نفس صبح

وبلاگ با نام نفس صبح

...

از سلسله وقایع درام اوایل ازدواج یکی ازپستهای نلی جان را که می خواندم (وبلاگ طعم گس مالو)شبیه یکی از خاطرات اوائل زندگی مشترکم بودوبرای اش نوشتم فرصت کنم حتماً یک پست ازاین خاطره می گذارم و این مجال دراین چند روز استراحت پیش آمد. حدود دوازده سال با پدرو مادرهمسرم زندگی می کردیم البته در یک طبقه ی مجزا ،این طبقه را خودمان ساخته بودیم و آ هایش جیبمان خالی شده بود و نتوانستیم خوب کاملش کنیم که این هم خودش داستانی دارد که فرصت شد برایتان می نویسم. می دانستم که حالا حالا نمی توانم خانه ای مستقل داشته باشم .همیشه سعی می درارتباط باخانواده ی همسرم حریمی را رعایت کنم که البته این فقط شامل حال من نبود انها هم همینطور بودند از همه بیشتربا مادر همسرم رابطه ی خوبی داشتم باهم بده بستانهایی داشتیم مثلاً برای یک آشپزی فوری اگر وسیله ای کم داشتم پایین می رفتم و از اومی گرفتم او هم با کمال میل بیشتر از آن چیزی که می خواستم برایم سهم می گذاشت و گاهی می گفت غذای ما حاضراست نمیخواهی آشپزی کنی . البته تا زمانی که خانه بودند برای گرفتن چیزی یا کاری مثل تلفن زدن پایین می رفتم وگرنه محال بود کلاه ام آنجا بیفتد و آنها نباشند و من خانه شان بروم یک روز مادر همسرم صدایم کرد که با هم چای بخوریم پدرش هم آمدگوشت یده بود رو به خانمش کرد و گفت مصرف گوشتمان بالا رفته ! مادر همسرم جلوی من چیزی نگفت حس در آشپزخانه با هم غرغر میکنند من هم آهسته بالا رفتم ... چند روز بعداز پله ها که بالا می آمدم دیدم پدر همسرم دوباره گوشت یده است فکر مهمان دارند سلام حس کمی سرسنگین است شاید هم نبود حال غریبی پیدا کرده بودم ، مگسی ترین احوالات دنیا هجوم اورده بودند به ام وقتی رفتم بالا همسرم را صدا مغازه اش درست زیر آشپزخانه بودو راه ارتباطی ما این بود که چند ضربه می زدم کف آشپزخانه و او می دانست که کاری دارم جریان را برایش گفتم ، گفت اشتباه می کنی مگر چیزی شده ؟ گفتم نه ! گفت : حساس شدی گفتم : همین یکبار نبوده چند روزی ست اینطوری اند . دراین بین پیش می آمد که آنها مهمانی می رفتند و خانه نبودند و من حتی برای تلفن زدن هم پایین نمی رفتم . تا اینکه یک روز پدر همسرم من را صدا کرد و گفت بیا پایین نمی دانستم چطور باشم که نفهمند از آنها دلخورم به قول دوستی که می گفت ح صورتت وصدایت زار می زند که ناراحتی ، وقتی رفتم پایین همسرم هم انجا بود همگی می خندیدند... تابستان بود و دری که به روی بهارخوابشان باز می شد همیشه باز بود یک ی تور دانتل قدیمی جلویش آویزان بودکه جلوی پشه ها را بگیرد و هوای خانه عوض شوددرست این "در" کنار آشپزخانه بود پدر همسرم گفت : ظهر که دراز کشیده بودم توی خواب و بیداری دیدم گربه ای از دربهارخواب وارد خانه شد و درست رفت جلوی یخچال پدال دریخچال را فشار دادو بسته ای پلاستیکی به دهانش گرفت و سریع بیرون رفت این گربه از هر فرصتی که ما خانه نبوده ایم استفاده کرده و جایخی یخچال را خالی کرده ... موقع تعریف مدام با هم می خندیدند و از هوش و ذکاوت گربه تعریف می دمن هم خندیدم و فهمیدم که این سنگینی نگاه ها برای چه چیزی بوده است هرچند می دانم که اگر بهشان می گفتم و همه ی خانه شان را جمع می حرفی نداشتندبا این حال سوء تفاهم برطرف شده بودوهیچ وقت به زبان نیاوردند که به ذهنشان خطور کرده است که کار ما بوده ... دوست داشتم زودتر بروم بالا بنشینم روی آ ین مبل آن ته ترینش بعد زل بزنم به دیوار و لال بمانم واقعاً این حس آن موقع من بودحال آن چند روزکه مثل خوره خودم را می خوردم و تا مدتها نمی توانستم فراموشش کنم نلی جان ، آن حس عدم اعتماد در کنار سختی های زندگی آن زمان ... هرچند الان خنده ام می گیرد و می دانم اگر این اتفاق الان پیش می آمد من هم با آنها واقعاً می خندیدم و دلخوری ام زود برطرف می شد . تجربه و بودن با آدمهای مثبت ش و گذر زمان آدم را عوض می کند الان فکر می کنم هر آدمی باید در شخصیت خودش پنجره ای داشته باشد کار پنجره مشخص است : هوا که کدرمی شود ، کم می شود ، سنگین می شود بازش می کندبرای جلوگیری از خفگی ، نمردن ، برای نفس کشیدن . با این اوصاف موسیقی برای عده ای حکم این پنجره را دارد برای عده ای سیگار، فوتبال ، ، آشپزخانه ، کتاب ، زیادی دل به کار بیرون بستن ... همه دسترسی به پنجره هاست آن هم به وقت . الان بهترم خیلی بهترم ، شاید هم ریشه ی این یام عشق باشد، عشق به همه ی عزیزانم ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/827
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: همسرم ,خانه ,آشپزخانه ,چیزی ,گفتم ,کرده ,مادر همسرم ,وقتی رفتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

همیشه غایبِ من
همیشه حاضری
مثل بغض
بر ام نشسته ای
مثل ابر در آسمانم
زمان را ش ته ای
همیشه غایبِ من
همیشه حاضری
تا پلک می زنم
سرازیر می شوی ...

"عباس معروفی"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/823
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: غایبِ منهمیشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

همیشه غایبِ من
همیشه حاضری
مثل بغض
بر ام نشسته ای
مثل ابر در آسمانم
مثل وهم در جانم
زمان را ش ته ای
همیشه غایبِ من
همیشه حاضری
تا پلک می زنم
سرازیر می شوی ...

"عباس معروفی"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/823
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: غایبِ منهمیشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

. پنجم دی ماه حوالی ساعت پنج جواب یک آزمایش تمام دنیا را به من پیشکش کرد ، تمام دنیا را ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/820
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: تمام دنیا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

ساعت شش صبح وقتی در یخچال را باز که پنیر بردارم ظرف ماست بزرگی که روز قبل درست کرده بودم درست جلوی در یخچال افتاد و ش ت . از فرق سر تا نوک پایم پاشیده شد شبیه یک بستنی یخی شده بودم ، روی پایم چند اش کوچک برداشته بود و می سوخت قدم از قدم نمی توانستم بردارم همه هراسان بیدار شدند با دیدن قیافه ی من اول مات ومبهوت مانده بودندبعد زدند زیر خنده ،دخترم می گفت قیافه ات دیدنی بود هم عصبانی هم نمی توانستی جلوی خنده و اشکهایت را بگیری ... ساعت شش صبح،سرتا پایم ماستی و آشپزخانه ایی که ساعت از یک نیمه شب هم گذشته بود که مرتبش کرده بودم و حالا همه چیز هم خنده داربود و هم وحشتناک ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/815
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: خنده ,پایم ,ساعت ,کرده بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

یک دستم گلدان کوچک گل و دست دیگرم یک کیسه ی نایلونی که چندتا میوه ی به تعارفی همکارم که از حیاط خانه شان برایم آورده بودگرفته بودم نزدیک خانه خانمی از دوربرایم خندید و سر تکان دادنزدیک تر که شد با تردید سلام وتعارف کرد و بعد متوجه شد که اشتباه گرفته ، چند قدم جلوتر رفت و گفت : ببخشید شما دختر خانم ... نیستین ؟ گفتم : نه !عذرخواهی کردو رفت یادم افتاد که چند شب پیش هم دوستم از شیراز برایم پیام داده که ؟ گفتم : نه می گوید امروز صبح دیدمت ... خواندم که قدیما معتقد بودند که همراه با تولد هر انسانی موجودی کاملاً شبیه به او از جنس جن و پری خلق می شود و همگام با او رشد میکند ممکن است گاهی هم باهم ملاقت کنندو یا دیگران اشتباهشان بگیرندحالا نمی دانم من همزاد آنها بودم یا آنها همزاد من :) ولی به بیماری همزاد پنداری کاملاً معتقدم. پ.ن ما همه خوبیم به کارگردانی بیژن میرباقری را دیدم ی ست فراتر از خوب بودن با بیانی بی تکلف فکر می اگر آن زمان دنیای مجازی مثل حالا بود این خانواده اینقدر بلا تکلیف نبودند .

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/817
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: همزاد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

آن روز که حوضچه ی نقاشی ام را به جای اینکه با نوک آبی مداد رنگی رنگ کنم با پهلوی پهن آن رنگ هنوز معنای عجول بودن را نمی دانستم انگار از اول با صبر بیگانه بودم و همه چیز برایم دیر شده بود چنان با شتاب از کنار همه چیز گذشتم که نه لذتی را تجربه و نه حتی کمی حظ بصررا ... درکنارم هم بقیه از این شتاب متضرر شده اند که امروز برای خودم هم غیرقابل تحمل است اکنون به جایی رسیده ام که جز صبر هچ چیز دیگر ثمر بخش نیست هرچند هرلحظه بر من سالی می گذرد اما قرار نبوده که روزگار به خواست من بگذرد بی توجه به نابلدی های من کار خودش را می کند همان روندی که تا دنیا دنیا بوده بوده جریان داشته ، هرچیز به وقت خودش ... خداوندا اگر ایمانم به تو نبود بی شک از این بی قرار تر بودم تو را شکر می گویم که نعمت ، بودن توست ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/819
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

مستندی دیدم از اعتیاد،اعتیادیک خانم به جمع و نگهداری از هرنوع وسیله ایی بدون آنکه درمدت عمرش چیزی را دور بریزد ، اعتیاد به کاشتن گل و گیاه ، حتی کاشتن گلهای پلاستیکی و بطری . خانه اش کوهی از اشیاء ، قوطی ، چوب ، پلاستیک ، لباس ، کتاب ، کاغذو ... بود فرزندانش از وضعیت خانه به ستوه آمده بودندو هروقت سعی می د وسایل اضافه ایی که مادرشان جمع کرده بود را دور بریزند جنگ واقعی شروع می شد . ولی از نظر میشل اینها ی ری مجموعه بودند ، مجموعه ای از عروسکها ، چرخ خیاطی ها ، گلدانهای گل ، باغچه ، ظروف ، مجموعه ای از خاطره ها ... وقتی علت را از او می پرسیدندگفت : من بچگی نداشته ام و حالا به شیوه ی خودم طغیان کرده ام و همه چیز طبیعی ست ، از تمامشان خاطره دارم ... مددکاران او را یک بیمار می دانستند و می خواستند وضعیتش را به ح عادی برگردانند ... اشیاء چه خاصیت غریبی دارند ! پ.ن هیچ وقت عاشقی نکرده ام و حالا به قول میشل طغیان کرده ام با نوشتن اشعار عاشقانه ی دیگران ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/814
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: کرده ,طغیان کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

مستندی دیدم از اعتیاد،اعتیادیک خانم به جمع آوری و نگهداری از هرنوع وسیله ایی بدون اینکه درمدت عمرش چیزی را دور بریزد ، اعتیاد به کاشتن گل و گیاه ، حتی کاشتن گلهای پلاستیکی و بطری . درخانه اش کوهی از اشیاء ، قوطی ، چوب ، پلاستیک ، لباس ، کتاب ، کاغذو ... بود فرزندانش از وضعیت خانه به ستوه آمده بودند سعی می د وسایل اضافی که مادرشان جمع کرده بود را دور بریزند اما ان موقع جنگ واقعی شروع می شد . از نظر خودش اینها ی ری مجموعه بودند ، مجموعه ای از عروسکها ، چرخ خیاطی ها ، گلدانهای گل ، باغچه ، ظروف ، مجموعه ای از خاطره ها ... وقتی علت را از او پرسیدندگفت : من بچگی نداشته ام و حالا به شیوه ی خودم طغیان کرده ام و همه چیز طبیعی ست ، از تمامشان خاطره دارم ... ولی از نظر آنها او یک بیمار بود و می خواستند وضعیت خانه اش را به ح عادی برگردانند ... اشیاء چه خاصیت غریبی دارند !

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/814
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: وضعیت خانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال است ...
"حافظ"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/813
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

کافکا بیرون چه می بینی ؟ از پنجره ی پشت سرش به بیرون نگاه می کنم درختها ، آسمان و قدری ابر را می بینم و چند پرنده روی شاخه های درخت . هیچ چیز غیر عادی نیست ، درست ؟ درست است . ولی اگرمی دانستی ، فردا صبح دیگر نمی توانی اینها را ببینی ، همه چیز ناگهان در نظرت جلوه می کرد و ارزشمند می شد ، نه ؟ هاروکی موراکامی - کافکا در کرانه

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/808
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم کاش می توانستم همچون مهربانترین مادران رد اشک را از گونه هایت بزدایم کاش نامه ای بودم حتی یک بار با خوب ترین اخبار کاش ... "نادر ابراهیمی "

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/809
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: توانستم  همچون
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

نمی دانم قبلاً اینجا نوشته بودم یا نه ! هر سال شبهای اربعین خانه ی همکارم دعوت بودیم همان که سکته ی مغزی کرده بود و همچنان بیمار است ، حالا چندسالی می شود که مراسمی نمی گیرد و نذری ما هم که آجیل مشکل گشا بود و همان شب تقسیم می کردیم بلاتکلیف هر دفعه جایی تقسیم می شود . دیروز وقتی که آجیل ها را بسته بندی می وسهمش را کنار می گذاشتم یکباره تصمیم گرفتم سر زده خانه شان بروم اما پایم پیش نرفت ، می دانستم که آدم آداب دانی ست . امروز صبح زنگ خانه مان را زدند در را باز وشنیدم ی مرا به فامیلی صدا می کند دخترش بود از پنجره نگاه خودش هم توی ماشین نشسته بود نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و بیرون رفتم، بغلش ، بوسیدمش و خودم را کنترل که گریه نکنم . حرف زدم خیلی حرف زدم از آن بی سرو ته هایی که خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم . تبریک گفتم ، و حس برق شادی در چشمانش را ، اما نگاهش غریبه بود با همیشه فرق داشت رو به دخترش کرد و با تعجب اشاره کرد که مرا نمی شناسد ، دخترش گفت : مامان ! خانم ... ، لبخندی زد اسمم را شناخت .فهمیدم که هیچ مفهومی در ذهنش نیست از کل کلمه ها و مفاهیم و واژ ه ها و آدمها و دایره ی مینا فقط اسمها را می دانست بدون اینکه بداند کی هستیم و چه می کنیم و کجاییم و ... هیچ و می دانم به محض رفتنش از جلوی خانه ی ما نمی داند برای که نذری آورده است ، اما خوشحال بود از اینکه دخترش می خواست عروس بشود ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/807
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: دخترش ,خانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

نمی دانم قبلاً اینجا نوشته بودم یا نه ! هر سال شبهای اربعین خانه ی همکارم دعوت بودیم گفته بودم که سکته ی مغزی کرده و دوسالی می شود که مراسمی نمی گیرد و نذری ما هم که آجیل مشکل گشا بود و همان شب تقسیم می کردیم بلاتکلیف هر دفعه جایی تقسیم می شد . دیروز وقتی که آجیل ها را بسته بندی می وسهمش را کنار می گذاشتم یکباره تصمیم گرفتم سر زده خانه شان بروم اما پایم پیش نرفت ، می دانستم که آدم آداب دانی ست . امروز صبح زنگ خانه مان را زدند در را باز وشنیدم ی مرا به فامیلی صدا می کند دخترش بود از پنجره نگاه خودش هم توی ماشین نشسته بود نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و بیرون رفتم، بغلش ، بوسیدمش و خودم را کنترل که گریه نکنم . حرف زدم خیلی حرف زدم از آن بی سرو ته هایی که خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم . تبریک گفتم ، و حس برق شادی در چشمانش را ، اما نگاهش غریبه بود با همیشه فرق داشت رو به دخترش کرد و با تعجب اشاره کرد که مرا نمی شناسد ، دخترش گفت : مامان ! خانم ... ، لبخندی زد اسمم را شناخت .فهمیدم که هیچ مفهومی در ذهنش نیست از کل کلمه ها و مفاهیم و واژ ه ها و آدمها و دایره ی مینا فقط اسمها را می دانست بدون اینکه بداند کی هستیم و چه می کنیم و کجاییم و ... هیچ و می دانم به محض رفتنش از جلوی خانه ی ما نمی داند برای که نذری آورده است ، اما خوشحال بود از اینکه دخترش می خواست عروس بشود ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/807
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: دخترش ,خانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چشم هایت را می بوسم می دانم ... هیچ هیچ گاه در هیچ لحظه ای از آفرینش آنچه را که من در گرک و میش نگاه تو دیدم نخواهد دید...
"نیلوفر لاری پور"

اطلاعات

...

نشستن پسر من را یاد های سامورایی می انداخت چارزانو و خیلی راست و خدنگ از او پرسیدم چند سالش هست ؟ گفت چهار سال رفتارش بیشتر نشان می داد ولی جثه اش مثل یک کودک چهارساله حتی کمی نحیف تر بود خواهرم گفت: اولین بار است که در جمع بچه ها قرار می گیرد اینجا غریب بودندو با این حال خوب با محیط انس پیدا کرده بود، زیبا بود و چشمانش که می خندید معصومیت ک نه اش را دوچندان می کرد دستم را به زحمت گرفت و به اتاق بزرگی که شبیه پارکی کوچک بود برد در کنار وسایل بازی چندتا ماشین شارژی هم بودکه بچه ها به نوبت سوار می شدند پسرکوچولو گوشه ی اتاق نشست به همان سبک خودش صاف و صوف از من هم خواست که بنشینم با چشمان خندانش رو به من کرد و گفت : منم وقتی دستام بزرگ شد مثل اینا می تونم ماشین بازی کنم ؟

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/801
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

دیگر وقتش شده است . این را از پتو پیچ شدنهای نیمه شب ، یخ های نوک انگشتان بیرون مانده ی پایم ، این را از روی برگها و رنگها و آدمهاست که می گویم از ظاهر شدن آهسته آهسته لباسهای گرم ، از پاورچین شدن بارانهای پاییزه ... وقتش شده است که من هم یکی از مغازه های کاموا فروشی را زیرو رو کنم چند تا کاموای رنگی ، از آنها که رنگ می پاشند به لحظه های آدم ب م بعد سرخوش وآرام در حالی که توانایی بافندگی ام آسمان ریسمان بافی توی همین چاردیواری مجازی است ، بیایم و بنشینم چند تایی مدل بافت پیدا کنم و با موهای جمع شده بالای سر بنشینم به تماشای شالهایی که رج به رج بافته می شوند با عشق برای دخترک ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/799
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دگر به هرچه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمی شود ما را ... در این شعرنوعی ماس و معصومیت ک نه در هم آمیخته شده است که هر وقت این شعر را می خوانم دلم برایش می سوزد ... کامل شعر در ادامه مطلب ... شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را چنین جوان که تویی برقعی فروآویز و گر نه دل برود پیر پای برجا را تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو ببرد قیمت سرو بلندبالا را دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمی شود ما را دو چشم باز نهاده نشسته ام همه شب چو فرقدین و نگه می کنم ثریا را شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز نظر به روی تو کوری چشم اعدا را من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق معاف دوست بدارند قتل عمدا را تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری که بندگان بنی سعد خوان یغما را در این روش که تویی بر هزار چون سعدی جفا و جور توانی ولی مکن یارا ... سعدی

اطلاعات

این بحث کلیشه ای اضافه وزن،از آن بحث های تلخ و شیرینی ست که شده نقل محافل خانمها، بعضی گپ و گفت های روزمره اداری آن هم موقع صبحانه خوردن ، تبلیغاتی درفضای مجازی و برای من هم گاهی درد ودلی در اینجا ... وقتی چند روز پیش در کمدم را باز ودیدم خیلی از لباسها به خاطر تغییر سائز دیگر قابل پوشیدن نیستند، انگیزه ای شد که به فکر ورزش و رژیم بیفتم شاید یک چهارم لباسهای کمدم را بخشیدم بعضی ها را هیچوقت نپوشیده بودم و بعضی ها را هم دو ، سه بار و می دانستم دیگر نخواهم پوشید فردای آن روز وقتی پیش رفتم و با دیدن سونوگرافی با یک جمله ساده خبری و با لحنی خالی از هر عاطفه و حسی به من گفت که دوباره باید کیست کاذب را تخلیه کنیم هرچند بی هوا قطره اشکی از چشمم سرازیر شد ولی وقتی پرسیدم ورزش چی ؟ می توانم انجام دهم گفت منعی ندارد حالم بهتر شد.دوباره ورزش را شروع به غیر از کلاس ورزش تقریباً هر روز قبل از اینکه اداره بروم نیم ساعت پیاده روی می کنم و غذایم را کرده ام روزی دو وعده ... فعلا برنامه ی من برای کاهش وزن همین است البته بگویم که نتوانستم رژیم نلی جان را بگیرم ... فقط شیر:((

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/797
  • مطالب مشابه: اضافه وزن
  • کلمات کلیدی: ورزش ,بعضی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

امروز همکارم از خانمهایی می گوید که سر ظهر از خواب بیدار می شوند و تازه یادشان می افتد که باید به فکر ناهار باشند می گوید آنها را نمی فهمم می گویم از شما چه پنهان چند وقتی ست تعطیلی ها من هم دست کمی از این خانم هایی که شما درکشان نمی کنی ندارم ولی یک مشکل عمده دارم وقتی ی اعتی بیشتر از روزهای دیگر می خوابم هر دردی که فکر کنی سراغم می آید انگار کوهی را فتح کرده ام و صبح از دست و پا درد و کمر درد نمی توانم تکان بخورم و تا بخواهم لودشوم طول می کشد به خانم "ن" می گویم سخت نگیر حالا چه اشکال دارد تا ظهر بخو و برایت مهم نباشد که چه اتفاقی می افتد؟ چرا بی خیالی را یکروز تجربه نکنیم ؟ مگر باید همیشه دغدغه پخت و پز داشته باشیم ؟ چرا باید زن بودنمان را با قابلمه روی گاز ثابت کنیم ؟ نگاهی کرد و گفت : تو که راست می گویی ؟؟؟

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/793
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها ... شاملو پ.ن . ع ها را امروز از بهارخواب خانه ی پدرم گرفتم پرنده های مهاجر را می بینیدامروز را تمام اینجا بودند با هم می نشستند و باهم پر می کشیدند انگار خاصیت همه ی مهاجرها همین است که بیایند و آشوب به پا کنند ، انس بگیری و بعد بروند ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/794
  • مطالب مشابه: پرنده ی مهاجر
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
به نزدیکترین آرایشگاه رفتم . وقتی از من پرسید برای چه آمدی ؟ دلم می خواست بگویم برای نظم همه چیز، شالم را برداشتم با آن چهره به هم ریخته و خسته خداحافظی این مرکز زیبایی را دوست دارم درسال یکی ، دو بار بیشتر به آن سر نمی زنم اما تمیزاست - حداقل سکوت - دستهایی خنک و از همه مهمتر قیمتی مناسب . درسکوت و آرامش مقابل آیینه نشستم و با قسمتی ازموهایم خداحافظی و رنگش را فندقی روشن بیرون که آمدم خوشحال بودم از نظمی که ظاهرم گرفته بود و عصرخانه را هم مرتب و آماده شدیم برای مسافرتی کوتاه و دعوت به یک عروسی ، ذهنم هم انگار منظم شده بود البته باور نمی که پایدار باشد اما دلم می خواهد با همین نظم و آرامش با شهریور خداحافظی کنم و به پاییز سلام ....

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/787
  • مطالب مشابه: پاییز
  • کلمات کلیدی: خداحافظی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کجایی؟
اینجا پاییز است
و ابرها شت در با ندارند
و ساعت دیواری
عقربه هایش را روی گذشته جا گذاشته
اینجا هنوز یک رز صورتی گوشه ی باغچه هست
که می خواهد از مسیر دست های تو
به موهای من برسد
اینجا دلتنگی شانه های سرماست
که هی فراخ تر می شود
و مرا تنگ تر به اش می فشارد
آنقدر تنگ که نفسم می گیرد و تو را صدا میزنم: کجایی؟ عمر من به طوفان نوح قد نمی دهد!
اما هنوز وقتی ی از دورها می کند:
بردی از یادم.. با یادت، می خواهم طوفانی به پا شود ... "بتول مبشری"

اطلاعات

به نزدیکترین آرایشگاه رفتم . وقتی از من پرسید برای چه آمدی ؟ دلم می خواست بگویم برای همه چیز، شالم را برداشتم با آن چهره به هم ریخته و خسته خداحافظی این مرکز زیبایی را دوست دارم درسال یکی ، دو بار بیشتر به آن سر نمی زنم اما تمیزاست - حداقل سکوت - دستهایی خنک و از همه مهمتر قیمتی مناسب . درسکوت و آرامش مقابل آیینه نشستم و با قسمتی ازموهایم خداحافظی و رنگش را فندقی روشن بیرون که آمدم خوشحال بودم از نظمی که ظاهرم گرفته بود و عصرخانه را هم مرتب و آماده شدیم برای مسافرتی کوتاه و دعوت به یک عروسی ، ذهنم هم انگار منظم شده بود البته باور نمی که پایدار باشد اما دلم می خواهد با همین نظم و آرامش با شهریور خداحافظی کنم و به پاییز سلام ....

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/787
  • مطالب مشابه: پاییز
  • کلمات کلیدی: خداحافظی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کجایی؟
اینجا پاییز است
و ابرها شت در با ندارند
و ساعت دیواری
عقربه هایش را روی گذشته جا گذاشته
اینجا هنوز یک رز صورتی گوشه ی باغچه هست
که می خواهد از مسیر دست های تو
به موهای من برسد
اینجا دلتنگی شانه های سرماست
که هی فراخ تر می شود
و مرا تنگ تر به اش می فشارد
آنقدر تنگ که نفسم می گیرد و تو را صدا میزنم: کجایی؟ عمر من به طوفان نوح قد نمی دهد!
اما هنوز وقتی ی از دورها می کند:
بردی از یادم.. با یادت، می خواهم طوفانی به پا شود
و من تو را از هر کجا که هستی بردارم و با خودم ببرم
ببرم
آنقدر دور
آنقدر دور که
خدا را چه دیدی
شاید کنار یک دشت ارغوان
لنگر کشیدند
و با یک جفت پرنده
یا دو آهوی نوپا
فرمان رهایی مان را بدست مان دادند
آه که میشد
با تو میشد چه زندگی ها که نساخت
چه باران ها که ننوشید
با تو
ای بانی اشک ها و هیجان های روزگاران من
کجایی؟ ...
"بتول مبشری"

اطلاعات

هر روز کارهای تکرای انجام می دهم . ازخواب بیدار می شوم ، صبحانه می خورم ، خودم را در آیینه نگاه می کنم ، سرکار می روم ، کارهایم را چک می کنم ، یادداشتهایی می نویسم ، وظایفم را انجام می دهم و به خانه بر می گردم ، کارهای خانه را سروسامان می دهم ، گاهی ید می کنم ، گاهی عروسی و مهمانی و گاهی هم همدردی با دیگران ... احتمالاً غایت زندگی این نیست چرا یک روز فکر نکنم به آن مسیری که پیاده می روم که چه شکلی است . خیلی فرق می کند که چه کاری ارزش انجام دادن دارد . اصلاً برای چه آمده ام ؟ که هر روز یک مشت ... ببافم و هر روز از خود راضی تر از دیروز شوم و فکر کنم من خیلی مهم هستم در حالی که نیستم" مهم کاری ست که انجام می شود " این که چه ی آن را انجام می دهد چه اهمیتی دارد. کار عالم روی زمین نمی ماند چه من باشم ، چه نباشم ؟ این فلسفه ی " من مهم هستم " خیلی غم دارد . همین که همه ی دنیا روی آن می چرخد این روزها هر نویسنده ای که می خواهد معروف شود باید حتما در اینباره حرف بزند و مثلاً اعتماد به نفس بدهند به آدم ، این اعتماد به نفس دادن های کاذب که یک خود بزرگ بینی پوچ نیست هم کارش غم دارد ... فکر کنید یک موجود ریز در میان میلیاردها نفر است که تازه آنها هم روی یک نقطه هستند روی یک مدار، یک نقطه ی خیلی ساده درون یک منظومه ی کوچک و بعد ادم فکر می کند از خودش و تمایلاتش و آرزوهایش ارزشمندتر و بالاتر هیچ چیز دیگر درعالم نیست . به نظر در هیچ دورانی به اندازه ی این سالها آدم خودش را یعنی هر شخصی خودش را عالم تصور نمی کند ....

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/784
  • مطالب مشابه: من
  • کلمات کلیدی: انجام ,خیلی ,خودش ,گاهی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

نوای موسیقی
دلم را سرشار می کند از هوای تو

ابر ، کوه و ستاره
دلم را سرشار می کند از تمنای تو

چیزها هر چه شگفت تر ، هر چه غریب تر
دلم را سرشار می کند از دلتنگی برای تو

نقاشی های پرشکوه نگارخانه ها
زنده می کند داغ رویاهای نقش برآبم را برای تو

بیت بیت ترانه های عاشقانه
عاشق تر می کند گام های بی قرارم را در جستجوی تو

در این غربت بی کرانه
دردآشنا و مانوس جلوه می دهد همه چیز و همه جا را
هر لحظه از یاد تو ...

ریکاردا هوخ شاعر آلمانی

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/773
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: سرشار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

شرح دلتنگی من بی توفقط یک جمله ست تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم ... مهدی اخوان ث

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/777
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بوی بابونه از موهایم می ریزد و من را می برد به زمستانی که هرشب جلوی بخاری می نشستم و دمنوش بابونه می خوردم . انگار زمان به جای آن که جلو برود ح سیالی دارد که آدم می تواند هر تکه اش را سفر کند برود به آن روزی که آن قدر برف باریده بود که با هر قدم تا زانو در آن فرو می رفتم هفت سالم بود اما باز هم می شد تو باشی تا بجای درست آدم برفی تنهایی که تا چندروز بعد ذوب شود و از بس دستهایم یخ زد و نتوانستم صورتش را درست کنم می توانستیم آنقدر برف بازی کنیم که در سپیدی برفی که روی شانه هایت می نشیند آب شوم حالا که زمان در من شناور است می توانم یاد تو رابه تمام روزهای زندگی ام ببرم و همه ی عمرم را آغشته کنم به بودنت شاید این که دلم تنگ می شود ، می گیرد و احوال غریبی دارد برای این است که تو را در تمام شکلهایی در طول زمان داشته ام مثل گرده های گل پراکنده کرده ام درتمامی روزهایی که هرگز نبوده ای ...

اطلاعات

شاید همه همینطورند . به امید زنده اند ، به امید آنکه لحظه ی بعد ، روز بعد ، سال بعد بهتر شود . شبشان پر ستاره تر ، روزشان پر برکت تر اصلاً فرقی نمی کند چقدری هستی و کجای دنیا نشسته ای فقط باید دلت بخواهد و زبانت بگوید ، یک نفر همیشه چشم به راه است تا صدای تو را بشنود که یک حرف بزنی ... شنیده بودم که نمی آیی اما ...

اطلاعات

...

نوای موسیقی
دلم را سرشار می کند از هوای تو

ابر ، کوه و ستاره
دلم را سرشار می کند از تمنای تو

چیزها هر چه شگفت تر ، هر چه غریب تر
دلم را سرشار می کند از دلتنگی برای تو

نقاشی های پرشکوه نگارخانه ها
زنده می کند داغ رویاهای نقش برآبم را برای تو

بیت بیت ترانه های عاشقانه
عاشق تر می کند گام های بی قرارم را در جستجوی تو

در این غربت بی کرانه
دردآشنا و مانوس جلوه می دهد همه چیز و همه جا را
هر لحظه از یاد تو ...

ریکاردا هوخ شاعر آلمانی

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/773
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: سرشار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از چخوف به کنیپر چرا آن قدر روحیه تان ضعیف شده است؟ چرا؟ شما زنده اید، کار می کنید، امید و آرزو دارید، می نوشید. دیگر چه می خواهید؟ در مورد من مساله فرق می کند. من از خاک خود ریشه کن شده ام. زندگی ندارم، نمی نوشم. با این که خیلی دلم می خواهد این کار را م. هیاهو و سرو صدا را دوست دارم که این جا از آن خبری نیست... کنیپر 10 اوت مسکو نشستم، میزم را مرتب ، ع تو را بیرون آوردم. مدت درازی نگاهش . به طرز وحشتناکی در درون احساس شادی . وقتی فکر تو دوستم داری یکباره قلبم فرو ریخت. این است که خواستم باز برایت نامه بنویسم...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/767
  • مطالب مشابه: کتاب
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

اگر که نتوانتم تو را تا ابد ببینم
بدان که همواره تو همراه من خواهی بود
از درون
و از برون
همراه من خواهی بود
بر نوک انگشتانم
بر تیغه های ذهنم
در میانه های آنچه که هستم
از آنچه که از من باقی خواهد ماند ...

چار بوکوفسکی

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/766
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

چهارده - پانزده ساله بودم که اسم بزرگ علوی را شنیدم و " چشمهایش" را ، اسم کتاب طوری وسوسه انگیز بود که قصد هرچه زودتربخوانمش و هیچ وقت البته کامل نخواندم ... هیجده ساله بودم و دانشجو کتاب "ترس و لرز " را پشت شیشه کتاب فروشی دیدم و گفتم همین است ایمان ، تردید ... خود خودش بود بی امان یدمش شاید چند صفحه ای از آن را خواندم و نخواندم و رهایش ... بیست و یک ساله بودم وسط کولیک و پوشک و سرلاک دست و پا می زدم کتاب "کودک من را " یدم ، قطور و سنگین ، تا ته کتاب را خواندم و مدتها تنها کت که زیر و رو می همان بود ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/762
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: کتاب ,ساله ,ساله بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چرا فلسفه ببافم؟
ساده بگویم: از نبودنت حالم خوب نیست ... ! "نگین رزاقی"

اطلاعات

هیچ وقت ی ندانست که در زندگی یک نواخت و خالی و بی روح من چگونه یک باره خیالی آشفته مانند پاداشی برای همه ی عمر فرض شد.خو در شب کوتاه تابستانی که باید مواظب می بودم ، این رویای معصومانه به کابوسی دوزخی تبدیل نشود. دلم گرفته است. نه می توانم بنویسم نه می توانم ننویسم.

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/747
  • مطالب مشابه: زندگی من ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ای زندگی، تن و توانم همه تو
جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی، ازآنی همه من
من نیست شدم در تو، ازآنم همه تو.... "مولانا"

اطلاعات

همه شب راه دلم برخم گیسوی تو بود آه از این راه که باریکتر از موی تو بود رهرو عشق از این مرحله آگاهی داشت که ره قافله ی دیر و حرم سوی تو بود ....
"فروغی بسطامی"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/753
  • مطالب مشابه: همه شب ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

سفرتبریز بازار سنتی تبریز غذایی مخصوص کشور ترکیه به اسم اسکندر کباب که خیلی به ذائقه ی من خوش نیامد . شهرداری قدیم تبریز منزل شهریار کندوان روستایی تاریخی و بسیار زیبا البته جلفا هم مرکز تجاری خیلی بزرگی بود قابل توجه خانم هایی که اهل ید هستند . پارک شاه گلی تبریز و آش دوغ سفرکرمانشاه جوانرود

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/755
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: تبریز
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

دست فروشی چند وقتی ست به اداره می آید بچه ی کوچکش را با پارچه ای روی اش می بندد هروقت می آید می گوید فرزندش بیمار است برای ج درمانش پول می خواهد همیشه یک جور حرف می زند نگاه ها به او زیبا نیست حتی به نگهبانی جلوی در اعتراض د چرا اجازه می دهد که این افراد وارد اداره بشوند و توی طبقات بچرخند . تنها جیزی که می فروشد از این همه جنسهای جورو واجوری که دوره گردها می فروشند چسب زخم است شاید خودش احتیاج دارد به یک مرهم که زخمهایش را یام دهد از این چند باری که امده یکبار بیشتر ازاو چسب ن یدم بسته اش کثیف بود وقتی که رفت انداختمش سطل می دانستم من برای زخمهای هیچ کافی نیستم ، به درد نمی خورم ... به هر حال دراین مدت چند هفته دلم تنگ شده بود برای اینجا برای زدن پیاپی روی دکمه های مظلوم و وفادار صفحه کلید حتی اگر بیهوده باشد اما من دوست دارم این بیهودگی سعادتمندانه را ... پ.ن حدود دوسال از پستهایی را که نوشته بودم پاک شده امیدوارم که درست شود .

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/757
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

مرغ عشق پرنده ی خوبی ست ، مهرورزی بلد است مدام می خواند و خوشح می کند ، انگار هر روز به تومی گوید نگران شادمانی توهستم و می خواند تا خوب باشی ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/1110
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

ساعت ازدوازده گذشته بود که پیامی دیدم که یکی از همکارانم فوت شده است و بلافاصله پیامهای تسلیت از همه جا شروع شدمرحومه مغفوره ، روحش غریق رحمت الهی و ...پیامی ننوشتم باور ی نبودشاید همیشه از نظر من رعایت آداب و اصول اجتماعی بدترین و سخت ترین چیز دنیا باشد در ذهنم ! او که تا چند ساعت پیش زنده بود مثل من ، مثل همه که زندگی می د و حالا شده بود مرحومه ... صبح با چشم های خیس از خواب پ به خاطر کابووس هایی که مثل گله ی رمیده بودند همه جا تاریک بود!و من غمزده و لاغرو بچه هایم که محکم دستم را گرفته بودند ، تلنگری شده بود که تصمیم به انجام آزمایشاتی که چند وقتی بود برایم نوشته بودبگیرم . اداره نرفتم به بهانه ی کار ، حوصله ی توضیح دادن نداشتم که بگویم نمی توانم با دوستانش حرف بزنم بهتر بود می ماندم خانه ، فقط می خواستم از ته دل گریه کنم برای دختر پر دردش اما حرف نزنم همین روح و قلب و غصه مرا بس ! و چه خوب بود صدای تو ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/1107
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

لباسهای بهاری و تابستانی را با تن پوشهای زمستانی جابجا می کنم و در سبد بزرگ می ریزم اتو را روی میز می گذارم ، حوصله ام به کار نمی رود . کتابها و جزوه های پراکنده شده که از اول می هارخوری پذیرایی ریخته شده تا آ میز را جمع می کنم و لب قفسه ی کتابخانه می گذارم ،حوصله ام به چیدنشان نمی رود . سرم را پایین نمی آورم تا لکه های روی سرامیکها را ببینم و قبل از آنکه داخل ک نت ها را نگاه کنم از آشپزخانه بیرون می آیم . کمد بالای پله ها را محکم می کنم و چند کارتون می گذارم پشتش و تخیل هم نمی کنم که آن تو چه خبر است . از پله ها که پایین می آیم به حوضچه ی کوچک ماهی سفیدنگاه می کنم که یک ماه پیش قرمز بودو خزه های دورش و دلم برایش می سوزد آب ماهی را عوض می کنم و ماهی از آب خنک جان تازه ای می گیرد . کارتونهای مقوایی انبار را جابجا می کنم و صدای ماژیک آبی برتن کارتونهای مقوایی که می نویسد عرق بید مشک ، عرق کاسنی ، گلاب .... انگار همه چیز معلق است . توی دلم یامن ارجوه کل خیر می خوانم و برای هر اتفاقی که خداوند رقم خواهد زد آماده می شوم ... پ.ن تماشای چندباره آن دشت سبز و آب زلال چقدر حالم را خوب کرد .

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/1105
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: گذارم ,کارتونهای مقوایی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مهمان هایم رفته اند. همه جا تکه های جامانده از هدیه ها و خاطراتشان هست . شمع های بالای شومینه تا آ سوخته اند و خانه ای که شلوغ بود از شادی و محبت دوستان ، حالا آرام و آرام شده است . حدود یک ماه پیش بود که در یک گروه تلگرامی عضو شدم به نام دبیرستان ... وقتی نگاه چندتایی ازدوستان دوران دبیرستانم بودند که بعدا داستان پیدا شان را می نوشتند که چقدر جالب همدیگر راپیدا کرده بودند یکی در پیاده روی کوه ، یکی سنا ، یکی دربیمارستان ... هفته ی پیش دعوتشان که به یاد گذشته دور هم جمع شویم ،به غیر از من و دونفر دیگر بقیه اینجا زندگی نمی کنند قبول د! و من فکر می از آن تعارفهای مجازی باشد ولی چند روز پیش خبر دادند که آ هفته می آیند . واقعاً وقتی می گویند دود از کنده بلند می شود درست گفته اند . از لحظه لحظه ی این دو روز لذت بردم اصلا من مهمانشان بودم ... حالا همه رفته اند و انگار من غریب مانده ام

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/1102
  • مطالب مشابه: این روزها ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یک لحظه بیرون رفتم . بی خیال ، هوا آفت نبود اما فکر ن که اگر آفت نیست پس ابری است ! حدس هم نمی زدم که قرار است ببارد آن هم آنقدر تند و درشت ،نه آنکه آدم چتر برداشتن باشم ، اصلاً خیلی سال است چتر دستم نگرفته ام ، همانطور که زمستان دستکش نمی پوشم ... غرق حال وهوای خودم بودم که باران بارید ، خیلی تند ، بی هوا ، بی آنکه توقعش را داشته باشم طوری که آسمان یک جاهایی آبی بود و نگاه به آن طرف می توانست کاری کند که فکر کنم خیالاتی شده ام و اینطرف سیاه ، انگار زمین را یکدفعه آب برداشت آدمهایش را مجبور کرد به سر به زیر دویدن ، صدای رعد و برق پیچید همه جا ، منظورش این بود که تندتر از این هم خواهدشد و بادی که می چرخید و دانه ها را سر در گم می کرد که کجا قرار است بیفتد ، قطره هایی که قبلاً کنار گذاشته بودند برای هر ی به اندازه ی خودشان ، بی آنکه بدانند ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/1104
  • مطالب مشابه: باران
  • کلمات کلیدی: آنکه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

روزی که تو به ملاقات من بیایی باید چین های صورت معصومم را اُتو
دشت پژمرده و غمگین آهوان چشمانم را رفو
و گیسوان برفی ام را با سرعت نور زیر گرم ترین ظهر تابستان ی کنم

روزی که تو به ملاقات من بیایی
و اگر این راست باشد
باید باطری نو برای سَمعکم بگذارم
و یک عصای نامریی از جنس گُلِ حسرت در دست بگیرم

روزی که تو به ملاقات من بیایی
و اگر این راست باشد
باید به جبران کافه های نرفته
گیلاسهای بهم نخورده
بوسه های کال بر زمین افتاده
تو را حتی برای یک نفس از باقیمانده عمرم صد زلیخا دیوانه شوم...


"نسرین بهجتی"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/1106
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
سفر که نروی و بچه ها هم تا ظهر بخوابند تنها یک راه پیش رویت می ماند اینکه بروی سرکار ، آن هم اداره ای که از نیمه تعطیل هم تعطیل تر است ، با این حال بنده باید آمارم را جمع و جور می و می فرستادم و گوشم هم پیش دوستانی باشد که این چند روز اتاق ما جمع می شدند و زیادی درگیر مسائل زندگی بودند . اینکه ادویه شامشان زیاد بوده یا چرا ماشینشان را هنوز نشسته اند ، یا بدهی شان را باید پرداخت کنند ، در فلان برنامه تلویزیونی چه گفت و چه جواب داد، آمار شلوغی وخ شهر و پلاسیده شدن گلی که اول عید یده بودند ، ارزانی و گرانی و این چیزها ... حتی آدم ممکن است بیش از حد در گیر این همه شکوفه و جوانه و گل و بلبل شود ... گاهی از اینکه خیلی از چیزها قابل توجه و دیدنی ، حرف زدنی و وصف ی باشد ، شاید اولش جالب و سرگرم کننده ست ولی بعد دلت بی توجهی می خواهد اینکه همه چیز را هم اندازه کنی و تازه آن اندازه هم خیلی زیاد نباشد ، یک جور نصفه و نیمه شنیدن همه چیز ، که حوصله ات بگیرد فردا هم سرکار بروی ، لبخند بزنی ، رد پروانه را در خی دنبال کنی که روی سجاده سبز مخملی نشسته است ...

اطلاعات

...

نه در نگاه اول بلکه عشق در آ ین نگاه است زمانی که می خواهد از تو جدا شود آن گونه که به تو می نگرد به همان اندازه دوستت داشته است ... ناظم حکمت

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/1096
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

روزی فرا می رسدکه انسان فراموش می کند حتی دوست داشتنی ترین خاطر ها را اقلاً تو هرشب با صدای خسته وقتی عقربه روی ساعت دوازده ایستاد فراموشم نکن زیرا من هر شب در آن ساعت با تو زندگی کرده ، به تو فکر می کنم درخیالم ، پریشان حال قدم می زنم تو هم جایی که تاریکی سکوت می کند فراموشم نکن ... امید یاشار اوغوزجان مترجم : مجتبی نهانی

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/1098
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خوبم! خیلی خوب. مگر می شود به فکر تو بود و خوب نبود تو را خیال داشت و بد بود من خوبم قشگِ عزیز راستی تا یادم نرفته بگویم، دوستت دارم نه مثل دیروز نه مثل امروز نه حتا مثلِ اولِ سطر وحالِ حالا نــــــــه! الان، تو را یک جورِ دیگر دوست دارم بیشتر از هر جور. بخدا حتا همین سطر هم، جوری دیگر دوستت دارم جورِ دیگر می گویم سلام علاقه یِ عزیزم ح چه گونه است؟ من، به فکرِ تو خوبم! می بوسمت. هرجا، هروقت ... "افشین صالحی"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/1100
  • مطالب مشابه: شعری زیبا از افشین صالحی
  • کلمات کلیدی: خوبم ,افشین صالحی ,جورِ دیگر ,دوستت دارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها