گذر از دخترک سنتورى شب پایان سفر

عبارت گذر از دخترک سنتورى شب پایان سفر در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

بابا دیروز رفت دخترک تنها شد دخترک بی شد دخترک به پایان خود نزدیک شد من به پایا خودم نزدیکم خیلی نزدیک جوری که نفس های فرشته مرگ رو حس میکنم
و دخترک خودش رو گم کرده بود و زندگی رو جدی نگرفته بود و دخترک به تباهی به هیچ به نا امیدی رو آورده بود،مثل دخترک نباشید. شبِ سیه سفر کن م،ز تیره ره گذر کنم
دخترک بیچاره به نانوا گفت هیچ راهی ندارد.نانوا با کمی تامل گفت می توانیم نان را به 3 قسمت تقسیم کنم و 2 قسمتش را به تو بدهم دخترک با کمال میل قبول کرد و بعد یک قسمت از نان را خورد و شب قسمتی دیگر را خورد. مردی که به او پول داده بود صبح به دنبال او آمد تا باز به او کمک کند ولی کمکی بزرگتر.او تصمیم گرفت دخترک را بزرگ کند.دخترک به خانه ی پیرمرد رفت و زندگی خوبی را آغاز کرد. نظر یادت نره.
حرف دلپسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسر
معرفی نمایشنامه (دخترک روی مبل - زمستان)یون فوسهدخترک روی مبل : فضا شکنی و زمان در هم ریخته، مضامین کلاسیک خانواده، خاطره، خیانت، نفرت و گناه به تصویر کشیده می شود. زمستان: رابطه ی انسانی که از آغاز، جز تباهی و بیهودگی به ارمغان نیاورده، در پایان، به عشقی ناگزیر، دردناک و بی امید بدل می شود.
@bahman_59 از بد روزگار پسری عاشق دخترکی ن نایی می شود که او را با وجود معلولیتش دوست داره . دخترک همیشه به پسر می گفت اگه من بینا بودم می فهمیدی که چقدر تو را دوست دارم . اتفاقا فردی پیدا می شود و دو چشم خود را به دخترک ن نا هدیه می کند. بعد از بینا شدن ، دخترک می بیند که پسری که عاشق اون بود هم ن ناست و به پسر گفت عمری خودم ن نا بودم و نمیتونم ادامه مطلب
ﺩﺧﺘﺮک ﺍﺯ ﺪﺭﺵ ﺮﺳﺪ : پدر ! ﺍگه ک ﻧﻔﺮ ﻪ ﺧﻠ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭ یک ﺎﺭ ﺑﺪ کنه، ﻣﻦ ﺎﺭ ﺑﺎﺪ ﺑﻨﻢ؟ ﺪﺭ با خنده ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﺎﺪ ﺑﻬﺶ ﺑ ﺍﻦ ﺎﺭ ﺧﻮﺑ ﻧﺴﺖ . این کار رو ترک کن ! دخترک باز ﺮﺳﺪ : ﺍﻪ ﺭﻭﻡ ﻧﺸﻪ چیکار کنم ؟ پدر با مهربانی ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺧﺐ ﺭﻭ ﻪ ﺗﻪ ﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﺲ ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺟﺒﺶ تا بخونه! ﺻﺒﺢ ﻪ پدر ﺑﺮﺍ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺁﻣﺎﺩﻩ می شد، ﺩﺭ ﺟﺐ ﺘﺶ ﺎﻏﺬ کوچک ﺪﺍ ﺮﺩ ﻪ ﺭﻭی آن ﻧﻮﺷﺘﻪ شده ﺑﻮﺩ : “ﺑﺎﺑﺎ ﺳﻼﻡ. ﺳﺎﺭ ﺸﺪﻥ ﺎﺭ ﺧ
۳۶۲ روز پیش تا همین ساعت ، همین دقیقه ، همین ثانیه ، نقشِ دخترکِ هفده ساله ی خشنی را بازی میکنم که دستانش بوی خونِ آرزوهایش را میدهد . این سناریو ی از پیش نوشته شده ای ندارد و دخترک به تنهایی هدایتگرِ سکانس هاست . بجز دخترک بازیگری ندارد و جلوه های ویژه اش ایده ها ، ذهنیات و آرزوهای دخترک اند. دخترک ، قاتلِ روزهای خوبش ، ایده های منحصر به فردش ، اه ش و رویاهایش است . مضمونِ جنگ است و صلاحِ دخترک ، نشستن ، خیالبافی و تماشای گذرِ ثانیه هایش .. + چطور
به نام خدا داستان از آنجایی شروع میشود که پسر بچه قصه ما به دنیا میاید و در همین هنگام تنهایی نیز با او زاده میشود.کودک قصه ما به مثال آدمی بود که از زمین زمان خورده بود.تنها دو هم بازی داشت یکی سایه اش و دیگری یک دختر زیبا رو.او را میشناخت نوه همسایشان بود.او نه سال داشت و پسرک قصه ما شش سال.اولین باعث آشنایی او مادرش بود که اصرار داشت با دخترک بازی کند.آن دخترک پدر خوبی داشت یک مرد بسیار زحمت کش.مادر آن دختر همکلاسی مادر پسرک قصه ما بود.دخترک او
مامانم ع ای البوم رو آورده که دخترک رو مشغول کنه دخترک چندتا ع گلچین میکنه میده دستم میگه اینا قشنگه نشون برادرت نخودچی بده رفتیم بیرون شلوار ب یم دخترک بستنی میخاد یکی براش می یم میگه وای سردم شد میگم خب داری بستنی میخوری سردت میشه میگه: ااااا مگه بستنی باده، من دارم بستنی میخورم که سردم نمیشه اما باد داره میاد، باد سردم میکنه، بستنی که باد نیست
دختر با ناز به خدا گفت:چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان جلوه گر نکنم؟ خدا گفت:زیبای من!تو را فقط برای خودم آف دخترک،پشت چشمی نازک کرد و گفت:خدا که بخل نمی ورزد،بگذار آزاد باشم*خدا چادر را به دخترک هدیه داد*دخترک با بغض گفت:با این؟اینطور که محدودترم. اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟ یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟ ادامه مطلب
چند روز پیش از ی مغازه که ظرفای خیلی جالبی داره، دو تا قمقمه یدم برای دخترک ها ،سبز ی برای دخترک(۱) و باب اسفنجی برای دخترک (۲).دخترک(۱) عاشق قمقمه اش شده بود،هر چند چشمش به طرح باب اسفنجی هم بود( آخه باب اسفنجی دو تا و نصفی کشته تو خونه ما داره).با ذوق شب قبل پرش کرد وگذاشت یخچال برای فردا....حالا امروز از مدرسه برگشته با تاسف میگه: ماااامان خیلی قمقمه کوچیکه سه سوت تموم میکنیم- می کنیم؟؟!!!- آره دیگه تا بخوام بخورم هستی گفت تموم شده☹(نمیدونستم باید
من دو تا دخترک درون دارم.. که یکیشون به شدت سرتق و لجبازه و اون یکی برخلاف این به شدت آروم و منطقیه.. این روزا دخترک سرتق درونم بیشتر خودشو نشون میده.. انگار به جنون رسیده..و ابدا آروم و قرار نداره... کلافم از دستش :)) حالا تو این اوضاع هردم از این باغ بری میرسد .. به به! :| پ.ن: یکم دیدم بازتر شد..حالا شاید بهتر بتونم تصمیم بگیرم..یا به اصطلاح خاصی کنار بیام..امیدوارم که بتونم..چون کاملا حالی به حالیم.. #دخترک های درون مغز # این روزها
من دو تا دخترک درون دارم.. که یکیشون به شدت سرتق و لجبازه و اون یکی برخلاف این به شدت آروم و منطقیه.. این روزا دخترک سرتق درونم بیشتر خودشو نشون میده.. انگار به جنون رسیده..و ابدا آروم و قرار نداره... کلافم از دستش :)) حالا تو این اوضاع هردم از این باغ بری میرسد .. به به! :| پ.ن: یکم دیدم بازتر شد..حالا شاید بهتر بتونم تصمیم بگیرم..یا به اصطلاح خاصی کنار بیام..امیدوارم که بتونم..چون کاملا حالی به حالیم.. #دخترک های درون مغز # این روزها
روزی روزگاری پسرکی با دخترکی بچگییشان را سر د بعد از سال ها پسرک احساس کرد که دیگر نمیتواند بدونه آن دخترک زندگی کند خواست که به دخترک احساسش را بگوید یعد از چند روز دخترک را دید و پسرک با کمی من من ...! به دخترک گفت عاشقت شده ام و با تمام وجود دوستت دارم دخترک کمی مکث کرد و گفت که او نیز پسرک را دوست دارد دخترک وپسرک سالهای سال با یکدیگر بودند و با هم بزرگ شدند ولی خانواده هایشان نمیدانستند که ایندو یکدیگر را میخواهند یه مدتی پسرک برای کار به شه
داشتم میامدم سر کلاس، از یه دخترک دبستانی، یه دونه فال یدم.این که توی فال چی دیدم بگذریم، دخترک ازم درخواست کرد که براش کتاب ب م... کل پولی که می خواستم به کمیته امداد بدم رو به ایشون دادم...
دخترک دل ش ته کنار پنجره سیگار میکشید.. دخترک خسته بود آنقدر که یادش رفت بعد از آ ین پـُــــک سیگار را به پایین پرت کند نه خودش را ...
برترین ها در یادداشتی به قلم ایمان عبدلی نوشت: انتشار تصاویری از دخترک ژیمناستیک کار ایرانی در ارمنستان که با پوششی نامناسب همراه بود، افکار عمومی را برانگیخته کرد.
سکانس2: در راهروی خانه ی پارک زیر درختی ایستاده بودند، عدسه های پی در پی دخترک را که دید با لحنی مهربان و لهجه ی نوقی شیرینش(!) گفت: حتما بِ یِچزی حساسیت داری عدسه میکنی؟ دخترک: نه سرماخوردم ، از صبح گلو درد هم دارم آن خانم با همن لحن ادامه داد: صُب زود نشاسه و بادوم بریز رو اب جوش بخور دخترک لبخندی زد و گفت باشه ممنون و ان زن همچنان ادامه داد:خاکشیرم خوبه (نشاسته را باز هم تکرار کرد) اینارو بخور ات نرم میشه دخترک تشکری کرد و با امدن دوستش از او دور
دخترک به پرستارش خوب عادت کرده.... کنار آمده ... قبلا هم گفته بودم دخترک فهمیده است انگار چهل سال سن دارد! شعورش بالاست! تازگی ها یاد گرفته نام پدرش را صدا بزند... بگوید نی نی ... بگوید توتو! آنقدر شیرین ادا می کند ... توتو را با دهان بسته به ح نیزال می گوید! یک شهریور بود که شروع کرد به چهار دست و پا . قبلا چهار دست و پا می گرد اما عقب عقب می رفت.. اما از یک شهریور جلو می رود.. این روزها هم گاهی آنقدر تند چهار دست و پا می کند و در این ح شیرین و دوست داشتنی می
محله ، مارکت،پدر دخترک با لباس مندرس و موهای ژولیده عروسک چوبی اش را بغل کرده بود و در اطراف محله می گشت دست فروش دورگرد را دید که در کنجی بساطش را پهن کرده بود دخترک رفت کنارش نشست و گفت پدرم به من قول داده اگر دختر خوبی باشم از مارکت برای من بستنی عروسکی ب ه تو میدونی مارکت کجای دنیاست...!؟ دست فروش آهی کشید و اشک در چشمانش حلقه زد دست نوازشی بر سر دخترک کشید و گفت من سالهاست آرزو دارم که مارکت بزرگی داشته باشم و به ها بستنی عروسکی بفروشم تا لبخ
دخترک مو فرفری نشسته و لاک می زند، با تمام ِ وجود بوی ِ لاک را استشمام می کند و عشق می کند، در اوج خوشی هایش گند می زند به تمامِ لاک هایی که بر ناخن هایش عشوه می ریزند. پاک می کند همه را، دخترک عاشقِ رنگِ قرمز است...+ از گذشته!
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. -دخترک گفت راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و ر
دخترک سرش را بالا گرفت، شاخه درخت توت درست بالای سرش پر از توت های آب دار و شیرین بود، دور تنه درخت چرخی زد. پیر زن همسایه از پشت پنجره به حیاط سرک کشید، دخترک را در حالی دید که در تقلای گرفتن پایین ترین شاخه درخت توت گاهی بر روی پنجه می ایستد و گاهی جست می زند... می خندد به مصر بودن دخترک، فکر می کند: "دست کم یک متر از نوک انگشتش تا آن شاخه فاصله است، آ چه امیدی دارد" غرق در خیال می شود، یاد شیطنت های خودش می افتد وقتی بابا به ستوه می آمد و فریاد می ز
دخترک مثل هر روز روبروی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کردبعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد ویاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتوانی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آ ماه کفش های قرمز رو برات می م"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:نه... خدا نکنه !
امروز را دوست ندارد...تاکنون تنهایی را کم و بیش می فهمید ولی امروز همه و همه به او ثابت د که تنها است.. وقتی بغض کرد، در دل خود را بخاطر این ضعیفی سرزنش کرد.. میان آن همه غم آهنگی قدیمی یادش آمد، آهنگ لبخند گم شده اش را برای لحظاتی پیدا کرد... ولی همین که برای لحظه ایی دست از خواندن برداشت، آهنگ هم قهر کرد و از مغزش پرید، لبخند هم گویی آهنگ مادرش بوده، آنهم پرید... از دست آن دختری که از او سوال پرسیده بود عصبانی بود، زیرا با جواب دادن به آن دختر آهنگ ب
باخودم میبردمش میاوردمش ! بعدکه دیدم اذیتش میکنن تیکه میندازن واینکه اون اقاپسره دست ازسرش برنمیداره ،گذاشتمش توجعبه خاطرات ُ دیگه خیلی وقته بیرونش نیاوردم،مثلاًسه ماه! دخترک؛)
رویای دخترک گلفروش دست از سرم بر نمیداره ، جوری به مخم فشار میاره که دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار از دستش از اونجایی که من تسلیم نمیشم یه عالمه گل درست و گذاشتم دور وبرم شاید دخترک گلفروش ته ذهنم کمی اروم بگیره حالا که قرار نیست دنیا به کام من باشه و بجای گل وسنبل از زمین وزمان برام فقط درد میباره حداقل میتونم اتاقمو گلستان کنم دلم میخواد اونقدر پر گل بشه که از سر وکولم گل بریزه دخترک گلفروشم با خوشحالی تو باغ پر گل اتاقم بچرخه وبرام آواز بخ
دختربا نازبه خداگفت:چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان نکنم؟خدا گفت:زیبای من!تو را فقط برای خودم آف دخترک،پشت چشمی نازک کرد و گفت:خدا که بخل نمی ورزد،بگذار آزاد باشم*خدا چادر را به دخترک هدیه داد*دخترک با بغض گفت:با این؟اینطور که محدودترم.اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟خدا قاطع جواب داد:بدون چادر،اسیر نگاه های آلوده خواهی شد...هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند.تو جواهریدخترک با غم گفت:
با دخترک برای صبحانه ی صبح ای رفته بودیم.هی بهش گفتم اگه نمی تونی کاسه رو نگه داری بگو خودم بر می دارم.آ ای راه آش توی پلاستیک ولوو بود!خیلی بهش گیر دادم که مسئولیت پذیر نیست. و دخترک قهر کرد.
کاش برای تنوع هم که شده میشد با یکی حرف بزنم که بعدش پشیمان نشم :| پ.ن. دخترک خندان٫ آسمانی نشد٫ پیش فرشته ها نرفت٫ فقط مُرد. سرطان گرفت و مُرد. راه بهترِ گفتن این حرف که دروغ نباشه چیه؟... اها... دخترک خندان اسیر خاک شد.
بسم الله الرحمن الرحیم کلید را در قفل می اندازد ، می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند . به گردش آ که می رسد ، دست هایش نای چرخیدن ندارند ... ! تمام توانش را می ریزد در دست هایش ، می چرخاند ... محکم ... درد شدیدی در انگشتانش فوران می کند . مثل تمام دقائق قبل ، زانوانش می لرزند ، دست هایش به رعشه افتاده اند . ی خانه نیست ... دودستی سعی می کند ... هوا سرد است ، می بارد ... درد استخوان سوز تا عمق جان می رود ، خوبی بارشش این است که لااقل تنها نیست ! فشار می دهد ، صدای ب
- سلام عمو!سرش را چرخاند ، درست روبرویش، دخترکی هفت ساله با لباس های شاد و روسری که یک پرش یه آسمان اشاره می کرد.. - سلام !دخترک با همان گویش و لهجه ی زیبای ترکی اش گفت:- عمو میشه آب بخورم !مرد همچنان خیره به دستها و چشم های دخترک ، اشاره کرد که بیاید داخل مغازه ، ظهر بود و همه جا خلوت. دخترک لیوان را برداشت ، و نزدیک ظرف آب برد ، حالا چه فرقی می کند کلمن باشد ، فلاسک باشد ، مهم عطشی بود که گلوی دخترک را می سوزاند.چشم های مرد همچنان او را می کاوید ، به ا

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها