گفتند از او چیزی نمانده است؛جز راهی ناتمام

وبلاگ با نام گفتند از او چیزی نمانده است؛جز راهی ناتمام
گفته بودم: خدای من بزرگ تر از آن است که بگذارد آرزوهایم به دلم بماند. گستاخی . آرزوهایم فدای تو. گفته بودم: دوست دارم ی را داشته باشم برای دل کندن. برای فدا . چه زود اجابت شد. پروردگارا! قبول بفرما. خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/10/25/ریکاوری
  • مطالب مشابه: ریکاوری
  • کلمات کلیدی: گفته بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
راستش نمیدانم برایت چه دعایی م. دعا کنم زودتر از زجرهایی که میکشی، از نفس های نصفه نیمه، از اشک هایی که در چشمانت جمع می شود، از لرزش هایی که مدام بر جانت می افتد، راحت شوی و الساعه به بهشت الهی وارد شوی؟ یا دعا کنم خوب شوی و مانند ما در این دنیای وانسفا زندگی بگذرانی؟ خودت کدامش را دوست داری؟ اگر از من که سالها اینجا زندگی کرده ام میشنوی، میگویم: اولی را بچسب و برو. کاش وقتهایی که سیانوز میکنی، توی دل کوچکت دعا کنی نسخه مرگی که ها برایت پیچیده اند، راست باشد. برای خاطر خودت می گویم. زندگی در این دنیا مخصوصا در آ ا مان، ریسک بزرگی است. اینجا و در این موقع، پاک ماندن و پاک رفتن، خیلی سخت است. اصلا شروع ن این بازی مس ه ی خطرناک بهتر است. اگر رفتی، خوش به ح . سلام مرا به یاران برسان. اگر هم م ، روی چشم هایمان بزرگت میکنیم. مهم نیست دیگران به تو اشاره کنند و بگویند: کیس تیپیک سندروم دان. همه جا با خودم میبرمت و می گویم: این تن من است. خواهر من است. حالم برایت بد است. نگاه معصومانه پر اشکت، قلبم را می فشرد. چشمانم را می سوزاند. وقتی به این فکر می کنم که پروردگارت هزاران بار بیشتر دوستت دارد و دل می سوزاند، کمی قرار میگیرم. تو را می سپارم به همان خدای بزرگی که مادرم نامت را از او گرفت.

اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/10/19/برای-الهه
  • مطالب مشابه: برای الهه
  • کلمات کلیدی: زندگی ,برایت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بعضی ها وقتی قرآن می خوانند، چنان پوزیشن معنوی می گیرند و صدای لب خوانی شان بلند می شود که گویی دارند ورد می خوانند و لابد می بایست الساعه معجزه ای حادث شود! توی کله هایمان فرو کرده اند که قرآن بخوانید تا ثواب ببرید. فلان آیات را بخوانید تا فلان حاجتتان برآورده شود... شأن قرآن را در حد یک دکان بغالی پایین کشیده اند! پناهیان می گفت: اگه با قرآن رفیق بشی، خدا شروع میکنه خصوصی باهات حرف زدن. هر روز حرفی رو که به درد اون روزت بخوره، از کتابش بهت میگه... تعریف می د: شهید زنده ای را در جبهه دیدم که مدام یک کتاب دستش بود. آنقدر آن را خوانده بود و در هرجایی همراهش بود که جلد رو مه ای آن شرحه شرحه شده بود. طوری آن کتاب را می خواند که فکر می دارد رمان میخواند. رفتم جلو؛ دیدم قرآنه! می گفت: میخوام ببینم خدا چی میگه... پ. ن: توی این روزها که کارهای معمول را کنار گذاشته ام و درس های روی هم تلنبار شده را دارم سر و سامان میدهم، بدون قرآن، تحملم از کف می رود. کاش قرآن را دوست و هم نشین دائمی مان برگزینیم. با قرآن زندگی قشنگ تر است.

اطلاعات

یادم نمی آید آ ین باری که لباس یدم، کی بود. زده ام توی خط سبک باری. همان هایی را هم که دارم، رد میکنم بروند. خودم باشم و چند تکه لباس و وسایلی که بشود با آنها زندگی ساده ای را گذراند. دوست ندارم دیگر وسیله ای جز به اضطرار ب م. در چنین حال و روزی، نفس مس ه بازی اش گرفته! می گوید: برو خیاطی و لباسی که همیشه دوست داشتی و هیچ جا پیدایش نکردی، سفارش بده. سارافون بلند رنگارنگ با دامن بزرگ و چین چینی. مثلا می شود تنه اش سبز باشد، یقه اش سفید، آستین هایش آبی، سر آستین هایش کرمی، دامنش صورتی، جیب هایش قهوه ای، دکمه هایش نارنجی، گل هایش زرد، حاشیه هایش بنفش،... چقدر خوشگل بشود! البته در صورتی که رنگ قرمز که بدان شرطی ام و دلم را به هم می زند، در هیچ کجایش به کار نرفته باشد! پوزخندی به نفس میزنم و می گویم: برو این دام بر مرغ دگر نِه! من تلاش و تمرین بسیار کرده ام برای آزاده بودن. این آرزوهای شیرین، بوی تعلق می دهد. دلبستگی می آورد. اگر هم محقق شود، آن را ابزاری میکنم برای ذلیل نفس. برای فدا ، برای دل کندن،... آرزوها و بندهای دلم را می دهم. ام را حفظ میکنم. آن را می ند. خوب هم می ند.

اطلاعات

در رشته پزشکی استاژر شدن گویا مرحله جدیدی از زندگی دانشجویان است! به کرات دیده ام که تا پای بچه ها به بیمارستان باز می شود، تغییراتی در سطح کلان در ظاهر و رفتارشان اتفاق می افتد. چادر از سرشان می افتد، مقنعه عقب می رود، مانتو تنگ میشود، چهره شان تغییر می کند،...
بعضاً چنان خودشان را می گیرند و دیگران را داخل آدم حساب نمی کنند که گویا کمال زندگی بشر در پزشکی خواندن و بالاخص استاژر شدن است و تنها آنهایند که استاژر می شوند! آنقدر کلاس می گذارند و بخش بخش می کنند که آدم می ماند تا قبل این وصال، چه طور زندگی می گذراندند!
یعنی یک مرحله بالا رفتن، تا این حد آنها را از خود بیگانه و نفسشان را متلذذ کرد.
درست این است که اگر جایگاهت خوب است، شکر بگزاری ولی حتی اسمش را هم میان خلق نیاوری. این یعنی ذهنت در جاهای خیلی بهتری سیر می کند و این عناوین و القاب، به نظرت هم نمی آید.
میشناسم ی را که برای ذلیل نفسش حتی در جشن و ع روپوش سفید هم شرکت نکرد. از کنار بچه ها گذشت. هنسفری را گذاشت در گوشش و قدم ن رفت پی کارهایش. پروردگارا، مرا درجه ای در نزد مردم بالا نبر؛ مگر آنکه به همان اندازه مرا نزد خودم خوار و پست گردانی و هیچ عزت ظاهری برایم ایجاد مکن؛ مگر آنکه به همان اندازه مرا در باطن خودم خوار و ذلیل گردانی. نیایش 20 ام صحیفه سجادیه (در اخلاق پسندیده)

اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/10/16/بند-دنیا
  • مطالب مشابه: بند دنیا
  • کلمات کلیدی: زندگی ,استاژر ,خودم خوار ,همان اندازه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
راستش نمیدانم برایت چه دعایی م. دعا کنم زودتر از زجرهایی که میکشی، از نفس های نصفه نیمه، از اشک هایی که در چشمانت جمع می شود، از لرزش هایی که مدام بر جانت می افتد، راحت شوی و الساعه به بهشت الهی وارد شوی؟ یا دعا کنم خوب شوی و مانند ما در این دنیای وانسفا زندگی بگذرانی؟ خودت کدامش را دوست داری؟ اگر از من که سالها اینجا زندگی کرده ام میشنوی، میگویم: اولی را بچسب و برو. زندگی در این دنیا مخصوصا در آ ا مان، ریسک بزرگی است. اینجا و در این موقع، پاک ماندن و پاک رفتن، خیلی سخت است. حالم برایت بد است. نگاه معصومانه ی پر اشکت، قلبم را می فشرد. چشمانم را میسوزاند. وقتی به این فکر میکنم که خدایت هزاران بار بیشتر دوستت دارد و دل می سوزاند، کمی قرار میگیرم. تو را می سپارم به همان خدای بزرگی که مادرم نامت را از او گرفت.

اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/10/19/برای-الهه
  • مطالب مشابه: برای الهه
  • کلمات کلیدی: زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ملت هنوز توی افسانه ی شخصی گیر کرده اند. کم است. بیا بالاتر.

اطلاعات

در رشته پزشکی استاژر شدن گویا مرحله جدیدی از زندگی دانشجویان است! به کرات دیده ام که تا پای بچه ها به بیمارستان باز می شود، تغییراتی در سطح کلان در ظاهر و رفتارشان اتفاق می افتد. چادر از سرشان می افتد، مقنعه عقب می رود، مانتو تنگ میشود، چهره شان تغییر می کند،...
بعضاً چنان خودشان را می گیرند و دیگران را داخل آدم حساب نمی کنند که گویا کمال زندگی بشر در پزشکی خواندن و بالاخص استاژر شدن است! آنقدر کلاس می گذارند و بخش بخش می کنند که آدم می ماند تا قبل این وصال، چه طور زندگی می گذراندند!
یعنی یک مرحله بالا رفتن، تا این حد آنها را از خود بیگانه و نفسشان را متلذذ کرد.
درست این است که اگر جایگاهت خوب است، شکر بگزاری ولی حتی اسمش را هم میان خلق نیاوری. این یعنی ذهنت در جاهای خیلی بهتری سیر می کند و این عناوین و القاب، به نظرت هم نمی آید.
میشناسم ی را که برای ذلیل نفسش حتی در جشن و ع روپوش سفید هم شرکت نکرد. از کنار بچه ها گذشت. هنسفری را گذاشت در گوشش و قدم ن رفت پی کارهایش.

param name="autostart" value="false">

اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/10/16/بند-دنیا
  • مطالب مشابه: بند دنیا
  • کلمات کلیدی: زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چقدر بدم می آید از سوال چه خبر! شکنجه ی روانی است برای من. به ی که در جواب احوال پرسی اش منتظر است که بگویم: خوبم، چه دخلی دارد که چه خبر؟!

اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/10/13/ولم-کن
  • مطالب مشابه: ولم کن
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چقدر این بخش از کتاب علمدار را دوست دارم:
((پاسخ شهید علمدار ازجانب به درد دل ایشان:
آری، اینجا همان طور که می گفتند، باغستان هایی دارد که نظاره اش انسان را مبهوت می کند. “فی جنة عالیه”. اینجا درخت های زیبایش هرکدام بایک میوه، “تجری من تحتها الانهار”. اینجا قصرهایی دارد از زمرّد و یاقوت. خدمتگزارانی بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند. اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز، عندلیبانی که وقتی میخوانند، روح از نشاط به پرواز در می آید.
“وجزاهم بما صبروا و جنة و حریرا و سقاهم ربهم ا طهورا”
آری! آری! به خدا قسم هر چه می گفتند، راست است.”صدق الله العلی العظیم”. خداوند به وعده اش عمل کرد.
اما به آسمان پرستاره شبهای هفت تپه قسم، به ریگ های گرم تابستان سوزان خوزستان قسم، به سرمای کشنده ی کردستان قسم، به چادرهای ب اشده ی میان کویر قسم، که آن چادر نبود بلکه میعادگاه عاشقان خدا بود. محل عروج بود. آری! کعبه ی دل بود. قسم به صفای اذان صبح گردان مسلم، قسم به بچه هایی که تاکنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم، به جان ، اینجا بچه ها هم قسم شده اندکه تا شما نیامده اید، نزدیکشان هم نرویم.
آن اوایل ملائک خدا زیاد سربه سرمان می گذاشتند. اما وقتی میدیدند که دلمان حیران جای دیگریست، دست از سر ما برمی داشتند. شما از بی مهری ما سخن میگوئید و از اینکه با دیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم. آه که چقدر بی انصافید. اگر ما به دنبال لذت بودیم، چرا شهر را با تمام زیبایی هایش گذاشتیم و آواره ی بیابانها شدیم؟ ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر نفسهای گرمی بود که محیطش را معطر کرد. ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر وجود مردان پاکی همچون افضلی ها، بهتاش ها،بصیرها، طوسی ها، نتاج ها و هزاران عاشق دلباخته ی دیگر بود که از جان گذشتند تابه جانان برسند. ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذتهای مادی را فراموش می نمودند و اکنون ما نیز چون شمائیم.
وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم ازدنیا بستیم، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد. اما این گونه نشد. دردهای شمادر فراق ما، دل ما ر شتر آتش میزد. درست است که ما به هرچه میکنید، آگاهیم. اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد. وقتی شما از این و آن طعنه میخورید و ل به گوشه ی اتاق پناه می برید و با ع های ما سخن میگوئید و اشک میریزید، به خدا قسم اینجا کربلا می شود. برای هریک ازغم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار می زنند. یا آن زمانی که در مجالس با یاد ماگریه میکنید و به سر و می زنید، ما نیز به یاد آن روزها که باهم درسوز فراق مولایمان میزدیم و گریه میکردیم، همراه با اشک شما، اشک غم میریزیم. خدا می داند که ما بیشتر از شما طالب دیداریم. برای همین پروردگار عالم اجازه میدهد هر از چندی با مولایمان حسین(ع)درد ودل کنیم.
بچه ها! آقا حسین(ع)خیلی بزرگوار است! او بهتر از همه ی ما شلمچه را می شناسد. فاطمیه را زیباتر از همه ی ما تعریف می کند. او خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد. هروقت به پابوسش می رویم، از ما میخواهد برایش خاطره بگوئیم. به مجرد اینکه بچه ها نغمه سرایی می کنند، چشم های آقا مالامال از اشک می شود. سرمبارکشان را به زیر می اندازند و دانه های اشکش زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر میکند.
همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم. من از غروبهای شلمچه تعریف . از کانال ماهی، ازسه راه مرگ، ازجاده ی شهید صفری، سنگرهای نونی، جاده ی رضا(ع). من از جاده ی شهید ازی شروع . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای ناله های آقا را باهمین دو گوشم شنیدم! آرام و آهسته فرمود: هیچ یاورانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود ندیدم. یکی از بچه ها به من گفت: بس است. دیگر نگو. که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود: بگو. بگو عزیز دلم. آنچه در دلت بی تابت کرده، بگو.
بچه ها! اینجا برخلاف دنیای شما خاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد. یک روز به آقا عرض : مولا جان! دوستانمان، همدمان شبهای عشقمان، اکنون در دنیایند. بی آنها برما سخت می گذرد. آقا در حالیکه اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بود، فرمود: آنها بقیة ال ی من اند، به جلال خدا سوگند در سکرات الموت، ظلمت قبر، عذاب قبر، عذاب برزخ و در آن واویلای م تنهایشان نخواهم گذاشت. آنها در حساسترین ایامی که نیاز به یاور داشتم، لبیک وفا سردادند. من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید.
راستی بچه ها! اینجاهمه با لباس خاکی هستند. چون خود میگفت: این لباس بیشتر به شما می آید. بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا(س) دستهای بریده ی عباس(ع) و قنداق خونی علی اصغر(ع) را نزد خدا برای شفاعت می برد، ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه، مهران، فاطمیه، فکه، دهلران، چزابه، نهر انبر، مجنون، کوشک و پاسگاه زید بر چهره مان نشست و خونی را که هنگام شهادت بر بدن و لباسمان جاری شده بود، جمع کرده ایم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه می آوریم.
شما مطمئن باشید که ما شماها را فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد. به پدران و مادرانمان، به همسران و فرزندان ما بگوئید ما منتظرشان هستیم و بدون آنها وارد بهشت نخواهیم شد.))
حق دارید به جبهه هایی که رفتید، بنازید. نازیدن هم دارد. ای ! هیچ به فکر ماهایی که آن روزهای عشق را ندیدیم و از آن خاک های مقدس سهممان را برنداشتیم، هستید؟ میدانید جبهه های امروزی چقدر سخت تر است؟ آن صفا و صمیمیت و سادگی جبهه های شما، اینجا پیدا نمی شود. اینجا خاک مقدسی نیست برای دل خوش . جز دود چیزی دیده نمی شود. خیلی وقتها اصلا حواسمان نیست که اینجا جبهه است. سنگر است. دارند می زنند مان. می دانید توی چنین سنگرهایی ماندن و عقب نکشیدن، یعنی چه؟
وقتهایی که از خاطرات و دوستانتان یاد میکنید، نیم نظری هم داشته باشید به انی که در تتمه ی جبهه های شما دست و پا می زنند. آن خاک ها را برای شفاعت ما هم نگه دارید.


param name="autostart" value="false">

اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/10/13/راه-ناتمام
  • مطالب مشابه: راه ناتمام
  • کلمات کلیدی: هایی ,بودیم، ,عاشق ,خاطره ,بهشت ,تمام ,برای شفاعت ,جبهه بودیم، ,عاشق جبهه ,بدون آنها ,آهسته فرمود
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تشخیص راه میانه گاه چقدر دشوار می نماید. باید با جنس مخالف سرسخت و متکبر بود. از طرفی در کار جمعی و تشکیلاتی باید مهربان بود و عه نداشت. نمی دانم جمع این دو با هم چه طور می شود. خیلی وقتها به تناقض میخورم. تنظیم رفتار و تشخیص عمل درست، این جور مواقع چقدر سخت است.
با نفرت تاریخی که من از جنس کروموزوم y دارم، باید کلی مبارزه با نفس به ج دهم تا در برخورد با ایشان، کمی لطافت و رحم از قلبم بچکد! که همان هم زیاد است. چندش است.
خدایم قبول کند!

اطلاعات

راستش میدانی، رویای صادقه را باور دارم. وقتی تو را می شناساند و مژده زندگانی پربرکت و اولاد صالح میدهد. وقتی تعبیر قرآنی اش میشود: الیوم احل لکم الطیبات.
من دلم روشن است. خدای من بزرگ تر از آن است که بگذارد آرزوهایم به دلم بماند. به قول ریحانه ی کتاب رویای نیمه شب: میوه رو نباید تا قبل رسیدنش چید. صبر میکنم. تا هرچقدر که خدا بخواهد. تا آن روزی که در جبران تمام نداشته ها و کاستی های زندگی ام، تو را به من ببخشد و با محبت تو از من دلجویی کند.

اطلاعات

آدم گاهی هوس می کند ی را داشته باشد برای دل کندن. برای فدا . برای روسفیدی.
تا در دیدار آ ، جان د و بگوید:
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


اطلاعات

داشتم فکر می دنیا با تمام مصیبت هایش چقدر ساده و دلچسب می شود اگر در اول و آ هر حادثه تو را ببینیم و دل به تو گرم کنیم. به قول شهید بزرگوار، ابراهیم هادی: ((ما هنوز به معجزه ی الله اکبر پی نبرده ایم وگرنه تمام مشکلاتمان حل میشد.)) باید بیشتر روی حسن ظنمان به تو کار کنیم. نباید یادمان برود که آمده ایم این دنیا تا بازی کنیم. وقتی در صراط مستقیم قرار گرفتیم، دیگر باید دلمان قرص باشد و بازی مان را یم. غصه ها و رنج هایش را جدی نگیریم و گرنه دنیا کوفتمان می شود. بزرگی می گفت: میزان بهره مندی ما از نعمت های ا وی متناسب با بهره مندی مان از دنیاست. هرچه بیشتر در دنیا لذت ببریم( از نوع صحیح و سالمش)، آ تمان هم پربار تر میشود. مؤمنین و دین داران باید بانشاط تر باشند. نگاه درست این است که: دین آمده است تا ما را به نشاط و لذت برساند.
توی کت خواندم که حسین روز عاشورا به خداوند گفت: چون میدانم که تو میبینی، تحمل این مصائب بر من آسان می شود. وقتی چهره اش به خاک افتاد، گفت: الهی رضا برضاک...
کاش از حسین این جور رنج کشیدن با نشاط را یاد بگیریم.
بازهم حسن ختام کلامم به تو رسید. برایمان دعا کن آقا. این روزها چقدر روضه ات را نیاز دارم.

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/10/12/الله-اکبر
  • مطالب مشابه: الله اکبر
  • کلمات کلیدی: کنیم ,می‌شود ,بهره مندی ,الله اکبر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مینویسم: حسین. می نویسد: ح سین.

اطلاعات

2سال است هرکار میکنم، کربلایم جور نمی شود. هربار چندتا چاله سر راهم سبز می شود و به طرز عجیبی احساس تنهایی و بی یاوری میکنم. انگار که هنوز نمی خواهد ببیندم.
رفته بودم مراسم بزرگداشت شهیدی از م عان حرم. همسر شهید آمده بود و از زندگی عاشقانه شان می گفت.
روبه رویم روی ای بزرگ نوشته بودند: الطیبون للطیبات.
مجری آیه کاملش را خواند. خداوند قبل اینکه بگوید الطیبون للطیبات، فرموده: الخبیثون للخبیثات. دلم لرزید. من کدام دسته ام؟
همسر شهید می گفت: بالاترین نوع ایمان، ایمان به غیب است. من هر کاری که نمیخواستم همسرم انجام دهد، خودم انجام نمی دادم...
الخبیثون للخبیثات، الطیبون للطیبات. این وعده خدا غیب است. میفهمی؟
عینکم را زده بودم تا همسر شهید را واضح ببینم. روضه نمیخواند. حرف های قشنگ میزد. ولی حتی خنده هایش هم چشم را می سوزاند. یقین داشتم این آدم مشمول همان " و منهم من ینتظر" قرآن است.
آ های مراسم بود که سو رایز برنامه رسید. پرچم گلگون ابا عبدالله. همان پرچمی که آرزوی زیارت و تعظیم بدان به دلم مانده بود، خود آمده بود پیشم. از فراز مقبر حسین علیه السلام آمده بود و از دلدادگان جامانده، دلجویی می کرد.
این چشم های گناه آلود را بگریانی و بیرق حسین اشک از چشمانت بردارد، صفایی دارد.
پرچم حسین آمده بود به ما. یاد بخشی از کتاب سلام بر ابراهیم افتادم. مادر به ابراهیم گفته بود: نگو نمی خوانم. ما روضه خواندنت را دوست داریم...
اهل دلی می گفت: دانشجو ها! جوری زندگی کنید که مادر به شما بگوید: ما تو را در دوست داریم.



اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/09/28/دوستم-دارد
  • مطالب مشابه: دوستم دارد؟
  • کلمات کلیدی: آمده ,حسین ,الطیبون ,می‌گفت ,همسر ,شهید ,همسر شهید ,دوست داریم ,الطیبون للطیبات
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
راستش میدانی، رویای صادقه را باور دارم. وقتی تو را می شناساند و مژده زندگانی پربرکت و اولاد صالح میدهد. وقتی تعبیر قرآنی اش میشود: الیوم احل لکم الطیبات.
من دلم روشن است. صبر میکنم. تا هرچقدر که خدا بخواهد. تا آن روزی که در جبران تمام نداشته ها و کاستی های زندگی ام، تو را به من ببخشد و با محبت تو از من دلجویی کند.

اطلاعات


برای کاری دنبال آهنگ های بودم که در سرچ هایم به سرود "صبر بصیر" برخوردم. اسمش برایم آشنا می نمود. بازش که ، روحم از خوابگاه پرکشید به کیلومتر ها آن طرف تر؛ به ساختمانی که سال های دبیرستانم را آنجا گذرانده بودم.
معلم پرورشی مان در تایم های بین کلاسی، ما را در ساختمان خوابگاه_سلف جمع می کرد و این سرود را تمرین میکردیم.
ی را می دیدم که آ های سرود گلویش را می کرد تا بگوید: با علی عشقمان یا علی گفته ایم...
همو وقتی به کلاسمان باز می گشتیم، آنقدر با زبان و نقشه های شوم و خبیثش مرا عذاب میداد که از زندگی سیر میشدم.
او که دم از عشق علی میزد، به محضی که پایش از شهرستانمان کنده شد و به رفت، اول اَبروهایش رفت. بعد روسری و نهایتا ش.
البته همان موقع هم معلوم بود که منظورش یک علی دیگر است!
دوستی را می دیدم که وقتی منقبت های را چنین زیبا میشنید و میخواند، سیل اشک هایش روان بود. می شناختم ش. در خانواده ای اصیل و بنیه دار تربیت شده بود.
من هم با آنجایی که می گفت: الا ای غیرت مدارم، بسازم چون بهشت ایران فردا، حال می .
آن موقع ها نمی دانستم زمانی می رسد که با و راهشان،راه ولایت، آشنا میشوم و به همان زیبایی هایی که نادانسته و بدون معرفت، شعرش را می خواندم، دل می سپارم و عشق می ورزم به اینکه و سربازی گمنام باشم.
آنجا که در دل آرزو می : بسازم چون بهشت ایران فردا، خداوند قلبم را دید و مسیری را برایم تنظیم کرد تا برای این آرزویم تربیت شوم. اگرچه این مسیر پر از پیچ و خم و لغزش و درد بود.
در اردو جهادی اخیر، خداوند دستم را در دست بنده ای گذاشت که دغدغه و تلاشش در این راه، خیلی بیشتر از من بود. شب ها که از روستاهای اطراف به محل اسکان بازمی گشتیم، در کمال خستگی جلسه مان را منعقد میکردیم و برنامه میریختیم. برای کارهایی که در آینده می خواهیم با همکاری هم انجام دهیم. از روابطش با مسئولین شهر و میزان همکاری شان می گفت و وضعیت شهرمان و روستاهای اطراف را برایم تشریح کرد.
از چمران و فعالیت هایش در جنوب لبنان می گفت و اینکه چه طور متأسی به ایشان می شویم. من گوش میدادم و قند در دلم آب میشد.
تیم شدیم. یک تیم دونفره. البته قرار شد ان شالله در آینده حداقل چهار نفره شویم. آقاهایمان را هم بیاوریم توی کار! و کم کم ان شالله با شناسایی هم شهری هایمان که روحیه جهادی دارند، جمعمان بیشتر و بیشتر گسترش پیدا کند.
از خوابش برایم گفت. اینکه حسین به ایشان فرمود: من و عباس میریم جلو. شما کمک زینب کنید.
یقین داشتم راست می گوید. وقتی فهمیدم خود حضرت دستورش را داده اند، دیگر ذره ای شک و نا امیدی به وجودم راه ندادم.
اسم حرکتمان شد: سلامتکده زینبی.
آقاجان، ممنونم که به ما روسیاه ها هم عنایت دارید. برایم صبر میکنید؟ کمکم میکنید تا بتوانم به خوبی درسم را تمام کنم و با علم و مهارتم در راهی که خواستید، جهاد کنم؟ ی را که دوستش داشته باشید، همدم زندگی ام میکنید تا باهم یاری تان دهیم؟
شاعر میگوید: خیلی حسین زحمت ما را کشیده است. زحمت زندگی مرا هم میکشید آقا؟

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/09/13/لبیک-یا-زینب
  • مطالب مشابه: لبیک یا زینب
  • کلمات کلیدی: برایم ,اینکه ,می‌گفت ,زندگی ,سرود ,روستاهای اطراف ,ایران فردا، ,بهشت ایران ,بهشت ایران فردا،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مینویسم: حسین. می نویسد: ح سین

اطلاعات

برای کاری دنبال آهنگ های بودم که در سرچ هایم به سرود "صبر بصیر" برخوردم. اسمش برایم آشنا می نمود. بازش که ، روحم از خوابگاه پرکشید به کیلومتر ها آن طرف تر؛ به ساختمانی که سال های دبیرستانم را آنجا گذرانده بودم. معلم پرورشی مان در تایم های بین کلاسی، ما را در ساختمان خوابگاه_سلف جمع می کرد و این سرود را تمرین میکردیم.
ی را می دیدم که آ های سرود گلویش را می کرد تا بگوید: با علی عشقمان یا علی گفته ایم...
همو وقتی به کلاسمان باز می گشتیم، آنقدر با زبان و نقشه های شوم و خبیثش مرا عذاب میداد که از زندگی سیر میشدم.
او که دم از عشق علی میزد، به محضی که پایش از شهرستانمان کنده شد و به رفت، اول اَبروهایش رفت. بعد روسری و نهایتا ش.
البته همان موقع هم معلوم بود که منظورش یک علی دیگر است!
دوستی را می دیدم که وقتی منقبت های را چنین زیبا میشنید و میخواند، سیل اشک هایش روان بود. می شناختم ش. در خانواده ای اصیل و بنیه دار تربیت شده بود.
من هم با آنجایی که می گفت: الا ای غیرت مدارم، بسازم چون بهشت ایران فردا، حال می .
آن موقع ها نمی دانستم زمانی می رسد که با و راهشان،راه ولایت، آشنا میشوم و به همان زیبایی هایی که نادانسته و بدون معرفت، شعرش را می خواندم، دل می سپارم و عشق می ورزم به اینکه و سربازی گمنام باشم.
آنجا که در دل آرزو می : بسازم چون بهشت ایران فردا، خداوند قلبم را دید و مسیری را برایم تنظیم کرد تا برای این آرزویم تربیت شوم. اگرچه این مسیر پر از پیچ و خم و لغزش و درد بود.
در اردو جهادی اخیر، خداوند دستم را در دست بنده ای گذاشت که دغدغه و تلاشش در این راه، خیلی بیشتر از من بود. شب ها که از روستاهای اطراف به محل اسکان بازمی گشتیم، در کمال خستگی جلسه مان را منعقد میکردیم و برنامه میریختیم. برای کارهایی که در آینده می خواهیم با همکاری هم انجام دهیم. از روابطش با مسئولین شهر و میزان همکاری شان می گفت و وضعیت شهرمان و روستاهای اطراف را برایم تشریح کرد.
از چمران و فعالیت هایش در جنوب لبنان می گفت و اینکه چه طور متأسی به ایشان می شویم. من گوش میدادم و قند در دلم آب میشد.
تیم شدیم. یک تیم دونفره. البته قرار شد ان شالله در آینده حداقل چهار نفره شویم. آقاهایمان را هم بیاوریم توی کار! و کم کم ان شالله با شناسایی هم شهری هایمان که روحیه جهادی دارند، جمعمان بیشتر و بیشتر گسترش پیدا کند.
از خوابش برایم گفت. اینکه حسین به ایشان فرمود: من و عباس میریم جلو. شما کمک زینب کنید.
یقین داشتم راست می گوید. وقتی فهمیدم خود حضرت دستورش را داده اند، دیگر ذره ای شک و نا امیدی به وجودم راه ندادم.
اسم حرکتمان شد: سلامتکده زینبی.
آقاجان، ممنونم که به ما روسیاه ها هم عنایت دارید. برایم صبر میکنید؟ کمکم میکنید تا بتوانم به خوبی درسم را تمام کنم و با علم و مهارتم در راهی که خواستید، جهاد کنم؟ ی را که دوستش داشته باشید، همدم زندگی ام میکنید تا باهم یاری تان دهیم؟
شاعر میگوید: خیلی حسین زحمت ما را کشیده است. زحمت زندگی مرا هم میکشید آقا؟

اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/09/13/لبیک-یا-زینب
  • مطالب مشابه: لبیک یا زینب
  • کلمات کلیدی: برایم ,اینکه ,می‌گفت ,زندگی ,سرود ,روستاهای اطراف ,ایران فردا، ,بهشت ایران ,بهشت ایران فردا،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بسم الله الرحمن الرحیم از سرویس برگشت حرم جا مانده بودیم و آواره خیابان ها. سرویس براداران فردوسی با ما همکاری و سوارمان کرد. آقایان بلند شدند و عقب اتوبوس را برای ما خالی د. اساسا در برابر پسرها، موضع هجمه میگیرم. ولی گاهی چنین کارهایی را که میبینم، نرم تر میشوم.
وقت هایی که نیاز به تکیه گاه دارم، چقدر نبودت حس می شود. راستش، دلم لک زده برای یک غیرت مردانه. برای ی که مواظبم باشد و نگذارد آب توی دلم تکان بخورد. فکر نمی کنم ضعیف باشم و نتوانم از پس خودم بربیایم. یک نیاز غریزی این حسرت اتکا را در دلم کاشته.
دنیارا با تمام ناکامی هایش پذیرفته ام. حسرت تو هم برود کنار باقی حسرت ها.
در کوی ما ش ته دلی می ند و بس.

اطلاعات

  • منبع: http://tarane-man.blog.ir/1397/08/18/نیستی
  • مطالب مشابه: نیستی
  • کلمات کلیدی: حسرت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها