من در پى چیز دیگرى آمده ام

عبارت من در پى چیز دیگرى آمده ام در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

من آمده ام وای وای ، من آمده ام عشق فریاد کند من آمده ام که ناز بنیاد کند من آمده ام ای دلبر من الهی صد ساله شوی در پهلوی ما نشسته همسایه شوی همسایه شوی که دست به ما سایه کنی شاید که نصیب من بیچاره شوی من آمده ام وای وای، من آمده ام عشق فریاد کند من آمده ام که ناز بنیاد کند من آمده ام عشق آمد و خیمه زد به صحرای دلم زنجیر وفا فکنده در پای دلم عشق اگر به فریاد دل ما نرسد ای وای دلم وای دلم وای دلم من آمده ام وای وای من آمده ام عشق فریاد کند من آمده ام که
آرى! از پشت کوه آمده ام. چه میدانستم این ور کوه باید براى ثروت، "حرام" خورد؟! براى عشق "خیانت" کرد، براى خوب دیده شدن دیگرى را بد نشان داد براى به "عرش" رسیدن دیگرى را به فرش کشاند. وقتى هم که با تمامِ سادگى "دلیلش"را میپرسم میگویند که از پشت کوه آمده! ترجیح میدهم که، به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندنِ ان از دست "گرگ"ها باشد. تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ...
آرى! از پشت کوه آمده ام. چه میدانستم این ور کوه باید براى ثروت، "حرام" خورد؟! براى عشق "خیانت" کرد، براى خوب دیده شدن دیگرى را بد نشان داد براى به "عرش" رسیدن دیگرى را به فرش کشاند. وقتى هم که با تمامِ سادگى "دلیلش"را میپرسم میگویند که از پشت کوه آمده! ترجیح میدهم که، به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندنِ ان از دست "گرگ"ها باشد. تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ... محمد بهمن بیگی
ایرجا سر بدرآور که آمده استچه ی که به عشق تو اسیر آمده استچون فرستاده سیمرغ به سهراب دلیرنوشداروست ولی حیف که دیر آمده استگوئی از چشم نظرباز تو بی پروانیستچون غزالی به سر کشته شیر آمده استخیز غوغای بهارست که پروانه شویمغنچه شوخ پر از شکر و شیر آمده استروح من نیز به دنبال تو گیرد پروازدگر از صحبت این دلشده سیر آمده استسر برآور ز دل خاک و ببین نسل جوانکه مریدانه به پابوسی پیر آمده استدیر اگر آمده شیر آمده عذرش بپذیرکه دل از چشم سیه عذ ذیر آمده
من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ، سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ، چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ، شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ، این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام، فریدون_مشیری heydarzadeh_channel
ای که با سلسله زلف دراز آمده ی// فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ی ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت// چون بپرسیدن ارباب نیاز آمده ی پیش بالای تو میرم چه بصلح و چه بجنگ// چون بهر حال برازنده ناز آمده ی آب و آتش بهم آمیخته از لب لعل// چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ی آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب// کشته غمزه خود را به آمده ی زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم// مست و آشفته بخلوتگه راز آمده ی گفت حافظ دگرت قه آلوده ست مگر از مذهب این طایفه باز آمده ی
من گرفتار شبم در پی ماه آمده امسیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ، سیب دندان زده از دست تو افتاد زمینباغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ، چال اگر در دل آن صورت کنعانی هستبی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ، شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستندمن به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ، این همه تند مرو شعر مرا خسته مکنمن که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام،
زلف را شانه مزن ، شانه به آمده است من که هیچ... آینه ی خانه به آمده است من و میخانه ی متروک جوانسالی ها ساقی بی می و پیمانه به آمده است مردم شهر نظرباز و تو در جلوه گری یار می گرید و بیگانه به آمده است شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع عشق در پیله ی پروانه به آمده است باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک برگ پاییز غریبانه به آمده است باز در ی سر به قفس می کوبد به گمانم دل دیوانه به آمده است مهدی مظاهری
این شعر ، قد خمیده از آن دشت آمده است در خاک و خون تپیده از آن دشت آمده است این شعر قطعه قطعه شدن را چشیده و بی دست و پا و دیده از آن دشت آمده است هرجای این غزل هدف تیر و تیغ هاست هر بند این قصیده از آن دشت آمده است این کاروان واژه که از راه می رسد با این سر بریده، از آن دشت آمده است این کیست،این که پیکر خونین و خاکی اش بار ستم کشیده از آن دشت آمده است؟ این غنچه ی شکفته ی لب ها از آن کیست طعم خزان چشیده از آن دشت آمده است آوای آسمانی قرآن کیست این؟ تا
میلادنبی عشق جهان آمده است/دردانه خلقت زجنان آمده است/بانورمحمد دوجهان روشن شد/آن آیت حق گوهرجان آمده است/درمکه فروغش به جهان معناداد/محبوب بشرنورمکان آمده است/ازشورولایتش همه دلشادند/الگوی خداز بندگان آمده است/احمدشده است عشق علی وزهرا/برآل نبی دُر گران آمده است/ازنسل نبی و است/الگوبرصاحب ا مان آمده است/
عیدمهدی در ت آمده/لطف حق بهر وصایت آمده/بعدبابا حضرتش گشته /افتخاری بر ولایت آمده/حضرت صاحب زمان نورخداست/درربیع حق وسعادت آمده/هست مهدی اسوه کل جهان/درفضیلت آن نهایت آمده/اهل بیت مصطفی رادلبراست/حضرتش نور هدایت آمده/تاظهورش شیعه دارد سروری/اوبه تکمیل رس آمده/
دیدم که کبوتر به آمده بود از شوق رهایی به فراز آمده بود با بال ش ته لب حوضی به فغان القصه به فریاد دو باز آمده بود ای چرخ و فلک، بازی ایام ببین آن باز فتاده به نیاز آمده بود عاشق برِ معشوق چو نالد به سحر گویی که صدایش به نواز آمده بود دل را همه بر بال کبوتر بنهم تا باز بگوید که چه ناز آمده بود ت د چو مهتاب شب از چشم دلم دیدم که کبوتر به آمده بود
گاهی اگرچه ت و بی ح آمده ستاین چشم ها همیشه به دنب آمده ست ای سرزمین شعر من امروز لشگریاز واژه های تازه به اشغ آمده ست عشق تو مردی است فراموشکار و گن نگونه است آنچه که در ف آمده است عشق تو شاعری ست که حرفش شنیدنی ستزیرا برای پرسش احو آمده ست گاهی "اَسالم" ست که با جاده ی بهشتتنها به میهمانی "خلخالَ"ت آمده ست گاهی گُدازه ای ست که مائی و سیاهاز لابلای قرمزی ش آمده ست گاهی سکوتی است که ناگاه و ناگزیرهمراهِ ترشخندِ لبِ ک آمده ست عشق تو هرچه هست اگرهم
گاهی اگرچه ت و بی ح آمده ستاین چشم ها همیشه به دنب آمده ست ای سرزمین شعر من امروز لشگریاز واژه های تازه به اشغ آمده ست عشق تو مردی است فراموشکار و گن نگونه است آنچه که در ف آمده است عشق تو شاعری ست که حرفش شنیدنی ستزیرا برای پرسش احو آمده ست گاهی "اَسالم" ست که با جاده ی بهشتتنها به میهمانی "خلخالَ"ت آمده ست گاهی گُدازه ای ست که مائی و سیاهاز لابلای قرمزی ش آمده ست گاهی سکوتی است که ناگاه و ناگزیرهمراهِ ترشخندِ لبِ ک آمده ست عشق تو هرچه هست اگرهم
گر چه آلوده تن و نامه سیاه آمده ام کن عنایت که به امید نگاه آمده ام حرمت کعبۀ عشق و نگهت چشم خدا به طواف حرمت غرق گناه آمده ام خسته از سرکشیِ نفس ز حق بی خبرم شب ظلمانی ام و در پی ماه آمده ام نکند روی بگردانی و راهم ندهی که به امید نگاه، این همه راه آمده ام همه ی حاجت من دیدن رخسار شماست " من بدین در، نه پیِ حشمت و جاه آمده ام " همه ی هستی من اشک غم کرببلاست زان سبب محضرتان جامه سیاه آمده ام کربلا، کرب و بلا در دل ما ساخته است کز غمش با شرر و شعلۀ آه آم
بعدِ یک سال بهار آمده، می بینی که؟ باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟ سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟ آنکه عمری به کمین بود، به دام افتاده چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟ حمد هم از لبِ سرخ تو شنیدن دارد گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟ غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟ فاضل جانِ نظری❤️
برخیز یا حسین(ع)، قافله سالار آمدهبرخیز یا حسین(ع)، موسم دیدار آمده آن کاروان که بار مصیبت به دوش داشتبا درد و رنج و غصه ی بسیار آمده بر روی نیزه رفت سر تو به سوی شامخواهر ولی به سر سویت ای یار آمده در شام گر چه بر سر تو سنگ خورده استبرخیز یا حسین(ع) که یدار آمده رگ را به جای گونه زده بوسه خواهرتبرخیز یا حسین(ع) که دلدار آمده این کاروان ندیده به جز اشک و آه و غمبا درد و غم ز کوچه و بازار آمده حالا سفیر کرببلا زائرت شدهقامت کمان و دیده ی خونبار آمده آ
برخیز یا حسین(ع)، قافله سالار آمدهبرخیز یا حسین(ع)، موسم دیدار آمده آن کاروان که بار مصیبت به دوش داشتبا درد و رنج و غصه ی بسیار آمده بر روی نیزه رفت سر تو به سوی شامخواهر ولی به سر سویت ای یار آمده در شام گر چه بر سر تو سنگ خورده استبرخیز یا حسین(ع) که یدار آمده رگ را به جای گونه زده بوسه خواهرتبرخیز یا حسین(ع) که دلدار آمده این کاروان ندیده به جز اشک و آه و غمبا درد و غم ز کوچه و بازار آمده حالا سفیر کرببلا زائرت شدهقامت کمان و دیده ی خونبار آمده آ
روزى ابراهیم ادهم که پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذیرفت . همه بزرگان کشورى و لشکرى نزد او ایستاده و غلامان صف کشیده بودند .ناگاه مردى با هیبت از در درآمد و هیچ را جراءت و یاراى آن نبود که گوید: تو کیستى ؟ و به چه کار مى آیى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پیش تخت ابراهیم رسید .ابراهیم بر سر او فریاد کشید و گفت : این جا به چه کار آمده اى ؟مرد گفت : این جا کاروانسرا است و من مسافر .کاروانسرا، جاى مسافران است و من این جا فرود آمده ام تا
جان من می د از شادی، مگر یار آمده ستمی جهد چشمم همانا وقت دیدار آمده ست جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لبقوتی از نو مگر، در جان بیمار آمده ست می رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشمبر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمده ست زان دهان می خواهد از بهر امان، انگشتریجان زار من که زیر لب، به زنهار آمده ست تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیکاز فراقت روز برمن، چون شب تار آمده ست بی تو گرمی خورده ام، در ام خون بسته استبی تو گر گل چیده ام، در دیده ام خار آمد
جان من می د از شادی، مگر یار آمده ستمی جهد چشمم همانا وقت دیدار آمده ست جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لبقوتی از نو مگر، در جان بیمار آمده ست می رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشمبر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمده ست زان دهان می خواهد از بهر امان، انگشتریجان زار من که زیر لب، به زنهار آمده ست تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیکاز فراقت روز برمن، چون شب تار آمده ست بی تو گرمی خورده ام، در ام خون بسته استبی تو گر گل چیده ام، در دیده ام خار آمد
درخانه مولاعلی نورولایت آمده/مولا مجتبی شمس هدایت آمده/دردامن زهرا نگرنوردوچشم مصطفی/برشیعیان حیدری باب عنایت آمده/باشدکریم اهل بیت آن گوهرانسانیت/بهرقبولی عمل گنج رضایت آمده/وارث برای مرتضی تفسیرقرآن مجید/ماه مبارک مجتبی بااین روایت آمده/ازمقدم سبط نبی خورشیدنورانی شده/الطاف مهدی ازبرش ت نهایت آمده/
بعدِ یک سال بهار آمده، می بینی که؟ باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟ سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟ آنکه عمری به کمین بود، به دام افتاده چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟ حمد هم از لبِ سرخ تو شنیدن دارد گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟ شاعر: فاضل نظری **** با تشکر از دوست عزیز: мдjid ××آریایــــــــیها××
اشتباه می ،تمام ایی هم که ادعا دارن. شلغم دوست دارن ،بین شلغم و هلو قطعا هلو رو انتخاب میکنن... ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت به طلبکاری این مهرگیاه آمده ایم با چنین گنج که شد خازن او روح امین به گ به در خانه شاه آمده ایم لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم آبرو می رود ای ابر خطاپ
فصل زیبای پرستش به جهان آمده است/از بر بندگی حق رمضان آمده است/جمع شد سفره زگناه دست بشور/مسلمین ده چوبشارت که امان آمده است/وقت لذت زمناجات وبهارقرآن/مسجدی روبه عبادت که نشان آمده است/هست افطاروسحرها همه اش پراحساس/لطف واحسان و سعادت چه عیان آمده است/لذت ذکرو دعاها به ولایت کامل/یک نشان بهرفرج هم به میان آمده است/
ذیحجه وعیدغدیرماه ولایت آمده/ازبهر مخلوق خدا لطف وسعادت آمده/ماهی که حج حاجیان تفسیروحدت میکند/برمسلمین و شیعیان شورو بشارت آمده/ازبرکت مولا علی این بندگی حاصل شود/ذیحجه در تقویم ما نور ت آمده/اندرولایت محوری عشق است وحسن عاقبت/باگوهرحب ولی گنج رضایت آمده/اینک بود سیدعلی هم و هم مقتدا/بهرظهور مهدوی باخیل امت آمده/
دنیای عجیبی است... بعضی ها انگار به دنیا آمده اند که تا ابد به آدمهای دور و برشان مهربانی بد ار باشند اصلا به دنیا آمده اند که مهربانی وظیفه شان باشد به دنیا آمده اند که خودشان را از یاد ببرند به دنیا آمده اند که همیشه نگران باشند به دنیا آمده اند که با شادی اطرافیانشان لبخند بزنند به دنیا آمده اند که حتی با خیال غمهای دیگران اشک باشند به دنیا آمده اند که فرشته زندگی ها باشند به دنیا آمده اند که مادر باشند!!!
کنان با دف و سنتور و سه تار آمده ایمست و امانی و از باغِ انار آمده ایسیب لب و سُنبله مو، ساقه طلا سرکه سبوسبزه قدم از همه سو، سویِ قرار آمده ایتنگِ عسل پیرهنت، ماهیِ قرمز دهنترودی و با موجِ تنت باز کنار آمده ایشانه به گیسو زده و سُرمه یِ آهو زده وماه به ی و زده و رویِ مدار آمده ای منِ ابریشمِ تر، ریخته تا قوسِ کمرفرشِ غزلبافی و در نقش و نگار آمده ایجانِ دلم راست بگو، هرچه دلت خاست بگوبی کم و بی کاست بگو، سهمِ که بار آمده ای؟پیچکِ هر نرده ای و پنج
باعیدمبعث درجهان گنج رس آمده/جبریل ازسوی خدابهربشارت آمده/شدمصطفی آقای دین درماه پرخیررجب/باجلوه های ایزدی بهرهدایت آمده/باشدمحمدشمه ای از فیض بیحدخدا/همراه نبی فیض ت آمد/اندرمناقب حضرتش الگوی کل انبیاست/درنسل آل مصطفی نورولایت آمده/تبریک برصاحب زمان آیدبرتکمیل دین/بر مسلمین باولا بهرکرامت آمده/
آمده ماهِ محرّم موسم آه و فغان است آمده ماهِ محرّم وقت آشوب جهان است آمده ماهِ محرّم شد دگر زهرا سیه پوش، خون مظلومان زده جوش ای دل غمدیده ب وش آمده ماه محرّم ماه ماتم قدخمیده از افق دیگر دمیده تیغ غم بردل کشیده آمده ماه محرّم ماتم شاه شهید است موسم فتح یزید است شورش م پدید است آمده ماه محرّم در چمن بر شاخه ی گل، می نماید ناله بلبل طرّه افشانده است سُنبل آمده ماه محرّم یاوران یاری نمایید، خون ز دل جاری نمایید ناله و زاری نمایید آمده ماه محرّم ر
پاسخ: نام معروف حادثه عظیم بیعت عمومى مردم با على (علیه السلام) همان غدیر است اما با نامهاى دیگرى نیز مطرح شده است مانند: یوم الولایه (روز اعلام ولایت) یوم البیعه (روز بیعت) یوم الدوح (روز بزرگ، که حادثه بزرگى در آن رخ داد، یا روزى که مردم در کنار درختان تنومند صحراى غدیر، از سایه هاى آن استفاده مى د و سایبان براى خود درست نمودند.
ازبهرصادق شیعیان روزشهادت آمده/اینک زمان گریه ازچشم ولایت آمده/شدسوگوار حضرتش هم آسمانهاوزمین/بامهراوبر دوستان گنج سعادت آمده/باشدرئیس مذهب وسلطان قلب عاشقان/ازدانش بسیاراوصدها روایت آمده/دریای علم صادقی داده شرافت شیعه را/اندرشهادت نامه اش داغ ت آمده/یامهدی صاحب زمان گویم شماراتسلیت/ازاوبرای این جهان هردم عنایت آمده/
مژده ای دل که دگرباره بهار آمده استخوش امیده و با حسن و وقار آمده استبه تو ای باد صبا می دهمت پیغامیاین پیامی است که از دوست به یار آمده استشاد باشید در این عید و در این سال جدیدآرزویی است که از دوست به یار آمده است . . .
یکی از دوستان درباره ی حوزه گفتند که «ما به حوزه آمده بودیم که این کار بشود، آمده بودیم که آن کار بشود»؛ من با این تعبیر مخالفم. نگویید «آمده بودیم»؛ بگویید «آمده ایم». «بودیم» یعنی چه ؟

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها