طولانیه ولی می ارزه بخون....

پست با عنوان طولانیه ولی می ارزه بخون.... از وبلاگ غرور زخمی من


دلت یک همدم می خواهد. دلت از خیلی ها گرفته است. دلت گرفته چون خیلی ها را می شناسی. دلت از تنهایی گرفته است چون تعداد زیادی دور و برت هستند. بله! تعدادشان زیاد است اما هیچ کدام درکت نمی کنند.
برای فرار از تنهایی یکی را می خواهی. فرقی نمی کند چه ی باشد، باید یکی باشد که تو را بفهمد. یکی از افراد خانواده ات، یک دوست، یک فامیل، یک آشنای دور حتی... هستند اما تو تنهایی چون دلت نصیحت نمی خواهد. دلت نمی خواهد وقتی گفتی حالم بد است؛ حرف های تهوع آوری را که خودت حفظ هستی برایت بگویند. فقط می خواهی، یکی باشد که دستت را بگیرد و آرام کند: «درکت می کنم. باز هم بگو. باز هم بگو. من پیش تو هستم تا سبک شوی. من پشت تو و پشتیبان تو هستم....» اما آنها منتظر یک جمله تو هستند تا جمله های بی نهایتشان را بگویند. انگار تو موضوع سخنرانی به دستشان داده ای.
تنهایی سخت است. تنها که باشی حق نداری مریض شوی. تب داری و استخوان هایت درد می کنند اما آدم تنها که مریض نمی شود. مریض که بشوی دوست داری یکی ناز دل نازکت را بکشد. تنها که باشی نازکِش نداری، پس باید خودت را قوی و محکم بگیری. نباید بگذاری تنهایی تو را از پا بیندازد.
تنهایی تلخ است ولی تنها تلخی زندگی نیست. مثلا همین بادام تلخ ها! آن وقت ها که تنها نبودی، می گفتی:«می خواهم بادام بشکنم. گوشه هایش را خودم بخورم. اگر تلخ بود، قایم کنم توی مشتم و بروم سراغ بعدی. شیرین ها را بگذارم توی بشقاب تو.» همیشه هوای دیگران را بیشتر از خودت داری. امروز در تنهایی بادام ها را مغز می کنی. می گذاری توی بشقاب اما هیچ کدام را نمی خوری. نمی دانی تلخند یا شیرین...
سراغ تلخیِ تلخ تری می روی. تلخ ترین و زهرمارترین قهوه دنیا را برای خودت می ریزی. قهوه ای که پیش حال و احوال زندگی تو اصلاً تلخ نیست. وقتی زندگی به کامت تلخ باشد، قهوه تلخ یک جور شیرینی است. تصمیم می گیری یکی را پیدا کنی برای بیرون آمدن از این حال و هوا...
پس از مدت ها سراغ ایمیلت می روی. ایمیلی که سال ها پیش راه ارتباطی تو با ی بود که حرف هایت را می فهمید، بودید و حرف هایش جنس حرف هایت بود. سلام می فرستی. نیست. منتظر می مانی. نمی آید. ده دقیقه بعد برمی گردی. هنوز خبری نیست. بعد هر نیم ساعت یک بار ایمیلت را چک می کنی. ده روز پشت سر هم هر روز دو بار چک می کنی، جواب نمی آید. بعد از ده روز ناامید می شوی از بودنش. آه می کشی و او را از لیست گوش های شنوایی که در زندگی ات بودند، خط می زنی.
بعد مخاطب های گوشی را بالا و پایین می کنی، به صمیمی ترین دوستت زنگ می زنی. سلام می کنی. سرد جواب می دهد. آنقدر سرد که حرف هایت توی دهانت یخ می زنند. چیزی نمی گویی. می پرسد: «تو خوبی؟ چی شده باز؟» اِن و مِن می کنی. از خودت می پرسی: چرا می گوید چی شده باز؟ مگر دفعه های قبل چی شده بود که بهش زنگ زدی؟
حرف هایت یادت می رود. غم بر دلت چنگ می اندازد. چه کرده تا کنون برای تو؟ چه توانسته د؟ دفعه های قبل چه کار کرد؟ اگر از تنهایی و تب و درد استخوان بگویی، فقط بساط غیبت هایشان را جور می کنی. آره! سفره دلت را که پیش او باز کنی، همه شان سیر می شوند. حرف و حدیث برای گفتن زیاد هست. سنگین و کشدار می گویی:«زنگ زدم ح را بپرسم.» می گوید حالش خوب است و تو سریع خداحافظی و تلفن را قطع می کنی.
قهوه تلخ یخ کرده است. وقت ناهار است و تو هنوز به بادام های صبحانه ات لب نزده ای. برای تنهایی خودت همه می شوی. شما دو تا هستید: تو و تنهایی ات. به خودت می گویی: من تنها نیستم. تنهایی ام با من است.

اطلاعات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها