شرقی غمگین...

وبلاگ با نام شرقی غمگین...
شبانه روزم می گذرد به وقت گذرانی در کمد لباس هایش... روز ها که پایش را از خانه بیرون می گذارد، می دانم چه قدر دلبری می کند برایِ دلکِ بیچاره ی خیلی ها اما ، شه ی واهی را برای همین وقت ها گذاشته اند دیگر...می گویم هرچه نباشد آ خودش مال من استُ خیالش مالِ دیگران... دستی به لباسِ مردانه اش کشیدم و کمی بوییدمش........ نگاهی انداختم... نگاهِ من همانا و آغاز خودزنی همانا... مویِ سرخِ تابدارِ بلند... چه دلبر بود... لباسش را به رختِ تظاهر آویزان .... رویِ پا بند نبودم... "رویِ پا بند نبودم" حق جمله رو ادا نمی کند...؛نمی تواند... نگاهم به آئینه خورد... مثل " آئینه در آئینه" موهایِ پسرانه ی کوتاهِ سیاهم... می دانستم ا روزی گیسوان پریشان ی دل می رباید از او... می دانستم ُ دست رویِ دست گذاشته بودم... آ ش رفتُ ........

اطلاعات

منتظر نشستم...من کار خودم را انجام دادم اما او برای نجات من نیامد که نیامد... دارم می روم که تمام کنم همه چیز را ... بگویم و بس... منتظر نمی شوم نمی دانم این همه جرئت را چگونه پیدا کرده ام ...
پ.ن: کمی دعا...

اطلاعات

میگوید وبلاگ نویسی از مد افتاده است... افتاده باشد... شبیه این است که بگویی دیگر ارامش از مد افتاده است... دیگر وقتش است ارامشت را کنار بگذاری... مثل این است که حاضر شوم روزانگی هایم را دیگر ننویسم.. نه نمیتوانم.. باید...،باید ادم هایی که نمیشناسمشان چیزهایی را بدانند که ان هایی که کنارم هستند نمی دانند... ادم ها از دور زیباتر، مهربان تر، و دلسوز ترند.... انگاه است که می توانند به یکدیگر ارامش ببخشند...
پ.ن: و من هنوز در انتظار به سر می برم...

اطلاعات

  • منبع: http://sharghieghamgin.blog.ir/1396/11/03/رخنه
  • مطالب مشابه: رخنه...
  • کلمات کلیدی: افتاده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
من همه چیز زندگی ام را به تو مدیونم اما هیچگاه نمیبخشمت مثل خودت که هم خوبی و هم بد...

اطلاعات

در وجود تمام ما ترس هایی است درسته؟ هممون ... مطمئنم
تقزیبا مطمئنم.... اما باورش سخت نیست ترس از دست داد ن ی که هیچگاه نداشتی اش... می دانی حسی است بس عجیب و منزجر کننده... از ضعف خودت بدت می اید و به درجه ی انزجار میرسی... تجربه اش سخت است و دشوار من می ترسم خی را از دست بدهم.. می ترسم صدای خیالی ات را که صدایم می زند از دست بدهم.. این ترس دیوانه ام می کند... نمی گذارد نفس بکشم...

پ.ن:می ترسید؟از چی؟

اطلاعات

یادمه یه روز ی ازم پرسید من عصبانی میشم تو ازم می ترسی؟ گفت نه ... من بهت میخندم...اون قدر حقیر میشی...اونقدر کوچیک میشی که فقط خنده ام میاد... گفت من برم تو میترسی؟ گفتم نه من می خندم...انقدر رفتناتُ تو ذهنم دیدم که فهمیدم جز خنده نمیتونم کاری م..دیگه فقط خنده ام میاد.. گفت به جونِ تو... خندیدم گفتم :جونِ من؟ بس کن!!! گفت: به خدا... گفتم:خدا؟ ولی این بار خنده نیومد...
پ.ن:وحشتناکه قهرمان زندگیت نباشه...مگه نه؟ ی که از هرچیزی به اون نزدیک تری...نه اشتباه نشه اون عشقِ من نیست...یعنی هست ولی نه اونی که همیشه ازش میگفتم ........می فهمید کیو میگم مگه نه؟:)))))))))))

اطلاعات

از هرچه که بگذرم از این نمی توانم بگذرم .... از دیدنت نمی توانم بگذرم... از هرچه بتوانم بگذرم از نوشتن داستان زندگی ام برای ادم هایی که هیچگاه نمی بینمشان نمی توانم بگذرم... از حرف هایشان نمی توانم بگذرم... نمی توانم از این بگذرم که بدون این که هیچگاه بشناسی ام برایت می نویسم... دلم می خواهد عاشقت کنم اما نمی توانم و این من رو تبدیل به شرقی غمگین می کند این نتوانستن... این که نمی توانم یک لحظه نگاهت را داشته باشد.. همه چیز فردا برایم تمام می شود... نتیجه ی تمام دو راهی ها را فردا خواهم دید... تمام اذیت ها همه اش را... شاید توانستم و شاید نه .... بالا ه باید راز را به ی بگویم این نگفتن دارد خفه ام می کند وحشتناک است... باید غرقه شوم . .... نباید چیزی جز رهایی بر دلم بماند... فردا......................
پ.ن:خدا خ می کند ؟

اطلاعات

شده ام شبیه ادم هایی که رهایی ندارند از سردرگُمی... آدم هایی که هم میدانندُ هم نمی دانند هم می خواهندُ هم نمی خواهند... ا ش که چه؟ ا ش که قرار است همه چیز به تو ختم شود... یعنی ا ش ختم به خیر می شود؟...
پ.ن:٢ روز دیگر باید برای دیدارمان صبر کنم؛دیدارمان نه...دیدارم ؛ فقط من تو را می بینم و تو هیچ را...

اطلاعات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها