نفس صبح

وبلاگ با نام نفس صبح

...

مدتها بود تصمیم گرفته بودم زمانی را برای خودم بگذارم حالاکه بچه ها بزرگ شده اند و می توانند یک روز خانه را اداره کنند اگر شده در هفته نصف روز . چند روز پیش که از اداره آمدم گفتم که امروز خانه دست خودتان است می خواهم سریالی را که ی الی می شود ندیدم تماشا کنم ... اولین قسمت را نگاه و به همین نام و نشان هشت قسمت سریال را تا دو و نیم شب دیدم ... صبح هرکاری نتوانستم از جایم بلند شوم کمرم گرفته بود و نتیجه ی این تصمیم این شد که دو روزاست اداره نمی روم به همکارم که گفتم خنده اش گرفت گفت نگران نباش کارها را انجام می دهم تو مواظب خودت باش که پشه لگدت کند باید بمانی خانه ! یک روزهایی توانم بیشتر بود . پ.ن : دخترم می گوید تغذیه هر ی را به تو بسپارند بهتر از این نمیشود، مدتی ست آب و دون این پرنده را من می دهم .

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/826
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: اداره ,خانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

از سلسله وقایع درام اوایل ازدواج یکی ازپستهای نلی جان را که می خواندم (وبلاگ طعم گس مالو)شبیه یکی از خاطرات اوائل زندگی مشترکم بودوبرای اش نوشتم فرصت کنم حتماً یک پست ازاین خاطره می گذارم و این مجال دراین چند روز استراحت پیش آمد. حدود دوازده سال با پدرو مادرهمسرم زندگی می کردیم البته در یک طبقه ی مجزا ،این طبقه را خودمان ساخته بودیم و آ هایش جیبمان خالی شده بود و نتوانستیم خوب کاملش کنیم که این هم خودش داستانی دارد که فرصت شد برایتان می نویسم. می دانستم که حالا حالا نمی توانم خانه ای مستقل داشته باشم .همیشه سعی می درارتباط باخانواده ی همسرم حریمی را رعایت کنم که البته این فقط شامل حال من نبود انها هم همینطور بودند از همه بیشتربا مادر همسرم رابطه ی خوبی داشتم باهم بده بستانهایی داشتیم مثلاً برای یک آشپزی فوری اگر وسیله ای کم داشتم پایین می رفتم و از اومی گرفتم او هم با کمال میل بیشتر از آن چیزی که می خواستم برایم سهم می گذاشت و گاهی می گفت غذای ما حاضراست نمیخواهی آشپزی کنی . البته تا زمانی که خانه بودند برای گرفتن چیزی یا کاری مثل تلفن زدن پایین می رفتم وگرنه محال بود کلاه ام آنجا بیفتد و آنها نباشند و من خانه شان بروم یک روز مادر همسرم صدایم کرد که با هم چای بخوریم پدرش هم آمدگوشت یده بود رو به خانمش کرد و گفت مصرف گوشتمان بالا رفته ! مادر همسرم جلوی من چیزی نگفت حس در آشپزخانه با هم غرغر میکنند من هم آهسته بالا رفتم ... چند روز بعداز پله ها که بالا می آمدم دیدم پدر همسرم دوباره گوشت یده است فکر مهمان دارند سلام حس کمی سرسنگین است شاید هم نبود حال غریبی پیدا کرده بودم ، مگسی ترین احوالات دنیا هجوم اورده بودند به ام وقتی رفتم بالا همسرم را صدا مغازه اش درست زیر آشپزخانه بودو راه ارتباطی ما این بود که چند ضربه می زدم کف آشپزخانه و او می دانست که کاری دارم جریان را برایش گفتم ، گفت اشتباه می کنی مگر چیزی شده ؟ گفتم نه ! گفت : حساس شدی گفتم : همین یکبار نبوده چند روزی ست اینطوری اند . دراین بین پیش می آمد که آنها مهمانی می رفتند و خانه نبودند و من حتی برای تلفن زدن هم پایین نمی رفتم . تا اینکه یک روز پدر همسرم من را صدا کرد و گفت بیا پایین نمی دانستم چطور باشم که نفهمند از آنها دلخورم به قول دوستی که می گفت ح صورتت وصدایت زار می زند که ناراحتی ، وقتی رفتم پایین همسرم هم انجا بود همگی می خندیدند... تابستان بود و دری که به روی بهارخوابشان باز می شد همیشه باز بود یک ی تور دانتل قدیمی جلویش آویزان بودکه جلوی پشه ها را بگیرد و هوای خانه عوض شوددرست این "در" کنار آشپزخانه بود پدر همسرم گفت : ظهر که دراز کشیده بودم توی خواب و بیداری دیدم گربه ای از دربهارخواب وارد خانه شد و درست رفت جلوی یخچال پدال دریخچال را فشار دادو بسته ای پلاستیکی به دهانش گرفت و سریع بیرون رفت این گربه از هر فرصتی که ما خانه نبوده ایم استفاده کرده و جایخی یخچال را خالی کرده ... موقع تعریف مدام با هم می خندیدند و از هوش و ذکاوت گربه تعریف می دمن هم خندیدم و فهمیدم که این سنگینی نگاه ها برای چه چیزی بوده است هرچند می دانم که اگر بهشان می گفتم و همه ی خانه شان را جمع می حرفی نداشتندبا این حال سوء تفاهم برطرف شده بودوهیچ وقت به زبان نیاوردند که به ذهنشان خطور کرده است که کار ما بوده ... دوست داشتم زودتر بروم بالا بنشینم روی آ ین مبل آن ته ترینش بعد زل بزنم به دیوار و لال بمانم واقعاً این حس آن موقع من بودحال آن چند روزکه مثل خوره خودم را می خوردم و تا مدتها نمی توانستم فراموشش کنم نلی جان ، آن حس عدم اعتماد در کنار سختی های زندگی آن زمان ... هرچند الان خنده ام می گیرد و می دانم اگر این اتفاق الان پیش می آمد من هم با آنها واقعاً می خندیدم و دلخوری ام زود برطرف می شد . تجربه و بودن با آدمهای مثبت ش و گذر زمان آدم را عوض می کند الان فکر می کنم هر آدمی باید در شخصیت خودش پنجره ای داشته باشد کار پنجره مشخص است : هوا که کدرمی شود ، کم می شود ، سنگین می شود بازش می کندبرای جلوگیری از خفگی ، نمردن ، برای نفس کشیدن . با این اوصاف موسیقی برای عده ای حکم این پنجره را دارد برای عده ای سیگار، فوتبال ، ، آشپزخانه ، کتاب ، زیادی دل به کار بیرون بستن ... همه دسترسی به پنجره هاست آن هم به وقت . الان بهترم خیلی بهترم ، شاید هم ریشه ی این یام عشق باشد، عشق به همه ی عزیزانم ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/827
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: همسرم ,خانه ,آشپزخانه ,چیزی ,گفتم ,کرده ,مادر همسرم ,وقتی رفتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد... سعدی

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/829
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

همیشه غایبِ من
همیشه حاضری
مثل بغض
بر ام نشسته ای
مثل ابر در آسمانم
زمان را ش ته ای
همیشه غایبِ من
همیشه حاضری
تا پلک می زنم
سرازیر می شوی ...

"عباس معروفی"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/823
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: غایبِ منهمیشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

مدتها بود تصمیم گرفته بودم زمانی را برای خودم بگذارم حالاکه بچه ها بزرگ شده اند و می توانند یک روز خانه را اداره کنند اگر شده در هفته نصف روز . چند روز پیش که از اداره آمدم گفتم که امروز خانه دست خودتان است می خواهم سریالی را که ی الی می شود ندیدم تماشا کنم ... اولین قسمت را نگاه و به همین نام و نشان هشت قسمت سریال را تا دو و نیم شب دیدم ... صبح هرکاری نتوانستم از جایم بلند شوم کمرم گرفته بود و نتیجه ی این تصمیم این شد که دو روزاست اداره نمی روم به همکارم که گفتم خنده اش گرفت گفت نگران نباش کارها را انجام می دهم تو مواظب خودت باش که پشه لگدت کند باید بمانی خانه ! یک روزهایی توانم بیشتر بود ، حال و حوصله ام بیشتر بود ... پ.ن : دخترم می گوید تغذیه هر ی را به تو بسپارند بهتر از این نمیشود، مدتی ست آب و دون این پرنده را من می دهم .

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/826
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: اداره ,خانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

همیشه غایبِ من
همیشه حاضری
مثل بغض
بر ام نشسته ای
مثل ابر در آسمانم
مثل وهم در جانم
زمان را ش ته ای
همیشه غایبِ من
همیشه حاضری
تا پلک می زنم
سرازیر می شوی ...

"عباس معروفی"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/823
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: غایبِ منهمیشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

توی خواب و بیداری بودم که دخترم گفت :ما زود برمی گردیم گفتم : کجا ؟ نشنیدم چه گفت وقتی برگشتندبیدار شده بودم اصلاً یادم نبود یک روزی بدنیا آمده ام ... چند تا شمع روشن کنم ؟ برای هر دهه یکی ؟ ا نگار می دانم چقدر زنده می مانم و اگر اشتباه کنم فاصله ام تا مرگ دور و نزدیک تر می شود . کیک را بر می دارم و می گویم همه اش را زندگی کرده ای ! چاره ای نیست تا خاموش نشده اند باید آرزو کنم ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/822
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

. پنجم دی ماه حوالی ساعت پنج جواب یک آزمایش تمام دنیا را به من پیشکش کرد ، تمام دنیا را ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/820
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: تمام دنیا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

مستندی دیدم از اعتیاد،اعتیادیک خانم به جمع و نگهداری از هرنوع وسیله ایی بدون آنکه درمدت عمرش چیزی را دور بریزد ، اعتیاد به کاشتن گل و گیاه ، حتی کاشتن گلهای پلاستیکی و بطری . خانه اش کوهی از اشیاء ، قوطی ، چوب ، پلاستیک ، لباس ، کتاب ، کاغذو ... بود فرزندانش از وضعیت خانه به ستوه آمده بودندو هروقت سعی می د وسایل اضافه ایی که مادرشان جمع کرده بود را دور بریزند جنگ واقعی شروع می شد . ولی از نظر میشل اینها ی ری مجموعه بودند ، مجموعه ای از عروسکها ، چرخ خیاطی ها ، گلدانهای گل ، باغچه ، ظروف ، مجموعه ای از خاطره ها ... وقتی علت را از او می پرسیدندگفت : من بچگی نداشته ام و حالا به شیوه ی خودم طغیان کرده ام و همه چیز طبیعی ست ، از تمامشان خاطره دارم ... مددکاران او را یک بیمار می دانستند و می خواستند وضعیتش را به ح عادی برگردانند ... اشیاء چه خاصیت غریبی دارند !

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/814
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

ساعت شش صبح وقتی در یخچال را باز که پنیر بردارم ظرف ماست بزرگی که روز قبل درست کرده بودم درست جلوی در یخچال افتاد و ش ت . از فرق سر تا نوک پایم پاشیده شد شبیه یک بستنی یخی شده بودم ، روی پایم چند اش کوچک برداشته بود و می سوخت قدم از قدم نمی توانستم بردارم همه هراسان بیدار شدند با دیدن قیافه ی من اول مات ومبهوت مانده بودندبعد زدند زیر خنده ،دخترم می گفت قیافه ات دیدنی بود هم عصبانی هم نمی توانستی جلوی خنده و اشکهایت را بگیری ... ساعت شش صبح،سرتا پایم ماستی و آشپزخانه ایی که ساعت از یک نیمه شب هم گذشته بود که مرتبش کرده بودم و حالا همه چیز هم خنده داربود و هم وحشتناک ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/815
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: خنده ,پایم ,ساعت ,کرده بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

چشمهایم قرمز شده بودهمکارم می گفت از آلودگی هواست ولی خودم می دانستم بخاطر سرمای صبح بود که پیاده رفته بودم و حس می صورتم از سرما تیر می کشد به خانه که برگشتم دیگر معلوم بود که سرماخورده ام تب و لرز انگار جابه جا می شدم توی فصل های سرد و گرم . قرص خوردم و تلخی اش پخش شد در دهانم و خو دم با یک پتوی اضافه گونه هایم داغ شده بود ولی سوز سرما از تنم می آمدچشم هایم باز نمی شد ... که صدای مهمانها را از پله ها شنیدم غریبه نبودند ... مهمانی با شامی نیمه کاره،همه در آشپزخانه مشغول بودند و چه خوب که بودند ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/816
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

یک دستم گلدان کوچک گل و دست دیگرم یک کیسه ی نایلونی که چندتا میوه ی به تعارفی همکارم که از حیاط خانه شان برایم آورده بودگرفته بودم نزدیک خانه خانمی از دوربرایم خندید و سر تکان دادنزدیک تر که شد با تردید سلام وتعارف کرد و بعد متوجه شد که اشتباه گرفته ، چند قدم جلوتر رفت و گفت : ببخشید شما دختر خانم ... نیستین ؟ گفتم : نه !عذرخواهی کردو رفت یادم افتاد که چند شب پیش هم دوستم از شیراز برایم پیام داده که ؟ گفتم : نه می گوید امروز صبح دیدمت ... خواندم که قدیما معتقد بودند که همراه با تولد هر انسانی موجودی کاملاً شبیه به او از جنس جن و پری خلق می شود و همگام با او رشد میکند ممکن است گاهی هم باهم ملاقت کنندو یا دیگران اشتباهشان بگیرندحالا نمی دانم من همزاد آنها بودم یا آنها همزاد من :) ولی به بیماری همزاد پنداری کاملاً معتقدم. پ.ن ما همه خوبیم به کارگردانی بیژن میرباقری را دیدم ی ست فراتر از خوب بودن با بیانی بی تکلف فکر می اگر آن زمان دنیای مجازی مثل حالا بود این خانواده اینقدر بلا تکلیف نبودند .

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/817
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: همزاد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

من همان سربازم که در وسط میدان جنگ محبوبش را فراموش نکرده است ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/818
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

آن روز که حوضچه ی نقاشی ام را به جای اینکه با نوک آبی مداد رنگی رنگ کنم با پهلوی پهن آن رنگ هنوز معنای عجول بودن را نمی دانستم انگار از اول با صبر بیگانه بودم و همه چیز برایم دیر شده بود چنان با شتاب از کنار همه چیز گذشتم که نه لذتی را تجربه و نه حتی کمی حظ بصررا ... درکنارم هم بقیه از این شتاب متضرر شده اند که امروز برای خودم هم غیرقابل تحمل است اکنون به جایی رسیده ام که جز صبر هچ چیز دیگر ثمر بخش نیست هرچند هرلحظه بر من سالی می گذرد اما قرار نبوده که روزگار به خواست من بگذرد بی توجه به نابلدی های من کار خودش را می کند همان روندی که تا دنیا دنیا بوده بوده جریان داشته ، هرچیز به وقت خودش ... خداوندا اگر ایمانم به تو نبود بی شک از این بی قرار تر بودم تو را شکر می گویم که نعمت ، بودن توست ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/819
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

مستندی دیدم از اعتیاد،اعتیادیک خانم به جمع و نگهداری از هرنوع وسیله ایی بدون آنکه درمدت عمرش چیزی را دور بریزد ، اعتیاد به کاشتن گل و گیاه ، حتی کاشتن گلهای پلاستیکی و بطری . خانه اش کوهی از اشیاء ، قوطی ، چوب ، پلاستیک ، لباس ، کتاب ، کاغذو ... بود فرزندانش از وضعیت خانه به ستوه آمده بودندو هروقت سعی می د وسایل اضافه ایی که مادرشان جمع کرده بود را دور بریزند جنگ واقعی شروع می شد . ولی از نظر میشل اینها ی ری مجموعه بودند ، مجموعه ای از عروسکها ، چرخ خیاطی ها ، گلدانهای گل ، باغچه ، ظروف ، مجموعه ای از خاطره ها ... وقتی علت را از او می پرسیدندگفت : من بچگی نداشته ام و حالا به شیوه ی خودم طغیان کرده ام و همه چیز طبیعی ست ، از تمامشان خاطره دارم ... مددکاران او را یک بیمار می دانستند و می خواستند وضعیتش را به ح عادی برگردانند ... اشیاء چه خاصیت غریبی دارند ! پ.ن هیچ وقت عاشقی نکرده ام و حالا به قول میشل طغیان کرده ام با نوشتن اشعار عاشقانه ی دیگران ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/814
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: کرده ,طغیان کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست ...
"حافظ"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/813
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

مستندی دیدم از اعتیاد،اعتیادیک خانم به جمع آوری و نگهداری از هرنوع وسیله ایی بدون اینکه درمدت عمرش چیزی را دور بریزد ، اعتیاد به کاشتن گل و گیاه ، حتی کاشتن گلهای پلاستیکی و بطری . درخانه اش کوهی از اشیاء ، قوطی ، چوب ، پلاستیک ، لباس ، کتاب ، کاغذو ... بود فرزندانش از وضعیت خانه به ستوه آمده بودند سعی می د وسایل اضافی که مادرشان جمع کرده بود را دور بریزند اما ان موقع جنگ واقعی شروع می شد . از نظر خودش اینها ی ری مجموعه بودند ، مجموعه ای از عروسکها ، چرخ خیاطی ها ، گلدانهای گل ، باغچه ، ظروف ، مجموعه ای از خاطره ها ... وقتی علت را از او پرسیدندگفت : من بچگی نداشته ام و حالا به شیوه ی خودم طغیان کرده ام و همه چیز طبیعی ست ، از تمامشان خاطره دارم ... ولی از نظر آنها او یک بیمار بود و می خواستند وضعیت خانه اش را به ح عادی برگردانند ... اشیاء چه خاصیت غریبی دارند !

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/814
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: وضعیت خانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کاش می دانستی که من هم یک صفحه اینستاگرام دارم. کاش می دانستی من هم گاهی می نویسم. کاش می دانستی دلتنگی ام انقدر بزرگ است که از آن می ترسم . کاش می دانستی دلم می خواهد از خودم فرار کنم . و نمی دانم کجا کاش می دانستی معنی از درون فروریختن را، نه به وجه شاعرانه که به صحیح ترین مفهوم آن حس می کنم . اگر می توانستم گریه کنم

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/812
  • مطالب مشابه: (بدون عنوان)
  • کلمات کلیدی: دانستی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال است ...
"حافظ"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/813
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

همکارم راجع به تنهایی آدمها حرف می زد که با این همه آدم دور وبرمان همچنان تنها هستیم می خواستم برایش بگویم ولی حوصله نداشتم اما اینجا نوشتم تنهایی آ ین سنگرو جان پناه ماست چه ایرادی داردکه به آن پناه ببریم ؟ این قصه هامال هاست که دوستان زنده می مانند برای نوشیدن چای کنار یکدیگر ... توی کتابهاست که قهرمانها جان کلام هم می شوند و بی هیچ فاصله ای خیره می شوند درچشم های پرشده از نسلها علاقه و عشق به یکدیگر ... که حتماً این نویسنده ها خود تنهاترین بوده اند . توی دنیایی که با رویا راه و چاه وصله پینه را یاد آدمها می دهد که ی به نظر تنها نمی رسد! اما دوریم از هم به اندازه ی تمام فاصله ها ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/811
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

کافکا بیرون چه می بینی ؟ از پنجره ی پشت سرش به بیرون نگاه می کنم درختها ، آسمان و قدری ابر را می بینم و چند پرنده روی شاخه های درخت . هیچ چیز غیر عادی نیست ، درست ؟ درست است . ولی اگرمی دانستی ، فردا صبح دیگر نمی توانی اینها را ببینی ، همه چیز ناگهان در نظرت جلوه می کرد و ارزشمند می شد ، نه ؟ هاروکی موراکامی - کافکا در کرانه

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/808
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

این مه که دور درختان راه می رود این مه می داند که چقدر دوستت دارم این مه که منم و دور از تو تاب تنم را ندارم... "شمس لنگرودی" از کتاب: "و عجیب که شمس ام می خوانند" (63 ترانه عاشقانه) / صفحه 6 بیست و شش آبان ماه زاد روز شمس لنگروی

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/810
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم کاش می توانستم همچون مهربانترین مادران رد اشک را از گونه هایت بزدایم کاش نامه ای بودم حتی یک بار با خوب ترین اخبار کاش ... "نادر ابراهیمی "

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/809
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: توانستم  همچون
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

نمی دانم قبلاً اینجا نوشته بودم یا نه ! هر سال شبهای اربعین خانه ی همکارم دعوت بودیم همان که سکته ی مغزی کرده بود و همچنان بیمار است ، حالا چندسالی می شود که مراسمی نمی گیرد و نذری ما هم که آجیل مشکل گشا بود و همان شب تقسیم می کردیم بلاتکلیف هر دفعه جایی تقسیم می شود . دیروز وقتی که آجیل ها را بسته بندی می وسهمش را کنار می گذاشتم یکباره تصمیم گرفتم سر زده خانه شان بروم اما پایم پیش نرفت ، می دانستم که آدم آداب دانی ست . امروز صبح زنگ خانه مان را زدند در را باز وشنیدم ی مرا به فامیلی صدا می کند دخترش بود از پنجره نگاه خودش هم توی ماشین نشسته بود نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و بیرون رفتم، بغلش ، بوسیدمش و خودم را کنترل که گریه نکنم . حرف زدم خیلی حرف زدم از آن بی سرو ته هایی که خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم . تبریک گفتم ، و حس برق شادی در چشمانش را ، اما نگاهش غریبه بود با همیشه فرق داشت رو به دخترش کرد و با تعجب اشاره کرد که مرا نمی شناسد ، دخترش گفت : مامان ! خانم ... ، لبخندی زد اسمم را شناخت .فهمیدم که هیچ مفهومی در ذهنش نیست از کل کلمه ها و مفاهیم و واژ ه ها و آدمها و دایره ی مینا فقط اسمها را می دانست بدون اینکه بداند کی هستیم و چه می کنیم و کجاییم و ... هیچ و می دانم به محض رفتنش از جلوی خانه ی ما نمی داند برای که نذری آورده است ، اما خوشحال بود از اینکه دخترش می خواست عروس بشود ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/807
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: دخترش ,خانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

درنزن ! رفته ام از خویش ی منزل نیست ... "صنم نافع" پ.ن کافکا بیرون چه می بینی ؟ از پنجره ی پشت سرش به بیرون نگاه می کنم درختها ، آسمان و قدری ابر را می بینم و چند پرنده روی شاخه های درخت . هیچ چیز غیر عادی نیست ، درست ؟ درست است . ولی اگرمی دانستی ، فردا صبح دیگر نمی توانی اینها را ببینی ، همه چیز ناگهان در نظرت جلوه می کرد و ارزشمند می شد ، نه ؟ هاروکی موراکامی - کافکا در کرانه

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/808
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

نمی دانم قبلاً اینجا نوشته بودم یا نه ! هر سال شبهای اربعین خانه ی همکارم دعوت بودیم گفته بودم که سکته ی مغزی کرده و دوسالی می شود که مراسمی نمی گیرد و نذری ما هم که آجیل مشکل گشا بود و همان شب تقسیم می کردیم بلاتکلیف هر دفعه جایی تقسیم می شد . دیروز وقتی که آجیل ها را بسته بندی می وسهمش را کنار می گذاشتم یکباره تصمیم گرفتم سر زده خانه شان بروم اما پایم پیش نرفت ، می دانستم که آدم آداب دانی ست . امروز صبح زنگ خانه مان را زدند در را باز وشنیدم ی مرا به فامیلی صدا می کند دخترش بود از پنجره نگاه خودش هم توی ماشین نشسته بود نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و بیرون رفتم، بغلش ، بوسیدمش و خودم را کنترل که گریه نکنم . حرف زدم خیلی حرف زدم از آن بی سرو ته هایی که خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم . تبریک گفتم ، و حس برق شادی در چشمانش را ، اما نگاهش غریبه بود با همیشه فرق داشت رو به دخترش کرد و با تعجب اشاره کرد که مرا نمی شناسد ، دخترش گفت : مامان ! خانم ... ، لبخندی زد اسمم را شناخت .فهمیدم که هیچ مفهومی در ذهنش نیست از کل کلمه ها و مفاهیم و واژ ه ها و آدمها و دایره ی مینا فقط اسمها را می دانست بدون اینکه بداند کی هستیم و چه می کنیم و کجاییم و ... هیچ و می دانم به محض رفتنش از جلوی خانه ی ما نمی داند برای که نذری آورده است ، اما خوشحال بود از اینکه دخترش می خواست عروس بشود ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/807
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: دخترش ,خانه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کلاً آدم دل نازکی هستم و منتظر یک تلنگر تا اشکهایم سرازیر شوند هرچند خودم دوست ندارم این حال غلیظ ، این اشک در مشک بودن که از کودکی همینطورم و ربطی به حال و هوا و سن وسالم ندارد . امروز دلم گرفته بود یعنی مدتی بود دلم گرفته بود و دلتنگ بودم و سبب شد در آن ح شوق و شنیدن صدای نسیم درگوشم که به خواب گل سرخ رفته بودم و با آن حس دلتنگی های شیرین پاییزی قطره ای اشک از چشمانم سرازیر شود ... کمی بعد مادرم زنگ زد خیلی ناراحت و عصبانی گفت : از اول همه شبیه دختری بودی( که دور از جان ) هیچوقت مادر نداشته است من هیجوقت بناید بفهمم حال تو را ... همیشه خوبم ، همه چیز عالی ... می گویم بچه ها بزرگند ، هستند ، کمک حالند از شما توقعی ندارم و واقعا هم همینطور است می گوید تو صد س هم بشود بچه ی من هستی ... دوباره اشکهایم سرازیر میشود و این بار هیچ کنترلی ندارم دست خودم نبود هرچند امروز خیلی خوب بودم ... همیشه فکر می پیر که شدم و بچه هایم هرکدام که پی زندگیشان رفتند زندگی کنم درسکوتی عمیق ، خ آرام ، عزلتی کهنه ... اما مادرم امروز می گفت تو از جوانی هم همینطور بودی ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/804
  • مطالب مشابه: دلتنگی های شیرین پاییزی ...
  • کلمات کلیدی: ندارم ,سرازیر ,شیرین پاییزی ,اشکهایم سرازیر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چشم هایت را می بوسم می دانم ... هیچ هیچ گاه در هیچ لحظه ای از آفرینش آنچه را که من در گرک و میش نگاه تو دیدم نخواهد دید...
"نیلوفر لاری پور"

اطلاعات

یک روز که تنها باشم این حال خوش را خواستم شریک شویم باهم ... شعر عنوان از شفیعی کدکنی است اصلاً بگذارید چندی از ات بعدش را هم برایتان بنویسم بیداد می کند ... ای کاش ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها در جعبه های خاک یک روز می توانست همراه خویشتن ببرد هرکجا که خواست در روشنایی باران در آفتاب پاک ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/806
  • مطالب مشابه: ای کاش آدمی وطنش را ...
  • کلمات کلیدی: آدمی وطنش
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

نشستن پسر من را یاد های سامورایی می انداخت چارزانو و خیلی راست و خدنگ از او پرسیدم چند سالش هست ؟ گفت چهار سال رفتارش بیشتر نشان می داد ولی جثه اش مثل یک کودک چهارساله حتی کمی نحیف تر بود خواهرم گفت: اولین بار است که در جمع بچه ها قرار می گیرد اینجا غریب بودندو با این حال خوب با محیط انس پیدا کرده بود، زیبا بود و چشمانش که می خندید معصومیت ک نه اش را دوچندان می کرد دستم را به زحمت گرفت و به اتاق بزرگی که شبیه پارکی کوچک بود برد در کنار وسایل بازی چندتا ماشین شارژی هم بودکه بچه ها به نوبت سوار می شدند پسرکوچولو گوشه ی اتاق نشست به همان سبک خودش صاف و صوف از من هم خواست که بنشینم با چشمان خندانش رو به من کرد و گفت : منم وقتی دستام بزرگ شد مثل اینا می تونم ماشین بازی کنم ؟

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/801
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

نشستن پسر من را یاد های سامورایی می انداخت چارزانو و خیلی راست و خدنگ از او پرسیدم چند سالش هست ؟ گفت چهار سال رفتارش بیشتر نشان می داد ولی جثه اش مثل یک کودک چهارساله حتی کمی نحیف تر بود خواهرم گفت: اولین بار است که در جمع بچه ها قرار می گیرد اینجا غریب بودندو با این حال خوب با محیط انس پیدا کرده بود، زیبا بود و چشمانش که می خندید معصومیت ک نه اش را دوچندان می کرد دستم را گرفت و به اتاق بزرگی که شبیه پارکی کوچک بود برد در کنار وسایل بازی چندتا ماشین شارژی هم بودکه بچه ها به نوبت سوار می شدند پسرکوچولو گوشه ی اتاق نشست به همان سبک خودش صاف و صوف از من هم خواست که بنشینم با چشمان خندانش رو به من کرد و گفت : منم وقتی دستام بزرگ شد مثل اینا می تونم ماشین بازی کنم ؟

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/801
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دگر به هرچه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمی شود ما را ... در این شعرنوعی ماس و معصومیت ک نه در هم آمیخته شده است که هر وقت این شعر را می خوانم دلم برای شاعر می سوزد ... کامل شعر در ادامه مطلب ... شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را چنین جوان که تویی برقعی فروآویز و گر نه دل برود پیر پای برجا را تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو ببرد قیمت سرو بلندبالا را دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمی شود ما را دو چشم باز نهاده نشسته ام همه شب چو فرقدین و نگه می کنم ثریا را شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز نظر به روی تو کوری چشم اعدا را من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق معاف دوست بدارند قتل عمدا را تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری که بندگان بنی سعد خوان یغما را در این روش که تویی بر هزار چون سعدی جفا و جور توانی ولی مکن یارا ... سعدی

اطلاعات

...

دیگر وقتش شده است . این را از پتو پیچ شدنهای نیمه شب ، یخ های نوک انگشتان بیرون مانده ی پایم ، این را از روی برگها و رنگها و آدمهاست که می گویم از ظاهر شدن آهسته آهسته لباسهای گرم ، از پاورچین شدن بارانهای پاییزه ... وقتش شده است که من هم یکی از مغازه های کاموا فروشی را زیرو رو کنم چند تا کاموای رنگی ، از آنها که رنگ می پاشند به لحظه های آدم ب م بعد سرخوش وآرام در حالی که توانایی بافندگی ام آسمان ریسمان بافی توی همین چاردیواری مجازی است ، بیایم و بنشینم چند تایی مدل بافت پیدا کنم و با موهای جمع شده بالای سر بنشینم به تماشای شالهایی که رج به رج بافته می شوند با عشق برای دخترک ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/799
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

سخن ات شعر است خاموشی ات شعر و عشقت آدرخشی میان رگ هایم چونان سرنوشت ...
"نزار قبانی"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/800
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این بحث کلیشه ای اضافه وزن،از آن بحث های تلخ و شیرینی ست که شده نقل محافل خانمها، بعضی گپ و گفت های روزمره اداری آن هم موقع صبحانه خوردن ، تبلیغاتی درفضای مجازی و برای من هم گاهی درد ودلی در اینجا ... وقتی چند روز پیش در کمدم را باز ودیدم خیلی از لباسها به خاطر تغییر سائز دیگر قابل پوشیدن نیستند، انگیزه ای شد که به فکر ورزش و رژیم بیفتم شاید یک چهارم لباسهای کمدم را بخشیدم بعضی ها را هیچوقت نپوشیده بودم و بعضی ها را هم دو ، سه بار و می دانستم دیگر نخواهم پوشید فردای آن روز وقتی پیش رفتم و با دیدن سونوگرافی با یک جمله ساده خبری و با لحنی خالی از هر عاطفه و حسی به من گفت که دوباره باید کیست کاذب را تخلیه کنیم هرچند بی هوا قطره اشکی از چشمم سرازیر شد ولی وقتی پرسیدم ورزش چی ؟ می توانم انجام دهم گفت منعی ندارد حالم بهتر شد.دوباره ورزش را شروع به غیر از کلاس ورزش تقریباً هر روز قبل از اینکه اداره بروم نیم ساعت پیاده روی می کنم و غذایم روزی دو وعده شده است ... فعلا برنامه ی من برای کاهش وزن همین است البته بگویم که نتوانستم رژیم نلی جان را بگیرم ... فقط شیر:((

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/797
  • مطالب مشابه: اضافه وزن
  • کلمات کلیدی: ورزش ,بعضی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دگر به هرچه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمی شود ما را ... در این شعرنوعی ماس و معصومیت ک نه در هم آمیخته شده است که هر وقت این شعر را می خوانم دلم برایش می سوزد ... کامل شعر در ادامه مطلب ... شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را چنین جوان که تویی برقعی فروآویز و گر نه دل برود پیر پای برجا را تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو ببرد قیمت سرو بلندبالا را دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمی شود ما را دو چشم باز نهاده نشسته ام همه شب چو فرقدین و نگه می کنم ثریا را شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز نظر به روی تو کوری چشم اعدا را من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق معاف دوست بدارند قتل عمدا را تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری که بندگان بنی سعد خوان یغما را در این روش که تویی بر هزار چون سعدی جفا و جور توانی ولی مکن یارا ... سعدی

اطلاعات

خواب دیدم پسرم می خواهد ازدواج کند نمی دانم دختر کی بود ؟ یا چه خانواده ای بودند فقط می دانم ته دلم اصلاً راضی به رفتن نبود محل خواستگاری که رفتیم سالنی بود آذین شده ، ولی خانواده دختر نبودند با خودم گفتم حتماً به پسرم یادآوری کنم که حواسش را جمع کند این اولین خواستگاری اوست و عجله نکند آ سنی ندارد؟ که دیدم خانواده دختر با سروصدا ،شادی کنان وارد سالن شدند من همینطور مانده بودم که چه شده ؟ ما که هنوز حرفی نزدیم ؟ هنوز دختر را ندیدیم ؟ اصلاً کی هستند ؟ توی خواب با خودم می گفتم پسرم هم مثل خودم با یک خواستگاری که آن هم مادرم به من معترض شد که می دانم نمی خواهی ازدواج کنی ولی اینها از دوستان قدیمی ماهستند خیلی وقت است اصرار به امدن دارند زشت است ، اصلاً یکبار بیایند تو بگو نه ! همان شب و همان یک بارمهریه را هم معلوم د و تاریخ نامزدی که زمانی باشد که خواهر همسرم برگردد ... از خودم چیزی یادم نیست همه مثل یک خواب بود مثل همین خواب ... از صبح فکرم درگیر خوابم بود اصلاً نمی دانم چرا اینها را نوشتم ، می خواستم چیزی بنویسم که از روزمرگی دور باشد از خیلی چیزها از سرمای زودهنگام ، از خواب آلودگی ، سرما خوردگی و ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/796
  • مطالب مشابه: خواب
  • کلمات کلیدی: خواب ,اصلاً ,دختر ,دانم ,خواستگاری ,خانواده ,خانواده دختر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این بحث کلیشه ای اضافه وزن،از آن بحث های تلخ و شیرینی ست که شده نقل محافل خانمها، بعضی گپ و گفت های روزمره اداری آن هم موقع صبحانه خوردن ، تبلیغاتی درفضای مجازی و برای من هم گاهی درد ودلی در اینجا ... وقتی چند روز پیش در کمدم را باز ودیدم خیلی از لباسها به خاطر تغییر سائز دیگر قابل پوشیدن نیستند، انگیزه ای شد که به فکر ورزش و رژیم بیفتم شاید یک چهارم لباسهای کمدم را بخشیدم بعضی ها را هیچوقت نپوشیده بودم و بعضی ها را هم دو ، سه بار و می دانستم دیگر نخواهم پوشید فردای آن روز وقتی پیش رفتم و با دیدن سونوگرافی با یک جمله ساده خبری و با لحنی خالی از هر عاطفه و حسی به من گفت که دوباره باید کیست کاذب را تخلیه کنیم هرچند بی هوا قطره اشکی از چشمم سرازیر شد ولی وقتی پرسیدم ورزش چی ؟ می توانم انجام دهم گفت منعی ندارد حالم بهتر شد.دوباره ورزش را شروع به غیر از کلاس ورزش تقریباً هر روز قبل از اینکه اداره بروم نیم ساعت پیاده روی می کنم و غذایم را کرده ام روزی دو وعده ... فعلا برنامه ی من برای کاهش وزن همین است البته بگویم که نتوانستم رژیم نلی جان را بگیرم ... فقط شیر:((

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/797
  • مطالب مشابه: اضافه وزن
  • کلمات کلیدی: ورزش ,بعضی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

دل در بر من زنده برای غم توست بیگانه ی خلق وآشنای غم توست لطفی ست که می کند غمت با دل من ورنه دل تنگ من چه جای غم توست ...

"مولانا"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/795
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی: توست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

امروز همکارم از خانمهایی می گوید که سر ظهر از خواب بیدار می شوند و تازه یادشان می افتد که باید به فکر ناهار باشند می گوید آنها را نمی فهمم می گویم از شما چه پنهان چند وقتی ست تعطیلی ها من هم دست کمی از این خانم هایی که شما درکشان نمی کنی ندارم ولی یک مشکل عمده دارم وقتی ی اعتی بیشتر از روزهای دیگر می خوابم هر دردی که فکر کنی سراغم می آید انگار کوهی را فتح کرده ام و صبح از دست و پا درد و کمر درد نمی توانم تکان بخورم و تا بخواهم لودشوم طول می کشد به خانم "ن" می گویم سخت نگیر حالا چه اشکال دارد تا ظهر بخو و برایت مهم نباشد که چه اتفاقی می افتد؟ چرا بی خیالی را یکروز تجربه نکنیم ؟ مگر باید همیشه دغدغه پخت و پز داشته باشیم ؟ چرا باید زن بودنمان را با قابلمه روی گاز ثابت کنیم ؟ نگاهی کرد و گفت : تو که راست می گویی ؟؟؟

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/793
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها ... پ.ن . ع ها را امروز از بهارخواب خانه ی پدرم گرفتم پرنده های مهاجر را می بینیدامروز را تمام اینجا بودند با هم می نشستند و باهم پر می کشیدند انگار خاصیت همه ی مهاجرها همین است که بیایند و آشوب به پا کنند ، انس بگیری و بعد بروند ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/794
  • مطالب مشابه: پرنده
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

امروز همکارم از خانمهایی می گوید که سر ظهر از خواب بیدار می شوند و تازه یادشان می افتد که باید به فکر ناهار باشند می گوید من آنها را نمی فهمم می گویم از شما چه پنهان چند وقتی ست تعطیلی ها بنده هم دست کمی از این خانم هایی که شما درکشان نمی کنی ندارم ولی بنده یک مشکل عمده دارم وقتی ی اعتی بیشتر از روزهای دیگر می خوابم هر دردی که فکر کنی سراغم می آید انگار کوهی را فتح کرده ام و صبح از دست و پا درد و کمر درد نمی توانم تکان بخورم و تا بخواهم لودشوم طول می کشد به خانم "ن" می گویم سخت نگیر حالا چه اشکال دارد تا ظهر بخو و برایت مهم نباشد که چه اتفاقی می افتد؟ چرا بی خیالی را یکروز تجربه نکنیم ؟ مگر باید همیشه دغدغه پخت و پز داشته باشیم ؟ چرا باید زن بودنمان را با قابلمه روی گاز ثابت کنیم ؟ نگاهی کرد و گفت : تو که راست می گی ؟؟؟

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/793
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها ... شاملو پ.ن . ع ها را امروز از بهارخواب خانه ی پدرم گرفتم پرنده های مهاجر را می بینیدامروز را تمام اینجا بودند با هم می نشستند و باهم پر می کشیدند انگار خاصیت همه ی مهاجرها همین است که بیایند و آشوب به پا کنند ، انس بگیری و بعد بروند ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/794
  • مطالب مشابه: پرنده ی مهاجر
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
به نزدیکترین آرایشگاه رفتم . وقتی از من پرسید برای چه آمدی ؟ دلم می خواست بگویم برای نظم همه چیز، شالم را برداشتم با آن چهره به هم ریخته و خسته خداحافظی این مرکز زیبایی را دوست دارم درسال یکی ، دو بار بیشتر به آن سر نمی زنم اما تمیزاست - حداقل سکوت - دستهایی خنک و از همه مهمتر قیمتی مناسب . درسکوت و آرامش مقابل آیینه نشستم و با قسمتی ازموهایم خداحافظی و رنگش را فندقی روشن بیرون که آمدم خوشحال بودم از نظمی که ظاهرم گرفته بود و عصرخانه را هم مرتب و آماده شدیم برای مسافرتی کوتاه و دعوت به یک عروسی ، ذهنم هم انگار منظم شده بود البته باور نمی که پایدار باشد اما دلم می خواهد با همین نظم و آرامش با شهریور خداحافظی کنم و به پاییز سلام ....

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/787
  • مطالب مشابه: پاییز
  • کلمات کلیدی: خداحافظی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
لیوان کنار دستم را که یک ساعت قبل در آن آب خورده بودم را بر می دارم و در آن چای می ریزم صدای خوبی می دهد ، صدای ریختن چای داغ در لیوان دلگرم کننده است . تا نصفه چای می ریزم و بقیه اش را آب جوش از کتری برقی که ریز ریز می جوشد درست کنار پنجره و صدای آن مرا یاد سماور زمستان دوران کودکی ام می اندازد،ولی هنوز هوا آنقدر سرد نیست که بخواهد بخار کتری روی شیشه جا بماند زود محو می شود چای پر رنگ است و خوب دم کشیده و خوشرنگ،یک لیمو ترش که تقریبا پوستش خشک شده از یخچال بر می دارم و می چکانم در لیوان در قندان چند تکه نبات است و چند حبه قند ، قندان را پر می کنم صدای بمی دارد . رنگ چای کدرشده اما طعمش با لیمو مطبوع تر می شود تا به امروز به چکانده شدن قطره های لیمو گوش نداده بودم صدای لطیفی دارد گاهی باید به آرام ترین صداها گوش دادص مثل صدای آواز خواندن یار برای معشوقش که همیشه در هاب است و نگران که شاید بشنود بی آنکه حتی یکبار به ذهنش رسیده باشد گوش دادن به آن صدا را ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/792
  • مطالب مشابه: الان
  • کلمات کلیدی: صدای ,لیمو ,لیوان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
آن جا یک قهوه خانه بود اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای چرا ؟ دنیا اب می شد اگر دقایقی آنجا می نشستیم و نفری یک استکان چای می خوردیم ؟ عجله ، همیشه عجله ... کدام گوری می خواستم بروم ؟ من به بهانه رسیدن به زندگی ، همیشه زندگی را کشته ام ... ت آبادی /روزگار سپری شده مردم سالخورده پ.ن این متن سبب شد تا خواندن این کتاب را شروع کنم

اطلاعات

...

دربهارخواب عمارتی در رودهن نشسته بودم شب از نیمه گذشته بود،همسرم دوست داشت در باغ قدم بزنیم ولی چون می دانست نمی توانم همراهی اش کنم کلمه ای از شوقش به زبان نیاورد مسکنی خورده بودم تا دردپاهایم به خاطر بالا و پایین رفتن از پله های ویلایی که عروسی رفته بودیم بهتر شود بچه ها و همسرم خو دند و من تنها چشم دوخته بودم به خیابان ، از یک طرف کوه های خمیده شده به سمت جاده و نور کمرنگ چراغ ماشینها و از طرف دیگر شب و ستاره هایش وسکوت عمیق باغ . با این که پرژکتورهای باغ روشن بود با خودم گفتم چطور می شود بعد از آن همه زیبایی در روز،شب اینگونه ترسناک باشدمی خواستم تا صبح بنشینم و طلوع آفتاب را در باغ ببینم یک لحظه از تنهایی در جایی غریب ترسیدم ... اما فردا شب و شبهای بعد در بیداری وخواب رویای آن موقعیت را که آسان از کف داده بودم ، دیدم. می توانستم آنقدر آنجا بایستم تا تمام آن چیزها دست یاری به سویم دراز کنند و من را بخوانند اما من ترسیده بودم می توان گفت چند هفته ای از آن گذشته و من به قدر کافی از آن دور شده ام اما لحظاتی در درونم ته نشین شده که با فکر به آنها آرامش می گیرم ...

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/788
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کجایی؟
اینجا پاییز است
و ابرها شت در با ندارند
و ساعت دیواری
عقربه هایش را روی گذشته جا گذاشته
اینجا هنوز یک رز صورتی گوشه ی باغچه هست
که می خواهد از مسیر دست های تو
به موهای من برسد
اینجا دلتنگی شانه های سرماست
که هی فراخ تر می شود
و مرا تنگ تر به اش می فشارد
آنقدر تنگ که نفسم می گیرد و تو را صدا میزنم: کجایی؟ عمر من به طوفان نوح قد نمی دهد!
اما هنوز وقتی ی از دورها می کند:
بردی از یادم.. با یادت، می خواهم طوفانی به پا شود ... "بتول مبشری"

اطلاعات

...

من خسته چون ندارم نفسی قرار بی تو به کدام دل صبوری کنم ای نگار بی تو ... "سعدی"

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/785
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
به نزدیکترین آرایشگاه رفتم . وقتی از من پرسید برای چه آمدی ؟ دلم می خواست بگویم برای همه چیز، شالم را برداشتم با آن چهره به هم ریخته و خسته خداحافظی این مرکز زیبایی را دوست دارم درسال یکی ، دو بار بیشتر به آن سر نمی زنم اما تمیزاست - حداقل سکوت - دستهایی خنک و از همه مهمتر قیمتی مناسب . درسکوت و آرامش مقابل آیینه نشستم و با قسمتی ازموهایم خداحافظی و رنگش را فندقی روشن بیرون که آمدم خوشحال بودم از نظمی که ظاهرم گرفته بود و عصرخانه را هم مرتب و آماده شدیم برای مسافرتی کوتاه و دعوت به یک عروسی ، ذهنم هم انگار منظم شده بود البته باور نمی که پایدار باشد اما دلم می خواهد با همین نظم و آرامش با شهریور خداحافظی کنم و به پاییز سلام ....

اطلاعات

  • منبع: http://sobh91.persianblog.ir/post/787
  • مطالب مشابه: پاییز
  • کلمات کلیدی: خداحافظی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها