هنوز در سفرم

پست با عنوان هنوز در سفرم از وبلاگ خاطرات رنگی من
می وشد باد... گر سر راهم شود دریای اتش،سبز سنگ اگر بارد ، چو باران می روم زین رهگذر و هرچه بادا باد
رفتم از تلی به تلی هفت روز و شب کنار چشمه ی آبی رسیدم زیر سر خشتی نهادم ، پای بید آرمیدم کفتری با کفتر دیگر شنیدم گفت خواهر جان _جان خواهر _چوبی از این بید سحر آمیز آدمی را می دهد از آب دریاها گذر ره می دهد در خلوت سیمرغ و
آن بلند آوازه ی مرغ قصه های دور می برد او را به باغ سبز افسانه به قصر نور... شاخه ای چیدم ، شدم راهی تا به دریایی رسیدم ورد خواندم بادسان از آن گذر پای سروی اژدها را کشتم و
در سایه ی سیمرغ خو دم قصه ی دل را نهادم در میان با مرغ و ره افسانه را بربال هایش در نور دیدم سهراب سپهری به کوشش: پریدخت سپهری

اطلاعات

آخرین ارسال ها