پرنده رو درختم آشیون کن، حالا وقت فراموشی من نیست...

پست با عنوان پرنده رو درختم آشیون کن، حالا وقت فراموشی من نیست... از وبلاگ باد پاییزی
وارد فاز جدیدی از اشتغالات روحی و روانی شده ام. دیروز یک ساعت تمام پای تلفن گریه . حرف می زدم و بین حرفهایم به هق هق می افتادم . مخاطب بینوایم که یک آشنای قدیمی و مودب است ، تمام تلاشش را برای آرام م می کرد و من آرام نمی شدم.با خج و شرمندگی خداحافظی و دوباره شروع به حرف زدن و گریه . این بار با خودم. سرمای بدی هم خورده ام و شبها بین تب و لرزهای تمام نشدنیم می زنم زیر گریه. رقت انگیز است می دانم. اما به همین رقت انگیزی شده ام این روزها.به گمانم تلفن ریحان و فکر به حال و روزش کاتالی شده برای به هم ری ای جدیدم. آخ ریحان. آخ ریحان. دختر خشمت را می فهمم اما کاش بدانی که روزگار تر ازین حرفهاست...امروز با خودم فکر بعد از مدتها رانندگی ن و از خانه بیرون نرفتن، ماشین را بردارم و بروم یک جایی برای پیاده روی . شاید کمکم کند تا باز هم جوشن همیشگی ام را بپوشم و بروم توی شمشیر بازی روزگار. بازی نکنم چه کنم؟

اطلاعات

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها