خاطره (قناری یدن های علی)

پست با عنوان خاطره (قناری یدن های علی) از وبلاگ babyboy
خوب... عزاداریاتون قبول ... قناری ! تقریبا میشه گفت من همه جور حیوونی نگه داشتم از عروس هلندیو طوطی برزیلیو مرغ عشق گرفته تا کبوترای مختلف ..همشونم دوست داشتمو دارم ی که با پرندهها سرو کار نداشته باشه نمی فهمه من چی میگم مخصوصا مرغو خوسای تزئینی ...اما قناریا ازشون متنفرم ...نمی دونم شاید چون کلا از آدمای مغرورو ف فروش بدم میاد از اینا هم بدم میاد ... اولا که نیم ساعت باید چاپلوسیشونو بگنی تا ی دهن برات بخونن ...بعدشم که می خونن ی جوری قیافه میان که انگار شجریانن چنان پایینو بالا میدن صدارو ...وقتیم که آدم به شور میادو شروع می کنه سوت زدن براشون یهو لال میشنو خشکشون میزنه ...ی جوری با تحقیر نگات می کنن که انگار تو داری ار ار میکنی ...دیگه هم تا دو سه ساعت دیگه نمی خونن ... بعضی وقتاهم که همچین برای خودشون دارن می خونن ...تا نگاشون میکنی یهو ت میشن ...ی جوریم بیخیال رفتار میکنن که انگار نه انگار تورو دیدن به قول خودشون اصلا آدم حسابت نمی کنن.. کلا قناریا خیلی ن ... امروز رفتم مراسم دومین سالگرد مادر علی ...دیروز اومده بود خونمون گفت حتما ناهارو بیا خونمون ...گفتم ناهارو روم نمیشه گفت نه حتما بیا ...من که خوب نمی رفتم اما گفتم باشه ...امروز بعد ناهار گفتم ی چرتی بزنم ساعت 2..2/5 برم مسجد دیدم آره ساعت شده 3/10 دقیقه بیدار شدم مراسم تا 4 دوش لباس عجله رسیدم دم ورودی مسجد پدر علی رو دیدم باهاش سلام علیک رفتم تو ...زیاد شلوغ نبود علی رو دیدم رفتم پیشش نشستم حالا جام گرم نشده 2 دقیقه نشد یارو گفت وسلام علیکم و رحمته الله ...یعنی آدم با آفتابه شیر موز بوخوره اما اینطوری ضایع نشه الان دوباره بابای علی رو ببینم چی بگم ....شرمنده ما نیومده رفتیم ... .... والا من هنوزنم نفهمیدم این بشر چرا به قناری کلید کرده ...الان 5تا نر بخون داره 1 دونه ماده اولین باری که با علی رفتیم قناری ب یم ...زنگ زد گفت بیابریم می خوام قناری ب م گفتم کجاست گفت حالا بیا ...خلاصه اومد دنبالم ...ی 20 دقیقه ای رفتیم ...گفتم کجاست ..گفت فلان جا ...گفتم گرفتی مارو تا اونجا که یارو بلیط می ه با اتوبوس میره 2ساعتو خورده ای راهه ...برسیم شب شده ... خلاصه رفتیم ...هی میریم مگه میرسیم 2..3 بار به یارو زنگ زدیم ...هر بار زنگ میزدیم یارو ی ادرس پرت تر میداد ...عجب کاری شد...همینجوری رفتیم دیدیم دیگه چراغای معابر خاموشن اصلا تیره برقا چراغ نداره اونقدر جاده تاریک بود علی نور بالا میرفت ...ی خورده دیگه رفتیم یهو افتادیم تو دس اندازه ی خورده خوب نگا دیدم افتادیم تو خاکی ...گفتم آقا رسیدیم خاکی زنگ بزن کجاست ...نریم اونجا بهمون تعرض نکنن عفتو پاک دامنی مونو از دست ندیم ...گفت چاقو داری ...گفتم مگه من چاقو کشم ...گفت او چاقو کوچولورو ...حال چی رو میگفت از این چاقو چند کاره ها من همیشه ی دونه از اینا تو جیبم دارم گفتم آخه این اینقدر دمو دستگاه داره .. گیر میگنه تا ازجیبم بیارمش بیرون 5 ثانیه طول میکشه ...تا تو این تاریکی چاقوشو پیدا کنم 10 ثانیه طول میکشه بعدش تا چاقوشو با ناخون بکشم بیرون 15 ثانیه طول میکشه بعدشم بگیریم طرفشون 10 دقیقه بهمون میخندنو بعدش چها ارمون میکنن...خلاصه تو همین صحبتا بودیم که یارو زنگ زد دیدمتون ...عجب غلطی کردیم حالا این از کجا مارو دید عنصر غافلگیرمون چاقوهرو ندیده باشه ...دست ت داد بیاد بیاد از این ور ...رفتیم... سلام علیک کردیم چقدر آدمای خوبو معدبی بودن ...خدایا مارو ببخش پشت سرشون گفتیم ...خلاصه قناریاشو اورد پایین تا علی انتخاب کنه ...حالا علیم مگه وامیده یعنی زخم کرد انتخابود ...اوایل بهار توی هوای سرد ...هی اینو ور میداره هی اونو ور میداره هی اینو ور میداره هی اونو ور میداره..برادرمن یکی رو بردار یخ زدن حیوونا ...ا ش ی جفت برداشت با ی جوجه ...خلاصه دوباره این راه فی ظلال المبینو اومدیم ...من ی خورده برگشتم صندلی عقب اینارو ببینم خوبن ...دیدم آره جوجه بی حاله ... علیم همینطور که رانندگی میکرد گفت چطورن جوجه سالمه گفتم آره بابا ...خوبه حالا دقیقا شده بود عین این معتادا ..چرت میزد ...ی نیم ساعت دیگه راه رفتیم دوباره برگشتم دیدیم ..عجب... انا لله و انا الیه راجعون ...آره جوجه مرد .. علی اینبار از آینه نگا کرد گفت خوبن نه ...گفتم آره خیلی خوبن ...اما حالا اگه بردی خونه ی بار جوجه هم مرد ناراحت نشو ...بیخال جوجهست دیگه ...گفت نه بابا خوبه نمی میره ...ی خورده جوجه رو نگا کف قفس جنازه شده گفتم اره خوبه ...گفتم الان بگم مرده یارو تازه یده لابد ببره خونه بفهمه مرده حالا مردنش هیچ این تو راه برمیگره ببینه چپ میکنیم ساعت 11 شب کی حال جنازه شدن داره ....خلاصه ی خورده دیگه رفتیم ....رفتیم بنزین بزنیم ... علی پیاده شد بنزین زد ... می خواست سوار شه ی نگاهی کرد گفت این مرد ...گفتم والا این الان نیم ساعته مرده ...ی خورده منو نگا کرد حدود 2 دقیقه همینجوری الکی می خندیدم ...یارو پمپ بنزینیه فکر ما چیزی زدیم ... خلاصه هرجوری بود ساعت 1 رسیدیم خونهو علین هنوز اون دوتا قناریشو داره ... بار دوم ی بار دیگه هم بهم زنگ زد ...بریم قناری ب م ...عجب کاری شد ...گفتم کجا ...آدرسو گفت..نزدیک بود ...گفت فری هم داره میاد ...گفتم بریم اون کر کر خندس ...خلاصه خنده شوخی با اون خبیث مگه راه میفهمه آدم ...رسیدیم دم در کوچه ی یارو .. زنگ زدیم دیدم یارو مشتاق مشتاق با دستان باز داره میاد استقبالمون ...دیگه اونقدر مشتاق به نظر میومد که نزدیک بود ما دنده عقب بگیریم فرار کنیم ...یعنی برای مدال آوران المپیک اینقدر اشتیاق به ج نمی دن ...خلاصه رفتیم دم درشون علی با یارو رفت تو خونشون ...من تا پیاده شدم فریم رفت من برم دیدم فری برگشت ...گفتم چی شد گفت برگر برگر .. گفتم ی هست گفت نه ...ی خورده نگا دیدم ورودی خونست حیاط نیست ...ی خورده خوب نگا دیدم علیو یارو تو اتاق خواب دارن صحبت میکنن ..ی خورده فری رو نگا دیدم داره میخنده ...گفتم چی کار کنیم ...بریم گفت من نمیام گفتم اونو چیکار کنیم با مرد غریبه توی اتاق خواب گفت ولش کن هر وقت جیغ کشید ...میریم نجاتش میدیم میبریمشون پزشک قانونی ...خلاصه رفتیم تو ماشین نشستیم ...چند دقیقه بعد علی اومد گفت چرا نمیاین ...گفتیم اتاق خواب که قناری نمیشه ... گفت بیاین بابا بیاین خلاصه رفتیم دیدم عجب یارو خونش از اتاق خوابش ی در میخور به ی حیاط 3..4 متری که کلی قفس داره ...و خدا بهمون رحم کرد

اطلاعات

آخرین ارسال ها