آدم خوب است قوی باشد

پست با عنوان آدم خوب است قوی باشد از وبلاگ فاطمه دختر ایران
ی که آدم شناس باشد، از روی چهره و علی الخصوص چشم های طرف، طبع و خصلت غالبش را می فهمد.
شبیه گرگ بود. با چشم هایش مرا می درید. مسئول کانون قلم چی را میگویم. مثل خیلی ان دیگر، از من خوشش نمی آمد و به قدر استطاعت، کخش را می ریخت.
رقیب اصلی ام در آزمون های کانون، جناب سیاوش خان، به جهت آمار پایین پسرهای درس خوان و نیز یوزارسیف چهره بودن و به پشت گرمیِ پدری که سری توی سرها داشت، از علاقه و حمایت های همه جانبه ی کادر کانون برخوردار بود. طبعا طبق قاعده ی دشمن دوست ما، دشمن ماست، سایه ی اینجانب را با تیر میزدند.
کتاب هایی که ندادند، بورسیه ای که ن د، پولهایی که نریختند، همه به درک اسفل السافلین. سر جلسه آزمون ها، یک نوبت قبل آزمون و یک نوبت هم بعدش، می آمدند بالای سرم و حالم را می گرفتند. روی اعصابم رژه می رفتند تا بلکه این آزمون اول نشوم و سیاوش بیاید بالا! ولی هربار تیرشان به سنگ می خورد. تا اینکه یکبار طی حرکتی شنیع، به هدف شومشان رسیدند.
قبل شروع آزمون، باید برگه نظرسنجی را پر کنیم. معمولا بچه ها با شیطنت و دقت کم، سوالات نظر سنجی را جواب می دهند. جواب هایم را وارد پاسخ نامه کرده بودم که دوستم، مهتاب، از روی شوخی برگه پاسخ نامه مرا برداشت تا از روی جواب های من کپی کند. مسئول فوق الذکر! بهانه ای که دنبالش بود، پیدا کرد. برگه پاسخ نامه مرا از مهتاب گرفت و ضبط کرد. سرم گیج میرفت. هیچ منطقی برای کارش پیدا نمی . اگر هم ی اشتباه کرده باشد، مهتاب بود. باید برگه او را می گرفت. نه برگه مرا. چه دخلی به من داشت؟ مهتاب ناغافل و بدون اجازه من پاسخ برگم را برداشته بود.
آزمون شروع شد. دفترچه سوالات را توزیع د. دفترچه هم به من ندادند. دیگر اشکم درآمده بود. وسایلم را جمع و از اتاق زدم بیرون. مهتاب آمد دنبالم. چه عجز و لابه ای میکرد. دلم برایش سوخت. در واقع تقصیری نداشت. فقط ناخواسته میدان داده بود تا آن مسئول خبث طینتش را نشان دهد.
بحث و تعارفات من و مهتاب آنقدر طول کشید تا دیگران متوجه شدند و ما را برگرداندند به سرجلسه ی آزمون. ولی حالا دیگر چه فایده؟ ذهنم به هم ریخته بود. عصبی و خشمگین بودم. نمی توانستم تمرکز کنم.
آن آزمون دوم شدم و سیاوش اول. تا آزمون بعدی، بروبچ ناسالم توی مدرسه مس ه ام می د.
یکبار داشتم زیر لب می : یه بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک... بقیه ش چی بود؟
دوستم متوجه شد و گفت: دیگه تو دستی ملخک. حالا به کی داری میگی؟
_به سیاوش
آزمون بعدی و آزمون های بعدی، رویش را کم و به حساب خودم، رنج هایی که دیده بودم، تلافی .
حالا که سالها از آن دوران می گذرد، میفهمم چه قدر عمرم را با درس هایی که نه چندان به درد دنیایم می خورد و نه آ ت، حرام . چقدر سلولهای خا تری مغزم را پای استرس ها و رقابت های بیخود، هدر دادم. رفتار دشمن مآبانه ی اطرافیانم برایم خنده دار شده. ارزش هایم به کلی تغییر کرده اند. اما چیزی در گذشته و آن روزگاری که سخت از ارزش هایم پاسداری می ، وجود دارد که بدان میبالم و لازم می دانم بر خود یاداوری میکنم. و آن قوت و قدرت است. لحظاتی بوده اند که با تمام ضعف و ترسی که در صحبت و احقاق حقم داشته ام، با تلاش و با دستانم و با قلم، توانستم قدرتم را نشان دهم و از سالم ترین و درست ترین روش، بدخواهانم را تنبیه کنم. و الحمد لله رب العالمین.

اطلاعات

  • منبع: http://dokhtar-lran.blog.ir/1397/08/18/آدم-قوی
  • مطالب مشابه: آدم خوب است قوی باشد
  • کلمات کلیدی: آزمون ,مهتاب ,برگه ,سیاوش ,کرده ,حالا ,پاسخ نامه ,ارزش هایم ,برگه پاسخ ,باید برگه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها