حکایت «کار »

پست با عنوان حکایت «کار » از وبلاگ جمله های طلایی و مطالب گوناگون
مجموعه: شهر حکایت


حکایت «کار »
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار برهی؟گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی ی که دمندان گفته اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.

اطلاعات

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها