تکرارهای متنوع

پست با عنوان تکرارهای متنوع از وبلاگ روزهای زندگی
دیروز که رفتم کلاس از در که وارد شدم ، دیدم میزها خالی اند و بچه ها دارن کیک و شمع و چایی آماده میکنن. گفتم چه خبره؟ گفتن برای روز معلم واسه مربی خیاطیمونه.مربی اومد و غافلگیر شد و خوشحال.همه دست میزدن و تبریک میگفتن و یکی از دخترهای پرشور کلاس چاقو انجام داد و چاقو رو داد به مربیمون. بعدم کیک و چایی خوردیم و حرف زدیم و کلی خندیدیم در نهایت یه تعدادی که درس گرفته بودن رفتن و بقیه هم به نوبت درسهامونو گرفتیم. البته من دیروز فقط یه نمونه دوختم رو نشون دادم و رفع عیب . یقه انگلیسی و پیراهن شومیزی که جیب تو درز لباس داشت. درس سختی بود و خداروشکر یادش گرفتم.جالبه که یک هفته بیشتره که من دارم این درس رو انجام میدم.یه روز الگوشو کشیدم ! دو سه روز مشغول مدلسازیش بودم ! چندین روز صرف پیاده ش روی پارچه شد و برش اون و از مهمتر دوخت و اتوکاریش!
تو همین مدت من دندان درد شدید گرفتم و خیلی اذیتم.هر روز خدا هم مهمان دارم و یا اینکه میرم خونه بابا اینها و دوست و آشنا. یه روز هم رفتم کمک مامان ک نتهاشو مرتب کردیم.میخوام بگم خیلی روند کارهام کند پیش میره!اصلا نمیتونم تند تند کارهامو انجام بدم. یه جوریم. انگار مجبور نیستم یا هم میشه از زیرشون در رفت! اصلا بیحالم خیلی. همش دوست دارم دراز بکشم و آهنگ گوش بدم و با گوشی ور برم.دوست دارم حرف بزنم ولی نمیدونم با کی.دوست دارم کارهای مفید م ولی نمیدونم چرا بی حوصله و بی انگیزه ام.خانمها توی خیاطی یه شوق و ذوق خوبی برای دوخت و دوز دارن. منم درسهامو یاد میگیرم و میدوزم ولی نه با اشتیاق. نمیدونم چرا حس شادی اونطور که باید بهم دست نمیده.شایدم در تعریف شادی اشتباه میکنم. یعنی اصلا نمیدونم چه حسی بهم دست میده. فقط دلم میخواد یه کاریو که شروع میکنم زود تموم بشه بره پی کارش و دیگه تکرار نشه. از تکرار بدم میاد. از گیر در کار و یا شرایط خاص و تکراری متنفرم. دلم میخواد سریع موضوع جدید و جالبی پیشامد کنه. تجربه جدید. حس جدید.خسته میشم از مداااام الگو کشیدن. هر چند لازمه خوب بودن در هرکاری تمرین و تکراره برای اینکه اون موضوع ملکه ذهنت بشه و تو توش تبحر پیدا کنی. ولی من این خصوصیت بد رو دارم و متوجه شدم بدم میاد یه کتاب رو دو بار بخونم. یا اینکه بدم میاد یه رو دو بار ببینم یا یه مدل لباسو چند بار بدوزم .و یا حتی بدم میاد یه مطلب رو چند بار واسه ی توضیح بدم که بفهمه. خسته میشم و عصبی.اینه که حتی مطمئنم من آموزشگر خوبی نمیشم! )):نمیدونم اینو چطور برطرف کنم. چطور تعادل بین متنوع بودن و تبحر داشتن برقرار کنم؟؟؟؟؟تو همه مسائل زندگی این مسئله برای من پیش میاد. نمیدونم راه برون رفت از این نوع دیدگاه چیه؟؟؟؟؟
ی چیزی میدونه در این باره؟هرچند که افرادی که اینجا رو میخونن حوصله مشارکت و همفکری رو ندارن!


اطلاعات

آخرین ارسال ها