مسافر

وبلاگ با نام مسافر
ها زمین رو به رو را می د د
چشمانم بسته بود و گمان می بردم که قلبم را و مغزم را می درند و مرا می درند و ام را می درند
و از ام کرم های بزرگ سیاه بیرون می زند.
دوشنبه ، ۶ فروردین، ۹۷
شیرازِ لعنتی سمج

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1397/01/06/شصت-و-هشت
  • مطالب مشابه: شصت و هشت
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مدخل متروکه ی خا تری ام مطرود مانده ست.
از یادم رفته ای.
من در تناقضات مغروقم و همه چیز را از یاد می برم. چه برسد به تو.
دیروز کوله پشتی ام را.
روز قبل تر کیف پول. قبل ترش کارت بانکی
روزی کارت دانشجویی. روزی رفیقََم . چند وقتی ست خودم.
من آن بشر نسیان گرم که رنجم از خویشم است.
رنجم را هم از یاد می برم.
از یادم می رود که در رنجم و از وصله ی نا جورم در لذت میشوم.
من آن بشرِ متناقضِ نسیان گرِ بیمارم که لذت را از رنج و رنج را از لذت موجب می شوم.
برای خویشِ مطرودم.
اسفند ۹۶. تهران.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/12/09/شصت-و-هفت
  • مطالب مشابه: شصت و هفت
  • کلمات کلیدی: رنجم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هیچ گاه
هیچ کدام از کتاب هایتان -حتی آنهایی را که مطمئنید هیچ گاه نمی خوانیدشان یا حتی ترینشان _را به ی ندهید
جای خالی اش در قفسه ی کتاب هایتان درد میگیرد
حتی اگر آن کتاب را با عشق داده باشید.
بدجوری هم درد می گیرد.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/06/19/شصت-و-پنج
  • مطالب مشابه: شصت و پنج
  • کلمات کلیدی: کتاب ,کتاب هایتان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دوست بدار مرا
حتی آن وقت که نخواهم
دوست بدار مرا آنوقت که تمام تنم خستگی را جار میزند و نسیم های رنگی در سرم می وزند
دوست بدار مرا
که این چنین سر کش از میان روز و شب می گذرم
من زرد و غبار آلود را ، چنان که این شلوغی ها مرا نکشد.

نیمه کار گذاشتمش...
تو! مرا از بری.از حفظ. انگار که در حافظه ات وزانم.
اما مرا حس نمی کنی.
چیزی از تو
و چیزی از من
به ما نمی رسد. و هیچ از ما در میان است.

در میان تضاد ها و تناقض هایم نه تنها کوله و کتونی و کتابم را که خودم را هم روزی گم می کنم.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/07/19/شصت-و-شش
  • مطالب مشابه: شصت و شش
  • کلمات کلیدی: میان ,بدار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چه قدر دوستم می داشتی
و چه قدر حرف هایت را دور ریختم و نا دیده گرفتم
و چه مفهوم ها گم شد بین ما
و تو... لعنت ب من و اوقاتی که نباید می بود.
از دست داده ام
و آدمی فقط یکبار فرصت دارد و
من از دست دادن را بلدم.

شهریور 96
دلتنگتم. بعضا برگرد.

اطلاعات

و تو ش تی در باور من
و تو ش تی
و ...

و تو ش تی در باور من !

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/06/14/شصت-و-سه
  • مطالب مشابه: شصت و سه
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ما و حریم امن رفته یمان ما و بت ش ته یمان ما و شب... ما و شب... ما و...

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/06/13/شصت-و-دو
  • مطالب مشابه: شصت و دو
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
من را در آغوش نگیر
نه با دستانت
و نه با نگاهت
و نه هیچ از تو
و هیچ از دیگر ی ها.
مرا رودی بدان که در آغوش نمی آید .
و تنها کمک کن تا در آمیزم با باد و با زمین و هر آنچه که غیر از حقیقت ها ست

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/05/29/شصت-و-یک
  • مطالب مشابه: شصت و یک
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
رفته ام برای دیدنش
متعادل یافتمش. نه آن شدید در شه و عمل
دچار تعادل شده بود.
جدی نمی گرفت، بی اهمیت بود، به من، به آسمان ، به ابر
حرف می زد و هیچ نمی گفت
دیگر نمی گفت
صداقتش را بقچه پیچ کرده بود و در پستو گذاشته بود
شیشه ای بودنش را پنهان می کرد
سکوت می کرد و با خنده پنهانش می کرد
دوست داشتن را پنهان می کرد. یا شاید از بین برده بودش.
نگاهش را می ید و نمی گذاشت چیزی از آن بیرون بزند
دستانش را پشتش قایم می کرد.
دور می ایستاد.
و از پوسته ی نفوذ ناپذیرش شدیدا محافظت می کرد
نمی گفت، دیگر نمی گفت.
دچار تعادل شده بود. و دچار تعادل شدنش سخت اندوه ناک بود.
ترک گفته بودم ش. ترک گفته بودندش و دانسته بود که باید پنهان شود و پوسته ی تعادل را دور خودش بپیچاند
پوسته ی سخت نفوذ ناپذیر ریشه کرده در او تعادل را برقرار کرده بود.
گاه دراکولاهایی زیبا هستیم. که لبخند می زنیم. و به تعادل می رسانیم نا متعارف ها را.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/05/21/شصت
  • مطالب مشابه: شصت
  • کلمات کلیدی: تعادل ,پنهان ,کرده ,دچار تعادل
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خالی ام انگار.
خالی.
چیزک هایی گاه به گاه سعی میکنن این فضای بزرگ خالی رو پر کنن
اما زود یا نا پدید میشن، یا انقدر کم اند که دیده نمیشن، یا اصلا...
این خالی بودن یک طور هاییه! خط ذهنی رو محو می کنه
و ایده ها رو می بلعه
و نظر ها حتی راجع به روزمرگی ها رو هم به بی تفاوتی می رسونه.
این حفره ی خالی رو چه گونه اش کنیم.
وقتی ی نه تنها نهالی که حتی دانه ای هم بهمون نداده.
و حتی خاکی، برای گیاهان خود رو و هرز...
این خالی بودن.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/05/11/پنجاه-و-نه
  • مطالب مشابه: پنجاه و نه
  • کلمات کلیدی: خالی ,خالی بودن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گفتم بارون ببار
نبارید
چرا نمی باره؟
بگو بباره بگو
+دیوونه پاییز نیست که، زمستونم نیست، از گرما سگ صاحابشُ نمی شناسه، آسمون آبیشم کم رنگ شده، یه تیکه ابر از نا کجا هم پیدا نیست، چیو هی بباره بباره گیر دادی بذار بخو م
نمیشه بباره؟ الان بباره؟ بی ابر بباره؟ آرزو کنیم ؟ بخوایم هم نمی باره؟
+دِ مگه کشکه دیوونه ی دو عالم که جان فرسود زِ ما، هزار و شونصدتا فرآیند باید پشت سر هم گُروگُر انجام شه ،تبخیر و انجماد و کوفت و ...د بذا بخو م اهههه
میگم کاش ماشین بارون سازی درست می ،که ادم دلش لک میزد میگف ببارین برامون
+بیا برو زیر شیلنگ آب انقد حرف نزن دِ
انصافانه س آخه انقد آسمون کم رنگِ، ابر نیست؟ دلم لک زده واسه یه تیکه ابر، کلمو دادم به پنجره نکنه یه وقت بیاد رد شه نبینم. جان در طلبش سوخت که سوخت
+پاییز میشه میاد
میگم، مثه پاییز قبل باشه ها؟نه؟
+بدعادتمون کرد، یهو همه ی عقده هاشو خالی کرد تو زمستون و بهار. خیلی شد
میترسم دیگه عقده دار نشه
+نمیدونم شاید

ایماانویو،یووو،یو یوو ایمانویو یووو یو یو

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/04/14/پنجاه-و-شش
  • مطالب مشابه: پنجاه و شش
  • کلمات کلیدی: بباره؟ ,پاییز ,بباره
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
من بیشتر دوستت داشتم
و اون ناراحتیش بیشتر مهمه
من یه حاشیه ام
نه حتی بزرگش!
حاشیه! این حاشیه ی لعنتی و حتی امن گاهی حالم رو بهم میزنه!

اطلاعات

یادت رفت
باز یادت رفت
من منتظرم و تو یادت رفته.

لوکیشن: شهر کاغذی و آدم هایش

اطلاعات

گفته اند " صبر آرد آرزو را نی شتاب"
گفته ام " کی پَ؟ ما مردیم بسکه سر پا خسته شدیم که!"
گفته اند" بسیار سفر باید تا پخته شود خامی"
گفته ام " تو هم که دیوونه ای"
گفته اند " دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید"
گفته ام " پس بیا بشین دو دیقه لب جوی گذر عمر ببین"
گفته اند " برخیز و انقدر حرف نزن"
گفته ام "شب است و قلندرِ سکندرِ چیه؟همون است بیدار "
گفته اند "تو که دیوونه تری"

هیچ نگفته ایم و در نور های تار شده ی شب محو شده ایم.

"دیوانه ی فرفری"

اطلاعات

اگر به جای هر بار
اهمیت دادن به دوست داشته شدن و نداشته شدن
و تلاش برای حال د آدم ها را خوب
و وقت گذاشتن برایشان
و گوششان دادن
یک را از سطح زمین برداریم به دل سطل بدهیم
خیلی مفید تر خواهیم بود
این کار های بیهوده که میکنیم
این شانه هایی که برای گریه قرض میدهیم که دوست بدارند
این مهم شمردن آه و ناله ها و فغان ها
بیهوده ترین کار عالم است
به جایش مفید باشید
یک را از زمین بر دارید
مهم تر است.
تلاش بیهوده فایده نمی آورد. تلاش بیهوده فقط فرسودگی می آورد و در نهایت شنیدن حرف هایی که نمی دانی از نا کجایشان آمده و اینطور حق به جانب است.
سطل موضوع مهمی است.
غافل نشویم.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/03/28/پنجاه-و-سه
  • مطالب مشابه: پنجاه و سه
  • کلمات کلیدی: ,بیهوده ,تلاش بیهوده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
زن آنقدر حرف زد آنقدر حرف زد تا مرد او را کشت
(داستان، کوتاه است)

اطلاعات

خسته شدم بسکه پر رنگین.
بس که تو ذهنمین.
بسکه حرف میزنین تو سرم.
کاش وقتی می رفتین همه چیو با خودتون میبردین. همه چیو.
می رین و پلا رو پشت سرتون اب میکنین و منو میذارین اینجا بین ابه ها.
خسته شدم از تصویرتون .
عمیقا عمیقا. کاش دس ور دارین. کاش راحت بذارین. کاش راحت برین. کاش صداتون راحت بمیره.
کاش انقد ذهنم مرور نکنه تصویرای قبل و حالا و وقتایی که هنوز نیومده رو.
کاش انقدر لنتی نبودیم. کاش.

اطلاعات

قاشق نشسته میدونی چیه؟
همونیه که فک میکنه
مرکزیت داستانه و راوی داستان فقط راجع به اون میگه
همونیه که فک میکنه قهرمانه داستانه و
و از فصل دوم تیترا میشن :قهرمان وارد میشود
قهرمان نجات میدهد
قهرمان میداند
قهرمان زنده میکند
قهرمان میخندد
قهرمان خنده اش خوب است
و قهرمان تنها تصور میکرده که قهرمانه و در واقع همون قاشق نشسته ی ماجرا بوده
هر جا باید میبوده نبوده و بالع
ینی در واقع
یه جاهایی نباید میبوده و بوده.
انقدر که کل داستانو اب کرده
درست مثه بچه ای که مدام میپره وسط پیست و جلوی دوربین تو مراسم عروسی و دامن عروسو میگیره و میکشه و هی بهش میگه تاجتو بده من.
و وقتی یهو
ته داستان میشه و میفهمه
قاشق نشسته بوده
و اب کرده و پیش رفته و اب کرده و ویروونه پشت سرش ساخته
فقط میخواد بخوابه
بخوابه و بخوابه و بخوابه تا صبح نشه
و شب باشه و شب بلوله تو تارو پود زندگیش
و جاییو نبینه و یو نبینه و ی نبینه اونو
و اسمون تاریک باشه. مثه همه ی وقتایی که شب میشه
و چهره ی واقعیه آدما پیدا میشه.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/03/13/چهل-و-هشت
  • مطالب مشابه: چهل و هشت
  • کلمات کلیدی: نبینه , اب ,نشسته , اب کرده ,قاشق نشسته
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
حالا سعی میکنم یه اصل رو تو زندگیم جا بدم
اصل پوست چیپسی که یادم داد
یاد گرفتنش درد داشت،محو شدن داشت،ندیده شدن داشت.
اما حالا.
مثه آرامش میمونه.
مثه یه لیوان آب خنک بعد از کلی گرما
مثه یه حال خوب ناگهانی بعد از یه عصبانیت
فقط کافیه یه نگاه به نوشته های روی شیشه ی پنجره بندازم
تا یادم بیاد و یه لبخند مس ه بشینه گوشه ی لبم.
و بعد بی اهمیتی. مثه رفتن واسه انداختن پوست چیپست تو سطل وقتی همه دارن با هم می جنگن برای بقا.
من شاگرد خوبی ام رفیق.
چیز دیگه ای هست که ندونم؟

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/03/16/چهل-و-نه
  • مطالب مشابه: چهل و نه
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
در کوی نیک نامی
ما را
گذر ندادند.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/03/19/پنجاه
  • مطالب مشابه: پنجاه
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
همان وقت ها هم روی لبه راه می رفت
همان موقع که یک سه چرخه ی قرمز هم داشت
از پله ها سه چرخه اش را کشان کشان بالا می برد تا کمی بالا تر از سطح زمین براند
و بعد با لبخند بزرگی خودش را به لبه ی ایوان می رساند و چرخ های سه چرخه اش را موازی و روی لبه تنظیم میکرد و رکاب می زد
گاهی هم شجاعتش گل می کرد و بدون کنترل فرمان سه چرخه اش، دست هایش را به بغل میزد و می راند.
آنقدر روی لبه رکاب زد که سقوط کرد.

اطلاعات

دلتنگتم
خیلی
ولی نه برای بودنت
و نه برای نوع نگاهت
و نه برای حرف ها و گفته هایت
دلتنگم شاید برای شنیده شدن.
که تو خوب میشنیدی.و می شنیدی و می شنیدی ام
و حال ناشنیده مانده ام.
طناب اتصالم به س ه ها را شب قبل قطع کرد. او قطع کرد. و من پرت شده در میان نا کجا
در ذهنم تنها به دنبال انی میگردم، که شنیده اند.و تو در میان همه. انگار که بیشتر شنیده ای تا شنیده شوی.
و نا دانسته گاه سنگ های کوله ام را سبک کرده ای
و حال که سنگ ها بر ام فشار آورده اند و او طناب اتصالم را بریده است و من در میان زمین و آسمان رو به هیچ می روم به یاد تو افتاده ام
که تمام خواسته ات این بود که بشنوی
و حال که تمام خواسته ام گفتن است
نیستی که بدانی که چگونه ام
که نیستی و نبودنت خوب است و مقابل فاجعه ها را میگیرد
و مرا در خود میبلعد این فاجعه ی نامده
دلتنگم نه برای کیلو متر های پیاده رفته و نه صدای خنده ات که خود خویشتنم بلندش می تا فلک
و نه برای دستانت و نه برای چشمانت و نه موهایت
و گفته هایت و نه هیچ از تو
که تنها برای گوش هایت که می شنیدی ام بی آنکه بدانی
که برای آن تمرکز حواس پنج گانه ات
گفته بودم هر شب سخت که تنها میگذرد تکه ای از مرا با خود میبرد
خوب نیست که بدانی، سخت زیادی گذشت. و تنها گذشت و جوانه ی تنهایی ام مرد و هوای تنهایی عفن شد و تکه هایی از من در مرداب فرو رفت
و باز نگشت
و حال هیچ تکه ای نمانده از این کالبد متحرک
و مدام می شنوم : چه پیر شدی، چه ش ته شدی، چه بزرگ شدی، چه تغییر کردی
و من تنها کمی با خود خویشتنم وقت گذرانده ام و دانسته ام که موحش تر از آنم که بدانی
خیال نبود. در من پیر زنی هست.به دنبال ا یر جوانی. اما سخت فرسوده ست. چشمانش کم سو و دندانانش ریخته و موهایش سپید است. سپید... یک دست . دستانش... چروکیده و چشمانش خاموش.
هوا برای زندگی هست و حتی نور. اما.هوا و نور کافی نیست. رنگ باید باشد. نور می تابد و رنگ ها را نمایان نمی سازد. نور هست و رنگ نیست و سخت ترین کار میشود زندگی.
خوب نیست که بدانی در من هیچ چیزی نمی روید و تنهایی دردناکی را سپری میکنم.که بسیار دوستش میدارم.
بسیار به بودنت و بودن هایشان ترجیحش میدهم
اما در دنیای خارج. من مرده ام انگار . یا در بهترین ح ش، زیاد میشنوم که "نرمال" نیستی.
فقط نمیدانم چگونه مرا بشنود.شنیده شدن را نمیدانم
و سخت دلتنگ این فعل صرف نشده ام.
و کاش آمده بودی و رد شده بودی وقتی که آمده بودم.
و دانسته بودم به وضوح که شنیده شدن ناممکن است. و تنهایی باید گوش شود.نه آدمیزاد.
خوب نیست بدانی که سم اسب ان ما نیز نگذرد.
و سخت ترین نوع فعل در برابر زندگی صرف میشود
و خوب است بدانی
خیال بافی هایم بر جاست.خیال ها در تنهایی و در بیداری و در خواب ها مثل خون ،مثل هوا، مثل ریشه و آب، جریان دارند.
و اصوات سفر همچنان در سرم روان است .

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/31/چهل-و-چهار
  • مطالب مشابه: چهل و چهار
  • کلمات کلیدی: تنهایی ,بدانی ,زندگی ,شدی، ,میان ,شنیدی ,تمام خواسته ,طناب اتصالم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
مرا شهری ست آرام و پر رنگ، خسته و سبز که امشب شهر نیست. وحشی شده شهر وحشی من این چنین نا آرام چرایی؟

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/03/02/چهل-و-پنج
  • مطالب مشابه: چهل و پنج
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دلم تنگته
و دوست ترینت دارم
و برای تو گاهی پیدام میشه
و باید یک سری کلمه پشت هم سوار کنیم تا بی معنایی شکل بگیره و هیچ چیزی نباشه
و اینطور تو فکر میکنی،دلگیرم و ناراحت.
از دلگیری میرم و چند روز نا پیدا میشم تا فراموش شه
و بعد میام و باز بی معنایی
خودم رو دوست نمیدارم و تو مدام باید گوشزد کنی که تو و دیگری و دیگری و دیگری های دیگه
و من دوست نا داشته تر
و با بودن هامون
من فقط بیشتر کناره میگیرم و ساحل امنم ببشتر عقب نشینی میکنه و مدام به عقب میرم و مدام
و فک میکنم یه روزی
نبودنم دیده بشه.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/03/04/چهل-و-شش
  • مطالب مشابه: چهل و شش
  • کلمات کلیدی: دوست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دلم تنگته و تو عوض شدی و من عوض شدم و ... خیلی گذشته و خیلی گذشتیم و ... و سخت تنها بودیم و انقدر که دیگه مهم نیست کی هستیم و جای خالیمون پر میشه یا نه

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/03/04/چهل-و-هفت
  • مطالب مشابه: چهل و هفت
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
من هم حق تنها گذاشتن دارم. من هم دارم. من رو سرزنش نکن. برای من هم حق هایی هست. مرا رودی بدان. رودی . که در پناه باد است. بدان . مرا.تو هم میخندی یا فقط منم ؟

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/23/چهل-دو
  • مطالب مشابه: چهل دو
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بگو بهشان از این بحث ها راه نیندازند
به حرفم نکشند
بگو بگذارند در سطح
دقیقا همان جا که آفتاب می تابد و همان جا که هوا هست بمانم
بگو بگذارند جای کودکی های نکرده لجبازی کنم و از همه چیز بی خبر باشم
بگو بهشان که این کودک نما هنوز که هنوز است پشت پنجره اش منتظر آدم فضایی هاست
بگو هنوز منتظر است یک بشقاب پرنده بیاید و نور های خاصش را درون اتاقش بیاندازد و با جاذبه اش او و چندتا از وسایلش را بکشد درون خودش
بگو شب ها به این فکر میکند که فردا صبح گیاه قاشقی اش تا سقف و شاید بالا تر، بالا رفته باشد. آن قدر که بشود روی برگ شاخه هایش دراز کشید.
بگو هنوز گاه کتاب هایش را بررسی میکند که از خاکی که رویشان نشسته جوانه ای بیرون زده است یا نه.
برایشان بگو که هنوز مرکز توجه ها را میخواهد و هنوز می دود و هنوز سر به هواست. هنوز خنده های بلند و بی پروا را دارد و هنوز بی ملاحظه است و سر نفهمی دارد.
بگو من دیگر از تاریکی نمی ترسم ولی دستم را نگیرند و نخواهند به عمق های تاریک بکشانندم
بگو در ذهنش مدام تکرار میشود آنجا که عشق باشد ما را خطر نباشد
و آن ته کف اعماق عشق نیست.
بگو بگذارند زندگی اش را د
بگو همه یکهو یادشان نیوفتد نجاتش دهند.
بگو تو بگو بهشان که من خسته ام . خسته ام.خسته.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/27/چهل-و-سه
  • مطالب مشابه: چهل و سه
  • کلمات کلیدی: خسته ,بگذارند ,بهشان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از چشمم افتادی انگار مسافر
دارم به این فک میکنم ببندمت برم
خودم مسافر شم

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/22/چهل-و-یک
  • مطالب مشابه: چهل و یک
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
من هم حق تنها گذاشتن دارم. من هم دارم. من رو سرزنش نکن. برای من هم حق هایی هست. مرا رودی بدان. رودی . که در پناه باد است. بدان . مرا.تو هم میخندی یا فقط منم ؟

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/23/چهل-دو
  • مطالب مشابه: چهل دو
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
الیزا
لیزای من
پانزدهم شده، اردیبهشت. وای از اردیبهشت های شیراز.
روز شیراز است. ساعت یک بود و شهر خلوت.و لذت بخش. زنگ زدم کافه شهر کاغذی باز نبود. روی نیمکتی در سرای مشیر نشستم. باران آمد.و باد. باد شدیدی می آمد.گفته بودی آب انباری آن اطراف هست.رفتم از اطلاعات گردشگری بپرسم. نبود. در را هم بسته بود و رفته بود. روز شیراز و مسئولان اطلاعات خواب. گشتم نبود. رفتم دنبال علی،پسرک افغان با چشمان شیشه ای که برایت گفتم.در آنجا هم بسته بود. اصلا یکهو یادم آمد علی دیگر آنجا نیست.از مرز قاچاقی رفته ترکیه. فقط آرزو خوب باشد. رفتم . البته که ساعت دو ظهر تنها فردی هستم که مشتاقانه به مصنوعات در حال است زل میرنم و با صداهای پر لهجه ای که پخش میشود کیف میکنم و میخندم. مسئول موزه از سر بیکاری خواست سر صحبت را باز کند. آنقدر حرف نزده بودم که گمان صدایم در نمی آید که جوابش را بدهم. هیچ ی نبود و صداهای ضبط شده می پیچید. و عاشق مراسم حنابندان دالان وسطی شدم. کمی برای امین صدای ضبط شده فرستادم و سرم را با موسیقی تکان دادم. مسئول موزه هم که انگار یک موجود دیوانه دیده باشد هی با چشمانش میگفت : شئ عجیبا شئ عجیبا
کم کم صدای طبیعی آدمی زاد با صداهای آنجا مخلوط شد و یادم رفت از آقای مسئول خداحافظی کنم.
عاشق پیرزنی شدم که دقیقا جایی که تابستان قبل نشسته بودم و فلافل میخوردم نشسته بود و لقمه ای در دستش بود.
اجازه گرفتم که از او ع بگیرم.با بی تفاوتی شانه بالا انداخت وبا یک برو بابای دلنشینی در کلامش گفت هر کار میخوای . و گمانم در دلش هم ادامه داده بود کم. میخواستم بروم لپ چروکیده اش را ماچ کنم که فرار را بر قرار ترجیح دادم.
تمام طول خیابان دراز زند تا فلسطین را پیاده رفتم.دوباره با کافه تماس گرفتم. و در نهایت به یک قهوه ی سرد قناعت و مقداری پاستیل.
ساعت چهار و نیم است و شهر همچنان خلوت.
تا ی ها در سطح شهر نیستند. ست و هر قطعه ای سبز را یافته تا روی آن دمی را بیاساید.
اینجا همه یک خستگی شیرینی در چهره هایشان است.آنقدر که گاه در پیاده رو صدای خنده ام بلند میشود . چند کنایه و تیکه هم شنیدم به پاس این تنهایی خندیدن. غالبا یک دیوانه از دهانشان در می آمد و به گوشم می رسیدحسرت زده از کنار کوچه های بی نهابت خ که میدانستم در انتهایشان چیز های لذت بخش و جالبی در انتظارم است میگذشتم.خواستم بروم در دلشان که گمان زمان مناسب تری را برای اینکار انتخاب کنم.
تصمیم میگیرم که باز پیاده راه بیافتم و برگردم خانه که سفینه ی نجات زرد رنگ و از هر طرف تو رفته ای بوق ن مقابلم می زند روی ترمز. راه می افتد و یکهو سرش را میچرخاند و متفکر میپرسد دویست و هشتاد و پنج میلیارد تقسیم بر صدو هشتادو سه میلیون میشه چقد ؟
برو بر نگاهش میکنم. اینکه قیافه ام به چه چیزی میخورد که چنین سوالی را میپرسد به کنار. اما اینکه میزند کنار و زل میزند به دهانم و منتظر است تا بی هیچ وسیله ای و با استفاده از نبوغ بشری ام برایش محاسبه کنم در هیچ کجای گنجم نمی باورد.
همچنان بر و بر نگاهش میکنم . سرش را همچنان متفکر تکان میدهد و راه می افتد.
اردیبهشت شیراز سخت دلچسب است
اردیبهشت ما ی که گمان نکنم انقدر اردیبهشت باشد
استوا که اردیبهشت و پاییز نمیشناسد
سفر تو را با خود نبرد بازپسم ندهد یک وقتی.
تا بیایی داد شده
بعد پانزدهم داد
از حالا برایت "اما" یده ام. تولد اتفاق خوبی ست. تولد تو که... تو که جهان به گردت می گردد. خوب ترین است.
دلتنگی حسی یا فرآیندی ست در من که اصلش فقط برای تو اتفاق می افتد
برایم برگ بیاور. یک برگ ما یایی از یک گیاه روییده در ما ی
بین برگه های کتابت بگذار
تا اینجا می رسد؟

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/15/سی-و-هفت
  • مطالب مشابه: سی و هفت
  • کلمات کلیدی: اردیبهشت ,نبود ,شیراز ,صدای ,پیاده ,گمان ,نگاهش میکنم ,گمان ,مسئول موزه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
او هیچ گاه گریه نمی کند
هیچ گاه ندیده ام که اشکی در چشمانش جمع شود
یا بغضی در گلویش باشد
ساده به نظر می آید و پیچیده
وقت های ناراحتی، سکوت میکند و می رود گوشه ای می نشیند و هیچ کاری نمیکند جز نگاه
او میداند درد چیست
با تمام پوستش و استخوانش و چشم هایش و جانش

و من امروز دیدم که اشک در چشمانش حلقه زد از کار کرده ام.
و نگاهم کرد. به غمگین ترین ح .
مبهوت ماندم.
و یخ بستم.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/15/سی-و-هشت
  • مطالب مشابه: سی و هشت
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
...
میترسم از آن لحظه که دیوانه نباشی...

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/16/سی-و-نه
  • مطالب مشابه: سی و نه
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
حالا ما کم تر میخندیم و کم عمق تر
حالا تو پات یجا گیره
و ما کنار هم تنها میشیم
من با خودم. تو با خودت.
حالا بی جون تر شدیم و خسته تر
قبل تر ریه هامون درد میگرفت از شدتش
حالا فقط کنار هم آروم تر آواز میخونیم و گاهی مردم باهامون همراه میشن
اما هنوز خسته کنار پله های مغازه های خیابون شلوغ شهرمون میشینیم و فلافل گاز میزنیم
ولی تو دیگه اونقدرا دیوونه نیستی
و من دیگه اونقدرا
و تهش با صدای خش دار میخونم
دلم تنگه
پرتقال من
گلپر سبز
قلب زار من
و تو همراهی نمیکنی
حالا فرقی نمیکنه فلسفه ی زندگیمون تو پینو باشه یا املتای شهر کاغذی، تو دیگه ایده به ذهنت نمیرسه و نمیخوای تو یه جای "کول" ازت ع بندازم. اما هنوز زودتر از من غذاتو تموم میکنی و من هنوز نصف غذامو میدم تو.
حالا کنار هم تنها راه میریم

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/18/چهل
  • مطالب مشابه: چهل
  • کلمات کلیدی: حالا ,دیگه اونقدرا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
در خیابان ها خسته بدوید و آواز بخوانید. تنها.
و سپس برای خودتان املت بسازید با پنیر پیتزای زرد فراوان و آب پرتغال
سپس راحت کمی بمیرید
و باز برویید

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/13/سی-و-شش
  • مطالب مشابه: سی و شش
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
الیزا
لیزای من
پانزدهم شده، اردیبهشت. وای از اردیبهشت های شیراز.
روز شیراز است. ساعت یک بود و شهر خلوت.و لذت بخش. زنگ زدم کافه شهر کاغذی باز نبود. روی نیمکتی در سرای مشیر نشستم. باران آمد.و باد. باد شدیدی می آمد.گفته بودی آب انباری آن اطراف هست.رفتم از اطلاعات گردشگری بپرسم. نبود. در را هم بسته بود و رفته بود. روز شیراز و مسئولان اطلاعات خواب. گشتم نبود. رفتم دنبال علی،پسرک افغان با چشمان شیشه ای که برایت گفتم.در آنجا هم بسته بود. اصلا یکهو یادم آمد علی دیگر آنجا نیست.از مرز قاچاقی رفته ترکیه. فقط آرزو خوب باشد. رفتم . البته که ساعت دو ظهر تنها فردی هستم که مشتاقانه به مصنوعات در حال است زل میرنم و با ص که پخش میشود کیف میکنم و میخندم. مسئول موزه از سر بیکاری خواست سر صحبت را باز کند. آنقدر حرف نزده بودم که گمان صدایم در نمی آید که جوابش را بدهم. هیچ ی نبود و صداهای ضبط شده می پیچید. و عاشق مراسم حنابندان دالان وسطی شدم. کمی برای امین صدای ضبط شده فرستادم و سرم را با موسیقی تکان دادم. مسئول موزه هم که انگار یک موجود دیوانه دیده باشد هی با چشمانش میگفت : شئ عجیبا شئ عجیبا
کم کم صدای طبیعی آدمی زاد با صداهای آنجا مخلوط شد و یادم رفت از آقای مسئول خداحافظی کنم.
عاشق پیرزنی شدم که دقیقا جایی که تابستان قبل نشسته بودم و فلافل میخوردم نشسته بود و لقمه ای در دستش بود.
اجازه گرفتم که از او ع بگیرم.با بی تفاوتی شانه بالا انداخت وبا یک برو بابای دلنشینی در کلامش گفت هر کار میخوای . و گمانم در دلش هم ادامه داده بود کم. میخواستم برم لپ چروکیده اش را ماچ کنم که فرار را بر قرار ترجیح دادم.
تمام طول خیابان دراز زند تا فلسطین را پیاده رفتم.دوباره با کافه تماس گرفتم. و در نهایت به یک قهوه ی سرد قناعت و مقداری پاستیل.
ساعت چهار و نیم است و شهر همچنان خلوت.
تا ی ها در سطح شهر نیستند. ست و هر قطعه ای سبز را یافته تا روی آن دمی را بیاساید.
اینجا همه یک خستگی شیرینی در چهره هایشان است.آنقدر که گاه در پیاده رو صدای خنده ام بلند میشود . چند کنایه و تیکه هم شنیدم به پاس این تنهایی خندیدن. غالبا یک دیوانه از دهانشان در می آمد و به گوشم می رسید
تصمیم میگیرم که باز پیاده راه بیوفتم که سفینه ی نجات زرد رنگ و از هر طرف تو رفته ای بوق ن مقابلم می زند روی ترمز. راه می افتد و یکو سرش را میچرخاند و متفکر میپرسد دویست و هشتاد و پنج میلیارد تقسیم بر صدو هشتادو سه میلیون میشه چقد ؟
برو بر نگاهش میکنم. اینکه قیافه ام به چه چیزی میخورد که چنین سوالی را میپرسد به کنار. اما اینکه میزند کنار و زل میزند به دهانم و منتظر است تا بی هیچ وسیله ای و با استفاده از نبوغ بشری ام برایش محاسبه کنم در هیچ کجای گنجم نمی باورد.
همچنان بر و بر نگاهش میکنم . سرش را همچنان متفکر تکان میدهد و راه می افتد.
اردیبهشت شیراز سخت دلچسب است
اردیبهشت ما ی که گمان نکنم انقدر اردیبهشت باشد
استوا که اردیبهشت و پاییز نمیشناسد
سفر تو را با خود نبرد بازپسم ندهد یک وقتی.
تا بیایی داد شده
بعد پانزدهم داد
از حالا برایت "اما" یده ام. تولد اتفاق خوبی ست. تولد تو که... تو که جهان به گردت می گردد. خوب ترین است.
دلتنگی حسی یا فرآیندی ست در من که اصلش فقط برای تو اتفاق می افتد
برایم برگ بیاور. یک برگ ما یایی از یک گیاه روییده در ما ی
بین برگه های کتابت بگذار
تا اینجا می رسد؟

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/15/سی-و-هفت
  • مطالب مشابه: سی و هفت
  • کلمات کلیدی: اردیبهشت ,نبود ,شیراز ,پیاده ,همچنان ,صدای ,نگاهش میکنم ,مسئول موزه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گاهی وقتا باید یکی که انتظارشو نداری بیاد یه جمله بگه تا یه لبخند بزنی راحت سرتو بذاری رو بالش و تا خود صبح راحت بخو واسه همین. گاهی وقتا برو به یه آدمایی که ربطی بهت ندارن یا شاید دارن یا دوستت دارن بگو که چطوری ان. بگو که لبخندشون خوبه. بگو. شاید شب خوابشون نبره از هرچی هجوم تلخیه.بگو مسافر. نباید سکوت کرد. نباید بی جواب گذاشت.
همه که مثه من دیوونه نیستن. ولی اگه یه نفرم بود.یه نفره.
بگو.
گاهی وقتا واقعا خوابم میاد و واقعا گرسنه میشم.

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/11/سی-و-پنج
  • مطالب مشابه: سی و پنج
  • کلمات کلیدی: وقتا ,گاهی ,گاهی وقتا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هی هر چی میشه یه خ ر برمیداری، دور عدد اون روز رو مشکی میکنی، پر رنگ و محکم، و فکر میکنی اتفاق مهمی افتاده،افتادنش هم صدای بلندی داده، از بالای بلندی هم افتاده و فکر میکنی وای از اون روز. فکر میکنی تا هر روز دیگه ای که این دایره ها رو ببینی بگی وای از اون روز
ولی آ سر، ته ماه صفحه ی فروردین هست و عد که دورشون پر رنگ شده و تویی که هی عددا رو بالا پایین میکنی و فکر میکنی، پونزدهم چه روزی بوده ؟ بیست و چهارم چی؟ یادت نمیاد، باورت میشه؟ یادت نمیاد...
فکر میکنی و بعد میفهمی چرا انقد پر رنگ شده و میخندی، به خودت، به روزایی که گذروندی، به اتفاقایی که فکر میکنی از بلندی افتادن، و در نهایت اینکه، ته ماه، سی فروردین ، متوجه میشی که هیچ چیز مهمی وجود نداشته، هر چیزی اهمیتش رو ته ماه از دست میده و تو میمونی و یه سری خاطره
تو میمونی و آهن جوادی که تو جاده میذاشت واست و تو فکر میکردی وقتی اینطور یکی هوار میزنه از تو ضبط ماشین" همه چیو بیخیال ب فقط" همه ی فلسفه ی زندگی رو تو هواراش خلاصه کرده و خودش نمیدونه
ته ماه تو میمونی و خاطره ی آهنگ مورد علاقت که تا سه دقیقه ازش میگذشت ردش میکرد و غر زدنت و شرطی شدنت نسبت به اون آهنگ حتی وقتی تو ذهنت پخش میشه.
"میخندی تو دنیا رنگی تازه شود...با لبخندت شادی بی اندازه شود...میخندی تو..." و رد شدنش سر همین جمله فقط برای اینکه غر بزنم و بخندهدریاچه ی زنده شده و غروب بی نظیرش و مس ه بازی های ع های انتلکتی گرفتن، جاده و جاده و جاده
ته ماه تو میمونی رد شدنش و یکی کوبیدن تو سرت که پاشو بچه ، پاشو فرفری، پاشو اونجا نشین، پاشو اونطوری نگا نکن پاشو درساتو بخون و خندیدناشون
ته ماه تویی و اتفاقای مهمی که اصلا یادت نمیاد و اتفاقای بی اهمیتی که همیشه تو ذهنت میمونن و لبخندت میشن
و حالا از خط چین صفحه ی فروردین رو جدا میکنی و میذاریش بین مارک دو پلوت و صفحه ی اردیبهشت رو میشه. تا باز خط بکشی و باز ته ماه و باز و باز تکرار مکررات و ...


فقط هی میگم,چرا اون وقتا من تقویم خط چین دار نداشتم ,که ماه ها رو جدا کنم و بین کتابا گم. چرا دور روزاییو که از شیشه های شی ته خون میزد بیرون رو پر رنگ ن تا تو همون دایره ی مشکی بمونن و حبس شن و اینطور آزاد و رها کل تقویم های کل سال ها رو مثه خودشون نکنن.متاستاز اون روزا انگار. یا لااقل اون وقتی که آسمون سیاه شد, یا همون موقه که ریشه ها مردن, یا وقتی که صنم افتاد زمین و هزار تیکه شد,یا, یا,یا...
واسه رهایی از دست کلمه ها و خو دن. باید نوشتشون نه مسافر؟ خستت بسکه هی حرف بافتم, میدونم, تو رو صبور ساختم اما... به قول زیبا موریانه های خیال قایق نجاتو خوردن. کی بگذرد پس !کی؟

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/01/30/بیست-و-پنج
  • مطالب مشابه: بیست و پنج
  • کلمات کلیدی: میکنی ,پاشو ,میمونی ,جاده ,یادت ,صفحه ,یادت نمیاد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
من بایستم و از دور ببینمت؟
کجایی در این شهر که من گمان می کوچک است و برایم پایان یافته و حال تو امده ای و نمی یابمت
مسافر,بی من ؟ شهر من گردی بی من؟ سعدی و حافظ و مست و نورهای نصیرالملک این چنین تنها و ناشناس و بی من؟
عبورت چگونه ست, من شیوه ی راه رفتنت را ندیده ام و متصور نشده ام و نساخته ام و تو خیابانی آن ور تر, نا یاب و نا پیدا و ناگفته....و من در این خیابان, نا دان و سرگردان و ...
نمیدانی!!

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/01/بیست-و-شش
  • مطالب مشابه: بیست و شش
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گاهی وقت ها می آید, تکه ای از تمام خستگی ام را روی دوشش می اندازد , برایم کمی حرف میزند, و میرود. نشانم میدهد که پیدا میشوم, که کجایم, که چرایم.میگوید برایت آن کتاب فلان را میگیرم, خوب مینویسد.میشود امید,
مرا از تمام جهان کافی ست,
هر چه هم که شکوفه ها یخ زده باشند و آسمان پشت سقف نا پیدا و درختان بی ستاره و پرنده ها پشت پنجره نامده و نانشسته و نا بوده,فرقی نمی کند, می آید, می رود, و اینگونه ما به آمد و شد ها زنده ایم و می مانیم,
زنده نیستیم و نمی مانیم و نمانیم خواه, وقت نبودنش. و امید آمدنش است, همیشه.
گردون به گردش می چرخد و دال و دلیل و مدلول و علت است.
زیبا تر از او و موهایش و دستانش و خندیدنش و نگاهش و بودنش و برق چشمانش ممکن؟آوخ از چشمانش که نگیردش
جهان برای او می نوازد, و سبزی درختان و فصل ها و ک شان.
آرشه ها و کلاویه ها و...
همه چیز.
من تو واژه که نه, من به حقیقت دستات,و نگاهت, ولبخندت,و خنده ت,به تو زندم.
حالا فک کن, یه روز تو رو از من بگیرن,
اتفاقی نمیوفته, فقط
انقد نور میره, انقد اتاقم تاریک میشه, انقد صدای سازم در نمیاد, انقد گیاهم ا یژن نمی سازه, انقد گنجشکا پشت پنجره م بالا پایین نمی پرن, انقد آسمون کثیف میشه, انقد بارون نمیاد, انقد پاییز نمیشه, ...که جهان تموم میشه. فرمول جاودانگی رو باید پیدا کرد و داد بهت.
وگرنه که....

*واسه تو حرف نمیزنم مسافر,اصلا باید بیای قانعم کنی که چرا باید واسه تو بگم, واسه تو نیست, هی, نیستا, تو شهر من گردی میکنی, بی من, فعلا برو یه جهان دیگه تا خودمونو پیدا کنیم ببینیم کجاییم.نیایا. :|

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/02/بیست-و-هفت
  • مطالب مشابه: بیست و هفت
  • کلمات کلیدی: انقد ,جهان ,پیدا ,میشه ,نمیاد انقد ,میشه انقد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
در رویایم می چرخیدی
آوازم را...

اطلاعات

در رگ هایم, می چرخیدی.در رگ هایم که سبز است رگ برگ های سبزم را می چرخیدی آوازم را می یدی همچون پیچشت میان نرده های پنجره ی خانه ی یک کوبایی

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/05/بیست-و-نه
  • مطالب مشابه: بیست و نه
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
میگویند بچه که بوده است یکهو صفحه ی نقاشی اش پر میشده از هزارتا مورچه عین هم.کنار هم.
یا یک عالمه سرباز با سر ها و دست ها و کلاه های عین هم.
یا درخت ها.
یا یک عالمه شی کوچک و عین هم و کنار هم دیگر


از ده سالگی به بعد، مدام کتاب ها را از دستش پنهان می د، برای اینکه تا خود صبح ننشیند از اسطوره تا تاریخ مهرداد بهار یا تهوع سارتر یا نجوم و یا فسفه بخواند

او عاشق سارتر است.
میگوید سارتر با همه ی فلسفه های نهیلیسمی اش، آدم خوبی بوده است. او امید دارد و زندگی میکند، و خوب هم زندگی میکند. و البته که هنوز اجازه نداده ست سارتر و هدایت و کامو و... بخوانم.هنوز مطمئن نیست از بی جنبه بازی در نیاوردن هایم.

مثل ژاپنی ها کار میکند. دقیق و پر از صداقت.
از همان غذایی میخورد که کارگران میخورند و مثل مدیر ها و همکارانش و زیر دست های قسمت خودش از غذای رستوران معروف نمی خورد

در رانندگی ش حتی یکبار هم خلاف نمیکند.
و حواسش هست که ش را کجا می اندازد.

عاشق بازی و گیم و و سریال و کتاب است، خصوصا مهیجشان.
هر بار سر اینکه من و او هری پاتر ها را یک هفته ای خو م و دن براون ها را یک شبه و تاج تخت ها را و ... الی و اشکان سالهای سال تازه از پس خان اول هری بر آمدند میخندیم. و می مانیم در شدت شکیبایی شان.

همیشه سر استقلال و پرسپولیس و رئال و بارسلونا بحث میکنیم.و هر دو می دانیم که هیچ کدام هیچ تعصبی برای این یقه جر دادن های خندان نداریم.
آنقدر که یادم رفت بگویمش دیدی قهرمان شدیم شیش تایی دیدی؟
این اختلاف سنی شانزده ساله سخت ناچیز میشود وقت علایق مشترک
خود را می رسانم به سی و چند سالگی اش یا خود را با نوزده سالگی ام هماهنگ میکند

او را ساده میشود خنداند و ساده میشود به هیجان اورد
مثلا میشود برایش شکرستان عروسکی گذاشت تا بلند بخندد به شاه داستان و کبوتر و جهان گردش
میشود دوستش داشت
او نمیبیند که سنی نداری، اما میفهمد که دوست داری بدانی
فدرال یعنی چه،اینکه میگویند پوپولیسم چه؟ اینکه هیون و پیکان هر دو برای یک زمان و نسل اند و ببین ما کجاییم و آن ها ...
اینکه یکی جمهوری خواه و یکی دموکرات است
اینکه آلمان چه شده ست و انقلاب فرانسه چه بوده ست و چه گوارا چه کرده ست و کوبا نشود پر از کی اف سی ها و مک دونالد ها....

او همه چیز را می داند، و همه چیز را برایت آنقدر خوب میگوید که میخواهی تو بنشینی و او فقط بگوید
فقط کافی ست بپرسی.

او هیچ گاه نمی آید بگوید فرفری من پشتتم
اما همیشه میگوید که به فرفری بگویید نگران نباشد
می گوید بگویید بعید است یک سری چیز ها و خوب بزرگ شده است
او میداند که واقعی می خندم یا نه
او جنس "یس اوری ثینک ایز اکی" هایم را می داند


فقط می خواهم بگویم
اسطوره لازم نیست از وسط شاهنامه باشد
یا که کایرونی باشد میان مانتیکورا های سانتور شده در اساطیر یونان که ریشه یشان برگردد به پارسیان
نه لازم است زاده ی زئوس باشد
نه چون هیاسنت
نه حتی ستاره ای در اوج شهرت و معروفیت
اصلا هیچ کدام لازم نیست
اسطوره های من پس از آن همه اسطوره و تاریخ و کنکاش آدم های نامعروف معمولی هستند که گوشه ای آرام زندگی میکنند
دقیقا زندگی

اسطوره ها را بی د
گاه حتی کوچک و معمول

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/06/سی
  • مطالب مشابه: سی
  • کلمات کلیدی: میشود ,سارتر ,اینکه ,لازم ,میکند ,میگوید ,ساده میشود
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
کودکی را در خود دفن کرده ام
او کوچک بود و شاد
خندان و همیشه دوان به سویی.
زیبا بود و پر شور.خندان.خندان.
او را کشته اند، یا شاید کشته ام
و در من دفن است.
صدای خنده هایش و گریه هایش و بهانه هایش را گاه میشنوم
و به عزای نبودنش مینشینم.
اما پیچک هایی از کالبد بی جانش بیرون زده
دور حنجره ام می پیچد
و لب ها و دندانانم را میپوشاند
و بر سرم می روید
و از انگشتانم بیرون می زند
اما صدایش، صدای بی کالبدش سخت می آزاردم.
گاه خنده های روانش را نسبت به پیچک های کم عمر بیشتر می خواهم
کودکی در من دفن شده
و از کالبد بی جانش پیچک هایی می روید


هفت

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/07/سی-و-یک
  • مطالب مشابه: سی و یک
  • کلمات کلیدی: پیچک ,هایش ,پیچک هایی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
وقتی یه رویایی اتفاق می افته
خیلی آروم و قشنگه
و یه صدای زنگ کوچیکی ایجاد میکنه

بگیرش!

thebfg

گرفتمت :)

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/07/سی-و-دو
  • مطالب مشابه: سی و دو
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
در ام سنگ انباشته ام
سنگ روی سنگ.
در ام سنگ روی سنگ بند میشود
و انبار میشود. و ذوب نمیشوند.و آب نمیشوند. و از چشمانم بیرون نمیزنند.
در ام سنگ روی سنگ نمی ساید
و خاک نمیشود
و گیاهی از آن نمی روید
و هوا در میانشان جاری نمیشود.
و شب می روید.

هشت.
هوا.هوا برای زندگی ناکافی.
امید.امید جاری.تنفس سخت است.اما امید

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/08/سی-و-سه
  • مطالب مشابه: سی و سه
  • کلمات کلیدی: امید ,سینه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
-گلن گولد چیه امین؟
-چی؟
-گلن گولد چیه؟
-یه پیانیسته. glen gould
-آهان
-چطور؟
-هیچی میخواستم باهات حرف بزنم فقط

اطلاعات

  • منبع: http://thetraveler.blog.ir/1396/02/10/سی-و-چهار
  • مطالب مشابه: سی و چهار
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها