گذر از دخترک سنتورى شب پایان سفر

عبارت گذر از دخترک سنتورى شب پایان سفر در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

بابا دیروز رفت دخترک تنها شد دخترک بی شد دخترک به پایان خود نزدیک شد من به پایا خودم نزدیکم خیلی نزدیک جوری که نفس های فرشته مرگ رو حس میکنم
دلم میخواد با دوستام باشم...چت کنمیا حرف بزنمیا بیرون برم...و باز هم دخترک مغرور....دخترک مغرور و لجباز!!!دخترک میگه تا ی سمتت نیومده سمت ی نرو...
و دخترک خودش رو گم کرده بود و زندگی رو جدی نگرفته بود و دخترک به تباهی به هیچ به نا امیدی رو آورده بود،مثل دخترک نباشید. شبِ سیه سفر کن م،ز تیره ره گذر کنم
تنهایی...ودیگر هیچ...!...حتی یک آرزوی کوچک!!!! یک دستو دیگر هیچ...! . . .حتی دستان کوچک دخترک... چه بی رحمانه میسوزد دخترکدر بازی مرگباری که تو را برنده می نامند پ.ن: بی رحمی هایش بی پایان است... نوبت دخترک رسید...او هم میسوزد ... دخترک خواست شبیه مادر بازی کند ... صادقانه! غافل از اینکه در این بازی فقط یک نفر بی رحمانه میسوزاند تا برنده نامیده شود!
باز امشب به دلم شور و شرارى دارمشور پرواز از این شهر خداکوى رعناى شماپر خود باز کشم از وسط ساز شماخون خود پاک کنم از آن جاپنجه ى مُرغ دلم را برهانم من از آن تار شماساز و سنتور شما مانَد و من،پر زنم سار شوم یارِ خداامشبم مقصد من ماه عروجپر پرواز بگیرم برسم تا آن جانه فقط دخترک سنتورىگل و گلشیفته و یاسمن و لاله و ساناز و پریناز و بهارچشم آهوى نگاردخترِ دف زن شب هاى خزانزلفِ افشانِ پریشانِ غزالجامِ آیینه و آن چاک و لب سرخ و سرِ شیداکُشگُل مردابى
دخترک بیچاره به نانوا گفت هیچ راهی ندارد.نانوا با کمی تامل گفت می توانیم نان را به 3 قسمت تقسیم کنم و 2 قسمتش را به تو بدهم دخترک با کمال میل قبول کرد و بعد یک قسمت از نان را خورد و شب قسمتی دیگر را خورد. مردی که به او پول داده بود صبح به دنبال او آمد تا باز به او کمک کند ولی کمکی بزرگتر.او تصمیم گرفت دخترک را بزرگ کند.دخترک به خانه ی پیرمرد رفت و زندگی خوبی را آغاز کرد. نظر یادت نره.
می دانی عزیزم!دخترک قصه مان غم داردغمی که هرچه برای خدا اشک می ریزد فایده نمی کند.دخترک قصه مان می بیند که خدا مثل آن قبل ترها دوستش نداردخدا دوستش دارد الان فقط چون این دخترک جز بندگانش هستخودش خلقش کرده است.خدا مثل قبل دوستش نداردو هرچه درد دل می کند برایش هیچ نمی بیندش.دخترکمبیا در آغوشم و آرام آرام اشک بریزاز خدا می خواهم تورا در آغوش بگیرددست کند لای موهات و بوسه ای تو را آرام کند.
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت ماد سرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
@bahman_59 از بد روزگار پسری عاشق دخترکی ن نایی می شود که او را با وجود معلولیتش دوست داره . دخترک همیشه به پسر می گفت اگه من بینا بودم می فهمیدی که چقدر تو را دوست دارم . اتفاقا فردی پیدا می شود و دو چشم خود را به دخترک ن نا هدیه می کند. بعد از بینا شدن ، دخترک می بیند که پسری که عاشق اون بود هم ن ناست و به پسر گفت عمری خودم ن نا بودم و نمیتونم ادامه مطلب
امشب دوباره همان دخترک حساس شانزه ساله شده ام...کوچکترین چیزها ممکن است بهمم بریزد عصبانیم کند...دخترک شانزده ساله را دوست دارمبهتر از دخترک بیست ساله سنگ دل استدخترک شانزده ساله لطیف و حساس و با احساس است.... محمد معتمدی در گوشم میخواند.... ای چشمان مست تو مینای من یاد تو چه میکند با حال اب من نوا منم ترانه تویی به موج غم کرانه تویی به عشق تو ... جاموندم! خنده تکراریه! گریه اما...
دوباره شدم همون دخترک لجباز حرف گوش نکن حرص درار.... همون دخترک سه سال پیش.... مامان غصه مو میخوره... بی رحم ترین ادم دنیام.... دلم خونه از خودم... به خون خودم تشنه ام.... ای کاش جرات قتل داشتم....
۳۶۲ روز پیش تا همین ساعت ، همین دقیقه ، همین ثانیه ، نقشِ دخترکِ هفده ساله ی خشنی را بازی میکنم که دستانش بوی خونِ آرزوهایش را میدهد . این سناریو ی از پیش نوشته شده ای ندارد و دخترک به تنهایی هدایتگرِ سکانس هاست . بجز دخترک بازیگری ندارد و جلوه های ویژه اش ایده ها ، ذهنیات و آرزوهای دخترک اند. دخترک ، قاتلِ روزهای خوبش ، ایده های منحصر به فردش ، اه ش و رویاهایش است . مضمونِ جنگ است و صلاحِ دخترک ، نشستن ، خیالبافی و تماشای گذرِ ثانیه هایش .. + چطور
به نام خدا داستان از آنجایی شروع میشود که پسر بچه قصه ما به دنیا میاید و در همین هنگام تنهایی نیز با او زاده میشود.کودک قصه ما به مثال آدمی بود که از زمین زمان خورده بود.تنها دو هم بازی داشت یکی سایه اش و دیگری یک دختر زیبا رو.او را میشناخت نوه همسایشان بود.او نه سال داشت و پسرک قصه ما شش سال.اولین باعث آشنایی او مادرش بود که اصرار داشت با دخترک بازی کند.آن دخترک پدر خوبی داشت یک مرد بسیار زحمت کش.مادر آن دختر همکلاسی مادر پسرک قصه ما بود.دخترک او
پنجشنبه ام با آغوش دخترک شروع شد. از تخت که بیرون آمدم جد وقتی با دخترکان هستم فقط و فقط دل به انها بدهم نه تحلیل درس ها و مشکلات در ذهنم. بوی املت محصول مشترک من و دخترک در آشپزخانه پیچیده و دخترک می پرسد " مامان چقدر من رو دوست داری؟ نامتنهای!" به عشقی که روزی دانه ی کوچکی در قلبم جوانه زد فکر می کنم و حدی که امروز نمی دانم به کجا می رسد!
دخترک نشوی مست صدایش بشوی دخترک نشوی رام نگاهش بشوی دخترک یار سراب است بخند!
دخترک بازیگوش من خوب باش همیشه خوب باشلبخند یادت نره
پسر از باغچه ی همسایه سیب قرمز یددخترک میخندیدهمه میدانستند که در آن به جز از باغ پدر باغچه ای سیب نداشتپسرک میترسید سیب در دلهره ی اینکه مبادا دختر آ ین دانه ی پنهان شده ی جانش را نکند باز بخواهد که جَوید؟باغبان تند دوید خنده ی دخترک از دور شنید غضب آلوده پسر کرد نگاه در دلش درد قدیمی گناه آه آ که ندارد پایان اشتباه انسان"زهمان روز ازل بود که عشق حوا بیخبر زعاقبت کار همی آدم را بهر یک سیب ز اوج افلاک برد پایین او را بفکندش در خاک"زخمی آن لب پا
دختر با ناز به خدا گفت:چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان جلوه گر نکنم؟ خدا گفت:زیبای من!تو را فقط برای خودم آف دخترک،پشت چشمی نازک کرد و گفت:خدا که بخل نمی ورزد،بگذار آزاد باشم*خدا چادر را به دخترک هدیه داد*دخترک با بغض گفت:با این؟اینطور که محدودترم. اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟ یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟ ادامه مطلب
چند روز پیش از ی مغازه که ظرفای خیلی جالبی داره، دو تا قمقمه یدم برای دخترک ها ،سبز ی برای دخترک(۱) و باب اسفنجی برای دخترک (۲).دخترک(۱) عاشق قمقمه اش شده بود،هر چند چشمش به طرح باب اسفنجی هم بود( آخه باب اسفنجی دو تا و نصفی کشته تو خونه ما داره).با ذوق شب قبل پرش کرد وگذاشت یخچال برای فردا....حالا امروز از مدرسه برگشته با تاسف میگه: ماااامان خیلی قمقمه کوچیکه سه سوت تموم میکنیم- می کنیم؟؟!!!- آره دیگه تا بخوام بخورم هستی گفت تموم شده☹(نمیدونستم باید
با سلام. دلیل نام گذاری: درواقع در این شعر، قالب های ادبی رعایت نشده و این جزو اختیارات یک نویسنده است. برگرفته از داستانی واقعی ***************************************************** دخترک رنگ خون بدیده بود: دخترک رنگ دنیا ندیده بود طعم زندگی، بی غم چشیده بود دخترک رنگ دنیا ندیده بود ناگهان رنگ قرمز بر دامنش چکیده بود گاهی ز سر غم، هواری میزد گاهی ز خستگی، ن میزد دل دخترک پاک بود اما مرد بی خطر، بدجور می زد پدرش گرچه بود مرد کارزار بهر آبرو، به هر در می زد آ ش کار به آن
روزی روزگاری پسرکی با دخترکی بچگییشان را سر د بعد از سال ها پسرک احساس کرد که دیگر نمیتواند بدونه آن دخترک زندگی کند خواست که به دخترک احساسش را بگوید یعد از چند روز دخترک را دید و پسرک با کمی من من ...! به دخترک گفت عاشقت شده ام و با تمام وجود دوستت دارم دخترک کمی مکث کرد و گفت که او نیز پسرک را دوست دارد دخترک وپسرک سالهای سال با یکدیگر بودند و با هم بزرگ شدند ولی خانواده هایشان نمیدانستند که ایندو یکدیگر را میخواهند یه مدتی پسرک برای کار به شه
دیروز بعد از ظهر با دخترک خونه بودیم و این وروجک هم طبق معمول مشغول ورجه وورجه و نقاشی بود. از این اخلاقش خیلی خوشم میاد که سعی می کنه خودش رو سرگرم کنه و حوصله ش سر نمی ره. اگرچه که سرگرم خودش به قیمت گیر دادن به من و یا هر کی اطرافش باشه تموم بشه. که اونم طبیعی به نظر میاد. خلاصه دیروز یه هو به ذهنم رسید که پاشیم بریم کافی شاپ. پیشنهادش رو به دخترک دادم و اونم کلی ذوق کرد. دو تایی هم باهم رفتیم و سفارش دادیم و بعدش همسر هم به ما پیوست. به دخترک که خ
دخترک طبق معمول هر روز ، جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد . بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد : اگه تا پایان ماه ، هر روز بتوانی تمام چسب زخم ها رو که داری بفروشی ، آ ماه کفش های قرمز رو برات می م .دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : یعنی من باید دعا کنم که هر روز ، دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت : نه ، خدا نکنه ... اصلا کفش نمی
دخترک چند قدم جلوتر از پدر و مادر می دوید و ویترین ها را نگاه می کرد.پدر یکی دو بار صدایش کرد و بار آ محکم گفت:《 گم بشی من نمیام دنب ا...》. دخترک ایستاد. خنده روی صورتش ماند و رفت دستان پدر را گرفت... چه آرزوهایی که همانجا بر باد رفت...
دخترک دل ش ته کنار پنجره سیگار میکشید.. دخترک خسته بود آنقدر که یادش رفت بعد از آ ین پـُــــک سیگار را به پایین پرت کند نه خودش را ...
دخترک دل ش ته کنار پنجره سیگار میکشید.. دخترک خسته بود آنقدر که یادش رفت بعد از آ ین پـُــــک سیگار را به پایین پرت کند نه خودش را ...
دلم برای دخترک درونم تنگ شده دخترکی که بایک لواشک و عروسک، ذوق میکرد.. یا دغدغه ی روزانه اش، رنگ لاک ناخونهایش بود.. همان دخترکی که خنده هایش؛ ک نه و نگاهش؛ دلنشین بود.. دخترکی که معصومیتش را ،از راه رفتنش می شد تماشا کرد... گاهی دلم از قوی بودنم میگیرد.. دلم میخواهد دوباره همان دخترک ظریفی باشم که با یک نگاه ، می ش ت...اما نه از درون، صدای ش تنش را بغض میکرد، و با اشک های دانه دانه اش، دل دنیا را می لرزاند... قوی بودن، همیشه هم خوب نیست!
برترین ها در یادداشتی به قلم ایمان عبدلی نوشت: انتشار تصاویری از دخترک ژیمناستیک کار ایرانی در ارمنستان که با پوششی نامناسب همراه بود، افکار عمومی را برانگیخته کرد.
سکانس2: در راهروی خانه ی پارک زیر درختی ایستاده بودند، عدسه های پی در پی دخترک را که دید با لحنی مهربان و لهجه ی نوقی شیرینش(!) گفت: حتما بِ یِچزی حساسیت داری عدسه میکنی؟ دخترک: نه سرماخوردم ، از صبح گلو درد هم دارم آن خانم با همن لحن ادامه داد: صُب زود نشاسه و بادوم بریز رو اب جوش بخور دخترک لبخندی زد و گفت باشه ممنون و ان زن همچنان ادامه داد:خاکشیرم خوبه (نشاسته را باز هم تکرار کرد) اینارو بخور ات نرم میشه دخترک تشکری کرد و با امدن دوستش از او دور
نقرس خودش را به همسرجان برگردانده... و حالا من و غذاهای دخترک و رژیم همسرجان و .... این همه مشغله دیگر را کجای دلم بگذارم ...با این همه مشغله نمی توانم مثل سری قبلی کلی جوشانده و دمنوش و غذاهای رژیمی برایش تهیه کنم ...در واقع همسرجان تنهاست .. تنها مانده .. من و دخترک هم تنها .. دخترک تنها .. من تنها ... همه و همه تنهایم! همسرجان درگیر ساختن خانه ست که نفس های آ تکمیل شدنش را میکشد! من درگیر خودم و این درد که همچنان با تمام دارو و درمان ها با من است و دخترک و
دخترک به پرستارش خوب عادت کرده.... کنار آمده ... قبلا هم گفته بودم دخترک فهمیده است انگار چهل سال سن دارد! شعورش بالاست! تازگی ها یاد گرفته نام پدرش را صدا بزند... بگوید نی نی ... بگوید توتو! آنقدر شیرین ادا می کند ... توتو را با دهان بسته به ح نیزال می گوید! یک شهریور بود که شروع کرد به چهار دست و پا . قبلا چهار دست و پا می گرد اما عقب عقب می رفت.. اما از یک شهریور جلو می رود.. این روزها هم گاهی آنقدر تند چهار دست و پا می کند و در این ح شیرین و دوست داشتنی می
دخترک از کلبه بیرون آمد..با همان دامن کوتاه سبز و ژاکت کرم و کلاه خا تری رنگش..به سمت جنگل قدم برداشت..به اسمان نگاه کرد.خورشید غروب می کرد..نرسیده به جنگل کنده ی درختی را یافت..روی کنده نشست و به فکر فرو رفت..آهسته آهسته باد وزید...شب شد و دخترک هنوز هم بر روی کنده نشسته بود..باد موهای کوتاه و روشنش را به وا می داشت.. و سرما بر پاهای سفیدش می دوید..چه بر دخترک گذشته بود؟
دخترک مو فرفری نشسته و لاک می زند، با تمام ِ وجود بوی ِ لاک را استشمام می کند و عشق می کند، در اوج خوشی هایش گند می زند به تمامِ لاک هایی که بر ناخن هایش عشوه می ریزند. پاک می کند همه را، دخترک عاشقِ رنگِ قرمز است...+ از گذشته!
دخترک به خواهر کوچیکه به شدت وابسته شده... به قدری که اگر او باشد بغل هیچ حتی من و پدرش نمی رود! اگر لجظه ای دورش کنم از او داد می زند، گریه های شدید به راه می اندازد!از طرفی خواهر کوچیکه برای نگهداری از دخترک تمام سیستم زندگی اش را تغییر داده!کاش زودتر بتوان یک پرستار با خدا و مهربان و قابل اعتماد پیدا کنم...خوب که فکر می کنم می بینم دخترک حق دارد! خواهرکوچیکه از من مهربانتر است.. وقت بیشتری برای شادی و باز با او صرف می کند...من فقط سرش داد می زنم یا
انتخاب رشته کارشناسی ارشد وزارت بهداشت 95-96 زمان برگزاری آزمون ارشد وزارت بهداشت 95 96 زمان برگزاری آزمون کارشناسی ارشد وزارت بهداشت تیر ماه سال 96 می باشد برای ب اطلاعات بیشتر در رابطه با زمان برگزاری آزمون ارشد وزارت بهداشت و زمان توزیع کارت ورود به جلسه می توانید با سامانه صدای مشاور تماس بگیرید... زمان ثبت نام آزمون کارشناسی ارشد وزارت بهداشت 95 96 زمان ثبت نام کارشناسی ارشد وزارت بهداشت تا چند هفته دیگر آغاز میشود .. داوطلبان باید در هنگام پر

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها