خودداری میکنم نمیدانم چند وقت است حیاط بالایی خانه که پاتوق و دلیل حال خوبم بود، حالا برایم قدغن شده نمیدانم چند وقت است ستاره ها را نشمرده ام چند وقت است ناز گلهای گلدان را نمیکشم چند وقت است صدای آواز گنجشک ها را نمی شنوم چند وقت است که تمام مسیر رفت و برگشتم به تمامی ناکجا آبادها را به جای صدای زندگی، صدای موسیقی های بلند گوشم را پر میکند چند وقت است اخم و ابروهای در هم گره خورده جای لبخند آن دختر شیرین را گرفته چند وقت است حرف هایی که بند نمی آمدند جایشان را به سکوت داده اند چند وقت است که از نوشتن فرار میکنم... از عکاسی... از بهترین همدمم... از علایقم... چند وقت است...

اطلاعات

از آن زمان که دستانت در دستانم قفل شد شبیه تو شدم...
:)

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/1
  • مطالب مشابه: ۱. ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خوب یادم است که چند وقت است موهایم را کوتاه کرده ام قبل از عید، آ ین یکشنبه سال مصادف با ۲۷ آ ین ماهِ آ ین فصل سال آرایشگرم بانویی ۳۸ ساله اهل ترکیه بود. پس سرش را از ته تراشیده بود و الباقی را هم که چنان بلند نبودند، با کشی از بالای سر بسته بود. گفتم میخواهم موهایم را کلا کوتاه کنم. نه خمی به ابرو آورد و نه حرف هایی چون: " مگه دیوونه ای دختر! " " چطور دلت میاد آخه؟ " " حیف این موها نیست؟ " یا حرف هایی از این قبیل فضولی ها! که نه تنها چنین حرف هایی نمی زد بلکه مرا تشویق می کرد که تا جوانم هر کار دوست دارم انجام دهم. مرا تشویق میکرد که طرفی از سرم را از ته بتراشم و طرف دیگر را بلند کنم. میگفت من فقط ۳ یا ۴ سال دیگر فرصت برای این کارها دارم و بعد هم حرفش را عوض کرد که هر کاری دلش بخواهد می کند که تا ۸۰ سالگی هم همین مدلی موهایش را میزند. نشستم! با یک بسم الله کار را شروع کرد! اول یک دسته از آن موهای بور که تا نصف کمرم آمده بودند را تا شانه هایم کوتاه کرد و داد دسته آزاده و گفت: " با طناب ببند نگهش دار " و بعد بقیه کارش را ادامه داد. این میان چند نفر که توانایی غلبه بر حس فضولی خود را نداشتند پا پیش گذاشتند: " دختر چطور دلت اومد؟ مو به این بلندی؟ " " دوس داری آخه؟ " و جواب من لبخندی با شوق و از سر رضایت بود که خوب دوس دارم بعد از اتمام کارمان، نگاه های اطرافیان را متوجه بودم.. که چه جرئتی داشته مو به این بلندی را کوتاه کرده! من نگاه ها را قضاوت نمی کنم. گاهی حتی حس می نگاهشان به این دلیل بود که به صورت گرد و ریزه ام موی کوتاه می آید. اما با تمام این نگاه ها حتی خم به ابرو نیاوردم. من دوست داشتم موهایم را کوتاه کنم. بحث ش ت عشقی و حرف های صد من یک غاز کوچه بازاری نبود. من فقط علاقه داشتم موهایم را کوتاه کنم. همین... یعنی مانده ام درک این یک جمله آنقدر سخت است که من هنوز بعد از گذشت دو ماه از کوتاه موهایم هنوز چنین حرف هایی را می شنوم! این اولین بار نبود. خوب یادم است سال آ هنرستان هم که موهایم را ته تراشیدم، با چنین ع العمل هایی از طرف همکلاسی ها و آشنایان رو به رو شدم! نمی خواهم بی دلیل غر بزنم شعار بدهم و حرف های خودم را دو روز دیگر یادم نباشد. می خواهم بگویم خواهر عزیزم! مادرم! برادر من! پدر جان! بدن من مال من است. باور کنید من هم آن موهای بور ح دار را دوست داشتم! اما حق هم داشتم خودم برای بدنم، برای موهایم تصمیم بگیرم. من یک انسانم. گاهی کمترین آرایشی روی صورت من نمیبینی و گاهی آرایشم چنان هویداست که از دو فرسخی معلوم است. گاهی دوست دارم ابروهایم را به کوتاهترین ح ممکن شکل دهم و گاهی اصلا بهشان دست نزنم. گاهی موهایم تا پیشانی را می پوشاند و گاه تنها چند تار از آن پیداست. دلیل همه اینها فقط مالکیت است! مالکیت بدن من که هر طور بخواهم شکل اش می دهم. حتی گاهی مردی مایل به آرایش است. این نه ربطی به من دارد و نه هیچ احد دیگری. بدن هر فرد تنها تحت مالکیت اوست. اجازه دهیم انسان ها برای بدن خود تصمیم بگیرند و با دخ های بی ربطمان آرامش و حق انتخاب را ازشان سلب نکنیم.

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/2
  • مطالب مشابه: ۲. بدن من!
  • کلمات کلیدی: موهایم ,کوتاه ,گاهی ,هایی ,داشتم ,دوست ,داشتم موهایم ,دوست داشتم ,دوست دارم ,دختر چطور ,کوتاه کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
سخت افزارمان آقایی بود حدودا ۳۳ ساله. یا کمی کمتر یا کمی بیشتر! کاری به سن و سالش ندارم. حرف حرف نجابتش بود که برخلاف دیگر هامان که سنی ازشان گذشته بود، ایشان حتی موقع تدریس هم نگاهشان به دختران فقط گذرا بود و از ان جایی که تعداد افراد کلاس کم بود، شاید تا آ هر تایم را هزاران بار صورت هر شاگردش را می دید از بس که نگاهش را از این و آن می ید! الحق و و الانصاف که نجابتشان تحسین داشت و دارد. البته این حرف من به این معنا نیست که با اخم و تخم و ترش کرده بیاید بشیند سر کلاس و سه تایم پشت سر هم درس مز فی چون مدارهای منطقی را تدریس کند و بعد سه ساعت با مزاجی سرد کلاس را ترک کند. برع که با چنین اساتیدی به شدت مخالفم! هر چند هر ی شخصیتی دارد و این برای همه ما باید قابل احترام باشد. اما نجابت این هیچگاه از مرز خواهر برادری نکرد تا به این زمان. یکبار توی کلاسشان که آ ین مباحث درس را که بسیار مهم و حائر اهمیت بود را تدریس می د، متوجه نگاه هایشان بودم. نه اینکه بگویم حق نگاه ندارد و باید چشم هایش را ببندد! نه اینکه فکر بدی م و قضاوتی! نه اینکه با یک نگاه بگویم نظری دیگر داشتند! نه! حرف اینجاست که ایشان هیچگاه نگاهشان روی هیچ فردی انقدر ثابت نمی ماند. گاهی حتی با خودم میگفتم: " آفرین به این مرد. خوش به حال زنش " تازگی ها گویا پدر نیز شده اند. میان مثال ها که توقف د تا جواب را یادداشت کنیم، سرم را که بالا دیدم نگاهشان رویم ثابت مانده. از عمد سرم را از روی وایت برد به سمت ایشان چرخاندم چون نگاه هایش کم کم داشت کلافه ام می کرد. رویم سنگینی نگاهش را حس می . کم مانده بود بروم بگویم: " اگه حرفی هست بفرمایید. بخدا یکبار قبلا از این نگاه ها از یکی از اساتید دیدم که اون نگاه بعد ها بدجور به ضررم تموم شد " کاش بفهمیم بعضی نگاه ها دلشوره می آورند... و برخی تحقیر و شرمندگی... مراقب نگاه هامان باشیم
+ من نه بی جنبه ام نه تنها با یک نگاه فکر دیگری میکنم. احساس اتفاقی افتاده یا حرفی از من شنیده اند که هر بار نگاهشان رویم ثابت می ماند و به فکر فرو میرفت.

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/3
  • مطالب مشابه: ۳. آخه این چه نگاهیه !!!
  • کلمات کلیدی: ,نگاهشان ,ثابت ,رویم ,بگویم ,کلاس ,رویم ثابت ,نگاهشان رویم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
" همینو میخواستی؟ میخواستی منو از زندگی ساقط کنی؟ واسه چی سرتو انداختی پایین اومدی تو زندگی من؟ بد بهت خونه دادم؟ پول دادم؟ س ناه دادم؟ هان؟
مگه من گفته بودم با اون عقاید مس ت راجع به تورهای مسافرتی پا شی بیای وسط زندگی من؟ گند بزنی به همه چی
پاشو برو از اون احساس گناهی که داری بمیر
بدبخت
احساس گناهت بخاطر خاک خوردنت نیست
برای اینه که گند زدی به زندگی من
بدبختم کردی "

برای چندمین باره میبینم... سومین یا چهارمین بار..
این دیالوگ هیچوقت یادم نمیره...
از روزمرگی و راکد بودن بعد از عشق وحشت دارم... از کم شدنش... از نابود شدنش... یه فوبیای بی نهایت... بی حد و مرز...

+ همین حرف ها را از زبان خودش بشنوید:
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

اطلاعات

  • منبع: http://sarahesmaili.blog.ir/post/4
  • مطالب مشابه: ۴. فوبیای عشق...!
  • کلمات کلیدی: زندگی ,دادم؟
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها