زندگی پُشتهـ خیال زندگی

پست با عنوان زندگی پُشتهـ خیال زندگی از وبلاگ او صدایم زد
از پشت دَر به کوچه خیابان سرک میکشم آدم ها میآیند و میروند یک نفر نگاه میکند آن نفر دیگر چشم غُرّه میرند ماشین ها بوق میزنند آنطرف با خانواده پیاده میشوند میروند داخل رستوران جوج میزنن! آنطرفتر هم پدر آمده بچه اش را از آموزشگاه زبان ببرد خانه! بنگاه هم که همیشه سرش شلوغ مشتریست مردم بستنی بدست خیابان ها را بی انگیزه طی میکنند شاید یک نفر یک لباس شیک جلو چشمش را بگیرد و میرود مغازه قیمتش را بپرسد و بالا ه مجاب میشود تا ب د! شهر با آدم هایش شهر میشود اماآدمها بی حوصله ند خسته ند آ ین و بهترین رقابتشان اینست امروز آرایش ها راباید غلیظ تر کرد؟ آیا هر نفر احتیاج به یک گریمور شخصی پیدا خواهد کرد در آینده؟ یا فروشندگان لباسها بخاطر هزینه زیاد پارچه لباسهای و کوتاه را تزیین میکنند و روی شبکه های مُد مانور میدهند؟ مردم دلشان خوش است اما پای صُحبتشان که میآیی کلافه اند مثل برده ای که منتظر است تا ارباب سرخوشش هر وقت دستورتازه ای دهد فردا و فرداها زندگی ادامه دارد از زندگی دیروزمان
من پُشت دَر آمده ام به استقبال تو و با آدم هایی روبرو میشوم که هیچکدام تو نیستند! پسربچّه ای یک سینی شُعله زرد نذری بدست دارد... رد میشود ... :-( اما من باید اینجا برای تو کشیک دهم چون ی بغیر من این دَر را برایت باز نمیکند.

اطلاعات

آخرین ارسال ها